تهران هفته آخر اسفند حال
تهران هفته آخر اسفند حال و هوای عجيبی دارد. وقتی دانشجو بودم هر سال به دليلی عملا تا آخرين ساعتهای کاری سال را توی دانشگاه بودم. دم غروب آخرين روز که بيرون میرفتی، کسی جز نگهبانها توی دانشگاه نبود و تو میتوانستی بوی بهار را از جوانههای سبز روی درختها و چمنهای دوباره زنده شده بين ابنسينا و دانشکده رياضی با تمام وجود تنفس کنی. دانشگاه خالی در آن غروب غمناک جان میداد برای دل گرفتگی و عاشق شدن. عاشق چه چيزی يا چه کسی؟ نمیدانم. مهم خود حس عاشقانه بود که سر و کلهاش در هفته آخر اسفند پيدا میشد. اما اين سرزمينی که عيدهايش با من غريبه است همان لذت کوچک يک هفتگی هم را ازم دريغ میکند.

نظرات
Niosha :
غروبهای پنج شنبه با دوتا از بچه ها خیابان حافظ رو سرازیر میشدیم و نم نمک قدم میزدیم تا روبروی امیر کبیر و از حیاط باصفای حوزه میگذشتیم تا به دالان کوچکی برسیم که ته اش به سالن کوچک ختم میشد...دیروز داشتم فکر میکردم بعضی وقتها این شهربه این پت و پهنی به اندازهء اون خیابون دود گرفته هم دل آدم را باز نمیکند هیچ تازه یه موقع هایی از اون دالان تنگ و باریک پشت حوزه هم باریک تر و سردتر و دلگیرتر میشود...
Niosha - March 24, 2005 06:46 PM
سینا :
اینو خیلی عالی نوشتی. تقریبا منم همچین حسی داشتم همیشه چون به دلایل مختلف همیشه تا لحظات آخر دانشگاه بودم و امسال که دیگه سنگ تموم گذاشتم صبح روز عید هم رفتم دانشگاه!
سینا - March 25, 2005 03:48 AM