« October 2005 | صفحه اول | December 2005 »

November 29, 2005

هشتاد نفر اقتصاددان؟

وقتی نامه موسوم به نامه هشتاد نفر اقتصاددان را که در مورد بازار بورس است خواندم اولش کمي جا خوردم چون لحن نامه و منطق حرف‌های آن خيلی به نوشته جمعي اقتصاددان نمی‌خورد. البته از روی برخی اسم‌های توی امضاءها می‌شود انگيزه نوشتن نامه را فهميد. حالا با مقدمات نامه کاری ندارم و می‌توانيد بخوابيدش. در انتهای نامه دوستان توصيه كرده‌اند كه :

«اجتماع اقتصاددانان مستقل و استادان دانشگاهي به دولت محترم مصرانه توصيه و تاكيد مي‌كنند كه با اتخاذ يك سياست نمادين عملي عدالت خواهانه خسارت وارده به كليه سهامداران جزء بازنشستگان لشگري و كشوري و فرهنگي و زنان خانه‌دار و اقشار كارمندي كه با فروش متعلقات خود و همسر از قبيل فرش و النگو و پاداش بازنشستگي 30 ساله خود با اميد به پيدا كردن محل درآمدي كوچك براي كمك هزينه زندگي معيشتي خود و خانواده مبلغي كمتر از 10ميليون تومان را فراهم كرده و با اتكا و اعتماد به دولت كه متولي واقعي بورس است وارد بازار بورس شده و هم‌اكنون با سقوط شاخص‌هاي بورس كه نتيجه عملكرد حقيقي سياسي اقتصادي دولت اقتصاد محوراست به خاك سياه نشسته‌اند و تمامي هستي آنان به باد فنا رفته است را از محل بودجه‌هاي شركت‌هاي دولتي يا واگذاري سهام دولتي يا اعطاي تسهيلات بلند مدت با سود نازل و يا ساير روش‌هاي ترميمي ـ كه فاقد بار مالي بر بودجه عمومي كشور باشد ـ جبران كند كه عين عدالت خواهد بود.»

نكته‌های من در رابطه با اين نامه اين‌ها است:

۱) نمی‌دانم از كی تا حالا دولت متولی واقعی بازار بورس شده است.

۲) نمی‌دانم در ايران خدمات بيمه سهام داريم يا نه؟ ولی پيشنهاد دوستان چيزی شبيه به يك بيمه مجانی است كه از پيش خيال همه سهام‌داران را راحت می‌كند كه هر وقت اوضاع بورس خراب شد دولتی هست كه خسارت‌هايشان را بدهد آن‌هم تا سقف ده ميليون تومان. چيزی راجع به انتظار ايجاد شده برای آينده شنيده‌ايد؟ من نمی‌دانم با اين پيشنهاد اصولا مكانيسم قيمت‌گزاری برای سهام باقی می‌ماند يا نه و آيا بورس كه در ذات خود ريسك كردن دارد اصلا مفهوم پيدا می‌كند يا نه؟

۳) آمار دقيق نيست ولی طبق نوشته خود اين دوستان سه ميليون كد سهام‌داری در بورس وجود دارد. چون گفته‌اند حداكثر ۱۰ ميليون خسارت من وسطش يعنی ۵ ميليون تومان را می‌گيرم و در سه ميليون سهام‌دار كه طبعا اكثر آن‌ها خرد هستند ضرب می‌كنم كه می‌شود چيزی بيش از ۱۶ ميليارد دلار. احتمالا اين دوستان اقتصاددان نيستند و گرنه می‌دانستند كه ۱۶ ميليارد تقريبا حول و حوش كل بودجه جاری مملكت است و کمی بيشتر از آن است که دولت بتواند برای يک «سياست نمادين و عملی» هزينه کند.

۴) بامزه‌ترين قسمت نامه نكته آخرش است كه احتمالا چون ديده‌اند چيزی كه گفته‌اند هيچ جوری عملی نيست راه حل كارشناسی هم داده‌اند. پيشنهاد داده‌اند كه اين پرداخت از محلی صورت گيرد كه بار مالی برای دولت نداشته باشد. من از ديروز دارم به مغزم فشار می‌آورم ببينم چطور می‌شود ۱۶ ميليارد دلار - نه اصلا يک ريال- پول پرداخت كرد بی‌آن‌كه بار مالی برای دولت داشته باشد. خودشان سه پيشنهاد داده‌اند. بودجه شركت‌های دولتي: به مديران شركت‌های آب و برق كه همين الان ضررده هستند و به شركت‌هاي خودروسازی كه بايد مازاد مالی‌شان را صرف سرمايه‌گذاری کنند دستور بدهيم خسارت سهام‌داران توی بورس را بدهند؟ واگذاری سهام دولتي: اقتصاددانان عزيز فراموش كرده‌اند كه فروش اين سهام بخشی از اقلام تامين بودجه چه در سال جاری و چه در سال‌های آينده است. وام با بهره كم: تفاوت ارزش زمانی پول بين امروز و روز بازپرداخت را عمه جان بنده بايد به موسسه وام دهنده پرداخت كند؟
همانند فيزيك‌دانان جوانی كه هر از چندی ماشين بدون انر‍ژی اختراع می‌كنند دوستان اقتصاددان هم پرداخت بدون فشار به منبع را پيشنهاد كرده‌اند يعنی اصل اول علم اقتصاد كه همان محدوديت منابع است را از ميان برداشته‌اند. خوب شد که پستی كه اين پايين از علی سرزعيم نقل كردم هنوز پابرجا است. اين‌هم يك مثال عينی برای حرفی كه آن‌جا زديم. آن‌هم نه از يك اقتصاددان بلكه از هشتاد نفر آن‌ها. حيف من ايران نيستم كه اين نامه را برای استاد صحراييان و بقيه اقتصاددان‌های عزيز فكس كنم خواهش می‌كنم اگر كسی دسترسی به اين اساتيد دارد لينك اين مطلب بنده را بهشان بدهد. شايد جواب‌هايی داشته باشند كه ما از آن غافليم.

پ.ت۱) پيشنهاد مبلغ ده ميليون تومان در اواسط نامه مطرح شده است.
پ.ت۲) بی بی سی هم راجع به موضوع نوشته است و البته رقم غرامت را ۲۰ ميليارد دلار تخمين زده. يک نکته بی‌بی‌سی برام خيلی جالب بود. اين چه عدالتی است که به کسانی که اگر سود می‌بردند کسی باهاشان کاری نداشت کلی پول بدهيم در حالی که بقيه که سهام‌دار نيستند چيزی دريافت نکنند.

November 27, 2005

تاثيرگزارترين‌ صحنه‌ای كه از اولين نمايشگاه هنر مفهومی تهران در خاطرم مانده است آن‌جايی بود كه در يك راهرو بالای سرت رديف‌هاي منظمی از چاقو‌های تيز و براق به نخ‌هايي آويزان بود و بايد از زيرش رد می‌شدي. صحنه ساده و صريح سخن گفته بود: به راه عاشقی قدم مردانه زن...
مجری اين اثر مرتضی مميز بود.
پ.ت: اين‌جا نوشته‌ای خواندني در توضيح اين كار مميز يافتم.

دلشدگان و سردار طلايی

ديدم که نيروی انتظامی برای تامين امنيت و مديريت ترافيک کنسرت استاد شجريان سی و پنج ميليون تومان طلب کرده و يکی از هنرمندان ديگر به اين موضوع اعتراض کرده است. من اتفاقا فکر می‌کنم اين کار خوبی است. به دو دليل:
۱) برگزاری کنسرت از طريق ايجاد بار ترافيکی و شلوغی برای کسانی که در آن حوالی زندگی يا رفت و آمد می‌کنند اثرات خارجی منفی دارد. کسی که داخل کنسرت است از برگزاری آن منتفع می‌شود ولی کسی که به هر دليلی داخل نيست متحمل بار منفی ناخواسته‌ای می‌شود. پس عدالت حکم می‌کند که هزينه تحميل شده به ديگران به حساب کسانی که باعث آن بوده‌اند يعنی مصرف‌کنندگان مستقيم نوشته شود. هزينه پرداختی به نيروی انتظامی طبعا روی محاسبه قيمت بليط اثر دارد و به نحوی از مشتريان کنسرت دريافت می‌شود. از طرف ديگر دادن اين پول به نيروی انتظامی توان راهنمايی و رانندگی را برای مديريت ترافيک افزايش می‌دهد -مثلا کمک می‌کند تا پليس‌ها اضافه‌کاری کنند- و نوعی جبران‌کننده اثرات منفی است. هرچند به نظر می‌رسد اثرات منفی چنين کنسرتی آن‌هم در طول چند شب بيش از اين مبلغ باشد. ولی همين خودش قدمی مثبت است.
۲) خريد خدمت از نيروی انتظامی اقدام خوبی برای شفاف‌سازی رابطه دولت و مردم است. کنسرت کالای عمومی يا ضروری نيست که دولت موظف باشد خدمات مربوط به آن‌را در هر صورت تامين کند. پول دادن به نيروی انتظامی باعث بازسازی رابطه مبتنی بر ماليات-خدمت‌ بين شهروندان و دولت می‌شود که به خاطر وجود پول نفت در ايران مختل شده است. وقتی پول بدهيم مشتری خدمات دولت هستيم و حکومت از سر صدقه سری خدمتی به ما نمی‌دهد. هرچند نه صددرصد ولی به هر حال مشتری پادشاه است و قدرت چانه‌زنی روی خواسته‌هايش را دارد. خيلی بهتر است که جاهايی که لازم است هزينه مستقيم بيشتری به دولت بدهيم و در عوض از هزينه منفی غيرمستقيم ناشی از ارائه نشدن مناسب آن مصون بمانيم. به زبان اقتصادی اين رابطه بهينه پارتو است.

November 26, 2005

اقتصادی‌نويس‌ها

ظرف يک‌سال گذشته تعداد وبلاگ‌هايی که شالوده اصلی نوشته‌هايشان و طرز نگاه نويسنده‌شان اقتصادی است زياد شده است. صالح صحابه دانشجوی ليسانس اقتصاد دانشگاه علامه که وبلاگ‌نويسی باعث و بانی رفاقت ما شد، احمد سيف استاد دانشگاه‌های انگليس که البته سمت ريش سفيد جمع را هم بر عهده دارد، علی سرزعيم فارغ‌التحصيل فوق ليسانس اقتصاد موسسه برنامه‌ريزی و توسعه، علی حيدری  دانشجوی دکترای اقتصاد دانشگاه ايلی‌نوی که تازه وبلاگ‌نويس شده و خيلی فعال و خواندنی می‌نويسد، منصور بی طرف که هنوز نمی‌شناسمش و وبلاگش بيشتر گرايش اقتصاد سياسی و محتوای خبری دارد و از نوع نوشته‌هايش به نظر می‌رسد بايد روزنامه‌نگار حرفه‌ای باشد، مهدی قندی دانشجوی فوق‌ليسانس شريف که شايد با خواندن اين مطلب سرغيرت بيايد و دوباره بنويسد و نهايتا حسين رحمتی  دانشجوی ليسانس شريف که فکر کنم اگر هوش و فهم اقتصادی‌اش به باباش رفته باشه بايد بعدا اقتصاددان بزرگی بشه.


الان که يه بار ديگه وبلاگای بالا را خوندم ديدم انگار علاقه به اقتصاد و فلسفه تحليلی و دين‌پژوهی همبستگی قوی با هم دارند خودتان اگر بخوانيد می‌بينيد. خلاصه اين‌ها وبلاگ‌هايی است که من می‌شناختم لطفا آن‌هايی را که از قلم انداختم را يادآوری کنيد تا اضافه کنم. ايده‌ای برای حلقه وبلاگ‌های اقتصادی دارم كه می‌خواهم فهرست همه را داشته باشم. يه ايده‌ام هم اينه که بريم برای اين حضراتی که دارن تو شيکاگو و تگزاس و ايلی‌نوی و کمبريج و ونکوور ويو‌اس‌سی  و لندن و ساير نقاط وابسته به استکبار جهانی تحصيل علم می‌کنند و فراغت بال دارند وبلاگ ثبت کنيم (خودشون از بس تنبلند عمرا اين کار را بکنن) و پس‌وردشون را براشون بفرستيم تا شروع کنند به نوشتن. آدم اگه يه جو غيرت داشته باشه با خوندن اين مطلب خودش می‌ره وبلاگش را ثبت می‌كنه و منتظر نمی‌مونه بقيه براش اين‌كار را بكنند.

November 25, 2005

علی سرزعيم مطلب عالی نوشته در مورد رابطه تغيير نحوه تفکر و تحصيل علوم انسانی. مطلبش را من با تمام وجود حس می‌کنم. خيلی از نوشته‌های جامعه‌شناسی - حتی نوشته‌های آدم‌های معروف- در ايران را اگر بخوانيد محتوايش همان تحليل و فهمی از ماجرا است که من پرت از ماجرا هم ممکن است داشته باشم. فقط با اين فرق که پر از اصطلاحات علمی‌نما است : «تفاوت نسلي»، «شکاف دولت و مردم»، «انباشت مطالبات» و الخ. چيزی که هميشه از دوستانی که اين مدلی می‌نويسند می‌پرسم اين است که اگر اين ظاهر خوش آب و رنگ و اين زبان گول‌زننده را کنار بزنيم و عصاره مطلب را بيرون بکشيم تخصص جامعه‌شناسانه شما چه تحليل خاصی خلق کرده که فراتر از فهم معمولی و خام است؟ عين اين قضيه در اقتصاد هم برقرار است. کم نيستند اقتصاددانانی که مفاهيم اصلی اقتصاد مثل تعادل و قيمت نسبی و کم‌يابی و آربيتراژ هرگز در ذهنشان رسوخ نکرده و نگاهشان به ماجرا عين مردم معمولی يا گاهی حتی ضعيف‌تر از آن‌ها است. البته به جايش يا دارند حرف‌های مردم كوچه و بازار را با اصطلاحاتی مثل توسعه درون‌زا و خط فقر و توزيع درآمد به خورد بقيه می‌دهند يا مدام به جای بحث در مورد منطق قضايا به نتايج «مدل‌های علمي» استناد می‌کنند که اهل فن می‌دانند با چه حد پايينی از دقت و قابليت اعتماد ساخته می‌شوند. حالا نوشته علی را بخوانيد. البته کمی گنگ نوشته ولی حرف خيلی مهمی ميزند. برای من که بسيار آموزنده بود.


یادگیری علوم اجتماعی (از وبلاگ علی سرزعيم)
به نظر من دو گونه می توان علوم اجتماعی –خصوصا اقتصاد- را آموخت و آموزش داد. در نوع اول شما طرز فکرتان همان است صرفا اصطلاحاتی یاد می گیرید تا منظورتان را دقیقتر و به زبان علمی و قابل قبول بیان کنید. این روشی است که تقریبا در 99/99 دانشکده های علوم انسانی و اجتماعی ایران و شاید دنیا آموزش می دهند. اکثر دانش آموختگان علوم اجتماعی هم همینگونه هستند. در این روش آموزش های انجام شده سبک فکر کردن را تغییر نداده است صرفا بیان را عوض کرده است. به همین دلیل نیز در خیلی از زمینه ها میان مردم تحصیل نکرده و به اصطلاح متخصصین علوم اجتماعی توافق و مشابهت عجیبی وجود دارد. این متخصصین در به اصطلاح تحقیقاتشان نیز تلاش می کنند همان مفروضات عامیانه را توجیه کنند.
در نوع دوم آموزش علوم اجتماعی –خصوصا اقتصاد- شخص سبک تفکرش نیز تغییر می کند. چیزی که سی رایت میلز به آن تخیل جامعه شناسانه می گفت. او می گفت کسی جامعه شناس است که تخیل جامعه شناسانه پیدا کند. به شرح ایضا کسی اقتصاد خوانده است که دارای نگرش غیرخطی-دینامیک- تعادلی و آدام اسمیتی گردد در غیر این صورت نباید او را جدی گرفت.
 مثال ساده بزنم. از توده مردم بپرسیم که افزایش قیمت بنزین چه اثری دارد؟ اگر طرف عمله هم باشد می گوید تورم زیاد می شود چرا که بنزین ورودی حمل و نقل است و با گران شدن هزینه حمل و نقل همه چیز گران می شود و قس علیهذا. بسیاری از متخصصین نیز دقیقا همین گونه- مکانیکی- فکر می کنند. ولی نگرش اقتصادی تعادلی است و این مقدار تورمی که پیش بینی می کنند را قبول نمی کند. در مثال مناقشه نکنید. در وقت دیگری به آن خواهیم پرداخت. لطفا به اصل حرف بچسبید.

November 24, 2005

يه روز عالی

بيست و هفت سال طول کشيدم تا بفهمم با نمودار سينوسی طبيعت نمی‌شه جنگيد و بهترين استراتژی تسليمه.  صبح که دستگاه گرمايش خونه ما در اولين روزی که برف رو زمين نشسته و هوا عميقا سرده از کار افتاد و تعميرکار گفت فردا صبح می‌آد من فهميدم که امروز از اون روزايی است که تو اصطلاح بيوريتمولوژی هستی بهش می‌گن روز خاکستری. بنا براين به جای رفتن سر جلسه گروه مقاله‌خوانی مالی نشستم و خاطرات بيل کلينتون را تورق کردم و موسيقی آذری گوش دادم. ظهر هم به جای اين‌که برم سر کلاس حل تمرين فکر کردم برم سرکار بهتره. تصميم گرفتم از مسير مترو نرم و با ترامو برم. بنا براين يه ربع تو سرما معطل شدم. بعد که رسيدم سر کار اول يه سری آدم زردپوش را ديدم که زير برف جلوی آژانس - هموني كه البرادعی با اين‌كه دكترا داره ولی روزا اون‌جا كار می‌كنه - جمع‌شده بودن و طبل می‌زدن که تشويقش کنن پرونده کشورشون را بفرسته شورای امنيت تا دمار از روزگار هم‌وطناشون دربياد.  رفتم تو و ديدم بهترين کار اينه که با دوستام برام يه ناهار و قهوه طولانی و بعدش هم دو ساعتی به درددل‌ها و تعريف‌های رييس سابقم که حالا مشاور شده و کاری نداره گوش بدم. سركار همكارم گفت كه يكی از گزارشامون خوب از آن درنيومده و لذا من با قدرت تمام يه ساعتي همه خبرای گويا و بازتاب را زير و رو كردم. غروب اومدم خونه و برای اين‌که مريم را که دير مياد ذوق زده کنم براش يه شام خوب پختم: خوراک کلم و ماهی قزل‌آلا و پودر کاری در فر. چون بايد فردا هم تمرين تحويل بدم و می‌دونستم امروز چه جور روزيه با ولع شروع کردم به خوندن «آمريکا» ی کافکا و الان هم به جای اين‌که ابتکارم در استفاده از پلوپز به جای بخاری را عملی کنم که شب باهاش اتاق خواب را گرم کنيم و از سرما کنسرو نشيم دارم اينا را می‌نويسم. اگر تا آخر شب اتفاق خاصی نيفته و همه چی همين طور خوب پيش بره می‌تونم امروز را به عنوان يک روز موفق در تقويم ثبت کنم. روزی که به جای جنگيدن به تقدير خنديدم و لذت بردم.

November 23, 2005

تناقض‌ اخلاقی بودن در جهان مدرن

۱) يادم هست سر کلاس معرفت‌شناسی اقتصاد دکترغنی‌نژاد يک بحث هميشگی و پايان ناپذيری که با ايشان داشتم جايی بود که غنی‌نژاد ادعا می‌کرد جامعه مدرن جامعه‌ای اخلاقی است چرا که فی‌المثل در آن امکان و نياز به دروغ گفتن از بين رفته است و نيز کسی حقوق ديگران را پايمال نمی‌کند. هم‌چنين نشان می‌داد که ساختار جامعه مدرن طوری پايه‌ريزی شده است که وقتی هر کسی صرفا به منافع خودش فکر می‌کند عملا همان نتيجه‌ای در جامعه حاصل می‌شود که مکاتب اخلاقی در پی آن‌ هستند. در واقع جامعه مدرن را شکل تحقق يافته خواسته‌ای می‌دانست که اخلاق در پی آن است و لذا اخلاق مدرن را نوعی جايگزين اخلاق سنتی می‌دانست. به نظر من می‌رسيد که اخلاق مدرن که در باب اصول تعامل اجتماعی صحبت می‌کند (مثلا وقت‌شناسی) جز شباهت لفظی ارتباط ديگری با اخلاق سنتی ندارد.


۲) اختلاف نظر ما جايی بود که من بر اساس مفهومی که از اخلاق -خصوصا اخلاق دينی- می‌فهميدم به نظرم می‌رسيد که ماجرای اخلاقی زيستن اساسا ربط زيادی به نتايج عينی ندارد. در باور من که با کمی مسامحه دوست دارم آن‌را نوعی اگزيستانسياليسم دينی بنامش اخلاق ماجرايی انفسی (در مقابل آفاقی-بيرونی) است و لذا نتايجی که از آن در عالم بيرون به دست می‌آيد برايمان چندان مهم نيست چون می‌توانيم قايل باشيم که تنظيم روابط در جامعه تا اندازه زيادی بر عهده قرارداد‌های اجتماعی است و نه اخلاق. من برعکس فکر می‌کنم هدف و نقش اصلی اخلاق تحول‌آفرينی در درون انسان‌ها است و بر اين پايه بود که  بر عکس غنی‌نژاد معتقد بودم که هر چند دنيای مدرن نتايجی که اخلاق سنتی به صورت ذاتی يا عرضی توليد می‌کرد را از طريق نظام اجتماعی بازتوليد می‌کند ولی اتفاقا بر مبنايی بنا شده است که به طور جدی عرصه را بر امکان اخلاقی زيستن به اين معنای خاص مورد نظر تنگ‌تر کرده است.


۳) مثال می‌زنم. قانعانه يا درويشانه زيستن به معنی دقيق آن تقريبا در همه مکاتب دينی امری اخلاقی به شمار می‌آيد. فکر کنم تجربه شخصی خيلی از ما هم می‌گويد که کم‌خواهی و نوعی کناره‌گيری از نعمات و لذات و در پی جاه‌ و ثروت نبودن اثرات مبارک بسياری بر روح و جان انسان دارد. اين چيزی است که در سنت بزرگان دين اسلام - پيامبر و جانشينانش و نيز عرفا و علما- هم به صورت گسترده و واضحی به چشم می‌خورد. نيز حال روی همين مثال توقف کنيم و ببينيم آيا می‌توانيم از تعميم حداکثری اين اصل به کل جامعه فعلی دفاع کنيم؟ فرض کنيم بتوانيم همه را قانع کنيم که «درويشی و خرسندي» پيشه کنند آيا در آن صورت می‌توان انتظار داشت که پيشرفت‌هايی که روز و شب در زندگی بشر پديد می‌آيد رخ دهد؟ اگر صادق باشيم تصديق می‌کنيم که منفعت‌طلبی موتور محرکه بسياری از پيشرفت‌های فنی و غيرفنی بوده که در اطراف ما رخ داده است. و اين منفعت‌طلبی درست چيزی است که در نقطه مقابل قانعانه زيستن قرار دارد. جهان قديم با چنين تناقضی رو به رو نبود چرا که ماشين توليد در آن بر مبنای پيشرفت فن‌آوری و روش توليد و رقابت بنا نشده بود. در آن جهان هر کسی به قدر توان کاری می‌کرد و نانی به کف می‌آورد بی‌ آن‌که در فشار دائمی برای بهتر کردن چيزی قرار داشته باشد. اين مساله مساله جهان مدرن است.


۴) برای خود من مواردی مثل مثال فوق تناقض بسيار بزرگی است. من از يک سو بايد از مکانيسم بازار که بر مبنای نفع شخصی و لذت‌طلبی حداکثری بنا شده است دفاع کنم چون آن‌را کاراترين روش برای توليد و توزيع رفاه و امکانات بین افراد بشری می‌يابم و از سوی ديگر در باور اخلاقی‌ام عميقا به شيوه‌ای متضاد آن باور دارم. از هيچ سر طيف هم نمی‌توانم بگذرم. از يک سو در زندگی روزمره فقر و درماندگی گسترده‌ای را می‌بينم که به نظرم راه‌حل آن تشويق جوامع به توليد اقتصادی بيشتر است و از سوی ديگر در خلوت شخصی خودم نوعی تزکيه و درون‌نگری و رضايت را مهم و اساسی می‌دانم که البته تحققش در عالم فعلی بسيار مشکل است. من و آدم‌هايی مثل من عملا داريم با اين تناقض زندگی می‌کنيم و برای کسانی مثل من که حرفه‌شان بايد در خدمت تشويق ماشين توليد باشد ماجرا حتی مهم‌تر است. قبل‌ها فکر می‌کردم آدم نمی‌تواند هم اقتصاددان باشد و هم اخلاق‌جو و لذا از ورود به چنين حرفه‌ای پرهيز داشتم. الان فکر می‌کنم آدم بايد راهی پيدا کند که هم اقتصاددان باشد و هم اخلاق‌جو و نمی‌دانم چطور؟ داريوش شايگان در کتاب آخرش «هويت چهل‌تکه» عملا اين تناقض را به رسميت شناخته و گفته است که چاره‌ای جز اين نيست. شايگان می‌گويد که ما بايد ياد بگيريم در تناقض زندگی کنيم تا از غلطيدن به دو سر عقب‌ماندگی و نيهيليسم مصون بمانيم. آيا اين تنها چاره مساله است؟


پ.ت: وقتی اين نوشته را می‌نوشتم ياد علی سرزعيم و احسان ابراهيمی افتادم. دو دوستی که باهم در اين باره زياد حرف‌ زده‌ايم و از آن‌ها بسيار ياد گرفته‌ام و همواره از دوری‌شان و از محروم‌بودن از گفت و گو با ايشان دلتنگم.

November 22, 2005

من گاهی وقت‌ها که از دست کسی يا گروهی از سياست‌مداران يا آدم‌های معروف عصبانی می‌شوم و به نظرم می‌رسد که احمقانه يا غيراخلاقی رفتار کرده‌اند يا می‌کنند در جمع خصوصی ممکن است با تعابير بدی از آن‌ها ياد کنم. تقريبا در تمامی اين موارد مريم که اکثر اوقات نقش «خردمند» خانواده ما را ايفا می‌کند شاکی می‌شود و بهم تذکر می‌دهد که اين جوری رفتار کردن خيلی سبک و خيلی بی‌فايده است. اين يکی دو روزه وقتی وبلاگ‌هايی را ديدم که عريان به کسانی - مثلا به روحانيون يا بسيجی‌ها يا غرب‌زده‌ها يا زنان بی‌حجاب و الخ-  ناسزا می‌گويند و يا آن‌ها را با کلمات بد و لحن تحقيرآميز خطاب می‌کنند و يا همه چيز را سياه و سفيد مطلق می‌بينند به خوبی حس می‌کنم که اين مدل حرف‌زدن چقدر مشمئزکننده است و چقدر آدم تمايل دارد تا به اصل حرف آدم‌های اين جوری توجه نکند و اين‌که اعتدال و رعايت انصاف و ادب تا چه حد در تاثيرگذاری سخن موثرتر است. خودم هم گاهی توی وبلاگ ممکن است اين کار را کرده باشم مثلا در مورد دوستان چپ‌گرا يا کسانی ديگر. می‌فهمم کار بدی بوده است و عذر می‌خواهم و سعی می‌کنم بيشتر مراقب باشم.

آينه بورس

يه فرق اقتصاد با سياست اينه که نتايج اقتصادی را نمی‌شه به زور و با دستور و بخش‌نامه عوض کرد. علاوه بر آن مردم عملکرد‌های اقتصادی را با تمام وجود خودشون احساس می‌کنند. برای اين‌که دست آخر به پول توی جيبشون نگاه می‌کنن و لذا نمی‌شه خيلی گولشون زد. بورس اين روزا شده آينه تمام‌نمای اين مساله. ميليون‌ها سهام‌دارا با جديت تمام دارن همه تخمين‌هاشون را از اوضاع اقتصادی روی هم می‌ريزن و اين تحليل‌ها - که شايد بهترين برآورد از اوضاع باشه - دست آخر خودش را تو قيمت سهام نشون می‌ده. ديديد که نهاونديان را گذاشتن دبيركل و قبول نکرد. به مظاهری و ياوری و چند نفر ديگر هم پيشنهاد کردن و اون‌ها هم نپذيرفتن. تا جايی که من يادم می‌آيد تا به حال چنين چيزی سابقه نداشته که پست مهم و ضمنا نان و آب‌داری مثل دبيرکلی بورس را به کلی آدم پيشنهاد بدن و همه شانه خالی کنند. اين نشون می‌ده که همشون فهميدن تا يه چيزای «واقعی» عوض نشه اوضاع همينه که هست و نمی‌خوان با آبروی حرفه‌ای‌شون ريسك كنند. توی اقتصاد می‌گن بورس جزو شاخص‌های پيش‌رو (Lead Indicator) است يعنی بروز رونق و رکود در كل اقتصاد را از قبل پيش‌بينی می‌کنه. برادرمون آقای احمدی‌نژاد و وزيراقتصادش كه من فكر می‌كنم اتفاقا فهم اقتصادی خوبی داره خوبه به جای زور زدن برای تغيير مصنوعی عقربه (شاخص بورس) به فكر ريشه‌هايی باشند كه اين مساله را ايجاد كرده است. قبول دارم كه خود عقربه‌ هم می‌تونه دستكاری شده باشه و خطا داشته باشه ولی به هر حال داره چيزهای مهمی را گوشزد می‌كنه.

کاش اين سايت‌های شمارنده يه جوری بودن که علاوه بر ساعت و محل اتصال يه شماره‌اي، ايميلي، آدرسی، اسم و رسمی چيزی هم از خواننده‌های وبلاگ می‌گذاشتن. اين روزا مراجعه از وين کلی رفته بالا و دوست داشتم يه جوری می‌شد خواننده‌های وينی را ديد. وقتی تصور می‌كنم كه يه جای غريب هستيم و يه آدم‌هايی هستن كه حداقلش اينه كه موضوعات مورد علاقه من احتمالا مورد علاقه اونا هم هست خيلی برام جالبه كه باهاشون آشنا بشم. در واقع بهترين دوستای ايرانی من تو اتريش كسانی‌ هستند كه از طريق وبلاگی با هم آشنا شديم. عين اين حس را وقتی داشتم كه يه بار رفتم هلند و تو شهر دلفت خيلی دوست داشتم اون دوستی را که از دانشگاه فنی اون‌جا وبلاگ را می‌خونه ببينم چون منم همون دور و برا بودم و توی اون شهر کاملا کوچک و دوست‌داشتنی تصور يه دوست ايرانی خيلی هيجان انگيز بود. همين طور دوستانی که از پراگ می‌خونن و می‌شد ديدشون و ...

November 21, 2005

سرمايه‌داران زالوصفت ۱) تعبير سرمايه‌دار

سرمايه‌داران زالوصفت


۱) تعبير سرمايه‌دار زالو صفت يا بخش خصوصی سودجو و موارد مشابه آن هر چند مدتی است که از ادبيات مسوولان رخت بر بسته است - و اين کار را مديون دولت هاشمی هستيم- ولی هم‌چنان در پس ذهن آنان و نيز در آشکار گفتگوهای روزانه مردم حضور دارد. گويی مردم و مسوولان ما که هر کدامشان يک بهينه‌کننده کامل منافع هستند از کسانی که سرمايه‌ بيشتری دارند انتظار دارند تا جوری متفاوت از رفتار معمول نوع بشر رفتار کنند و هر وقت هم که سرمايه‌داران همان مسيری را رفتند که تک‌تک آدم‌ها می‌روند شايسته صفت زالوصفت باشند.


۲) ما مردم عادی در هر لحظه در جستجوی فرصتی هستيم تا منافع خودمان را تا حد نهايت خودش بيشينه کنيم. هر جا که وامی در کار بود سعی می‌کنيم درخواست کنيم تا گير ما هم بيايد، اگر تعاونی مسکنی بود عضوش می‌شويم، اگر پيش فروش خودرو و موبايل بود پول‌هايمان را جمع می‌کنيم و ثبت نام می‌کنيم، اگر بورس سودآور بود پولمان را وارد بورس می‌کنيم و اگر نبود از آن بيرون می‌کشيم، اگر خانه يک طبقه داشتيم با کسی شريک می‌شويم و آپارتمان می‌سازيم، اگر بشود از کيش جنس ارزان آورد پای کار هستيم، خيلی‌هايمان می‌ريم و با چندرغاز پس‌انداز‌هايمان زمين‌هايی در جاهای پرت می‌خريم تا بعدا که گران شد صاحب خانه شويم، خريد عمده را ترجيح می‌دهيم تا ارزان بخريم، حتی وقتی می‌دانيم قرار است جنسی گران شود سعی می‌کنيم زودتر بخريم که بعدا پول بيشتری ندهيم. وقتی هم فروشنده هستيم - چه فروشنده کارمان و چه دارايی‌مان- معمولا سعی می‌کنيم به گران‌ترين قيمت ممکن بفروشيم. از موارد استثنايی که به دلايل خاص انسانی يا اخلاقی اين‌کار را نمی‌کنيم که بگذريم عمده رفتار عادی ما در طول زندگی بر اين منوال است. لطفا بگوييد چند نفر را می‌شناسيد که اين کار را نمی‌کنند. دقت کنيد که همه مثال‌هايم کاملا قانونی و شرعی است.


3) سرمايه‌داران حرفه‌ای هم کاری نمی‌کنند جز همين کارها که ما می‌کنيم ولی در مقياس کلان‌تر. اين طبيعت هر کسی است که بخواهد از پولش حداکثر سود را کسب کند و ربطی هم به سرمايه‌دار وطنی و غيروطنی ندارد. دماغ سرمايه‌دار بوی پول را تشخيص می‌دهد. حال اگر اين سود از توليد به دست آمد توليد می‌کند، اگر در ساختمان‌سازی بود وارد آن می‌شود، اگر قرار شد از تجارت پول در بياورد به سمت آن می‌رود و اگر وام گرفتن از خارج و گذاشتنش در بانک داخلی سودآور بود اين کار را می‌کند. همه اين مثال‌ها درست به اندازه کارهای قبلی شرعی و قانونی است فقط مقياس آن بزرگ‌تر است. واضح است که صحبت از کارهای غيرقانونی و غيرشرعی - مثلا فروش مواد مخدر يا زمين‌خواری يا دريافت وام غيرقانونی و الخ- نمی‌کنم که کسی بخواهد آن‌را مثال نقض برای حرف من بياورد.


4) بازار آزاد با تقريب خيلی خوبی اجازه نمی‌دهد کسی پول الکی دربياورد. اين‌که چرا در ايران سرمايه‌داران از ديد مردم به زالو صفت تبديل می‌شوند تا اندازه زيادی ريشه در سياست‌هايی دارد که دولت تنظيم می‌کند و بازار آزاد را مختل می‌کند. دوستم خوبم احمد سيف صنعت سيمان را مثال زده و گفته که قيمت سيمان بعد از آزادسازی چند برابر شده است. حرفش می‌تواند درست باشد به شرطی که آزادسازی کامل صورت نگيرد و واردات منع شود. در حالی که اگر واردات هم کاملا آزاد باشد به محض اين‌که توليد‌کنندگان سيمان بخواهند قيمت‌ها را بيش از حد نرمال بالا بکشند عده‌ای سرمايه‌دار سودجوی ديگر دست به واردات می‌زنند و آخر بازی قيمت سيمان همانی خواهد بود که بايد باشد. ضمن اين‌که توليد‌کننده دارد کار خودش را می‌کند و جنس را به بالاترين قيمت ممکن می‌فروشد. فراموش نکنيد عين تک تک ما که خانه يا ماشين‌مان را به گران‌ترين قيمت ممکن می‌فروشيم. يا در مثال وام خارجی و تبديل آن به وام داخلی تقصير دولت است که در شرايط تورمی قيمت ارز را سال‌ها است ثابت نگاه داشته و چنين مجرای آسانی برای پول درآوردن خلق کرده است. تا وقتی دولت چنين علامت‌هايی به آحاد اقتصادی می‌دهد آن‌ها هم سعی می‌کنند تا می‌توانند از قبل آن پول دربياورند. علامت‌ها را درست کنيد تا همين زالوصفت‌ها کار ديگری کنند.

November 20, 2005

حديث تشنه و سراب ۱)

حديث تشنه و سراب


۱) به نظر من شيرين عبادی در سمينار «اسلام در جهان پلوراليستيک» خيلی بد صحبت کرد. حرف‌های او شايد برای مخاطبان ذوق‌زده داخل سالن جذاب بود ولی پراکنده، بی‌دقت و سرسری حرف زد. عبادی موضوع سخنرانی‌اش را پرسش از تناقض اسلام و دموکراسی و حقوق بشر انتخاب کرده بود و در مقام يک مدافع اسلام مرتبا سعی می‌کرد با آوردن مثال‌هايی از دنيای امروز و زمان صدر اسلام نشان دهد که چنين تناقضی وجود ندارد.


۲) عبادی مثلا اندونزی و مالزی را به عنوان کشورهای مسلمانی مثال می‌زد که نظام دموکراتيک در آن‌ها برقرار است و مسلمانان و غيرمسلمانان در کنار هم در کمال صلح زندگی می‌کنند. در جای ديگری می‌گفت  که در دينی که هزار و چهارصد سال پيش پيامبرش دست دخترش را می‌بوسید و ائمه‌اش فرزندان دختر پيامبر هستند و با زنان در مورد جنگ مشورت می‌شد امروزه حقوق زنان پايمال می‌شود. خانم عبادی توجه نمی‌کرد که بخشی از چيزهايی که از آن‌ها به عنوان پايمال شدن حقوق زنان اسم می‌برد در واقع از متن صريح دين برگرفته شده‌اند. دقت ايشان در استدلال‌ها طوری بود که سخنران بعدی هم جرات کرد و ترکيه هم را به ليست کشورهايی که هم اسلامی هستند و هم دموکراتيک افزود تا از اين طريق قوت استدلال را بالاتر ببرد.


۳) شيرين عبادی البته در اين نگاه ژورناليستی به ماجرا تنها نبود. سخنرانان ديگر كشورهای اسلامی هم همگی  داشتند سعی می‌کردند گذشته پر افتخار امپراطوری اسلامی را به رخ غربيان بکشند و اثبات کنند که اسلام با پيشرفت سرناسازگاری ندارد. سخنران ترکيه‌ای آيه‌هايی از قران در باب مشورت را بيرون می‌کشيد تا دموکراتيک بودن اسلام را اثبات کند و سخنران سوريه‌ای می‌گفت که مسلمانان ارزش‌های غربی را پذيرفته‌اند و مشکلی با آن ندارند. يکی ديگر هم اين جمله به غايت بی‌معنی منسوب به محمد عبده و سيد جمال که «در فرانسه اسلام ديدم مسلمان نديدم و در ايران -مصرِ، ترکيه، هرجا که دوست داريد- مسلمان ديدم و اسلام نديدم» را در ميان سخنش آورد تا به غربيان اثبات کند که دين ما در نهايت منطقی‌اش همان چيزی خواهد بود که در جوامع آن‌ها جاری است. پناه بردن به اين استدلال که اسلام هم به فرد اهميت می‌دهد و هم به جمع و فرد را در جمع تعريف می‌کند و حرف‌هايی از اين دست هم سکه رايج بود. در مقابل اين همه شلختگی فکری تنها سخنران اتريشی آن پانل موضوع صحبتش را به اين اختصاص داد که نشان دهد مفهوم «فرد» در انديشه غربی و جامعه اسلامی اصولا دو چيز مختلف است و جز شباهت اسمی چيز ديگری نيست. اين حرف او در واقع پنبه کردن خيلی از رشته‌هايی بود که سخنرانان قبلی بافته بودند.


۴) من نيت سخنرانان را برای ارائه تصويری بهتر از اسلام درک می‌کنم. ولی بايد بگويم وضعيتی را که در آن سمينار ديدم چيزی جز خودباختگی و ترس در مقابل غربيان و تلاش برای پوشاندن آن نبود که در نگاه غربيان دقيق و روش‌مند کمکی به رفع مشکل جهان اسلام نخواهد کرد. اين نوع فرار به جلو برای رفع اين حس عقب‌بودگی و اين نوع روزنامه‌ای کردن مباحث باعث می‌شود تا بحث‌های به غايت انديشه سوزی مثل رابطه اسلام و حقوق بشر در پس چنين استدلال‌های ساده‌لوحانه و ناپخته‌ای پنهان شود. به قول داريوش ملکوت که زنگ زده بود و داشتيم درباره اين موضوع گپ می‌زديم، وقتی عالمان بزرگ اسلامی که سال‌ها استخوان خرد کرده اين حوزه هستند هنوز جرات نمی‌کنند که به قاطعيت بگويند اسلام و حقوق بشر با هم سازگارند يا نيستند خانم عبادی چطور اين قدر راحت و برپايه استدلال‌های ساده‌‌ای که از بديهی‌ترين اصول تحليل کيفی برخوردار نيست چنين حکمی صادر می‌‌کند. حيف که بعد از جلسه نتوانستم پيدايش کنم و بهش بگويم که وقتی از درون متن بزرگ تاريخ اسلام يک ماجرا را بيرون می‌کشيد و صدها ماجرای خلاف آن‌را ناديده می‌گيريد کارتان به لحاظ علمی بی‌پايه است. نشد که به ايشان بگويم که اين که مالزی و اندونزی و ترکيه نظام دموکراتيک دارند دليلی نمی‌شود که لزوما اسلام با دموکراسی سازگار باشد چرا که خيلی ساده می‌توان گفت که اسلام يا حضور جدی در اين کشورها ندارد و يا اسلام تبديل يافته و سازگار شده‌ای است که اصولا قرار نيست با چيزی تعارض داشته باشد. چرا که هر جا تعارضی باشد به نفع دنيای جديد کنار خواهد رفت.


۵) هر قدر هم به هرمنوتيک معتقد باشيم ظرفيت يک متن برای تاويل و تفسير محدود است. نمی‌توان هر خواسته‌ای را از بيرون به يک متن تحميل کرده و آن‌را جوری بازخوانی کرد که دقيقا مطابق منظور ما باشد.  در متن اسلام چيزی به اسم نص هست و چيز ديگری به اسم اجماع که سخت می‌توان انکارشان کرد و اتفاقا از درونشون می‌توان حرف‌هايی به غايت متضاد گفته خانم عبادی بيرون کشيد. اين‌ها پاراداکس‌های بزرگ و تاکنون حل‌نشده انديشمندان مسلمان تجددخواه است. راه حل اين پاراداکس هم به نظرم به مرور زمان و از دو مسير می‌گذرد. يکی‌اش تامل فلسفی و دقيق در باب مفاهيم و توليد نظريه از سوی روشنفکران و يکی‌هم از مسير فتوای عالمان شجاعی مثل شيخ شلتوت و آيت‌الله خمينی. چيزی که من در اين سمينار آشکارا ديدم غيبت روش‌مندی و فقر انديشه فلسفی بين نمايندگان روشنفکر جوامع مسلمان بود.

November 18, 2005

۱) چند سال پيش در يک

۱) چند سال پيش در يک سری کارگاه‌ مربوط  به جهانی شدن شرکت کرده بودم و البته تا آن‌روز حتی يک مقاله هم راجع به جهانی شدن نخوانده بودم. بحث يکی از جلسات راجع به اين‌ بود که فرهنگ‌های ديگر دارند فرهنگ ملی و هويت ما را از بين می‌برند و چه بايد کرد و از اين جور حرف‌ها و دوستان داشتند انواع نظرات مدرن و پست‌ مدرن جامعه‌شناسی و علوم سياسی و مردم‌شناسی و مطالعات فرهنگی را مطرح می‌کردند. من گفتم که اين حرف‌ها و نظريه‌ها را نمی‌فهم. ولی قضيه را اين طور می‌فهمم که جهانی شدن چيزی نيست جز گسترده‌تر شدن دايره انتخاب شهروندان در حوزه‌های مختلف فرهنگ و اقتصاد و با منطق خيلی ساده‌ای می‌شود فهميد که با افزايش دامنه انتخاب آدم‌ها، مطلوبيت‌شان کم‌تر از حالت قبلی نمی‌شود.


۲) همان جا مثال زدم و گفتم که فی‌المثل کسی مردم را مجبور نمی‌کند که همبرگر بخورند. اگر همبرگر به اشکنه ترجيح داده می‌شود حتما دليلی دارد و موردی هم ندارد که ما دل‌نگران بی‌‌رونق شدن بازار اشکنه باشيم. اين منطق هميشگی تاريخ است که چيز بهتر به چيزهای قبلی ترجيح داده شود. به نظر خودم حرف خيلی ساده‌ و بديهی زده‌ بودم ولی سخنران -دکتر حسين سليمی- از اين حرف من خيلی خوشش آمد و يادم هست که از اين نوع روش تحليل قضيه تمجيد کرد. برای خودم عجيب ولی هيجان‌انگيز بود. اين اولين‌ باری بود که در يک محفل عمومی يک مساله اجتماعی را با روش خاص خودم تحليل کرده بودم.


۳) به نظرم می‌رسد برای تحليل مسايل اجتماعی حداقل دو رويکرد متفاوت وجود دارد. يکی رويکردی که مساله را از طريق آوردن مثال و عدد و رقم و شواهد تاريخی و بيان تئوری‌ها و نظرات شخصيت‌ها و تمرکز روی جزييات و روش‌هايی از اين دست بررسی می‌کند و يکی هم رويکرد مورد علاقه من که شايد نوعی نگاه استعلايی است. روش من اين است که خود را از شلوغی و جزييات مساله بيرون بکشی و سعی کنی منطق کل ماجرا را در قالب يک تحليل ساده و روشن بيان کنی و بعد با زبانی که برای همگان قابل فهم است بررسی‌اش کنی. نکته اصلی البته همين يافتن و جمع‌‌بندی منطق مساله است.


۴) با اين روش البته می‌دانيم که داريم «مدل»‌ می‌سازيم و لذا هميشه کارمان نقص دارد ولی چون ماجرا را ساده‌ می‌کنيم و از پيچيدگی‌های ظاهری آن کم می‌کنيم و به منطق بنيادين قضيه کار داريم امکان نقد و بحث و گفتگو و اضافه کردن منطق‌های جديد و حذف کردن جاهای نادرست وجود دارد. اين را هم بگويم که يک خصوصيات مهم رويکرد مورد علاقه‌ام اين است که برچسب «علمي» اصلا و ابدا بهش نمی‌چسبد و اصولا هم فکر می‌کنم ادعای تحليل علمی داشتن يعنی فرار از بيان منطق مساله و پنهان شدن پشت نظريه‌های بعضا توخالی. رويکرد مورد علاقه من رويکرد «عقل سليم» است.


۵) بحث‌هايی که با صالح صحابه و احمد سيف و سيما شاخساری و بقيه دوستان می‌کنيم و نوشته اخير علی سرزعيم تازگی‌ها من را به شک انداخته است که نکند اين رويکرد روشی مناسب يا جامع برای برخورد با مسايل اجتماعی نيست. من اين رويکرد را از فلسفه علم و فلسفه دين و البته اقتصاد خرد آموخته‌ام و دارم با تعميم دادن آن‌را برای بررسی انواع مساله‌های اجتماعی به کار می‌گيرم. بايد بگويم که ذهنم جوری شکل گرفته که از اين کار گريزی ندارم. شايد برخی دوستان بدانند که تا مرز جامعه‌شناسی خواندن رفتم و با وجود علاقه خيلی شديد به دليل همين تفاوت منطق ذهنی نتوانستم فضای علمی اين رشته را تحمل کنم. 


۶) حالا از خودم و شما می‌پرسم که آيا کار اشتباهی می‌کنم؟ آيا منطقم زيادی صفر و يکی است؟ آيا مسايل اجتماعی نگاه ديگری می‌طلبند؟ آيا بايد در مسايل اجتماعی کمی نرم‌تر بود و از دقت خشن و رياضياتی بحث‌های فلسفی دوری کرد؟ آيا گريزانی من از رويکرد‌های خطابه‌ای در علوم اجتماعی کاری اشتباه است؟ نمی‌دانم. فعلا کل قضيه برايم سوال بزرگی است. فقط اين را می‌دانم که «دقت» و «روشني» و «سازگاری درونی» برايم هم‌چنان بسيار مهم هستند و نمی‌توانم ناديده بگيرمشان.

November 17, 2005

مبارزه با مواد مخدر از

مبارزه با مواد مخدر از زاويه‌ای ديگر


به مساله مبارزه با مواد مخدر می‌شود اين طوري هم نگاه کرد:


غيرقانونی کردن فروش مواد مخدر و مبارزه با عرضه آن در اکثر کشورهای دنيا باعث زيرزمينی شدن و در نتيجه افزايش قابل توجه قيمت آن می‌شود. بر اساس تخمين‌های سازمان ملل تفاوت قيمت ترياک و هرويين بين بازار اروپا و افغانستان بين ۱۵ تا ۱۰۰ برابر است. چنين تفاوت قيمتی برای يک کالای معمولي در محيط تجاری آزاد غيرقابل دست‌يابی است و دقيقا به خاطر همين ممنوعيت است که در رتبه‌بندی سودآوری صنايع معمولا صنعت مواد مخدر رتبه اول و فحشاء رتبه دوم را دارد. حال برای لحظه‌ای تصور کنيد که چنين ممنوعيتی در کار نباشد. در اين صورت مواد مخدر هم همانند هر کالای ديگری بايد به جای چند ده برابر تفاوت با چند ده درصد اختلاف قيمت نسبت به محل توليد به دست مصرف‌کنندگان برسد. اين موضوع از يک‌سو باعث می‌شود که سود اين تجارت بسيار بسيار کم‌تر از وضعيت فعلی شده و باعث نشود افراد در پس سودهای كلان وارد عرصه توليد و عرضه مواد مخدر شوند. از سوی ديگر هم قيمت مواد آن‌قدر بالا نخواهد بود که کسی نتواند هزينه مصرف روزانه خود را به طور منظم بپردازد - احتمالا چيزی در حد قيمت سيگار-. در نتيجه شايد معتادان هم بتوانند مواد مخدر را به طور مرتب مصرف کنند بی‌آن‌که اخلالی در زندگی‌شان پيش بيايد يا وابسته باندهای قاچاق شوند يا بخواهند دارايی خود را به باد دهند. توجه کنيد که بسياری از اثرات منفی مصرف مواد مخدر ناشی از عدم دسترسی و مصرف نامنظم است که خود ناشی از مشکلات مالی است.


البته چون اين حوزه شفاف نيست نمی‌توان هيچ چيز را با قطعيت گفت ولی برخی نظرات می‌گويد که باند‌های قاچاق بيش از همه بر تنور برنامه جهانی مبارزه با مواد مخدر می‌دمند و سعی می‌کنند با غيرقانونی نگه داشتن آن سودهای کلان خود را تضمين نمايند. اتفاقا در جريان برخورد پليس هم معمولا کسانی که به دام می‌افتند يا کشته می‌شوند فروشندگان خرده‌پا هستند که فريب دستمزدهای بالای کار را می‌خورند ولی متوجه ريسکی که در آينده ممکن است گريبان آن‌ها را بگيرد نيستند. در نتيجه مبارزه با مواد مخدر نه تنها ضرری برای روسای باندها ندارد بلکه روز به روز بر ثروت آن‌ها می‌افزايد.


اين ماجرا نمونه‌ای از سياست‌هايی است که با وجود تحميل هزينه به ملت‌ها و نيز تلفات به نيروهای پليس نتيجه‌ای تقريبا عکس می‌دهد. شايد بر اساس تحليل‌هايی اين‌گونه است که برنامه مواد مخدر سازمان ملل و حتی ستاد مبارزه با مواد مخدر ايران رفته رفته دارند رويکردشان را از مبارزه با عرضه به سمت مبارزه با تقاضا سوق می‌دهند. البته وقتی صحبت کاهش تقاضا می‌شود ياد آن صحنه‌ای از فيلم خانه روی آب می‌افتم که جوان معتاد می‌گفت «عشق و اراده را جيغ بزنيد تا اعتياد فرار کند!». به هر حال اين تحليل من نگاه به مساله از يک زاويه خاص است که حتما جای نقد هم دارد. 

November 16, 2005

در دفاع از سوبسيد نقدي

در دفاع از سوبسيد نقدي


انگليسی‌ها ضرب‌المثلی دارند که اگر اشتباه ننويسمش می‌گويد:


 To gift a man by money is better  than to gift him by kind كه ترجمه غيرتحت‌الفظی‌اش می‌شود «کمک نقدی به از کمک جنسی (غيرنقدي)». معنی‌ اين عبارت به زبان خيلی ساده اين است که اگر ما دو گزينه داشته باشيم: يکی اين‌که به يک نفر يک سيب مجانی بدهيم و ديگری اين‌که بهش صد تومان پول بدهيم و قيمت سيب را هم صد تومان تعيين کنيم، كاملا بهتر است كه گزينه دوم را انتخاب کنيم. دليلش هم ساده است. وقتی يک سيب به طرف بدهی فقط و فقط به او يک سيب داده‌ای ولی اگر صد تومان بدهی او می‌تواند يا همان سيب را بخرد يا چيز ديگری بخرد که آن‌را به سيب ترجيح می‌دهد. لذا رفاهش در حالت دوم حداقل به اندازه حالت اول (و به احتمال خيلی زياد بالاتر از آن) خواهد بود.


اين يك استدلال مهم در مقابل استدلال كسانی مثل احمد توكلی برای پايين نگه داشتن قيمت بنزين و البته ساير كالاها مثل نان يا آب و برق است. كشور ساليانه پنج تا ده ميليارد دلار برای سوبسيد بنزين و مبالغی كم‌تر برای سوبسيد ساير كالاها می‌دهد. البته سوبسيد كالاهايی مثل برق و آب پنهان است. چرا كه قيمت واقعی آن‌ها كه همان هزينه توليد در درازمدت است از مردم دريافت نمی‌شود و اين باعث می‌شود كه در طولانی مدت ظرفيت توليد آن‌ها پايين آمده و نهايتا مصرف‌كنندگان متضرر شوند.


به نظر من در مقابل طرفداران پرداخت سوبسيد روی قيمت كالاها كه وضعيت را چنان تصوير می‌كنند كه انگار اگر سوبسيد‌ها نباشد كل شيرازه مملكت به هم می‌ريزد بايد از پرداخت سوبسيد نقدی به همگان  دفاع كرد. اولين قدم در اين راه اين است كه همه پرداخت‌های آشكار و پنهان دولت كه صرف سوبسيد كالاها می‌شود قطع شده و به صورت مستقيم و مساوی بين مردم تقسيم شوند. اين كار نيازمند سيستم شناسايی اقشار آسيب‌پذير هم نيست كه مدافعان سوبسيد به بهانه نبود آن بر ادامه وضع موجود تاكيد كنند. با توجه به اين‌كه سرانه مصرف كالاهايی مثل آب و برق و بنزين اتفاقا در سمت اقشار مرفه‌تر بيشتر است و تنها سرانه مصرف نان است كه در اقشار فقير بيشتر است يك‌ كاسه كردن همه سوبسيد‌ها و پرداخت برابر آن به همه نه تنها بهره‌مندي اقشار فقير از سوبسيد‌ها را كم‌تر نمی‌كند بلکه به احتمال زياد آن‌را بيشتر هم خواهد کرد. با اين روش اين مردم هستند كه تصميم خواهند گرفت با اين چند هزار ميليارد تومان بنزين بخرند يا نان اضافی را دور بريزند يا شير آب را باز بگذارند يا چيز ديگری بخرند كه مصرف آن‌ها را ترجيح می‌دهند.


اين نكته هم مهم است كه كالاهايی مثل آب و برق و بنزين شبيه كالاهايی مثل شير نيستند كه مصرف‌شان مفيد باشد و دولت بخواهد با پرداخت سوبسيد مستقيم روی قيمت آن مردم را تشويق به مصرف كند. حتی اگر پول نقد به مردم بدهيم و سرپرستان خانواده‌ها آن‌را صرف سيگار يا تفريحات خود كنند باز بهتر از اين است كه با پايين نگه داشتن قيمت آب و برق و بنزين محيط زيست كشور را نابود كنيم.


پ.ت : با آقای دکتر احمد سيف هم بحثی در کامنت‌ها داشتيم که فکر کنم به روشن شدن مساله کمک کند.

November 15, 2005

ماليات تورمی منشاء تورم چيست؟

ماليات تورمی


منشاء تورم چيست؟ يکی از توضيح‌های نسبتا معقول برای اين سوال که شواهد تجربی هم ظاهرا مويد وجود آن در اقتصاد ايران است بحث کسر بودجه يا به قول مردم همان چاپ پول بدون پشتوانه است. مکانيسم آن‌هم ساده است. وقتی مخارج دولت از هزينه‌هايش فراتر می‌رود -مثلا دولت از يک طرف حقوق معلمان را زياد می‌کند يا پروژه‌های عمرانی جديد شروع می‌کند يا سرانه بهداشت و درمان را افزايش می‌دهد و يا پليس بيشتری استخدام می‌کند و از طرف ديگر به هر دليلی درآمد‌هايش کم می‌شود. مثلا به دليل کاهش قيمت نفت يا کاهش نرخ ماليات يا معافيت‌های مالياتی يا کاهش عوارض يا کم‌کردن قيمت واقعی آب و برق و سوخت و الخ- بايد اين تفاوت دخل و خرج را از جايی جور کند و گرنه نمی‌تواند که فی‌المثل معلم استخدام کند و حقوق آن‌ها را پرداخت نکند. راحت‌ترين کاری که دولت‌ها در اين شرايط می‌کنند استقراض از بانک مرکزی است. يعنی بانک مرکزی به دستور دولت مقداری پول جديد چاپ کرده و به خزانه می‌دهد و نهايتا پول‌ها خرج می‌شود. اين همان چيزی است که به اسم افزايش نقدينگی در جامعه معروف است.


با اين کار دولت، کل پول در اختيار مردم بيشتر می‌شود ولی چيزی که در کوتاه مدت تغيير نمی‌کند عرضه کالا و خدمات است. يعنی در بازار همان قدر گوجه فرنگی و لباس و تلويزيون هست که قبلا بوده يا همان قدر آپارتمان برای اجاره و فروش وجود دارد. پس مردم پول بيشتری دارند ولی مقدار فيزيکی و ملموس کالا و خدمات تقريبا همان ميزان است. پس به طور طبيعی در نهايت يک فرآيند، قيمت‌ها بالا می‌رود تا تعادل حفظ شود. اين فرآيند البته در يک دوره زمانی ديگر می‌تواند باعث تحريک توليد‌کنندگان به توليد بيشتر و در نتيجه رشد اقتصادی شود که البته اتفاق افتادن آن مستلزم وجود ظرفيت‌های خالی در اقتصاد است و از بحث ما خارج می‌شود.


نکته بامزه در اين ماجرا اين‌جا است که دولت از طريق تحميل تورم به مردم در واقع از آن‌ها ماليات می‌گيرد. يعنی مردمی که قرار بوده پول بيشتری برای عوارض و ماليات بدهند آن‌را در جای خود نمی‌دهند و در عوض از طريق کاهش قدرت خريد پولشان اين موضوع را جبران می‌کنند. با اين نگاه تورم نوعی ابزار مديريت اقتصاد است. اتفاقا برخی می‌گويند که ماليات تورمی در برخی شرايط يکی از روش‌های مناسب ماليات‌گيری است. چرا که اولا هزينه‌ای برای شناسايی و جمع‌آوری ماليات به جامعه تحميل نمی‌کند و ثانيا از هر کس به اندازه مصرفش ماليات می‌گيرد. در نتيجه افراد با مصرف بيشتر ماليات بيشتری می‌پردازند.


با اين وجود در مورد تاثير درازمدت تورم بر توزيع درآمد بين صاحبان سرمايه و نيروی کار بحث باقی می‌ماند. دوستمان آقای احمد سيف هم مطلبی در اين‌باره نوشته است که به نوعی مکمل بحث من و نگاه به مساله از زاويه ديگری خواهد بود.

November 14, 2005

 رايحه‌ای از بهار  ظاهرا







 رايحه‌ای از بهار


 ظاهرا گفته بودند در جلسه افتتاحيه کنفرانس «اسلام در يک دنيای پلوراستيک» که آدم‌هايی مثل کرزای و جلال طالبانی و شيرين عبادی و نسرين اقبال در آن سخنرانی دارند يک شخصيت مهم حضور خواهد داشت. علاوه بر رييس جمهور و وزيرخارجه اتريش تنها شخصيت ديگری که امروز در افتتاحيه سخنرانی می‌کند همين آقای سمت چپی است. می‌روم تا با ديدنش ياد نه سال پيش بيفتم. آن روز که اولين بار دفتر تحکيم در شب احيا برای سخنرانی دعوتش کرد و ما در هوای سرد زمستان نشستيم کف کوچه رجب‌بيگی و به سخنرانی وزير سابق ارشاد در مورد آزادی گوش کرديم. همان جا بود که فهميديم اين همان کسی است که بايد کانديدا شود و بايد بهش رای داد تا ناطق و دار و دسته‌اش بر کشور حاکم نشوند. حيف که اين اتريشی‌های بی‌نظم دعوت‌نامه مريم را به موقع ارسال نکردند و بايد تنها بروم.


 


 


پ.ت ۱، در حاشيه:


۱‌) خاتمی به شدت توسط دولت اتريش تحويل گرفته شده بود. ظاهرا برنامه سفرش خيلی فشرده بود و درست بعد از اتمام سخنرانی‌اش سالن را ترک کرد. وقتی رفت بيرون رفتم دنبالش و توانستم چند جمله‌ای باهاش حرف بزنم و برای آن هشت سال طاقت‌فرسا بهش خسته نباشيد بگويم و بگويم که ياد نه سال پيش افتادم. پايين که رسيد اسکورتی تقريبا معادل اسکورت يک رييس جمهور منتظرش بود.


۲) ترجمه انگليسی حرف‌های خاتمی بسيار بد بود. خودش هم البته در زبان فارسی طولانی و آرام حرف می‌زند. به اين اضافه کنيد تفاوت بار معنايی زبان انگليسی و فارسی را و نتيجه‌اش اين می‌شد که بين هر جمله در ترجمه، کلی زمان خالی وجود داشت که ماجرا را خسته‌کننده می‌کرد. کاش خاتمی می‌توانست انگليسی حرف بزند. تاثيرش بسيار بيشتر بود.


۳) خاتمی بسيار طولانی‌تر از بقيه مورد تشويق قرار گرفت. در مورد بقيه تشويق بيشتر جنبه تشريفاتی داشت ولی در مورد خاتمی ملت به وضوح و عمدی تشويقش می‌کردند. وقتی هم آمد بنشيند سه رديف پشت سرش بلند شدند. در مورد بقيه چنين اتفاقی نيفتاد.


۴) شيرين عبادی جايی در سخنرانی‌اش گفت «وقتی اعراب بدوی دخترانشان را می‌کشتند...» و من منتظر بودم که ببينم عکس‌العمل عرب‌های توی سالن در مقابل اين جمله چيست که ديدم مترجم اصلا ترجمه‌اش نکرد.


۵) نماينده کوفی عنان (اخضر ابراهيمی) در سخنرانی‌اش از خاتمی به خاطر پذيرفتن عضويت در گروه عالی گفتگوی بين اديان تشکر کرد. پس اين خبر شايعه نيست.


۶) شنيدن انگليسی حرف زدن خاتمی بيرون از جلسه خيلی بامزه بود :)


پ.ت ۲) نوشته‌های مريم در زمينه بحث فارسی حرف زدن خاتمی  ۱ و ۲

November 12, 2005

دل نهادم به صبوری


دل نهادم به صبوری كه جز اين چاره ندارم


اگر بخواهم به خبرهايی که از کشورم می‌رسد و سخنان گهربار دولت‌مردان جديدش اعتنا کنم و ذهن و دلم را به آن‌ها بسپارم بايد آن‌چنان زانوی غم بغل کنم و آن قدر فشار تحمل کنم که ديگر رمقی برای هيچ کاری نداشته باشم. چه کنم که دلم آن‌جا است و نمی‌توانم بی‌اعتنا باشم. با اين وضع هر لحظه بايد تصور کنم اين همان جايی است که دوست دارم برگردم و اين‌ها آدمی‌هايی هستند که بايد با آن‌ها سر و کله بزنم. ولی انگار اين طوری نمی‌شود. بايد ياد بگيرم که فرسوده نشوم. ياد بگيرم که سرم را بالاتر بگيرم و نگاهم را از روی اين سال‌های خاکستری بگذرانم. به خودم می‌گويم مگر تجربه سال‌های دور را فراموش كرده‌اي؟ اين نيز بگذرد. به اميد چهار سال ديگر. به اميد بهاری ديگر خودم را تسلی می‌دهم ...

دادگاه اروپايی حقوق بشر روز

دادگاه اروپايی حقوق بشر روز پنجشنبه ده نوامبر رای خود را در مورد دادخواست ليلا شاهين دانشجوی اخراجی رشته پزشکی دانشگاه استانبول صادر کرد. پس از صدور دستورالعملی در دانشگاه ليلا از حضور در امتحانات منع شده و سپس اخراج گرديد. او شکايتی را نزد اين دادگاه برده و بر اساس بندهايی از کنوانسيون حقوق بشر اروپايی استدلال کرد که اين تصميم دانشگاه تضييع کننده حق او در زمينه آزادی مذهب و تحصيل و عاملی برای تبعيض بين دانشجويان مذهبی و غيرمذهبی است.


دادگاه دادخواست او را نپذيرفت و رای خود را بر عدم تعارض بين قانون دانشگاهی ترکيه و کنوانسيون حقوق بشر صادر کرد. خلاصه دلايل دادگاه عبارت بود از:


۱) ممنوعيت حجاب حقوق زنان بی‌حجاب را از طريق ممانعت از تحت فشار قرارگرفتن آن‌ها توسط دانشجويان محجبه حفظ کرده و به اين ترتيب زمينه‌ای برای آزادی زنان در جامعه‌ای با بستر مذهبی گسترده فراهم کرده و موجب تشويق پلوراليسم مذهبی می‌شود.


۲) ممنوعيت حجاب امری الزامی برای حفظ نظام سکولار است که خود تضمين‌کننده ارزش‌های دموکراتيک به شمار می‌رود.


اين رای می‌تواند به عنوان يک رای مبنا برای موارد مشابه در ساير کشورهای اروپايی خصوصا فرانسه کار رود. ديده‌بان حقوق بشر نگرانی خود را از چنين رايی اعلام کرده است.


ديروز می‌خواستم بپرسم كسی تا به حال استدلال قانع‌كننده‌ای در مورد ممنوعيت حجاب به چشمش خورده است؟ امروز اين سوال را با اطمينان بيشتری می‌پرسم.

November 11, 2005

برش اول، نوشته وبلاگی: می‌نويسم

برش اول، نوشته وبلاگی:


می‌نويسم که يک خطای منطقی بزرگ اين است که آدم به جای اين‌که مقدمات يک استدلال را مورد نقد قرار دهد از اين راه وارد شود که نتايج ناشی از استدلال را زير سوال ببرد. به نظر من اگر مقدمات يک استدلال درست بوده و نتيجه نهايی هم با روش منطقی استنتاج شده باشد ديگر نتيجه هر چه باشد بايد به آن تن داد. مثلا در مورد پست قبلی‌ام راجع به کمربندی ايمنی دوستی کامنت گذاشته بود که اگر اين طوری باشد پس بايد مصرف مواد مخدر هم آزاد باشد. جواب من اين است که مستقل از اين که نظر من در مورد آزادی مواد مخدر چيست، اگر واقعا مقدمات و روش استدلال آزادی کمربندی ايمنی در مورد مواد مخدر هم صادق باشد خب دليلی برای ممنوع شدن آن وجود ندارد. اين‌که آزادی مواد مخدر به نظر امر قابل قبولی نمی‌رسد نمی‌تواند به هيچ عنوان دليلی برای رد استدلال‌های منجر به آن باشد. تنها راهش اين است كه مقدمات يا شيوه استدلال را زير سوال ببريد.


برش دوم، گفتگو با مريم


مريم بايد جنبه‌های مختلف ممنوعيت يا عدم ممنوعيت يک جور ماده مخدر شبيه به حشيش را در سمينارش بحث کند. من موضع مخالف ممنوعيت می‌گيرم و مريم موضع موافق آن. من دليلی برای ممنوعيت مصرف حشيش نمی‌بينم. مريم استدلال می‌کند که چون مصرف حشيش در درازمدت باعث ضرر زدن به سلامتی جسمی و روحی مصرف‌کنندگان می‌شود دولت بايد جلوی آن‌را بگيرد. من استدلال می‌کنم که اگر بخواهيم به اين شيوه جلو برويم پس دولت حق دارد مصرف مشروبات الکلي، سيگار، غذاهای مضر، قليان، نوشابه‌های قندی و خيلی چيزهای ديگر را هم ممنوع کند. چون آن‌ها هم در درازمدت به سلامتی افراد ضربه می‌زنند. مريم می‌گويد خب بايد ممنوع کند. من هم می‌گويم تجربه دهه بيست آمريکا و قاچاق مشروب و باند الکاپون و نيز برخی کشورهای ديگر را فراموش نکن ...


برش سوم، توی راه دانشگاه


به دو استدلال بالايی که هر دو با فاصله چند ساعت توسط خودم صادر شده فکر می‌کنم. وقتی در هر دو شيوه دليل آوردنم دقيق می‌شوم به نظرم می‌رسد آدمی چه موجود فراموش‌کار و نادقيقی است. روش استدلالی را که خودش در نظر مردود می‌داند با اعتماد به نفس کامل در عمل به کار می‌گيرد و به روی خودش هم نمی‌آورد.

November 10, 2005

الان تقريبا شب شده و

الان تقريبا شب شده و من هنوز تو دفترم نشستم و دارم با صدای آهنگ‌های توی سايت داريوش با مساله‌های اقتصاد خرد سر و کله می‌زنم. از ظهر تا حالا فقط سه تا حل کرده‌ام و يه چند ساعت ديگه بايد بمونم تا همه را تموم کنم. وقتی به اون روزا فکر می‌کنم که تند و تند مساله حل می‌کردم دلم می‌گيره. راستش بعد از چند سال عادت کردن به حرف کيفی زدن و مطلب کيفی خوندن، حالا يه دفعه پريدن وسط يه سری درس تماما رياضی محور اونم تو موسسه‌ای که سعی می‌کنه اثبات کنه از دانشگاه‌های خوب آمريکا چيزی کم نداره برام يه کم سخته. هر چند سخته ولی خوشايند هم هست. هر بار که يه مساله حل می‌کنم يا يه قضيه اثبات می‌کنم يا سعی می‌کنم يه مفهوم جبر يا توپولوژی را تو ذهنم جا بدم انگار که يه ذره از زنگارها و رسوب‌های ناشی از تنبلی ذهنی چند سال گذشته را پاک می‌کنم.


با وجود همه اين سختی‌ها چيزی که تو اين سه ماه خوندم هنوز نه ديد خاصی از اقتصاد بهم داده و نه کاربرد خاصی جايی داره. فکر کنم اين سال اول را هم که بخونم از اين جهت خيلی فرقی نکنه. اقتصاد در مقايسه با مديريت که من قبلا خوندم درست اون طرف طيفه. بر خلاف مديريت که خيلی شهودی است و همه چی توش درسته و هر چی استاد بگه تقريبا همه يا چيزی ازش می‌فهمن و يا توش صاحب‌نظرن، اقتصاد سخت و خشن و گاهی غيرقابل فهمه و معمولا هم توش شهود آدم يا غلطه يا از دقت کافی برای بيان علمی برخوردار نيست. ياد حرف دکتر طبيبيان افتادم که يه بار می‌گفت اقتصاد ادبيات نيست که هم اين نظر توش درست باشه هم اون نظر، تو اقتصاد فقط يه نظر درسته! بدتر از همه اين‌که درست برعکس مديريت که می‌شه بين هر صفحه کتابش و يه پروژه تو بازار کار سريعا يه پل زد، درسای اقتصاد به تنهايی معمولا فاقد يه چشم‌انداز روشن و مشخص برای پول درآوردنه.


با همه اين‌ها من روز به روز خوشحال‌تر می‌شم که تصميم‌گرفتم اقتصاد بخونم. هر چند بازده کوتاه‌مدت اقتصاد خوندن تقريبا نزديک به صفره ولی به نظرم تو درازمدت و تو يه محيط جدی و رقابتی اثرات خودش را نشون می‌ده. بايد صبر پيشه کنم.

نون و آب مشاوران مديريت

نون و آب مشاوران مديريت


يک سوال هميشگی که به عنوان مشاور مديريت در ايران با آن مواجه بودم اين بود که «دستورالعمل موفق شدن يک شرکت در بازار رقابت چيست؟». هر چند از گاهی هم سوداهايی از اين جنس را ديده‌ام که دوستانی خواسته‌اند روش‌های موفقيت شرکت‌ها در بازار را بيرون کشيده و به عنوان اصول موفقيت به مديران راحت طلب بفروشند. کسانی که چنين سوالاتی دارند در واقع دنبال يک کتاب راهنمای آشپزی برای مسايل کسب و کارند. راستش از پيچيدگی‌های فنی استخراج استراتژی‌های موفقيت‌بخش که بگذريم من خودم به لحاظ فلسفی اين سوال را بيهوده می‌دانم. برای اين که بالفرض هم چنين دستورالعمل و راهنما و راهنمايی خلق شود در اولين لحظه معرفی آن همه شرکت‌ها که طبعا در پی موفقيت هستند مو به موی آن را اجرا می‌کنند و در نتيجه دوباره همه در يک وضعيت قرار می‌گيرند و دوباره اين سوال را می‌پرسند که «دستورالعمل موفق شدن يک شرکت در بازار رقابت چيست؟». تنها نکته قابل اعتنای اين ماجرا اين‌جا است که وقتی چيزهايی به اين اسم خلق می‌شود آن‌هايی که از آن بهره نبرند ممکن است عقب بمانند در نتيجه به اجبار بايد خود را به آن‌ها مجهز کنند. در نتيجه گاهی به نظرم می‌رسد اگر چه برخی تکنيک‌های مديريت برای شرکت‌ها در بازار رقابت چيزی به همراه ندارد ولی خب برای مشاوران جوان مديريت که نان و آبی دارد.

November 08, 2005

اين نمودار برای کسانی که

اين نمودار برای کسانی که در زمينه سياست‌گذاری علمی کار می‌کنند آشنا است. محور افقی ميزان بهره‌مندی از ثروت (توليدناخالص ملی) و محور عمودی ميزان توليد علم در کشور‌های مختلف (بر حسب ميزان نقل قول علمی) را می‌سنجد. می‌بينيد که رابطه نسبتا خوبی بين ثروت و توليد علم هست. طبعا هر چه قدر کشور ثروت‌مند‌تر باشد خرج بيشتری هم روی فعاليت‌های علمی کرده و نتيجه بيشتری هم توليد می‌کند. اگر از تفاوت درصد هزينه تحقيقات به نسبت توليد ناخالص ملی صرف‌ نظر کنيم نسبت دو عدد تخمينی از بهره‌وری علمی کشور‌ها را نشان می‌دهد. اين‌که با يک دلار ثروت قادرند چقدر علم توليد کنند. می‌بينيد که کشورهايی مثل اسراييل، فنلاند و سوييس بسيار بيشتر از جايگاه‌ ثروت‌شان توليد علمی دارند. گوشه پايين سمت چپ را هم که نگاه کنيد يک کشور برای مثال آمده که با اين‌که از چين و هند ثروت‌مندتر است ولی توليد علمش نزديک به صفر است و اسمش هم ايران است. يادم هست که شاپور اعتماد در يکی از مقاله‌هايش بهره‌وری توليد علم را در کشورهای جهان اسلام سنجيده بود. الان به مقاله دسترسی ندارم و شايد راجع به ارقام اشتباه کنم ولی تا جايی که خاطرم هست ايران با اين‌که تعداد محققانش بيشتر از پاکستان بود ولی تعداد مقاله‌های توليد‌ شده‌اش خيلی کم‌تر بود. فكر كنم عددها نشان می‌داد که بهره‌وری علمی در پاکستان ۱۴ برابر ايران است.  يعنی هر محقق پاکستانی ۱۴ برابر محقق ايرانی مقاله توليد می‌کند. قضيه فقط سهم پايين بودجه تحقيقات در توليد ناخالص ملی نيست. ماجرا به محققان عزيز نيز بر می‌گردد. البته با تدابير وزير محترم علوم ان‌شاا... آی‌اس‌آی اسلامی درست شده و مشكل توليد علم هم رفع می‌شود.


 

November 07, 2005

جامعه‌شناسي؟ اقتصاد؟ امروز گروه جامعه‌شناسی

جامعه‌شناسي؟ اقتصاد؟


امروز گروه جامعه‌شناسی موسسه‌ سمينار داشت. موضوعش هم بود «تعادل بين کار و زندگي». گفتم يه سر برم ببينم اينا چی می‌گن. راستش از بس تو ايران تو حوزه جامعه‌شناسی حرف آبکی شنيده بودم فکر می‌کردم اينا هم يه چيزايی تو همين مايه‌ها خواهند گفت. خود موضوع هم که خب جون می‌ده برای حرف مفت. «تعادل کار و زندگي؟!» کافی است بديش دست خانم دکترف. ل يا خانم دکتر ن.ج يا اقای دکتر خ.الف يا خانم دکتر ش.خ تا يه مشت حرف مفت آلوين تافلری و پيتر دراکری تحويل ملت بدن.


وقتی سمينار را گوش كردم ديدم تصورم صد در صد اشتباه است. راستش از بحث‌هايی که با رضا جلايی پور سر بی‌دقتی جامعه‌شناسی کرده بودم پشيمان شدم. اولين بار بود که تو خارج يه سمينار درست و حسابی جامعه‌شناسی اومده بودم و ديدم که اتفاقا خيلی هم حسابی حرف می‌زنن. سخنران به جای اين‌که به بديهياتی مثل اين که ، تعادل کار و زندگی مهم است و شرکت‌ها بايد به آن توجه کنند، بپردازد يه سری مدل ساخته بود از بحث قيمت وقت و هزينه فرصت زنان برای بچه‌دار شدن و تاثيرات کوتاه‌مدت و بلندمدت روند موجود روی تعادل جمعيتی و بازار کار و سيستم بازنشستگی. با آمارهای تجربی هم نشان می‌داد كه چه جوری اين عوامل منجر به كاهش نرخ باروری زنان از ۴.۵ به ۱.۵ شده است. بعد هم داشت روی اين بحث می‌کرد که نقش سياست‌های عمومی (Public Policy) براي مورد كم كردن هزينه فرصت بچه‌دار شدن برای خانواده‌ها چيست. فكر كنم از همه اون جامعه‌شناسای تو جلسه بيشتر با سخنرانی حال كردم. بيشترين سوال را هم پرسيدم.


از بس كه سخنران حرف‌هاش به لحاظ اقتصادی دقيق بود يه لحظه شك كردم نكنه اشتباه فهميدم و سمينار گروه اقتصاد است. بعد جلسه رفتم و پرسيدم جامعه‌شناس است يا اقتصاددان؟ گفت كه جامعه‌شناس است. گفتم آخه اين بحث‌ها كه همش اقتصادی بود و خيلی دقيق. خيلی بديهی جواب داد كه خب اينا بخشی از ادبيات مساله است و من خوندمشون. كارهای گری بكر اقتصاددان معروف را هم كامل خونده بود و باهاش آشنا بود. گپ و گفتگو كشيد به بحث اختلاف نظر اقتصاددان‌ها و جامعه‌شناسان. گفتم كه حرفش را قبول دارم كه بايد با هم همكاری كنند ولی خيلی وقت‌ها باب گفتگو بسته می‌شه. چند تا مثال براش زدم و ديدم رويكرد من به مسايل را خيلي خوب می‌شناسد. گفت ۵۰ درصد جامعه‌شناسان با اين حرفايی كه می‌زنی همراهی می‌كنند ولی ۵۰ درصد نه. از همه مخالف‌ترشون هم فمينيست‌ها و ماركسيست‌هان. ياد بحثامون با سيما و بقيه افتادم ...


دست آخر حرفی زد كه برام جالب بود. گفت اقتصاددان‌ها زيادی به تحليل وضع موجود می‌چسبن و محافظه‌كار می‌شن. فمينيست‌ها هم خيلی راجع به طرح ايده‌آل حرف می‌زنن. اقتصاددان‌ها بهتره قبول كنن كه وضع موجود لزوما بهترين حالت نيست و می‌شه دنيای بهتری هم ساخت. فمينيست‌ها هم بايد قبول كنن كه تا وضع موجود را عميقا تحليل نكنن طرح ايده‌آلشون در عمل قابليت اجرا نداره و جدی گرفته نمی‌شه.

خوابگرد ، پرستو و بقيه دوستانی

خوابگرد ، پرستو و بقيه دوستانی که نگران غلط نويسی در وب هستند لطفا يه کلاس کوچک برای بچه‌های ايسنا بزارين. خبر را حال کنيد: دكتر شمس‌الدين مجابي ـ كارشناس اقتصاد مسكن ـ در گفت‌وگو با خبرنگار مسكن ايسنا، با اشاره به اينكه امنيت در بازار مسكن از بين رفته است، افزود:« ‌نبود اين امنيت باعث ايجاد آنارشيست (هرج و مرج) در بخش مسكن و ايجاد خانه‌هاي خالي از سكنه در كشور شده است.».


از کی تا حال آنارشيست يعنی «هرج و مرج»؟ با بد کسی درافتادین. اين آنارشيست‌ها تو دهه‌های آخر قرن ۱۹ کلی آدم معروف را تو اروپا کشتن. ممکنه سراغ شما هم بيان با اين توهينی که بهشون کرديد.


در کنار هزاران جنايتی که

در کنار هزاران جنايتی که هيتلر ملعون و دار و دسته‌اش کردند دعا می‌کنم خدا از اين يکی تقصيرشون اصلا نگذره. اين‌که وين را از عظمت علمی خودش انداختند. من هم البته کمی تقصير دارم و يه كم دير اومدم. اگر يه هفتاد سالی زودتر سر و کله‌ام اين‌جاها پيدا شده بود اوضاع و احوال خيلی فرق می‌کرد. آخه آدم به کی بگه. من به سه تا حوزه علمی علاقه اساسی دارم: اقتصاد، روان‌کاوی و فلسفه تحليلی. اون وقت اين نازی‌های پدرسوخته کاری کردند که وين که يه جای حسابی برای اين سه تا حوزه بود از آدماش خالی بشه. مثلا هايک و ميزس دو تا از پيامبرای يه جور نظريه اقتصاد ليبرال -معروف به مکتب اتريشی- از ترس جونشون رفتن ژنو و لندن. حالا من به جای اين‌که با هايک درس پاس کنم بايد بشينم و کتاباش را بخونم. عين همين بلا را سر فرويد خدای روان‌کاوی آوردن. بگو آخه اين پيرمرد بيچاره چی کار به شما داشت که زدين و آواره‌اش کردين. اگر نرفته بود لااقل من می‌تونستم برم تو اون آپارتمان کوچک نزديک دانشگاه‌مون يه سری به دکتر فرويد پير  يا حداقل بازماندگانش بزنم. راستی نمی‌دونم اين اتريشی‌های بی‌غيرت چرا هيچ يادی از اون موقع که شهرشون کل چرخ علم را تکون می‌دانند نمی‌کنند. اون موقع‌هايی که وينی‌ها جايزه‌های نوبل را درو می‌کردند. خيلی زمان دوری نيست. همين نيمه اول اين قرن. دوره ويتگنشتاين و پوپر و شومپتر. فکر کنم بايد بگم بيان از ايرانی‌ها ياد بگيرن که هنوز دارن به دوره ابوعلی‌سينا و خوارزمی و رازي می‌نازن و خودشون را مهم می‌دونن و می‌خوان اون عظمت را دوباره تجديد کنن. هی وين. هی. کجا رفت اون حلقه معروفت.

November 06, 2005

بازهم قيمت منطقه‌ای آب داشتم

بازهم قيمت منطقه‌ای آب


داشتم اين مقاله را می‌خواندم که ياد بحثی که سر قيمت‌گزاری منطقه‌ای آب داشتيم افتادم. فکر کنم زيادی خودم را تحويل گرفته بودم که فکر کرده بودم ايده قيمت‌گزاری آب خام بر اساس کم‌يابی منطقه‌ای را پيشنهاد داده‌ام. چرا که بر طبق اطلاعات اين مقاله اين موضوع خيلی بديهی است و اجرا هم می‌شود. مثلا در شهرهای ايالات کاليفرنيا قيمت آب از ۰.۵ دلار به ازای هر صد فوت معکب تا ۳.۸ دلار متفاوت است. يعنی چيزی حدود ۸ برابر تفاوت. دليلش را هم توضيح می‌دهد. شهر اول در دامنه کوه قرار دارد و منابع آبی فراوان دارد در حالی که شهر دوم با مشکل کمبود آب مواجه است. جالب است که قيمت آب حتی در يک شهر هم در سال‌های مختلف و متناسب با فراوانی آب متغير است. قضيه خيلی شبيه بحث ما است. يادتان است مثال اروميه و زاهدان و فراوانی و کميابی آب را زدم و تقريبا همه دوستان (غير از نيک‌آهنگ زمين‌شناس که پسر پدر علم آبخوان‌داری در ايران است و يکی دو دوست ديگر) با نظر من قاطعانه مخالفت کرديد. خب اينم مثال از دنيای واقع برای ساپورت حرف قبلی‌ام.

November 05, 2005

به خاطر زنان لطفا کاری

به خاطر زنان لطفا کاری نکنيد.


۱) ظاهرا شرکت‌های اتريشی که کارشان نياز به انرژی جسمی بالا دارد از استخدام مسلمان‌ها خودداری می‌کنند. دليلش هم اين است که در طول ماه رمضان بهره‌وری آن‌ها پايين می‌آيد و طبيعتا کارفرما اين را دوست ندارد. خب البته قوانين استخدام منصفانه جلوی اين‌که شرکتی کسی را به خاطر مذهبش استخدام نکند می‌گيرد ولی شرکت‌ها معمولا بهانه‌های کافی مثل ضعف زبان را برای توجيه اين کار دارند.


۲) نسرين سلطان‌خواه رييس مرکز سابق مشارکت زنان و مرکز فعلی زنان و خانواده گفته که در پی ارائه طرحی است که ساعت کار زنان کاهش يافته و مرخصی‌های آنان بيشتر شود. تقريبا می‌توان تصور کرد که  کابينه رييس جمهور مهرورز و عدالت‌خواه با سهولت تمام چنين طرحی را تصويب خواهد کرد. استدلال همانی خواهد بود که خانم سلطان‌خواه گفته‌اند: «ایفای همزمان نقش‌های ‌دوگانه اجتماعی و خانوادگی زنان در صورتی محقق خواهد شد كه یكی از این نقش‌ها ‌به دیگری فشار وارد نكند بر همین اساس فضا، شرایط و تسهیلات كاری زنان شاغل باید بهبود یابد.»


۳) به نظرم مقدمات استدلال خانم سلطان‌خواه درست است. تا وقتی که زنان شاغل ايرانی بخواهند نقش دو گانه زن خانه‌دار/زن شاغل را ايفا کنند فشار زيادی به ايشان وارد می‌شود. ماجرا البته آرام آرام در حال تغيير است. نقش مردان کم‌کم در اداره خانواده بيشتر می‌شود. تسهيلات فنی و اجتماعی هم بلاخره به کمک زنان خواهد آمد. غذاهای نيمه آماده، مايکرويو، مهد کودک مناسب، پرستار بچه و الخ. با اين حال تا رسيدن به نقطه تعادل مناسبی از وظايف درون/بيرون خانه، زنان شاغل فشار قابل توجهی را متحمل می‌شوند. معمولا بيش از مردان.


۴) با اين همه و با وجود همه استدلال‌های اخلاقی در مورد لزوم ارتقاء وضعيت كاری زنان، دنيای بيرون هم رفتار خاص خودش را دارد. چنين مصوبه‌ای قطعا واکنش طرف تقاضا در بازار کار را به دنبال خواهد داشت.  به اين دليل ساده که چنين سياستی هزينه استخدام زنان را برای بنگاه‌ها بيشتر می‌کند.  چرا که داشتن هر کارمند هزينه‌های ثابت نسبتا قابل توجهی را در بردارد که با کاهش ساعت متوسط کار فرد و بيشتر شدن حق مرخصی شديدا افزايش می‌يابد. البته در صورتی که قرار باشد حقوق به ازای کار کم‌تر ثابت بماند ماجرا بدتر هم می‌شود. در نتيجه به طور طبيعی جذابيت استخدام زنان برای بنگاه‌ها پايين آمده و در درازمد سهم مشارکت زنان در بازار کار کم‌ می‌شود.


۵) ممکن است گفته شود برخی بنگاه‌ها که نيازی به نيروی تمام وقت ندارند می‌توانند از اين قانون استفاده کنند. اين قانون تاثيری از اين جهت ندارد. چون قبلا هم می‌شد با توافق کارفرما و کارمند قراردادی بر اساس ساعت کار کم‌تر تنظيم نمود. هم‌چنين احتمال دارد چنين مصوبه‌ای فقط سازمان‌ها و شرکت‌های دولتی را تحت پوشش قرار دهد. ماجرا در آن‌جا کمی رقيق‌تر است ولی به هر حال هنوز واقعيت دارد. فی‌المثل شما اگر مدير يک سازمان دولتی باشيد حاضر می‌شويد منشی يا کارمندی استخدام کنيد که اداره را به جای ساعت چهار ساعت دو ترک کند و هر ماه هم به دليل بيماری همسر و فرزندش بتواند چند روزی سر کار نيايد؟


۶) اين‌كه در اثر كاهش ساعت كار، زنان وقت بيشتری با خانواده بوده و آرامش روحی بيشتری به دست آوردند و در نتيجه بهره‌وری و كيفيت كارشان در محيط كار بالا‌تر هم می‌تواند استدلالی خلاف حرف‌های من باشد. ولی نمی‌دانم تاثير آن در حدی هست كه ساير هزينه‌ها را جبران كند يا نه؟


۷) شبيه اين ماجرا را قبلا هم بحث کرده بودم. چند سال پيش که مصوبه‌ای برای ممنوعيت نشستن دو نفر مسافر خانم يا يک خانم و اقای غريبه در صندلی جلو تاکسی‌ها تصويب شد تنها کسانی که ضرر کردند خانم‌ها بودند. تاکسی‌ها ترجيح می‌دادند دو نفر مسافر مرد در صندلی جلو سوار کنند تا يک خانم تنها. در نتيجه شانس يافتن تاکسی برای خانم‌ها کم شد.


۸) دولتی که به ديناميک رفتاری سيستم‌های انسانی توجه دارد می‌داند بهتر است بعضی‌ وقت‌ها کاری نکند. خصوصا به خاطر آنانی که می‌خواهد برايشان کاری کند.


۹) خيلی‌جاها وظيفه اقتصادخوانده‌ها توصيه نيست فقط نشان دادن بخشی از نتايج حاصل از يك سياست است. اين را به خاطر دوستان فمينيست گفتم.

November 03, 2005

برای من هيچ دعايی دلچسب‌تر از

برای من هيچ دعايی دلچسب‌تر از اين جملات كه «اللهم اهل الكبرياء و العظمة و اهل الجود و الجبروت و اهل العفو و الرحمة و اهل التقوى و المغفرة اسالك بحق هذا اليوم الذى جعلته للمسلمين عيدا» نيست آن‌هم با صدای واقعا قشنگ وزير شعار و در فضای مصلا. دو سالی است كه عيد فطر را تقريبا سرگردانيم و از لذت آن روز عزيز  كه تهران و آدم‌هايش اين قدر دوست‌داشتنی و مهربان می‌شوند محروم. فردا به جای ما هم دعا كنيد. عيد همگی مبارك!

تامل فلسفی در باب کمربند

تامل فلسفی در باب کمربند ايمنی


۱) بستن کمربند ايمنی در بزرگ‌راه‌ها چند سالی است که اجباری شده و ظاهرا نتايج خوبی هم به بار‌ آورده است. احتمالا هر کدام از ما چند مورد را می‌شناسيم که افرادی به خاطر بستن کمربند از مرگ يا آسيب‌های جدی نجات پيدا کرده‌اند. با اين وجود نتايج «عملي» مثبت برای يک پديده لزوما باعث نمی‌شود تا آن پديده به لحاظ «اصولي» و «نظري» هم توجيه شود. دامنه تاثير توجيه نظری چه به لحاظ زمانی و چه به لحاظ مجاز کردن پديده‌های مشابه بسيار گسترده‌تر از نتايجی است که در عمل و در مورد يک پديده خاص به دست می‌آيد.


۲) چارچوبی از آزادی که من به آن معتقدم و ظاهرا عده قابل توجهی هم حداقل در سخن از آن طرف‌داری می‌کنند بر مبنای مسووليت و آزادی شخصی انسان‌ها بنا شده است. بر اساس اين چارچوب افراد مجازند در حيطه مسائلی که به خودشان مربوط است بر اساس تشخيص خودشان عمل کنند مگر اين‌که عمل آن‌ها موجب محدود کردن آزادی‌ها يا کاهش رفاه افراد ديگری شود. مرز آزادی برای من اين‌جا تعريف می‌شود و به نظرم می‌رسد خيلی از شما با آن موافق باشيد.


۳) ممنوعيت رانندگی در حالت مستي، با اتومبيل معيوب، با سرعت غيرمجاز يا سبقت غيرمجاز يا عبور از چراغ قرمز و مواردی مشابه آن در چارچوب بند دو کاملا قابل درک است. افراد با تخلف از چنين قوانينی نه تنها ريسک خود را بالا می‌برند بلکه ريسکی را به کسان ديگری تحميل می‌کنند که اين ريسک برای آن‌ها ناخواسته است و باعث کاهش آزادی و رفاه آنان می‌شود. پس چنين مقرراتی بايد وجود داشته باشد که مانع از اين شود که افراد در اثر رانندگی بی‌مبالات باعث آسيب رساندن به ديگران (مثلا اتومبيل‌هايی که از مسير مقابل می‌آيند) بشوند.


۴) ريسک و منفعت ناشی از بستن يا نبستن کمربند ايمنی کاملا به خود فرد بر می‌گردد. شما با نبستن کمربند خود تقريبا هيچ خطری را متوجه رانندگان يا عابران ديگر نمی‌کنيد. پس اين موضوع مشمول بند دو نمی‌شود. ممکن است البته کسی بگويد که در کشوری که نظام تامين اجتماعی دارد نبستن کمربند موجب تحميل هزينه‌های درمانی و نيز هزينه‌های از کارافتادگی يا مرگ به سيستم تامين اجتماعی کشور می‌شود و لذا هزينه‌ای صرفا درونی برای فرد نيست. اين عمل برون‌داد‌های منفی برای ديگران نيز دارد و لذا مشمول مقررات واقع می‌شود. من اين حرف را قبول دارم ولی به نظرم می‌رسد مقدمات اين استدلال در جامعه‌ای مثل ايران که بسياری افراد ممکن است تحت پوشش بيمه درمانی نباشند و يا بيمه فقط  هزينه‌ها را تا سقف کمی پرداخت می‌کند صادق نيست. در ايران موضوع بستن کمر‌بند تقريبا امری فردی است.


۵) راستی چرا کسی از خودش نمی‌پرسد که قانون بر اساس چه توجيه قابل دفاعي بستن کمربند را اجباری می‌کند؟ شايد کسی اصلا با کمربند راحت نيست يا اتومبيلش به اندازه کافی امن است يا آهسته رانندگی می‌کند يا دوست دارد با ريسک بالا زندگی کند يا اصلا مثل من گير فلسفی به ماجرا می‌دهد و می‌خواهد آزادی خودش را بدون اين‌که به ديگران آسيب برساند تا حداکثر ممکن حفظ کند. ما چرا بايد اجبارا کمربند ببنديم؟ من برای اين‌كار نياز به توجيه نظری دارم. کمربند البته يک مثال کوچک و پيش‌پا افتاده است. جواب بحث ما می‌تواند تکليف خيلی چيزهای ديگر را هم روشن کند.

November 01, 2005

جنسيت، بارت و باقی قضايا

جنسيت، بارت و باقی قضايا


۱) چند روز پيش رفته بودم مهمانی دوست اتريشی‌ام. دختر خانمی را در جمع معرفی کرد و گفت هم‌خونه‌ای من! می‌دانستم که الان دوست دختر نداره. کمی با تعجب نگاه کردم. گفت فقط آپارتمانمان را مشترکا کرايه کرده‌ايم و رابطه خاصی با هم نداريم. اين بار چندم است که می‌بينم يک دختر و  پسر جوان مدت‌ها با هم در يک خانه (در واقع در دو اتاق جدا) زندگی می‌کنند و رابطه جنسی‌ هم با هم ندارند. قبلا هم از يکی دوستانم که خانمی بود و همين تجربه را داشت پرسيدم که آيا با بودن هم‌خانه پسر احساس ناراحتی يا خطر نمی‌کند؟ گفت نه! برای چی؟


۲) در ايران آپارتمان‌ها و خوابگاه‌ها و اتاق‌های کار و اتوبوس‌ها را مجبورند جدا کنند چون در غير اين صورت زن‌ها از دست مردان مزاحم آسايش نخواهند داشت. اين يك توهم ساخته شده توسط محافظه‌كاران نيست. واقعيتی است كه دوستان غيرمذهبی هم بر آن صحه می‌گذارند. مشخصا محيط‌های شلوغ مثل بازار اصولا نمونه‌ای از مکان‌هاي جولان دادن چنين مردانی است كه دامنه آن ظاهرا روز به روز گسترده‌تر هم می‌شود. يکی از دوستانم که چند سالی در ترکيه زندگی کرده بود و برگشته بود می‌گفت نمی‌توانم ايران را تحمل کنم. برای اين‌که امکان ندارد بيرون بروم و بدنم مورد تعرض قرار نگيرد.


۳) به نظر می‌رسد جنسيت در منطقه‌ای از دنيا که کشور ما در آن واقع است به عنوان امری شديدا فيزيکی فهم می‌شود. اگر فيلم‌ها را بازتاب تمايلات درونی بينندگان بدانيم می‌توانيم به تصويری که از رابطه جنسی در فيلم‌های خاورميانه‌ای ارائه می‌شود استناد کنيم. من سال‌ها است فيلمفارسی يا ترکيه‌ای نديده‌ام و شايد اطلاعاتم بروز نباشد ولی تا جايی که يادم است تجاوز به عنف يا حداقل نوعی تعرض به زنان عنصر ثابت تقريبا تمام اين فيلم‌ها بود. دقت کنيد که می‌گويم فيلمفارسی و لذا به نظرم جامعه ايران پيش و پس از انقلاب چندان تفاوتی از اين جهت ندارد.


۴) به نظر من فهم فيزيکی از جنسيت انتظار لذت از آن‌را تا حد لذت ناشی از يک تماس جسمی ساده تقليل می‌دهد. يک مثال به غايت ناراحت‌کننده‌ از نتايج چنين تصوری از ماجرا در ايران رابطه جنسی با هم‌جنس (حتی به شکل تجاوز و تعرض) توسط کسانی است که اصلا تمايلات هم‌جنس‌‌خواهانه ندارند. مثال ديگرش همين تلاش‌ها است برای لمس کردن بدن زنان يا گفتن چند کلمه ولو در قالب جک‌های جنسی به گونه‌ای كه نوعی اشاره به جنسيت را علنی كند.


۵) از خصوصيات کشش جنسی فيزيکی اين است که در نوعی از ابهام و دور از دسترسی و يا پوشيده شدن موقت توسط عناصر ديگر تقويت شده و معنی می‌يابد. همانند بخشی از بدن كه از لای شكاف بيرون می‌ زند. اشاره به چنين معنايی در نوشته‌های رولان بارت فراوان است. دختران ايرانی که پاچه شلوارشان را اندکی - و نه خيلی زياد - و درست به اندازه‌ای کوتاه می‌کنند که قطعه‌ای از بدن را بين کفش و شلوار در معرض نمايش بگذارند به خوبی به اين خصوصيات آگاهند. دقيقا به همين دليل است که فضاهايی که بايد القاء کننده چنين تمايلاتی باشد عمدتا نيمه تاريک و نيمه روشن هستند.


۶) گشودگی دشمن جنسيت فيزيکی است. آگاهی نسبت به جنسيت وجه فيزيکی آن را بی‌ارزش می‌کند. اين آگاهی می‌تواند محصول تعدد گفتگو يا ديدن يا تماس‌های عادی مثل دست دادن و يا رابطه‌های پيچيده‌تر و يا حتی خواندن و گفتگو درباره آن باشد. به هر حال نتيجه آن تبديل توهم کشش عام جنس مخالف به فهم لذت ناشی از کشش خاص است. کشش خاص که می‌گويم منظورم رابطه‌ای است که لذت آن نه از فيزيک رابطه که از کشش‌های روحی ناشی از اميال دو طرف به دست می‌آيد و در مقابل منظورم از کشش عام اين توهم است که جسم همه افراد جنس مخالف لزوما جذبه جنسی دارد. به نظر من به خاطر همين رازگشايی از امر جنسی و درست بر خلاف تصور غلطی که در جامعه ما وجود دارد فضای عمومی جامعه غرب فضايي جنسيت‌زدايی شده و برای زنانی كه تعمد نداشته باشند امن است.


۷)  از جنبه ساديستی قضيه که بگذريم می‌گويند لذت تجاوز‌ جنسی که اين‌روزها شنيدن اخبارش در ايران لرزه بر تن آدم می‌اندازد در کم‌ترين حد خود است. من مطمئن نيستم در ايران همه متجاوزين اعم از متعرضين (مردان کوچه و خيابان) و جنايت‌کاران (متجاوزين به عنف) لزوما در پی لذت ساديستی باشند. پس ريشه قضيه کجا است؟ به نظر شما اين وضعيت بيمارگونه که روز به روز هم غيرقابل تحمل و ترسناک‌تر می‌شود ناشی از چيست؟

 

all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007