« April 2005 | صفحه اول | June 2005 »

May 30, 2005

قاليباف مردی برای آينده روزی که

قاليباف مردی برای آينده


روزی که مطلب ۱۸ دليل به نفع قاليباف را نوشتم او موقعيت خوب فعلی را نداشت. همان‌زمان دلايلم را مشروط کردم به اين که رفتارش را در طی رقابت‌ها عوض نکند. در اين مدت سخنان و رفتار سردار را از نزديک دنبال کرده‌ام و با مشاهده مجموعه آن‌ها و با آمدن هاشمی و شرايط پيش آمده برای معين به اين نتيجه‌ رسيده‌ام که حرف خودم را در دفاع از رای‌دادن به او پس بگيرم. من البته همچنان قاليباف را به لحاظ فردی شخصی باهوش و توانمند (به واقع بسيار توانمندتر از شخص دکتر معين) و شايسته پست‌های مهمی در کشور می دانم. با اين وجود قرار گرفتن  او در ائتلاف با راست گرايان و احاطه‌شدنش توسط آن‌ها، پيروزی‌اش را با پيروزی جناح راست يکی می‌کند و اين حاوی پيام استراتژيک مهمی به حاکميت است که من نمی‌توانم از آن دفاع کنم. آن روز با اين ايده از رای دادن به او دفاع کردم که قادر است جلوی تفکرات خطرناک تيم احمد توکلی در مجلس را بگيرد و الان  می‌بينم که احمد توکلی او را کانديدای منتخب خود می‌‌داند و زاکانی رياست ستادش را بر عهده می‌گيرد.  قاليباف در برخورد با رسانه‌ها و افکار عمومی هم توانايی مورد انتظار را از خود نشان نداد. ارتباطات يک مهارت کليدی برای رياست جمهوری است و سردار بايد چند سالی مشق سياست‌ورزی حرفه‌ای کند تا پختگی کافی برای ارتباط با جامعه‌ پيچيده‌ای چون ايران و البته با دنيای بيرون را به دست آورد. مصداقی‌تر بگويم که جواب‌های ضعيف به سوالات مربوط به دوران فرماندهی‌اش و ماجراهای وبلاگ‌نويسان، خبر خنده‌دار حمايت وبلاگ‌نويسان از وی و تاکيد افراطی بر جوان‌گرايی‌اش نمونه‌هايی از اين ضعف‌ها بود.  مشکل اساسی‌تر و مهم‌تر اين که  برنامه مشخصی از او نديدم. سردار بيش از اين‌که در مورد راه‌ها بگويد در باب آرمان‌هايی گفت که اين قدر کلی است که کسی هوس مخالفت با آن‌ها را ندارد. اين بزرگ‌ترين عيب او بود که نگفت که موضع و سياستش در برابر سوبسيد‌ها، در برابر نرخ بهره، نرخ ارز، برنامه چهارم، تنش‌زدايی، گسترش بخش خصوصی، صنعت نفت، صنعت خودرو، بانک‌داری خصوصی، دولت بزرگ، تامين اجتماعی و موضوعاتی از اين دست چيست. حتی سرنخی هم از تيمش و تفکراتشان نداد. اگر منصف باشم بايد بگويم بقيه کانديداها (شايد غير از هاشمی) هم حرف خيلی روشنی نزدند ولی از قاليباف انتظار داشتم به جای مطرح کردن بحث تعارف و عدم تعارف در سايتش حرف‌های مشخص‌تری می‌زد. آخرين حرف هم اين که قاليباف نشان داد دغدغه چندانی برای بسط آزادی‌ها و پيشبرد دموکراسی ندارد. اين در جامعه‌ای که آزادی‌های اساسی و انسانی افراد و نهاد‌ها به آسانی و به دلخواه نقض می‌شود يعنی چشم‌پوشيدن از يک معضل اساسی و آن را در زير مطالبات ديگر پنهان کردن.


با همه اين حرف‌ها بازهم تکرار می‌کنم که قاليباف فرد توانمند و فهميده‌‌ای است که توانست  در اين انتخابات خودش را در عرصه سياست کشور مطرح کند. همچنين نمی‌توانم خوشحالی فراوان خودم را از اين که قاليباف شانس اول محافظه‌کاران برای پيروزی است را پنهان کنم. به نظرم اين دستاورد مهمی برای اصلاحات است که جناح محافظه‌کاری که نامزد هشت سال پيشش ناطق نوری و چهار سال پيشش احمد توکلی و جاسبی و رضوی بود امروزه رای‌هايش را مديون کسی چون قاليباف باشد. اين از يک طرف نشان از ارتقاء سطح بازی است و از سوی ديگر می‌تواند پيشرانه‌ای برای تحولات آتی مهمی در آن جناح باشد. ايده‌ای که من ذيل عنوان « توسعه عقلانيت در جناح راست» ازش حمايت می‌کنم. خلاصه اين که قاليباف مرد آينده است. اميدوارم او که فرصت کنار کشيدن از عرصه نظامی‌گری را يافته زمان بيشتری را برای شناخت جامعه ايران و مسائلش صرف کند و حضورش را در عرصه سياست حرفه‌ای‌تر کند و چهار سال ديگر با چهره‌ای اصلاح‌طلبانه‌تر و پخته‌تری ظاهر شود. امثال قاليباف جريان خنثی‌‌کننده برآمدن آدم‌هايی مثل احمدی‌نژاد در جناح‌محافظه‌کار هستند. همان‌طور که محمود هم در نوشته درخشانش گفته بود، من هم عقيده دارم که ما بايد به باليدن اين جريان کمک کنيم.


پ.ن : همين الان مصاحبه هماهنگ کننده تيم اقتصادی دکتر قاليباف را ديدم. من ايشان را می‌شناسم و به نظرم سردار بايد فرد قوی‌تری را برای اين سمت انتخاب می‌کرد.

May 28, 2005

سيستم آموزش عالی اتريش و

سيستم آموزش عالی اتريش و درس‌هايی برای ما


من هنوز اين‌جا دانشجو نشده‌ام (اين يعنی که اگر خدا بخواهد ممکن است بشوم). لذا اطلاعاتم از سيستم آموزش عالی به اندازه مريم و فتانه و نيوشا و مانی که اين‌جا درس خوانده‌اند نيست. اميدوارم اگر حرف نابه‌جايی زدم يا توضيح بيشتری لازم باشد اين دوستان جورش را بکشند. در اتريش هر کسی که دبيرستان را تمام کرده باشد حق دارد به دانشگاه برود و دانشگاه رفتن فقط نياز به ثبت‌نام دارد و نه چيز ديگری (به غير از رشته‌های معدودی مثل پزشکی، موسيقی و گرافيک). دانشگاه‌ها نگرانی چندانی در مورد ظرفيت پذيرش ندارند و لذا ممکن است صدها نفر در يک رشته ثبت‌نام کنند. تا جايی که به قول يکی بعضی‌ وقت‌ها ظرفيت فيزيکی دانشکده‌ها پر می‌شود يعنی جايی برای نشستن سر کلاس‌ها نيست. نتيجه اين سياست اين است که هر اتريشی که علاقه‌مند باشد و البته در دانشگاه‌ هم درسش را بخواند می‌تواند مدرک دانشگاهی بگيرد. اين ايده البته متخص اتريش نيست و کشورهای اروپای ديگری هم اين سياست را دارند.


دو پيامد مهم اين سياست البته وجود فارغ‌التحصيلان بيکار يا مشغول به کارهای غيرمرتبط با مدرک دانشگاهی و کاهش کيفيت تحصيل بوده است. مانی تعريف می‌کرد که از نزديک صد نفر فارغ‌التحصيل دکترای جامعه‌شناسی فقط چند نفرشان کار مرتبط گير آورده‌اند. رشته علوم سياسی نزديک به ۵۰۰ نفر دانشجو در سال دارد که احتمالا برای ده درصد آن‌هم کار مرتبط وجود ندارد. دوست اتريشی‌ام که مدرک مديريت بازرگانی‌اش را از اسکاتلند گرفته و چهار سال هم توی هتلی کار بازرسی انجام می‌داده حالا که به عنوان منشی و تایپيست استخدام شده خيلی خوشحال است که کار بهتری گيرش آمده است. منشی بخش ما فوق ليسانس جامعه‌شناسی دارد و منشی بخش قبلی‌مان که ام.بی‌.ا اش را حين کار گرفته اميدی به تغيير کار ندارد و به همين کار راضی است.


به نظر من می‌توان از بخشی از اين سياست برای ايران استفاده کرد. پيشنهاد مشخص من اين است که دانشگاه‌ها را به دو گروه نخبه‌پرور (حدود ۱۰ درصد دانشگاه‌های فعلی) و عمومی تقسيم کنيم. دانشگاه‌های نخبه‌پرور و رشته‌های خاص (مثل پزشکی) بايد با امتحان ورودی سخت و تعداد دانشجوی محدود فعاليت کنند. در عوض ظرفيت پذيرش را در دانشگاه‌های همگانی و خصوصا در رشته‌هايی که امکانات آزمايشگاهی لازم ندارد می‌توان بالا برد. اين سياست البته يک پيامد بسيار مهم‌ هم دارد و آن پذيرش اين نکته است که از اين به بعد بايد ديدن راننده تاکسی و فروشنده و خانم خانه‌دار با مدرک دانشگاهی بايد برايمان بسيار عادی شده باشد و کسی از اين‌که با داشتن مدرک دانشگاهی از اين نوع کارها می‌کند شکايت نکند. اين دوره گذر از جامعه‌ای که مدرک را وسيله ارتقاء موقعيت شغلی می‌داند به جامعه‌ای که تحصيل دانشگاهی را بيشتر يک يادگيری شخصی تلقی می‌کنند البته دردناک و آزاردهنده خواهد بود ولی واقعيت‌های جهانی می‌گويند که چاره‌ای جز اين نيست و ما هم حداکثر تا ده سال ديگر به چنين وضعيتی خواهيم رسيد.

May 27, 2005

«حقيقت» نوشته جديد مريم.

«حقيقت» نوشته جديد مريم.

فاجعه‌ای به نام احمدی‌نژاد به نظر

فاجعه‌ای به نام احمدی‌نژاد


به نظر من مطرح شدن احمدی‌نژاد يک فاجعه برای اين کشور است. می‌گويند اگر دروغی را زياد تکرار کنيد ممکن است خود گوينده هم آن را باور کند. حالا اين شده حکايت ما با آبادگران و شهردار مردمی‌شان. صبح تا شب در گوش هم می‌خوانند که احمدی نژاد مدير موفقی است و من هرچه نگاه می‌کنم نشانه‌ای از اين موفقيت نمی‌بينم. يک‌بار هم قبلا گفتم شهردار موفق در اين کشور کرباسچی بود که وقتی شهردار شد ما تازه فهميديم که شهرداری بايد کار فرهنگی هم بکند و پيک بادپا راه بيندازد و پارک‌های باز بسازد و شرکت کنترل کيفيت هوا درست کند و روزنامه رنگی منتشر کند و پروژه نواب و يادگار را اجرا کند و کلی ماجراهای ديگر. اين آقا و طرفدارانش خوب است بگويند که در اين دو سالی که شهرداری دستشان بوده جز احيا سنت ديدارهای مردمی و اصلاح هندسی تقاطع‌ها (که در برخی مسيرها فقط کار انتقال فشار به جای ديگر را انجام می‌دهد) چه نوآوری ديگری را به طور موفقيت آميز اجرا کرده‌اند که اين قدر دم از موفقيت شهردارشان می‌زنند.


مشکل اساسی امثال احمدی‌نژاد و کسی که او ايشان را الگوی خود می‌داند اين است که ناکارآمدی را پشت حجاب خدمت‌گزاری و مظلوميت و تعهد پنهان می‌کنند و مانع از آشکار شدن خطاهای مديريتی‌شان می‌شوند. يکی از مديران وزارت دفاع زمانی تعريف می‌کرد که آمده‌اند در سيستمشان دو نوع خطا تعريف کرده‌اند. خطای نوع اول يعنی فساد در استفاده از منابع و خطاهای نوع دوم يعنی بی‌کفايتی در استفاده موثر از ظرفيت‌های موجود. می‌گفت ديده‌اند که در بيشتر مواقع مديران به خاطر جلوگيری از خطای نوع اول (مثلا خراب نشدن يا دزديده نشدن تجهيزات يک سالن) هزينه‌های پنهان خيلی بيشتری را در قالب عاطل ماندن امکانات موجود تحميل می‌کنند و تقريبا هيچ قانونی مديران را به خاطر خطای نوع دوم تنبيه نمی‌کند. احمدی‌نژاد و توکلی و هم‌فکرانشان در بهترين صورت دغدغه کاهش خطای نوع اول را دارند (همان کاری که دکتر صدرنژاد در زمان رياستش بر دانشگاه شريف انجام می‌داد) يعنی جلوگيری از بريز و بپاش و سوء استفاده و از اين طريق جلوی پرسيدن سوال مهم‌تری را می‌گيرند : اين خطا را به چه قيمتی کاهش داديد؟


برای حسن ختام يکی از آخرين سخنان ايشان را بشنويد : « اگر ۱۰ درصد بودجه كشور را كه همه قبول دارند صرف بريز و بپاش‌ها مي‌شود را به جوانان اختصاص دهيم همه مشكلات آنها در زمينه‌هاي اشتغال، مسكن و ازدواج حل مي‌شوند.»(منبع سايت بازتاب). اين سخن در درجه اول نشان می‌دهد که نامزد رياست جمهوری ما تا چه حد با ساختار بودجه در ايران آشنا است که فکر می‌کند به راحتی آب خوردن می‌توان ۱۰ درصد از بودجه‌ای را که بيشترش حقوق معلمان و پرسنل نيروی انتظامی است را به جای ديگری تخصص داد و ثانيا از دانش بالايی در رياضيات و اقتصاد برخوردار است که می‌خواهد با ۱۰٪ بودجه جاری حداکثر ۲۰ ميلياردی کشور برای دو و نيم ميليون جوان بيکار (يعنی با سرانه ‌کم‌تر از يک ميليون تومان) هم شغل درست کند و هم مسکن بدهد و هم هزينه ازدواج.  به باور من يکی از معيارهای مهم برای رای دادن در انتخابات اين است که آيا يک نفر صحبت از افزايش ظرفيت‌ها و درآمد‌ها می‌کند و يا فقط صحبت از تخصيص منابع به يک گروه خاص و طبعا دريغ داشتن آن از گروه ديگر. تا جايی که من ديده‌ام محافظه‌کاران عمدتا ايده‌ای جز اين بازتوزيع‌های مردم‌پسندانه ندارند.

May 23, 2005

رد صلاحيت معين، بدترين استراتژی

رد صلاحيت معين، بدترين استراتژی


محافظه‌کاران با رفتاری که منجر به حضور هاشمی در انتخابات شد و بعد هم با رد صلاحيت معين بدترين استراتژی ممکن را برای تحقق رويای کسب قوه مجريه انتخاب کردند. اگر معين رد صلاحيت نمی‌شد، به احتمال خيلی بالايی انتخابات به دور دوم کشيده می‌شد و در آن صورت محافظه‌کاران با حمايت از هاشمی می‌توانستند در طرف پيروز بازی باقی مانده و خود را شريک پيروزی هاشمی به حساب آورند. در صورتی که اين اتفاق می‌افتاد اصلاح‌طلبان سومين شکست را تجربه می‌کردند و قدرت چانه‌زنی متکی به نيروهای اجتماعی‌شان به شدت کاهش می‌يافت.


حالا با رد صلاحيت معين ورق‌ بازگشته است. انتخاب شکل يک دو قطبی قوی بين هاشمی - محافظه‌کاران و يک ضلع غيرقابل اعتنای کروبی را به خود خواهد گرفت. با رد صلاحيت معين طبعا بخشی از اصلاح‌طلبان و طرفدارانشان که بين هاشمی - معين در ترديد بودند، تنها انتخاب خود را هاشمی خواهند يافت. بخشی از آرای اختصاصی معين هم به سمت هاشمی خواهد رفت. بر طبق آمارها شانس پيروزی محافظه‌کاران در دور اول بسيار پايين است بنابراين احتمالا يا هاشمی در دور اول خواهد برد و يا ماجرا به دور دوم کشيده خواهد شد که در آن صورت بخش غيرتحريمی اصلاح‌طلبان در پشت سر هاشمی خواهند بود. در صورت شکست محافظه‌کاران در مقابل هاشمی، آن‌ها به عنوان شکست‌خورده ميدان از بازی بيرون خواهند رفت و قدرت سهم‌خواهيشان در دولت آينده کاهش می‌يابد.


اگر در روزهای آينده هاشمی انصراف ندهد و کروبی‌ هم از اين‌که هست مطرح‌تر نشود، فرضيات من برای اثبات اين اشتباه بر جای خواهند بود. يک مشکل بزرگ محافظه‌کاران اين است که صبر و تحمل بازی‌های پيچيده و پر ريسک را ندارند و دوست دارند ماجرا را با ساده‌ترين قاعده ممکن پايان دهند. غافل از اين‌که در بازی که طرف‌های هوشمند دارد ساده‌سازی‌ها ممکن است عواقب ناگواری برای خودشان داشته باشد.

May 21, 2005

شاگرد اول پروری : در

شاگرد اول پروری : در ادامه مطلب قبلی


اين اصطلاحی بود که در ايميل دوست نديده‌ و فرهيخته‌ام «امير» ديدم. شاگرد اول پروری نتيجه مستقيم سيستم رقابتی برای ورود به دانشگاه است. به نظرم وقتی صحبت از اصلاح نظام آموزش و پرورش می‌کنيم بايد به محدوديت ظرفيت نظام آموزش عالی به عنوان يک واقعيت خيلی مهم و مانع اين اصلاح، توجه داشته باشيم. محدوديت فرصت‌های شغلی در بازار کار شانس کاريابی برای دارندگان مدرک دانشگاهی را زياد می‌کند و در نتيجه تقاضا برای تحصيلات عالی زياد است. وقتی محدوديت ظرفيت داريم مجبوريم از بين آدم‌ها عده‌ای را انتخاب کنيم که در شرايط فعلی، کنکور ممکن‌ترين و مطمئن‌ترين راه آن است. تا وقتی مسابقه برای ورود به دانشگاه هست، دانش‌آموزان و مدارس خود به خود وقت و انرژی بيشتری را برای دروسی که برای مسابقه مهم است تخصيص خواهند داد که نتيجه‌اش می‌شود همين سيستم فعلی. لذا وقتی داريم از سيستم‌های کشورهای اروپايی صحبت می‌کنيم نبايد از اين واقعيت ساختاری که راه را برای اين‌گونه اصلاحات می‌بندد غافل شويم. آموزش مهارت‌های زندگی در اين کشورها به اين دليل امکان‌پذير است که شانس ورود به دانشگاه تقريبا برای همه وجود دارد و در نتيجه دانش‌آموزان می‌توانند به دروس دلخواهشان بپردازند.


با توجه به اين محدوديت مهم، شايد عملی‌ترين راه ممکن در حال حاضر اين باشد که اول سهم درس‌های غير علمی (منظورم از علم يعنی علوم طبيعی و رياضيات) در برنامه آموزشی مقداری بيشتر شود و ثانيا اقداماتی برای اصلاح محتوی و بهبود کيفيت تدريس دروس موجود صورت گيرد. هر چند که اين پيشنهاد هم فورا به مانع ساختاری ديگری به اسم محدوديت منابع مالی بخش آموزش و پرورش و کيفيت نيروهای انسانی آن بر می‌خورد.  خلاصه تحولاتی از اين نوع در همه جای دنيا مشکل و در يک کشور فقير مثل ايران مشکل‌تر است ولی دليل نمی‌شود که در مورد چشم‌انداز تحول و راه‌های آن صحبت نکنيم.

سيستم آموزشی در نروژ در

سيستم آموزشی در نروژ


در مورد مطلب آموزش و پرورش پيام‌های محبت‌آميزی دريافت کردم که باعث شد تا با انگيزه بيشتری موضوع را ادامه دهم. الان دارم با دوستانم از مليت‌های مختلف در مورد سيستم آموزشی‌شان صحبت می‌کنم و سعی می‌کنم نکات مهمش را اين‌جا بياورم. برای جلوگيری از تکراری شدن حرف‌ها هم سعی می‌کنم فقط نکات متمايز و قابل توجه هر کشور را ذکر کنم. ديروز با دوست نروژی‌ام حرف زدم و بعدش هم توی اينترنت کمی جستجو کردم که نتيجه‌اش شد اين‌ها :




  • نظام آموزشی عمدتا روی علوم اجتماعی و انسانی تاکيد دارد تا علوم طبيعی. دوست من فقط کلاس دهم چيزهايی راجع به فيزيک و شيمی و رياضی خوانده است. تاکيد می‌کرد که فهم درست مفاهيم اقتصاد و علوم اجتماعی در زندگی روزمره برايشان خيلی مهم است.


  • زبان انگليسی را از سال سوم شروع می‌کنند و تقريبا کامل ياد می‌گيرند. از سال هفتم زبان بعدی را بايد ياد بگيرند که معمولا آلمانی يا فرانسه است.


  • درس دينی دارند که در آن در مورد تمام دين‌ها چيزهايی می‌خوانند. مسيحيت هم به طور خاص آموزش داده می‌شود.


  • بسيار مهم است که دانش‌آموزان در مورد اداره زندگی مهارت کسب کنند. درسی دارند به اسم اقتصاد خانواده که البته در کشورهای ديگر غربی هم هست.


  • ورزش، کاردستی و هنرهای عملی جزو درس‌های مهمشان به شمار می‌آيد. موسيقی و نت‌خوانی را هم می‌آموزند.


  • تاريخ و جغرافيای جهان در چند سال متوالی آموزش داده می‌شود.


  • سه سال آخر دبيرستان تخصصی است و شامل پانزده رشته می‌شود که به صورت نظری و کارآموزی ارائه می‌شود. ۱۵ رشته عبارتند از : موسيقی و رقص، مديريت بازرگانی، تربيت بدنی، بهداشت و درمان، صنايع شيميايی،  برق، مکانيک، رسانه و ارتباطات، ساختمان و مسکن، مهارت‌های فروش، هنر و صنايع دستی، توريسم و هتلداری، کشاورزی و ماهی‌گيری و نهايتا کارهای چوبی. دقت کنيد که از رشته‌های علمی تقريبا خبری نيست.

هم‌اکنون اصلاحاتی در جريان است که جريان آموزش را از حالت کلاسی و معلم‌محوری خارج کرده و بيشتر به سمت کار تيمی دانش‌آموزان و يادگيری شخصی و گروهی سوق دهد. دوست من البته از عملکرد نظام آموزشی کشورش ناراضی بود. می‌گفت تمرکز مدرسه‌ها بيشتر بر روی ضعيف‌ترين گروه دانش‌آموزان است و چون سيستم سوسياليستی است چيزی مثل مدرسه تيزهوشان يا احتمالا غيرانتفاعی ندارند. اين باعث می‌شود که محيط مدرسه دانش‌آموزان باهوش‌تر را به کار بيشتر و يادگيری گسترده‌تر تشويق نکند.


البته اگر کسی ظاهر سيستم آموزشی ايران را از روی اينترنت ببيند شايد تفاوت چندانی با سيستم نروژ احساس نکند. ما هم گرايش علوم انسانی در دبيرستان داريم و هم انواع رشته‌های کار و دانش. نکته مهم شيوه تخصيص منابع و کيفيت اساتيد و کتاب‌های درسی و دانش‌آموزان در گرايش‌های مختلف است که باعث می‌شود در عمل نتايج ضعيفی به بار بيايد. به نظر من مهم‌ترين محور اصلاح در آموزش و پرورش ما که می‌تواند در ميان مدت ضعف‌های قبلی را هم جبران کند همان حرفی بود که در مطلب قبلی هم گفتم. يعنی جهت‌گيری به سمت تربيت شهروندان توسعه‌يافته و صاحب مهارت به جای آماده‌سازی افراد برای ورود به دانشگاه. وقتی کم‌تر از ۲۰٪ از فارغ‌التحصيلان دبيرستانی ما وارد دانشگاه می‌شوند چه نيازی است که به همه درس‌هايی را آموزش دهيم که به کار زندگی روزمره نمی‌آيد. اگر اين جهت‌گيری را به عنوان ماموريت جديد نظام آموزشی تعريف کنيم خود به خود تخصيص منابع هم بايد در جهت آن شکل گيرد.

May 19, 2005

در دفاع از پذيرش دانشجوی پولی

در دفاع از پذيرش دانشجوی پولی


در اقتصاد اصلی هست به اسم تخصيص بهينه پارتو که من بسيار تحت تاثيرش هستم. پارتو معياری برای ارزيابی سياست‌ها می‌دهد و می‌گويد اگر عملی در جامعه باعث شود که وضع عده‌ای بهتر شود و وضع بقيه ثابت بماند اين عمل بايد انجام شود. معيار توقف هم می‌دهد و می‌‌گويد اين کار را ادامه دهيد تا جايی که ديگر بهبود وضعيت عده‌ای ممکن نباشد مگر به قيمت بدتر کردن وضعيت ديگران. اين‌جا نقطه بهينه است و بايد توقف کرد.


سياست‌های مبتنی بر اصل پارتو در مواردی وضع فقرا را بهتر می‌کند و در مواردی وضع افراد پولدار را. مثلا در اروپا سالن‌های اپرا و تئاتر قسمت ايستاده‌ای دارند که قيمت بليط آن بين يک دهم تا يک پنجاهم قسمت نشسته است. اين طوری نشسته‌ها وضع قبل را دارند و عده‌ای که مثل ما ۱۵۰ يورو برايشان پول زيادی است با رفتن به قسمت ايستاده امکان استفاده از برنامه را پيدا می‌کنند. مثال ديگر توزيع داروهای ايدز يا نرم‌افزار يا کتاب به قيمت بسيار پايين‌‌تر در کشورهای فقير است. مصرف‌کننده غربی همان پول را می‌دهد و مصرف‌کننده کشور فقير با قيمت خيلی کم‌تر کالايی را می‌خرد که قبلا امکانش را نداشت پس وضعش بهتر شده است. يک مثال به نفع پولدار‌ها هم طرحی بود که من برای نان داشتم. برای خيلی‌ها نان سنگگ داغ خيلی گران تمام می‌شود. چون بايد نيم ساعت توی صف بايستند و اين برای کسی که قيمت وقتش بالا است هزينه زيادی دارد. ايده من اين بود که نانوايی‌ها درست کنيم که قيمت نان در آن پنج برابر بيرون باشد. طبعا اين نانوايی صف بسيار کوتاهی خواهد داشت و البته صاحب مشتريانی که باز برايشان می‌صرفد تا نان را به جای ۵۰ تومان ۲۵۰ تومان بخرند. در همه اين راه‌حل‌ها وضع عده‌ای ثابت مانده و وضع عده‌ای بهتر شده پس بهينه پارتو است.


اگر شرط اساسی بهينه‌سازی پارتو يعنی بدتر نشدن وضعيت بقيه رعايت شود، من به شدت مدافع پذيرش دانشجوی پولی هستم. واقعيت اين است که در اکثر کشورهای دنيا دولت منابع مالی کافی را برای توسعه ظرفيت آموزش عالی در حدی که پاسخ‌گوی تقاضای کل جامعه باشد ندارد. در اين صورت دو راه داريم. يا عده زيادی را محروم کنيم و يا هزينه توسعه‌های جديد را که فراتر از توان دولت است از گروهی از متقاضيان بگيريم. دانشگاه‌های کاملا پولی مثل دانشگاه چابهار يک نمونه است. دانشگاهی با مشارکت خارجی‌ها می‌سازيم و کل هزينه آن را از دانشجويان می‌گيريم. کار ديگر اين است که ميزان استفاده از ظرفيت‌های دانشگاه‌های موجود را بالا ببريم. مثلا به جای اين‌که کلاس‌ها و آزمايشگاه ۸ ساعت در روز فعال باشد، ۱۲ ساعت فعالش کنيم. اين چهار ساعت اضافه البته هزينه دارد و دانشجويان نوبت دومی بايد هزينه‌‌اش را بدهند. اين‌جوری استادی هم که وقتش را صرف پول درآوردن در خارج از دانشگاه می‌کرد مدت بيشتری در دانشگاه می‌ماند.  در اين مواقع البته قيمت خدمات را بايد به گونه‌ای طراحی کرد که علاوه بر پوشش دادن هزينه‌ها، مقداری هم سرريز به بخش ديگر داشته باشيم. يعنی درآمدی که ‌آخر سر بماند تا خرج بهبود وضعيت کل دانشگاه (مثلا جلوگيری از استهلاک آزمايشگاه‌ها يا ساختن ساختمان‌های جديد) شود. من حتی مشکلی برای گرفتن دانشجوی پولی و نشاندنشان سرکلاس بقيه نمی‌بينم. به هر حال آن‌ها پول زيادی را به دانشگاه خواهند داد که صرف توسعه ظرفيت‌ها خواهد شد و همه از آن بهره‌مند خواهند شد.


بگذاريد يک معيار اکستريم بدهم. فرض کنيد کسی بگويد اين طوری که تو می‌گويی بايد کل دانشگاه را پولی کنيم. من می‌گويم اشکالی ندارد. در اين صورت وزارت علوم نيازی ندارد به اين دانشگاه فرضی بودجه بدهد پس می‌تواند کل آن بودجه قبلی را صرف تاسيس يک دانشگاه دولتی جديد کند. حرفم اين است که سرانه بهره‌مندی از بودجه آموزش عالی رايگان در کل تفاوتی نخواهد کرد و اين معيار پارتو را برای من تامين می‌کند.


زير سوال رفتن عدالت البته انتقادی است که به اين نوع راه‌حل‌ها می‌شود. به اين معنی که چرا بايد دو گروه با هم تفاوت داشته باشند. ميل به برابرسازی که قبل و بعد از انقلاب در ايران بسيار قوی بوده است موتور محرکه خوبی برای اين نوع انتقادها است. حال آن‌که منتقدين به اين نکته توجه ندارند که تفاوت در هر صورت وجود خواهد داشت. آن‌که پول بيشتری دارد اگر پولش را برای سنگک گران‌تر ندهد برای پنير و کره بهتر خرج خواهد کرد.  دانشجوی نوبت دومی اگر پول ندهد يا می‌رود خارج و يا پولش را صرف رفاهش می‌کند. بازهم من و او برابر نيستيم. با اين نوع انتقادها فقط نابرابری را از ظاهر جامعه حذف می‌کنيم. من حتی مطمئن نيستم که ماجرا فقط نابرابری بين پولدارها و فقرا باشد. بخش عمده‌ای از دانشجويان پولی ممکن است از طبقه متوسط باشند که چون می‌دانند با ورود به دانشگاه شانسشان در بازار کار زياد می‌شود ترجيح دهند به نوعی هزينه تحصيل خود را تامين‌ کنند.


نکته آخرم هم اين است که بدون سيستم پولی اصولا راه‌اندازی برخی رشته‌ها در کشور امکان ندارد. با امکانات موجود تا سال‌ها ديگر هم يک دانشکده خوب در زمينه مديريت مالی يا تبليغات يا حتی رشته‌های مهندسی جديد نخواهيم داشت. اساتيد اين رشته‌ها گران هستند و فقط وقتی پول حسابی بگيرند وقت حسابی هم صرف می‌کنند. تاسيس دانشگاه‌های گران با کيفيت بالا (مثل هاروارد) ايده‌ای است که می‌دانم خيلی‌ها به آن علاقه دارند حيف که سياست‌های موجود اجازه آن را نمی‌دهد.


پ.س : نکته‌ای که من فراموش کرده بودم و علی شوريده لطف کرده و تذکر داده اين است که يک شرط مهم برای بهينگی پارتو اين است که امتحانات داخل دانشگاه به جديت سابق باشد تا کيفيت آموزش پايين نيايد. در واقع دانشجوی پولی فقط راحت‌تر وارد دانشگاه می‌شود و نه بيشتر.

The woods are lovely, dark,

The woods are lovely, dark, and deep,


But I have promises to keep,


And miles to go before I sleep,


 


And miles to go before I sleep.


 


 Robert Frost, Stopping by Woods on a Snowy Evening

May 17, 2005

فاجعه آموزش و پرورش و

فاجعه آموزش و پرورش و بی‌تفاوتی روشنفکران


يکی  تجربه مهم و البته دردناکی که اين‌جا داشتم تفاوت عظيمی بود که بين عملکرد نظام آموزشی ايران و کشورهای اروپايی مشاهده کردم. من مثلا جزو طبقه روشنفکر جامعه ايران هستم و در نتيجه کتاب می‌خوانم و فيلم می‌بينم و تئاتر می‌روم و از تاريخ جهان چيزهايی می‌دانم و الخ. روشنفکر حرفه‌ای نيستم و  اطلاعات ادبی و هنری‌ و فلسفی‌ام در حد دوستان اين‌ کاره‌ام نيست ولی قطعا از متوسط جامعه بالاتر است. حالا با همه اين تفاسير وقتی که با بچه‌های اروپايی هم سن و سالم می‌نشينم تقريبا چيزی برای گفتن ندارم. چيزی که من فهميده‌ام اين است که يک اروپايی تحصيل کرده به طور متوسط چهار زبان را به طور کامل می‌داند، آثار مهم ادبيات دنيا را خوانده، با متون کلاسيک فلسفه آشنايی مناسبی دارد و تاريخ و جغرافيای جهان را خوب می‌شناسد. درک خوبی از موسيقی و هنر و البته بدنی سالم و سر حال دارد. به اين‌ها اضافه کنيد خصوصيات شخصی مثل تمرکز روی کار، با منطق و با اطلاعات کافی سخن گفتن و حرف‌های بی‌ربط نزدن. آدم‌هايی که من يا مريم با آن‌ها سر و کار داریم احتمالا نخبگان جامعه‌شان نيستند و لذا می‌توانند به عنوان متوسط اروپايی‌ها ارزيابی شوند.


وقتی اين‌ها را می‌بينم حرصم می‌گيرد از اين نظام آموزش و پرورشی که بين ۷ تا ۸ سال از عمر من را تلف کرده است. سه چهار سال اول فکر کنم بد نبود ولی درست از سال چهار به بعد فاجعه نظام آموزشی ايران شروع می‌شود. نظامی که در کل حدود ۶۰۰ ساعت انگليسی يا عربی می‌آموزد و آخر سر فارغ‌التحصيلانش قادر نيستند يک جمله درست به اين زبان‌ها بگويند. نظامی که به جای آموختن مهارت‌های زندگی، نصف وقت دانش‌آموزانش را با رياضی و فيزيک و شيمی و زيست‌شناسی پر می‌کند که معلوم نيست به چه کارشان می‌آيند. سيستمی که به جای آموزش تفکر نقادانه و آزاد، ساده‌لوحی و حقيقت‌گريزی و رد کردن فرويد و نيچه در يک پاراگراف را به دانش آموزانش ياد می‌دهد. از تاريخ و جغرافيای جهان در آن خبری نيست، به جای متون کلاسيک ادبيات جهان، نوشته‌های خسته‌‌کننده و حرص‌آور حداد عادل و به جای شعر شاملو و فروغ، آثار حميد سبزواری و سپيده کاشانی را به خورد ما می‌داد. نظامی که ورزش حاشيه‌ای ترين درس ممکنش بود و هنرش خلاصه می‌شد در ساعت‌های کسل‌کننده تمرين خوشنويسی و نقاشی. راجع به موسيقی و فلسفه و حقوق و زبان‌های باستانی و شيوه انديشيدن به ما هيچ ياد نداد و دست آخر آدم‌های نامتعادلی بيرون داد که يا از مطالعه گريزانند و يا از جنبه‌های انسانی زندگی‌شان غافل. 


واقعيت اين است که نه روشنفکران و نه اصلاح‌طلبان ما توجه کافی به بخش آموزش و پرورش  نداشته‌اند. اين واقعيت تلخ ديگر را هم کنار آن بگذاريد که مديريت اين سيستم در دستان حلقه‌ای از افراد با تفکرات بسيار سنتی و با قابليت‌های پايين قرار دارد که اجازه تحول به آن نمی‌دهد. به نظر من يک خيانت و دقيقا خيانت غير قابل گذشت خاتمی در دوره اولش انتخاب وزيری از بين همين حلقه بود که هنرش اين بود که مدرسه‌های تيزهوشان را ببندد و در عصر مشارکت بخش عمومی و خصوصی جلوی گسترش مدارس غيرانتفاعی را بگيرد و دست آخر هم در ليست محافظه‌کاران به مجلس برود.


 اگر به فکر توسعه کشور هستيم و به فکر فردای بچه‌هايمان، بايد بخشی از انرژی‌مان را صرف انتقاد و ايده‌دادن برای بهبود  سيستم آموزش و پرورش کنيم. صرف گسترش کمی بخش آموزش کمک چندانی به توسعه نمی‌کند مهم اين است که اين سيستم چقدر بهره‌وری کلی آدم‌ها را افزايش می‌دهد. نمی‌دانم رييس جمهور آينده معين خواهد بود يا هاشمی يا قاليباف. ولی هر که باشد بايد يکی از مهم‌ترين اولويت‌هايش اصلاح عميق در بخش آموزش و پرورش باشد. اصلاح در اين بخش نه موافقت شورای نگهبان را لازم دارد و نه رای مجلس را. فقط يک اراده سياسی قوی و يک جمع از آدم‌های که موضوع را می‌فهمند و البته تعدادشان کم است لازم دارد که بنشينند و به دنيا نگاه کنند و نظام آموزش و پرورش را نه در خدمت آموزش عالی که در خدمت تربيت شهروندان توسعه يافته و مدرن طراحی کنند. هيچ سرمايه‌گذاری توجيه‌پذير‌تر از اصلاح اين بخش نيست وقتی به اين فکر کنيم که نزديک به ۱۰ ميليون نفر آدمی که در اين سيستم هستند فقط ۱۰٪ به قابليت‌ها و مهارت‌هايشان اضافه شود.

May 15, 2005

سرود‌های جنگ نوستالژی‌های دوره جنگ

سرود‌های جنگ


نوستالژی‌های دوره جنگ از آن چيزهايی است که از خاطره‌ بسياری از ما محو نمی‌شود. برای من سرود‌های جنگ بخش مهمی از اين نوستالژی است. وقتی جنگ داشت تمام می‌شد من که بچه سال بودم به چند دليل غمگين بودم  يک دليل مهمش اين بود که می‌دانستم اين سرود‌ها را ديگر نخواهم شنيد. بعدها ديدم که پيش‌بينی‌ام درست بود. کاش جمهوری اسلامی در کنار اين پول‌های عظيمی که برای توليد کليشه‌های فرهنگی‌‌اش - که از هر نوع ظرافت هنری تهی است - خرج می‌کند، بخش کوچکی را برای جمع‌آوری و انتشار اين سرود‌ها که با خاطره گذشته بسياری از ما پيوند خورده و بخشی از موسيقی معاصر ما است صرف می‌کرد. انتشارات سروش البته چند سال قبل نوار« سروش پيروزي» را بيرون داد که آن‌چيزهايی که من می‌خواستم توش نبود. نمی‌دانم حتی اسم سرود‌ها هم از خاطرم رفته و ممکن است اسمشان را هم اشتباه بگويم ولی چيزهايی مثل «ای خاک گلگون خوزستان» يا «به چه انديشه به خلوتگه ما آمده خصم» يا آهنگ اصل «کجاييد ای شهيدان خدايي» يا «سرباز کوچک من» يا «حمله ور شد ارتش خلق ايران» را هر چه جسته‌ام نيافته‌ام. امروز که ديدم که عده‌ای خوش ذوق، سايتی راه‌ انداخته‌اند برای جمع‌آوری کلیپ‌های قبل از انقلاب، داغ دلم تازه شد از آن سرخوشی‌ها که با آن سروده‌ها داشتم و اکنون دست نيافتنی است. کسی خبری از آن‌ها ندارد؟

May 14, 2005

کشکول ۱) «اولاً منظور من

کشکول


۱) «اولاً منظور من آن است كه اگر قرار باشد با پول نفت اين همه هزينه و سرمايه گذارى كنيم و بهره ورى و كارايى آن اندك باشد خوب بهتر نيست اين عايدى را مستقيم به صاحب آن يعنى مردم بدهيم» (بخشی از مصاحبه اخير کروبی با شرق) اين عبارت برای من آشنا بود چون توی اين پست تقريبا عين آن را گفته بودم. فکر کنم کسی از ستاد شيخ وبلاگم را خوانده.


۲) کمال درويش وزير ماليه سابق ترکيه و از افراد موثر در اصلاحات موفق اقتصادی اين کشور به عنوان رييس جديد برنامه عمران سازمان ملل (UNDP) که بزرگ‌ترين و قوی‌ترين آژانس اين سازمان است انتخاب شد. اين اولين باری است که کسی غير از آمريکايی‌ها و معدودی اروپايی رييس اين آژانس می‌شود.


۳) شوکت عزيز نخست وزير دولت ژنرال مشرف پيش از اين‌که به دولت وی بپيوندد معاون اجرايی سيتی بانک بود که يکی از بزرگ‌ترين بانک‌های دنيا است. قطعا بخشی از موفقيت مشرف در بهبود وضعيت کشورش به داشتن همکارانی از اين دست بر می‌گردد. دکتر رضايی، دکتر قاليباف، دکتر احمدی‌نژاد و دکتر لاريجانی، نظر شما در اين رابطه چيست؟


۴) احتمالا می‌دانيد که صندوق‌های بازنشستگی در ايران با خطر ورشکستگی يا قفل‌کردن مواجهند. دليلش هم اين است که الان نسبت کسانی که حق بازنشستگی می‌دهند به کسانی که آن‌را دريافت می‌کنند بالا است و سازمان‌ها از درآمد جاری خود حقوق بازنشسته‌ها را می‌دهند. ولی تعداد بازنشسته‌ها در سال‌های آينده بيشتر خواهد شد و اين نسبت به هم خواهد خورد. در اين صورت ممکن است درآمد‌های صندوق‌ها کفاف پرداخت حق بازنشستگی‌ها را ندهد. سياست‌هايی مثل بازنشستگی پيش از موعد هم البته اين وضع را تشديد می‌کند. اين مشکل خاص ايران نيست و بيشتر کشورهای اروپايی‌ هم با آن مواجهند. تنها راهش هم اصلاحات جدی در سياست‌‌های موجود مثل تغيير نرخ حق بيمه، نوع سرمايه‌گذاری‌ها و حداقل سن بازنسشتگی است که نمی‌دانم آيا کسی به فکرش هست يا نه؟


۵) علی سرزعيم از آن‌هايی است که جديت و پرکاری‌اش حرص من را در می‌آورد. آخه کی را ديديد همزمان چهار تا وبلاگ بنويسه به اين خوبی.


باقی بقايتان

May 06, 2005

نظاميان و سياست اين يادداشت

نظاميان و سياست


اين يادداشت نيکان به علاوه بقيه بحث‌هايی که در مورد خطر ورود نظاميان به عرصه انتخابات می‌شود کمی ذهن من‌ را ‌آزار می‌دهد. راستش احساس می‌کنم اين بحث هم مثل خيلی بحث‌های ديگر کمی ژورناليستی و دم‌دستی شده است. من در باب ايران حرف نمی‌زنم ولی حداقل اين‌را می‌دانم که بحث عمومی در مورد نقش نظاميان در مدرنيزاسيون کشورهای در حال توسعه يک موضوع مهم و قابل اعتنا در جامعه‌شناسی سياسی و جامعه‌شناسی طبقات و قشرها است. به طور عمومی ( و طبعا با پذيرفتن استثناها) نظاميان در کشورهای در حال توسعه از يک‌ سوء وابسته به طبقات نسبتا بالای جامعه هستند و از سوی ديگر جزو اولين قشرهايی هستند که با دنيای مدرن در تماس قرار می‌گيرند. اين ويژگی‌ها به علاوه انضباط سازمانی و روحيه ملی‌گرايی اين قشر به آن‌ها اجازه می‌دهد تا در بعضی مقاطع نقش مثبتی را در جامعه خود ايفا نمايند. دولت‌های نظامی در برخی کشورهای در حال توسعه اتفاقا نقش موتور توسعه را بازی کردند و نظاميان هوشمند در زمان مناسب دريافتند که بايد قدرت را به غيرنظاميان واگذار کنند. می‌خواهم بگويم ماجرا تماما منفی نيست و در کنار تصويربدی که از حکومت‌های نظامی يا حضور نظاميان در عرصه سياست هست چنين کارکردهای مثبتی را هم می‌توان ديد. يک موضوع ديگر هم اين که ويژگی‌ نيروهای نظامی در کشورهای مختلف متفاوت است. کارکرد ارتش کره يا برزيل يا آرژانتين يا اسپانيا يا يونان يا مصر متفاوت بوده است. حتی ارتش ترکيه و پاکستان هم مشابه نيستند. ارتش ترکيه يک نيروی قوی برای حفظ ملی‌گرايی و سکولاريسم در اين کشور است در حالی‌که ارتش پاکستان پس از دهه هشتاد که دوره قدرت ضياءالحق (رييس جمهور) و ژنرال حميدگل (رييس سازمان اطلاعات ارتش)  بود هويتی مذهبی به خود گرفت و نقش مهمی در جلوگيری از روند مدرنيزاسيون جامعه وسنتی‌تر کردن فضا ايفا کرد. خلاصه می‌خواهم بگويم ماجرای حضور نظاميان در سياست خيلی ساده و تک‌بعدی نيست. کاش کسانی مثل حسين بشيريه يا سعيد حجاريان که جامعه شناسی سياسی را خوب می‌دانند کمی در اين باب حرف‌های علمی‌تری بزنند.


پ.س : اين يادداشت هيچ ربطی به انتخابات يک ماه آينده ايران ندارد و صرفا بحثی نظری است!


 

May 04, 2005

?So What در ايران که

?So What


در ايران که بودم روی موضوع سرمايه اجتماعی کمی کار کرده بودم و به سمينارهای مرتبط با آن دعوت می‌شدم. در يکی از سمينارها موضوع مقاله‌ام را تاثيرات اقتصادی سرمايه اجتماعی انتخاب کردم و بر خلاف بقيه که مسحور اين مفهوم عظيم شده بودند توضيح دادم که اقتصاددان‌ها سرمايه اجتماعی را يکی از فاکتورهای توضيح دهنده رشد می‌دانند که البته موضوعی مورد اجماع نيست و برخی اقتصاددانان خيلی مشهور اساسا وجود آن‌را قبول ندارند و بر اين عقيده‌اند که با تحليل دقيق‌تر به فاکتورهای مشخص‌تری می‌توان رسيد. در همان سمينار کلی مطلب در مورد لزوم سرمايه‌گذاری دولت بر روی سرمايه اجتماعی گفته شد و حتی گروهی از سازمان برنامه آمده بودند که در مورد بندی که دولت را ملزم به توسعه سرمايه اجتماعی می‌کردند صحبت کنند. موضوع برای من کمی عجيب بود تا اين‌که در ميزگرد پرسش و پاسخ يکی از اساتيد که آمريکا آمده بود و طبعا ياد گرفته بود که حرف‌های دقيق و به درد بخور بزند گفت« من واقعا نمی‌فهمم. هيچ‌جای ادبيات از امکان دخالت برای توسعه سرمايه اجتماعی صحبت نشده است و بيشتر بر روی نقش توضيح‌دهنده آن تاکيد شده است. حالا اين‌جا در برنامه توسعه چهارم بندی را برای آن تخصيص داده‌اند». اين‌جا هم در سميناری شرکت کردم که در باب تاثيرات سرمايه‌ اجتماعی در توسعه صنعتی صحبت می‌شد و اتفاقا بخش عمده تحقيق حول اين بود که آيا سرمايه اجتماعی موضوعی برای سياست‌گذاری و مداخله هست يا نه؟ جواب تقريبا منفی بود مگر در شرايط خاصی.


سرمايه اجتماعی يا در بيان کلی‌تر زيرساخت‌های اجتماعی يک عامل توضيح‌دهنده توسعه‌يافتگی کشورها است. ولی هر عامل توضيح‌دهنده‌ای را نمی‌توان دست زد و تصور کرد که می‌توان با جا‌به‌جايی آن وضع را بهتر کرد. مثلا مذهب، نسبت جمعيت شهرنشين و مستعمره بودن و نبودن هم عوامل توضيح‌دهنده‌ای هستند ولی بعيد می‌دانم کسی بخواهد مذهب يک جامعه را عوض کند تا وضع توسعه در آن‌جا بهتر شود.


من وقتی جملاتی مثل اين‌که «ما ماشين را وارد کرده‌ايم ولی فرهنگش را نياورده‌ايم» را می‌شنوم واقعا گيج می‌شوم. در پس اين سخن از يک طرف تصور باطلی از امکان مداخله در زيرساخت‌های فرهنگی جوامع را می‌بينم و از سوی ديگر نوعی فرافکنی کلی‌گويانه که متاسفانه اين روزها ورد زبان دانش آموختگان برخی رشته‌های خاص علوم انسانی شده است. برايم جالب است که در صحبت با خارجی‌ها چنين رويکردی را ابدا نمی‌بينم. اين‌جا حرف‌هايی از اين جنس نمی‌شنوم که مثلا ما صدسال است صنعت آورده‌ايم ولی فرهنگ متناسب با آن را نداريم يا مثلا روحيه پژوهش در ما نيست و يا استبداد در ما نهادينه است. به جای اين کلی‌گويی‌ها صحبت بر سر اين است که در شرايط حاضر و در چارچوب درجه آزادی تصميم‌گيری‌مان و با توجه به محدوديت‌های منابع چه استراتژی را بايد دنبال کرد که وضع را بهتر کند. از يکی  در ايران که هيچ وقت اجازه نداده بود تا شيوه انديشيدنش به شلختگی و خوش‌نشينی حاکم بر آن‌جا عادت کند ياد گرفتم که در مقابل سخنان کلی‌گويانه اين چنينی هميشه بپرسم ?So What


پ.ن : علی معظمی عزيز پيشنهاد کرده در مورد سرمايه اجتماعی توضيح بيشتری بدهم. اگر علاقه‌مند هستيد روی سايت شخصی‌ام که آدرسش اين بغل هست در بخش مقالات اولين مقاله توضيحات بيشتری در اين باب می‌دهد.

May 02, 2005

نرخ بهره، ما و آمريکا

نرخ بهره، ما و آمريکا


۱-  ديروز با يکی از مديران صنعتی کشور گفتگو می‌کرديم. از سيستم بانک‌داری بدون بهره دفاع می‌کرد ومی‌گفت برای صنعت بهترين وضعيت اين است که نرخ بهره صفر شود تا توليد با سهولت صورت گيرد. پرسيد تو نظر متفاوتی داری؟ گفتم بلی. نرخ بهره را صفر کنيد تا صنعت متلاشی شود. تعجب کرد. توضيح دادم که اگر منابع مالی نامحدود بود البته قيمت پول يعنی همان نرخ بهره به طور طبيعی صفر می‌شد. ولی وقتی کميابی سرمايه‌ داريم نرخ بهره صفر يعنی اين‌که هر آدمی با هر طرح به درد بخور و به درد نخور را تشويق به دريافت وام کنيم. آن وقت صنايع درست و حسابی بايد سال‌ها (شايد هم تا ابد) منتظر شوند تا نوبت وام‌شان شود. حرفم را قبول کرد.


۲- يکی از استدلال‌هايی که طرفداران کاهش نرخ بهره بانکی - و البته کلی از همين دوستان مهندس خود ما - ارائه می‌کنند سياست‌های بانک‌ مرکزی آمريکا برای کاهش نرخ بهره است. اين دوستان به يک تفاوت بنيادی توجه ندارند. سيستم بانکی آمريکا نرخ بهره را کم می‌کند چون با کمبود تقاضا برای وام مواجه است و از طريق کاهش نرخ بهره سرمايه‌گذاری‌های جديد را تشويق می‌کند. در ايران ماجرا کاملا برعکس است. سرمايه در ايران بسيار کم‌ياب‌تر از آمريکا است و سيستم بانکی همواره با تقاضايی بيش از عرضه منابع مالی مواجه است. کاهش نرخ بهره در اين شرايط فقط اوضاع را بدتر می‌کند. اين بحث  ظرفيت‌های مازاد يکی از تفاوت‌های مهم ساختار اقتصادی کشورهای توسعه‌يافته و ايران  است. سياست‌های اقتصادی مبتنی بر تحريک تقاضا وقتی کار می‌کند که مازاد ظرفيت عرضه داشته باشيم. جناح محافظه‌کار در پوشش مردم‌گرايی دقيقا سياست‌هايی از جنس تحريک تقاضا (چه برای کالا و چه برای سرمايه) را تصويب می‌کند که برای کشوری مثل ايران که با کمبود عرضه در بسياری از حوزه‌ها روبه‌رو است بسيار مضر است و نتيجه عکس به بار می‌دهد.

 

all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007