« November 2005 | صفحه اول | January 2006 »

December 28, 2005

تهران به كجا خواهد رفت؟ در دفاع از سياست فعال مديريت رشد

1) كيفيت زندگي در هر شهري تابعي از مجموعه متغيرهايي مثل شانس كار پيدا كردن، متوسط دستمزد، هزينه‌ها؛ چشم‌انداز طبيعي، زيرساخت‌هاي شهري، آب و هوا، فراواني مسكن و زمين و الخ است. هر قدر كيفيت زندگي در يك شهر نسبت به شهرهاي ديگر بالاتر باشد تمايل مردم مناطق ديگر براي مهاجرت به آن شهر بيشتر مي‌شود. اجازه بدهيد اسم اين نوع شهرها را *شهر جذاب* بگذاريم.

2) عقل سليم مي‌گويد كه كيفيت زندگي در يك *شهرجذاب* در درازمدت نمي‌تواند به صورت پيوسته بالاتر از شهرهاي ديگر باشد. چرا كه جذاب‌ بودن شهر باعث جلب مهاجر شده و اين مهاجرت باعث مي‌شود كه جمعيت شهر از ظرفيت‌هاي طبيعي و اقتصادي آن منطقه بالاتر برود. در نتيجه كيفيت زندگي آرام آرام افت مي‌كند تا به سطحي معادل بقيه نقاط كشور برسد. البته مهاجرپذيري فقط اثرات منفي ندارد. برخي اثرات مثبت مثل تمركز نخبگان فكري و اقتصادي باعث تقويت جذابيت‌هاي شهر مي‌شود ولي چون ظرفيت‌هاي طبيعي مثل آب و هوا و زمين محدود است وقتي جمعيت از حدي بيشتر شد معمولا اثرات منفي بر اثرات مثبت غلبه مي‌كند.

3) مساله بالاتر بودن جذابيت يك شهر خاص هم در جهان سوم و هم در كشورهاي توسعه يافته مطرح است. البته چون در كشورهاي ثروت‌مند‌تر شهرهاي كوچك هم از فرصت‌هاي اقتصادي و امكانات زندگي خوبي برخوردارند نگراني‌ها در اين كشورها بيشتر متوجه تخريب كيفيت زندگي در شهرهاي كوچك است. يعني اگر شهري پيدا شود كه محيطي آرام و آب و هواي خوب و خانه‌هاي بزرگ و در عين حال اقتصاد پر رونقي داشته باشد - مثلا به دليل سرمايه‌گذاري يك شركت معروف- ساكنانش بايد نگران باشند كه اين وضعيت دوام نخواهد داشت چرا كه مهاجرين به زودي به آن‌جا سرازير خواهند شد. طرف مقابلش را هم همه مي‌دانيم. در كشورهاي در حال توسعه به دلايل مختلف شهرهاي بزرگ كيفيت زندگي بالاتر دارند و مهاجر پذير مي‌شوند.

4) مي‌توان تصور كرد كه براي رشد آتي *شهر جذاب* دو سناريو وجود دارد. سناريوي اول كه بسيار معمول است اين است كه شهر آن قدر رشد كند كه در اثر اين رشد كيفيت زندگي در آن آرام آرام افت كرده و به سطح بقيه مناطق رسيده و در نتيجه رشد خود به خود متوقف شود. موضوع را براي تهران تصور كنيد. تهران آن قدر رشد خواهد كرد كه آب كافي در آن پيدا نشود، روزانه عده زيادي از آلودگي هوا بميرند، وقت مردم ساعت‌ها در ترافيك تلف شود، قيمت زمين سر به آسمان بزند و ناامني همه‌گير شود و آن وقت با در نظر گرفتن مجموع جوانب مثبت (دانشگاه‌هاي خوب، امكانات شهري بهتر، اقتصاد فعال‌تر و ...) و جنبه‌هاي منفي (بهداشت زندگي و هزينه‌هاي بالاتر) تهران ديگر شهري جذاب‌تر از شيراز و مشهد و تبريز و رشت نباشد. چنين سناريويي محتملا تا ده سال ديگر محقق مي‌شود.

5) اين سناريو در عمل در حال تحقق است. حداقل در مورد آب مي‌دانيم كه در عرض ده سال آينده تهران با بحران آب مواجه خواهد شد. وضع آلودگي هوا هم كه روشن است. ولي اين تنها سناريوي ممكن نيست. ادبيات مديريت رشد مي‌گويد كه «هر چند كه دست آخر كيفيت زندگي در يك شهر نمي‌تواند بالاتر از شهرهاي ديگر باشد» ولي اين كه اين افت كيفيت از طريق چه پارامترهايي عملي شود مي‌تواند توسط ساكنان شهر تصميم‌گيري شود. اجازه دهيد به مثال شهر كوچك برگرديم. شوراي شهر مي‌تواند بگويد: هم‌شهريان عزيز ما دو راه داريم يا شهر زيبا و ساكتمان را ول كنيم تا با شلوغ شدن آن رشدش خود به خود متوقف شود و يا اين‌كه خودمان با دست خودمان كاري كنيم كه رشد جمعيت جايي زودتر از اين نقطه متوقف شود. مثلا اين كه ماليات‌هاي شهري را آن قدر بالا ببريم كه گراني شهر جبران كننده هواي خوب آن باشد يا مثلا كيفيت مدارسمان را محدود نگاه داريم تا جبران كننده رونق اقتصاد باشد و يا مانع از رونق اقتصاد شهر شويم تا از اين طريق جلوي مهاجرت را بگيريم. دقت كنيد كه طبق معمول اصطلاحا ناهار و شام مجاني در اين مساله وجود ندارد يعني بلاخره مردم بايد چيزي را فدا كنند تا چيز ديگري را به دست آوردند.

6) نكته مثبت سناريوي دوم اين است كه به مردم آزادي انتخاب مي‌‌دهد. اگر براي مردم هواي تميز اين قدر اهميت ندارد خب مي‌توانند ماليات‌ها را بالا نبرند و همين طور ادامه دهند ولي اگر سكوت و تميزي شهر را بيشتر ترجيح مي‌دهند مي‌توانند هزينه‌اش را بدهند - مثلا از طريق كم كردن رونق اقتصادي شهر- ودر عوض آن را حفظ كنند. به نظر مي‌رسد يكي از كاركردهاي مهم شوراي شهر بايد اين باشد كه ترجيحات مردم در اين زمينه را به سياست‌هاي عمومي ترجمه كند. به هر حال تهران نمي‌تواند در عين حال هم پر رونق هم زيبا هم ارزان و هم تميز باشد. اگر مسوولين شهري صادقانه با مردم سخن بگويند و از انتخاب‌هاي گريزناپذير پيش رو حرف بزنند شايد مردم گزينه‌هايي را ترجيح دهند كه متفاوت از وضع فعلي باشد. بايد از اتخاذ و اجراي سياست‌هاي فعالانه مديريت رشد در مقابل وضعيت منفعلانه فعلي دفاع كرد و گرنه مثل خيلي جاهاي ديگر پس از فاجعه متوجه قضيه خواهيم شد. ولي اين را هم فراموش نكنيد كه شام و ناهار مجاني وجود ندارد.

December 21, 2005

رانت‌جويي در اين حد؟

تشكل‌هاي صنفي در همه جاي دنيا يك كاركرد بزرگ دارند و آن هم رانت‌جويي از طريق فشار به دولت براي پايين نگه داشتن قيمت مواد اوليه، پرداخت يارانه و بستن مرزها يا محدود كردن رقابت است. اين موضوعي بسيار شناخته شده در ادبيات انتخاب عمومي است. ولي در ايران اين رانت‌جويي با نوعي زياده‌خواهي و غلونمايي مضاعف همراه است به گونه‌اي كه انگار اگر خواسته‌هاي رانت‌جويان تامين نشود كشور با يك بحران بزرگ مواجه مي‌شود. اين صحبت‌ها را كه ديدم نتوانستم جلوي خودم را بگيرم و چيزي ننويسم:

مهندس مجتبي بيگدلي ـ عضو هيات مديره انجمن انبوه‌سازان مسكن و ساختمان : « با خارج شدن سيمان از سبد حمايتي دولت، قيمت تمام شده واحدهاي مسكوني در كشور 35 تا 40 درصد افزايش مي‌يابد.»

خوشبختانه هم مشاور شركت‌هاي بزرگ سرمايه‌گذاري مسكن و هم بزرگ‌ترين هولدينگ سيمان كشور بوده‌ام و از ساختار اقتصادي هر دو صنعت به خوبي اطلاع دارم. سهم سيمان و آجر روي هم در قيمت تمام شده مسكن چيزي بين 8 تا 15 درصد است. توجه كنيد كه در قيمت تمام شده مسكن علاوه بر سيمان و آجر عوامل مهم ديگري مثل زمين - كه در شهرهاي بزرگ يك رقم خيلي عمده است-، فولاد، تاسيسات برقي و مكانيكي، دستمزد نيروي انساني ماهر و غيرماهر، تزيينات و تجهيزات داخلي و خارجي و البته هزينه سرمايه (بهره وام) هم حضور دارند. ضمنا قيمت سيمان الان در كشور حدود 40 تا 50 دلار براي هر تن است كه تنها اندكي از قيمت فروش كشورهايي مثل هند پايين‌تر است. لذا قيمت نمي‌تواند افزايش خيلي شديدي داشته باشد چرا كه باعث مي‌شود تا واردات صورت گيرد. حالا من مانده‌ام كه چطور آزادسازي سيمان يك دفعه قيمت تمام شده پروژه‌هاي ساختماني را سي تا چهل درصد بالا مي‌برد؟

ضمنا همين آقا شكايت مي‌كند كه به واسطه حضور دلالان قيمت سيمان در بازار آزاد به تني صد دلار مي‌رسد. دوستمان ظاهرا متوجه نيستند كه در صورت آزادسازي دلالان و واسطه‌ها هم ناپديد مي‌شوند و احتمالا قيمت تعادلي نهايي كم‌تر از قيمتي خواهد بود كه الان دست مصرف‌كننده مي‌رسد.

ضريب جيني(Gini)

احتمالا در بحث‌هاي مربوط به عدالت اجتماعي و توزيع ثروت اسم ضريب جيني را شنيده‌ايد. ضريب جيني عددي است بين صفر و يك (يا صفر و صد درصد) كه در آن صفر به معني توزيع كاملا برابر درآمد يا ثروت و يك به معناي نابرابري مطلق در توزيع است. دقت كنيد كه ضريب جيني فقط از برابري عددي صحبت مي‌كند و ربطي به عدالت به معناي فلسفي آن ندارد. شكل زير تصويري از اين مفهوم را ارائه مي‌كند.

خط چهل و پنج درجه مقدار تجمعی ثروت در شرايط توزيع كاملا برابر را نشان می‌دهد. در اين شرايط مثلا سی درصد اول جمعيت كشور سی درصد ثروت جامعه را خواهند داشت و پنجاه درصد بعدی پنجاه درصد را و الخ. در مقابل منحنی لورنتس نشان‌گر توزيع واقعی ثروت در يك جامعه است. طبيعی است كه اين منحنی از خط قبلی فاصله داشته باشد. منحنی نشان می‌دهد كه اگر افراد را بر حسب ثروت‌شان مرتب كنيم بيست درصد پايين مثلا ممكن است ده درصد ثروت را داشته باشند و پنجاه درصد اول سی درصد و الخ. توی شكل فرضی بالا ده درصد آخر حدود سی درصد كل ثروت جامعه را در اختيار دارند.

ضريب جيني در واقع نسبت تفاوت مساحت زير خط چهل و پنج درجه و زير منحني لورنتس (ناحيه زرد) به كل مساحت مثلت را اندازه‌ مي‌گيرد. اگر به اول صحبت برگرديم در شرايط توزيع كاملا برابر ثروت منحني توزيع درست روي خط چهل و پنج درجه مي‌افتد و لذا اختلاف مساحت صفر مي‌شود. حال اگر توزيع نابرابرتر شود منحني لورنتس در دهك‌هاي پايين به محور افقي نزديك تر مي‌شود و از خط فاصله مي‌گيرد و لذا ضريب جيني بزرگ‌تر مي‌شود. در يك حالت حدي كه فقط يك نفر همه ثروت را در اختيار داشته باشد منحني لورنتس روي محورهاي مختصات مي‌افتد (99.99 درصد جامعه صفر درصد ثروت را دارند) و لذا ضريب جيني يك مي‌شود.

تا جايي كه من مي‌دانم ضريب جيني براي ايران حدود 45 درصد است كه ظاهرا در سال‌هاي گذشته تغيير چنداني نكرده است. البته من تا به حال منبع رسمي براي اين عدد نديده‌ام اين معني‌اش اين نيست كه لزوما چنين منبعي وجود ندارد فقط من نديده‌ام. دقت كنيد كه محاسبه ضريب جيني كار نسبتا پيچيده‌اي است و نياز به تخمين‌هاي آماري دارد و لذا ممكن است اعداد متفاوتي براي آن اعلام شود. ضمن اين‌كه داده‌هاي خام آن يعني ثروت خانوارها كه از نمونه‌گيري به دست مي‌آيد معمولا با خطاي نسبتا بزرگي همراه است چون مردم دارايي خود را درست اعلام نمي‌كنند.

در بين كشورهاي دنيا كشورهاي اسكانديناوي معمولا به پايين بودن ضريب جيني معروفند و اين رقم‌ براي آن‌ها زير بيست درصد است. در مقابل كشورهاي آمريكاي لاتين و آفريقا كه يك اقليت فوق العاده ثروت‌مند و قشر كثيري از فقرا را دارند ضريب جيني‌هاي بالاتر از شصت درصد دارند. وضع ايران چيزي بين اين دو سر طيف و نزديك به آمريكا و هند است.

December 20, 2005

ارزان‌فروشي ممنوع!

اين مدلي‌اش را ديگر نديده بوديم:

سيدمرتضي حسيني ـ مديركل نظارت بر شركت‌هاي حمل و نقل هوايي و امور فرودگاهي ـ در گفت‌وگو با خبرنگار حمل و نقل ايسنا : «با ايرلاين‌هايي كه بليت‌هاي خود را كمتر از نرخ مصوب بفروشند، برخورد خواهد شد.»

همه جاي دنيا دولت‌ها تلاش مي‌كنند كه با تشويق هر چه بيشتر رقابت و كاهش قيمت رفاه مصرف‌كننده را بالا ببرند اين‌جا دولت ما شركت‌هاي بهره‌ورتر كه قادرند قيمت فروششان را پايين بياورند را تهديد مي‌كند.

اين البته در كشوري كه وزارت ارتباطات دولت اصلاحاتش خط تلفن‌هاي ارائه‌دهنده‌هاي خدمات تلفن اينترنتي را قطع مي‌كرد تا از ورشكست شدن شركت مخابرات دولتي كه قادر به رقابت با عرضه‌كنندگان كوچك و كارآمدتر نبود جلوگيري كند خيلي عجيب نيست.

December 19, 2005

تاملاتي در باب سهام عدالت

1) سهام عدالت قرار است به اقشار محروم داده شود. چنين سهامي قاعدتا بيش از 20 درصد سود در سال نخواهد داشت چرا كه سود بيش از اين رقم در صورت حضور فعال در بازار بورس و استفاده از شكاف‌هاي اطلاعاتي بازار ممكن است. فرض كنيد اين سهام بخواهد اندكي به درآمد خانواده‌هاي دارنده آن اضافه كند. توجه كنيد كه سهام‌داران قرار است قيمت سهام را نيز از محل سود آن پرداخت كنند. پس رقم سود ماهيانه 80 هزارتومان انتظار خيلي بالايي نخواهد بود. قيمت سهامي كه بخواهد ماهيانه 80 هزار تومان سود توليد كند بايد چيزي حدود پنج ميليون تومان يا 5500 دلار باشد. فرض كنيد 20 ميليون نفر (25% جمعيت) در كشور مشمول دريافت چنين سهامي باشند پس بايد حداقل پنج ميليون خانواده از اين نوع سهام دريافت كنند. ارزش كل سهامي كه به اين ترتيب بايد واگذار شود برابر 27.5 ميليارد دلار است. فراموش نكنيد كه ارزش تمام سهام سازمان گسترش و نوسازي صنايع ايران كه يكي از بزرگ‌ترين‌ها است و سهام شركت‌هاي بزرگ خودروسازي و كشتي‌سازي و غيره را در اختيار دارد تنها سه تا چهار ميليارد دلار است. ضمنا ارزش كل بازار سهام تهران بيش از شصت ميليارد دلار نبوده كه آن هم پس از افت قيمت بايد به زير پنجاه ميليارد دلار رسيده باشد. اين را هم داشته باشيد كه امسال قرار بوده كلا 500 ميليون دلار سهام دولتي واگذار شود كه كم‌تر از 35 درصد آن محقق شده است. از مشكلات اجرايي اين برنامه كه بگذريم من برايم سوال‌ است كه دولت مهرپرور اين همه سهام را از كجا مي‌خواهد بياورد و بين مردم توزيع كند.

2) دريافت‌كنندگان قرار است قيمت سهام را از محل سود آن پرداخت كنند. دولتيان اين روش را وام قرض‌الحسنه ناميده‌اند. به نظرم اين نام‌گزاري كاملا دقيق است براي اين‌كه همان طوري كه در دنيايي كه در آن تورم هست و پول نيز ارزش زماني دارد وام قرض‌الحسنه چيزي جز انتقال مقدار مشخصي پول بي‌دردسر به وام‌گيرنده نيست انتقال سهامي كه سهام‌دار قيمت آن‌را از محل سودش مي‌دهد در واقع يعني تصاحب مجاني اين سهام. حالا با اين اسم‌گزاري بامزه قضيه را موجه‌تر جلوه مي‌دهند. تنها جايي كه من در دنيا ديده‌ام سهامي را به كسي مي‌دهند و بعد پولش را از محل سود پس مي‌گيرند وقتي است كه بخشي از سهام شركت‌هاي درمانده را به يك تيم مديريتي قوي مي‌دهند تا آن‌ها تشويق شوند به كار شركت رونق بخشند و آن‌را زنده كنند. اين كار در واقع پيش‌پرداخت دستمزد مديريتي اين تيم است. شما جاي ديگري چنين چيزي ديده‌ايد؟

3) يك نفر گفته كه با توزيع اين سهام بسياري از مشكلات اقتصادي كشور حل مي‌شود. دوستان البته هنوز تنشان گرم است و مي‌توانند از اين حرف‌ها بزنند ولي من دارم فكر مي‌كنم كه اگر دولت واقعا صاحب اين همه سهام بود كه توزيع آن بتواند زندگي مردم را دگرگون كند چرا اجازه ندهيم دولت آن‌ها را اداره كند و درآمدش را بين مردم - حداقل بين اقشار آسيب‌پذير- تقسيم كند؟ پس الان اين درآمد كجا است؟ نكند فكر مي‌كنند كه پس از توزيع سهام بين انبوهي از مردم قرار است كيفيت اداره اين شركت‌ها افزايش يابد و اين سود رويايي از آن پس توليد شود؟

پ.ت: الان ديدم وزير رفاه مصاحبه كرده و رقم دقيق را اعلام كرده است. قرار است هشت ميليون نفر از اين سهام دريافت كنند (من گفته بودم پنج ميليون) و به هر نفر هم دو ميليون تومان سهام داده شود. در اين صورت ارزش كل سهام مي‌شود چيزي حدود 17 ميليارد دلار. حالا سوال جديد هم برام پيش اومد. با سود دو ميليون تومان سهام چي كار مي‌شه كرد؟ در بهترين حالت مي‌شه ماهيانه سي و پنج هزار تومان كه تازه بايد تا سال‌ها پولش را هم از همين محل بدن. تازه همين‌ اين‌ها در شرايط خوش‌بينانه سود بيست درصدي است.

December 18, 2005

من و كمونيست كارگري

فرض كنيد بخواهند با اسم شما نامه به اين و آن بفرستند و فرض كنيد كه بخواهند يك جوري با اين‌كار يك دردسرهايي هم براي شما درست كنند. تا اين‌جايش خيلي عيب ندارد چون بلاخره آدم بيكار زياد پيدا مي‌شود ولي قسمت بامزه‌اش اين‌جا است كه با ايميل من بيانيه حزب كمونيست كارگري را براي ملت بفرستند. آخر داداشم فكر نكردي كه اخوي‌تان با چپ‌ها حتي اگر رفقاي نزديك و مورد احترامش باشند اختلافات عميق فكري دارد و به ذهنت نرسيد كه اگر توي اين مملكت قرار باشد فقط يك نفر سرسختانه با حاكميت كمونيست كارگري‌ مخالف باشد احتمالا آن يك نفر خود اين حقير خواهد بود. لطفا دفعه بعد اول نوشته‌هاي من را بخوانيد و بعد از اين شيرين‌كاري‌ها بكنيد. ضمنا دوست و آشنا بدانند كه من غير از موسيقي چيزي ديگري براي دوستانم نمي‌فرستم. اگر نوشته سياسي به اسم من دريافت كرديد حتم داشته باشيد كه مال من نيست

شيرين سخني كه در تلخي سياست گم شد

اين مطلبي است كه براي صفحه ويژه‌اي كه به همت داريوش عزيز و بقيه دوستان براي شصتمين سالگرد تولد دكتر سروش راه‌اندازي شده است نوشتم.

«سروش شخصيتي چند وجهي است. از يك سو معلمي خوش‌ سخن براي انتقال پاره‌اي از مفاهيم فلسفه علم و فلسفه تحليلي به ايران بود، در وجهي ديگر پژوهشگر و نظريه‌پردازي پركار در حوزه مطالعات ديني و در وجه سومش روشنفكري مسوول كه به قول خودش روزي براي بازگشايي دانشگاه‌ها تلاش مي‌كند و روزي ديگر از لزوم داشتن تئوري براي اصلاحات سخن مي‌گويد. . اين‌ها بخشي از ماجراي سروش است كه شهرت اصلي‌اش مديون آن است و قصد من هم نوشتن در اين باب نيست. ...»

ادامه مطلب

December 17, 2005

اقتصاد خواندن در خارج

تقريبا يك ترم درسم تمام شد. هر چند وزن درس‌هاي رياضي توي اين ترم بيشتر بود ولي با مجموعه اطلاعاتي كه از درس‌هاي بعدي دارم و سمينارهايي كه شركت كردم و الخ مي‌توانم حدس بزنم كه روند فعلي كمابيش ادامه خواهد داشت. وقتي وضعيتم را مرور مي‌كنم متوجه خلاءهايي مي‌شوم كه اين دوره برايم تامين نخواهد كرد. اين جور خلاءها احتمالا در رشته‌هاي مهندسي و علوم پايه جدي نيست ولي حدس مي‌زنم كه براي برخي رشته‌هاي ديگر علوم انساني مثل جامعه‌شناسي هم تا اندازه‌اي صادق باشد. هر چند كه احتمالا هيچ كدام به شدت اقتصاد اين مشكل را نخواهند داشت.

برداشت من از محتواي درس‌ها در دوره‌هاي دكتراي اقتصاد اين است كه چون اصولا يك دوره پيشرفته به حساب مي‌آيد بيش از آن كه بر مفاهيم كيفي و حتي ابزارهاي رياضي تاكيد كند بر دقت نظري رياضي تاكيد دارد. به قول يكي از اساتيدمان هدف درس‌هاي دو سال اول دوره دكترا اين است كه دانشجو را قادر سازد كه به زبان رايج در نوشته‌هاي علمي اقتصاد - در واقع همان رياضيات - مسلط شده و قادر باشد به اين زبان چيز بخواند و بنويسد. بعد از يك ترم اقتصاد خرد خواندن اين جمله مشهور بچه‌هاي ايراني كه به جاي دكتراي اقتصاد دكتراي رياضي محض مي‌گيريم كاملا برايم ثابت شد. در اين چهار ماه شايد بيش از هشتاد درصد وقت من صرف اثبات پيوستگي تابع و خوش رفتاري فضا و وجود جواب و چيزهايي از اين دست شد.

حالا نكته مهم اين است كه وقتي آمار ورودي‌هاي 5 ساله موسسه‌مان را مرور مي‌كنم تعداد انگشت‌شماري دانشجوي مشابه خودم يعني با پس زمينه تحصيلي غيرمرتبط با اقتصاد مي‌بينم. در نتيجه چنين برنامه‌اي براي اكثريت ورودي‌هاي دوره‌هاي دكترا - حداقل در اين‌جا- بهينه است. چرا كه به قول خودشان شش سال تمام درس هاي مفهومي در مورد حوزه‌هاي مختلف اقتصاد خوانده‌اند و حالا دنبال تقويت دانش رياضي‌شان هستند در حالي‌كه وضعيت من كاملا برعكس است يعني من آمده‌ام اين‌جا كه هرچه بيشتر ديد اقتصادي پيدا كنم و دركم را از مفاهيم ارتقاء بدهم. اين چيزي است كه بقيه تقريبا نيازي به آن ندارند. در نتيجه في‌المثل استاد خرد حتي چند دقيقه هم براي توضيح دادن مفاهيمي مثل بهينه پارتو يا رفتار هزينه درازمدت يا حتي تعادل صرف نمي‌كند چرا كه درست همان قدر كه مفهوم مشتق براي دانشجويان مهندسي بديهي است اين مفاهيم هم براي بقيه دانشجويان درس كاملا روشن و جاافتاده است.

با اين ترتيب من به نظرم مي‌رسد كه بگويم اين توصيه خيلي بدي نيست كه بچه‌هايي كه مي‌خواهند بعدا برگردند ايران و اقتصاددان شوند اول يك فوق اقتصاد توي شريف بخوانند و بعد عازم خارج شوند. اين كار چند حسن دارد. اول اين‌كه به اين ترتيب تسلط بر مفاهيم مرتبط با دنياي بيرون خيلي بيشتر مي‌شود و ثانيا با رفتار متغيرهاي اقتصاد ايران آشنا مي‌شوند. علاوه بر آن حسي از مسايل بازار كار و سطح عمومي ساير اقتصاددان‌ها و انتظارات جامعه علمي و دستگاه سياست‌گزاري پيدا مي‌كنند. اين جا چنين فرصتي وجود ندارد. من مثلا بعيد مي‌دانم ديگر هيچ وقت فرصت شود تا درسي مثل معرفت‌شناسي اقتصاد كه با غني‌نژاد داشتم اين‌جا تكرار شود. حتي اگر امكان فوق ليسانس خواندن هم نباشد شايد گرفتن چندتا درس خوب خيلي لازم و مفيد باشد.

چون خودم اين كار را نكرده‌ام اين خلاء به صورت واضحي برايم جلوه مي‌كند.براي جبران خلاء از يك طرف بايد كتاب‌هاي سطح ميانه را بخوانم كه با شرح و بسط بيشتري راجع به مفاهيم حرف مي‌زنند و جبران‌كننده كمبود اين بحث‌ها در كلاس است و هم سعي كنم دانش عمومي‌ام را از علم اقتصاد و مباحث تاريخي و فلسفي آن بيشتر كنم، هم مقاله‌هاي مطرح علم را بخوانم و هم بخشي از وقتم را صرف اقتصاد كشورهاي در حال گذر و مشخصا ايران بكنم. با اين برنامه درسي عملا وقت انجام اين همه كار نيست. چند بار با جمشيد استاد راهنمايم راجع به اين موضوع صحبت كردم. آخرين بارش ديروز بود كه كمي آرامم كرد و گفت كه برنامه آموزش اقتصاد را در يك دوره حداقل ده ساله بايد ببينم. دو سال درس فقط براي آموختن تكنيك‌ها، سه سال تز براي مقاله خواندن و پنج سال تجربه تدريس براي تسلط عميق بر مفاهيم. از اين ده سال فقط چند ماهش طي شده است.

December 16, 2005

یهودی ها در دویچ لند

آقا من جای آلمانی ها بودم پیشنهاد احمدی نژاد را با دل و جان قبول می کردم. تصورش را بکنید. کلی از برنده های جایزه نوبل اقتصاد هر چند ملیت آمریکایی دارند ولی یک پایشان توی دانشگاه های اسراییلی است. بین بیست دانشگاه اول اقتصاد جهان دو دانشگاه اسراییلی هست. بزرگ ترین مرکز تحقیقات میکروسافت خارج از آمریکا توی اسراییل است و الخ. امروز ایده ام را به یکی از دوستان آلمانی ام گفتم و دیدم شدیدا موافق است - هر چند بخشي از حرفش نژادپرستانه بود-. گفت "آلمان شرقی زمین خالی زیاد دارد و من کاملا ترجیح می دهم این آلمان شرقی های بی خاصیت را بیرون کنیم و یک سری یهودی باهوش و پرکار را وارد کنیم. تازه آن وقت آلمان مرکز خدمات مالی جهان می شود."

این نکته هم شاید برایتان جالب باشد. یکی از دوستان انگلیسی ام می گفت اسراییل با ترور شکل گرفته است. گفتم چطور؟ گفت یهودی ها بعد از جنگ ماشین ترور و بمب گذاری علیه انگلیس را راه انداختند و انگلیسی ها را مجبور کردند فلسطین را به آن ها بدهند. شاید این گزاره همه ماجرا نباشد ولی احتمالا بخشی از آن است.

حالا از شوخی گذشته و اگر از خطای دیپلماتیک احمدی نژاد در انکار هولوکاست صرف نظر کنیم، خود پیشنهادش حداقل به عنوان بحث نظری قابل تامل است. می گوید اروپایی ها یهودی ها را قتل عام کردند و خودشان هم جبران کنند. واقعا این پیشنهاد به لحاظ منطقی چه اشکالی دارد؟

پ.ت: همين الان ديدم مصاحبه مصطفي پورمحمدي تيتر يك سي‌ان‌ان شده. گفته حرف‌هاي احمدي‌نژاد بد فهم شده است.

December 15, 2005

برادر برزيلي من

آخرشه. دوست اين رفيق برزيلي فكر كرده ما دو تا برادريم. رفته يه كاميونيتي تو اوركات درست كرده و عكس دوستش و من را گذاشته توش و يه چيز‌هايي به پرتقالي نوشته. من كه خيلي سر در نمي‌آرم. ببينيد شما مي‌فهميد قضيه چيه؟ البته خداييش يك كم به هم شبيهيم.

مدرس، مرد بزرگ

من داستان‌هاي شگفت‌انگيز از مدرس زياد خوانده ام. اين هم يكي‌اش به نقل از وب‌نوشت

«یک بار لایحه ای در مورد اخذ مالیات از مسکرات در دوره ششم مجلس شورای ملی مطرح شده بود؛ مرحوم حاج آقا شیرازی در مخالفت با اصل لایحه پشت تریبون رفت و گفت: اصولا مسکرات در شرع اسلام حرام است و اخذ مالیات از آن تجویز خرید و فروش آن است. بنابراین من نمی توانم با چنین قانونی موافقت نمایم. شهید مدرس پشت تریبون می رود و در پاسخ می گوید: « مؤمن! میرزا حسین خان سپهسالار دو ساختمان چسبیده به هم ساخته، یکی این مجلس و یکی هم مسجد و مدرسه که در کنار ساختمان مجلس می باشد. شما اشتباه آمده اید به اینجا، باید به ساختمان بغلی بروید. در مسجد روضه خوانده می شود و این حرفها را باید در مسجد زد. در اینجا که مجلس است قانون گذاری می شود. مردی که عرق زهر مار می کند و شبانه می آید، عربده می کشد و پشت دیوار خانه من استفراغ می کند چرا من که عرق نمی خورم مالیات او را بدهم؟ بگذار تا چشمش کور شود، خودش بخورد و خودش هم مالیات بدهد تا بیایند و کثافتش را از پشت دیوار خانه من پاک کنند.»

مدرس مفهوم اثرات جانبي منفي (Negative Externaility) را عميقا مي‌فهميده است.

ممنون از نيما به خاطر معرفي لينك

وبلاگستان را تا چه حد می توان جدی گرفت؟

حباب بودن وبلاگستان یکی از تحلیل هایی است که به نظر می رسد قدرت توضیح دادن بخشی از دلایل رخوت را دارد. درست مثل سهامی که خریدارانش تصور می کنند آینده خوبی دارد و دارایی امروزشان را در آن می ریزند وبلاگ نویس هم ممکن است فکر کنند که دارد کار مهمی می کند و لذا بخش عمده وقت و انرژی اش را در پای آن بریزد و بعد بفهمد که این طور نبوده است. رخوتی که من ازش صحبت کردم و می کنم بیشتر رخوتی از این جنس است. رخوت در بین آن هایی که وبلاگ را بیش از حد ظرفیتش جدی گرفته بودند و شاید اشتباه نویسنده و خواننده در همین زیاد جدی گرفتن ماجرا است و گرنه کسی که برای دلش می نویسد رخوت و نشاط برایش شخصی تر از این است که بشود نشانه ای از آن به دست داد.

به نظر من دلایلی وجود دارد که باعث می شود نتوان پدیده وبلاگ را از حدی مشخص بیشتر جدی گرفت. هر چند ممکن است کسانی که کسب و کارشان این است بخواهند بر این طبل بکوبند ولی من فکر می کنم ما اتفاقا باید مدتی بر همین محدودیت ها پافشاری کنیم تا جلوی رخوتی دیگر - رخوت در محدوده تعریف من - را بگیریم. فکر کنم آن قدر در باب تاثیرات وبلاگ گفته شده که کمی از محدودیت ها گفتن - ولو بزرگ نمایی شده- به تعدیل این فضا کمک می کند.

چرا نباید وبلاگ را خیلی جدی گرفت؟

1) وبلاگ نویسی عمدتا امری حرفه ای نیست و مشوق های آن برای نویسنده - معروفیت، بیان نگفته ها، یادگیری، الخ- معمولا محدودتر و کم دوام تر از مشوق اصلی یک کار حرفه ای یعنی پول است. پول را دست کم نگیرید. پول یعنی امکانی که دیگران در عوض فایده ای که از کار شما می برند برایتان فراهم می کنند تا فایده ببرید. وقتی کار حرفه ای نباشد نباید انتظار داشت که محتوایش هم به اندازه یک کار حرفه ای غنی باشد. به نظرم امین عنکبوت بسیار هوشمندانه گفته بود که تا مکانیسمی شبیه به همین پول در وبلاگستان شکل نگیرد سطح کیفی مطالب تولید شده از حدی فراتر نخواهد رفت.

2) حجم نوشته وبلاگی محدود است. هر قدر هم که نویسنده حرفه ای باشد باز گفتن امر جدی در قالب وبلاگ دشوار است. بی تعارف باید گفت بخشی از نوشته های بلند وبلاگی فقط دیده می شوند چون نویسنده معروفی دارند و کم تر کسی با آن ها درگیر می شود. مهدی عزیز بگذار جسارت کنم و بگویم که شما یک مثال هستید. بنده که از علاقه مندان سفت و سخت هستم گاه حوصله نمی کنم همه نوشته را با تمرکز بخوانم چه برسد به غریبه ها و گذری ها.

3) وبلاگ مکانیسمی برای تضمین کیفیت ندارد. یک روزنامه یا مجله معتبر این تضمین را به خواننده می دهد که با سطح نسبتا یک نواختی از کیفیت رو به رو است ولی محتوای وبلاگ بسته به حال و روز نویسنده اش به شدت متغیر است و نکته این جا است که این کیفیت محتوی به هیچ رو قابل درک به صورت پیشینی (a priori) نیست. وبلاگ را باید باز کنی و بخوانی تا ببینی چه خبر است و این یعنی تلف شدن وقت خواننده. خواننده جدی که وقت کم دارد بعد از مدتی این ریسک را نمی کند مگر این که ارزش احتمالی محتوای وبلاگ خیلی بالا باشد.

4) وبلاگ معمولا مسوولیت حقوقی برای نویسنده اش ندارد لذا محتوای اطلاعاتی اش لزوما خیلی قابل اعتماد نیست. این را برای دوستانی می گویم که فکر می کنند با بودن وبلاگ ها مرزهای اطلاع رسانی و سانسور شکسته شده است. ابطحی هم اگر در وبلاگش خبری می دهد و منشاء اثری می شود از بابت شخصیتش است. وبلاگ هم که نباشد با سایت امروز و بی بی سی مصاحبه می کند و حرف هایش جدی گرفته می شود.

5) وبلاگ در پای رایانه خوانده می شود. جایی که تمرکز فکری نیست. بیشتر سرگرمی است و هیاهو و عجله. لذا معمولا - طبعا استثنا دارد- تامل در باب نوشته های وبلاگی هم به همین نسبت کم تر از یک گفتگوی شفاهی یا خواندن متن چاپی در خلوت کتابخانه است. خود من خیلی بیشتر مشتاقم سفرنامه های سعید حنایی کاشانی و ماجرای ماهواره را بخوانم تا بحث های فلسفی اش را.

6) وبلاگستان تمرکز موضوعی ندارد. از این باب شاید برای آگاهی عمومی مفید باشد ولی همان قدر که کشاندن بحث های جدی فلسفی به صفحه اندیشه روزنامه ها معمولا امری تزینی است انتظار تولید نتایج جدی از چنین فضای رنگارنگی هم باید تعدیل شود.

7) زبان وبلاگی محکوم است به ساده بودن و قابل فهم بودن برای مخاطب عام. این گونه نوشتن البته خود هنری بزرگ است و به خودی خود ضعف نیست. ولی زبان ساده هم ظرفیت مشخصی برای بحث عمیق دارد. زبان حرفه ای وسیله ای گریز ناپذیر برای یک گفت و گوی علمی فشرده و بهره ور است. چیزی که امکان تحققش در وبلاگ خیلی فراهم نیست.

8) و دست آخر این که وبلاگ نویسی مثل روزنامه فروشی در کنار دریا است. هر لحظه ممکن است بادی بیاید و کل بساط دل و دماغ نویسنده را تا مدتی بر هم بریزد. من یکی روی چنین ستونی خانه ای بنا نمی کنم.

با وجود همه این ها فراگیر شدن وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی البته مزایای خاص خودش را دارد. از جمله این که آدم های متعلق به یک فرهنگ شفاهی را مجبور می کند قلم دست بگیرند و بنویسند. این قدم بزرگی است ولی روی دیگر این سکه آن است که آن چیزی که ما می نویسیم و به دیگران عرضه می کنیم عمدتا چیزی در حد دفترچه خاطرات شخصی است. بعید می دانم جامعه ای با خواندن دفتر خاطرات شخصی اعضایش از یک حدی بیشتر رشد کند. خصوصا جامعه ای که اصولا وقت محدودی برای خواندن اختصاص می دهد.

December 14, 2005

معلم ديني ما

در دوره راهنمايي معلم ديني داشتيم كه انسان متين و آرامي بود و به نسبت تيپ رايج‌ معلم‌هاي ديني و پرورشي به لحاظ سني جاافتاده‌تر. در طبقه‌بندي‌هاي عاميانه آن سال‌ها و در فضاي شهرستان اصطلاحا مي‌گفتيم اين آدم بيشتر مومن يا مذهبي است تا حزب‌اللهي. حزب‌اللهي را هم در مورد معلم‌هايي به كار مي‌برديم كه معمولا جوان‌هاي جبهه رفته‌اي بودند كه بيش از علايق مذهبي تمايلات سياسي يا انقلابي داشتند و مثلا مسوليت برگزاري مراسم‌هاي رسمي و مواردي نظير آن را برعهده مي‌گرفتند. بگذريم كه بخشي از اصطلاح طلبان بعدي از همين تيپ‌هاي حزب‌اللهي آن موقع تشكيل شدند.

اين را هم بد نيست بگويم كه حالا تصادف بوده يا هر چيز ديگري من اصولا خاطره بدي از اين تيپ معلم دینی های گروه دوم ندارم. اتفاقا معلم‌هاي ديني و پرورشي براي من جزو محبوب‌ترين‌ها بودند چرا كه بر خلاف بقيه معلم‌ها كه به خاطر گرفتاري زندگي و سن بالاتر معمولا بد خلق و فسيل‌شده بودند اين‌ها جوان‌هاي خوش اخلاق و سرزنده‌اي بودند كه برايمان فيلم پخش مي‌كردند و اردو مي‌بردند و خاطره مي‌گفتند. من يكي هميشه پايه بودم كه برايمان از خاطره جبهه و كردستان بگويند. يكيشان بود كه اسمش آقاي علي‌پور (بچه‌هاي اروميه كسي ازش خبر داره؟) بود و با هم دوست شديم و اين دوستي تا سال‌ها بعدش ادامه يافت. اين آدم ريش بزي - كه من را ياد شهيد حبيب غني‌پور مي‌انداخت و هميشه فكر مي‌كردم روزي شهيد مي‌شود- برايم در آن سن و سال كوچك هميشه منبع الهام معنوي بود. ياد نوشته كوروش افتادم كه چقدر خوب گفته بود راجع به جفايي كه اين جوانك‌هاي بسيجي چاق و گرد در حق جبهه‌ رفته‌هاي لاغر و ريش بلند آن موقع كردند. راستي حدس مي‌زنم تضاد بين دانش‌آموزان و معلم‌هاي پرورشي در مدرسه‌هاي دخترانه خيلي بيشتر از پسرانه‌ها بوده است.

حاشيه رفتم. بگذريم. اين معلم ديني ما ضمن احترام به مرحوم شريعتي منتقد شديد وي هم بود و اين براي من كه در آن دوره طرفدار دوآتشه شريعتي بودم موضوعي خوشايند نبود. ولي اين همه ماجرا نبود. ماجراي اصلي از روزي شروع شد كه بعد از امتحانات ثلث سوم من و عده‌اي از بچه‌ها داشتيم در مورد حدود و صغور حرمت و جواز موسيقي و چيزهايي مثل آن بحث مي‌كرديم. براي حل موضوع پيش معلم ديني رفتيم و با كمال تعجب شنيديم كه مي‌گويد اصولا گوش دادن به هر نوع موسيقي حرام است. عكس آيت‌الله خميني را كه بر ديوار دفتر مدرسه بود نشان داديم و گفتيم امام تازگي‌ها فتواي جواز موسيقي را صادر كرده‌اند. گفت من با بودن اين عكس در دفتر مدرسه هم مخالفم چون كار حرامي است. جل‌الخالق. خلاصه دهان ما از تعجب باز ماند وقتي كه سر صحبت معلم عزيز باز شد و فهميديم كه حتي سرود‌هاي راديو را هم حرام مي‌داند. ضمنا بعدها براي ما كاغذهايي آورد كه در آن احاديثي مبتني بر حرمت ابدي شطرنج نوشته شده بود.

براي ما كه در فضاي آن موقع چيز زيادي از تفاوت گروه‌هاي مذهبي و سياسي نزديك به حكومت نمي‌دانستيم و همه را با يك برچسب ساده‌كننده حزب‌اللهي يا مذهبي خلاص مي‌كرديم خيلي عجيب بود كه ببينيم كسي هست كه ضمن اين كه شديدا مذهبي است و معلم ديني هم هست ولي حرف‌هاي امام را قبول ندارد و سرود‌هاي صدا و سيماي جمهوري اسلامي را حرام مي‌داند. ماجرا گذشت و معلم ديني با ما صميمي‌تر شد. تا اين‌كه روزي همين معلم داشت از يكي از اين كلاس‌هاي آموزش ضمن خدمت يا چيزي شبيه به اين كه هر از چندي براي معلم‌ها برگزار مي‌شد بر مي‌گشت و من را هم در خيابان سوار كرد. شروع كرد به انتقاد كردن از يكي از كلاس‌هايشان كه ظاهرا راجع به ولايت فقيه بوده. من پيش خودم فكر كردم حتما استاد درس به اندازه كافي از ولايت فقيه دفاع نكرده و ايشان دلخور است ولي در واقع اشتباه مي‌كردم. داشت برايم توضيح مي‌داد كه سر كلاس بلند شده و كلي نقد به نظريه ولايت فقيه وارد كرده است. اين را ديگر هيچ جوري نمي‌توانستم هضم كنم. معلم ديني كه سر كلاس رسمي آموزش و پرورش، ولايت فقيه را نقد كند - آن هم در سال‌هاي آخر دهه شصت- برايم پاراداكس بزرگي بود و نمي‌فهميدم چطور بايد تحليلش كرد.

رابطه ما و معلم ديني بعدها رو به زوال گذاشت و ازش خبري نداشتم تا اين‌كه روزي به تصادف در جايي صحبت او شد و يكي كه ماجرا را مي‌دانست گفت مگر نمي‌داني او يكي از اعضاي مشهور ... در اين شهر است. گفتم ... يعني چه؟ گفت يعني كساني كه معتقدند وقتي خانمي مي‌خواهد به زنگ در جواب بدهد بايد انگشت كوچكش را توي دهانش بگذارد تا نامحرم صدايش را واضح نشنود. اين جمله هميشه توي ذهن من ماند. نه به خاطر معلم ديني بلكه به خاطر اين‌كه برايم جالب بود كه مردم ايران وقتي مي‌خواهند يك جريان مهم مذهبي را معرفي كنند از چه نوع تحليل‌هايي استفاده مي‌كنند.

فكر مي‌كنيد به جاي سه نقطه بايد چه گذاشت؟ و چه ربطي به شايعات و حرف‌هاي رسانه‌اي اين روزها دارد؟

December 13, 2005

خاکستر رخوت در وبلاگستان

بر خلاف هیاهوی رسانه ای به نظر می رسد وبلاگستان ایرانی دارد وارد دوره رخوت بزرگی می شود که شاید نویددهنده آغازی بر یک پایان باشد. در همین دو سه هفته قبل چند وبلاگ نویس معروف خداحافظی کردند. علی معظمی، امین عنکبوت، پانته آ غربستان، پانته آ گلخانه و خانم حنا.

علاوه بر آن حلقه دبش که پارسال با شور و هیجان راه افتاد تقریبا رو به خاموشی است. همین اتفاق در حلقه ملکوت هم کمابیش افتاده است. داریوش، مهدی سیبستان و عباس معروفی که جز پرکارها و پرخواننده ها بودند مدت ها است که دیگر با شور و هیجان قبلی نمی نویسند. حلقه هنوز هم اگر علی اصغر سیدآبادی ننویسد وضعیتی بهتر از دبش ندارد.

صنم خورشید خانم انگار جز لینک دادن به این و آن و نوشتن از اوضاع دانشگاه دیگر چیز خاصی برای نوشتن ندارد و از آن نوشته های خواندنی شهرشلوغش دیگر خبری نیست. حسین درخشان که اوایل وبلاگ خواندنی می نوشت حالا وبلاگش تبدیل شده به گزارش سفرهایش و توضیحات خنده داری که زیرلینک هایش می دهد. کورش علیانی که پارسال این موقع ها با آن مطلب «هفته بسیج» بر سر زبان ها افتاده بود علی رغم تغییر وبلاگ که علامتی برای فعال شدن بود کرکره را پایین کشید و رفت.

ماجرا حتی در مورد وبلاگ های دوستان دور و بر خود من هم رخ داده. افراپرس، خبرگزاری معروف بچه های شریف مدت ها است به سرنوشتی دچار شده است که روزی برای وبلاگ من پیش بینی کرده بود. تازه افرا در این راه تنها نیست چرا که خیلی از بچه هایی که در لیست بلاگ گردانش هستند هم دیگر نمی نویسند. همشهری های ما یعنی نیوشای خودمونی و فتانه قاصدک هم دیگر مدت ها است که هفته به هفته بروز نمی کنند. این همان فتانه ای است که کمابیش هردو سه روز یک بار با شور و هیجان می نوشت.

من رخوت را در وبلاگ خودم هم حس می کنم. تعداد خواننده های وبلاگم تغییر چندانی نکرده است و همان متوسط روزی 400 نفر سابق است ولی تعداد کامت ها از متوسط 20-30 تا به زیر ده تا سقوط کرده است. موضوعاتی که من می نویسم و مدل نوشتنم احتمالا همان است که قبلا بود ولی دیگر از آن خواننده های پر شور و هیجان که کامنت دانی را به موضوعی جدی تر از متن نوشته تبدیل می کردند خبری نیست. به آن اضافه کنید بحث های بین وبلاگی و لینک و جواب دادن به مطالب وبلاگ که مدت ها است تعطیل است. این برای من نشان گر بی تفاوتی یا دلزدگی و خستگی خوانندگان است. خوانندگانی که بر حسب عادت نگاهی به مطالب می اندازند و رد می شوند. این را گفتم که بگویم کمیت ثابت خوانندگان وبلاگستان کسی را گول نزند. از یک افت کیفی و از یک نوع کاهش سطح درگیر شدن با نوشته ها هم می توان حرف زد.

من اسم این ماجرا را یک رخوت استراتژیک می گذارم. برای این که اگر نرخ تشکیل وبلاگ های خوب و پایدار و نرخ خروج وبلاگ نویسان معروف را از هم کم کنیم به عددی منفی می رسیم. این یعنی خالی شدن تدریجی انباشته وبلاگستان از عناصر ارزشمندش. نمی دانم چه نظریه ای برای توضیح دادن این رخوت می شود داد. شاید انتظار بیش از حد از رسانه ای که ظرفیتش بسیار کم تر از تصورات بود. شاید نبود یک مکانیسم موثر تشویقی برای نویسندگان. (چیزی که امین هم اشاره کرده بود) یا شاید دلمردگی و خستگی از اوضاع کلی روزگار. هر چه هست من در این قوس رو به پایین چیز خوبی برای وبلاگستان نمی بینم و بر خلاف نیکان که این روزها نقش هایپر مرد وبلاگستان را بازی می کند فکر نمی کنم که ماجرا به سیخونک زدن و این ها مربوط باشد. قضیه به چیزی در دل و جان آدم ها بر می گردد و به گمشده ای که احتمالا این جا نیافتندش. راستی چه خوب شد که تب پادکست زود خوب خوابید و گوساله سامری دیگری علم نشد.

نوشته‌هاي مرتبط:

نيك‌‌آهنگ

پنج نكته در جواب اين نوشته

آيا واقعا افت كيفي به وجود آمده؟

علي‌رضا دوستدار

من و وبلاگ‌شهر

پارسا نوشت

دفاعيه خورشيد خانم

December 12, 2005

در دفاع از دانشگاه خصوصی خوب

بودجه بخش عمومی که ایالات متحده برای سرانه آموزش عالی اختصاص می دهد در رتبه دوازدهم جهان قرار دارد در حالی که کل سرانه هزینه های آموزشی عالی آمریکا رتبه اول را در جهان دارد. به عبارت دیگر گر چه دولت آمریکا به ازای هر دانشجو کم تر از دولت اتریش (فی المثل) خرج می کند ولی در کل دانشگاه های آمریکایی بودجه سرانه ای تقریبا دوبرابر دانشگاه های اتریش در اختیار دارند. بودجه بیشتر یعنی امکان جذب اساتید بهتر، کتابخانه مجهزتر، بورس های بهتر برای دانشجویان دکترا، سمینارهای بیشتر و نهایتا موقعیت برتر در بازار رقابتی تولید علم. سوال این جا است که تفاوت این رقم از کجا می آید؟ روشن است. از هزینه سرانه خصوصی برای آموزش عالی. به عبارت دیگر هر چند دولت آمریکا پول خیلی زیادی برای آموزش عالی خرج نمی کند ولی چون آموزش عالی در این کشور تا اندازه زیادی خصوصی است مردم خودشان از بودجه خصوصی هزینه می کنند. به نظر من این آمار نشان می دهد که اگر امکان هزینه کردن روی آموزش فراهم باشد مردم تمایل کافی برای پرداخت این هزینه ها را دارند.

بخش آموزش عالی در اروپا بر خلاف آمریکا تا اندازه زیادی دولتی است. این موضوع باعث شده تا قدرت رقابتش در مقابل رقبای آمریکایی پایین بیاید. این موضوعی بود که تونی بلر در سخنرانی ماه اکتبرش در پارلمان اروپا به آن اشاره کرد. اروپایی ها هم اکنون سعی دارند با اصلاحات ساختاری و افزایش نقش بخش خصوصی در آن قدرت رقابتی بخش آموزش عالی شان را بالا ببرند. مشکل اروپا کمیت آموزش عالی نیست بلکه مساله پایین بودن کیفیت به خاطر عدم حضور بخش خصوصی در این بخش است.

احتمالا بخش آموزش عالی ایران هم اگر بخواهد یک جهش کیفی داشته باشد این مسیر یکی از انتخاب هایش خواهد بود. من آمار دقیقی از هزینه های آموزش عالی ایران ندارم ولی به لحاظ نسبت هزینه های عمومی و خصوصی روی آموزش عالی احتمالا ایران جایی بین آمریکا و اروپا قرار می گیرد. با این وجود مساله مهم ایران این است که به دلایل مختلف امکان تشکیل دانشگاه های خصوصی سطح بالا در آن فراهم نبوده است. شاید بتوان بخشی از آن را به پرنسیپ رفتاری طبقه ثروت مند نسبت داد که برخلاف همتایانشان در کشورهای غربی تمایل چندانی برای سخت کوشی ندارند و لذا دانشگاه غیردولتی و متکی به شهریه در ایران عملا یعنی جایی که نباید چندان بر دانشجویان سخت گرفت. به این ترتیب هرقدر سهم هزینه دولتی در دانشگاه ها پایین می رود کیفیت آن هم تنزل می کند. این روند درست نقطه مقابل چیزی است که در دنیا مطرح است.

دانشگاه خصوصی خوب اگر شکل بگیرد به شهروندان اجازه می دهد که به جای محدود ماندن در سطح بودجه های دولتی بخشی از هزینه های دیگرشان را صرف آموزش عالی با کیفیت بالا کنند و تقریبا همه می دانیم که این کار یکی از سودده ترین سرمایه گذاری ها در دنیا است که نه تنها منافع خصوصی بلکه منافع اجتماعی فراوانی دارد. مطالعه ای نشان می داد که متوسط زمان بازگشت سرمایه برای تحصیل در دوره های ام.بی.ا در آمریکا حدود سه سال است. بعید می دانم هیچ سرمایه گذاری پیدا شود که سودی در این حد تولید کند. هم چنین فکر می کنم نسبت های شبیه به همین رقم در مورد بسیاری از رشته های کاربردی در ایران نیز صادق باشد.

از مخالفت های رسمی و غیررسمی دولت که بگذریم پیشنهاد دانشگاه خصوصی در ایران در مقطع راه اندازی با دو مانع بزرگ رو به رو است. یکی تامین اساتید خوب که در میان مدت قابل حل است و دیگری نبود نهادهای مالی برای تامین مالی دانشجویان. ایده دانشگاه وقتی درست کار می کند که نهاد هایی وجود داشته باشند که برای کسانی که هم اکنون پول نقد ندارند ولی این تمایل را دارند که با دریافت وام هزینه تحصیل خود را بپردازند و بعد آن را پس بدهند منابع مالی فراهم کند. هر چند به نظرم با شکل گیری بانک های خصوصی این مانع نیز از میان برداشته می شود. ظاهرا تعدادی از اعضای دولتی خاتمی قصد راه اندازی یک دانشگاه خصوصی را دارند. امیدوارم این کار نقطه شروعی باشد برای حرکت هایی به جای رشد کمی آموزش عالی رشد کیفی را هدف بگیرند.

December 11, 2005

«واقعي كردن قيمت بنزين را كه از درخواست هاي عاجل دولت است مدافعان آزادسازي بيشتر مي پسندند»

تعجب نمي‌كنيد كه بدانيد اين بخشي از سرمقاله امروز كيهان بوده است؟ انگار فرآيند يادگيري ناشي از بودن در قدرت دارد با سرعت زيادي كار مي‌كند. هر چند به دلايل متعددي با برنده شدن احمدي نژاد در انتخاب مخالف بودم ولي به هر حال اين اتفاق افتاد و حالا سعي مي‌كنم ماجرا را از زاويه مثبتي هم ببينم. اگر دولت خاتمي صد سال هم سر كار بود كيهان عمرا در سرمقاله‌اش از آزادسازي قيمت بنزين حمايت مي‌كرد.

جزييات در فيلم‌هاي ايراني

می‌گويند «شيطان در جزييات خوابيده است». اين جمله به نظرم شاه‌كليدی بزرگی است كه اثرش را هم در علم و هنر و هم در عرصه مملکت‌داری و اقتصاد و صنعت به وضوح می‌بينيم. فرق محصول يا خدمت ايرانی  و خارجی خيلی وقت‌ها در رعايت نکردن نکات ريزی است که هر چند در نگاه اول به چشم «توليد‌کننده» نمی‌آيد ولی اعصاب «مصرف‌کننده» را بر هم می‌ريزد. می‌خواهم همين حرف‌ها را در مورد سينما بزنم. هر چند به لحاظ  تئوري چيزی از سينما نمی‌دانم ولی خب تماشاگر علاقه‌مندی هستم و لذا به عنوان يك مصرف‌کننده حق‌ دارم راجع به کيفيت فيلم‌ها حرف بزنم.


از سال ۷۰ تقريبا اکثر فيلم‌های مطرح سينمای ايران را با علاقه و دقت دنبال کرده‌ام. مطمئن نيستم که سليقه و حساسيتم در اين سال‌ها تغيير نکرده باشد، خصوصا که در دو سه سال اخير فيلم خارجی بسيار ديده‌ام و اين طبعا روی انتظاراتم اثر می‌گذارد. ولي اگر از اين خطای تحليل که بگذريم وقتی که کيفيت فيلم‌های مطرح اين ۱۵ سال را دنبال می‌کنم متاسفانه به نوعی صعود و افول می‌رسم. کيفيتی که من اين جا ازش صحبت می‌کنم کيفيتی نسبتا عريان و قابل درک برای بيننده است. دارم از قابل باور بودن اتفاق داستان، از کليشه‌ای نبودن موضوع، از اضافی نبودن شخصيت، از رعايت توالی زمانی يا سرعت گذشت زمان، از تغيير ناگهانی رفتار شخصيت‌ها و مواردی مثل آن صحبت می‌کنم. طبيعی است كه از فيلم‌های غير مطرح و کارگردانان جوان و غير صاحب نام انتظار چنداني نيست ولی وقتی می‌بينی که فيلم‌های پر فروش در گيشه و پر جايزه در جشنواره پر از چنين خطاهایي هستند ماجرا كمی قابل تامل می‌شود. 


بعد از عادت كردن به فيلم‌های خوش ساخت اول دهه ۷۰، اولين فيلم‌هايي که توی ذوقم زدند هيوا و كمكم كن ملاقلی پور بودند كه يا سناريوهايشان بی سر و ته بود يا سرشار بودند از كليشه‌های زمخت و پرداخت نشده و يا بازی‌های ضعيف و خنده‌دار. همين تابستان كه بيد مجنون را ديدم در شگفت ماندم كه چطور چنين فيلمی اين قدر مطرح می‌شود. فيلم پر بود از ضعف فيلم‌نامه و ساخت و تدوين. از تصوير زندگی رويايی يوسف در ابتدای فيلم گرفته تا حرف‌های كليشه‌ای بيمار آذری، عاشق شدن ناگهانی يوسف و رفتن خنده‌دارش دم كلاس دخترك، پايانی كه داشت نصيحت‌آميز بودنش را داد می‌زد، كشدار بودن داستان و كلی نكته ديگر كه الان يادم نيست. آخرين افسوسم هم امشب بود كه «ديوانه‌ای از قفس پريد» را تماشا كردم. بهترين فيلم جشنواره فجر دو كليشه دستمالی شده و كسل‌كننده بازماندگان جنگ و برج‌نشينی در تهران را بی هيچ تغيير و ابتكاري با موضوع پرداخت نشده شيخ صنعان و تصويری كم‌رنگ از نوعی حس اگزيستانسياليستی در يك فيلم در هم می‌آميزد و به خورد بيننده می‌دهد. ماجرا فقط اين نيست. كارگردان آن‌قدر به جزييات بی‌تفاوت است كه يادش می‌رود يلداي مطلقه بايد عده نگه دارد و نمی‌تواند فردای روز طلاقش به عقد مرد ديگر درآيد. يادش می‌رود كه صحنه‌های آخر توی آسايشگاه را كمی كار كند و ...


من هميشه در آرزوی ديدن فيلم‌های تر و تميزی مثل عقاب‌ها، پرواز در شب، مسافران، از كرخه تا راين، سگ‌كشي، پري، عروسی خوبان، سوته‌دلان، بازمانده، زمانی برای مستی اسب‌ها، دايره و كارهايي از اين دست هستم. اين فيلم‌ها را هم بزرگان ساخته‌اند و هم جوانان تازه كار ولی احساسم از كارهای ۴-۵ سال اخير اين بود كه هر چه جلوتر می‌رويم شانس ديدن اين طور فيلم‌هايی كم‌تر می‌شود. من هم محدوديت‌های سينمای ايران را درك می‌كنم و هم انتظار ندارم كه كارگردان ايرانی فيلسوف باشد و ده فرمان و توت فرنگی‌های وحشی و داگ ويل تحويل ما بدهد ولی انتظار دارم كه حداقل فيلمی نسازد كه مثل پيكان از هر گوشه‌اش - حتی در نگاه بيننده غيرمتخصصی مثل من - عيب و ايراد‌های آشكار ببارد. برداشت من از اين روند اين است كه انگار بين فيلم‌سازان ما سينمای زمخت و شلوغ كيميايی كه نمونه‌اش را در مرسدس می‌بينيم دارد مقبوليت بيشتری از سينمای استادانه و دقيق بيضايی و مهرجويی به دست می‌آورد.

December 09, 2005

خصوصي‌سازي مردمي

يكي از شعارهاي دولت كه مي‌تواند خطرناك باشد بحث واگذاري سهام شركت‌هاي دولتي به مردم است. طبعا كسي با اين ايده كه شركت‌هاي دولتي به بخش خصوصي واگذار شود مخالفتي ندارد ولي اگر يك نكته ساده در اين واگذاري‌ها رعايت نشود مي‌تواند كل شركت را به نابودي بكشاند و ضرري بيش از دولتي بودن به آن وارد كند. اين نكته ساده و مهم بحث ساختار حكومت‌گري (Governance) و نقش سهام‌دار غالب در شركت است. اين كه تركيب سهام چه تاثيري بر عملكرد‌ شركت‌ها دارد يك موضوع تحقيق زنده در مديريت مالي است و مقاله‌هاي متعددي براي آن هست.
حالا چرا مي‌گويم كه اين بحث مي‌تواند خطرناك باشد؟ براي اين‌كه در لابه‌لاي شعارها اين موضوع بارها مطرح شده است كه نبايد سهام يك شركت را به يك عده محدود داد و عده زيادي از مردم بايد در اين سهام شريك باشند. نتيجه منطقي اين سياست از دو حالت خارج نيست:

1) اين‌كه قسمت عمده سهام شركت را بين عده زيادي از مردم پخش كنند كه نتيجه آن اين مي‌شود كه هزاران نفر كه هر كدام سهم اندكي دارند سهام‌دار شركت مي‌شوند. در چنين شركتي به سختي مي‌توان تركيب مناسبي براي مديريت انتخاب كرد. چرا كه سهام‌داران پراكنده‌اند و چون سهم جزيي دارند عملا اين موضوع برايشان آن قدر مهم نيست كه بخواهند براي انتخاب يك تيم مديريتي قوي وقت بگذارند. در نهايت مساله به نوعي از مساله معروف «سواري مجاني» تحويل مي‌شود كه در آن هر كسي با فرض اين‌كه ديگراني هستند كه اين كار را انجام دهند از انجام مسووليت جمعي شانه خالي مي‌كند. نشان داده مي‌شود كه در صورت وقوع مساله سواري مجاني عملكرد سيستم كم‌تر از نقطه بهينه آن است. چنين موضوعي را من به وضوح در شركت‌هايي كه سهامشان خورد شده است ديده‌ام كه چون هر سهام‌دار سهم جزيي دارد هيچ دلسوزي براي ارتقاء عملكرد شركت ندارد. تازه اين در شركت‌هايي است كه سهام‌دارانشان معمولا مديران و كارشناسان ارشد همان شركت هستند. حالا اگر قرار باشد صدها و هزاران نفر سهام‌داران خصوصا از بين كارگران و كارمندان جزء مسووليت سهام‌داري را برعهده بگيرند واقعا روشن نيست كه ائتلاف بين آن‌ها براي انتخاب اعضاي هيات مديره بايد چگونه صورت گيرد.

2) حالت دومي كه متصور است اين است كه بخشي از سهام به صورت يك‌جا در اختيار دولت باقي بماند و در واقع هيات مديره را سهام‌دار دولتي انتخاب كند. اين همان چيزي است كه در بسياري از شركت‌هاي به ظاهر خصوصي‌شده ايراني اتفاق مي‌افتد. با اين گزينه عملا مديريت شركت دولتي باقي مي‌ماند و همان مساله‌هاي مربوط به ضعف مديريت دولتي در آن‌جا بروز مي‌كند. افزون بر اين‌كه به علت آزاد شدن شركت از قيد سازمان‌هاي نظارتي امكان فساد در آن بيشتر مي‌شود.

به نظر مي‌رسد كه دولت عزيز نمي‌تواند چرخ را از اول اختراع كند. شركت هاي بزرگ نياز به مديران حرفه‌اي دارد و اين مديران بايد توسط سهام‌داران حرفه‌اي انتخاب شوند. تجربه دنيا مي‌گويد كه اكثر (شايد هم تمام) شركت‌هاي موفق تعداد اندكي سهام‌داران مسلط خصوصي دارند كه عملا اداره شركت بر عهده آن ها است و بقيه سهام‌داران جزء در عمل فقط رفتار آن‌ها را پيش كرده و براي خريد يا فروش سهام شركت تصميم مي‌گيرند. نهايتا راه حل قضيه در ايران هم اين است كه بخش عمده شركت به عده محدودي سرمايه‌دار حرفه‌اي واگذار شود و بخش ديگر به عده زيادي از مردم. اين همان چيزي است كه سياست‌هاي جديد خصوصي‌سازي قرار است با آن بجنگد. اميدوارم دوستان خوبمان كه كم‌كم در حال يادگيري هستند و آرام‌آرام از شعارهاي قبل عقب نشيني مي‌كنند اين شعار را هم زودتر فراموش كنند.

December 08, 2005

ساعت بيولوژيک

اول اين که خبر خاصی نيست. دو روز است که حال هر دو مان گرفته است و هيچ دل و دماغی نداريم. انگار هوای آلوده تهران را با تمام وجود تنفس می کنيم و صدای گريه ها را جلوی چشممان می بينيم.

دوم اين که امروز توی اين بی حالی، اعصابم از دست اين آفتاب خدا هم به معنای واقعی خورد شد. همان قدر که آفتاب قبل از ظهر برايم انرژی بخش است، آفتاب بعد از ظهر کسالت آور و گيج کننده است. در نتيجه دقيقا از ساعت 12 ظهر بنده قادر به انجام هيچ کار مفيدی نيستم تا وقتی که آفتاب پايين برود که خوشبختانه اين روزها دور و بر ساعت چهار عصر اين اتفاق می افتد. با اين وضع عملا تا دو سه ساعت بعد از ناهار تقريبا هيچ کار جدی نمی توانم بکنم. می ماند دو کار. يا بروم جلسه يا بنشينم پای اينترنت و علافی کنم. از اولی که معمولا خبری نيست و در نتيجه من مشغول دومی می شوم تا عصر که موتور کارم روشن می شود. آن وقت دوست دارم تا نصف شب کار کنم که آن هم معمولا عملی نيست و بايد بروم خانه. خلاصه که اين وضعيت دارد غير قابل تحمل می شود. مخصوصا که با کار پاره وقتی که دارم مجبورم بعضی روزها بعد از ناهار سرکارم باشم در حالتی که اصلا حس کار نيست و خود کار هم کمی برايم مشکل است. کاش نزديک قطب بودم. جايي که خورشيدش ساعت دو بعد از ظهر غروب کند. شايد وضع بهتر می شد.

December 07, 2005

از هياهوي تبليغاتي عوامانه‌شان در مورد استفاده نكردن از هواپيماي تشريفاتي دولت فقط يك هفته مي‌گذرد. در اين قحطي امنيت پرواز‌، حالا كه قبلي‌ها توانسته‌اند هواپيمايي بخرند كه كمي قابل اعتمادتر باشد تا اين جور فجايعي اتفاق نيفتد حضرات ياد بيست ميليون دلار تجهيزات داخلش افتاده‌اند. اگر وقت رييس جمهور و هيات دولت كشوري اين قدر ارزش ندارد كه براي تجهيزات ارتباطاتي و كاري داخل يك هواپيما كه قرار است سال‌ها كار كند و ده‌ها پرواز با آن صورت گيرد يك بار بيست ميليون دلار هزينه كنند واي به حال اين مملكت.

December 06, 2005

هزينه‌هاي اجتماعي

حل مساله اثرات جانبي منفي (Negative Externalities) يكي از حوزه‌هايي است كه بسياري از اقتصاددان‌ها دخالت دولت در آن‌را مجاز مي‌دانند و برخي ايفاي چنين نقشي را يكي از دلايل لزوم تشكيل دولت مي‌دانند. اثرات جانبي منفي وقتي پديد مي‌آيد كه در اثر فعاليتي افراد ديگري مجبور به تحمل ضرر و زيان‌هاي ناخواسته‌اي مي‌شوند. قبلا مثال شلوغي محل برگزاري كنسرت شجريان را زدم. آلودگي هواي ناشي از سفر داخل شهري، آلودگي صوتي ناشي از فعاليت‌ كارگاه‌هاي صنعتي، تشعشعات اطراف تاسيسات برق، نقص فني در اتومبيل و تصادف ناشي از آن و هزينه‌هاي تحميل شده به جامعه براي درمان و نگهداري فرد معتاد مثال‌هايي از اثرات جانبي منفي است.

با وجود فراگير بودن توافق بر سر اين نقش دولت، كوز در سال 1960 مقاله‌اي نوشت و در آن با ذكر مثال‌هايي نشان داد كه در صورت عدم وجود هزينه‌هاي مبادله، بازار مي‌تواند مساله اثرات جانبي را در مواردي حل كند بدون اين‌كه نياز به دخالت دولت باشد. كوز البته هيچ وقت اثبات نظري براي ادعاي خود ارائه نكرد ولي به هر حال مثال‌هايش آن‌قدر هوشمندانه بود كه بحثش با عنوان نظريه هزينه‌هاي اجتماعي كوز جاي خود را در ادبيات اقتصادي باز كرد.

من از مثال‌ معروف خود كوز استفاده مي‌كنم. فرض كنيد يك كارگاه آهنگري و يك مغازه لباس‌شويي در كنار هم قرار دارند. آهنگري ساليانه 10000 تومان و لباس‌‌شويي 25000 تومان درآمد دارند. دود كارگاه آهنگري باعث آلوده شدن لباس‌ها شده و سود لباس‌شويي را كم مي‌كند به گونه‌اي كه او بدون وجود اين دود 30000 تومان سود به دست خواهد آورد. در نگاه اول واضح است كه لباس‌شويي بايد به دادگاه مراجعه كند و دادگاه به دليل اثرات منفي راي به تعطيلي كارخانه آهنگري بدهد (فرض كنيد مساله راه‌حل فني مثل فيلتر دود ندارد). در اين حالت جامعه معادل 10000 تومان از كالاها و خدمات خود را از دست مي‌دهد و در عوض 5000 ارزش اضافه كه ناشي از تميز ماندن لباس‌ها است به دست مي‌آورد. لذا در نتيجه اين راي دادگاه كل توليد جامعه از 35000 تومان به 30000 تومان كاهش مي‌يابد. كوز مي‌گويد كه در اين مثال نظام بازار مي‌توانست مساله را بدون دخالت دولت حل كند. كافي بود كه صاحب آهنگري به لباس‌شويي مراجعه كند و بگويد كه مگر تو از دود كارگاه من 5000 تومان ضرر نمي‌كني؟ اين 5000 تومان جبران ضرر را بگير و كاري به كار من نداشته باش. در اين حالت توليد در وضعيت قبلي باقي مي‌ماند. لباس‌شويي راضي است و آهنگري هم به كارش ادامه مي‌دهد. كل توليد جامعه هم همان 35000 باقي مي‌ماند كه بيش از 30000 ناشي از راي دادگاه است.

كوز اسم اين تفاوت رفاه در جامعه را هزينه اجتماعي مي‌گذارد. يعني مي‌گويد دخالت دولت براي حل اثرات جانبي منفي (حتي به شكل دريافت ماليات و پرداخت سوبسيد) باعث مي‌شود تا جامعه از برخي فعاليت‌هاي توليدي محروم شود و نكته در همين‌جا است. او مي‌گويد همان‌طور كه ساختن يك پارك در يك محله باعث مي‌شود تا في‌المثل ماشين‌ها از توقف در آن مكان محروم شوند، آهنگري هم باعث محروم شدن مردم از هواي زلال مي‌شود.حال اين تصميم جامعه است كه آيا دوست دارد كه دود را تحمل كند و محصولات آهنگري را داشته باشد و يا ترجيح مي‌دهد كه هواي پاك داشته باشد و محصولات آهنگري را از دست بدهد. كار مهم كوز اين بود كه نشان داد در هر دو شق مساله جامعه هزينه‌اي را براي انتخاب آن گزينه پرداخت مي‌كند و لذا مي‌توان نتايج ناشي از ممنوعيت‌ها و احكام قانوني را به شكل نوعي هزينه فرصت اجتماعي (هزينه ناشي از توقف فعاليت‌هاي مفيد داراي اثرات جانبي منفي) بيان كرد. به مثال قبلي اگر برگرديم هزينه فرصت راي دادگاه براي جامعه معادل منفي 5000 تومان بود كه در نظر اول به چشم نمي‌امد. چنين ديدگاهي تاثيرات مهمي در بحث‌هاي بعدي خصوصا در حوزه حقوق و اقتصاد به جا گذاشت .

تقديم به نيماي عزيز كه در يكي از كامنت‌ها به نظريه كوز اشاره كرده بود.

December 05, 2005

درسخونی

فکر کنم این یک روند برای شما هم پیش اومده باشه که هر چی مقطع تحصیلی می ره بالاتر آدم جدی تر درس می خونه. برای من که کاملا این طوری است.

دانشجوی لیسانس که بودم اکثریت مطلق درس ها دو در می شدند. تمرین تقریبا هیچ وقت تحویل نشد و بیش از 30% درس هام را با صفر جلسه حضور سر کلاس پاس کردم. یعنی چهره استاد را سر جلسه امتحان دیدم. شب امتحان جزوه گرفتن یا کتاب خوندن و فردای امتحان هم همه مطالب را فراموش کردن نتیجه طبیعی این مدل درس خوندنی بود.

فوق لیسانس وضع فرق کرد. تقریبا اکثر درس ها را با جدیت خوندم و معدلم هم از دوره لیسانس کلی بالاتر رفت. یک دلیل مهمش این بود که بر خلاف دوره لیسانس که اصلا نمی دانستم قرار است چه کاره شوم و کدام درس عملا مورد نیازم خواهد بود - در عمل هیچ کدامش را به کار نگرفتم - توی فوق لیسانس آدم به کار و مسیر شغلی نزدیک تر است. لذا من هر درسی که می خواندم خودم را توی جلسه کاری مربوط به آن موضوع حس می کردم و تصور می کردم اگر بیسواد باشم یا کار گیرم نمی آید یا کارم آبکی می شود و لذا جدی می خواندم.

حالا این دوره جدید قضیه دیگه خیلی ناجور شده. تمام کلاس هام را مرتب می رم. تمام تمرین های کتاب را حل می کنم. هیچ سطری از کتاب را نفهمیده رد نمی کنم و یا وقتی نمی فهمم همش در نگرانی و هراسم. برای هر درس چند تا کتاب می خونم و خلاصه کلی بچه درس خون هستم. به این دلیل ساده که این دفعه حس می کنم که تا چند سال دیگر باید همین مطالب را خودم درس بدم و این خیلی ترسناکه. هر وقت که سر کلاس هستم خودم را جای استاد تصور می کنم و فکر می کنم اگر حتی یک مساله یا فرمول از درس را بلد نباشم چقدر مایه تمسخر دانشجوها قرار می گیرم. یاد استادای بیسواد که می افتم از ترس این قضیه هم که شده مجبورم حسابی درس بخوانم.

براي اولين بار تو عمرم امروز صبح سر كلاس كسي مي‌رم كه قبلا كتابش را تو شريف خونده بوديم. خدا كنه خودش هم به اندازه كتابش جالب باشه.

راديو درويش را گوش كرده‌ايد؟
ممنون از مهدي براي معرفي. ساعت 4 صبح شنيدنش خيلي حال مي‌ده.

پ.ت: هر چي بيشتر گوش مي‌دم بيشتر ياد اون سه ماه تابستوني مي‌افتم كه سوم دبيرستان تو خوابگاه مدرسه رازي تو خيابون ولي‌عصر زندگي مي‌كرديم. دقيقا حس شب‌هاي اون‌جا را داره كه از اين آهنگ‌ها مي‌زاشتيم و بيدار مي‌مونديم. نمي‌دونم غير از ياسر چند نفر از اون بچه‌ها الان اين وبلاگ را مي‌خونن.

امكان‌سنجي احداث خط مونتاژ هواپيماي ايرباس در چين شروع مي‌شود. در صورت مثبت بودن نتيجه چين بعد از تولز فرانسه و هامبورگ آلمان سومين محل مونتاژ اين هواپيما خواهد بود. به ما قطعات يدكي ايرباس را نمي‌فروشند و در نتيجه هواپيماهايمان كه بايد مردم معمولي را جا به جا كنند زمين‌گير مي‌شوند آن‌ وقت چين مي‌تواند خود اين هواپيما را مونتاژ كند. وضع چين و ما اصلا مثل هم نيست.

December 04, 2005

همه چيز به نظر ما است.

دقت كرده‌ايد استفاده از كلمه‌هايي مثل «به نظر من» ، «به باور من» ، «به نظر مي‌رسد» و حرف‌هايي از اين دست چقدر توي وبلاگ‌ها زياد شده است. يك دليلش اين است كه برخي خواننده‌هاي عزيز وبلاگ را با سخنراني اساتيد دانشگاه اشتباه مي‌گيرند و انتظار دقتي در حد دقت مقاله علمي از آن دارند. لذا لازم است با افزودن اين جور قيد‌ها بگوييم كه بابا جان داريم حرف غيررسمي مي‌زنيم. چيزي شبيه گپ زدن توي كافه ولي اين‌ بار به صورت نوشتاري.
البته خوشبختانه بزرگان وبلاگ‌نويسي اين قدر گفته‌اند كه ديگر همه داريم قبول مي‌كنيم كه وبلاگ رسانه‌اي شخصي است و واقعا ماها هر چه مي‌گوييم «به باور ما است» و «به نظر ما است» ، «شايد اين طور باشد» و الخ .
بر اين اساس بنده از همين امروز اين عبارت‌ها را از جلوي نوشته‌هايم بر مي‌دارم و به بقيه هم توصيه مي‌كنم تا به عنوان بخشي از نهضت بزرگ «غيررسمي سازي» وبلاگ‌ها يك بار براي هميشه خيال خواننده‌ها را راحت كنند و بگويند كه چه ذكر كنند و چه ذكر نكنند قيد‌هايي از آن دست در اول همه جملاتشان وجود خواهد داشت. اين جوري از حجم نوشته‌هاي وبلاگي مقداري كاسته مي‌شود.

بابا پيش‌بيني سياسي. برم يه كار تو راند كورپوريشني جايي براي خودم دست و پا كنم. همين ديروز بود گفتم وزيري به درد وزارت مي‌خوره. امروز ديدم احمدي‌نژاد معرفي‌اش كرده. است. به نظرم خبر خوبي است. فكر كنم اقليت هم بهش راي بدهد چون حتي يك وقتي صحبت اين بود كه در دولت خاتمي هم پست وزارت بگيرد.
باز هم مي‌گويم با وزيري انتظار رشدي كه در دوره زنگنه اتفاق افتاد را نبايد داشت ولي از اين طرف خطر به هم ريختگي ناشي از حضور آدم‌هايي مثل صادق محصولي هم كم‌تر مي‌شود.

پ.ت: مي‌بينم كه رفقا در حمايت از وزيري هامانه فعال شده‌اند. اين هم مصاحبه شريف نيوز با يارجاني مسوول امور اوپك وزارت نفت در مورد انگليسي نداستن وزيري.

December 03, 2005

وزيري هامانه

نمي‌دانم چرا احمدي‌نژاد از اولش وزيري هامانه را به عنوان وزير نفت معرفي نكرد. وزيري تقريبا تمام استانداردهاي مورد نظر دولت احمدي‌نژاد و مجلس را دارد. اولا آدم استخوان خرد كرده نفت است و از اول انقلاب آن جا بوده است. ثانيا به شدت مذهبي و ساده زيست است. به لحاظ نگرش‌هاي مديريتي هم خيلي هم‌تيپ زنگنه نيست و نگرش محافظه‌كارانه‌اي نسبت به اداره نفت دارد. مثلا بعيد مي‌دانم خيلي دنبال سرمايه‌گذاري خارجي و تسريع در استخراج نفت باشد و در نتيجه سياست‌هايش هماهنگ با بقيه كابينه است. يادم است كه هشت سال پيش كه با هم حرف مي‌زديم از تغيير ساختاري كه زنگنه در نفت ايجاد كرده بود ابراز نگراني مي‌كرد و معتقد بود اين كار سازمان نفت را متلاشي مي‌كند. هر چند به نظر من تجربه نشان داد كه ايده زنگنه چندان هم بد نبود. در ضمن آدم متين و معقولي است. هفت سال پيش كه معاون برنامه‌ريزي شركت نفت بود براي يك سخنراني تو شريف دعوتش كرديم و آمد و در مورد لزوم واقعي كردن قيمت فرآورده‌هاي سوختي صحبت كرد و كلي هم راه حل عملي پيشنهاد مي‌كرد كه چگونه جلوي اعتراض جامعه را بگيريم. زماني اين حرف را مي‌زد كه هنوز دولت خاتمي اراده‌اي براي اين‌ كار نداشت. خلاصه اين‌كه به نظرم احمدي‌نژاد هر چه بگردد آدمي مناسب‌تر از او گير نمي‌آورد. براي مملكت هم بد نمي‌شود. هر چه باشد از بقيه معقول‌تر است.

December 02, 2005

ساندويچ پنير ويژه مرفهين بی درد

حتما از اين هايي که می روند خارج و بر می گردند يا از زندگی در اون جا خسته شده اند شنيده ايد که بابا قدر ايران را بدونيد اون جا خيلی گرونی است. بنده که انسان شکمويي هستم حداقل در زمينه غذا اين ايده را تاييد می نمايم. ديروز عجله داشتم و برای ناهار يک ساندويچ پنير (چيزی تو مايه های اينايي که تو مغازه های نان فروشی کنار انقلاب پيدا می شه) و يک بطری آيس تی خريدم. برای اين دو قلم کالا 6 يورو ناقابل پرداخت کردم و لقمه تو گلوم گير کرد. فکر کنم اگر تو ايران می خريدمش حداکثر 500 تومان می شد. حالا نکته جالب اين جا است که اگر اين آبجی مون زودتر به من گفته بود که دوست مشترک ديرتر می آد سر قرار می تونستم برم رستوران چينی يا ترکی اون بغل بشينم و يه ناهار کامل (در مورد غذای چيني واقعا کامل شامل سوپ و برنج و خورشت عالي و البته يه نوشيدنی کوچک همراه صورت حساب که بنده و همسر عزيز بار اول نزديک بود به جای چايي بخوريمش و در آخرين لحظات فهميديم) بخورم حداکثر با 5 يورو. امروز هم دويدم رفتم رستوران محل کار يه تيکه نون سياه با يک مشت گوجه و خيار روش خريدم که با يک فنجان قهوه وينی شد 4 يورو. حالا اگر می خواستم غذای ويژه روز را که يه خوراک ميگو عالی است بخورم هم تقريبا بايد همين قدر يا اندکی زيادتر پول می دادم.

هر جور که انواع نظريه های بازار آزاد و غير آزاد و ماليات و سوبسيد و اين ها را به کار می برم نمی تونم بفهمم چرا نسبت قيمت نوشيدنی و ساندويچ پنير به غذاهای اصلی اين قدر بالا است. به دوستای خارجی ام هميشه می گم که ايران از اين جهت بهشته چون تو ايران به جای دادن 50% پول غذای اصلی بابت يک ليوان نوشابه يا آب گازدار يا يک ظرف سالاد کوچک می شه با حداکثر 5% و شايد هم کم تر اين کار را کرد.
راستي اين را هم بگم که حساب کردم آدم اگر تو خونه استيک مفصل گوشت درست کنه و خالی خالی بخوره ارزون تر از اين در می آد که بخواد بورانی بادمجون و کدو و اين جور چيزها با نون بخوره.

December 01, 2005

ديروز ديدم موسسه مون آگهی پذيرش برای سال آينده را منتشر کرده. ظاهرا من اولين ايرانی هستم که اين جا درس می خونم و موسسه در داخل ايران خيلی شناخته شده نيست. مدلش هم يک کم با بقيه جاها فرق می کنه. لذا بد نيست کمی اطلاعات بدم که شايد به درد کسانی که دنبال پذيرش هستند بخوره.
اين جا يه موسسه تحقيقاتی است که سه تا دپارتمان داره در زمينه اقتصاد و جامعه شناسي و علوم سياسي. البته فقط دپارتمان اقتصادش انگليسی زبان کامله. موسسه حدود سی سال قبل و با کمک بنياد فورد درست شده و الان هم بخشی از بودجه اش را از اون جا می گيره. هدفش هم اين طوری که خودشون می گن تربيت محققين سطح بالا است. بين خودشون اين جا به موسسه فرار مغرهای اتريش های معروفه. طبق آماری که رييس يه بار می داد از کل 140 نفری که تو اين مدت اين جا اقتصاد خوندن بيش از 100 نفرشون خارج تشريف دارند. (دکتر سهراب پور می تونه خوشحال باشه که يه جا پيدا شد که آمار فرار مغزهاش بيشتر از شريفه!)
برنامه آموزشی اين جا يه دوره دو ساله معادل درس های دوره دکترا است و برنامه هم شديدا رياضی محوره و البته متاسفانه از درس های کيفی اقتصاد خبری نيست. چهار تا حوزه اصلی تخصص موسسه اقتصاد خرد و نظريه بازی ها و اقتصادسنجی و فايناسه . رييس فعلی مون آمريکايي است و ليسانش را از برکلی و دکتراش را از واشنگتن گرفته. استاد اقتصاد خرد هم آمريکايي است که البته باباش برای بچه های ايلی نوی آدم شناخته شده اي است. دکتر شورش پدر اقتصاد آموزش و پرورش درس می داد تو ايلی نوی.

دوره اقتصاد امتحان ورودی داره و درس های امتحان هم رياضی عمومی و آمار و احتماله که زياد سخت نيست. فکر کنم بشه باهاشون صحبت کرد که اگر تعداد متقاضی های ايرانی زياد باشه امتحان را تو سفارت اتريش تو ايران برگزار کنن. اين کار پارسال تو چين اتفاق افتاد.
اين جا سالی هم هشت نفر ور می داره و يه مقداری هم بورس می ده که برای زندگی مجردی تو اتريش کافيه. خوبيش اينه که در مقابل اين بورس هيچ کاری نمی خواد جز درس خوندن.

حالا چرا اين جا اومدن خوبه؟

من برای کسانی که می تونن توی سی تا دانشگاه اول آمريکا يا دانشگاه های خوب انگليس و کانادا پذيرش بگيرن اصلا اومدن به اين جا را توصيه نمی کنم.
ولی برای سه گروه زير توصيه مي کنم:

1) کسانی که می خوان دوره دو ساله نسبتا سنگين اقتصاد بخونن و يه درک خوب و عميق از علم اقتصاد پيدا کنن و بعدش تصميم بگيرن که برای دکترا چی کار کنن (شايد مثلا بعدش برن سياست گزاری عمومی يا برنامه ريزی منطقه ای يا مديريت يا مطالعات توسعه يا جامعه شناسي يا همون خود اقتصاد). من شديدا اين گزينه را برای کسايي که می خوان برن تو رشته هايي مثل اونايي که تو پرانتز نوشتم توصيه می کنم.
2) شانس پذيرش تو دانشگاه های خوب ندارن و می خوان اين شانس را افزايش بدن.
3) حال آمريکا رفتن ندارن يا ويزا نمی گيرن و می خوان يه دو سالی مجاني تو اروپا درس بخونن و زندگی کنن.

يه خوبی اين جا اينه که اگر دو سال را تموم کنی و بعدش از يه سری دانشگاه های خوب مثل کلمبيا يا تيلبورگ يا فلورانس پذيرش بگيری دو سال درست را به عنوان کورس دکترا قبول می کنن و می تونی صاف بری روی تز کار کنی. لذا آدم خيلی وقت از دست نمی ده. ضمن اين که چون تمام درس های سال دوم را اساتيد مدعو از اين دانشگاه ها درس می دن شانس آشنا شدن و پذيرش گرفتن خيلی می ره بالا.

بدی مهش اينه که ويزای دانشجويي نمی دن و لذا ويزا شنگن نيست. بدی ديگه اش هم اينه که بايد فوق ليسانس داشته باشيد. اين نکته را هم توجه داشته باشين که مدرک اين جا چيزی بهتون اضافه نمی کنه. چون همون معادل فوق ليسانه.

خوشحال می شم اگر کسي علاقه مند شد و سوالی داشت با من تماس بگيره.
Ghoddusi rouye G mail

به لطف ايمان عزيز وبلاگ ما هم دات كام شد. هزارتا ممنون ازش. حالا فعلا بايد باهاش ور برم تا ام.تي را ياد بگيرم. ممنون مي‌شم از دوستان اگر آدرس وبلاگ را توي لينك‌دوني‌هاشون به روز كنند.

 

all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007