« September 2005 | صفحه اول | November 2005 »

October 30, 2005

زبان گفتگو مدت‌ها طول کشيد

زبان گفتگو


مدت‌ها طول کشيد تا زبان مناسب گفتگو با خارجی‌ها دستم بيايد. اوايل که می‌رفتم توی جلسه‌ها و سمينارها طبق معمول گيرهای فلسفی به ماجرا می‌دادم - مثل برخی نوشته‌های اين وبلاگ - و قشنگ می‌ديدم که لب و لوچه‌ همه‌شان از شنيدن اين سوال‌های بی‌ربط من آويزان می‌شود. به وضوح هم بداخلاقی نشان می‌دادند. مثلا يک‌بار جايي يه جلسه گذاشته بودند راجع به «مسووليت اجتماعی شرکت‌ها» و آدم‌ها با حرارت داشتند راه‌کارهای عملی برای هماهنگی بيشتر و خلق هم‌افزايی را بررسی می‌کردند. من هم طبق معمول سوال از ديد اين‌ها احمقانه خودم را پرسيدم. گفتم اين مسووليت اجتماعی شرکت‌ها ديگر چه صيغه‌ای است. اگر شرکت از جيب سهام‌دارانش خرج كارهای بشردوستانه می‌کند که بی‌خود اين کار را می‌کند و بايد در مقابل کاهش سود آن‌ها پاسخ‌گو باشد. اگر هم يک‌جا خرج می‌کند که جای ديگر مستقيم و غيرمستقيم ازش پول دربياورد که ديگر اسمش مسووليت نيست، استراتژی بازاريابی و مديريت روابط خارجي آن‌هم به زيرکانه‌ترين شيوه ممکن است. تا اين را گفتم اخم همه‌شان رفت توی هم و حتی جوابم را هم ندادند. بگذريم که دو نفر بعد جلسه آمدند و گفتند که سوالت خيلی خوب بود و اتفاقا با هر دو شان هم دوستی خوبی به هم زديم.


اين قضيه بارها تكرار شد تا نهايتا سرسختی خارجی‌ها در تحويل نگرفتن اين جور سوال‌ها حتی من پر رو را هم از رو برد و نهايتا تسليم شدم. در نتيجه تازگی‌ها ياد گرفته‌ام که زبان و عبارت‌های مورد علاقه اين‌ها چيست و تا حد امکان باهاشان اين طوری صحبت می‌کنم. به اين دو نمونه مکالمه اخير دقت کنيد تا ماجرا دستتان بيايد. جمله‌ها را ترجمه نمی‌کنم تا روح قضيه حفظ شود. لطفا به انگليسی بد من نخنديد. قبلا كه گفته بودم وضعم خوب نيست. ضمنا كلمه‌های جالب توجه برای اين‌ها را آبی كرده‌ام.


صحنه اول: داخلی، شب، رستوران ايرانی


همسر يکی از دوستان هلندی‌ام: راستی اومدن به اتريش تجربه خوبی برات بود؟


Man: Well! It was a useful exprience. Through that I learned to be more flexible and realized how to adapt myself to new situations ...


Hamsare Dustam: Exatcly ...


صحنه دوم: داخلي، عصر، همان سمينار کذايی اتحاديه اروپا


Man : I beleive that EU should follow some more coherent and better- integrated global development strategies in order to address the issues such as the inequality ... as well as tightening the connectios with  the international organizations.


Sokhanran: I do agree with you ...


هر دو جمله من برای اين‌ها خيلی خوشايندتر از مدل قبلی حرف زدنم بود در حالی‌كه به نظر خودم فقط مشتی حرف مفت كليشه‌ای گفته بودم. ماجرا ظاهرا هم به كلمات و هم به نوع نگاه باز می‌گردد. به نظر من می‌رسد كه اين‌ها نوع نگاه مثبت و عمل‌گرا را دوست دارند و اصلا علاقه‌ای به مته به خشخاش گذاشتن روی مباحث ريز يا مناقشه‌برانگيز ندارند. به لحاظ زبان هم فهميده‌ام كه به مجموعه‌ای از كلمات علاقه‌ دارند و با آن‌ها  خيلی به هيجان می‌آيند. البته چيز عيجيبی نيست. در ايران هم كلمه‌هايی مثل پايدار و هم‌افزايی و هماهنگی و راه حل بومی و جامع و كل‌نگری و ... بسيار مورد علاقه شنونده‌ها است. من هم آن‌جا و هم اين‌جا با اين قضيه مشكل دارم. احساس می‌كنم اين كلمه‌ها سخن را نادقيق و كش‌دار می‌كند جوری كه همه را راضی كند و اين درست نقطه مقابل دقيق حرف زدن است. دست آخر هم نمی‌فهمم كه آيا من خيلی خنگم كه معانی عميق موجود در اين نوع اصطلاحات و حرف زدن‌ها را درك نمی‌كنم يا مردم كمی سهل‌انگارند كه دوست دارند با كلمه‌های زيبا ولی به نظر من فاقد بار معنايی خاص بازی كنند. شايد هم هر دو!

October 29, 2005

تا جايی که قدرت مجرد‌سازي ذهن

تا جايی که قدرت مجرد‌سازي ذهن من اجازه می‌دهد می‌توانم بگويم کامنت‌های دوستان برای مطلب دعا را می‌توان حول دو محور اصلی طبقه‌بندی كرد:


۱) روابط جهان قطعی نيست و يا علم ما به آن‌ها محدود است. از کجا معلوم که دعای درويش خود جزيی از زنجيره علت و معلولی نباشد. مثلا آن‌گونه‌ای که نيوشا گفته اثری شبيه کار انرژی‌درمانی کاران داشته باشد.


۱-۱) نکته من: فکر می‌کنم بين قطعی بودن روابط علت و معلولی و قدرت کشف آن بايد تفاوت گذاشت. علم انسانی امری غيرقطعی و نسبی است که دليل اصلی آن محدوديت‌های ما به عنوان شناسنده است. اين ربطی به اين که به قول امين قوانينی در جهان حاکم باشد ندارد. اين قوانين می‌تواند حاکم باشد و ما هرگز قادر به کشف كامل آن‌ها نباشيم. ولی به هر حال «قانون» هستند يعنی قرار نيست هر روز«به گونه‌اي» باشد. من تخصصی در فيزيک ندارم اگر اشتباه می‌کنم لطفا يکی از متخصصين تصحيح کند. تا جايی که از دوستان فيزيک‌دانم ياد گرفته‌ام اصل عدم قطعيت هايزنبرگ بيش از اين‌که پديده‌ای معطوف به هستی‌شناسی مساله باشد به معرفت‌شناسی بر می‌گردد. يعنی صحبت از اين‌ می‌کند که سرعت و اندازه حرکت را نمی‌توان هم‌زمان با دقتی بيش از يک عدد خاص «اندازه» گرفت. اين‌گونه که من می فهمم اين مساله به شناخت ما مربوط می‌شود نه به طبيعت پديده و لذا رافع مساله اصلی نيست.


۱-۲) سوال من: اگر دعای درويشان هم می‌تواند يکی از علت‌های پديده‌ها باشد (به موازات ساير عوامل)  که همان‌طور كه هژير و حامد.ع و آنته و رويا و بقيه گفته‌اند در برخی موارد اثر کند، آن‌وقت ما بايد هر از چند گاهی با آن‌ها مواجه شويم. هر کدام از ما در طول عمرمان هزاران مشاهده دقيق داريم و روزانه ميليون‌ها دعا در جهان مستجاب می‌شود که نهايتا بايد راه خود را از بين مکانيسم‌های مادی پيدا کند. پس احتمالا هر يک ما بايد در طول مشاهدات عمرمان شاهد چند تا اتفاق عجيب باشيم كه در واقع تحقق همان حالت‌های استثنايی علت و معلول است. مثلا يك‌بار ببينيم آب خالص در سطح دريا در ۱۰۱ درجه می‌جوشد يا تركيب سديم و كلر به جای نمك شكر توليد می‌كند. آيا هرگز چنين چيزی ديده‌ايم؟


۲) دعا وسيله تصميم خداوند نيست بلکه عامل تحقق اراده او است. يعنی خداوند از قبل مقرر کرده‌ بود که هواپيما سقوط نکند و دعای درويش صرفا وسيله‌ای بوده است.


۲-۱) سوال قديمی من: اگر اين طور است واقعا چه نيازی است به دعای ما؟ واقعا اگر دعا صرفا وسيله‌ای بيش نيست که فقط واسطه تحقق اراده‌ای قبلی است پس اين همه توصيه‌ها به دعا و نيايش برای بهبود امور در طيف وسيعی از اديان ابراهيمی و شرقی برای چيست؟ سال‌ها پيش از خودم می‌پرسيدم که مگر نمی‌گوييم خدا مهربان و خيرخواه است پس اين دعا که «تقدير من را آن‌گونه که خود صلاح می‌دانی برقرار کن» چه معنايی دارد؟ مگر خداوند قرار است تقدير من را آن‌گونه که صلاح نمی‌داند مقرر کند؟


۲-۲- جواب جواب من: دعا می‌تواند روی اراده خدا اثر ‌کند برای اين‌که با دعا کردن خود فاعل دعا در وضعيت جديدی قرار می‌گيرد (به قول دين‌داران به خدا نزديک‌تر می‌شود) و لذا احتمال اين‌که مورد لطف بيشتری از سوی مخاطب دعا قرار بگيرد افزايش می‌يابد. پس دعا کردن امری مفيد است. با اين تعبير جواب سوال ۲-۱ تا حدی داده می‌شود ولی معمای درويش و هواپيما برای من با همان شدت برقرار می‌ماند چرا که باز هم بايد اتفاقی بيفتد تا هواپيما سقوط نکند.


اميدوارم اگر در بين كامنت‌های قبلی نظر ديگری بود كه در اين طبقه‌بندی گنجانده نمی‌شود دوستان تذكر دهند.

October 27, 2005

رفته بودم سميناري در باب

رفته بودم سميناري در باب نقش اتحاديه اروپا در نظم آينده جهانی را گوش كنم. محور اصلی حرف‌های سخنران اين بود که اروپا بر خلاف آمريکا که يک نهاد جنگ‌طلب است استراتژی خود را بر مبنای گسترش تمدن تنظيم كرده و معتقد است كه صلح و همكاری چندجانبه و تجارت تضمين‌كننده منابع كشورهای اروپايی است. سخنران انگليسی درست در پايان حرفش گفت البته مورد ايران كه مذاكرات سه كشور اروپايی با آن دچار شكست شد ترديد‌هايی را در مورد كاربردی بودن اين استراتژی در تمامی موارد ايجاد كرده است. می‌گفت منتقدين می‌گويند استراتژی اروپا كه مبتنی بر مذاكره بر سر روابط تجاری بود حداقل در مورد ايران كه "خشونت نظامی" يكی از گزينه‌های مطرح برای حل مساله آن است جواب نداده است و لذا بايد استراتژی‌های ديگری را هم در نظر داشت ...

October 26, 2005

دين‌داران در باب «دعا» عقيده‌ دارند

دين‌داران در باب «دعا» عقيده‌ دارند که:


۱) دعا می‌تواند باعث تاثير در امور عالم شود. پس امری واقعی است و افرادی وجود دارند که دعايشان در تغيير پيشامد‌های اين دنيا موثر است.


۲) دعا باعث نمی‌شود امور از مسير عادی خود خارج شوند. مثلا هيچ دعايی باعث نمی‌شود آب خالص در سطح دريا در ۱۰۱ درجه بجوشد و گرنه اسم آن معجزه می‌شود و نه دعا. در واقع دعا از طريق روند عادی امور محقق می‌شود.


۳) توضيح دقيق‌تری برای مورد ۲ اين‌که خداوند علاقه ندارد نظم عادي علت و معلولی عالم را بر هم زند جز در موارد بسيار خاص كه همان معجزه است. اين در حالی‌ است كه روزانه ميليون‌ها دعا در جهان رخ می‌دهد و تاثيراتی بر جای می‌گذارند. خود اين نشان می‌دهد كه دعا باعث به هم ريختن نظم نمی‌شود و گرنه هر روز بايد شاهد هزاران اتفاق عجيب می‌بوديم.


برای ادامه بحث بياييد فرض کنيم رابطه تمامي متغيرهای جهان را فرموله کرده باشيم. در نتيجه می‌دانيم جهان در لحظه بعد در وضعيتی قرار می‌گيرد که تابعی از وضعيت تمام متغيرهايش در لحظه قبل است و نيز می‌دانيم که  بر اساس فرض بندهای دو و سه قرار است نظم علت و معلولی عالم به هم نخورد يعنی اين رابطه هميشه (حتی با وجود دعا) برقرار می‌ماند.


اگر موارد فوق را قبول داريد به اين مثال دقت کنيد:


«هواپيمايی در حال سقوط است و درويشی مستجاب‌ الدعوه در بين مسافران است. اگر درويش دعا نکند هواپيما قطعا سقوط خواهد کرد. درويش دعا می‌کند و هواپيما از سقوط نجات پيدا می‌کند.» بر اساس بند يک ما دين‌داران معتقديم که چنين داستانی محال نيست و امکان‌پذير است. شايد همه‌مان انواعی از آن‌را تجربه کرده باشيم. حالا بيايد روی ماجرا کمی دقيق شويم. برای اين که هواپيمايی که در حال سقوط بود سقوط نکند بايد اتفاقات واقعا فيزيکی در عالم رخ دهد. مثلا باد قوی بيايد که آن‌را در هوا نگه دارد. يا چرخ‌دنده‌ای که گير کرده بود آزاد شود يا خلبانی که بی‌هوش شده بود دوباره به هوش آيد و الخ. خود اين اتفاقات معلول زنجيره‌ای از اتفاقات فيزيکی ديگر در عالم هستند.  مثلا برای اين‌که بايد بيايد بايد دمای جايی از زمين تغيير کند و برای اين كه دما تغيير كند بايد ابرها كنار روند و همين طور تا به آخر. يعني هر تغييری خود نيازمند تغيير در علت آن است و همين طور به آخر.  از سوی ديگر دعای درويش باعث می‌شد تا چند اتفاق فيزيکی جديد در عالم رخ دهد که بدون اين دعا رخ نمی‌دادند. يعنی با اين دعا وضعيت آينده سيستم عالم از S1 (اين كه باد نيايد يا چرخ‌دنده گير كند) به S2 (آمدن باد و آزاد شدن چرخ‌دنده و ...) تغيير يافت بدون اين‌كه درويش كوچك‌ترين تغيير فيزيكی در عالم صورت دهد. او تنها كاری كرد كه كرد يك دعای معنوی بود. اين به اين معنی است كه دعای معنوی او بايد جايي «رابطه علت و معلولي» موجود در عالم را به هم ريخته باشد كه بدون تغيير فيزيكي وضعيت جهان تغيير كند يعنی فی‌المثل بدون گرم و سرد شدن هوا باد بيايد.  پس ما به تناقضی در فرضيات سه‌گانه‌مان رسيديم.


سال‌ها است كه من هرچه به ذهنم فشار می‌آورم نمی‌توانم بفهم تاثير متافيزيك روی فيزيك چگونه اتفاق می‌افتد.

قبلا گفتم که ضعف زبان

قبلا گفتم که ضعف زبان يک مانع برای حضور متخصصان ايرانی در عرصه بين‌المللی است. حرفم را بايد اين طور بسط بدهم که ماجرا فقط مربوط به ضعف دانش زبان نيست بلکه زبانی که نوشته‌های معمولی متخصصان به آن زبان منتشر می‌شود هم مهم است. روشن‌تر بگويم. زبان رسمی تقريبا تمامی کشورهای آفريقايی انگليسی يا فرانسه است. در آمريکای لاتين همه اسپانيولی می‌نويسند -غير از برزيل- و خيلی از کشورهای شبه قاره هند هم زبان کاری‌شان انگليسی است. چيزی که خودم ديده‌ام اين است که وقتی طرف به يکی از سه زبان بين‌اللملی و خصوصا انگليسی کار معمول و روزمره خودش را انجام می‌دهد تمامی کارهای عادی‌اش هم عملا وارد رزومه بين‌المللی‌اش می‌شود بی‌آن‌که لزوما نوشته‌اش يك مقاله علمی باشد يا در جای معتبری چاپ شده باشد. در مقابل فرض كنيد بخواهيم چند تا اقتصاد‌دان ايرانی را از طريق جستجوی اينترنتی پيدا كنيم. فكر كنم مثلا غنی‌نژاد كه يكی از پرنوشته‌‌ترين‌ها است حتی يك نوشته قابل فهم برای يك فرد خارجی نداشته باشد كه بتواند عرضه كند. در حالی‌كه همين آدم اگر در هندوستان كار می‌كرد و همين حرف‌ها را می‌زد الان كلی كار روی وب داشت. ديروز از آن جلسه‌های کاری داشتيم که بايد تعدادی آدم حرفه‌ای و اجرايی از کشورهای در حال توسعه پيدا می‌کردم و دعوتشان می‌کردم. در جستجوها هيچ کسی از ايران يافت نشد برای اين‌که متخصصان غيردانشگاهی ايرانی معمولا رزومه انگليسی روی وب نمی‌گذارند و اصولا هم چيزی به انگليسی ننوشته‌اند که کسی بتواند توانايی‌شان را ارزيابی کند. در حالی‌که کلی هندی‌ و کنيايی‌ و بنگلادشی‌ و زيمبابوه‌ای و ... پيدا کردم و دست آخر از بين آن‌ها دعوت کرديم.

October 24, 2005

«عبدالمطلب خطاب به ابرهه: من نگران شترهای خودم هستم، کعبه

«عبدالمطلب خطاب به ابرهه: من نگران شترهای خودم هستم، کعبه را خدايی هست که محافظتش می‌کند.»


من به اين موضوع که کسی بگويد کار خيری انجام داده و برای آدم نيازمندی که بيکار بوده کار پيدا کرده است با ترديد کامل نگاه می‌کنم. برای اين‌که به نظرم  می‌رسد که طرف به دوست و آشنا سپرده و بلاخره او را سر شغلی گذاشته است. ولی با اين کار خيرش در واقع  يک نفر ديگر که او هم می‌خواسته اين کار را بگيرد و به آن نياز داشته را بيکار نگه داشته‌ است. فی‌الواقع کار خير ما اين است که خيالمان را از بابت وضعيت کسی که جلوی چشممان است راحت می‌کنيم و در عوض جلوی بهتر شدن وضعيت يک نفر ديگر را که نمی‌شناسیم می‌گيريم. اين بازی يک بازی جمع صفر است. برای اين‌که تعداد شغل‌ها در جامعه ثابت است و ما با اين کار خيرمان معمولا شغل جديدی خلق نمی‌کنم فقط جای دو بيکار را عوض می‌کنيم. وقتی خوب دقيق می‌شوم می‌بينم تعداد اين تیپ کارهای به ظاهر خير که مجموع درد و رنج بشريت را تقريبا تغيير ثابت نگاه می‌دارد خيلی زياد است. آن قدر زياد که شايد قسمت عمده کارهای خير ما را تشکيل دهد. تصور داشتن ايده‌ و برنامه‌ای برای بهبود وضع انسان‌ها معمولا توهمی بيش نيست. به اين ماجرا که فکر می‌کنم اهميت اين گفته نغز سروش که بشر بهتر است «دعوی خدايی کردن و تغيير امور عالم» را نداشته باشد و به همان بندگی خودش بچسبد برايم آشکارتر می‌کند. 

October 19, 2005

خبر ايسنا کوتاه بود: «كميسيون برنامه

خبر ايسنا کوتاه بود: «كميسيون برنامه و بودجه در جلسه امروز خود واردات بنزين از محل بودجه عمومي، شركت‌هاي وابسته و حساب ذخيره ارزي را ممنوع كرد.»


دوستان اقتصاددان مجلس احتمالا حواسشان نيست که وقتی قيمت بنزين را ثابت نگاه می‌دارند و واردات آن را ممنوع می‌کنند نتيجه‌ای جز کمبود به وجود نمی‌آيد. به اين دليل ساده که تقاضای بنزين تغيير نمی‌کند ولی عرضه آن به شدت کم می‌شود. نمايندگان عزيز به جای اين‌که مساله را از راه درستش حل کنند (اصلاح قيمت) هی بايد دور خودشان بچرخند و راه‌های عجيب پيشنهاد کنند. با اين پيشنهاد جديد اتفاقات جالبی رخ می‌دهد:


۱) احتمالا برای فروش بنزين سهميه تعيين خواهد شد. اين باعث می‌شود افراد از الان بدانند که سال بعد بنزين کالای کميابی خواهد بود و با خريد آن در سال جاری دست به ذخيره آن خواهند زد. مطمئن باشيد از همين فردا مافياهای مختلف دست به کار ساختن مخازن زيرزمينی و احتکار بنزين خواهد شد. چه تجارتی سودآورتر از آن. لذا منتظر افزايش ناگهانی مصرف بنزين در ماه‌های باقی‌مانده سال باشيد. علاوه بر آن بايد شاهد حوادث متعدد ناشی از ذخيره‌سازی بنزين در منازل باشيم.


۲) کسانی که به هر دليل تقاضای بنزين بالاتری دارند مثلا محل کار و منزلشان دور از هم است يا اهل گشت و گذار و مسافرت هستند با کمبود بنزين مواجه خواهند شد و کسانی که مصرف کم‌تری دارند مثلا بازنشسته‌هايی که زياد از ماشين استفاده نمی‌کنند با مازاد آن. لذا بازار سياه خريد و فروش بنزين يا کارت هوشمند آن به راه خواهد بود.


۳) همه ما می‌دانيم که شبکه حمل و نقل عمومی به يک‌باره رشد نخواهد کرد و اين کار مستلزم سال‌ها وقت است. در اين مدت رفاه عده زيادی از شهروندان جامعه که برنامه زندگی‌شان را بر اساس حمل و نقل با خودرو شخصی و لذا مصرف بنزين بالا تنظيم کرده‌اند به شدت افت خواهد کرد. توجه داشته باشيد که مصرف بنزين بالا لزوما چيز بدی نيست. آن‌چيزی که بد است فروش بنزين يه قيمتی کم‌تر از قيمت واقعی (قيمتی که ملاحظات زيست‌محيطی را هم دربر دارد) است.


۴) بساط آشنابازی و رشوه‌دهی برای خريد کارت بنزين اضافی يا هر روش ديگری که بنزين بيشتری به دست مردم برساند به راه خواهد افتاد. نتيجه آن تشديد شديد فساد اداری است.


۵) شبکه‌ای قوی بين پمپ‌بنزين داران و توزيع‌کنندگان بنزين و کارمندان مسوول کنترل سهميه فروش راه خواهد افتاد تا زيرزيرکی مقداری از بنزين ارسال شده به هر پمپ بنزين از بازار آزاد سودآور سر دربياورد.


۷) آن فيلم فرانسوی معروف يادتان هست که زمان جنگ جناب بقال مخلوط شير و آب تحويل مشتريانش می‌داد. وقتی قيمت بنزين بازار آزاد ليتری چند صد تومان باشد چرا پمپ‌بنزين داران و رانندگان نفت‌کش نخواهند مخلوط گازوييل و آب و بنزين تحويل مردم بدهند؟


۸) ...


خيلی دردناک است که بعد از گذشت ۱۷ سال از پايان جنگ و ۱۵ سال از فرو ريختن بلوک شرق کشوری با اقتصاد رو به رشد بايد شاهد کمبود بنزين و صف و بازارسياه باشد. نظريه بهبود پارتو اين‌جا به کار می‌آيد. مجلس بهتر است قانون فوق را اصلاح کرده و واردات «بنزين يارانه‌اي» را ممنوع کند. اين طوری هر کس که مصرف بالاتری داشت می‌تواند قيمت واقعی بنزين را بدهد و از رانندگی لذت ببرد. بقيه هم که همان سهميه بنزين ارزان گيرشان می‌آيد و وضعشان فرقی نمی‌کند. اين سياست بهينه نيست ولی از قانونی که تصويب کرده‌اند خيلی بهتر است. تازه يک سياست هوشمندانه برای افزايش  تدريجی قيمت بنزين هم هست.

October 18, 2005

اصول‌گرايی اقتصادی همکاری داشتم که

اصول‌گرايی اقتصادی


همکاری داشتم که حقوق خوانده بود. يک‌بار صحبت از طلاق توافقی شد - طلاقی که هر دو طرف راضی هستند- و او برايم توضيح داد که حتی در اين صورت هم طرفين بايد به دادگاه خانواده مراجعه کنند. گفتم اين مخالف حقوق اوليه انسان‌ها است. وقتی دو نفر تصميم دارند با هم زندگی نکنند (يک مساله کاملا شخصی) به نهاد‌های ديگر چه مربوط است که در کار آن‌ها دخالت کنند؟ گفت برای اين‌که طلاق به نفع جامعه نيست و دادگاه دارد سعی می‌کند جلوی آن را بگيرد. گفتم نظر تو هم همين است؟ گفت من هم کاملا با اين ايده موافقم. اين حرفش جرقه سوالی مهم در ذهن من شد که تا مدت‌ها ادامه داشت و موضوع بحث داغی با همه دوستان حقوق‌دانم بود: «آيا وظيفه حقوق‌دانان توجه به جنبه‌های اجتماعی مساله است يا دفاع از حقوق اساسی انسان‌ها؟»


جواب‌هايی که گرفتم يکی نبود و من البته روی نظر خودم محکم ماندم. به نظر من کار حقوق‌دان تنها و تنها اطمينان از برقراری نظم و قانون و نيز دفاع از آزادی‌ها و حقوق‌ اساسی انسان‌ها است. حقوق‌دان نبايد دل‌نگران جنبه‌های اجتماعی مساله باشد. لذا به نظر من در قضيه دادگاه خانواده دوست من بايد به جای توجه به تبعات اجتماعی طلاق و دفاع از دخالت حکومت در آن بايد به موضوع آزادی‌های اساسی توجه می‌کرد. اين حرف من به اين معنی نيست که کسی نيست يا نبايد که نگران ابعاد اجتماعی يا تبعات ديگر مسايل حقوقی باشد. اين کار طبيعتا در جامعه صورت می‌گيرد و کسان ديگری مثلا جامعه‌شناسان يا نمايندگان مجلس به اين ابعاد توجه می‌کنند. حرف من اين است که هر کس بايد به ارزش‌های حرفه خود بچسبد تا اين تعادل به دست آيد. اگر حقوق‌دان هم ساز مصلحت بزند ديگر کسی نيست که از حقوق و اصول دفاع کند. در نهايت هم ترکيبی از تمامی اين ارزش‌ها است که تعيين کننده نظام حقوقی جامعه است.


در مورد اقتصاد هم به نظر من می‌رسد که بايد چنين کرد. وقتی در نوشته‌هايم از قيمت يا مالکيت خصوصی يا آزادسازی صحبت می‌کنم واقعا اين طور نيست که متوجه جنبه‌های ديگر مساله نباشم. راستش را بگويم اتفاقا اين کار راحت‌تری است که همزمان انواع ابعاد را در نظر بگيريم و دست آخر هم هيچ حرف روشن و بحث برانگيزی نزنيم. همانند قضيه حقوق‌دانان، اقتصادخوانده‌ها هم بايد مبلغ ارزش‌های خودشان يعنی چيزهايی مثل عقلانيت، رقابت و درستی قيمت‌ها باشند. اين موضوع خصوصا در جامعه ايران که اصولا اين مفاهيم در آن به شدت کم‌رنگ يا دستمالی شده است اهميت دوچندانی می‌يابد. قضيه شبيه مورد قاضی است که وقتی فی‌المثل حکم قصاص قاتلی را می‌دهد ابدا نبايد به اين توجه کند که آيا اين قاتل با نقشه قبلی اين فرد را کشته يا در اثر يک لحظه عصبانيت ناشی از تصادف ماشين شی سنگينی‌ را بر سر او کوفته يا بر اساس اعتقاداتش اين کار را کرده و يا به اين خاطر که ازش طلبکار بوده و پولش را نمی‌داده است. قاضی حتی به اين استدلال هم که اگر بسياری از ما هم جای او بوديم همين کار را می‌کرديم توجه نمی‌کند و حکم قتل عمد را به يکسان صادر می‌کند.


اقتصادخوانده‌ها هم وقتی فی‌المثل درباره آزادسازی يا تعديل صحبت می‌کنند نقش همان قاضی را دارند که بايد روی احساسات خودش پا بگذارد و گاه با چشم اشک‌بار حکم بدهد. همانند قانون مجازات که آن‌را فقط قضات تدوين نمی‌کنند و قانون در واقع نقطه تعادل ديدگاه‌های مختلف است سياست‌های اقتصادی هم فقط دست‌پخت اقتصاددان‌ها نيست. روزنامه‌نگارها، نمايندگان حامی مردم در مجلس، نهاد‌های امنيتی، مديران دولتی که نگران رای خود در انتخابات بعدی هستند، جامعه‌شناسان و الخ نيروی کافی برای راندن سياست‌ها به سمت ديگر را وارد می‌کنند. لذا من از اين دفاع می‌کنم که ما بايد سر طناب را از اين سمت خيلی محکم بکشيم که لااقل نقطه تعادل جايی خيلی پرت نرود. به اين هم توجه داشته‌ باشيد که وقتی چيزی می‌نويسيم در مورد مساله واقعی تصميم نمی‌گيريم. ماجرا بيشتر جنبه تبليغ نوعی نگاه را دارد که بايد منطق آن برای خوانندگان آشکار شود.

October 16, 2005

در اين يک سال و

در اين يک سال و اندی به طور متوسط هر سه ماه يک‌بار رفته‌ام ايران. در سفر هم معمولا دو تا چمدان را خالی می‌برم و پر برشان می‌گردم که اصولا يکيش مملو از خوردنی‌های اعطايی از سوی مامان‌ها است و يکی ديگر هم پر از کتاب. در اين بين انتشارات خوارزمی يکی از مراکز عمده خريد کتاب‌هايم است. از همان بار اول ياد گرفته‌ام که برای تسريع امور صاف بروم سراغ مسوولان غرفه کتاب‌های ادبی‌شان. بچه‌های خوبی هستند و من هم برای اين‌که حداکثر کمک را ازشان بگيرم بايد داستان هميشگی را تکرار کنم: «آقا کتاب ادبی جديد چی دارين؟» و بعد بلافاصله برای اين‌که با پيشنهاد‌هايی در زمينه کتاب‌های آگاتاکريستی و دانيل استيل وار مواجه نشوم مجبور می‌شوم با کلی خجالت توضيح بدهم که ساکن خارج از کشورم (چقدر لوس است اين جمله) و هر چند ماه يک‌بار يک سری کتاب می‌برم و خواهش می‌کنم بهم در انتخاب کمک کنند. برای راحت شدن کار هم البته توضيح می‌دهم که مثلا با کارهای انواع اف‌ ها مثل دکتروف و ناباکوف و بولگاکف و ساير غير اف‌ ها مثل بل و سلين و مارکز و همينگوی و جامپاليری حال می‌کنم و در عين حال اين قدر هم سرم توی کار نيست که بدانم دقيقا چه کتابی می‌خواهم. اين توضيح را که می‌دهم سيل پيشنهاد‌های مفيد به سويم سرازير می‌شود. تجربه می‌گويد هر سه مرد جوانی که مسوول اين غرفه هستند واقعا مشاوران خوبی برای انتخاب کتاب هستند. تقريبا همه کتاب‌های پيشنهادی‌ را دوست داشتم. هميشه هم با هم رفيق شديم و درباره نويسنده‌ها و اوضاع و احوال کلی گپ زده‌ايم.


اين وسط ماجرای کتاب‌های تکراری هم بامزه است.هرچند که هميشه به آقای فروشنده توضيح می‌دهم که هم‌خانه‌ای دارم که يکی از حرفه‌ای‌ترين خواننده‌های کتاب‌های ادبی است و لذا احتمالا در آخرين سفرش همه کتاب‌های جديد به دربخور را خريده و ما الان در خانه داريمش ولی بازم هم کتاب تکراری به تورم می‌خورد. فکر کنم تا حالا دستتان آمده که مريم بر خلاف من آدم خيلی منظمی است و طبعا کتاب‌هايش را هم کاملا با دقت انتخاب می‌کند. لذا قاعدتا کتاب‌های خيلی خوب را خريده و بی‌خيال بقيه شده است. مشارکت من هم بايد همين کتاب‌هايی باشد که او نخريده. با اين وجود هر دفعه بيست درصدی از کتاب‌هايی که خريده‌ام تکراری‌ است و هربار هم در نگاهش می‌خوانم که بابا قبل خريدن يه مشورتی با من می‌کردی! جديدا البته نگرانی‌های خانواده ما از اين بابت کم شده چون مريم را قانع کرده‌ام که کتاب‌های تکراری را دست نخورده نگه می‌داريم و به دوستان هديه می‌دهيم. در اين برهوت کتاب فارسی چه کاری بهتر از اين. با اين ترفند خيالم راحت است که ريسک خريد کتاب تکراری را به صفر رسانده‌ام.


چون فرآيند خريد کتاب‌های خوب بازده نزولی به زمان دارد يعنی هر بار سخت‌تر می‌شود مجبورم کتاب‌های قديمی را هم مد نظر قرار دهم. «مرشد و مارگريتا» را هشت سال بود که می‌خواستم بخوانم و هيچ وقت قسمت نمی‌شد. اين اواخر يک مانع ذهنی‌ هم داشتم. کتاب را تو کتابخانه ايرانمان (که الان تبديل به کارتن‌های توی زيرزمين شده) داشتيم و خريد مجددش سوتی بزرگی بود ولی خب بلاخره خودم را قانع کردم و جزو کتاب‌های اين بار انتشارات خوارزمی دوباره خريدمش. ديشب در مسير تهران-استامبول-وين خواندمش و کلی سرحال آمدم. نتيجه‌گيری فلسفی که بعد از خوردن صبحانه هواپيمای دوم داشتم اين بود که محصولات فرهنگی خوب و اصيل چقدر می‌تواند وضع زندگی آدم را بهتر کنند. واقعا اگر آدم می‌توانست هميشه يک رمان عالی در دست خواندن داشته باشد تحمل اوضاع چقدر آسان‌تر بود.


پ.س: انگار دامنه فيلترينگ به خانه ما هم کشيده شده چون نه من و نه مريم نمی‌توانيم وبلاگمان را پينگ کنيم. يعنی پينگ می‌کنيم ولی توی ليست بالا نمی‌رود. فکر کنم با آی.پی ما مشکل دارد چون می‌بينم بقيه مشکلی ندارند. می‌شه خواهش کنم از خوانندگان که اگر کسی حال داشت يه پينگ بکنه اين وبلاگ را ببينيم مشکل حل می شه يا نه؟ تيتر وبلاگ ‍chaay است.

October 13, 2005

قيمت منطقه‌ای آب آيا قيمت

قيمت منطقه‌ای آب


آيا قيمت آب بايد در شهرهای مختلف ايران يک‌سان باشد؟ فکر کنم کم‌تر کسی پيدا شود که اين حرف من را که«اين قيمت بايد کاملا متفاوت باشد» را قبول داشته باشد. داشتم روی همان پروژه کذايی آب و فاضلاب کار می‌کردم که به اين نتيجه رسيدم که از اين زاويه کم‌تر به مساله نگاه شده است. در واقع قيمت‌گذاری آب ( و ساير محصولات دولتی مثل بنزين و بنزين) در بهترين حالت خود هزينه‌های توليد را در نظر می‌گيرد. يعنی اگر دولت و مجلس تمام استدلال‌های شرکت‌های آب و فاضلاب را بيذيرند حداکثر حاضر خواهند هزينه‌های مربوط به تصفيه و انتقال و نگهداری زيرساخت‌ها را در قيمت آب منعکس کنند. چون اين هزينه‌ها احتمالا در شهرهای مختلف کمابيش يک‌سان - دقت کنيد می‌گويم کمابيش - است به نظر ايشان قيمت در‌ شهرهای مختلف بايد در يک حول و حوش باشد. با همين فلسفه است که برای آب در بودجه ساليانه تعرفه تعيين می‌شود.


در اين بين چيزی که اصلا مورد توجه قرار نمی‌گيرد موضوع قيمت خود آب خام است. بر اساس همان جمله مورد علاقه من يعنی «قيمت بايد منعکس‌کننده کميابی يک کالا باشد» قيمت آب در هر شهری بايد علامت مناسبی به شهروندان در مورد ميزان آب در دسترس در آن ناحيه ارائه بدهد. با اين فلسفه قيمت آب مثلا  در زاهدان و يزد نبايد با رشت يا اروميه برابر باشد. در شهرهايی که نسبت منابع آب به جمعيت کم است قيمت بايد به اندازه کافی بالا باشد.


اين حرف من ممکن است برای بسياری عجيب و برای «عدالت‌خواهان» و «طرفداران مردم» حتی بی‌رحمانه به نظر برسد ولی به باور من  اين ماجرا همانند خيلی از واقعيت‌های جهان بيرون موضوعی است که کاملا «واقعيت» دارد و اگر امروز در موردش سهل‌انگار باشيم فردا بايد بی‌رحمی واقعيت را با تمام وجود حس کنيم. منطق من ساده است. وقتی قيمت آب را در دو شهر که سرانه منابع آب کاملا متفاوتی دارند يک‌سان تعيين می‌کنيم در واقع داريم علامت‌های يک‌سانی از دسترس بودن آب را به شهروندان هر دو شهر منتقل می‌کنيم. اين در حالی‌ است که آب کالايی نيست که بتوان به راحتی برق وسوخت آن‌را بين مناطق مختلف انتقال داد و در نتيجه کميابی منطقه‌ای برای آن معنی نداشته باشد. فی‌المثل اگر زاهدان و حوزه‌های آب‌ريز اطراف آن ظرفيت آبی محدودی داشته باشد نمی‌توان در عمل و به راحتی اين ظرفيت را افزايش داد. به عبارت دقيق‌تر اين کار آن‌قدر پرهزينه خواهد بود که عملا غيرممکن می‌شود. در نتيجه ظرفيت آبی هر منطقه در عمل تقريبا ثابت است.


در اين بين با کم‌تر نگاه داشتن قيمت آب به نسبت کم‌يابی آن، علاوه بر اين که به مصرف‌کنندگان فعلی علامت می‌دهيم که می‌توانند به اندازه دل‌خواه (يا حداقل به اندازه شهروندان شهرهای پرآب) آب مصرف کنند به ساکنان بعدی شهر هم اعلام می‌کنيم که اين شهر همان‌قدر با محدوديت منابع رو به رو است که ساير شهرها. با چنين علامتی باعث می‌شويم که در نهايت رشد جمعيت آتی شهر کم‌يابی سرانه منابع آب را مرتبا بيشتر و بيشتر کند تا جايی که مصرف به جايی برسد که حتی تمام آب موجود در آن منطقه قادر نباشد حداقل‌ نيازهای شهروندان را برآورده کند. لطفا سعی نکنيد واقعيت مساله را از طريق مطرح کردن راه‌حل‌های مهندسی مثل کاهش مصرف سرانه يا تصفيه و استفاده مجدد آب فراموش کنيد. همه اين راه‌حل‌ها - صرف‌نظر از هزينه‌هايش - سقف و حدی دارد و تنها بروز مساله را به تاخير می‌اندازد. مهار رشد جمعيت در آن منطقه و در نتيجه مهار رشد مصرف در درازمدت تنها کار واقعی است که جلوی بی‌آبی را می‌گيرد. قيمت‌های محلی آب يکی از ابزارهايی است که به انسان‌ها می‌گويد اين منطقه برای سکونت مناسب نيست.

October 11, 2005

انگليسی دردسر هميشگی من انگليسی

انگليسی دردسر هميشگی


من انگليسی را به شيوه خاص خودم و تقريبا بدون حضور در کلاس ياد گرفته‌ام و لذا دانش انگليسی‌ام نوعی پستی و بلندی دارد. يعنی يک چيزهايی را خيلی خوب بلدم و يک‌جاهايی حسابی می‌لنگم (مثلا در تلفظ‌ها يا اسلنگ‌ها). در اين بين يک تجربه جالب برای من ياد گرفتن لغت‌های روزمره بود. مدتی بود که همش با خودم کلنجار می‌رفتم که چطور بايد لغات مورد نياز برای گفتگوهای روزانه پيچيده را ياد گرفت. کتاب‌های عمومی که می‌خواندم و روش معمول آموختن از متن (هم به معنای متن نوشتاری و هم گفتاری) چندان برايم مفيد نبود يعنی يک چيزهايی را ياد می‌گرفتم و يک چيزهايی جا می‌ماند. تا اين‌که فهميدم ماجرا جواب ساده‌ای داشته که من از آن غافل بودم. ديدم که کتاب‌هايی هستند که اکثر لغات معمول در نهاد‌های مختلف مثل دادگاه و پزشک و بانک و فرودگاه و کلمه‌های مربوط به بيان احساسات و توصيف شرايط و آب و هوا و مديريت جلسات و گفتگو پای تلفن و غيره را به صورت منظم توضيح داده‌اند. در واقع يکی دو تا آخر هفته کافی است تا آدم هر يک از اين نوع کتاب‌ها را بخواند و طيفی از اين لغات را که هم برای مکالمه و هم برای خواندن روزنامه‌ها و مجله‌ها و درک خبرها به کار می‌آيند را ياد بگيرد.


همين مشکل را با نوشتن هم دارم. خصوصا که با توجه به حوزه کاری‌ و علمی‌ام نياز به نوشتن گزارش‌ها و مقاله‌هايی با لحن نسبتا ادبی و سنگين دارم که کمی پيچيده‌تر از نوشتن مقاله‌های علمی و فنی است. تا الان ايده خواندن و يادگرفتن از متن‌های ديگران را دنبال کرده‌ام ولی اين بيشتر به سعی و خطا شبيه است و بازدهش زياد نيست. مدتی است دارم فکر می‌کنم که حتما بايد کتاب‌هايی برای اصول نوشتن متون انگليسی وجود داشته باشد که من از آن بی‌خبرم. راستش تا به حال هر چی کتاب رايتينگ خوانده‌ام مربوط به استراتژی نوشتن بوده که خب البته در جای خودش مفيد است ولی به مساله من ربطی ندارد. من دنبال يک کتابی هستم که مثلا بگويد در نوشتن حرفه‌ای انگليسی خوب است جمله با چه کلمه‌هايی شروع شده و با چه کلمه‌های به جمله بعدی مرتبط شود. چه لغاتی برای سبک نوشتاری مناسب است و چه لغاتی نيست. تحولات، شدت و ضعف، طبقه‌بندی‌ها و اين جور مفاهيم را چگونه بايد توصيف کرد. چه طور بايد به صورت معقولی از نظری انتقاد کرد يا نظرات متضاد را تحليل کرد. با چه لغت‌هايی بايد نتيجه‌گيری کرد و الی آخر. اين‌ها چيزهايی است که من نتوانسته‌ام به صورت سيستماتيک و کاربردی از کتاب‌های رايج آموزش انگليسی که بيشتر مکالمه محور هستند ياد بگيرم. کسی چنين کتاب‌هايی سراغ دارد؟


پ.س : البته منظورم کتاب‌های نوشتن علمی که در مورد توصيف و تفسير متغيرها و نمودارها بحث می‌کنند نيست. من به چيزی کمی کيفی‌تر از اين نياز دارم.

October 10, 2005

علايم مدرکی بسياری از کشورهای

علايم مدرکی


بسياری از کشورهای پيشرفته با فزونی عرضه نيروی کار تحصيل‌کرده نسبت به فرصت‌های شغلی متناسب  با مدرک مواجهند. در نتيجه بسياری از تحصيل‌کردگان نهايتا مشاغلی را اشغال می‌کنند که لزوما مرتبط با تحصيلات آن‌ها نيست و خيلی هم شکايتی بابت اين کار ندارند. در ايران البته عادت قديمی مدرک داشتن = شغل سطح بالا هنوز در فرهنگ کشور جاری است و لذا شکايت از اين‌که شخصی با مدرک ليسانس يا دکترا کار غيرمرتبط دارد امری رايج است. با روند آتی عرضه نيروی کار تحصيل‌کرده طبعا اين موضوع تشديد هم خواهد شد. حالا نکته جالب اين‌جا است که با وجود اين‌که آموزش‌هايی که فرد در دانشگاه می‌بيند لزوما به محتوای کار او ربط ندارد ولی تحصيلات دانشگاهی هم‌چنان در بازار کار مهم است. يک دليل اين موضوع نقش اطلاعاتی است که مدرک دانشگاهی بازی می‌کند. مدرک در واقع از طريق علامت دادن به بازار کار نشان می‌دهد که صاحب آن واجد حداقل توانايی‌های فردی است چرا که توانسته به دانشگاه وارد شده و نهايتا دروس آن‌را با موفقيت بگذراند. نظام آموزشی با اين کار به طرف تقاضا در بازار کار (بنگاه‌ها) کمک می‌کند تا تخمين بهتری از قابليت نيروی کار به دست آورند و لذا در نهايت در کارا شدن بازار کار موثر است. شبيه همين وضعيت را در ايران هم می‌بينيم. کيفيت آموزش ممکن است در بسياری از دانشگاه‌ها يکی باشد ولی  فارغ‌التحصيلی از دانشگاه‌های سطح بالاتر شانس‌های بالاتری را در بازار کار به همراه می‌آورد. فارغ‌التحصيل شدن از دانشگاه معتبر بيش از آن‌که نشانه کيفيت آموزش‌های ارائه شده به فرد باشد نشان‌دهنده قابليت‌های شخصی وی است. اتفاقا خاصيت علامت‌دهی مدرک دانشگاهی  به خاطر نظام شديدا رقابتی ورود به دانشگاه در ايران می‌تواند حتی قوی‌تر از کشورهای ديگر باشد.

October 09, 2005

کالای عمومی و کيفيت زندگی

کالای عمومی و کيفيت زندگی


هرچند که دستمزد مشاغل ساده يا اداری در ايران کم‌تر از شغل‌های مشابه در کشورهای پيشرفته است ولی بسياری از شاغلين مشاغل حرفه‌ای دستمزد‌هايی نسبتا قابل رقابت با اروپا دريافت می‌کنند. فی‌المثل يک استاد دانشگاه در رشته اقتصاد - كه تازه رشته‌ای كاربردی و پردرآمد است- در اتريش در بدو استخدامش چيزی حدود دو هزار يورو حقوق می‌گيرد. همين استاد در ايران حقوقش تقريبا هفتصدهزار تومان است. با نرمال کردن هر دو حقوق با شاخص هزينه‌های زندگی می‌بينيم که تفاوت چندان زياد نيست. اين موضوع را هم در نظر بگيريد که استاد اروپايی - خصوصا در شروع کارش- معمولا درآمدی غير از حقوق دانشگاه ندارد ولی استاد ايرانی از طرق مختلف مثل حق‌التدريس اضافی و پروژه‌های پژوهشی و مشاوره و غيره درآمد قابل توجهی کسب می‌کند که شايد سرجمع درآمدش را حتی از استاد اروپايی بالاتر هم ببرد. اين البته عجيب نيست چرا که طی سال‌های اخير به خاطر رشد تقاضا تفاوت دستمزد‌ها در برخی زمينه‌ها مثل فن‌آوری اطلاعات يا حوزه‌های مهندسی يا مشاوره کسب و کار يا تدريس زبان خارجی و الخ بين ايران و کشورهای پيشرفته به طور قابل ملاحظه‌ای کم شده است. با اين وجود، نکته جالب اين‌جا است که علی‌رغم تفاوت کم بين دستمزدها سطح زندگی و ميزان رضايت اين دو فرد تفاوت زيادی با هم دارد. چرا؟


به نظر می‌رسد ريشه اين تفاوت در ميزان مصرف کالای خصوصی نباشد. چون ميزان مصرف خصوصی همان استاد ايرانی و اروپايی می‌تواند تقريبا يکسان باشد. می‌گويم تقريبا چون به هرحال مصرف شهروند کشوری با درآمد سرانه ۴۰.۰۰۰ هزار دلار (۳۰.۰۰۰ دلار با شاخص قدرت خريد) طبيعتا بايد بالاتر از شهروند کشوری با درآمد سرانه ۲۲۰۰ دلار (۵۵۰۰ دلار با شاخص قدرت خريد) باشد. با وجود اين اختلاف درآمد سرانه هر دو نفر تقريبا در خانه‌هايی با مساحت يکسان زندگی می‌کنند، انرژی و غذای کمابيش يکسانی مصرف می‌کنند و وسايل زندگی مشابهی را به کار می‌برند. البته احتمالا شهروند اروپايی اتومبيل بهتری سوار می‌شود و قادر است مسافرت‌های بيشتری برود. به همين خاطر گفتم سطح مصرف کالای خصوصی تقريبا برابر است. شما اگر دوست داريد بگوييد سطح مصرف بالقوه و بعضا بالفعل ما هشتاد درصد آن‌ها است. ولی اين توضيح‌دهنده تفاوت نيست چرا که هم‌چنان اختلاف كيفيت زندگی بسيار بيش از اين‌ها است.


تفاوت در مصرف کالاهای عمومی می‌تواند يک توضيح باشد. چرا که با وجود امکان مصرف خصوصی برابر، همين دو نفر از سطح بسيار متفاوتی از کالای عمومی يا خدمات بخش عمومی برخوردارند. در شرايطی که شهروند اروپايی حجم مناسبی از خدمات عمومی مثل بهداشت و آموزش و امنيت و فعاليت‌های فرهنگی را با کيفيت قابل قبول به رايگان دريافت می‌کند شهروند ايرانی مجبور است هزينه بسياری از خدمات را از بودجه خصوصی‌اش بپردازد. مثلا بايد هزينه درمانش را خودش بپردازد چرا که بيمارستان‌های دولتی قابل اعتماد نيستند يا پزشکان سطح بالا بيمه را قبول نمی‌کنند. به علت کيفيت پايين مدارس دولتی بايد هزينه مدرسه غيرانتفاعی يا کلاس زبان بچه‌هايش را شخصا بدهد. به علت وجود پليس ضعيف ريسک بالاتری از ناامنی جانی و مالی را تحمل کند. به دليل نبود سيستم حمل و نقل عمومی مناسب مجبور می‌شود ماشين بخرد. چون مکان‌های تفريحی عمومی يا بسيار شلوغند يا مشمول محدوديت‌های حکومتی می‌شوند بايد برای تفريحاتش پول زيادی خرج کند. در شرايطی که شهرداری وين برنامه دو ماهه برای ارائه روزانه برنامه‌های فرهنگی سطح بالا دارد شهروند ايرانی بايد منتظر بماند تا شايد هرچند سالی يک‌بار شجريان يا بيضايی يا علی رفيعی امکان اجرای برنامه‌ای آن‌هم در تيراژ محدود را پيدا کنند. همين ايرانی چون سيستم بانکی‌اش ناکارآمد است بايد هزينه فرصت زيادی را برای انجام امور بانکی‌اش بپردازد و الی آخر. در واقع هر چند ما در ايران با پرداخت ماليات (يا عدم دريافت پول نفت) هزينه قابل توجهی برای خدمات دولتی می‌پردازيم ولی اين هزينه به صورت اثربخشی به خدمات عمومی تبديل نمی‌شود. اين يکی از دلايلی است که باعث می‌شود سهم هزينه‌های خدمات عمومی در بودجه خصوصی ما وارد شود و عرصه را برای مصرف ساير کالاها تنگ کند و باعث شود با وجود حقوق‌های ظاهرا برابر، سطح واقعی رفاه تفاوت بسيار زيادی با بقيه کشورها (حتی بعضا کشورهای در حال توسعه‌ای مثل ترکيه يا اندونزی) داشته باشد.


ياد نکته‌ای افتادم. نمی‌دانم اين حرف چقدر دقيق است ولی يک‌بار تحليل جالبی در مورد فيلم و آواز هندی شنيدم. می‌گويند همين فيلم‌های بالی‌وودی که در نظر ما محصولی کم‌ارزش هستند کارکرد مهمی در جامعه هند دارد. چنين محصولات فرهنگی تحمل زندگی را برای ميليون‌ها هندی که با فقر شديد مواجهند آسان‌تر می‌کند. اگر اين تحليل درست باشد نشان‌گر پاسخ مناسب بازار به نياز مصرف کنندگان است چرا که مطلوبيت  زندگی طبقه فقير هند را با هزينه بسيار کمی، به طور جدی بالا می‌برد. هرچند اين کالا به طور خصوصی توليد می‌شود ولی کارکردی شبه عمومی دارد. برای کسانی که به افزايش سطح رضايت از زندگی با همين سطح از درآمد سرانه فکر می‌کنند چنين ايده‌هايی نکات درس‌آموز جالبی دارد.

October 07, 2005

يک اشتباه بزرگ من در

يک اشتباه بزرگ من در زندگی‌ام تغيير رشته از برق به صنايع بود. قسمت اولش کار درستی بود ولی مقصد را اشتباه انتخاب کردم. اگر ديد فعلی را داشتم به احتمال زياد می‌رفتم رياضی کاربردی. اشتباه بزرگ‌ترم اين بود که فوق‌ليانسم را ام.بی‌.ا خواندم. صنايع رفتن حداقل اين حسن را برايم داشت که وقت آزاد بيشتری برايم باقی می‌ماند که صرف فعاليت‌های دانشجويی کنم و از اين کار خيلی خوشنودم. ولی تنها حسن ام.بي.ا کمی اعتبار حرفه‌ای بود که بعيد می‌دانم در درازمدت تاثيری در آينده کاری از اين به بعدم داشته باشد. در واقع الان که نگاه می‌کنم از دوره ام.بی‌.ا تقريبا هيچ چيز دندان‌گيری که ياد گرفته‌ باشم و در مسير شغلی‌ آينده‌ام به طور جدی به کار بيايد پيدا نمی‌کنم. حقيقتش اون موقع دوست داشتم برای فوق‌ليسانس يا فلسفه علم شريف را بخوانم يا سيستم‌های اقتصادی-اجتماعی موسسه را و فکر می‌کنم هر کدام را خوانده بودم الان راضی‌تر بودم. ولی  وقتی ام.بی.ا شريف راه افتاد کمی جو زده شدم و به موسسه ترجيحش دادم. کمی هم البته بدشانسی آورديم چون آن سال موسسه وضعيتش به هم ريخته شد (يادم نيست چرا) و ديگر انگيزه‌ای برای رفتن به آن‌جا باقی نماند. فعلا هم دارم تاوان اين دو اشتباه را پس می‌دهم. سر پيری و معرکه‌ گيری. کتاب‌های رياضی قديمی‌ام را جمع کرده‌ام و نشسته‌ام به خواندن جبر خطی و توپولوژی و فرآيند تصادفی و سيستم‌های پويا. يک کم ضايع است ولی چی کار کنيم ديگر. خلاصه دوستان تجربه من که تا به حال چهار رشته دانشگاهی را تجربه کردم (و از دم در دو سه تا ديگر برگشته‌ام) می‌گويد که اگر دوست داريد کار نظری يا حتی دانشگاهی بکنيد يا مثلا از خواندن صفحه انديشه شرق لذت می‌بريد يا حوصله کل کل با فمينيست‌ها را داريد يا وقتی دکتر نيلی را می‌بينيد دوست داريد بزرگ که شديد مثل او شويد خيلی جو صنايع و ام.بی.ا نگيردتان. اين را مدتی‌ است که به همه مشتاقان انتخاب رشته می‌گويم. البته اگر می‌خواهيد پول مفت دربياوريد و تيتر دهن پر کن داشته باشيد بحث ديگری است.

October 06, 2005

در خيلی از شهرهايی که

در خيلی از شهرهايی که من ديدم رستوران‌ها غذای روز دارند. منوی روز معمولا مجموعه‌ای از غذاهای عادی موجود در منو (مثلا ترکيبی از سوپ و غذا و نوشيدنی) است که با قيمتی تقريبا نصف قيمت روز‌های ديگر ارائه می‌شود. دليلش هم روشن است. اولا غذا در تيراژ بالا تهيه می‌شود و در نتيجه قيمت تمام شده‌اش کم می‌شود. ثانيا تقريبا تمام آن به فروش می‌رسد و لذا ريسک دور ريختن ندارد که رستوران مجبور شود اين ريسک را در قيمت خود لحاظ کند. اين کاهش قيمت البته عامل رونق کار رستوران‌ها است چون قيمت را در حدی پايين می‌آورد که برای کسانی مثل دانشجويان يا کارمندان جذاب باشد و در نتيجه تقاضای جديد درست می‌کند. تا جايی که من دقت کرده‌ام وقتی رستورانی غذای روز دارد اکثريت مردم آن‌را ترجيح می‌دهند. حالا نمی‌دانم چرا ما اين مفهوم را در ايران نداريم. فکر کنم اگر رستوران‌ها دست به اين کار بزنند بتوانند تقاضای جديد قابل‌توجهی بين همان قشر دانشجو و کارمند ايجاد کنند و به نوعی به جايگزينی برای ساندويچی‌ها (يا غذای شخصی) تبديل شوند.


پ.س: برخی رستوران‌های ايرانی غذای روزی دارند که معمولا يک نوع خورشت است و قيمتش هيچ فرقی با قيمت نرمال ندارد. واضح است که منظورم من اين نوع غذای روز نيست.


 


 

نمی‌دانم اين دوستانی که اين

نمی‌دانم اين دوستانی که اين همه اصرار دارند که لزوم روزه را از روی فوايدش اثبات کنند و بگويند چون «برای سلامتی مفيد است» و «استراحتی برای بدن است» و «انسان را به ياد فقرا می‌اندازد» و «موجب نظم و انضباط می‌شود» مستقل از اين‌که چقدر حرفشان دقيق و مطابق واقع است به اين فکر کرده‌اند که دارند امر معنوی را تا حد مفاهيم کتاب‌های «اخلاق کاربردی برای همه» و «تندرسی در ۲۴ ساعت» تنزل می‌دهند. راستی يادم باشد از ايشان بپرسم که اگر روزه برای حفظ سلامتی است پس چرا آب خوردن در آن تحريم شده است؟ آب که اتفاقا ضرری برای سلامتی ندارد.

October 05, 2005

ايران در رسانه‌ها من تخصصی

ايران در رسانه‌ها


من تخصصی در امر رسانه ندارم ولی وقتی تصويری که از ايران در رسانه‌های غربی هست را با آن‌چه واقعا در بطن جامعه می‌گذرد مقايسه می‌کنم حدس می‌زنم که تصور ما از وضعيت کشورهای ديگر ممکن است تا چه حد نادقيق يا خام باشد. به نظر من اين امر بيش از اين‌که به فقدان اطلاعات نويسنده‌های مطبوعات خارجی برگردد (که طبيعی هم هست) به غلبه مفاهيم استاندارد‌ شده‌ در زبان مطبوعات مربوط است. اين مفاهيم لزوما بر قامت جوامع غيرغربی نمی‌نشينند يا قادر نيستند تفکيک بين امور را با دقت کافی انجام دهند. به عنوان مثال يادم است سال‌ها پيش که مجمع روحانيون و روزنامه سلام تنها منتقد حاکميت بودند مقاله‌های خارجی از مجمع به عنوان جمع روحانيون تندرو (راديکال) اسم می‌بردند. هرچند اين عنوان در آن دوران خيلی غيرواقعی نبود ولی مقايسه‌ کنيد تصويری که ما آن موقع از روزنامه سلام يا فعاليت‌های علی‌اکبر محتشمی داشتيم را با مفهومی که از تندرو در ذهن خواننده غربی می‌نشيند. می‌دانيم که واقعيت امر اجتماعی موضوعی ساده و تک‌بعدی نيست. مردم گاه عاشق ايده‌ای يا کسی می‌شوند و زمانی ديگر از او متنفرند، سياست‌مداران يا روشنفکران زد و بند می‌کنند، به خطا می‌روند و از خطاهايشان ياد می‌گيرند، مردم گمراه، هيجان زده يا غيرت‌مند، خسته يا دلزده می‌شوند. زمانی منفعلند و زمانی تمام حق خود را طلب می‌کنند، زمانی تماما عقلانی حساب‌گرانه رفتار می‌کنند و زمانی ارزش‌هايشان اولويت اول می‌يابد. کسی ممکن است در منش سياسی اصلاح‌طلب باشند و در عين حال به لحاظ اخلاقی يا اقتصادی فاسد و برعکس شخصيتی محافظه‌کار يا تندرو بسيار زيرک يا مطلع باشد. هم مردم و هم سياست‌مداران در واقع ترکيبی از همه اين واقعيت‌ها هستند و اين ترکيب است که اوضاع را دگرگون می‌کند. فروکاستن وضعيت جامعه به مفاهيم استاندارد مثل محافظه‌کاری و اصلاح‌طلبی و تندروی در واقع چنين ريزه‌کاری‌های غيرصريح ولی مهم را از خواننده دريغ می‌کند.


 سومين دليلی که به ذهن من می‌رسد اين است که روزنامه‌نگاران خارجی عملا مجبورند برش‌هايی از جامعه را به تصوير بکشند. اين برش‌ها البته نه بر اساس اهميتشان در جامعه ايران بلکه بر اساس جذابيتش برای مخاطب خارجی انتخاب می‌شود. در نتيجه گاه يک واقعيت کوچک و نسبتا غيرمهم در جامعه تبديل به محوری‌ترين موضوع يک مقاله می‌شود که سازنده تصوير اصلی است. اين بزرگ‌نمايی می‌تواند اغراق در تاثير جريان روحانيون جوان نوانديش در حوزه علميه باشد يا برجسته‌کردن بيش ازحد  روند نوسازی در کشور بر اساس مصاحبه با چند جوان شمال شهری و يا ارائه حرف‌های مسعود ده‌نمکی و فريبرز رييس‌دانا به عنوان خواسته‌های عمومی مردم.  


در اين بين هرچند رسانه‌های محلی هم ممکن است در دام چنين محدوديت‌هايی در انتقال مفاهيم بيفتند - و عملا هم می‌افتند - ولی خواننده محلی چون خود در بطن واقعيت است با متن رابطه‌ای دوطرفه و ديالکتيکی برقرار می‌کند و با رمزگشايی شخصی مفاهيم عملا به درکی بهتر و واقعی‌تر از آن‌چه در ظاهر متن هست دست می‌يابد. حال آن‌که چنين رابطه دوسويه‌ای معمولا برای مخاطب خارجی امکان‌پذير نيست و لذا کليشه‌های رسانه‌ای تاثيری جدی‌تر در شکل‌دهی به ذهن مخاطب دارد.


 نوشته حسين درخشان در گاردين را که خواندم حس کردم که حتی نويسنده ايرانی که هم قاعدتا بايد اطلاعات بهتری از کشورش داشته باشد وقتی برای رسانه خارجی می‌نويسد خودآگاه يا ناخودآگاه آن‌چنان خود را در چارچوب زبان و تحليل‌های استاندارد محدود می‌کند که مجبور می‌شود محمود احمدی‌نژاد را فرمانده سپاه بنامد، کنترل بيکاری و شفافيت اقتصادی را جزو قول‌های دولت خاتمی بداند و بر اساس مشاهدات يک سفر کوتاه به تهران در دو جای مقاله‌اش بگويد که مردم ايران هنوز به اصلاحات اميدوارند. اين‌ دقيقا چيزی هستند که خواننده غربی عادت کرده و دوست دارد بشنود و رسانه‌ هم برايش تامين می‌کند.

رفتيم با بچه‌های دانشگاه ناهار

رفتيم با بچه‌های دانشگاه ناهار بخوريم. طبق معمول مجبور بودم که برايشان توضيح بدم که چرا دنبال غذای گياهی می‌گردم. اين وسط يکيشان سوالی اقتصادی کرد. گفت اين قضيه گوشت حلال گناه کوچک است يا بزرگ؟ منم گناهان کبيره را برايشان شمردم و البته ديدم اين‌يكی جزوشان نيست. چون اين‌جا الان بحث «رابطه جنسی پيش از ازدواج ممنوع» داغ است شروع کردند سر اين گناه کبيره بحث کردن و يکی از دخترهای هم‌کلاسی را دست انداختن. بهش گفتم تو هم طرفدارNo Ceks Before Marriage هستي؟ گفت نه بابا من طرفدار No Marriage ام!


پ.س: CEKS را اين طوری نوشتم كه يه دفعه وبلاگم را فيلتر نكنند.

October 04, 2005

 شهرها قابليت عظيمی برای عاشق

 شهرها قابليت عظيمی برای عاشق کردن من دارند و من استعدادی شگرف برای دل باختن. معشوقه‌هايم البته يکی دو تا نيست. از نيشابور و سنندج و گرگان گرفته تا استانبول و سالزبورگ و پراگ هر يک گوشه‌ای از قلب من را ربوده‌اند و اين تازه اول ماجرا است که من هنوز چيزی از اين دنيا نديده‌ام. پراگ البته سوگلی عجيبی بود. درست همان جوری که کافکا توصيفش کرده است: «آن‌گونه که به تو رخصت نمی‌دهد که بروي». و انگار وضعيت معلق زندگی من خود نتيجه اين دلباختگی به شهرها است. وضعيتم شبيه عاشق هوس‌رانی است که از هر هم‌آغوشی لذتی بی‌نظير در کامش مانده و در هر معاشقه‌ جديدی هيجان التذاذ جديدی را انتظار می‌کشد. اين عاشق اما مغبون‌ترين مردمان هم است که پس از هر لذتی کسی در درونش ندا می‌دهد که اين نيز نپايد و اين يعنی بيهودگی گاه تحمل‌ناپذير هستی را با همه وجود حس کردن. هر شهری تجلی‌گاه يکی از طنازی‌های هزارگانه‌ای است که فقط به اين کار می‌آيند که قرار را از آدميان بگيرند و سرگردانی من از اين رو است که نمی‌دانم دست آخر بايد خودم را راضی کنم که در خانه کدام معشوق ساکن شوم. هيچ حرم‌سرايی در اين عالم يافت نمی‌شود.


اين روزها فقط نوشتن است که به داد من می‌‌رسد. دوست دارم و گاه مجبورم هر ساعت چيزی بنويسم تا از اين وضعيت خلاصی پيدا کنم و آرزو می‌کنم کاش اين‌جا طوری بود که می‌توانستم هر دم چيزی بنويسم بی‌‌آن‌که نگران چيزی باشم.


می‌نويسم بی‌‌آن‌که نگران چيزی باشم.

October 03, 2005

هر کدام از اديان واجد

هر کدام از اديان واجد عناصری هستند که در فضای خارج از آن دين و بر اساس عقل عرفی توجيهی عقلانی برای آن‌ها وجود ندارد. مثلا سيک‌ها مو و ريششان را کوتاه نمی‌کنند، هندوها از خوردن  گوشت گاو پرهيز می‌کنند، يهوديان لبنيات و گوشت را با هم نمی‌خورند (در نتيجه مثلا پيتزای گوشت برايشان حرام است)، کاتوليک‌ها از وسايل پيشگيری از بارداری استفاده نمی‌کنند و مسلمانان از تماس با سگ احتراز می‌کنند. اين‌ها همه اعمالی است که پيروان ديگر اديان به طور مرتب در زندگی روزمره خود انجام می‌دهند و آن‌را مانعی برای سعادت نمی‌بينند. فی‌المثل مسلمانان به طور عادی هم موهايشان را کوتاه می‌کنند، هم چيزبرگر گوشت گاو می‌خورند و هم از کاندوم استفاده می‌کنند و از وضع زندگی خود هم راضی هستند. در حالی‌که اين‌ها برای يک سيک يا يک هندو يا يک يهودی يا يک کاتوليک خطاهای بزرگی به شمار می‌روند که موجب انحراف از راه صحيح و شايد مستلزم عذابی عظيم باشند. عکس آن‌هم در مورد قضاوت مسلمين از رفتار ديگران صادق است. به نظرم برای دين‌دارانی که در جهان متکثر زندگی می‌کنند اين تفاوت‌ها هميشه مح