صفحه اول | April 2005 »

March 29, 2005

فن‌آوری عرق‌ريز توی اين کار

فن‌آوری عرق‌ريز


توی اين کار جديدم بيشتر با تکنولوژی‌های سر و کار دارم که بهش می‌گويند تکنولوژی مناسب يا تکنولوژی‌های ميانه. اسمش برای من با مسما است. می‌گويد ما عاشق خود تکنولوژی نيستيم بلکه بيشتر دنبال اين هستيم که کمکی برای رفع نيازهايمان بکند. اين‌که مثلا چطور در يک منطقه فقير با روش‌های ساده‌ای آب تصفيه کنيم يا با بامبو پل‌های خوبی بسازيم يا از کاه و کلش برنج و گندم آجر درست کنيم يا از قطعات ريز چوب برق مناسب برای روشنايی توليد کنيم. عملا می‌بينم که زندگی عده‌ای از آدم‌ها با روش‌هايی نسبتا ساده تا حد قابل توجهی بهبود داده شده است.



به ايران که فکر می‌کنم می‌دانم که اين نوع تکنولوژی‌ها جهش صادراتی درست نمی‌‌کنند حتی ممکن است درآمد سرانه‌ را هم آن‌قدر رشد ندهند ولی می‌توانند سطح رفاه (رفاه که چه عرض کنم نيازهای اوليه انسانی) آدم‌هايی که دارند توی روستاهای سيستان و ايلام و هرمزگان و کهگيلويه زندگی می‌کنند را به مقدار زيادی بالا ببرند. علاوه بر آن باعث صرفه‌جويی در هزينه‌های عمرانی کشور هم می‌شوند. چراکه لازم نيست تامين آب و برق يک روستا با همان روش شهرهای بزرگ باشد که آخرش يا خيلی پرهزينه و غيراقتصادی از آب درآيد يا به دليل کمبود بودجه عملا اجرا نشود. برايم جالب است که وقتی صحبت از تحقيقات و تکنولوژی در ايران می‌شود همه فکرشان به لابراتورهای شيکی می‌رود که آدم‌هايی با لباس سفيد دارند آن‌جا کار می‌کنند و کم‌تر کسی فکرش به اين جور چيزها می‌رود. ولی من مطمئنم که اين نوع تکنولوژی‌ها هم برای کشور ما خيلی مفيد است و خيلی کارها با آن می‌توان کرد. البته فکر کنم دوتا مشکل اساسی است. يکی اين‌که توی اين‌ کارها سفر خارج و اينترنت پرسرعت و کنفرانس‌های باکلاس خيلی کم‌تر است و ديگر اين‌که کاربردی کردن اين تکنولوژی عرق ريختن می‌خواهد. درست است که اصولا تحقيق عرق ريختن می‌خواهد ولی مال اين‌يکی شوخی نيست واقعا بايد زير آفتاب عرق ريخت تا چيز درست و حسابی بيرون آيد.



توليد برق از خار و خاشاک

March 27, 2005

 "Freedom is Boring, Censorship is

 "Freedom is Boring, Censorship is Fun"


اين جمله با حال را روی جلد مجله‌ای توی کتاب‌فروشی خانه فرهنگ‌های جهان برلين ديدم. عنوان پروژه عکاسی است در مورد زنان در ايران.

نقش فوتباليست‌ها در توليد زيربنايی

نقش فوتباليست‌ها در توليد زيربنايی


من هيچ وقت فوتبال دوست نداشتم و اصولا به ورزشکار‌های حرفه‌ای هم نگاه خوبی نداشتم. سال‌ها قبل به دوستی گفتم اين فوتباليست‌ها شغل غيرمفيدی برای جامعه دارند چون هيچ کار مثبتی نمی‌کنند. گفت مثلا خود حضرت‌عالی چه می‌کنی؟ گفتم من مهندسم و به توليد کشور کمک می‌کنم. گفت فی‌المثل چی می‌سازی؟ گفتم تلويزيون. پرسيد تلويزيون می‌سازی که مردم با آن چه کنند؟ ديدم راست می‌گويد تلويزيون می‌سازيم که مردم با آن فوتبال تماشا کنند.


روس‌ها بعد از انقلاب به اين نتيجه رسيدند که مصرف‌‌گرايی امری است مذموم و بايد در صنايع زيربنايی سرمايه‌گذاری کرد. پس تا می‌توانستند کارخانه آهن و فولاد و غيره ساختند. بعد يکی دو دهه ديدند که توليد فولادشان از هر جای ديگری بيشتر است ولی مردمشان اصلا زندگی خوبی ندارند. بايد زمان طولانی صرف می‌شود تا دوستان متوجه شوند که موتور محرک توليد مصرف است نه کارخانه ساختن. مردم که قرار نيست فولاد و آلومنيوم بخورند بلکه اين‌ها قرار است تبديل شود به ماشين و اسباب بازی و يخچال تا به درد مردم بخورد. چيزی که قبلا فکرش را نکرده بودند و دنبال تجارت آزاد هم نبودند که فولادشان را صادر کنند و با پولش برای مردم شلوار لی و چيپس و تلويزيون رنگی وارد کنند.

March 26, 2005

چون امر شود که مست

چون امر شود که مست گيرند ...


می‌گوييد معيار شغل کاذب آن است که وجودش وابسته به ناکارآيی‌های سيستم باشد و خودش توجيهی نداشته باشد. کوپن فروش از اين جهت شغلی دارد که به خاطر سيستم ناکارآمد توزيع کوپن، من که سيگار نمی‌کشم کوپن سيگار دارم و آن‌ يکی که گياه‌خوار است کوپن گوشت. و يکی بايد اين وسط باشد که کوپن ما را به پول تبديل کند تا با آن کار ديگری بکنيم. تا اين‌جا بد نيست فقط مشکل آن‌جا است که به نظر من می‌رسد با اين معيار بايد خيلی شغل‌ها را کاذب بدانيم. کارمند‌های بانک و ادارات مشغولند چون بوروکراسی ناکارآمد است. شبگرد سر کوچه بيکار نيست چون پليس در گرفتن دزد‌ها ناکارآمد است و کارگر کافی‌شاپ پولی گيرش می آيد چون بيرون برای گپ زدن با دوستان جنس مخالف امن نيست. شرکت‌های اينترنتی هم وضعشان خوب است ايضا به همان دليل. موسسات زبان و موسيقی رونق دارند چون مدرسه به بچه‌ها چيزی ياد نمی‌دهد و بازار مسافرکشی داغ است چون سيستم حمل و نقل عمومی کارآ نيست و رستوران‌ها کار و بارشان سکه است چون تفريحات ديگر موجود نيست. استادان دانشگاه به اين خاطر شغلی دارند که کاری نيست و ملت برای به تاخير انداختن بيکاری به دانشگاه می‌آيند و نيز چون حقوق زنان نقض می‌شود و بايد از اين طريق حقشان را بگيرند. مهندس‌ها وضعشان خوب است چون ‌آی‌تی مد شده است و خود من گاهی لقمه‌نانی گيرم می‌آيد چون مديران چيزهايی که بايد بدانند را نمی‌دانند و بايد مشاور بگيرند. ولی سخت نگيريد. تا بوده دنيا ناکارآمد بوده و آدم‌ها سر کار بوده‌اند برای رفع اين ناکارآيی‌ها.

March 25, 2005

وقتی صحبت از سنت  در

وقتی صحبت از سنت  در ايران می‌شود می‌شود من بی‌اختيار ياد عالمان گوشه‌نشينی می‌افتم که در قم و مشهد و نجف خود را از آلوده شدن به سياست و تجدد هر دو برکنار داشته‌اند. عظمتی در اين گوشه‌‌بينی می‌بينم که روز به روز ناياب‌تر می‌شود. داريوش شايگان در گفتگويش با رامين جهانبگلو در کتاب زير آسمان‌های جهان بخشی از زندگيش را حکايت می‌کند که به قول خودش «هفت سال تمام از غرب بريد و در محضر آخر شهاب‌های آسمان نورانی سنت حکمت اسلامی، علامه طباطبايی، علامه قزوينی، استاد الهی قمشه‌ای و استاد سيد جلال آشتيانی سينه‌‌اش را از هوای سنت انباشت». آخرين پير اين سلسله اين هفته پرکشيد.


 نوشته مسعود بهنود را هم بسيار دوست داشتم.  فکر کنم منتظر باشيم محمود و ياسر هم چيزی بنويسند.

شغل کاذب؟ اين عبارت شغل

شغل کاذب؟


اين عبارت شغل کاذب هم از آن عبارت‌هايی است که من اصلا نمی‌فهممش، هر چند برای خيلی‌ها بسيار بديهی است. يعنی نمی‌‌توانم تصور کنم که چطور يک شغل می‌تواند کاذب باشد و در عين حال به لحاظ اقتصادی امکان فعاليت داشته باشد. اگر اين توصيف ساده را بپذيريم که در هر معامله آزادانه‌ای دو طرف مبادله رضايت بيشتری نسبت به وضعيت قبلی به دست می‌آورند (و گرنه دست به معامله نمی‌زدند) پس هر شغلی که می‌تواند برای صاحبش درآمد درست کند (يعنی مردم حاضر باشند برايش پول بدهند) برای مشتريانش هم رضايت خلق می‌کند. همين برای من کافی است تا شغل کاذب نباشد. می‌گوييد کوپن‌فروش جلوی شهر و روستا و سيگار فروش سر چهارراه شغل کاذب دارند؟ برای چند ماهی از جامعه حذفشان کنيد تا ببينيد چه اتفاقی می‌افتد.

March 24, 2005

تهران هفته آخر اسفند حال

تهران هفته آخر اسفند حال و هوای عجيبی دارد. وقتی دانشجو بودم هر سال به دليلی عملا تا آخرين ساعت‌های کاری سال را توی دانشگاه بودم. دم غروب آخرين روز که بيرون می‌رفتی، کسی جز نگهبان‌ها توی دانشگاه نبود و تو می‌توانستی بوی بهار را از جوانه‌های سبز روی درخت‌ها و چمن‌های دوباره زنده شده بين ابن‌سينا و دانشکده رياضی با تمام وجود تنفس کنی. دانشگاه خالی  در آن غروب غمناک جان می‌داد برای دل گرفتگی و عاشق شدن. عاشق چه چيزی يا چه کسی؟ نمی‌دانم. مهم خود حس عاشقانه‌ بود که سر و کله‌اش در هفته آخر اسفند پيدا می‌شد. اما اين‌ سرزمينی که عيدهايش با من غريبه است همان لذت کوچک يک هفتگی هم را ازم دريغ می‌کند.

بی عنوان خانم مسوول کلوپ

بی عنوان


خانم مسوول کلوپ فيلم از فلسطينی‌های رانده شده از نوار غزه است. من هم که اين‌ روزها دارم سعی می‌کنم عربی حرف زدن ياد بگيرم تا می‌توانم باهاش گپ می‌زنم. ديروز گفتم راستی چه جوری به فلسطين سفر می‌کنيد؟ گفت هيچی بايد برويم سفارت اسراييل در قاهره و چهار ماه منتظر باشيم يا يک ويزای يک ماهه بهمان دهند. گفت می‌بينی من برای ديدن خانواده خودم در سرزمين خودم بايد ويزا بگيرم آن‌هم يک ماه در سال و آن وقت يهودی‌های اتيوپی و روسيه و اتريش آزادانه به آن‌جا سفر می‌کنند.


ديروز با مانی صحبت می‌کرديم. می‌گفت طرفداران اسراييل می‌گويند در مورد گذشته صحبت نکنيد. اسراييل هر طور که شکل گرفته الان ديگر تمام شده است. ما داريم در مورد حال صحبت می‌کنيم. ديدم وضعيت حال يعنی وضع اين خانم که صلح برايش شوخی است.

March 23, 2005

نسبت کامنت به بيننده نسبتی

نسبت کامنت به بيننده


نسبتی برای وبلاگ تعريف می‌کنم به اسم متوسط تعداد کامنت روی هر مطلب به متوسط تعداد بيننده روزانه. اين نسبت برای وبلاگ من پايين‌تر از حد انتظار خودم است. خصوصا برای برخی مطالب که فکر می‌کنم بايد نظر خواننده‌ها را در موردش داشته باشم. حتی مورد‌هايی بوده که خود مطلب مورد توجه بقيه قرار گرفته و در وبلاگ‌های ديگر بهش لينک داده‌اند ولی بازهم تعداد کامنت‌ها بسيار کم بوده. به نظر شما دليلش چيست؟

March 22, 2005

در سال ۸۳ اتفاق افتاد.

در سال ۸۳ اتفاق افتاد.


دوست دارم بگويم سال ۸۳ سال ظهور آکادمی در وبلاگستان بود. اگر پيش از آن وبلاگ‌ها را می‌شد به تيپ‌هايی مثل شخصی، ادبی، سياسی، پورنو و حرفه‌ای تقسيم کرد امسال می‌توانيم بگوييم که وبلاگ‌هايی که به قول يکی از دوستان آدم را مجبور به انديشيدن می‌کنند هم جايی در وبلاگستان دارند. اين اتفاقی فرخنده است. حلقه ملکوت  داريوش محمدپور و دبش با محوريت محمود فرجامی تلاش‌های ارزنده‌ای بودند که  جمع‌هايی دوست‌داشتنی و فرهيخته‌ را هم گرد هم آوردند. تشکری را به هر دو مديونم و خصوصا به محمود که به رغم لطف هميشگيش، مشغله‌ام نگذاشت تا در گروهشان باشم. از برکت حلقه ملکوت بود که پارسال من يک دوست نديده و بسيار عزيز را کشف کردم. سيبستان مهدی جامی باغ پرگلی بود که من هر بار رفتم دامنی چيدم و برگشتم. مهدی برای من شخصيت کم‌نظيری در وبلاگستان است. تجربه‌هاي يک انسان پرشور که از معلمی نهضت سوادآموزی شروع می‌کند و سر از آخر از استادی دانشگاه و کار در راديو بی‌بی سی در می‌آورد، زبان شيرين، نگاه منصف و ملايم، ذهن تيزبين و پرمايه‌اش در کنار پشتکار و نظم ستودنی‌اش در نوشتن مرتب يادداشت‌هايش به من نويد می‌دهد که می‌توان در وبلاگستان از خواندن و کامنت گذاشتن و منتظر کامنت‌ها شدن آموخت. خود داريوش هم اگر کمی زبانش را ساده‌تر کند بسيار حرف‌ها برای گفتن دارد. به نظرم برجستگی‌های داريوش در گفتگوی شفاهی بيشتر آشکار است و اين به دليل نوع زبانی است که در وبلاگ به کار می‌برد. از حلقه دبش علی معظمی را پيش از وبلاگستان دورا دور می‌شناختم و تحسين ديگران را دربابش شنيده بودم. درواقع فقط يک‌بار درست و حسابی ديده بودمش.  با هم در عروسی بوديم و سر يک موضوعی بحث جدی بينمان درگرفت. (قطعا می‌توانيد حدس بزنيد آن موضوع چه بود). با وبلاگ اما به او نزديک‌تر شدم. علی را من دوست دارم يکی از فيلسوف‌ترين وبلاگ نويسان بنامم. روان و پاکيزه می‌نويسد و دقتی دارد که حتی اگر مخالف نظرش باشی از شيوه استدلالش می‌آموزی.  مهدی و علی و بقيه اعضای دبش و خود داريوش البته نقطه ضعفی دارند که خود من هم هر چه می‌کنم از آن خلاصی نمی‌يابم. وبلاگ يادداشت طولانی را بر نمی‌تابد و اين دوستان فاضل همه کمابيش طولانی می‌نويسند و اين باعث می‌شود که عدد خواننده‌هايشان همواره از حدی بيشتر فراتر نرود. من هم پيشنهاد می‌کنم که زمانی را به آسيب‌شناسی وبلاگ‌های روشنفکرانه بپردازيم و در باب اين سخن بگوييم که چگونه می‌توان هم موجز و در حوصله خواننده نوشت و هم مطلب را به قيل و قال روزمره فرو نکاست.


از آکادمی که بگذريم چند دوست عزيز من امسال وبلاگ‌دار شدند.


اولينش کورش است که حداقل در نيمه دوم عمرش هميشه معروف بوده (قبلش را من نمی‌دانم). الان هم فکر کنم معروف‌ترين وبلاگ‌نويس شريفی باشد. اگر خودش عصبانی نشود بايد بگويم سال‌ها مراد جمع ما بود و حالا  در وبلاگستان هم دارد اين نقش را بازتوليد می‌کند. سعی کردم وبلاگ کورش را توصيف کنم نشد. پس به جايش بگذاريد ازش يک خاطره بگويم. اولين بار که ديدمش ماه اول دانشگاه بود و من در اولين دقايق آشنايی به طرز احمقانه‌ای ازش در مورد تفاوت فلسفه اسلامی و يونانی پرسيدم. فرداش از دانشگاه راه افتادم برم انقلاب که دنيای صوفی را بخرم که آن‌ روزها خيلی معروف بود. روی پل ميدان انقلاب کورش را ديدم. اسمم را نمی‌دانست فقط گفت شما که به اين چيزا علاقه داری خوبه يه کتاب که جديد اومده را بخری گفتم چی؟ گفت دنيای صوفی!


نيکان هم دارد مرتب می‌نويسد. شايد به جبران دوری‌اش از وطن و دوستان. نيک‌آهنگ را در آن چند ماهی که تقريبا هر هفته می‌ديدمش به يک صفت می‌شناختم و آن دلنشينی بود. حالا با هر بار خواندن وبلاگش اين حس برای من بيشتر و بيشتر می‌شود. نيکان افتادگی و صميميتی دارد که از لابلای نوشته‌هايش موج می‌زند. افزون بر آن طنز شيرينی دارد. به نظرم می‌رسد اگر روزی شراکت نيکان و داور به هم خورد خودش بتواند به تنهايی کتاب در سال ... اتفاق افتاد را دربياورد.


اميد را از آن زمان که شناختم هميشه برايم يک فعال اجتماعی بود. وبلاگ قديمی‌اش هم همين را القاء می‌کرد ولی با وبلاگ جديدش فهميدم که افزون‌ بر آن‌ها تحليل‌گر و يادداشت نويس فوق العاده‌ای است. وبلاگ اميد به تنهايی يک روزنامه کوچک است. اين را هم بايد بگويم به نظر من وبلاگ‌نويسی‌اش در بين اين جمع از همه بهتر است. اميد روزنامه‌ نگاری است که دست کم نگرفتن مخاطب را در وبلاگش هم رعايت می‌کند.


و تو ای جواد. جواد تو مرا عصبانی می‌کنی. با آن نوشته‌های رندانه‌ات انگار داری به ريش همه ما می‌خندی که زندگی را جدی گرفته‌ايم. راستش را بگويم حسودی‌ام هم می‌شود به آن قلمت.  آی همه آدم‌هايی که اين وبلاگ را می‌خوانيد اگر عابر پياده را نبينيد نصف عمر وبلاگی‌تان بر باد است.


و اما دوست‌ترين دوستم هم امسال وبلاگ‌دار شد. درباره وبلاگش قبلا نوشته‌ام. تکرار نمی‌کنم. فقط توصيه می‌کنم ببينيدش.

 

all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007