« June 2005 | صفحه اول | August 2005 »

July 28, 2005

شخصيات ۱)‌ بوفه بخش خصوصی

شخصيات


۱)‌ بوفه بخش خصوصی دانشگاه ما يه سری غذا مثل ماکارونی داشت که هميشه خدا قبل از ساعت دوازده و نيم تمام می‌شد. يکی از بچه‌ها رفت و بهشان گفت خب بابا وقتی تمام می‌شه يعنی ملت اين غذا را بيشتر دوست دارند چرا از اين يکی زيادتر درست نمی‌کنيد؟ گفت آخه هر چه بيشتر درست کنيم بازهم می‌خورن و غذاهای ديگه می‌مونه روی دستمان! فقدان رقابت و کمبود عقل که باهم باشه توليد‌کننده اين طوری راجع به ترجيحات مصرف‌کننده تصميم می‌گيرد. قضيه کنسرت موسيقی و تئاتر‌های ما هم همين طوری شده. بعد چند سالی که يه کار از شجريان يا بيضايی يا علی رفيعی امکان اجرا پيدا می‌کنه بايد از هفت خوان رد بشی تا بليط پيدا کنی. ميزان تقاضا برای بليط شاخص خوبی از ترجيحات مصرف‌کننده تئاتر است. وقتی فضای سالن اصلی محدود است درصد تخصيص وقت سالن به نمايش‌ها بايد به نسبت علاقه تماشاگران باشد نه به صورت مساوی بين همه نمايش‌ها. خيلی اعصاب خرد کن است که ببينی کالای ارزشمندی که اين همه در بازار امکان فروش دارد در اوج فروشش از بازار بيرون برده شود. اين يعنی آخر تخصيص درست منابع کمياب. (البته اين قدر خنگ نيستم می‌‌فهمم که صلاح نيست اين جور کارها زياد روی پرده باشند ولی خيلی دلم سوخت نتونستم «مجلس شبیه خوانی در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین» را ببينم. همين اسمش من را کشته! )


۲)‌ خيلی باحال بود وقتی کشف کردم يکی از اقتصاددان‌های موسسه (همان حلقه‌ اقتصاددان‌های مورد علاقه من) که يکی دو ترم هم شريف اقتصاد مالی درس می‌داد چند ماهی است در وين زندگی می‌کند. فعلا که اين هفته دو بعد از ظهر را با هم گذرانديم و به من خيلی خوش گذشت. کلی هم چيز ياد گرفتم. اميدوارم به دکتر جلالی هم خوش گذشته باشد. بخت با من يار بود که در اين شهر سکوت و هنر بعد مدت‌ها کسی را پيدا کردم که يک بحث اساسی و فسفرسوز با هم داشته باشيم.


۳) می‌دانيد که در يک طبقه‌بندی کلی به لحاظ فلسفی دو نوع کاربر رايانه داريم. کاربری که داده‌هايش را از دست داده و کاربری که از دست خواهد داد. ديروز من نزديک بود که به گروه اول بپيوندم و همه دار و ندار اين چند سال را از دست بدهم. تازه آن موقع بود که فهميدم بک‌اپ نداشتن از هارد چه فاجعه بزرگی است. البته خدا يه فرصت ديگر بهم داد ولی فکر کنم آخرين شانس زندگی‌ام باشد.


۴)‌ ديروز ظهر به اين جمع‌بندی رسيدم که برای من هم دلنشين‌ترين و هم تنفربرانگيزترين آدم‌های ساکن اين شهر ايرانی‌ها هستند. اون گروه تنفربرانگيز يک خصوصيت مشخص دارند. رفتارشان تصنعی يا نخوت‌آميز است و حتی اون قدر باهوش نيستند که اين کار را زيرکانه انجام بدهند. جوری که حالت به هم می‌خوره.


۵) کسی از خواننده‌ها هست که بتونه اطلاعاتی راجع وضعيت بازسازی سيستم آب و فاضلاب شهر بم به من بده يا ارتباط من را با کسی که اطلاعات داره برقرار کنه؟


۶) شنبه صبح در تهران خواهم بود برای سه هفته اگر خدا بخواهد.


 

July 27, 2005

موطن آدمی را بر هيچ

موطن آدمی را بر هيچ نقشه‌يی نشانی نيست (بيکل، شاملو)


۱- بعد از نزديک به يک سال زندگی کردن در شهری که يکی از بهترين‌های دنيا به لحاظ کيفيت زندگی است تصميمم برای بازگشت به ايران هيچ تغييری نکرده است. همچنان در ذهن من شانس بازگشتن به نسبت ماندن صد به صفر است.


۲- زندگی در غرب آرام، آزاد، سالم و بهره‌ور است. اين زندگی برای من فقط يک چيز کم دارد : «سرخوشي». اين کاربرد سرخوشی را از پيام يزدان‌جو ياد گرفتم و هيچ لغت ديگری را نمی‌توانم جايگزين آن کنم. سرخوشی شريک می‌طلبد. خارجی‌ها شريک خوبی برای سرخوشی نيستند و زندگی بدون سرخوشی برای من غيرقابل تحمل می‌شود. اگر هم چند سالی را می‌توانم اين‌جا تحمل کنم به اميد آينده‌ای است که در خيال خودم می‌پرورانم.


۳- آيا به اين دليل به کشورم باز می‌گردم که قصد دارم به مردم خدمت کنم؟ اگر جواب مثبت بدهم دروغگو يا ساده‌لوح هستم. اگرفکر می‌کنم که واقعا به آن درجه از تعالی رسيده‌ام که کار برای ديگران را مهم‌ترين اولويت خودم بدانم دليلی ندارم خودم را به مردم سرزمينی محدود کنم که مرزهايش قراردادی است و من در اثر يک تصادف به درون آن پرتاب شده‌ام. مردمان بی‌شماری در اين جهان هستند که نياز بسياری بيشتری به دريافت خدمت دارند تا مردم سرزمين من. پس چرا برای آن‌ها کار نمی‌کنم؟


۴- برای من دليل بازگشتن چيزی از جنس خودخواهی است. چه بخواهم و چه نخواهم به آن خاک تعلق دارم. اين تعلق در اثر حادثه‌ای به وجود آمده ولی ديگر با من هست. تجربه به من می‌گويد که توان آن‌را ندارم که شهروند اين جهانی شوم. به قول ياسر کراچيان اين تصوری باطل است که آدمی می‌تواند مليت خودش را تغيير دهد. مليت چه خوب و چه بد چسبی است که کندن آن تقريبا غيرممکن است. اين واقعيتی است که بايد با آن کنار بيايیم.


۵- هم‌پيوند شدن با جامعه بيگانه زمان و انرژی زيادی می‌طلبد. زبان يکی از موانع ساده اين ماجرا است. زبان را می‌توان آموخت ولی فقدان گذشته مشترک را با هيچ چيزی نمی‌توان جبران کرد. من وقتی اين فاصله را می‌بينم ترجيح می‌دهم که به جای صرف انرژی‌ فراوان برای پيوستن به جامعه‌ای ديگر، توانم را در جايی صرف کنم که به علاقه‌ام مربوط است. سرزمين خود من تنها جايی است که بدون صرف انرژی اضافی امکان پرداختن به علاقه‌ام را به من می‌دهد. من به کشور خودم بر می‌گردم چون در يک محاسبه هزينه و فايده ساده آن‌جا پذيرا ترين جای دنيا برای من است. اين برگشتن صرفا از سر خودخواهی است و منتی برای کسی ندارد.


۶- گفتم که به اميد سرخوشی زنده‌ام. اگر روزی ببينم که روزنه‌اش بسته شده است به چه اميدی بمانم؟

July 22, 2005

زبان خانه وجود است. (مارتين

زبان خانه وجود است. (مارتين هايدگر)


 


۱) يکی از دلايلی که متخصصان ايرانی مقيم داخل‌ در فضای بين‌المللی حضور کم‌رنگی دارند اين است که با نوشتن انگليسی راحت نيستند. وقتی کم بنويسی طبعا شانس شناخته‌شدن و دعوت شدنت هم کم می‌شود. اين هفته يک جلسه داشتيم که اکثر شرکت‌کنندگانش را از اينترنت پيدا کرده‌ بودم. در زمان جستجو از بيشتر کشورهای مهم کسانی را پيدا کردم ولی از ايران هيچ کس را نديدم. دليلش خيلی ساده‌ است. سازمان‌ها و متخصصين ايرانی  روی وب انگليسی حضور ندارند.


۲)‌ امروز يک دوست کانادايی که چند روزی است با هم آشنا شده‌ايم آمد و گفت تو ترک هستی؟! هر چه نگاه کردم ديدم نه کتم توی شلوارم است نه از فرش فروشی تقاضای ساندويچ کالباس کرده‌ام. گفتم تو از کجا فهميدی؟ گفت از لهجه انگليسی‌ات که عين ترکيه‌ای ها است. فعلا در کف به سر می‌برم.


۳) يکی از مشخصه‌های روشنفکر بودن در اروپا اين است که فرانسه هم بدانی. وقتی فرانسه  نمی‌دانی شبيه آدم بيسوادی هستی که زبان خارجی بلد نيست. مثلا نمی‌تونی تيکه‌ها و تعارف‌های آدم باکلاسا را بفهمی.


۴) چند روز پيش يکی از دوستان يه دوست جديد آورد که به من معرفی کنه و گفت اصالتا مال سوريه است. گفتم «انت تکلم عربيا؟» گفت «بلی من فارسی صحبت می‌کنم». فعلا قرارمون اينه که من عربی حرف بزنم و اون فارسی جواب بده. به اين می‌گن راه حل برنده - برنده.


۵)‌ يه دوست انگليسی می‌گفت در زمان استقلال آمريکا تعداد انگليسی زبان‌ها و آلمانی زبان‌ها در آن‌جا با هم برابر بودند. در واقع از بين زبان انگليسی و آلمانی اولی يه جور تصادفی زبان رسمی آمريکا شد. می‌گفت تصور کن اگر برعکسش اتفاق افتاده بود جهان الان وضعيت ديگری داشت. گفتم واقعا وضعيت ديگری داشت. اگر آلمانی زبان رسمی می‌شد احتمالا ميليون‌ها نفر به جای کسب و کار مشغول تامل در باب وجود و هرمنوتيک و سرشت بشر و روح جهان بودند و به جای ام‌بی‌ای، فلسفه رشته محبوب مردم بود.


۶) طبق عرف رايج در محيط کار، من همکاران و دوستانم را مستقل از اختلاف سنی و جنسيت با اسم کوچک صدا می‌کنم. اين موضوع يک استثنا دارد. وقتی با دوستان ايرانی‌ام فارسی صحبت می‌کنم آن‌ها را با پيشوند آقا و خانم خطاب می‌کنم و حالت ديگری برايم متصور نيست. جالب است که وقتی در جمع با همين آدم‌ها انگليسی صحبت می‌کنم مثل خارجی‌ها خطابشان می‌کنم و هيچ حسی بدی هم بهم دست نمی‌دهد.


پ.ن : انگار اطلاعات دوست انگليسی‌ام چندان درست نبوده و ماجرای نامزدی زبان آلمانی به عنوان زبان رسمی آمريکا درست نيست. پس در آيتم ۵ جنبه تاريخی قضيه را ول کنيد و بقيه‌اش را دنبال کنيد. حداقل برای من که تصور جهان آلمانی زبان خيلی هيجان انگيز است.

July 21, 2005

اين دو تا فلسفه وقتی

اين دو تا فلسفه


وقتی با بعضی دوستانم صحبت می‌کنم احساس می‌کنم از کلمه فلسفه دو معنای کاملا متفاوت می‌فهميم که هيچ ربطی به هم ندارند و به اين خاطر هم بحثمان به جايی نمی‌رسد. آن‌ها از فلسفه توجيه عقلانی برای ادعاهايشان را مراد می‌کند و من از فلسفه انتظاری جز آشکار کردن خطاهای معرفت انسان و تضعيف جايگاه عقل ندارم. جالب است دوستانی که در ظاهر ادعايشان اين است که عقل انسان ناقص است و نمی‌تواند راهنمای او باشد در واقع بيش از همه عقل را به عرش اعلی می‌برند. فلسفه غرب از اين جهت برای من احترام برانگيز است که می‌گويد در وضعيت انسانی که ما هستيم در حصار فهم خود گرفتاريم و گريزی از آن نداریم. پس به همين دليل بايد هر چه بيشتر محدوديت‌های فهم خود را کشف کنيم تا کم‌تر دچار اشتباه شويم.

July 19, 2005

در حوزه انتخاب عمومی و

در حوزه انتخاب عمومی و در ابتدای مبحث دموکراسی جمله حکيمانه‌ای هست که می‌گويد «سياست‌مداران انتخابات را نمی‌برند که بعدش برنامه‌هايشان را طراحی کنند بلکه برنامه‌هايشان را به گونه‌ای طراحی می‌کنند که انتخابات را ببرند». بين حالت اول و دوم تفاوتی بس عظيم است.

July 17, 2005

سوم تير از منظر تحليل

سوم تير از منظر تحليل طبقاتی


تحليل علی‌رضا حقيقی برای توضيح ماجرای سوم تير را جالب يافتم. به نظر من از يک زاويه و برای توضيح بخشی از اين اتفاق، می‌توان از تعبير شورش ملت عليه ملت به جای شورش ملت عليه دولت استفاده کرد. متاسفانه دسترسی مناسبی به آمار ندارم که اين بحث را بر آن بنا بنهم و بيشتر از فهم متعارف برای آن استفاده می‌کنم. اميدوارم اشتباه نباشد.


در فاصله پانزده سال گذشته وضع بخشی از طبقه متوسط در ايران به مراتب بهتر از سال‌های دهه ۶۰ شده است. اين طبقه بر خلاف طبقه پولدار شده دهه قبلی، طبقه‌ای نوکسيه يا رانت خوار نبوده بلکه عمدتا مربوط است به مشاغل حرفه‌ای مثل مديران صنعتی، مهندسين، متخصصين رايانه و فن‌آوری اطلاعات، مدرسين کنکور و زبان، فعالين حوزه توريسم، تحصيل‌کردگان حوزه‌هايی مثل اقتصاد، مديريت و تبليغات، کارمندان دفتری شرکت‌های دولتی و خلاصه تیپ‌هايی که به طور معمول نمايانگر طبقه متوسط در دنيا هستند. فعاليت‌های صنعتی، گسترش بخش خدمات مدرن، حضور تدريجی شرکت‌های خارجي، رشد صنعت خودرو و سرمايه‌گذاری‌های اخير در بخش نفت و گاز تقاضای گسترده‌ای برای کارمندان حرفه‌ای ايجاد کرد که به طبع منجر به افزايش دستمزد‌ها و بهبود سطح زندگی اين طبقه شد. اين وضعيت وقتی تشديد می‌شود که به اين نکته توجه کنيم که بيشتر افراد اين طبقه را زوج‌هايی تشکيل می‌دهند که هر دو شاغل هستند و به اين ترتيب ضريب تکفل (تعداد کسانی که يک نفر بايد خرج آن‌ها را بدهد) برای اين زوج‌ها عددی بين يک يا دو (در مقابل عدد ۴.۸ برای متوسط کشور) است و اين يعنی کاهش قابل توجه فشار اقتصادی که بر گرده سرپرست خانوار است.


قشری که از آن اسم می‌برم درصد بزرگی از جمعيت ايران را تشکيل نمی‌دهد. شايد چيزی بين دو تا پنج ميليون نفر، ولی نمود آن در جامعه بسيار بالا است. اين همان قشری است که به دليل برخورداری از سطح حداقلی از رفاه اقتصادی در پی نيازهای سطح بالاتر خود است. خواننده روزنامه‌ها است، از اينترنت استفاده می‌کند، مشتری دايم رستوران‌ها و کافی شاپ‌ها به شمار می‌آيد، مسافرت می‌رود، کتاب‌های روز را می‌خرد، نسبت به تحصيل فرزندانش حساس است و الخ. روابط اجتماعی نسبتا آزاد با جنس مخالف بهره‌مندی جديد اين طبقه در سال‌های اخير بود که بخشی از آن به مدد قدرت «پول خرج کردن برای کاهش ريسک» به وجود آمد و برای طبقات محروم‌ از آن بسيار آزاردهنده است. تصويری که رسانه‌های غربی از ايران در حال تحول و مدرن شده گزارش می‌کنند عمدتا مربوط به اين قشر است. شايد اکثريت مطلق خوانندگان اين وبلاگ از همين طبقه باشند.


در مقابل بهبود وضعيت اين لايه نازک از طبقه متوسط، به نظر می‌رسد که فشار اقتصادی بر روی طبقه ضعيف بيشتر شده است. آمارهای رسمی البته اين حرف را تاييد نمی‌کند چرا که ضريب جينی که نشان‌گر نابرابری توزيع درآمد است در ايران کمابيش ثابت مانده است ولی مشاهدات منفرد (که البته لزوما قابل اعتماد نيست) چيزی خلاف آن را می‌گويد. من سه توضيح مشخص برای ماجرا دارم. يکی تورم مزمن که معمولا باعث بدتر شدن وضعيت طبقه محروم می‌شود. چرا که به علت فزونی عرضه نيروی کار در اين طبقه معمولا دستمزد آن‌ها کم‌تر از نرخ تورم رشد می‌کند و اين يعنی در طول زمان قدرت خريد اين طبقه کم‌تر شده است. عامل مهم ديگر که البته هم طبقه متوسط و هم طبقه فقير را تحت تاثير قرار داده، جهش ناگهانی قيمت زمين و مسکن در ايران بود که کاملا به نفع طبقه صاحب سرمايه و به ضرر ديگران عمل کرد. اين جهش سهم هزينه‌ مسکن را در سبد خانوار به طرز قابل ملاحظه‌ای افزايش داده و لذا جای کم‌تری برای ساير هزينه‌ها باقی می‌گذارد. سومين عامل مربوط به افزايش فرصت‌های خرج کردن (موبايل، رايانه، اينترنت، دانشگاه آزاد، کلاس کنکور، مد و ...) مربوط می‌شود که هم از سهم ساير هزينه‌ها کم می‌کند و هم وقتی برآورده نمی‌شود احساس محروميت را تشديد می‌کند.


در انتخابات اخير هاشمی و معين و تا حدی قاليباف نماينده خواسته‌های طبقه متوسط به بالا و احمدی‌نژاد و کروبی حامل شعارهای جذاب برای طبقه متوسط به پايين بودند. به نظر من طبقه محروم که بهبود مداوم وضعيت طبقه متوسط و پسرفت خودش را در طول زمان مشاهده می‌کرد در اين انتخابات فرصتی يافت تا از طريق رای دادن به احمدی‌نژاد و جلوگيری از پيروزی هاشمی انتقام خود را از طبقه متوسط از طريق محروم کردن آن‌ها از خواسته‌هايشان (آزادی بيشتر) و سوق دادن منابع کشور به سمت بهبود وضعيت خود بگيرد. اين همه ماجرا نيست ولی احتمالا بخشی از آن است. به قول دوستی که امشب ماجرا را با هم مرور می‌کرديم سوم تير کمک بسيار بزرگی خواهد بود تا ما درک بهتری از دلايل وقوع انقلاب به دست بياوريم(دقت کنيد که خود آقای احمدی‌نژاد هم گفت که مشابه اين حادثه فقط در سال ۵۷ رخ داد. به نظر من حرف تيزبينانه و درستی است). اين روزها ايمان من به هوشمندی علی معظمی هم که ماه‌ها قبل در يادداشتی نسبت به خطر «حذف‌شدن طبقه‌ای از جامعه از فرآيند برنامه‌‌ريزي» هشدار داد بيشتر شده است. خودم هم دارم سعی می‌کنم در مواضع قبليم در باب حمايت از رشد نامتوازن تجديدنظر کنم.


پ.ن : سايت دبش مشکل فنی پيدا کرده و من نمی‌توانم به مطلب علی لينک بدهم. البته ظاهرا بچه‌ها دارند تلاش می‌کنند درستش کنند.

July 08, 2005

نگاه مکانيکی به اقتصاد نگاه

نگاه مکانيکی به اقتصاد


نگاه مکانيکی خطری است که هميشه در کمين سياست‌گذاری اقتصادی در ايران است. اين عبارت در معنايی که من به کار می‌برم البته هيچ ربطی ندارد به بحث «نگاه مهندسی به اقتصاد» که امثال دکتر ياوری (مشاور اقتصادی قاليباف) بيان می‌کنند و البته منظورشان تخطئه کسانی است که رياضيات را خوب می‌فهمند و تئوری‌های اقتصادی را با حرف‌های روزنامه‌ای و سرمنبری مخلوط نمی‌کنند. (متاسفانه لينک مطلب را پيدا نمی‌کنم ولی خوب به خاطر دارم که حدود يک سال پيش ياوری طی مصاحبه‌ای گفت مشکل اقتصاد ايران از نگاه مهندسی به اقتصاد است و البته مشخصا منظورش تيم دکتر نيلی بود که برخی‌شان قبل از اقتصاددان شدن مهندس بودند.)


در اين معنای خاص منظور من کسانی هستند که به جای توجه به طرف تقاضا و اعتماد کردن به ديناميک درونی اقتصاد تمام نگاه خود را صرف توسعه برنامه‌ريزی‌شده عرضه در اقتصاد و خصوصا در صنعت متمرکز کرده‌اند و به نظرشان با ساختن ظرفيت در سمت عرضه جامعه پيشرفت اقتصادی می‌کند. اين نگاه البته جديد نيست و در تمام دوره بعد از انقلاب حضور داشته است ولی در ده سال گذشته حضور آن کم‌تر و کم‌تر شده است. سياست «خودکفايي» نقطه اوج اين رويکرد بود که به صرف امکان فنی توليد محصولی رای به ساختنش در داخل می‌داد. به نظر من يکی از دستاورد‌های بزرگ جهانگيری در وزارت صنايع کم‌رنگ کردن چنين نگاهی در سياست‌های صنعتی کشور بود.


نگاه مکانيکی علاقه شديدی به ظرفيت‌های طرف عرضه يعنی چيزهايی مثل ماشين‌آلات يا فن‌آوری يا تعداد شرکت‌ها دارد و به اين نکته کم‌توجه است که ظرفيت‌سازی مصنوعی در طرف عرضه بدون داشتن تقاضای موثر در بازار و يا قدرت رقابت با رقبای ديگر نتيجه‌ای جز هدر دادن منابع ندارد. اين نگاه سعی می‌کند به هر ترتيبی که شده ولو به زور تزريق يارانه يا بستن بازار ظرفيت‌های صنعتی را توسعه دهد. در اين بين اصولا به صنايع مونتاژ يا بخش خدمات بی‌اعتقاد است و علاقه اصلی‌اش به صنايع سنگين (همان صنايع زيربنايی) و جديدا هم صنايع پيشرفته است. رويکردی که مدلی بسيار شبيه به آن در شوروی سابق دنبال شد. سرمايه‌گذاری‌های گسترده در صنايع سنگين بدون توجه به جنبه‌های بازاری آن. نتيجه‌اش هم اين شد که در حالی که توليد صنعتی بالقوه بالا بود مردم در سطح پايينی از رفاه به سر می‌بردند. اين نگاه چون اصولا اعتقاد چندانی به رقابت جهانی ندارد پيوستن به زنجيره جهانی‌ را هم امری مهم نمی‌داند و بيشتر دنبال چيزهايی مثل بومی‌کردن فن‌آوري، محصول ملی، ساخت داخل و خلق دانش است. توضيح می‌دهم که من مخالف اين چيزها نيستم بلکه دارم از يک نگاه افراطی انتقاد می‌کنم.


بر اين اساس تخصص فنی و مهندسی مناسب حال مديريت بخش صنعتی  کشور نيست. اين تخصص، اين نگاه و اين روحيه در سطح يک بخش از يک شرکت صنعتی و يا حداکثر در سطح يک شرکت می‌تواند مفيد باشد ولی به درد وزارت‌خانه نمی‌خورد. سياست‌هايی در سطح وزارت صنايع بی‌شباهت به سياست‌های اقتصاد کلان نيست. در آن سطح نگاه وزير و تيمش بيش از اين‌که متوجه بخش فيزيکی و ملموس ماجرا باشد بايد متمرکز بر بهبود ساختار بازار و رفع محدوديت‌هايی باشد که مانع از پاسخ دادن طرف عرضه به علامت‌های تقاضا می‌شود. وزارت صنايع متولی يک حوزه صنعتی خاص و يا صاحب صلاحيت برای تشخيص حوزه‌های اولويت‌‌دار برای کشور نيست. کار وزارت صنايع بسترسازی برای باليدن کارآفرينان بخش خصوصی است. بايد قبول کنيم که شامه تيز سرمايه‌گذاران بخش خصوصی  (داخلی و خارجی) بهتر از دفتر و دستک هر بوروکراتی می‌تواند فرصت‌های بازار و حوزه‌های اولويت‌دار را کشف کند.


پ.ن : انگار نگرش مهندسی به اقتصاد کمی شبهه برانگيز شده بود. فکر کردم تيتر را عوض کنم گويا‌تر باشد.

July 06, 2005

يازده فرمان تحليل اقتصادی آمار و ارقام

يازده فرمان تحليل اقتصادی


آمار و ارقام اقتصادی اگر بر اساس مبنای صحيحی مقايسه نشود می‌تواند خيلی گمراه‌کننده باشد. موارد پايين خطاهايی است که من ديده‌ام در ايران زياد اتفاق می‌افتد. بعضی‌هايش را خودم مرتکب شدم و از تذکرات ديگران ياد گرفتم و بعضی‌هايش را هم از خطاهای ديگران آموختم:


۱) در کشور ما سياست‌مداران معمولا عادت ندارند اعداد را به قيمت‌های سال پايه اعلام کنند. مثلا می‌گويند قيمت بنزين از سال ۷۲ تا ۸۲ شانزده برابر شده ولی مصرف کم نشده و يادشان می‌رود که بايد تورم را از آن بکشند بيرون. لذا هر وقت چند عدد به ريال ديديد که مال  سال‌های مختلف بودند اول همه را به قيمت‌های يک سال ثابت تبديل کنيد فی‌المثل اگر روند قيمت مسکن در تهران در ده سال گذشته را بر اساس قيمت‌های روز هر سال بحث کنيد تقريبا حرف معناداری نمی‌زنيد مگر اين‌که تورم را از همه بکشيد بيرون و همه را مثلا به قيمت سال اول ارائه کنيد. مثال معروفش قيمت نفت است. نفت بيست دلاری سال ۱۹۷۸ با احتساب تورم جهانی ممکن است از نفت چهل دلاری سال ۲۰۰۵ گران‌تر باشد. مقايسه دو عدد مربوط به دو سال مختلف مثل جمع کردن سيب و گلابی است.


۲) هر وقت عدد ريالی را در سطح ملی ديديد فوری بر توليد ناخالص ملی، بودجه دولت يا جمعيت کشور تقسيم کنيد تا حس واقعی از آن پيدا کنيد. مثلا اين سايت بازتاب گير داده بود به سفرهای خارجی کارمندان دولت و می‌گفت سالی ۵۰۰ ميليارد تومان خرج آن می‌شود. رقمش دهن پرکن است ولی من حساب کردم که اگر نصف مسافرت‌های خارجی را هم قطع کنيم به هر ايرانی سه هزار تومان در سال می‌رسد. به همين منوال حساب کنيد سهم دکوراسيون اتاق مديران را از کل بودجه وزارت‌خانه و الخ.


۳) هر وقت گفتند فلان عدد اين قدر رشد کرده اول رشد جمعيت را ازش کم کنيد تا ببنيد رشد واقعی چقدر بوده. مثلا اگر رشد اقتصادی پنج درصد و رشد جمعيت دو درصد بوده، درآمد سرانه واقعی سه درصد زياد شده است.


۴) هر وقت مقدار فيزيکی يک متغير (مثلا تعداد، تناژ و از اين جور چيزها) را در دو زمان مختلف گفتند فورا بر جمعيت آن دو زمان تقسيم کنيد تا ببنيد آيا واقعا وضع بهتر شده يا نه؟ مثلا اگر گفتند توليد گندم بعد از انقلاب تا الان از X به Y رسيده فورا ايکس را بر ۳۶ ميليون و وای را بر ۷۵ ميليون تقسيم کنيد تا قابل مقايسه شوند و گرنه باز قضيه مقايسه سيب و گلابی است.


۵) مقايسه با نرخ رشد جهانی را فراموش نکنيد. مثلا اگر گفتند کاربران اينترنت از يک ميليون در سال ۷۶ به پنج ميليون در سال ۸۳ رسيده، نرخ رشد همين پديده در جهان يا منطقه را هم ببينيد. چه بسا چنين ما خيلی کم‌تر از بقيه رشد کرده باشيم.


۶) اگر بخواهيد در مورد اهميت توليد يک بخش (مثلا نفت) در اقتصاد قضاوت کنيد اول آن را بر توليد ناخالص ملی تقسيم کنيد تا سهمش از کل اقتصاد به دست بيايد. اين جوری مثلا اشتباه آن دوست اقتصاددان را نمی‌کنيد که بگوييد اگر توليد نفت از سال ۱۳۷۵ تا ۱۴۰۰ دوبرابر شود پس اقتصاد کشور به نفت وابسته‌تر شده است. توليد ناخالص ملی در اين مدت بيش از دوبرابر خواهد شد و لذا سهم نفت کم‌تر از قبل می‌شود.


۷) به آمار درآمد خانوار در مرکز آمار اعتماد نکنيد. مردم ايران درآمدشان را کم اعلام می‌کنند. به جايش از آمار هزينه خانوار استفاده کنيد. اين نمايان‌گر درآمد واقعی است.


۸) ابدا گول اعداد فيزيکی را نخوريد. مثلا اگر گفتند صدها هزار تن سيب در کشور توليد شد بپرسيد معادل ريالی‌اش چقدر می‌شود. خيلی دستگاه‌های دولتی دوست دارند عملکرد خود را اين‌طوری بزرگ‌تر جلوه دهند.


۹) قيمت‌ها را با دستمزد‌ها نرمال کنيد تا ديد واقعی پيدا کنيد. مثلا اگر گفتند قيمت برنج يا گوشت از بعد از انقلاب تا الان سی برابر شده است، نگاهی هم به شاخص دستمزد بيندازيد و سی را بر آن تقسيم کنيد. اگر شاخص را نداشتيد و مثلا پدرتان راننده تاکسی بود بگوييد «بابا جان درسته برنج گرون شده، ولی خدا وکيلی درآمد تو از آن سال تا الان چند برابر شده است». اين را انکار نمی‌کنم که قيمت‌ها در برخی بخش‌ها بيش از دستمزد‌ها رشد کرده ولی می‌گويم تا اين نسبت را محاسبه نکنيم ديدمان خيلی اغراق‌آميز خواهد بود.


۱۰) وقتی صحبت از ميزان رشد شد اول از همه نرخ رشد را حساب کنيد. مثلا اگر گفتند جمعيت تهران در صد سال قبل پنجاه برابر شده خيلی شوکه نشويد. ماشين حساب بياوريد و نرخ رشد مرکبش را حساب کنيد  که می‌شود چهار درصد و چيز خاصی نيست. مثل همه شهرهای بزرگ دنيا است.


۱۱) اگر صحبت از مقايسه قيمت يا دستمزد با کشورهای ديگر شد فورا با توليد ناخالص ملی يا شاخص هزينه زندگی نرمال کنيد. مثلا اگر استادان دانشگاه شکايت کردند که چرا حقوق همتايان غربی ما پنج هزار دلار است می‌توان گفت پنج هزار دلار يعنی يک هشتم درآمد سرانه کشورهای غربی در حالی که حقوق استادان ايران نزديک به يک سوم درآمد سرانه است. با شاخص هزينه که نرمال کنيم بازهم می‌بينيم که غربی‌ها وضع بهتری دارند ولی فاصله ديگر به اندازه قبل نخواهد بود.


اين‌ها چيزهايی بود که به ذهن من رسيد. اگر شما هم تجربه‌های خودتان را بنويسيد می‌شود همين‌جا منتشرش کنيم.

July 05, 2005

خيلی مايوس‌کننده است وقتی می‌بينم که  در

خيلی مايوس‌کننده است وقتی می‌بينم که  در کشور ما بيشتر انرژی‌ آدم‌هايی که تا حدی موضوعات را فهميده‌اند بايد صرف نقد کردن اشتباهاتی در حد اصول پايه شود. اين نقد و کشمکش دائمی ديگر رمق و حوصله‌ای در گوينده و شنونده برای بحث‌های ايجابی و جلورونده باقی نمی‌گذارد. نتيجه‌ی اين وضعيت هم چيزی جز درجا زدن و سپردن روند توسعه کشور به دست تقدير و سعی و خطای پرهزينه نخواهد بود.  به نظرم اين دور باطل هم‌چنان ادامه خواهد داشت تا زمانی که حداقل نخبگان و سياست‌مداران (و در مرحله بعدی مردم عادی) ما به فهمی مشترک در مورد مفاهيم و اصول پايه عقلانی در حوزه‌های مختلف برسند. حوزه‌های ديگر را نمی‌دانم ولی در حوزه اقتصاد که من درگيرش هستم تنها راه رسيدن به اين اجماع گسترش آگاهی و فهم عمومی از منطق قيمت‌ها و مکانيسم‌های بازار است. تمرکز انرژی‌ها برای آگاهی‌بخشی بهترين کاری است که الان می‌توان کرد.

July 03, 2005

شکست دولت يا شکست بازار؟

شکست دولت يا شکست بازار؟


به نظر من علاقه و اعتماد به مداخله دولت برای بهبود اوضاع نه تنها بين دولتيان بلکه بين مردم عادی و خصوصا تحصيل‌کردگان ايرانی بسيار بالا است. وقتی مجموعه کامنت‌های مطالب اقتصاديم را مرور می‌کنم به وضوح عدم اعتقاد به مکانيسم بازار و باور به برنامه‌های غيربازاری مثل وام ارزان، حمايت از صنايع، توسعه اشتغال دولتی و بستن مرزها را در ديدگاه‌های برخی از دوستان می‌بينم.


در اقتصاد سياسی توجيهی که برای مداخله دولت وجود دارد مواردی است که بازار آزاد نمی‌تواند آن‌ها را برآورده کند و يا در صورت سپردن آن‌ها به دست بازار ميزان توليد محصول کم‌تر از ميزان بهينه خواهد بود که اصطلاحا آن‌را شکست بازار (Market Failure) ناميده‌اند. مثال‌های کلاسيک برای شکست بازار عبارتند از خدمات بيمه درمانی، بازتوزيع درآمد به نفع طبقات فقير، حفظ محيط زيست، خدمات عمومی مثل دفاع و امنيت، توسعه علوم پايه و نهايتا دفاع از حقوق مالکيت. مداخله دولت در اقتصاد معمولا از طريق پنج ابزار اصلی ماليات‌گيری، پرداخت سوبسيد، توليد مستقيم کالا (مثل آب و برق و ارتباطات و بنزين)، تنظيم مقررات و حمايت از حقوق مالکيت صورت می‌گيرد. اگر به وضعيت ايران نگاه کنيم موارد دو و سه و چهار را به شکل گسترده‌ای مشاهده می‌کنيم.


با وجود اين توجيه نظری،  تجربه عملی مداخله دولت‌ها در اقتصاد (و به نظر من فرهنگ) نشان داد که ماجرا به اين سادگی هم نيست. اقتصاددان‌ها بعدها اصطلاح شکست دولت (Government Failure) را در مقابل شکست بازار مطرح کردند. ايده کليدی اين مفهوم اين بود که دولت‌  يک موجوديت تماما آگاه و منطقی و توانمند و سالم نيست که مداخله‌اش لزوما منجر به بهتر شدن وضعيت شود. اگر بازار ضعف‌هايی دارد دولت نيز می‌تواند ضعف‌هايی به مراتب جدی‌تر داشته باشد. جالب است که چون دولت نتايج ملموس را به نام خودش ثبت می‌کند ضعف‌های دولت بيش از ضعف‌های بازار پوشانده می‌شود.


در دو دهه اخير بخش مهمی از ادبيات انتخاب عمومی  روی همين محور شکست دولت متمرکز شده تا توجيه تئوريک کافی برای جلوگيری از گسترش مداخله دولت به بهانه رفع کژکارکردی‌های بازار را فراهم کند. طرفداران اين نظريه می‌گويند که در موارد متعددی مداخله دولت برای رفع شکست بازار نه تنها کارآيی را بالاتر نمی‌برد بلکه حتی ممکن است باعث کاهش رفاه از سطح قبلی هم بشود. دلايل اصلی که باعث دور شدن رفتار دولت از يک وضعيت ايده‌آل و در نتيجه شکست مداخله دولتی می‌شود به طور خلاصه اين‌ها است:


۱) نظام بوروکراسی دولتی لزوما به همه اطلاعات دسترسی ندارد و عقل کل هم نيست. کامنتی که کاوه برای مطلب قبلی گذاشته بود برای من خيلی مهم است. کاوه می‌گويد که «وقتی در برنامه‌ريزی‌ها به اين نتيجه می‌رسيم که صنعتی در کشور مزيت رقابتی دارد ولی به دلايلی بخش خصوصی در آن وارد نشده است بايد آن‌را حمايت کنيم». همين استدلال است که طرفداران شکست دولت بر آن انگشت می‌گذارند و می‌پرسند دستگاه بوروکراتيک دولت که معمولا هم نيروهای متوسط به پايين را جذب می‌کند چطور می‌تواند به عنوان مغز متفکری عمل کند که مزيت رقابتی يک صنعت را بهتر از سرمايه‌گذاران بخش خصوصی تشخيص دهد؟


۲) بوروکرات‌های دولتی لزوما در پی بيشينه کردن منافع جامعه نيستند و منافع خود را هم در نظر می‌گيرند. گاهی اين منافع با هم تضاد دارند. بگذاريد مثال ساده و عينی بزنم. اگر سازمان‌های دولتی کشور را نگاه کنيم برخی نهاد‌ها يا بخش‌ها را مشاهده می‌کنيم که زمانی به اقتضای شرايط روز درست شده بود (مثلا برای قيمت‌گذاری و کنترل بازار) و اکنون توجيه فعاليت چندانی ندارند. با اين وجود اين نهاد‌ها هميشه در مقابل حذف شدنشان مقاومت می‌کنند و توجيه‌های لازم را هم می‌تراشند. اين مثالی است از موردی که منافع کسانی که در اثر بودن يک نهاد در اقتصاد صاحب شغل و مقامی هستند بر منافع کل جامعه ترجيح داده می‌شود. يک مثال جدی‌تر در ايران مقاومت در مقابل خصوصی‌سازی و نيز پافشاری برای گسترش سرمايه‌گذاری دولت در ايجاد شرکت‌‌های جديد است که به وضوح ناشی از منافع مديران اين شرکت‌ها است.


۳) دستگاه‌های دولتی برای کسب رضايت صاحبان نفوذ ممکن است در پروژه‌هايی سرمايه‌گذاری کنند که توجيه نداشته باشد و يا جزو اولويت‌های کشور نباشد. مثال بسيار ملموس، ايجاد فرودگاه يا کارخانه در شهرهای مختلف برای جلب رضايت نمايندگان مجلس است. نماينده‌ای که برای دور بعد رای مردم را لازم دارد به سازمان برنامه و بودجه فشار وارد می‌کند تا پروژه‌هايی را تصويب کند که در يک نگاه ملی توجيه ندارد. توجه کنيد که گروه‌های فشار ممکن است لزوما دولتی نباشند. مطبوعات، ان جی او ها، گروه‌های محيط‌زيستی و تشکل‌های دانشجويی هم می‌توانند باعث انحراف تخصيص منابع از وضعيت ايده‌آل شوند.


۴) دولت‌هايی که به رای مردم نياز دارند ممکن است اثرات کوتاه‌مدت را به منافع بلندمدت جامعه ترجيح دهند. معمولا در سال آخر قبل از انتخابات، تمايل به نوعی رشوه دادن به مردم از طريق کاهش ماليات‌ها يا کنترل قيمت‌ها و يا کند کردن سياست‌های اصلاحات اقتصادی بيشتر می‌شود. محدود بودن دوره زمانی ماندن در قدرت (معمولا بين چهار تا پنج سال) احزاب را به سمت کارهايی سوق می‌دهد که دراين مدت جواب بدهد و اين لزوما گزينه بهينه برای جامعه در درازمدت نيست. قصه کهنه اصلاح نکردن قيمت بنزين به دليل ترس از اعتراض مردم يک مثال عينی برای جامعه خودمان است.


دلايل ديگری هم هست که صحبت را طولانی می‌کند و صرف نظر می‌کنم. به هر حال همه اين دلايل می‌خواهد بگويد که وقتی از دولت می‌خواهيم تا در حوزه‌ای دخالت کند، اين دخالت لزوما از طريق بهترين تصميم يا بهترين شيوه اجرا محقق نخواهد شد. بحث شکست دولت در ايران بحثی تقريبا جديد است و اميدوارم با گسترش اين بحث اندکی از اعتماد دوستان به مداخله‌های دولتی کاسته شود.

July 01, 2005

صنعت دولت ساخته اين‌روزها بايد

صنعت دولت ساخته


اين‌روزها بايد منتظر صحبت‌هايی مثل برنامه‌ريزی برای ايجاد صنايع پيشرفته و يا حمايت از صنعت داخلی از طريق پرداخت يارانه يا محدوديت واردات باشيم. ديروز ديدم که يکی از نامزدهای احتمالی برای وزارت صنايع با اعتماد به نفس تمام از لزوم حمايت از صنايع داخلی و اعطای يارانه به آن‌ها صحبت کرده است. آرزو کردم کاش اگر وزير شد لااقل خلاصه مستندات استراتژی توسعه صنعتی کشور را بخواند تا اين قدر با اطمينان سخن نگويد. من وقتی اين صحبت‌ها را می‌شنوم بی اختيار ياد دو نوع صنعت مختلف در اين کشور می‌افتم:


صنعت نوع اول صنعت خوداتکای بخش خصوصی است. نمونه‌اش مثلا شرکت کاله که من از نزديک می‌شناسمش و به جرات می‌گويم يکی از نوآورترين شرکت‌های ايرانی است. صاحبش نه تنها ريالی يارانه از دولت دريافت نکرده بلکه حتی ارز کافی برای خريد ماشين‌آلات نيز را نيز بهش تخصيص ندادند و مجبور شد از هلند ماشين‌آلات دست دوم وارد کند. شرکت‌هايی از اين دست نوعا پول اضافی برای تشريفات ندارند و هزينه‌هايشان را به دقت کنترل می‌کنند. تحقيق و توسعه در اين شرکت‌ها وقتی ارزش دارد که در خدمت توليد و رقابت باشد. مثلا در کاله مديرعامل مرتبا به سفرهای خارجی می‌رود و از اين طريق ايده محصولات جديد را با خود می‌آورد بعد از آن محققين شرکت فقط وظيفه دارند اين محصولات را روی خط بفرستند. تا جايی که من می‌دانم در خيلی‌های از شرکت‌های بخش خصوصی‌ از چيزهايی مثل برنامه استراتژيک خبری نيست در عوض وقتی با مديرانشان صحبت می‌کنی می‌فهمی که دقيقا می‌دانند قرار است چه کنند و به کجا برسند. من اين شرکت‌ها را شرکت‌های تقاضا محور می‌نامم. شرکت‌هايی که وقتی احساس می‌کنند خلاءيی در بازار هست سعی می‌کنند با تمام وجود آن‌را به دست آورند. احساس واقعی بودن  و با عرق جبين ساخته‌شدن در اين شرکت‌ها موج می‌زند. شايد به اين خاطر است که صاحب صنايع غذايی بهروز، ژيانی را که اول کارش با آن ترشی توزيع می‌کرده را در همکف ورودی شرکتش گذاشته تا به همه ياد آور شود که اين شرکت از کجا به کجا رسيده است.


و اما صنعت نوع دوم توسط دولت يا با حمايت دولت ساخته شده است. در اين شرکت‌ها به دليل دسترسی به سرمايه ارزان (وام ، سوبسيد، کمک و ...) تا دلتان بخواهد ماشين‌آلات و امکانات وجود دارد. تازگی‌ها هم چون آقايان مديران در کتاب‌ها خوانده‌اند که سخت‌افزار به تنهايی کافی نيست و فن‌آوری و نيروی انسانی هم مهم است، بخشی از پول مملکت هم‌ برای اموری مثل توسعه نيروی انسانی -از طريق شرکت‌ها در انواع سمينارها و کلاس‌ها- و تحقيقات  -از طريق حقوق دادن به مهندسان جوان برای جستجو در اينترنت و ارضای روحيه پژوهشی‌شان- تلف می‌شود. از طرف ديگر چون از طرف تقاضا خيالشان راحت است (به علت خريد تضمين شده يا ممانعت از ورود رقبای خارجی) انگيزه چندانی برای کنترل هزينه‌ها ندارند. لذا دفتر و دستک در اين شرکت‌ها به راه است. از سمينار‌های متنوع گرفته تا سفر خارجی و مستند‌سازی و برنامه‌ريزی و ساختار سازمانی و نهايتا به کارگيری آخرين دستاورد‌های فن‌آوری اطلاعات. من درگير راه‌اندازی چند تا از اين نوع شرکت‌ها بوده‌ام. بر خلاف گروه اول، در اين گروه شرکت‌ها مديران ليستی استخدام می‌‌شوند فقط کافی است بگويی چند نفر برای شرکت لازم است و به زودی همگی سر کار خود هستند. عين ميز و صندلی که مثل آب خوردن خريداری می‌شود. با وجود همه اين تشريفات، اين شرکت‌ها يک مشکل بزرگ دارند: اگر حمايت دولت و يا بودجه‌هايی که پشت سر آن‌ها است قطع شود سر سال ورشکست می‌شوند.


آن چيزی که من در شرکت‌های دولت ساخته (اصرار دارم اين لغت را به کار ببرم چون لزوما دولتی نيستند) می‌بينم مجموعه‌ای از امور نامرتبط  است که با چسب بورکراسی به هم چسبانده شده‌اند. آدم‌های باتجربه به ما جوان‌ها می‌گويند بوروکراسی و سوبسيد و مدير دولتی و برنامه‌ريزی بيزنس نمی‌سازد بيزنس را کارآفرينی می‌سازد که شب و روزش را پای رشد شرکتش صرف می‌کند. به نظرم بيراه هم نمی‌گويند. خوب است از خودمان بپرسيم از بين اين همه شرکت مطرح در دنيا  (مثلا ۵۰۰ تای اول فورتون)‌ واقعا چند تايش با برنامه‌ريزی يا حمايت دولت ساخته شده است؟ يا حتی در داخل کشور از بين اين همه شرکتی که دولت‌ ساخته‌ است چندتايشان توانسته‌اند در عرصه رقابت واقعی سرافراز شده و دست آخر وضع اقتصاد کشور را بهتر کند؟ (شرکت‌های بزرگ دولتی که کارهايی مثل پروژه‌های نفتی می‌کنند را مثال نزنيد. در آن سطح رقيب بخش خصوصی وجود ندارد که بشود رقابت را مشاهده کرد.).


در اين وسط سازمان‌هايی هم در کشور هستند که به طور سيستماتيک منابع مالی کشور را از طريق اعطای وام و حمايت از  صنايع، شرکت‌ها يا محققان هدر می‌دهند. همه هم می‌دانند که چيزی از آن‌ها بيرون نمی‌آيد  ولی به خاطر تعارف و خالی نبودن عريضه و مد روز هم که شده، مرتبا بودجه آن‌ها را افزايش هم می‌دهند. من از گسترش اين نهاد‌ها در آينده نزديک بسيار بيمناکم و البته از گسترش اين نوع شرکت‌ها. شرکت‌هايی مثل آن شرکت معروف که سال‌ها است قرار است نيمه‌هادی بسازد و احتمالا هر کاری کرده است غير از ساختن نيمه هادی. دست آخر هم در اين شرکت‌ها آن‌چيزی که باقی می‌ماند حجم بزرگی از سرمايه‌گذاری (سخت‌افزاری و نرم‌افزاری) است که ظرفيت‌هايش معطل می‌ماند و مديران و کارشناسانی که لذت حضور در آن‌جا را چشيده‌اند. فراموش نکنيد هزينه اين لذت را من و شما داده‌ايم. البته اشتباه نشود. دنبال ريخت و پاش و سازمان بازرسی و ثروت بادآورده نگرديد. پولی که می‌گويم قسمت عمده‌اش در فعاليت‌هايی هدر رفته که ظاهر کاملا موجهی  دارد.


به جای جمع‌بندی اجازه دهيد به يک سوال جدی که احتمالا به ذهن خيلی‌ها می‌رسد جواب بدهم. از من خواهيد پرسيد که آيا معنی اين حرف‌ها اين است که حمايت از صنعت بايد تعطيل شود؟ جواب من منفی است! ادبيات توسعه صنعتی در دنيا هم‌اکنون به اين جمع‌بندی رسيده است که به جای برنامه‌ريزی برای ايجاد يک صنعت در کشور (از ابتدا) بايد اول به اين نگاه کرد که چه صنايع به صورت خود به خودی در کشوری جوانه‌ زده‌اند. اين جوانه‌ها مشخص می‌کنند که فضای اقتصادی کشور مستعد فعاليت در چه زمينه‌هايی است. بعد از ديدن جوانه‌ها است که دولت بايد وارد عمل شود تا موانع پيش پای رشد صنايع مستعد‌تر را رفع کند. اين رويکردی معقول است که تا حد زيادی جلوی بر هم زدن نظم بازار و درست کردن شرکت‌ها از طريق دادن علايم غلط به بخش عرضه را می‌گيرد. حالا به نظر شما اگر کشور ايران را به حال خود رها می‌کرديم صنايع الکترونيک و خودرو به صورت خودجوش در آن جوانه می‌زدند؟

 

all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007