« December 2005 | صفحه اول | February 2006 »

January 31, 2006

پاندول زندگي

من مديريت وقتم خيلي بده و اين باعث مي‌شه كه به جاي حركت پيوسته روي خط مستقيم روي پاندول تاب بخورم. مثلا يكي از كارهايي كه هميشه فكر مي‌كنم نبايد فراموش بكنم خوندن ادبيات و فلسفه است. به نظرم فلسفه خوندن‌ روح شكاكيت رو تو آدم زنده نگه مي‌داره و يه كم از ساده‌لوحي و زودباوري‌اش كم مي‌كنه و ادبيات حس زيبايي‌شناسي و خلاقيت را. ولي چه كنم كه يه وقتايي به خودم مي‌آم و مي‌بينم كه هفته‌ها است چيزي نخوندم. از اون ور هم تا شروع مي‌كنم به خوندن و فيلم ديدن و الخ مي‌فهمم كه روزها است كه درس و زندگي را گذاشتم كنار. خلاصه آدم هميشه حس مي‌كنه يه طرف كارش مي‌لنگه.

January 30, 2006

مقايسه علوم

آيا اصلا معني دارد كه در بررسي موضوعات مشترك براي دو حوزه علمي مختلف از برتري قوت نظري يكي بر ديگري سخن گفته شود؟ آيا مي‌توان معياهاي نسبتا عيني تعريف كرد - مثلا ميزان پيچيدگي فرايند چاپ مقاله يا دقت ابزارهاي مورد استفاده يا منابع مالي موجود براي تحقيق يا سازگاري دروني نظريه‌ها- كه كمك كند كه رشته‌هاي مستحكم‌تر را از رشته‌هاي با دقت كم‌تر تفكيك كرد؟ آيا اصولا پرسيدن اين نوع سوالات كار بد يا عبثي است؟

January 29, 2006

بازار سياه فرهنگي

اسماعيل مي‌پرسد چرا در ايران پديده بازار سياه داريم و بقيه جاهاي دنيا اين طور نيست؟ به نظرم جوابش مشكل نيست هرچند پاسخ‌هايي از اين جنس فقط بيان مجدد مساله است و دردي از كسي دوا نمي‌كند. بازار سياه به وجود نمي‌آيد مگر اين‌كه بين عرضه و تقاضا شكافي وجود داشته باشد. حالا اين شكاف مي‌تواند به خاطر قيمت‌گذاري دولتي باشد كه باعث كاهش عرضه و افزايش تقاضا مي‌شود و يا مي‌تواند ناشي از سياست‌هايي باشد كه اصولا امكان عرضه بيش‌تر را كم مي‌كند مثل مجوز نشر كتاب يا محدوديت پخش فيلم خارجي يا ايجاد ريسك براي توزيع‌كننده خانگي فيلم‌هاي روز يا فيلتر اينترنت و الخ. حدس من در مورد دليل بازار سياه محصولات فرهنگي بيش‌تر به مورد دوم مربوط است هر چند نرخ‌گذاري‌هاي گسترده محصولات فرهنگي و هنري هم در اين بين بي‌تاثير نيست. ما در ايران از يك طرف با تقاضاي بالا براي استفاده از اتفاقات فرهنگي مواجه هستيم - جلسه سخن‌راني هابرماس يادتان هست؟- كه ناشي از كمبود جاي‌گزين‌هاي ديگر براي تفريحات فرهنگي است و باعث مي‌شود كه مردم به جاي مشغوليت‌هاي معمول سن خودشان همه فلسفه‌خوان و روشن‌فكر باشند. از طرف ديگر محدوديت شديد براي افزايش عرضه در حوزه‌هاي فرهنگي را داريم. همين ديشب با دوستان سينما رفته بوديم و مريم مي‌گفت كه نگاه كن اين جا دليلي ندارد مردم براي جشنواره‌اي صف بكشند براي اين‌كه در شهري كه يك پنجم تهران جمعيت دارد در تمام مدت سال ده‌ها فيلم خارجي روي پرده سينماها هست. يعني برعكس وضعيت ما اين‌جاها آن‌قدرعرضه محصولات فرهنگي زياد است كه مشكل اصلي انتخاب محصول مناسب از بين گزينه‌هاي متعدد است. طبيعي است كه با وضعيتي كه ما داريم بين تقاضا و عرضه شكاف بزرگي ايجاد مي‌شود و در نتيجه صف تشكيل مي‌شود و هر جا صف باشد يعني كمبودي در كار باشد مكانيسم بازار سياه هم به راه خواهد بود. اين‌جا هم مثل قضيه سيمان دولت محترم با ايجاد موانع بر سرراه عرضه بيش‌تر رفاهي كه بايد نصيب مردم و توليد‌كنندگان شود را به جيب كساني سرازير مي‌كند كه فهميده‌اند مي‌شود از اين شكاف پول درآورد. اتفاقا بر خلاف احمد سيف عزيز من اعتقاد دارم كه قضيه بازار سياه ربطي به طبيعت انسان‌ها در غرب و ايران ندارد. ماجراي مكانيسم‌هايي است كه امكان چنين سودجويي‌هايي را ايجاد مي‌كند. ديگر چه بگوييم كه با اين وضع سياست‌هاي فرهنگي مهرورزانه نسبت تقاضا و عرضه در آينده جالب‌تر هم خواهد شد.

January 28, 2006

سیمان در سبد حمایتی

فکر کنم این خاطره عمق فاجعه ای که از قیمت گزاری دولتی روی محصولات اقتصادی ناشی می شود را نشان بدهد. دو سه سال پیش مدیر یکی از شرکت های بزرگ ساختمانی برام تعریف می کرد که ظاهرا جلسه ای بوده برای بررسی بحث آزادسازی قیمت سیمان و خروجش از سبد حمایتی. خوب قاعدتا مصرف کنندگان باید طرفدار آزادنشدن قیمت و تولید کنندگان طرفدار آزاد شدن آن باشند ولی این دوستمان می گفت که توی اون جلسه که هم تولید کنندگان سیمان و هم مصرف کنندگان عمده مثل شرکت های ساختمانی بزرگ حضور داشتند مصرف کنندگان طرفدار آزادسازی بودند و تولید کنندگان مخالف آزادسازی! جالب این جا است که اتفاقا هر دو طرف هم کاملا عقلانی رفتار می کردند. برای این که مصرف کنندگان می گفتند که سیمان نرخ گزاری شده که با آن قیمت دست ما نمی رسد. ما باید از واسطه ها بخریم و قیمت کاملا بالاتری بپردازیم. سیمان را آزاد کنند تا مثل آدم بریم با خود کارخانه قرارداد ببندیم و سر موقع تحویل بگیریم و الخ. قبلا هم اشاره کردم که تاثیر آزادشدن قیمت سیمان روی هزینه ساختمان خیلی زیاد نیست ولی این تاخیرها و بی برنامگی های ناشی از خرید از بازار سیاه پدرشان را در می آورد. از آن طرف تولید کنندگان - که اکثرا دولتی یا مال تامین اجتماعی هستند- مخالف آزادسازی و مدافع وضع موجود بودند چون می گفتند اگر سیمان آزاد شود حاشیه سود آن بالا می رود و بخش خصوصی فعال و پویا وارد رقابت می شود و آن وقت کار کردن در این حوزه خیلی سخت و برای عده ای از کارخانه های قدیمی غیرممکن می شود. ما به همین سود کم تر و فضای بدون رقابت راضی هستیم.

آدم چه بگوید. یک صنعت مهم را با نرخ گزاری خفه کرده اند و باعث شده اند تقاضا همیشه بیش تر از عرضه باشد. در نتیجه سود عظیم و بی دردسر بین قیمت دولتی و قیمت تعادلی بازار عمدتا به جیب دلالان محترم می رود. آن وقت شکایت می کنند که اقتصاد ما دلالی است. آقا جان ریشه اش را خودتان ساخته اید.

لطف بچه های شرق

تا حالا دو تا از مقاله هام که توی شرق چاپ شده یه جوری باعث دردسر شده. اولیش مربوط به آقای دکتر غنیمی فرد بود که باعث نارضایتی ایشان شد و یکی هم ماجرای هفته قبل که تا حدی باعث دلخوری خودم شده بود. هر دو ماجرا دست آخر به دوستی و آشنایی (در مورد آقای غنیمی فرد علاوه بر خودشان با یکی از اعضای خانواده شون که وبلاگ نویس هم هست) ختم شد و نشون داد که از راه دور هم می شه دوستان جدید تو ایران پیدا کرد. این طور که فهمیدم ظاهرا یک اشتباه سهوی کوچک توی چاپ مقاله قبلی اتفاق افتاده بود. یعنی چون من همیشه به چند تا از دوستان توی روزنامه (و از همه بیش تر علی معظمی عزیز) زحمت می دم تا لطف کنند و مقاله هام را دست بچه های گروه اقتصاد برسونند کانال ارتباطی کسی که مطلب را چاپ کرده بود با من مستقیم برقرار نبود و به تصور این که دفعات قبل هم این طوری رفتار شده بود مقاله را دست نخورده و عین خود وبلاگ چاپ کرده بود. در هر صورت بحث های مربوط به این ماجرا باعث شد تا با امیر حسین مهدوی که انصافا قلم اقتصادی خوبی داره و خوب جا پای جنان صفت گذاشته آشنا بشیم. امروز هم دوستان لطف کردند و متن ویراستاری شده مقاله را دوباره چاپ کردند. ما باز با روزنامه محبوبمان دوست شدیم. اگر خدا بخواد قرار گذاشتم که هر یکی دو هفته یک بار یک مقاله بهشون بدم و یک کم نوشتن بیرون از فضای وبلاگ را بیش تر تجربه کنم.

January 26, 2006

...

براي كسي كه توي فضاش باشه قرآن جملات شگفت‌انگيز زياد داره. يكيش همين كه مي‌گه «الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا». روشنفكرها و پلوراليست‌ها از اون «سبلنا» خوششون مي‌آد ولي من با اين «جاهدوا فينا» ش حال مي‌كنم. برام يك جور كليد سعادته.

روايت از وضع خارج

تجربه زندگي در خارج از كشور را مي‌توان در چند لايه گزارش كرد. لايه اول كه بيش‌تر از همه هم معمول است روايتي است كه عمدتا به لايه معلول‌هاي توسعه‌يافتگي مربوط است مثل اين‌كه چقدر حقوق بازنشسته‌ها اين جا زياد است، اين‌كه هيچ وقت بچه‌اي را نمي‌بينيد كه به خاطر يك بستني يا خوراكي گريه كند و مادرش قدرت خريد آن‌ را نداشته باشد، اين‌كه چقدر سيستم اداري‌شان روان است، چقدر نظام حمل و نقل عمومي‌شان منظم است و الخ. معمولا گويندگان و شنوندگان اين روايت‌ها اين نكته كوچك را از ياد مي‌برند كه قصه‌اي كه روايت مي‌شود مربوط به سرزميني است كه هيچ نسبتي با ما ندارد و لذا گفتنش فقط حسرت شنوندگان را زياد مي‌كند بي‌آن‌كه بگويد چطور شد كه اين طور شد. اين روايت به نظرم روايت عوام است.

سر ديگر طيف هم روايتي است كه از ريشه‌هاي پيش‌رفت غرب داريم. از زمان ملكم خان گرفته تا الان آن‌ها كه ماجرا را از اين منظر ديده‌اند مرتبا بر قانون‌گرايي و نظم و پركاري غربي‌ها تاكيد كرده‌اند و آن را به عنوان سوغات فرنگ آورده‌اند. كسي در اهميت روايت روشن‌فكران ترديد ندارد ولي وقتي در نتايج عملي آن نگاه مي‌كنيم مي‌بينيم بحث‌ها حول موضوعاتي مشخص مرتب «دور مي‌زند» و تاثير عملي چنداني هم بر جاي نگذاشته است. به نظرم يكي از دلايلي كه مي‌شود براي كم‌اثر بودن چنين روايتي در بهبود زندگي مردم ارائه كرد نديدن ريزه‌كاري‌ها و جزييات عملي پشت اين بحث‌ها است.

دست آخر روايت مفيدتري كه كم‌تر كسي به آن مي پردازد و اتفاقا هم تجربه نشان داده است كه به طور عملي هم به درد ما مي‌خورد نگاه كردن در مكانيسم‌ها و سياست‌هايي است كه باعث شده وضعيت آن‌ها به اين جا برسد. از چيزهاي روزمره‌اي مثل اين‌كه چطور حق بيمه ماشين با قدرت موتور آن و در نتيجه شانس تند رفتن و تصادف آن متناسب است يا اين‌كه مي‌شود هزينه آب و برق را به صورت علي‌الحساب و برابر متوسط سال قبل دريافت كرد و حساب را يك بار و آخر سال تسويه كرد و كلي توي هزينه كنتورخواني و صدور قبض صرفه‌جويي كرد و اين‌كه مي‌شود ماشين‌هاي قبض خوان دم در بانك‌ها گذاشت تا هر كس شماره حسابش را روي آن بنويسد و توي صندوق بيندازد تا حجم كار بانك‌ها نصف شود گرفته تا چيزهاي پيچيده‌تري مثل اين‌كه مردم به جاي يك نامزد خاص در يك شهر به حزب راي بدهند و حزب‌ها بعدا كرسي‌هاي مجلس را به افراد حرفه‌اي خودشان تخصيص بدهند تا مطمئن شوند كه يك فرد بي‌تجربه روي صندلي مجلس نمي‌نشيند تا در مورد بودجه تصميم بگيرد، يا اين‌كه ورود به دوره ليسانس براي همه آزاد باشد تا جواني بچه‌ها سر درس خواندن براي كنكور تلف نشود و بعد رقابت را به مقاطع تحصيلات تكميلي منتقل كنند. و از همه مهم‌تر پاسخ به اين سوال كه در عمل چه مكانيسم‌هايي به كار گرفته مي‌شود كه باعث شود رقابت تقويت شود و بخش خصوصي براي سرمايه‌گذاري تشويق شود و سوبسيد‌ها به كالاهاي مناسب داده شود و الي آخر.

اين سوغاتي است كه درس‌خوانده‌هاي ما در حوزه‌هاي مختلف مي‌توانند هديه بياورند. به نظرم سطح آگاهي ما و سطح نيازهاي جامعه ما از حد روايت‌هاي روشنفكري لايه دوم گذشته است. ما به روايت‌هاي دقيق‌‌تر و ريزبينانه‌تري نياز داريم. روايتي كه بتوان آن‌را در عمل پياده كرد و نتايجش را در كوتاه‌مدت و بلندمدت ديد.

January 25, 2006

برنج و جهان‌بيني و بچه

آقاي ملكيان يك بار نكته جالبي مي‌گفت. مي گفت شما كفش يا برنج هم مي‌خوايد بخريد چهار تا مغازه مي ريد و قيمت مي گيريد و جنس را مي‌بينيد. ولي تعجب مي‌كنم از اين كه بسياري از ما براي انتخاب مسايل مهمي مثل جهان‌بيني مان به اندازه خريد يك كفش هم اهميت قايل نيستيم.
بقيه مردم را نمي‌دانم ولي موضوع حداقل در مورد خود من صادق است. آدم كفش كه مي‌خرد چهار جفت مي‌پوشد و كمي راه مي رود و روي يك حساب و كتابي كه ناشي از تجربه عيني -و نه صرفا تحليل ذهني- است انتخاب مي‌كند. انتخابش هيچ وقت كامل نيست ولي به هر حال تلاش خودش را مي‌كند. ولي در مورد موضوعاتي مثل مذهب يا سبك زندگي واقعا چقدر شجاعت يا همت اين را داريم كه خودمان را در معرض تجربه واقعي گزينه‌هاي مختلف (حداقل در حد تجربه‌هاي خريد كفش) قرار ‌دهيم؟ راستش من هيچ خودم وقت فرصت يا جديت اين را نداشته ام كه چيز زيادي راجع به اديان هندي بدانم يا حس عارفان مسيحي يا سرخپوست را تجربه كنم. هم‌چنين تقريبا جز يكي دو مدل دم دست هيچ سبك ديگري از زندگي را - از هر دو سو- تجربه نكرده‌ام. چه مي‌دانم شايد گياه‌خواري يا طبيعت‌گرايي يا هدونيسم افراطي (لذت طلبي؟) سبك بسيار بهتري براي زندگي باشند.
من به انتخاب بهينه موضعي‌ از جنس عقايد خودم اكتفا كرده‌ام كه شايد هم در زندگي روزمره چاره‌اي جز اين نباشد - و شايد اين بهينه موضعي در واقع و به تصادف بهينه سراسري هم باشد- ولي در مورد تربيت فرزند مشتركمان ماجرا كمي پيچيده‌تر مي‌شود. از يك طرف اگر همين عقايد خودم را هم به او نياموزم ممكن است وضعش بدتر از خودم شود از سوي ديگر شايد با مانوس نكردنش با عقيده‌اي خاص اين امكان را برايش بيش‌تر كنم كه جستجوي بهتري كند و بهينه ديگري در جاي ديگري بيابد كه شايد بهتر از مال من باشد. اين‌ها را مي‌گويم كه بگويم ماجرا كاملا دو وجه رقيب دارد كه ربطي هم به بيانيه حقوق بشر و كنوانسيون حقوق كودك ندارد. ماجراي شما و وجدان شما براي آينده يك انسان است. ضمنا يك نكته هم هست. بچه فقط مال من نيست. كس ديگري هم هست كه لزومي ندارد عقايدش عين من باشد.

خطاي حرفه‌اي شرق

اين خطاي حرفه‌اي از بچه‌هاي روزنامه شرق واقعا نابخشودني است. دو تا مطلب وبلاگ من را ورداشتن و بدون اطلاع خودم و بدون هر نوع ويرايشي به هم چسبوندن و توي صفحه اقتصاد روزنامه چاپ كردن. واقعا نمي‌دونم اين ايده به ذهن كدوم يك از دوستانم توي روزنامه رسيده ولي هر كي بوده حتي به خودش زحمت نداده كه جمله «روزبه قبلا تذكر داده بود ... » را كه من به عنوان لينكي به مطلب روزبه حسيني نوشته بودم را از توش برداره. بيچاره خواننده روزنامه كه گيج مي‌شه كه روزبه كيه و چه ربطي به اين مطلب داره؟ مهم‌تر از اون اين‌كه مطلبي را كه من با زبان وبلاگي نوشتمم عينا توي روزنامه چاپ كردند. بابا من مطالب روزنامه‌ايم را كلي ويرايش مي‌كنم و تو نوشتنش دقت مي‌كنم. اقلا بچه‌هاي همشهري اين قدر معرفت داشتن كه وقتي مطلبي در مورد رابطه بنزين و دموكراسي را بهم سفارش دادند و بعد شيخ عطار كه اون موقع تازه سردبير شده بود خوند و گفت: يكي از بهترين مطالبي بوده كه تا حالا رسيده ولي اين جاش را سانسور كنيد، اسمم را از روي مقاله برداشتن تا حيثيت حرفه‌ايم لكه‌دار نشه. شما اين چه كاري بود كه كرديد آخه؟ واقعا شاكي هستم.

پ.ت : نيما و اسماعيل هم در اين رابطه نوشته‌اند.

January 24, 2006

بنيادگرايي شخصي

من تا اندازه‌اي مذهبي هستم ولي هميشه از خودم مي‌پرسم كه اگر روزي فرزندي داشتم آيا حق دارم او را از سن كم مذهبي بار بياورم؟ آيا اين نوعي متمايل كردن او به سمت يك عقيده خاص و مخالف آزادانديشي و انتخاب مسوولانه نيست؟ از زاويه ديگري اگر فرزندم در سن نوجواني و زماني كه هنوز با من زندگي مي‌كند تصميم گرفت به گونه‌اي متفاوت از اعتقادات مذهبي من رفتار كند - مثلا بخواهد در خانه مشروب الكلي بخورد يا سگ نگه دارد- آيا حق دارم جلوي او را بگيرم و روش خودم را به او تحميل كنم؟

January 22, 2006

بازهم قيمت بنزين

1) آقاي دكتر احمد توكلي در محافل مختلف اين استدلال را تكرار مي‌كنند كه « اقدام دولت در افزايش قيمت بنزين به ليتري 300 تومان موجب فاجعه اقتصادي و اجتماعي مي‌شد و مجلس با قانون تثبيت قيمتها، جلوي تورمي بالاي 40 درصد در كشور را گرفت.» فرض كنيم - كه اين فرض بسيار محل ترديد است- كه حرف ايشان در مورد تورم چهل درصدي ناشي از واقعي شدن قيمت بنزين درست باشد آن وقت ماجراي اقتصاد ما شبيه بيماري خواهد بود كه براي نجات از يك بيماري مزمن و خطرناك بايد تن به يك درمان دردناك و سخت بدهد. آقاي احمد توكلي مثل مادر مهرباني است كه از ترس درد كشيدن بچه‌‌اش حاضر نيست اين درمان اعمال شود و در نتيجه سفت و سخت مقابل اصلاح قيمت بنزين ايستاده‌ است و به آن افتخار هم مي‌كند. آيا به نظر شما چنين مادري لزوما مادر عاقلي است؟ آيا اين بچه كه بعدا عاقل‌‌تر مي شود و نيز بيماري‌اش جدي‌تر، يقه والدينش را نخواهد گرفت كه چرا مرض را زودتر درمان نكرديد تا من از تبعات آن فلج نشوم يا براي درمان متاخر درد و رنج بيشتري را تحمل نكنم؟

2) چرا مردم ما فكر مي‌كنند كه قيمت بنزين باعث تورم است؟ براي اين‌كه دولت‌هاي ما در سال‌هاي گذشته بنزين را يك باره و درست زماني گران مي‌كردند كه نقدينگي جديد ناشي از كسري بودجه در آخر سال قبل به جامعه تزريق شده بود و در نتيجه مردم هم‌زماني را با عليت اشتباه مي‌گرفتند. البته چون دولت معمولا قيمت بنزين را تقريبا به اندازه نرخ تورم بالا مي‌برد مردم از ميزان افزايش قيمت بنزين به عنوان شاخصي براي تخمين تورم سال آتي و در نتيجه تنظيم قيمت محصولات خود استفاده مي‌كنند. حالا اگر دولت بخواهد تصور وجود رابطه بين قيمت بنزين و تورم را از بين ببرد مي‌تواند بنزين را مثلا در آبان ماه يا ماه رمضان كه ماه ركود است گران كند ولي در هفته اول فرودين با سر و صدا اعلام كند كه حقوق كارمندان اين قدر افزايش يافت. در اين صورت افزايش حقوق كارمندان به عنوان راهنماي تورم عمل خواهد كرد و مردم به سادگي خواهند ديد كه بالا رفتن قيمت‌ها ربطي به افزايش قيمت بنزين ندارد.

پ.ت: پويان هم مطلب خوبي در اين باب نوشته و نشان داده كه سي درصد افزايش قيمت بنزين باعث يك درصد افزايش در نرخ تورم مي‌شود.

روزمره‌جات

1) ديدم اين طوري نمي‌شود. حالا كه آدم‌هايي با علايق مشترك با من توي اين شهر نسبتا كم هستند و بعدش هم قرار است كه يكي دو سالي اين‌جا باشيم بايد خودم دست به كار بشوم. امشب همه بچه‌هاي هم دانشگاهي را شناسايي كرده و خبرشان كردم و دور هم جمع شديم و خاطره گفتيم و كلي خوش گذشت. ايده بعدي اينه كه به همه دوستان و آشناهايي كه هم تيپ هستن خبر بدم كه اون‌ها هم به هم تيپ‌هاشون خبر بدن و بنشينيم دور هم.

2) دارم تصور مي‌كنم كه اگر اينترنت نبود وضعيت ارتباطات اجتماعيم توي يه شهر جديد چقدر وحشتناك مي‌شد. از دوستان محل كار كه بگذريم تقريبا تمام اين سي چهل‌ تا دوست خوبمون را از طريق وبلاگ يا اوركات پيدا كرديم. اولين نفر هم يادمه. قاصدك عزيز كه اصلا باورمون نمي‌شد توي غربت بشه يه دوست اين طوري پيدا كرد.

3) رياضيات و دروس پايه مورد نياز اقتصاد داره ديوانه كننده مي‌شه. دو سه تا درس رياضي كه داشتم فقط يك سري مباحث محدود را پوشش داده و من مجبورم خودم از توپولوژي بپرم به معادلات ديفرانسيل و از اون به كنترل بهينه و از اون به آناليز و از اون‌جا برگردم به مرور حساب ديفرانسيل چند متغيره و الخ. بديش اينه كه سر و ته ماجرا تموم شدني نيست. اگر ليسانس رياضي داشتم الان كلي جلو بودم.

4) امروز رفتيم براي يكي از رفقا موبايل بخريم. كل پولي كه براي خط موبايل و گوشي سامسونگ گرفتند هشت هزار تومان به پول ايران بود. هر دقيقه صحبت با موبايل همان خط هم دقيقه‌اي فقط يك سنت. قبلا گفتم كه براي يك بطري آب خوردن ساده بايد حداقل 70 سنت بدهيد. قيمت‌ها را با ايران مقايسه كنيد. تازه پسرك مصري كه موبايل را بهمان فروخت بيش از نيم ساعت براي انتخاب شماره رند و دلخواه مشتري و تنظيم گوشي و تهيه بسته هديه و تدوين قرارداد و غيره وقت صرف كرد. آن هم با خوش‌رويي تمام و عذرخواهي مداوم. فكر مي‌كنيد از اين هشت هزار تومان اوليه و قبض ماهانه اندك موبايل چقدر سود براي شركت موبايل مي‌ماند كه بخشي‌اش به اين فروشنده برسد كه به خاطرش اين همه كار بكند؟ مردم اين‌جا ياد گرفته‌اند كه در رقابت كار كنند و با زحمت پول اندكي دربياورند.

5) امروز متوجه نكته‌اي شدم. اين‌جا اگر بيش‌تر از هزار يا دو هزار دلار پول نقد داشته باشي و سعي كني هزينه چيزي در اين حد را به جاي كارت اعتباري با پول نقد بدي جور بدي بهت نگاه مي‌كنند. چون اين كاري است كه معمولا پول‌شويان انجام مي‌دهند.

6) «از به» رضا اميرخاني را خواندم. براي من به همان قشنگي «من او» بود. اگر اهلش باشيد هوايي‌تان مي‌كند. حيف از رضا و قلم ارزشمندش كه دارد در گشاده‌گويي‌هاي عرصه سياست تلف مي‌شود. دوست دارم روزي در اين مورد چيزي بنويسم.

January 20, 2006

آدم‌ها وقت‌شان را چه كار مي‌كنند؟

پرسيدم كه اگر دست‌مزد آدم‌ها زياد شود ايا بيشتر كار مي‌كنند يا كم‌تر؟ همه جواب‌هايي كه دوستان دادند درست بود. يعني متناسب با شرايط ممكن است بيش‌تر كار كنند يا كم‌تر. اين موضوع نمونه‌اي از مسايلي با ماهيت و تبعات اجتماعي است كه مي‌شود با روش‌هاي معمول اقتصاددان‌ها به آن جواب داد. براي جواب به اين سوال ابتدا اين مدل را مطرح مي‌كنيم كه همه آدم‌ها سعي مي‌كنند وقت خود را به گونه‌اي تخصيص دهند كه بيش‌ترين مطلوبيت يا لذت را براي آن‌ها ايجاد كند كه خود اين مطلوبيت تابعي از ميزان وقت در سه بخش مختلف است:

1) وقت كاري كه هدف از آن كسب پول براي بهره‌مند شدن از امكانات موجود در جامعه است. هر چند خود كار نيز ممكن است براي شخص لذت‌بخش بوده و در واقع نوعي هدف غايي به حساب آيد ولي چون عده كساني كه اين شانس را دارند كه چنين كاري داشته باشند خيلي اندك است از اين اثر صرف نظر مي‌كنيم. ضمنا همه فعاليت‌هايي كه به طور غيرمستقيم به بهبود وضع كاري كمك مي‌كند مثل مطالعه كاري يا آموزش را هم در اين گروه مي‌گذاريم.

2) كارهاي غيرمزدي مثل تعمير وسايل منزل و آش‌پزي و تميز كردن خانه و رساندن بچه‌ها به مدرسه و سرويس خودرو و الخ. اين دسته از كارها در واقع از جنس گروه اول هستند با اين تفاوت كه شخص خودش را به استخدام خودش در مي‌آورد و پولي رد و بدل نمي‌شود. در عين حال مي‌توان تصور كرد كه همه اين خدمات را مي‌توان با پرداخت پول از بازار تهيه كرد.

3) وقت استراحت و تفريح (مطالعه، فعاليت‌هاي بشردوستانه؛ امور مذهبي، ارتباطات اجتماعي و ...) كه در واقع تمام تلاش‌هاي انسان براي بهره بردن از اين بخش زندگي است.

در اين مدل صرف هر ساعت از وقت براي فعاليت‌هاي دو و سه به معني صرف نظر كردن از كار كردن بيش‌تر (وقت شماره يك) است. به عبارت ديگر استراحت و تفريح هم كالايي است كه قيمت دارد. حدس مي‌زنيد قيمتش چند است؟ بلي درست به اندازه دست‌مزد شخص. يعني به ازاي هر ساعتي كه استراحت يا تفريح مي‌كنيد بايد معادل آن از دست‌مزدي كه مي‌توانستيد از كار كردن اضافي به دست آوريد صرف‌نظر كنيد. اين شبيه اين است كه استراحت را با اين قيمت از بازار مي‌خريد. طبعا هر قدر پول‌دار باشيد امكان خريد وقت استراحت و تفريح بيش‌تري خواهيد داشت.

حالا بر گرديم سر سوال اولمان. اگر دست‌مزد آدم‌ها زياد شود واكنش آن‌ها چه خواهد بود؟ بدون شك زماني كه فرد به فعاليت‌هاي شماره دو تخصيص مي‌دهند كاهش خواهد يافت. براي اين‌كه هر قدر دست‌مزد شخص بالاتر باشد انجام دادن كارهاي شخصي‌اش توسط خودش برايش گران‌تر تمام مي‌شود. در نتيجه مثلا توجيه بيش‌تري خواهد داشت كه بچه‌هايش را با سرويس به مدرسه بفرستد يا غذايش را از بيرون بخرد يا لباسش را به خشك‌شويي بدهد و خدمت‌كار بگيرد و راننده داشته باشد و الخ. تا اين‌جا هر قدر دست‌مزد بيش‌تر باشد تمايل آدم‌ها به كار كردن مزدي و كاستن از فعاليت‌هاي خانگي بيش‌تر مي‌شود.

ولي در مورد فعاليت‌هاي شماره سه يعني تفريح و استراحت وضع خيلي معلوم نيست. با بيش‌تر شدن دست‌مزد آدم‌ها با كار ثابت پول بيش‌تري خواهند داشت و در نتيجه امكان بيش‌تري براي خريد انواع كالاها از جمله «استراحت و تفريح» خواهند داشت. اين نيرو در جهت تخصيص بيش‌تر وقت به استراحت و تفريح و كم‌تر كار كردن عمل مي‌كند. ولي از سوي ديگر نيروي برعكسي هست كه در واقع قلب تمام اين داستان است. با بالا رفتن دست‌مزد «قيمت استراحت آدم‌ها بالا مي‌رود» يعني هر ساعت استراحت يا تفريح كردن (يعني صرف‌نظر كردن از كار مزدي) براي‌شان گران‌تر تمام مي‌شود. طبيعي است كه اين نيرو در جهت كم‌تر كردن وقت استراحت يعني تخصيص بيش‌تر وقت براي كار عمل مي‌كند.

اين‌كه بلاخره آيا با زياد شدن دست‌مزد آدم‌ها بيش‌تر كار مي‌كنند يا كم‌تر به تعامل اين دو نيرو بستگي دارد هر كدام كه غلبه كند نتيجه نهايي به آن سمت خواهد بود. حال يك توضيح اضافه تحليل نهايي را ساده‌تر مي‌كند. هر قدر يك كالايي كم‌تر در دسترس كسي باشد ارزش بيش‌تري پيدا مي‌كند و براي صرف‌نظر كردن از آن بايد پول بيش‌تري دريافت شود. مثلا ارزش استراحت براي كسي كه فقط شش ساعت وقت استراحت در روز دارد نسبت به كسي كه دوازده ساعت وقت دارد خيلي بيش‌تر است. حالا فكر كنم شما بتوانيد به سادگي بگوييد كه بالا رفتن حقوق چه كسي را تشويق به كار بيش‌تر مي‌كند؟ آن كه شش ساعت وقت استراحت دارد يا آن‌كه دوازده ساعت؟ ضمنا به اين نيز بستگي دارد كه آيا براي طرف خود وقت تفريح مهم‌تر است يا كالاهاي ديگري كه مي‌شود با پول خريداري كرد. اگر خود وقت مهم‌تر باشد واكنش به افزايش دست‌مزد كم‌تر خواهد بود ولي اگر كالاهاي ديگر ارزش بيش‌تري از وقت تفريح داشته باشند كار بيش‌تر ترجيح داده مي‌شود. البته دست آخر بايد بگوييم كه در عمده شرايط تعامل در نيرو به گونه‌اي است كه دست‌مزد بيش‌تر باعث بيش‌تر كار كردن آدم‌ها مي‌شود. يعني آدم‌ها ترجيح مي‌دهند از وقت استراحت بكاهند و در عوض پول بيش‌تري براي خريد كالاهايي با ارزش‌تر به دست آورند.

اين قسمت تئوري قضيه بود. جامعه‌شناسان و اقتصادانان بر اساس اين مدل تحليل‌هاي جالبي از تغييرات موجود در زندگي فردي و اجتماعي انسان‌ها ارائه داده‌اند. بگذاريد دوباره با يك سوال بحث را پايان دهيم. مي‌دانيم كه دست‌مزد آدم‌ها به نسبت دهه‌هاي قبل مرتبا در حال افزايش است. به نظر شما تاثيرات اجتماعي اين افزايش دست‌مزد چيست؟ به مورد‌هايي در زندگي روزمره فكر كنيد.

بازهم چرخ بوروكراسي

آقاجان انگار اين حضرت "بوروك‌ راسي" دست از سر ما بر نمي‌داره و مي‌خواد هر جوري شده ما رو زير چرخ‌هاش له كنه. پريروز منشي موسسه كه دنبال كار ويزاي من بود ايميل كوتاه و كوبنده‌اي برام فرستاد. «حامد مي‌توني ويزاي كاريت را تمديد كني؟ اگر نه متاسفانه بايد برگردي ايران و از اون‌جا براي ويزاي دانش‌جويي درخواست بدي. امكان درخواست ويزا از داخل اتريش از اين ماه لغو شده. ارادت‌مند». خوب مورد اولش كه امكان‌پذير نبود چون من به هواي درس خوندن بي‌خيال تمديد قرارداد كاريم شده بودم و مي‌خواستم همه وقتم را براي درس بزارم. دومي هم معني‌اش اين بود كه تا يك هفته ديگر بايد براي هميشه با اتريش خداحافظي مي‌كردم. چون موسسه ما درس‌هاش ترمي نيست و زنجيرواره و هر درسي را هم بيفتي اخراج مي‌شي. ويزاي دانش‌جويي اتريش هم كه قربونش برم چند ماه تا يك‌سال انتظار رو شاخشه. اين يعني اين‌كه من حداقل چهار پنج‌تا درس‌را مي‌افتادم و فاتحه تحصيلم خونده مي‌شد. گفتيم ببينيم مي‌تونيم از همون مسير ويزاي كاري بريم. از صبح تا ظهر تلفن را برداشتم و بخش عمده لينك‌هاي موجودم را فعال كردم كه شايد بشه يه كاري كرد. دو سه تايي كار گير آوردم ولي بديش اين بود كه بوروكراسي لازم براي بستن قرارداد جديد هم چند هفته‌اي وقت لازم داشت و من ويزام فقط ده روز اعتبار داشت. يعني به هر حال بايد مي رفتم و امتحان‌هاي ماه بعدم از دست مي‌رفت. به رييس فعلي نازنين گفتم مي توني يه كاري كني قرارداد فعلي‌ام يكي دو ماه تمديد بشه. اون بنده خدا هم كه عازم ماموريت پاكستان بود كلي كارهاش را گذاشت كنار و اين ور اون ور زنگ زد و دست آخر پاسخ بخش منابع انساني منفي بود. چون بودجه قرارداد من مال سال 2005 بود و به هيچ وجه نمي‌شد توي سال بعد تمديدش كرد. خلاصه تقريبا تمام درهاي استاندارد و نيمه استاندارد بسته شده بود. گفتيم قسمته. حتما خيري توش بوده. اين قدر از اين اتريش و مردمش و دانشگاه‌هاش ناله كرديم كه خدا گفت بيا برو همون كشور خودتون. قسمت بدش هم اين بود كه مريم منظم و وقت‌شناس براي ويزاش به موقع اقدام كرده بود و مال اون تو راه بود و در نتيجه ما بايد بدون سلطان بانو بر مي‌گشتيم ايران. خلاصه اين‌كه سناريوي واكنش سريع را تنظيم كرديم كه ظرف يك هفته كارها را راس و ريس كنيم و برگرديم ايران و بشينيم تافل جي ار اي بخونيم كه شايد بريم پيش بقيه رفقا.
عصر بود كه گفتم يه تلاش آخر بكنم. بدبختي اين‌جا بود كه اداره ويزاي اين‌ها هم از اين ماه از پليس به شهرداري منتقل شده بود و هنوز خيلي درست و حسابي نمي‌دونستيم چي به چيه. يه زنگ زديم به اين آبجي‌مون كه آلماني‌اش خدا است و گفتيم برامون بگرد. خدا خيرش بده يه سري تلفن پيدا كرد و من شروع كردم زنگ زدن به اين ور و اون‌ور توي اداره ويزا. شايد با ده نفري صحبت كردم و موضوعم را توضيح دادم و هي اين به اون پاس داد تا آخرش رسيدم به يك خانمي كه انگليسي‌اش خوب بود و حرف گوش كن بود و الخ. با اين خانم در يك مورد توافق داشتيم. كيس من بسيار بسيار استثنايي است و كسي درست نمي‌دونه چي مي شه. ولي آخر سر گفت فردا مداركت را بيار ببينيم چي مي شه. فرداش رفتم و خيلي ساده و سهل درخواستم را قبول كردند و هيچ هم نگفتند كه نمي‌شه از داخل درخواست كرد. فقط گفتند نمي‌دونيم چه جور ويزايي بايد بهت بديم كه اونم مشكل اون‌ها است نه من. ماجرا به همين سادگي تموم شد يعني تقريبا كل اون پيام اوليه بي‌اعتبار بود.

همه اين‌ها را گفتم كه پيام اخلاقي داستان را بيان كنم. اين سومين تجربه من از اين جنس بود. با وجود همه اهن و تلپ بوروكراسي اين‌ها بهشون اعتماد نكنيد. وقتي گفتن يه چيزي نمي‌شه يا راهش اينه از بقيه هم بپرسيد كه اونا چي كار كردند و بعد سعي كنيد اثبات كنيد مي‌شه. يك دفعه مي‌بينيد كه طرف خيلي هم نمي‌دونه چي به چي است. من اگر تلفن بعد از ظهر را نزده بودم و به پاسخ استعلام موسسه از وزارت كشور اين‌جا اكتفا كرده بودم بايد الان مشغول بستن ساكم بودم.

راستي انگار تقدير با ما يار نيست كه بشينيم و مثل بچه آدم درس بخونيم. اون لينك‌هاي كاري كه فعال شد را نمي‌شه نصف كاره ول كرد. فكر كنم مجبورم باز يه قرارداد كاري ببندم. اينم از ضربه‌اي كه پيام اشتباه به ما زد.

January 19, 2006

باز هم قيمت بنزين

آن قدر گفته اند و گفته ايم که تقريبا خسته شده ايم. هر چند که الان تقريبا مطمئنيم که ماجرا فقط از سر ندانستن منطق مساله نيست که می دانيم که بعد اين همه گفتن بهتر از ما می دانندش و در محافل خصوصی دانستنشان را بر ملا می کنند. ماجرا بيشتر فروختن مصالح مملکت به چند تا رايي است که قرار است بنزين مفت به مردم دادن در انتخابات آتی براي شان بياورد. با اين حال شايد بد نباشد بازهم سرنخی از قيمت جهانی بنزين داشته باشيم. آژانس توسعه آلمان پروژه ای را با همين عنوان اجرا کرده و قيمت را در تمام کشورها جمع آوری نموده است. گزارشش را که خيلی خواندنی تنظيم شده نگاه بکنيد ضرر ندارد. چند تکه گزارش خيلی جالب است. در قاره آفريقا کم ترين قيمت بنزين را کشور قذافی دارد با 9 سنت به ازای هر ليتر که برابر قيمت ايران است. بعد از ليبی قيمت کشور بعدی يعنی مصر به 28 سنت صعود می کند. در آمريکا هم هوگو چاوز دارد با بنزين ارزان 4 سنتی به مردمش رشوه می دهد و قيمت در کشور بعدی يک دفعه می شود 35 سنت. در آسيا هم برادر صفر مراد نيازاف رکوددار کف جدول است با 3 سنت به ازای هر ليتر. نفر اول اروپا هم در ارزان فروشی روس ها هستند که خوب قيمت شان حساب و کتاب بيشتری دارد و 55 سنت کم تر نمی دهند. وضع ما هم خيلی بد نيست. به لطف ايده های برادر احمد توکلی و شرکای محترم که با پول مملکت رفتند و در يکی از گران ترين کشورهای جهان دکترای اقتصاد گرفتند رتبه جهانی ايران در ارزان فروشی ماده مفيد بنزين در عدد چهار ثابت می ماند. يعنی بعد از ترکمنستان و عراق و ونزوئلا. قبلا هم گفتم، با هر منطقی حساب کنيد اين وضع فاجعه بار است. حتی با منطق عاميانه درآمد متوسط مردم هم جايگاه ما بايد خيلی با اين چيزی که هست فاصله داشته باشد. يعنی بايد جايی در حد هشتاد و اين ها باشيم نه چهار.

January 18, 2006

بناهاي اروپايي

اين يك مشاهده شخصي و در حد حدس و گمان است. بين بناهاي تاريخي كه در اين ده-دوازده شهر اروپايي كه تا به حال رفته‌ام - كه تازه پاريس و لندن و مسكو و ونيز جزوشان نيستند- و بناهايي كه در شهرهاي ايران ديده‌ام دو تفاوت مهم مرتبا توجه‌ام را جلب مي‌كند:

1) بناهاي تاريخي اروپايي به لحاظ ابعاد و پيچيدگي بسيار عظيم‌تر از بناهاي ما هستند. من واقعا تا پيش از ديدن اين بناها تصوري از اين‌كه ساختمان‌هاي قديمي تا چه حد مي‌توانند بزرگ و باشكوه باشند نداشتم. مساحت‌هاي بزرگ، سقف‌هاي بسيار بلند، نقاشي‌ها و مجسمه‌هاي باشكوه همراه با صحن‌هاي متعدد و تو در تو ويژگي‌ خيلي از بناهاي اروپايي است كه من كم‌تر در بناهاي خودمان مي‌بينمشان. بناهايي دقيقا به بزرگي قصرهايي كه در كارتون‌هايي مثل رابين‌هود ديده بودم. البته بايد بگويم كه با قضاوت من بناهاي موجود در وين جزو بناهاي خيلي باشكوه و بزرگ به حساب نمي‌آيند.

2) چگالي بناي تاريخي در يك شهر توريستي اروپايي بسيار بيشتر از شهرهاي ما است. منظورم اين است كه حتي اگر بناهايي مثل گنبد سلطانيه زنجان و عالي قاپو اصفهان و طاق بيستون كرمان‌شاه و قره كليساي ماكو و تخت سليمان ميان‌دوآب و تخت جمشيد شيراز و امام رضاي مشهد و مناره جامع يزد و هگمتانه همدان و ارگ بم را داشته باشيم كه به لحاظ عظمت تا حدي - و نه كاملا- قابل مقايسه با بناهاي اروپايي هستند ولي در يك منطقه معمولا يك بناي منفرد را داريم و ديگر تا كيلومترها خبري از بناي تاريخي مهم ديگري نيست. فكر كنم اصفهان بيش‌ترين حجم بناي تاريخي را در ايران داشته باشد و من به عنوان كسي كه حداقل بيست بار اصفهان رفته‌ام مي‌توانم ادعا كنم كه كل اين بناها اعم از چهل‌ستون و ميدان امام و كليساي وانك و سي‌سه پل و منار جنبان و آتش‌گاه و غيره را حداكثر در دو روز مي‌توان تماشا كرد. تكليف بقيه شهرها كه معلوم است. اين در حالي است كه يك گشت سريع كه دربرگيرنده همه آثار تاريخي باشد در بيش‌تر شهرهاي توريستي اروپايي به بيش از يك هفته وقت نياز دارد. توي رم روش خوبي براي ديدن آثار تاريخي پيدا كرده بودم. به تصادف اتوبوسي را سوار شويد قطعا از جلوي حداقل يك بناي مهم تاريخي رد مي‌شويد. واضح است كه در مورد غناي داخل موزه‌ها صحبت نمي‌كنم. توي مونيخ كه يك موزه سه قلوي نقاشي داشت نصف روز وقت صرف كردم و فقط توانستم يكي از موزه‌ها را به صورت گذرا ببينم.

من متوجه هستم كه اين تفاوت‌ها ممكن است ناشي از اين باشد كه اصولا باورهاي مذهبي مي‌توانسته ميزان توجه به بناسازي و خصوصا كارهاي هنري درون آن‌ها را كم كند. ضمنا نا امني دايمي محتملا تمايل به سرمايه‌گذاري در ساختمان‌ را كاهش مي‌داده و دست آخر اين‌كه بناهاي ما به دليل نوع مصالحش و جنگ‌هاي رخ داده بيش از بناهاي اروپايي در معرض نابودي بوده‌اند با اين همه به نظرم تفاوت آن قدر چشم‌گير است كه مرتبا فرضيه‌هايي را در ذهن من مي‌آورد. اين‌كه تعامل اين شكل از ساختمان‌سازي با خصوصيات روحي انسان‌ها چيست را دوستان مردم‌‌شناس پاسخ دهند ولي از لحاظ اقتصادي مي‌شود گفت كه اگر سرمايه صرف‌شده براي ساختمان‌ها - اعم از مذهبي و غير مذهبي- را يكي از شاخص‌هاي مهم تخمين زننده ثروت در جوامع قديمي بدانيم احتمالا مي‌شود به اين حدس رسيد كه حتي در زمان‌هاي قديم يعني قبل‌‌تر از پانصد سال پيش هم وضع ثروت و سرمايه انساني در دو جامعه تفاوت چشم‌گيري با هم داشته است. گفتم كه اين حدس من است شما چه مي‌گوييد؟

گاف

آقا من تا امروز متوجه اين نكته نشده بودم كه واژه «گاف» كه در جمله‌هايي مثل «طرف گاف داد» به كار مي‌بريم يك كلمه انگليسي (Gaffe) و در واقع همان كلمه‌اي است كه در عبارتي مثل «گاف انرژي» به كار مي‌بريم. بيش‌تر به نظرم مي‌رسيد كه احتمالا اولين حرف يك كلمه بي‌ادبانه فارسي است. البته اگر برداشت من درست باشد ظاهرا به‌تر است بگوييم «طرف مرتكب گاف شد». اين هم از گاف عمرانه ما. البته واضح است كه ماجرا ربطي به«قاف» عزيز ندارد.
حالا اگر دوستان لطف كنند و تكليف واژه هم‌معني گاف يعني «سوتي» را هم روشن كنند قدم بزرگي در راستاي شفاف‌سازي انديشه انتقادي در ايران برداشته‌ايم.

January 17, 2006

برنج گران

«برنج» يكي از كالاهايي است كه مصرف‌كنندگان ايراني سال‌ها است مجبورند به خاطر سياست‌هايي مثل حمايت از توليد داخلي آن‌را به چند برابر قيمت جهاني بخرند. گفته مي‌شود بخش برنج‌كاري كشور يكي از اولين بخش‌هايي است كه در موج آزادسازي تعرفه‌ها نابود خواهد شد چرا كه توليد برنج در ايران به شيوه فعلي اقتصادي نيست. من با ساختار فني كشت برنج و عوامل موثر بر قيمت آن آشنا نيستم ولي تجربه امروزم مويدي بود بر آن‌چه در مورد رقابت‌پذير نبودن صنعت توليد برنج در ايران خوانده بودم. امروز هر بسته مقوايي يك كيلويي برنج دانه دراز را -كه به عنوان يك برنج‌پز حرفه‌اي مي‌دانم كه برنج خوش پختي است ولي عطر برنج ايراني را ندارد- خريدم هر بسته حدودا 750 تومان. آن هم در كشوري كه قيمت كارگر فروشگاه حداقل هفت برابر و هزينه انرژي بيش از ده برابر ايران است و مصرف كننده بين ده تا بيست درصد هم ماليات ارزش افزوده روي جنس خريداري شده مي‌پردازد. اين‌جا با هفتاد سنت (قيمت يك بسته برنج) مي‌شود چيزي در حد يك بطري كوچك آب يا يك عدد فلفل دلمه‌اي يا خيار سالادي يا نيم كيلو گوجه فرنگي يا يك عدد نان كوچك و يا نيم ليتر بنزين خريد. اين ها را گفتم تا قيمت‌هاي نسبي دست‌تان باشد. فكر كنم برنجي با كيفيت مشابه را اگر الان توي ايران با گوني و بدون پرداخت ماليات و از عرضه كننده عمده بخريم بايد به مراتب بيش‌تر از هفتصد و پنجاه تومان پول بدهيم. به همين قياس اگر مرزها باز باشد و تعرفه واردات نباشد و بشود همين برنج خوب را آورد ايران و با گوني فروخت (يعني بدون بسته‌بندي مقوايي كيلويي) قيمت مصرف‌كننده آن نبايد بيشتر از سي‌صد چهارصد تومان باشد. حال ببينيد كه مصرف‌كننده بيچاره ايراني چقدر دارد برنج را گران مي‌خرد.

چرخ بوروکراسی

دیروز گذرنامه جفتمان گم شد. احتمالا توی قطار و بعد از بازرسی گذرنامه ها در مرز اتریش. از مهلت ویزای من فقط دو هفته باقی مانده است و برای درخواست ویزا باید گذرنامه داشت. چاره ای نبود باید درخواست گذرنامه مجدد می کردم. یکی از مدارک لازم برای گرفتن گذرنامه جدید کارت پایان خدمت است. نکته اين جا بود که کارت پایان خدمت من هم گم شده بود و نمی دانستم کجا است. پس باید درخواست المثنی کارت پایان خدمت می کردم. خودم هم که آن جا نبودم و احتمالا با کمی چانه زنی می شد به یکی دیگه وکالت داد که قضیه را پیگیری کنه. خواستم این کار را بکنم که متوجه شدیم برای امضاء وکالت نامه اصل گذرنامه لازم است. خوب حالا کسی که نه گذرنامه دارد و نه کارت پایان خدمت چه باید بکند؟ تازه از ویزاش هم فقط دو هفته مونده. این را می گن لای چرخ بوروکراسی گیر کردن. تجربه سختی بود. البته خدا را شکر پیش از آن که دنبال مسیرهای غیراستاندارد بگردیم پاسپورت ها در قسمت اشیای گمشده راه آهن و کارت پایان خدمت در منزل پدری پیدا شدند و صورت مساله تا دفعه بد که ما چیزی گم کنیم پاک شد. ولی یک سوال باقی است: وقتی شما قبلا گذرنامه داشته اید دیگر برای گرفتن گذرنامه جدید چه نیازی به کارت پایان خدمت هست؟ فرض کنیم که گذرنامه شما مشروط یا با تعداد دفعات خروج محدود بوده. مگر اطلاعات هر کسی در پرونده اش ثبت نشده؟ خوب یک بار به آن جا رجوع کنند و عین گذرنامه قبلی را برای طرف صادر کنند.

January 16, 2006

اثر رواني تورمي

آيا اثر رواني تورمي معني دارد؟ به اين معني كه در شرايط ثابت نگاه داشتن بقيه عوامل افزايش قيمت يك كالا باعث شود كه قيمت بقيه كالاها نيز افزايش يابد؟ به نظر من در عمل چنين اثري وجود ندارد يا بسيار ضعيف است. بگذاريد مساله را دقيق‌تر نگاه كنيم. فرض كنيد دولت تصميم مي‌گيرد قيمت بنزين يا سيمان را دو برابر كند. تاثير اين تصميم روي كل اقتصاد چه خواهد بود؟ واضح است كه تحليل ما به قول اقتصاددان‌ها تحليل تحت شرايط ثابت بودن ساير عوامل (ceteris paribus) است و فرض مي‌كنيم كه اتفاقات ديگري مثل افزايش نقدينگي يا تقاضا براي برخي كالاها رخ نداده است و ما صرفا در پي بررسي تاثير افزايش قيمت مثلا بنزين يا سيمان بر سطح قيمت‌ها هستيم. اين نكته را هم بايد روشن كنيم كه صحبت از قيمت كالاهايي كه كالاي گران‌شده در توليد آن‌ها به كار مي‌رود نمي‌كنيم مثلا راجع به افزايش قيمت كرايه يا مسكن در اثر افزايش قيمت بنزين يا سيمان حرف نمي‌زنيم. هر چند اگر فكر مي‌كنيد كه اين اثر جدي خواهد بود مي‌توانيم به راحتي نشان دهيم كه تاثيرش بسيار ناچيزتر از آني است كه به نظر مي‌رسد. براي اين‌كه حسي از مساله پيدا كنيد به اين فكر كنيد كه اگر قيمت بنزين دو برابر هم بشود كرايه‌ تاكسي (بيشترين تاثيرپذير از اين موضوع در كل جامعه) بايد چند درصد گران‌تر شود تا مسافركش سود قبلي را كسب كند؟ جواب : حداكثر پانزده درصد. حالا تاثير موضوع روي قيمت بقيه كالاها كه بنزين نقش بسيار كم‌تري در توليد آن‌ها دارد روشن‌تر مي‌شود.

حالا برويم سر اصل مطلب يعني اثر رواني افزايش قيمت بنزين. فرض كنيد فقط بنزين گران شده است. استدلال مبتني بر اثر رواني كه مثلا آقاي احمد توكلي ممكن است از آن دفاع كند اين خواهد بود كه بقيه هم قيمت‌هاي خود را به همين ميزان يا نزديك به آن بالا خواهند برد. اگر همه قيمت‌ها به يك نسبت بالا رود كه خوب اتفاق خاصي نيفتاده است. قيمت‌ها بالاتر رفته و دستمزدها هم به همين نسبت بيشتر شده است. پس بايد فرض كنيم كه منظور دوستان اين است كه قيمت برخي كالاها بالا برود و قيمت برخي ديگر (مثل نيروي كار) ثابت بماند. در اين صورت چه اتفاقي مي‌افتد؟ اتفاق مهم اين خواهد بود كه پس از شوك اوليه افزايش قيمت تقاضا براي كالاهاي گران شده كم مي‌شود و ديگر مشتري به اندازه سابق وجود نخواهد داشت. مثلا فرض كنيد مسافركش‌ها پس از دو برابر شدن قيمت بنزين قيمت كرايه‌ را هم دوبرابر كنند. نتيجتا تعداد مسافر آن‌ها كم مي‌شود و البته تعداد ماشين زيادتر (چرا؟) و كلي تاكسي خالي توي خيابان‌ها باقي مي‌ماند كه حاضرند با قيمت‌هاي پايين‌تر مردم را جا به جا كنند. به عبارت ديگر پس از يك دوره كوتاه قيمت‌ها دوباره به نقطه تعادل قبلي يا جايي نزديك آن (حتي پايين‌تر از مقدار قبلي. چرا؟) برمي‌گردد. براي اين‌كه قيمت كالا در درازمدت از روان‌شناسي تعيين نمي‌شود بلكه از تعادل بين عرضه و تقاضا به دست مي‌آيد كه موضوعي است حقيقي و فيزيكي و مربوط به دنياي بيرون. تا وقتي كه اين تعداد تاكسي هست و تا وقتي كه قدرت پول مردم اجازه اين مقدار سوار شدن را مي‌دهد قيمت تعادلي مقدار مشخصي خواهد بود.

باور مي‌كنيد كه ماجرا به همين سادگي است؟ اين همان تفاوت نگاه تعادلي و ديناميكي اقتصاددانان با نگاه خطي است. اقتصاددانان بايد همه چيز را در تعادل دنبال كنند و بپرسند چه بر سر تعادل مي‌آيد؟ البته همين تعادل كليد خوبي است. روزبه تذكر داده بود كه اثرات رواني كوتاه‌مدت ممكن است باعث شود كه مردم مصرف خود را به گونه‌اي تغيير دهند كه اساسا تعادل جديدي در اقتصاد شكل گيرد كه خوب به نظر مي‌رسد احتمال وقوع آن خيلي نيست. مثلا ممكن است افزايش كرايه تاكسي در كوتاه‌مدت باعث شود كه مردم خانه‌هاي خود را تغيير داده و به محل كار نزديك‌تر شوند يا اصولا عادت كنند كه با دوچرخه سر كار بروند و الي آخر و لذا پس از رد شدن شوك اوليه ديگر تقاضا به مقدار سابق موجود نباشد. تا جايي كه من مي‌فهمم در كوتاه‌مدت احتمال وقوع چنين تحولاتي زياد نيست.

اين استدلال كمي فني است. من يك استدلال ساده‌تر هم دارم كه به درد بحث با راننده تاكسي‌ها و مردمان عادي مي‌خورد. «اگر مي‌گوييد افزايش قيمت بنزين باعث خواهد شد تا قيمت كالاي خود را افزايش دهيد چرا همين الان اين كار را نمي‌كنيد؟ مگر دست شما نيست؟ خوب همين الان كرايه‌ها را دوبرابر كنيد كه بيشتر سود ببريد.»

آزادي بيان

كامنت‌ها و نوشته‌هاي دوستان در واكنش به مطلب قبلي طبق معمول آموزنده بود. از خطاي من در به كارگيري غلط عبارت «سهل و ممتنع» كه بگذريم به نظرم يك بعد مهم از قضيه را مورد توجه قرار نداده بودم و آن هم بحث آزادي بيان بود كه مهدي يحيي‌نژاد عزيز و عده‌اي ديگر از دوستان به طور مفصل به آن پرداخته ‌اند. من با بحث دوستان موافقم. آزادي بيان مستلزم اين است كه هر كس قادر باشد به هر شكلي كه مي‌پسندد عقايدش را بيان كند و لذا ما حق نداريم كه به‌گونه‌اي پيش از وقوع (Ex-Ante) در باب نتايج سخن گفتن يك فرد اظهار نظر كنيم و گرنه به همان راهي مي‌رويم كه همه مخالفين آزادي بيان آن را مي‌روند: محدود كردن حق سخن گفتن به بهانه چيزهايي مثل توطئه ‌چيني در پس سخن يا استدلال غيرقابل فهم براي عوام يا زايل كردن ايمان جوانان (مثال سقراط؟)

خوب البته روشن است كه در فضاي وبلاگستان كسي توان اين را ندارد كه بخواهد آزادي بيان ديگري - مثلا حسين درخشان - را محدود كند ولي چون بعد از مرور نظرات مخالف حس كردم كه رويكرد من مي‌تواند در نهايت به چنين راهي ختم شود به اشتباه خودم اعتراف مي‌كنم. هر چند براي جلوگيري از سوءتفاهم‌ها بايد يك موضوع ديگر را روشن كنم. نقد اصلي من به روش نوشتن هودر اتكاي زيادي به بحث تخصص‌گرايي نداشت. يعني من خيلي اين ايده را دنبال نمي‌كردم كه هر كس موظف است در حيطه تخصص خود بنويسد بلكه عمدتا از شيوه‌ استدلال نادقيق و بدون مقدمات كافي او شكايت داشتم و واقعا هم عقيده دارم كه بسياري از نوشته‌هاي او از اين جنس است. با اين وجود در چارچوب آزادي بيان بايد بگويم كه حق او است كه هر طور كه دلش مي‌خواهد استدلال كند و اين موضوع به خوانندگان او مربوط است كه چه سطحي از پيچيدگي استدلال را ترجيح مي‌دهند.

براي جمع‌بندي بحث به نظرم مي‌رسد كه حداقل به سه دليل مي‌توان به نوشته‌هاي يك فرد واكنش نشان داد:
1) نويسنده استدلالي را مطرح كند كه به نظر ما اشتباه باشد كه خوب به طور طبيعي مي‌توان از طريق نوشتن استدلالي مخالف به رد سخن او پرداخت.
2) نويسنده در خلال نوشته‌ها به ديگران اهانت كند كه به نظر مي‌رسد در اين حال بهترين و پخته‌ترين واكنش سكوت است تا خود نوشته نويسنده‌اش را رسوا كند. هر چند كه بسياري از ما شايد نتوانيم تا اين حد صبور باشيم.
3) نويسنده به دروغي موضوعي را به كسي نسبت دهد. اين‌جا ماجرا كمي پيچيده‌تر از دو حالت قبل است. نسبت دروغ يا پرده‌دري اسرار يا انتشار مطالب توافق نشده مي‌تواند زيان‌هاي جدي به طرف مقابل وارد كند. طبيعي است كه تكذيب و جوابيه يك راه حل دم دست است ولي لزوما جبران‌كننده همه زيان نيست.
به نظرم نقطه چالش برانگيز ما با مقوله آزادي بيان در وبلاگستان همين مورد سه خواهد بود. اين موضوع در فضاي غيراينترنتي چالش كم‌تري ايجاد مي‌كند چرا كه مسووليت‌هاي حقوقي نسبتا تعريف‌شده‌تر هستند و اين باعث مي‌شود تا رسانه‌ها با احتياط بيشتري عمل ‌كنند. ولي در جايي كه واقعا امكان چنين پيگيري حقوقي وجود ندارد چه مكانيسمي بايد جايگزين شود؟

January 12, 2006

حسين درخشان آيينه خود ما است

حسين درخشان در وضعيت ناجوری قرار گرفته است. تقريبا می توان گفت که بين آدم های جدی اعتبار چندانی ندارد و حالا که دارد در جنگی که از سر بی فکر نوشتن راه انداخته بود می بازد دست به ابتکاری می زند که شبيه چيزی است که در استراتژی نظامی اصطلاحا بهش می گويند فرار به جلو. يعنی سعی می کند با ساختن حرفی غيرقابل باور، خود را در موقعيت جديدی قرار دهد که شايد از آن وضعيت قبلی خلاصی يابد. اين رفتار را بيش از همه در کودکان ديده ايم که چون تجربه و پيچيدگی بزرگان را خبر ندارند دلايلی می آورند که نادرست بودنش برای بقيه مثل روز روشن است ولی خود طرف اين احتمال را می دهد که ديگران حرفش را بپذيرند.

با اين همه نمی خواهم دو رويي پيشه کنم و حرف هايي از اين دست بزنم که مثلا آدمی مثل هودر بی ارزش تر از آن است که برايش وقت بگذاريم و خوب يا بد در موردش حرف بزنيم. اتفاقا من فکر می کنم که بايد به پديده ای به اسم هودر پرداخت چرا که بازتابی ديدنی از گوشه هايي از وضعيت خود ما است.

1) نوشته های هودر دقيقا مدل ايده آل نوشته ای است که جامعه ما می پسندد. نوشته ای که تکليف يک موضوع بزرگ را در چند سطر معلوم کند بی آن که روی موضوع ريز شود يا اصلا صلاحيت اظهار نظر داشته باشد. در اين مدل نويسنده و خواننده صرفا حسی کلی از موضوع دارند- گاهی حتی اين را هم ندارند- و با اين حال به خود حق می دهند که قضاوت کنند بی آن که چيزی دقيق در مورد جزييات و پيچيدگی های مساله بدانند.

2) هودر سمبل سهل جويي رايج در جامعه ما است. گوشه امنی را که آدم های جدی به خاطر کم اهميت بودنش به آن بي توجه اند به عنوان حوزه کار انتخاب کنيد و با زحمت کمی زندگی تان را بچرخانيد و مطرح شويد و سفر کنيد و الخ. البته خودتان می دانيد که کل ماجرا کمی به بازی شبيه است لذا گاهی به فکر می افتيد که برای آينده تان کاری بکنيد.

3) هودر متخصص مسايل فنی وبلاگ که اتفاقا اين چيزها را خوب می فهمد چون کمی معروف می شود فيلش ياد هندوستان می کند و به نظرش می رسد که می تواند راجع به چيزهای بی ربط به خودش هم همان قدر دقيق نظر بدهد. آخرش می شود اين نوشته های خنده دار يکی دو سال اخيرش. آيا اين خصلت بسياری از روشنفکران روزنامه گرای ما نيست که در باب هر چيزی حرف می زنند؟ به عنوان نمونه فريبرز رييس دانا را نگاه کنيد.

4) هودری که در محدوديت بوده لذت و ارزش آزادی را درک می کند پس تلاش می کند تا تلاشش برای جبران عقب ماندنش از قافله را با اشاره های مداوم به لذت های ممنوعه به بقيه نشان دهد.

5) از يک ديد فرويدی هودر دچار عقده زبان ندانستن است به اين خاطر دايما در ديگران دنبال چنين عيبی می گردد تا کمی خيالش از بابت خودش راحت شود.

6) به طور متوسط از هر چهار حرفش يکي آن قدر پرت است که از فرط بی ربط بودن خون ملت را به جوش آورده و سر و صداشان را در می آورد و آن وقت هودر و طرفدارانش به نظرشان می رسد که حرف مهمی زده شده است. درست عين ماجرای انکار هولوکاست.

7) نان خوردن هودر از راه ارائه تصوير کليشه ای از ايران به غربی ها است. کليشه هايي که تنها تفاوتش با کليشه های موجود نشاندن 5% مرفهين شمال شهر به جای 5% مذهبی های تندرو جامعه است. از قبل ايران نان خوردن عادت رايج خيلي از اساتيد مقيم خارج است که کارنامه پژوهشی شان را از طريق تحقيق های سهل و ممتنع در زمينه مسايل ايران پر می کنند.

8) و دست آخر اين که هودر نمونه کامل هر دم به راهی بودن و متمرکز نبودن است. يک روز پروژه اش اسراييل است، دفعه بعد اسپانيا و روز بعد را خدا می داند. مهم اين است که هيچ کدام را نبايد جدی گرفت چون می دانيم که فقط حرفی است که زده می شود.

با اين همه يک چيز هست که در هودر هست و هنوز صد در صد به جامعه ما سرايت نکرده است. هودر بی نزاکت است. در نوشته های زير لينک ها به بقيه توهين آشکار می کند يا مثلا در راديو اش می گويد « اگر خنگيد و شماره يادتون نمی مونه دوباره تکرار کنم» ظاهر حس باحال بودن از طريق رها کردن زبان هنوز عادتی همه گير نشده و اميدوارم هرگز نشود.

من هر وقت که به سايـت حسين درخشان نگاهی می اندازم يادم می آيد که خودم هم ممکن است مثل او باشم. او فقط بی خيال تر است و اين خصلت ها را بيشتر بازتاب می دهد. خصوصا گاهی که بعدا به نوشته ام نگاه می کنم به خودم می گويم باز مثل هودر نوشتی.

January 11, 2006

فرضيات اقتصاد

علم اقتصاد مدرن بر چند فرض اساسي محدود بنا شده است:

1) آدم‌ها عقلاني هستند. به اين معني كه اگر الف را به ب و ب را به ج ترجيح دهند الف را به ج ترجيح مي‌دهند.
2) آدم‌ها دايما در پي بيشينه كردن رضايت خود در چارچوب امكانات محدودشان هستند لذا دايما سبدي از مصرف را انتخاب مي‌كنند كه از تمام سبدهاي ممكن ديگر براي‌شان لذت‌بخش‌تر باشد.
3) رضايت آدم‌ها از مصرف يك واحد اضافي كالا با بالا رفتن مصرف كم مي‌شود. يعني ليوان اول يا دوم نوشابه لذت بيشتر از ليوان پنجم يا دهم ايجاد مي‌كند.
4) بنگاه‌ها در پي بيشينه كردن سود خود هستند. در اين چارچوب دايما به اين فكر مي‌كنند كه بايد چه چيزي توليد كنند و به چه قيمتي بفروشند و از چه طريقي اين توليد را انجام دهند كه بيشترين سود را براي آن‌ها توليد كند.

همانند هر علم ديگري اين فروض ساده‌كننده هستند يعني در دنياي عمل مقداري انحراف تصادفي از آن‌ها مشاهده كنيم و كسي منكر آن نيست - ضمن اين‌كه اقتصاددان‌ها و كساني مثل روان‌شناسان دايما در پي ارزيابي اعتبار اين فروض در دنياي واقعي هستند- ولي به نظر مي‌رسد از بقيه فروض رقيبي كه مي‌توان پيشنهاد كرد جامع‌تر و قابل دفاع‌تر و معقول‌تر هستند و قابليت بيشتري براي توضيح دادن رفتار آدم‌ها به صورت عمومي دارند. از موردهاي استثنايي بگذريد. اگر بخواهيد رفتار آدم‌ها را در شرايط معمول و عادي توضيح بدهيد آيا اين فرضيات را قبول مي‌كنيد؟ اگر قبول نداريد چرا؟ چه فرضي پيشنهاد مي‌كنيد كه معتبرتر باشد.

چيني‌ها

يه هم‌دوره چيني داريم كه البته دكتراي فاينانس مي‌خونه ولي درس‌هاي پايه‌شون با ما مشترك است. اين آدم نمونه كاملي براي كليشه‌اي است كه از چيني‌ها در ذهن داريم. تقريبا نديده‌ام غير از درس كاري بكند و مهم‌تر از آن اين‌كه دل مشغولي داشته باشد.در هيچ بحث سياسي شركت نمي‌كند، نسبت به اخبار غيراقتصادي بي‌اعتنا است، خيلي خونگرم نيست و علاقه زيادي به مسافرت در داخل اروپا ندارد. حتي برنامه‌هاي شب‌هاي آخر هفته را هم كه بقيه ممكن است يكي دو ساعتي جايي بروند و چيزي بخورند را هم شركت نمي‌كند مي‌گويد ترجيح مي‌دهد درس بخواند. ضمنا كاملا هم آدم باهوشي است و گذشته تحصيلي خوبي هم داشته. در نتيجه شاگرد اول بلامنازع دوره خودشان است. من در حيرت بودم كه چطور يك آدم مي‌تواند اين طور همه ساعت‌هاي زندگي‌اش را فقط وقف درس بكند تا اين‌كه يك روز ازش پرسيدم مي‌خواهي بعد درس چه كني؟ گفت دوست دارم جايي توي آمريكا يا اروپا استاد بشوم. گفتم به چين بر نمي‌گردي؟ گفت نه اصلا. حدس مي‌زنم ماجرا حداقل در مورد اين آدم تا حدي برايم روشن شد. اين آدم براي اين‌كه خودش را از زندگي تحت حكومت كمونيست‌ها به زندگي بسيار متفاوت‌تري بكشد آن قدر انگيزه دارد كه به خاطرش سال‌هاي سال تمام انرژي‌اش را صرف كند. مي‌داند كه نمي‌تواند در تصميمش براي اقامت در خارج موفق شود مگر اين‌كه عملكرد تحصيلي‌اش واقعا درخشان باشد در غير اين صورت بايد بعد درس برگردد به جايي كه دوست ندارد. چه نيروي محركه‌اي از اين قوي‌تر؟

January 10, 2006

سوال آخر سمينار

يك تفاوت جالب بين سوال‌هاي مخاطبين سمينارها در ايران و اين‌جا هست كه هميشه توجه من را به خودش جلب مي‌كند. اين جا اگر سوالي كه مي‌كني كلي باشد يا دقيقا راجع به نقد يا بهبود روش و مدلي كه طرف ارائه كرده نباشد جوري نگاهت مي‌كنند كه مطمئن مي‌شوي احمقي بيش نيستي. بر عكس توي ايران و در حوزه علوم انساني من كم‌تر سميناري ديدم كه كسي موضوع مشخصي را ارائه كند و بعد بقيه سوال‌هاي دقيقا مرتبط با ارائه او را بپرسند. اكثرا يا نظرهاي كلي و بي ربط مي‌دهند يا مثلا مي‌پرسند آقا نظر شما در مورد پيوستن ايران به سازمان جهاني تجارت چيست؟ هيچ يادم نمي‌رود دكتر صالحي اصفهاني آمده ايران و يك سخنراني در زمينه تاثير سطح دموكراسي بر قيمت فن‌آوري‌هاي سوختي داشت. بعد سمينارش به جاي اين‌كه مردم راجع به ساختار مدلش يا فرضيات مساله‌اش يا نتايج تست‌هاي آماري‌اش و غيره نظر بدهند شروع كردند به گفتن حرف‌هاي فيلسوفانه. از همه باحال‌تر پسركي بود كه گفت دكتر اين‌ها كه گفتيد همه درست ولي ما ساختار اقتصادي-اجتماعي-فرهنگي و ... خودمان را داريم و من (يعني پسرك) هميشه گفته‌ام كه تنها راه حل مشكلات ما توجه به راه‌حل‌هاي بومي است. چند بار هم اين عبارت راه‌حل‌هاي بومي را تكرار كرد. دكتر اصفهاني بيچاره همين طور مونده بود كه چي بايد بگه در جواب اين ارسطوي ثاني. راستي حتما مي‌دانيد كه معني «همه اين‌ها كه گفتيد درست ولي ...» يعني چي ديگه؟ يعني من حال نداشتم يا نتونستم بفهمم مدل اصلي تو چي مي‌گه ولي دلم مي‌خواد حرف كلي خودم را بزنم.

سراج‌الدين كازروني وزير مسكن كابينه موسوي و هاشمي امروز درگذشت. خدا رحمتش كند. مي‌شناختمش ولي به لحاظ فكري اصلا آبمون توي يك جوب نمي‌رفت. من جايي طرحي براي اقتصادي كردن ساختار توليد يك مجموعه بزرگ مسكن‌سازي داده بودم كه او رييس هيات‌مديره‌اش بود. حرفش اين بود كه اگر اين طرح عملي شود او حاضر نيست توي اين مجموعه عضو هيات مديره باشد. طبق معمول هم بحث بين بازارگرا‌ها و دستوري‌ها به نتيجه‌اي نرسيد و من هم بعدا نفهميدم كه بلاخره طرح من عملي شد يا موندن اون. با اين وجود خيلي بهش احترام مي‌گذاشتم. انسان محترم و سليم‌النفسي بود كه روي عقايدش ايستاده بود و مطابق اصولش زندگي مي‌كرد.همين يه خاطره را بگم كه وقتي قائم مقام پژوهشي وزير مسكن بود بعد از يك جلسه مشترك ديدم به جاي ماشين و راننده و اين‌ حرف‌ها توي خيابون ايستاده منتظر تاكسي، اتفاقا هم مسير بوديم و تا دفتر كارش رسوندمش. توي راه از ايده يك بنياد براي تربيت مديران آينده صحبت مي‌كرد كه من خوشم اومد. ديگه ازش خبر نداشتم كه خبر فوتش را شنيدم. يك جوري هم يه ديني بهش دارم. ازم خواسته بود كه روي اين موضوع كار كنم كه چه طور مي‌شه يك شركت بازارگرا درست كرد كه براي طبقه محروم خونه بسازه. من البته فرصت نشد كه اين كار را بكنم. روحش شاد.

راستي به قول صالح شما تحويل نگرفتيد ولي شرق گرفت.

January 09, 2006

به نظر شما اگر دستمزد آدم‌ها افزايش پيدا كند مثلا سه برابر شود آن‌ها ترجيح مي‌دهند بيشتر كار كنند يا كم‌تر؟ تجربه شخصي شما چه مي‌گويد؟

راستي اين خاطره هم بد نبود. امروز دوست آلماني‌ام داشت مي‌گفت كه تعطيلات را رفته بوده جنگل سياه. به شوخي گفتم پس رفتي همون‌جايي كه هايدگر مي رفت. گفت هايدگر كيه؟ گفتم هايدگر ديگه. مارتين هايدگر. گفت نمي‌شناسم. گفتم بابا جزو معروف‌ترين فيلسوفان قرن بيستمه و يه توضيحاتي دادم. گفت آهان اين هموني است كه الان بحثه كه بايد بيشتر تحويل گرفته بشه. دوستم آدم خيلي اهل مطالعه‌اي است ولي دليلي نمي‌بيند كه وقتي كاري با قضيه ندارد بيخودي اسم هايدگر هم‌وطنش را شنيده باشد. البته بنده خدا خبر نداره كه توي ايران احتمالا ماست فروش‌ها هم چيزهايي در مورد هايدگر و البته هشتاد و سه تا فيلسوف مدرن و پست مدرن ديگر مي‌دانند. چيزهايي در حد اسم نظريه‌ها و كتاب‌ها و اصطلاحات معروفشون. ولش كنيد. به جاش به جواب سوال بالا فكر كنيد كه باهاش كار داريم.

January 08, 2006

دفاع اخلاقي از بازتوزيع

در حوزه سياست‌گزاري به جواب روشني نرسيده‌ام ولي در محدوده رفتار فردي با قاطعيت قابل قبولي به اين نتيجه رسيدم كه چون در جامعه‌اي با ساختار ناعادلانه زندگي مي‌كنيم به لحاظ اخلاقي موظفيم كه به طور شخصي سهم خودمان را در بازتوزيع ثروت عملي كنيم. يك دليل قوي براي اين‌كار دارم: كاملا محتمل است كه نابرابري‌هاي موجود در شرايط اوليه و نيز در امكان دست‌يابي به فرصت‌ها باعث شده باشد تا هر يك از ما سهمي بيش از آن چيزي كه حق‌مان است از ظرفيت‌هاي محدود اين جامعه نصيبمان شود. وقتي نظام‌هاي اجتماعي به طور موثري نقش خود را در اعطاي فرصت‌هاي برابر ايفا نمي‌كنند لازم است به طور شخصي و به اندازه سهم‌مان از بهره‌مندي اين كار را بكنيم. گفتم كه اين حرف را از جنبه سياست‌گزاري مساله نمي‌زنم ولي معتقدم كه از جنبه اخلاق فردي بايد شديدن اين موضوع را تبليغ نمود. اين كه بهره‌مندي اضافي در دست هر كس چقدر است و بازتوزيع آن بايد به چه شكلي صورت گيرد مساله‌اي است كه هر كس بايد براي خودش حل كند. مهم اين است كه مطمئن شويم زياده‌خواري نمي‌كنيم و آن چه داريم حق كسان ديگري نيست كه به ناحق به ما رسيده است.

شهود اقتصادي و دويست ميليارد دلار سرمايه در دوبي

توي مهندسي و فيزيك اصطلاح خوب و مهمي هست به اسم شهود مهندسي يا فيزيكي كه مفهومش اينه كه يه آدم حرفه‌اي بايد يه حس ملموس از اعداد و ارقام داشته باشه. يعني اين كه مثلا وقتي مي‌گيم يه موتور 100 اسب بخاري واقعا يعني چه ؟ يعني بزرگي موتور و مصرف سوخت و باري كه مي‌تونه جا به جا كنه و الخ بياد توي ذهنمون. اين شهود كمك مي‌كنه كه وقتي جواب يه مساله را به دست مي‌آريم يه نگاهي بهش بندازيم و ببينيم اصلا معقول هست يا نه.

عين اين قضيه توي اقتصاد هم صادقه. اين‌جا هم وقتي مثلا صحبت از يك ميليارد دلار مي‌كنيم بايد يه حسي داشته باشيم كه يعني چقدر فعاليت اقتصادي و توي چه ظرفي. يك نمونه خيلي جالب فقدان شهود اقتصادي توي ايران كه اين‌ روزها به طرز گسترده‌اي نقل مي‌شه اين قضيه دويست ميليارد دلار سرمايه‌گذاري ايراني‌ها توي دبي است. تازه بعضي‌ها ماجرا را داغ‌تر هم مي‌كنند و مي‌گن دويست ميليارد دلار توي بخش مسكن يا توي بورس. حالا با اينش كاري ندارم ولي شهود اقتصادي ناقص من مي‌گه ماجرا خيلي غير قابل باوره. در واقع مي‌شه دلايل متعددي براي پرت بودن اين عدد ارائه كرد:

1) كل درآمد ارزي اين كشور از ابتداي انقلاب تا الان چيزي حدود 700-800 ميليارد دلار بوده. اين البته تخمين منه و ممكنه كمي خطا داشته باشه ولي اين ميزان خطا تاثيري روي بحث ما نداره. بخش اعظم اين ميزان درآمد ارزي براي خريد بنزين و گندم و تجهيزات نظامي و دارو و مواد واسطه‌اي و تجهيزات صنعتي و غيره توسط دولت هزينه شده و بخش ديگري هم توسط بخش خصوصي براي واردات انواع كالاهاي مصرفي و سرمايه‌اي صرف شده. حالا من واقعا موندم كه از اين مبلغ بايد چقدرش دست بخش خصوصي مي‌رسيد كه دويست ميلياردش فقط بره توي دوبي سرمايه‌ گذاري بشه. در واقع با تخمين من كل ارزي كه توي اين مدت دست بخش خصوصي بوده براي واردات انواع كالاها تقريبا سيصد ميليارد دلار بوده. سرمايه‌گذاري توي دبي هم در سال‌هاي اخير مطرح شده و از اول انقلاب نبوده. در نتيجه كل ارز در اختيار بخش خصوصي در مدت مطرح شدن دوبي كم‌تر از 50 ميليارد دلار بوده كه بايد صرف هزار تا كار مي‌شده از جمله سرمايه‌گذاري در دوبي.

2) گزارش رسمي سازمان ملل در مورد جذب سرمايه خارجي اشاره مي‌كند كه دوبي در سال 2004 حدود پنج ميليارد دلار سرمايه خارجي جذب كرده. اگر تمام سرمايه خارجي دوبي را ايراني‌ها تامين كنند و اگر اين رقم در تمام سال‌ها برقرار بوده باشه كه البته نبوده چهل سال طول مي‌كشه تا چنين سرمايه خارجي اون‌جا جذب بشه.

3) كل توليد ناخالص ملي دوبي (شامل بخش‌هاي مختلف از جمله نفت) تقريبا پنجاه ميليارد دلار در ساله. دويست ميليارد دلار يعني چهار برابر كل توليد ناخالص ملي دوبي. اين ديگه فكر كنم براي همه روشن باشه كه اساسا مبلغ دويست ميليارد دلار سرمايه براي اقتصاد دوبي چقدر گنده است.

4) متوسط توليد ناخالص ملي ايران در چند سال گذشته گذشته حدود 140 ميليارد دلار بوده. اگر نرخ پس‌انداز را خيلي خوش‌بينانه بيست درصد فرض كنيم كل منابع مازاد در ايران اقتصاد براي سرمايه‌گذاري حدود سي ميليارد دلاره. فكر مي‌كنيد چند سال طول مي‌كشه كه اقتصادي كه كل منابع سرمايه‌اي اش در بخش دولتي و خصوصي در سال سي ميليارد دلاره فقط توي يك كشور همسايه دويست ميليارد دلار سرمايه‌گذاري كنه؟

5) مي‌گيد ايرانيان مقيم خارج سرمايه‌گذاري كردن؟ فكر مي‌كنيد كل ثروت ايرانيان مقيم آمريكاي شمالي چقدر برآورد شده؟ رقم‌ها متفاوته ولي من ارقامي در حد و اندازه پانصد ميليارد دلار شنيدم كه تازه به نظر مي‌آد دست بالا است. مباركه كه دوبي كوچولو دويست ميليارد سرمايه جلب كرده.

فكر مي‌كنم اين دوستاني كه بحث شيرين دويست ميليارد دلار را باب كردن هيچ تصوري از دويست يا ميليارد يا دلار ندارند. من ديروز يه رقم برآورد شده توسط يك شركت مشاور فرانسوي شنيدم كه به نظرم معقول اومد. سرمايه ايرانيان در دوبي حدود دوازده ميليارد دلاره. اين به قد و قواره ايران و دوبي و جريان سرمايه‌گذاري در دنيا مي‌خوره.

January 07, 2006

اوپك

خدا اين اوپك را از وين نگيره. شده خونه اميد ما. اون موقع كه زنگنه بود مي‌شد دكتر نيلي را توي سفرهاي مربوط به اجلاس‌ها ديد. بعدش هم كه دكتر جلالي به بهانه اوپك اومد وين و حالا هم دكتر عسلي. خوبيش اينه كه اين آدم‌ها كه تو ايران كلي سرشون شلوغ بود و اصلا نمي‌شد ديدشون اين‌جا فراغتشون خيلي بيشتره و مي‌شه نشست و ساعت‌ها باهاشون گپ زد. خبر ساكن شدن دكتر عسلي - مدير سابق دفتر اقتصاد كلان سازمان برنامه زمان دكتر نجفي و دكتر عارف و بعد هم رييس موسسه مطالعات انرژي كه نوشته‌هاش توي شرق خصوصا در جواب به احمد توكلي و شركا و البته اون سرمقاله معروف اصول‌گرايي اقتصادي را احتمالا ديد‌ه‌ايد- توي وين را ننوشتم تا ديدم كه چند روز پيش شرق خبرش را چاپ كرده و ما هم مجاز شديم اعلام كنيم. خلاصه ما ديشب خدمت ايشون بوديم و كلي خوش گذشت.

اثر رواني تورمي

آيا به نظر شما پديده‌اي به اسم اثر رواني تورمي معني دارد؟ منظورم از اثر رواني اين است كه مثلا به خاطر گران شدن بنزين يا سيمان بقيه كالاهايي كه قيمت تمام شده آن‌ها ربط چنداني به اين كالاهاي گران شده ندارد هم گران شوند. به نظر شما چنين پديده‌اي در اقتصاد اتفاق مي‌افتد؟ دليلتان چيست؟

January 06, 2006

دستمزدهاي دولتي و تورم

يه گل به تيم خودمون بزنم. اگر دولت قرار باشد هر سال حقوق و دستمزد كاركنانش را با نرخ تورم تعديل كند - كه مي‌كند- و اگر از تفاوت بين مقدار پيش‌بيني شده تورم و مقدار واقعي آن صرف نظر كنيم - كه معمولا منفي است- معني‌ اين حرف اين است كه قدرت خريد كارمندان دولت براي كالاهاي خصوصي حداكثر ثابت مي‌ماند. اين در حالي است كه بلاخره كشور در هر سال بين 3 تا 6 درصد (1.5 تا 4 درصد پس از كاهش نرخ رشد جمعيت) رشد اقتصادي دارد. به اين ترتيب تنها راه بهره‌مند شدن كارمنداني كه شغل دوم ندارند از اين رشد اقتصادي ارتقاء سطح ارائه كالاهاي عمومي مثل بهداشت و آموزش و امنيت و خدمات قضايي است كه آن هم رشد چنداني نداشته است. در نتيجه اين حرف منتقدين كه بخشي از مردم از مواهب رشد اقتصادي بهره‌مند نشده‌اند پر بيراه نيست. در واقع دستمزدهاي بخش‌هاي ستادي دولت و نيز حداقل حقوق (در نتيجه دستمزد مشاغل ساده) در طول چندين سال گذشته به قيمت‌هاي واقعي ثابت مانده است. بخشي از اين ماجرا البته به ورود نسل جوان به بازار كار و در نتيجه مازاد عرضه نيروي كار مربوط است كه باعث مي‌شود قيمت واقعي نيروي كار افت كند. هر چه هست توزيع ثروت به ضرر چنين طبقاتي تغيير مي‌كند.
البته ادبيات اقتصادي وقوع چنين پديده‌اي را پيش‌بيني كرده و مي‌گويد كه در دوره‌اي از رشد سطح نابرابري افزايش مي‌يابد. افزايش نابرابري لزوما به معني بدتر شدن وضع طبقات پايين‌تر نيست بلكه مي‌تواند از بهتر شدن وضع طبقات بالاتر (صاحبان سرمايه و مشاغل حرفه‌اي) يا بيشتر بهتر شدن وضع آن نسبت به بقيه ناشي شود كه به نظر مي‌رسد در مورد ايران چنين اتفاقي هم افتاده است. اين واقعيتي است كه نمي‌شود راحت از كنار آن گذشت و تاثير خود را در نارضايتي مردم برجا گذاشته است.

سر‌هاي كوچك و دهان‌هاي بزرگ

سخنگوی حماس گروه مبارز فلسطينی گفت : اگر شارون بميرد براي كل منطقه بهتر است زيرا جنايتکاری مرده است. اين تنها اظهار نظري بود كه از سوي اين گروه ابراز شده است.

مردم فلسطين حق دارند كه از مرگ شارون -كسي كه يك عمر عليه آن‌ها جنگيده بود- خوش‌حال باشند. حسي مشابه آن‌چه مردم ما نسبت به صدام دارند يا هنگام مجازات احتمالي او خواهند داشت. حس انتقام‌جويي اولين و رام‌نشده‌ترين واكنش انساني در قبال دشمن ديرينه است. انتقام چيزي به شكست‌خورده‌ها نمي‌دهد ولي حداقل اين حسن را دارد كه *ظلم كننده* يا *شكست دهنده‌* را از جلوي چشمان آن‌ها بر مي‌دارد. اين كم‌ترين كاركرد است.

از مردم كوچه و بازار انتظار نمي‌رود كه پيچيده رفتار كنند. مردمي كه حداقل سه نسل است روي يك زندگي آرام را نديده‌اند و طعم برخورداري از حداقل‌هاي انساني را نچشيده‌اند مي‌توانند دست‌كم به اين دل خوش كنند كه يكي از دشمنان ديرين به درك واصل مي‌شود ولو در 77 سالگي، ولو زماني كه دينش را به ملت خودش ادا كرده است، ولو زماني كه آرزوي برآورده نشده چنداني ندارد، ولو در سني بالاتر از آن‌چه اكثريت فلسطيني‌ها مي‌ميرند. مرگ شارون براي آن‌ها دست كم آبي است بر آتش خشمشان.

حماس اما مردم ساده كوچه و خيابان نيست. جنبش حماس بازيگر سياسي است يا حداقل انتظار مي‌رود كه چنين چيزي باشد. و مي‌دانيم كه عرصه سياست عرصه ارضاي احساسات دم دست و ناپخته سياست‌مداران نيست. حتي لزوما عرصه جمع زدن صداي مردم نيست. سياست بازي پيش‌بردن منافع مردم است با عقلاني‌ترين روش ممكن. فرويد مفصلا به اين موضوع پرداخت كه تمدن ماحاصل ناخوشايندي‌هايي است كه بشر در ميدان‌ ندادن به خواسته‌هاي اوليه‌اش تحمل مي‌كند. تمدن ماحصل سركوب است. تجربه مي‌گويد آن‌كه بيشتر خواسته‌هايش را سركوب مي‌كند در عرصه سياست و اداره هم موفق‌تر است. سياست‌مدار موفق آن است كه نيازي به ارضاي حس تحسين‌شدن، حس پيروزي در منازعه، حس تمام شدن همه چيز به نام او، حس محبوب بودن و لذت ناشي از ديدن خوار شدن حريف ندارد. تجربه عيني من اين را نشان مي‌دهد. آن كسي كه كاسه رضايتش با چنين چيزهاي كوچكي لبريز مي‌شود هيچ وقت نمي‌تواند برنده نهايي شطرنج پيچيده سياست باشد. شطرنجي‌ كه برنده آخرش كسي است كه طرح درازمدتش را به پيش مي‌راند.

هر كسي كه نداند حماسي‌ها و كساني مثل حماس خوب مي‌دانند كه كم‌تر سياست‌مدار سطح بالاي اسراييلي است كه از ديد آن‌ها جنايت‌كار نباشد. از نتانياهوي درس‌خوانده در هاروارد و ام.آي.تي كه بگذريم چهار نخست وزير ديگري كه من يادم مي‌آيد همه نظامي حرفه‌اي بودند. باراك سي و پنج سال كماندوي ارتش بود و بالاترين نشان‌ها را در آن‌جا كسب كرده بود، اسحاق رابين رييس ستاد ارتش بود و مناخيم بگين عمليات كشتار دير ياسين را رهبري كرده و تجاوز به لبنان در زمان او صورت گرفت. دست آخر اسحاق شامير يادم هست كه ده سالي عضو ارشد موساد بود. معني اين حرف اين است كه از ديد فلسطيني‌ها اگر شارون جنايت‌كار بميرد جنايت‌كار ديگري بر جاي او خواهد آمد.

حالا دوستان حماسي ما و برخي حاميانشان در جاهاي ديگر به جاي آن‌كه همچون يك سياست‌مدار به عواقب مرگ شارون و تغييري كه در بازي سياست رخ خواهد داد فكر كنند هم‌چون كودكي ناپخته فرياد شادي سر مي‌دهند از اتفاقي كه واقعا كم‌تر كسي باور دارد كه عواقبش به نفع آن‌ها باشد. شارون دست‌كم اين حسن را براي فلسطيني‌ها داشت كه علي‌رغم مخالفت دست راستي‌ها برنامه عقب‌نشيني را عملي كند. آيا رهبر بعدي اسراييل هم چنين نيتي خواهد داشت؟ به نظر مي‌رسد اين موضوعي است كه حماس برنده انتخابات شهرداري‌ها بيشتر بايد نگرانش باشد و دل به خوشحالي ساده‌لوحانه اين چنيني ندهد. ياد حرف يكي از دوستانمان افتادم كه مي‌گفت ما طرف فلسطيني‌ها هستيم ولي چه كنيم كه با كساني طرفيم كه بر خلاف ما مسلمان‌ها كه دهن‌هاي بزرگ و سرهاي كوچك داريم مغزهاي بزرگ و اراده‌هاي آهنين دارند.

حماس بهانه‌اي بود براي گفتن حرف‌هايي كه ته دل مانده بود. شبيه حماس كم نداريم.

January 05, 2006

اندك اندك جمع مستان مي رسد

آقا ما داريم از اقليت بودن در مي‌آيم. اگر همين روند ادامه پيدا كنه به زودي عدد اقتصادي نويس‌ها از بقيه مي‌زنه بالاتر. اين هفته روزبه حسيني كه او هم تصادفا برق شريف بوده و بعد رفته مينه‌سوتا براي دكتراي اقتصاد هم وبلاگ‌نويس شد.
از شوخي گذشته اگر تعداد بچه‌هاي وبلاگ‌نويس كه دانشجوي اقتصاد هم باشن زياد بشه خودش يه جور تحول توي وبلاگ‌نويسي هم هست. توي وبلاگ‌ستان غير از يه حوزه‌‌ كه اگر اسمش را ببرم وبلاگم را فيلتر مي‌كنند حوزه ديگري توي ذهنم نيست كه افرادي كه تحصيلات آكادميك (اونم بعضا در سطوح نسبتا بالا) دارند در موردش وبلاگ تخصصي بنويسند و مشتري عمومي داشته باشه.

لينك‌دوني اين‌جا هم خراب شده و يه عبارت‌هاي اضافي (اسم وبلاگ و دو تا كد اه تي ام ال) اول و آخر لينك‌ها مي‌زاره. خودتون زحمت بكشيد قسمت اضافي را پاك كنيد و بعد لينك را اجرا كنيد.

يادگيري با پاورپوينت

حوزه‌هاي ديگر را خبر ندارم ولي حداقل در حوزه‌هايي مثل اقتصاد و استراتژي و مديريت مالي اينترنت منبع لايزال پاورپوينت‌هاي به درد بخور است. هم پاورپوينت‌هاي حرفه‌اي و هم كلي اسلايد دانشگاهي. قبلا يه جوري تصادفي و پراكنده از اين امكان استفاده مي‌كردم ولي الان ياد گرفتم كه تبديلش كنم به يكي از مهم‌ترين ابزارهاي آموزشي و كمك آموزشي براي خودم. تاكتيك من اينه كه وقتي يك كتاب را مي‌خونم كه يك مفهوم را توضيح داده مي رم توي جستجوي پيشرفته گوگل و همون عبارت كليدي را توي پاورپوينت‌ها جستجو مي‌كنم و كلي هم جواب مي‌گيرم. اين كار چند تا حسن داره:

1) وقتي يك مفهوم را نمي‌فهميم و كتاب هم خوب توضيح نداده دو تا پاورپوينت كه نگاه كنيم دو زاري‌ مي‌افته چون معمولا توضيحات گرافيكي است و ساده هم نوشته مي‌شود.
2) بسيار مفيده كه حتي وقتي آدم يك مفهوم را مي‌دونه چند تايي پاورپوينت در اون زمينه نگاه كنه چون هر كدوم از زاويه ديگه‌اي به موضوع نگاه مي‌كنند و مثال‌هاي مختلف مي‌زنن يا شرح و بسط‌هاي بيشتري مي‌دن و خلاصه اين جوري در كم‌ترين زمان آدم كلي اطلاعات تكميلي راجع به موضوع به دست مي‌آره.
3) وقتي كه لازمه يه ديد كلي از يه بحث (خصوصا توي يه حوزه متفاوت از كار اصلي) پيدا كنم و وقت خوندن يك كتاب مفصل را ندارم يا منبع خوب نمي‌شناسم يا كتاب دم دست نيست پاور پوينت ابزار عالي است. اين كاركرد پاورپوينت البته منحصر به درس خوندن نيست و توي كار هم خيلي به درد مي‌خوره. (البته فكر كنم اين بحثي شناخته شده است) هر وقت كه توي كار بايد يه مبحث جديد را شروع كنم اول دوري توي پاورپوينت‌ها مي‌زنم تا اصطلاحات و كليات موضوع دستم بياد و بعد ببينم بايد چه كنم. همين ايده را براي درس خوندن هم به كار گرفتم. قبل از امتحان اقتصاد خرد اول يه چند تايي پاورپوينت را خوندم كه ساختار بحث و ارتباط مفاهيم سريعا توي ذهنم بشينه و بعد برم سراغ مساله حل كردن و اين‌جور چيزها

با اين سوال زياد مواجه مي‌شم كه براي شروع يادگيري اقتصاد چه كنيم. اگر دست به جستجوتان خوب است پاورپوينت‌ها ابزارهاي عالي هستند. فقط بايد كلمات كليدي را بدانيد كه آن هم كار سختي نيست.

راستي يك تكنيك جديد براي كتاب خوندن روي گوگل. توي بالاي صفحه اگر شماره يك صفحه را بديد همون را مي‌آره و لازم نيست جستجوي پيچيده‌اي بكنيد. تازه اون يك صفحه مشترك را هم از دست نمي‌ديد. البته بعد چند بار تلاش يه اذيت‌هايي مي‌كنه و مي‌گه سهميه امروز تمومه. جدي نگيريد و بريد جلو.. من امروز 26 صفحه از يه كتاب را خوندم و متوقف شدم. ولي بعد كه دوباره تلاش كردم تا صفحه 80 جلو رفتم. فكر كنم براي يك روز كافي كافيه.

January 04, 2006

كتاب گوگل

مي خواهيد يك كتاب‌ خارجي بخوانيد ولي به هر دليلي به آن دسترسي نداريد؟ خب سيستم جستجوي كتاب‌هاي گوگل مي‌تواند كمك كند ولي اشكالش اين است كه در هر بار جستجو فقط سه صفحه را نمايش مي‌دهد و بعد متوقف مي‌شود. نااميد نشويد. در قسمت جستجو اسم دقيق كتاب را داخل گيومه بگذاريد و هر وقت به آخر سه صفحه رسيديد شماره صفحه آخر را با يك كلمه خاص در آن صفحه (مثلا يك اسم يا عبارت اختصاري) را در قسمت جستجو وارد كنيد. دوباره سه صفحه ديگر خواهيد داشت كه البته يك صفحه‌اش با قبلي مشترك است. ماجرا كمي كند مي‌شود ولي از هيچ چي بهتر است خصوصا وقتي آدم واقعا لازم دارد مثلا يك فصل از يك كتاب را به هر قيمتي و فورا بخواند و پول يا وقت كافي براي سفارش كتاب ندارد يا اصولا امكان سفارش برايش فراهم نيست.

جامعه ايراني در غربت

آدم كه اولش مي‌خواد از ايران بياد بيرون معمولا خيلي به اين‌كه آيا شهري كه مي‌خواد ساكنش بشه شهر متناسبي هست يا نه فكر نمي‌كنه. ولي بعد كه لايه اول امتيازات و جذابيت‌هاي محل سكونت جديد كنار زده مي‌شه حس مي‌كنه كه در درازمدت اين ماجراي تناسب جدي است. تجربه من مي‌گه حداقل سه تا فاكتور عمومي هست كه روي كيفيت زندگي آدم و بهره‌وري كارش توي دوره اقامتش توي شهرهاي خارجي اثر جدي مي‌گذاره. اول آب و هوا، دوم جمع ايرانيان مقيم اون‌جا و سوم ميزان انرژي كه بايد براي يادگيري زبانشون صرف كني و فايده بخشي يادگيري اين زبان در آينده. براي آدم‌هاي مذهبي به نظرم وجود جامعه مسلمان در شهر يا حداقل اون كشور خيلي مهمه و براي كساني كه علايق روشنفكري دارند تنوع اتفاقات فرهنگي - هنري. احتمالا مي‌شه روي اين موارد بعدا بيشتر صحبت كرد. خلاصه بگم كه من الان با اين تجربه وقتي دارم در مورد شهرهاي بعدي كه بالقوه مي‌تونم براي مرحله دوم تحصيلاتم به اون‌جا برم فكر مي‌كنم قشنگ اين فاكتورها را هم در نظر مي‌گيرم چون با تمام وجود حسشان كرده‌ام.

گفتم جامعه هم‌وطن‌ها فاكتور مهمي است. جاهاي ديگر را نمي‌دونم ولي تجربه من از نوع روابطي كه عده زيادي از دوستان ايراني و غيرايراني‌ام دارند بهم مي‌گه كه وقتي سطح تماست با جامعه ميزبان خيلي بالا نيست - مثلا ساكن خوابگاه مجردي نيستي- و مثلا جايي كار مي‌كني كه كارت تحقيق تو گوشه يك آزمايشگاه يا يه اتاق است و سر و كله زدن با بقيه را نداره احتمال دوستي *صميمي* با خارجي‌ها خصوصا جامعه نسبتا محافظه‌كار و بسته‌اي مثل اتريشي‌ها خيلي پايينه. در مورد خود ما اين طور بوده كه گرچه ممكنه هفته‌اي يا دو هفته‌اي يك‌بار شامي يا بعد شامي با دوستان خارجي باشيم يا سفري باهاشون بريم ولي اين‌ها هيچ وقت جاي يك دوست صميمي كه بشه باهاش تا صبح نشست و گپ زد يا درددل كرد يا گذشته‌ها را مرور كرد يا بحث جدي راه‌انداخت را نمي‌گيره. در نتيجه بايد بگم كه هم‌وطن‌ها ركن اصلي دوستي‌ها و ارتباطات اجتماعي آدم را شكل مي‌دهند.

الان يكي از مشكلات بزرگ من با شهر وين كه باعث شده نخوام براي اقامت درازمدت توي اين شهر خيلي جدي فكر كنم عدم تناسب علايق و روحياتم با اكثريت مطلق جامعه ايراني مقيم اين‌جا است. جامعه ايراني اين‌جا از لايه‌هاي مختلفي تشكيل مي‌شه كه خب همگي قابل احترامند و در هر لايه‌اي انسان‌هاي دوست‌داشتني زيادند. با اين همه بر خلاف كانادا و آمريكا و انگليس اون لايه‌اي كه من بهشون مي‌گم *مهاجر موقت* اين‌جا خيلي خيلي باريكه. قبلا منظورم را از اين واژه توضيح داده‌ام. مهاجرين موقت با تعريف من كساني هستند كه يك دوره‌اي ولو طولاني ساكن خارج هستند ولي نوع دغدغه‌ها و مسايلشون به صورت زنده‌اي متوجه كشورشونه و دست آخر هم قصد برگشتن دارند. شاهد مثال من كارهايي است كه بچه‌هاي مقيم آمريكاي شمالي در قالب اين نشريه‌هاي الكترونيكي ارزشمند يا جلسات گفتگو يا گروه‌هاي كمك به ايران يا شبكه توسعه دانش و الخ شروع كرده‌اند.

خب ما البته توي اون نوار خيلي باريك دوستاي خوب خودمون را داريم - در واقع مهاجرين موقت يك جوري هواي هم را دارند- ولي نكته اين‌جا است كه حتي توي اون لايه هم من هيچ ايراني جواني - مي‌گويم جوان چون دوستان ارزشمندي توي اوپك و يونيدو و بقيه سازمان‌هاي بين‌اللملي دارم كه خب هم سن و سال ما نيستند- نمي‌شناسم كه هم رشته من باشه يا افق‌ها و علايق كاري و فكري مشترك با هم داشته باشيم. در نتيجه مثلا غير از ماني.ب كه ماهي يك‌بار هم را مي‌بينم كس ديگري نيست كه باهاش راجع به كارهاي جديد آقاي ملكيان حرف بزنيم يا اصلا و ابدا كسي نيست كه باهم در حوزه‌هايي مثل اقتصاد يا توسعه يا فلسفه تحليلي صحبت آكادميك كنيم. به قول خارجي‌ها اين را از من باور كنيد كه وقتي در اين شرايط قرار مي‌گيريد تاثير شديدا مثبت وجود چنين دوستاني را حس مي‌كنيد. دوستاني كه مرتب با هم راجع به مقاله‌هاي جديد يا آدم‌هاي مهم در يك حوزه گپ بزنيد يا بحث‌هاي جدي در مورد مسايل ايران داشته باشيد يا تجارب كاري را رد و بدل كنيد يا هم‌ديگر را نقد روشمند بكنيد و الخ. من قشنگ خلاء اين اثر را در سفر‌هاي ايران مي‌بينم هر بار كه به ايران مي‌روم و با دوستان به گفتگو مي‌نشينم كلي ايده و نقد توي ذهنم جا مي‌گيره كه توي شرايط اين‌جا اصلا ازش خبري نيست.

پ.ت 1: يك خبرمحفلي براي هم‌دانشكده‌اي‌ها. دو نفر به دوستان خوب ما توي اون لايه باريك اضافه شدند. ديشب حسام و آزاده اومدند خونه ما.
پ.ت 2: تذكر قاصدك عزيز در مورد نادقيق بودن يكي از پاراگراف‌ها درست بود و من حذفش كردم.

January 03, 2006

اقتصاددان‌ها و عقلانيت اداره

براي اقتصاددان‌ها حداقل دو نقش متفاوت مي‌توان متصور بود. نقش اول اين است كه به عنوان صاحبان دانش و ابزارهاي مشخص دقيقا نقش يك *اقتصاددان* را بازي كنند. اين نقش براي كشور ما در سطح كلان كاملا محسوس است و فكر كنم به دليل خلاء‌ي كه در اين حوزه هست بيشتر دوستان اقتصادخوان‌هم به اين سمت كشيده مي‌شوند. وقتي از اين نقش صحبت مي‌كنم دارم به جايگاه‌هاي شغلي مرتبط با مسايلي از قبيل سياست‌گزاري اقتصادكلان، سياست‌هاي پولي و مالي، ساختن مدل‌هاي اقتصادسنجي، طراحي نظام‌هاي تعرفه تجاري و يا تحليل‌هاي مربوط به بازار‌هاي مالي اشاره مي‌كنم. شكي نيست كه كشور ما در اين حوزه‌ها آن قدر دچار كمبود اقتصاددان خوب است كه تا سال‌هاي سال بعد هم بر طرف نخواهد شد و لذا اين سطح اهميت خاص خودش را دارد.

ولي به نظر من نقش اقتصاددان‌ها فقط در اين حوزه‌ها كه در واقع سرقفلي‌اش متعلق به اقتصادخوانده‌ها است خلاصه نمي‌شود. از يك زاويه ديگر مي‌توان گفت كه مطالعه اقتصاد بينشي به آدم مي‌دهد كه بتواند در *عقلاني‌سازي* انواع و اقسام نظام‌هاي خردتر موجود در كشور نقش موثري ايفا كند. اين‌جا جايي است كه لزوما سرقفلي‌اش متعلق به اقتصاددان‌ها نيست و همه كساني كه به نوعي عنوان مشاور را همراه دارند در اين حوزه كار مي‌كنند. اگر بخواهم دقيق‌تر باشم شايد بتوانم بگويم كه اين نقش الان در تصرف تحصيل‌كرده‌هاي رشته‌هايي مثل مديريت يا مهندسي صنايع يا ساير رشته‌هاي علوم انساني است. وقتي از عقلاني‌سازي سيستم‌هاي خردتر صحبت مي‌كنم يعني دارم اشاره مي‌كنم به بهبود وضعيت نظام آموزش و پرورش و آموزش عالي، نظام حقوقي و قضايي، حمل و نقل، خدمات شهري و آب و برق، نظام انتخابات و سيستم سياسي، خدمت سربازي، مواد مخدر و الخ. دقت كنيد كه از مسايل اقتصادي در اين حوزه‌ها صحبت نمي‌كنم منظورم سوالات كاملا عمومي است مثل اين‌كه «آيا خدمت سربازي بايد اختياري و حرفه‌اي باشد يا نه؟» يا «آيا براي چنين جرمي واقعا چنين مجازاتي بهتر است؟» يا «آيا فروش تراكم بايد متوقف شود؟» و يااين‌كه «آيا مبارزه با مواد مخدر بايد متوجه طرف عرضه باشد يا تقاضا؟». اگر در اين يك سال توانسته‌ باشم حرف حساب در اين وبلاگ بزنم بايد قاعدتا قانع شده باشيد كه اقتصاددان‌ها هم مي‌توانند حرف‌هايي براي گفتن در اين زمينه داشته باشند.

من چون در طول اين چند سال كار عمدتا با نظام‌هايي از جنس سطح دوم سر و كار داشته‌ام به خوبي حس مي‌كنم كه كيفيت طراحي اين سطح از نهاد‌ها و محتواي سياست‌هاي آن‌ها در كشور ما چقدر با يك وضعيت معقول حداقلي فاصله دارد. متاسفانه به علت نبود اقتصاددان ورزيده معمولا طراحي‌ها و بهبودهايي كه الان دارد اتفاق مي‌افتد توسط كساني است كه فاقد بينش نظري كافي براي طراحي يك ساختار سازگار و كارا هستند. به اين معني كه مثلا اصل بهينگي پارتو در آن رعايت شده باشد، ناكارآمدي‌هاي ناشي از مسايلي مثل رانت‌جويي ساختاري، تضاد منافع و مساله عامليت ديده شده باشد، پايداري سيستم تضمين شده باشد، مساله اثرات جانبي و بحث‌هايي مثل اطلاعات نامتقارن و ضعف علامت‌دهي حل شده باشد و الخ. اين ها مسايلي است كه فقط با يك طراحي پايه‌اي درست حل مي‌شود و حرف‌هايي مثل بهبود فرآيند‌ها و توسعه نيروي انساني و فرهنگ‌سازي و غيره تاثير چندان جدي در آن ندارد. اين را همه اضافه كنم كه حرف‌زدن در اين زمينه‌ها لزوما نيازي به يك بحث خيلي فني اقتصادي شبيه به آن‌چه در سطح كلان اتفاق مي‌افتد ندارد. هنر اقتصاددان‌ها بايد اين باشد كه براي افراد درگير در سيستم ماجرا را به زبان ساده توضيح دهند.

خلاءهايي كه كشورهاي توسعه يافته در اين جور حوزه‌ها دارند- كه البته بسيار فني‌تر و جزيي‌تر از مسايل كشور ما است- باعث شده تا هم بخش قابل توجهي از فارغ‌التحصيلان اقتصاد به اين سمت كشيده شوند و هم حوزه‌هاي بخشي جالبي مثل حقوق و اقتصاد، انتخاب عمومي (اقتصاد سياسي)، انتخاب اجتماعي (نظريه راي‌گيري) يا اقتصاد بازار كار كه عمدتا بر پايه نظريه‌هاي اقتصاد خرد و تئوري بازي‌ها بنا شده‌اند در علم اقتصاد شكل بگيرد. گفتم كه البته بچه‌ها در ايران به اين حوزه‌ها كم اعتنا هستند و تقريبا همگي يا به سمت اقتصاد كلان كشيده مي‌شوند و يا اقتصاد مالي. چيزي كه خود من در آينده شغلي‌ام دنبال مي‌كنم همين ايده «اقتصاددان به عنوان گسترش‌دهنده عقلانيت ابزاري» است ولو اين‌كه در اسم و رسم و نوع كارها بهم اقتصاددان نگويند. البته با تصوري كه از وضعيت ايران دارم ايفاي چنين نقشي به تركيبي از مهارت‌ها در حوزه اقتصاد و حوزه‌هايي مثل روان‌شناسي اجتماعي و مديريت تغيير نياز دارد - در واقع در يك ساختار درست به يك كار تيمي موثر از چنين افرادي-. به بقيه دوستان هم هميشه مي‌گويم كه يك بازار كار عالي و يك خلاء اساسي در اين حوزه‌ها در كشور هست كه به همان اندازه يا شايد بيشتر از بحث‌هاي كلان به اقتصاددان نياز دارد.

January 02, 2006

اقتصاد براي همه




 اون مطلبي كه در مورد وبلاگ‌هاي اقتصادي نوشتم هرچند خم به ابروي بعضي‌ها كه دنبال توجيه اقتصادي براي وبلاگ نوشتن بودند نياورد ولي عوض يك آدم شديدا كاردرست را وارد فضاي وبلاگ‌نويسي كرد. پويان مشايخ آهنگراني را اكثر كساني كه تو ايران اقتصاد خوندن مي‌شناسن. من اولين بار كه ديدمش سال 76 بود. آن موقع جايي كار مي‌كردم كه يك چيزي مثل جشنواره داشت كه يك سري آدم نخبه را انتخاب مي‌كردند و بعد برايشان برنامه‌هايي را تدارك مي‌ديدند. پويان هم يكي از برگزيدگان جشنواره بود. تازه از برق شريف فارغ‌التحصيل شده بود و داشت توي موسسه نياوران  - كه به لطف درك عميق آقاي خاتمي از اقتصاد، كينه توز نبودن و اندكي سواد داشتن جناب ستاري فر و بازيچه نشدن مرحوم عظيمي نابود شد!- اقتصاد مي‌خواند.  

اولين بحثي كه با هم داشتيم را قشنگ يادمه. من دانشجوي سال دوي ليسانس بودم و چيزي از اقتصاد نمي‌فهمم. يك كاري داشتيم مي‌كرديم و يك رفيقي كه يك رشته ديگر علوم انساني خوانده بود تئوري داده بود كه چاله‌چوله‌هاي توي خيابون خيلي هم بد نيست. بايد ديد همه جانبه داشت. براي اين‌كه ماشيني كه توي اين‌ها مي‌افتد مي‌رود پيش تعميركار و اين طوري تقاضا براي تعميركار ايجاد مي‌شود و شغل درست مي‌شود و الخ. بهش كه گفتم حرف بامزه‌اي زد. گفت پس توپ بياوريم و بزنيم همه ساختمان‌ها را خراب كنيم كه تقاضا درست كنيم براي بنا‌ها و معمارها.
پويان فكر كنم الان آخرهاي كار دكتراش باشه توي دانشگاه كاليفرنياي جنوبي. وقت رفتن ديدمش و گفتم چرا مي‌ري اون‌جا؟ گفت چون تا حالا ايراني‌ها اون‌جا نرفتن. مي رم كه راه را براي بقيه باز كنم. اين طوري هم شد و چندتايي از بچه‌ها بعدا رفتندهمون جا. خلاصه پويان كه توي حوزه اقتصاد مالي حسابي كارش درسته يك وبلاگ پر و پيمون درست كرده. از اون وبلاگ‌هايي كه سطح بحث اقتصادي را در وبلاگستان يك درجه بالا خواهد برد و كار ما را سخت خواهد كرد.

January 01, 2006

Waterpipe and Cigarette

گرچه هر دو زيرمجموعه دخانيات هستند ولي تفاوت‌هاي اساسي با هم دارند:

قليان سمبل لذت‌طلبي وخوش‌نشيني شرقي است. از همان جنسي كه وضع ما را به اين‌جا رسانده است. استيل درست قليان كشيدن اين است كه لم بدهي و وقتي با آن اداهاي خاص و با چشمان بسته دود را بيرون مي‌دهي وانمود كني كه غمي در دنيا نداري. ماجرا فقط يك رقص عربي كم دارد كه صحنه‌‌اش تكميل شود. قليان از جنس لمباندن است. از جنس شكم گنده. از جنس حلواجات.

سيگار اما تلخ عظيمي در درونش دارد كه سخت ارزشمندش مي‌كند. ديده‌ايد كه آدم‌ها موقع سيگار كشيدن چطور دارند همه دردشان را ته جان بيرون مي‌كشند و در سيگارشان مي‌دمند. من به سيگار كه فكر مي‌كنم ياد شريعتي مي‌افتم، ياد ماركس، ياد نيچه. سيگار از جنس چاي داغ بدون قند است. از جنس قهوه تند. از جنس آتش‌فشان خشم.

من از قليان و جمع‌هاي قليان كشيدن متنفرم.هر چند سيگار نمي‌كشم ولي به سيگاري‌ها سخت احترام مي‌گذارم. جايي كه سيگار بكشند را دوست دارم.

گزارش سفر تهران

سلطان بانو را در وين تنها گذاشتيم و عازم سفري كاري يك هفته‌اي به تهران شديم :

1) ماجراهاي سفر از همين فرودگاه وين شروع شد. توي صف سوار شدن بودم كه سروش - صنايعي 75- آمد جلو و گفت آقا قيافه‌ات آشنا است. شريفي بودي؟ توي هواپيما هم تصادفا رضاي وبلاگ‌نويس نشسته بود پيشم. وقتي سر صحبت باز شد گفت شنيده يكي تو وين هست كه اقتصاد مي‌خونه و وبلاگ مي‌نويسه. ولي اسمش دقيقا يادش نيست! كشف يك هم‌شريفي - به قول قاصدك - و يك وبلاگ‌نويس جديد در وين براي شروع سفر دشت خوبي بود.

2) روز اول حضور در تهران معمولا شوق برگشتن را كاهش مي‌دهد. همين كه بايد از توي دود و ترافيك برسي خانه و وقتي هر سايتي را باز كني با آن مثلث زرد بدتركيب مواجه شوي حالت حسابي گرفته مي‌شود. اين اثر البته موقتي است. كافي است فردايش سري به دكتر نيلي و دكتر آذرهوش و دانشگاه و سازمان مديريت صنعتي و كارفرماهاي قبلي بزني تا انگيزه برگشتن پيدا كني. تجربه به من مي‌گويد هر قدر طولاني‌تر در تهران بمانم كم‌تر دوست دارم برگردم وين.

3) براي اولين بار حس كردم كه ممكن است دليل جدي براي برنگشتن هم داشت: ماجراي آلودگي هوا. سانسور اينترنت و ممنوعيت ماهواره و عهد بوق بودن بانك‌ها و ترافيك را مي‌شود يك جوري حلش كرد ولي وقتي روز دوم از شدت آلودگي - كه تازه بعد از روزهاي پيك بود- حالم بد شد و 4 ساعت طول كشيد تا به وضع طبيعي برگردم فهميدم قضيه كمي جدي است.

4) رفتم سلماني. «چنين گفت زردشت» دستم بود. رفيق آرايشگر كتاب را برداشت و حسابي برانداز كرد. وقتي اسم نويسنده را ديد گفت آره نيچه خيلي كارش درسته! بعد هم يه جمله‌اي را به نيچه نسبت داد توي اين مايه‌ها كه «زيبايي از ثروت بهتر است». به نظر من كه به ديل كارنگي و استفان كاوي بيشتر مي‌خورد تا نيچه. گفتم نيچه را مي‌شناسي؟ گفت آره كلي جمله ازش بلدم. پرسيدم چه كتاب‌هايي خوندي؟ گفت كتاب نخوندم. ولي اين حسيني مجري قدبلنده خيلي بهش علاقه داره و همش ازش جمله نقل مي‌كنه!

5) يك كار دردسردار دندان‌پزشكي داشتم و سر و كارم با سه چهار تا دكتر مختلف افتاد. فكر كنم رقابت از يك طرف و تغيير نسل از طرف ديگر كار خودش را كرده است. از آن منشي‌هاي بداخلاق و آن دكترهاي سرشلوغ و كم اعتنا خبري نبود. احساس كردم به عنوان آدم با من رفتار شد. خصوصا جايي كه دكتر معروف تا يك ماه ديگر وقت نداشت و خودش زنگ زد به همكار ديگرش كه برايم وقت بگيرد.

6) رفتم شرق كه علي معظمي را ببينم حميد ابك سر تيم انديشه‌ورزان شرق را هم براي اولين بار ديدم. هم‌ديگر را از نوشته‌ها مي‌شناختيم و زود رفيق شديم. خوش گذشت در گروه انديشه. تازه سفارش كار هم گرفتيم. راستي علي جان اينم يادداشت روزمره. خوب شد؟

7) صالح هم هميشه شرمنده مي‌كند و يك سور حسابي مي‌دهد. از بركت دعوتش حامد قناعي و حسين رحمتي و چندتايي آقازاده باحال ديگر را زيارت نموديم و بعد مدت‌ها درگير چند تا بحث مخ‌كارگير شديم كه صالح گزارش يكي را نوشته.

8) يك دعواي هميشگي مامان بابام با من اين بود كه چرا زود به آژانس زنگ مي‌زنم و باعث مي‌شوم راننده دم در معطل شود يا كرايه اضافه بگيرد. تا اين‌كه روزي كه براي يك جلسه مهم كلي عجله داشتم درست موقعي كه آماده بيرون رفتن بودم زنگ زدم تا به توصيه والدين عمل كنم و در نتيجه به جاي دو دقيقه معمول بيست و پنج دقيقه معطل شدم و به موقع نرسيدم. به اين دليل ساده كه مسوول باصفاي آژانس راننده را فرستاده بود ولي بهش گفته بود سر راه يكي دو تا كار ديگر هم بكند. تجربه‌اي براي اولياي گرام شد كه برداشت اقتصادخوان‌ها را از خطاي صفر و يك جدي بگيرند.

9) با نزديك ده تا راننده آژانس درباره زوج و فرد كردن و قيمت بنزين بحث اساسي كردم. حسم از همه بحث‌ها اين بود كه بين حرف‌هاي ما و برداشت‌هاي مردم ديواري ضخيم‌تر از ديوار بين ايران و آمريكا هست. مردم ما هم بنزين 80 توماني را مي‌خواهند و هم هواي تميز را و هم حقوق بازنشستگي بالا و هم زوج و فرد نشدن ماشين‌ها را. يكيشان هم بود كه به سوا كردن ميوه‌هاي خوب و بد اعتراض داشت و مي‌گفت همه بايد يك جور ميوه بخورند. نقطه مشترك حرف‌هاي همه يك چيز بود: بي‌اعتمادي به دولت. لب كلام را يكي گفت. اگر بنزين را گران هم بكنند پولش دست من و شما نمي‌رسد. اين دقيقا همان توجيهي است كه نظريه‌هاي انتخاب عمومي براي پايين بودن قيمت سوخت در برخي كشورها ارائه مي‌كنند.

10) محمود سيادت پژوه آن قدر سفرش را به وين به تاخير انداخت كه درست هفته‌اي كه من نيستم بيايد. شانس آورديم كه بين نشستن پرواز من و بلند شدن پرواز او دو سه ساعتي وقت بود و هم را يك ساعتي توي فرودگاه ديديم. كارش توي بي‌پي حسابي گرفته و دوباره برگشته لندن.

 

all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007