« اندر اهميت عدد ۱) داشتيم | صفحه اول | کارت پارک و بازتوزيع سيستم »

31 مرداد 84

مهاجرت موقت من جزو گروهی

مهاجرت موقت


من جزو گروهی از ايرانيان مقيم خارج هستم که بهشان می‌گويم «مهاجر موقت». مهاجر موقت به نظر من پديده‌ای است که قبل از انقلاب وجود داشته و الان هم دوباره در حال رشد کردن است. اين موقت بودن البته فقط نشان از مدت زمان اقامت ندارد. چه بسا که ده سال يا بيشتر هم طول بکشد. آن چيزی که جوهره اقامت موقت را می‌سازد تلاش‌ نکردن برای هم‌پيوند شدن با جامعه ديگر است. وارد دلايلش نمی‌شوم. همان طور که در يادداشت قبلی هم گفتم اين نوع آدم‌ها دلخوشی يا سرخوشی در ايران دارند که دائما نگاهشان را به وطن معطوف می‌کند. همين باعث می‌شود که وقتی جسمن هم آن‌جا باشی دغدغه‌هايت همواره ايرانی باقی بماند. موقت‌ها در غرب هستند تا تجربه کنند و برگردند. حالا کی؟ خدا می‌داند. اين مشخصه است که امثال من را از بسياری از هم‌وطنان که خود را نجات‌يافته از جهنم ايران می‌دانند جدا می‌کند و باعث می‌شود که تقريبا حرفی با هم نداشته باشيم. از اين زاويه وين زيبا برای من شهر تنهايی است. راستی يک ويژگی مهاجرين موقت آن است که وقتی به ايران می‌آيند چنان غرق سرخوشی می‌شوند که پای بازگشت ندارند. من در اين بين تنها نيستم. چند نفر «مهاجر موقت» ديگری هم که در اين سفرم ديدم همين حالت را داشتند.



   نظرات

Binaam :

hamed jan salam, ziyad ajale nakon, hanoz zod hast ke betoni ingadar mohkam gezawat dar morede hata khodet bekoni, bezar chand sale digeh begzare, , onwagt doroste ke khili dost dari bargardi iran wali wagti ke bargardi mibini ke digeh nemitoni to iran zendegi kponoi, chera nemidonam, wali 90% injori mishan,( moteasefaneh)

 

پونه :

سلام حامد جان.میفهمم بعد از چند هفته سر خوشی تنها موندن در وین زیبا یعنی چی!ولی این نیز بگذرد.

 

yaser :

یک عده هم هستند که از یک طرف هیچ تلاشی برای هم پیوند شدن با جامعه‌ی جدید نمی‌کنند و از طرف دیگر هم همه‌اش به ایران بدوبیراه می‌گویند و تا آخر عمر در بلاتکلیفی دور از ایران زندگی می‌کنند.

 

پرویز :

آی گفتی رفیق.

 

پیوند کده :

اول از همه ممنون به خاطر جواب نامه اتان و چون که گفتید که در پیامگیرتان با شما اشنا شوم من هم به رسم دوستی و احترام به نوشته هایتان در اینجا به شما خسته نباشید و ارزوی موفقیت در هر کجای دنیا که هستید می کنم.زنده باشید دوست عزیز.در ضمن من ان نامه را دوازده روز پیش فرستادم و تازه جوابش را گرفت.بازهم سپاسگزارم

 

هژیر :

خيلی از آدمايی که من اينجا ميبينم ساليان دراز تو آمريکا بودن ولی تلاش چندانی برای پيوند با جامعه اينجا نکردن. در عمل خيلی از اونا جامعه های کوچيک ايراني ای درست کردن که توش نسبتا راحت هستن... بعضيشون همونطور که ياسر ميگه فحش ميدن و بعضيشون در آرزوی بازگشت به ايرانن ولی عمدتا در مقام عمل بازگشتی در کار نيست.
فکر ميکنم يه عامل مهم جريان زندگی روزمره و عادته: اينجا هر قدم رو که ورداری برای قدم بعد مسير مشخصه و آدم هم دنباله جمع رو ميگيره و بعد از درس دنبال کار ميره بعدش دنبال خانواده بعدش دنبال خونه خريدن و ... اينجوری بدون اينکه تصميم دلکندن از ایران رو بگيره تارهای بيشتری ايجاد ميکنه که به کشور جديد وصلش نگه می دارن تا جايی که عملا بازگشت به ايران تصميم عجيبی ميشه. اگه ميخوای برگردی بايد مراقب اين فرايند نسبتا ناخودآگاه باشی.

 

مانی :

سلام. مگه برگشتی؟

 

دراي :

برام بينهايت جالب بود که بي اونکه متن اخيرت رو خونده باشم همين به ذهن من رسيده بود که بي يه بيان ديگه نوشتمش.

 

Sahand :

For those people that have the talent to talk from both sides of their mouth, Iran is the best place to live in: unfortunately I am a handicap in this matter and I do not want to acquire this talent because my prophet Mohammad have prohibited it.

 

Sahand :

I did not mean that all Iranian living in Iran talks from both sides of their mouth. Dr. knows what I meant.

 

محامی :

من می تونم درک کنم چی می گین ولی امیدوارم بعدا که برای همیشه تصمیم گرفتید برگردید ایران،سرخورده نشید.هرچند تا جایی که من می دونم خیلی وقت نیست که رفتید اتریش و زوده که بخواهید تصمیم بگیرید.کلا از زمان مدرسه که می شناسمتون آدمی بودید که با اکثر ادمهای دور و بر فرق داشتید.

 

نازی :

من هم... ولي امروزه دنيا وطن من است و همه مردم آن هم وطني هاي من. من را يکبار از شهرم راندند بار دوم از استانم وبار سوم از کشورم واکنون شهروند اين جهانم.

 

مهرنوش :

من دو سال و اندی در کانادا زندگی کردم ولی با تمام وجودم فهمیدم که « دمکراسي» به معنيِ آزادی نيست، « حکومتِ دمکراتبک» يعنی حکومتِ قانون، شاید هم دیکتاتوریِ قانون... و این برای من کمی خفه کننده بود!

 

shiva :

می دونی به نظر من زندگی تو غربت هم تجربه ای هست که بودنش خوبه. بخصوص اگ موقت باشه بهتر!همين لحظاتی که آدم دور از سرزمينش هست چيز هايی رو ياد می گيره که شايد توی وطنش هرگز ياد نمی گرفت.به شرطی که مثبت باشی و به خودت و وجودت احترام بذاری.به شرطی که مرد عشق باشی وحقيقت رو بشناسی.

 

سعید :

سلام ایا نمی شود با جامعه مهمان پیوند خورد و درد ایران را هم داشت. چه اشکالی داره سعی کنیم هر دو را داشته باشیم. بر اساس تجربه شخصی این هردو را با هم میتوان داشت. من حتی گمان میکنم کسی که این پیوند را با جامعه میزبان بخوره بهتر میتواند ایران و ایرانی را بشناسه و در بازگشت برای جامعه مفید تر میتواند باشد.

 

قاسم :

قورباغه ی در ظرف آب بود و آب کم کم گرم می شد. قورباغه می دانست هر وقت اراده کند می تواند بیرون بپرد. اما آخر پخت.

 

کاوه :

سلام. بستگی به آدمش داره. حتی اگر هیچ چیزی تو ایران نداشته باشی، به جوش عادت تا یه حدی عادت میکنی. هر چقدر سن کمتر باشه، بیشتر می تونی با محیط کنار بیای. اون موقع دیگه نمی شه برگشت.
البته استثنا داره. من فکر می کنم خیلی از اون هایی که آرزوی زندگی تو خارج رو دارن، هیچ وقت مدت زیادی تو خارج از ایران نبودند تا بتونند واقعبینانه فکر کنند.
من خودم رو بیشتر جهان فرهنگی به حساب می یارم. هر جایی هم که باشم در مدت یکی دو هفته عادت می کنم. شاید علتش بزرگ شدن تو چند فرهنگی.
یه مقایسه ی ساده و حداقلی برای کسایی که تجربه ی سکونت خارج نداشتن همین مسافرت های داخلیه. البته نسبت خیلی فرق دراه.
یک چیزه دیگه هم که هست اینه که در بخشی از جامعه، فرهنگ شبه اروپای بصورت غیر رسمی بر قراره. برای بعضی ها محیط اجتماع مثل بودن تو در وینه. این ها عملا احساس نمی کنند به اینجا متعلقند.
من فکر می کنم هر آدمی تو هر شرایطی ویژگی ها و مشکلات خاصی داره. بعضی ها این رو به اون ترجیه می دن، بعضی ها هم اون و به این.
موفق باشی.

 

 

all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007