« January 2006 | صفحه اول | March 2006 »

February 27, 2006

...

دوستی داشتیم که معمار بود و اصلا هم مذهبی یا حزب اللهی نبود. دقیقا یازده سال پیش بود که یک بار رفتم دفترش و دیدم این عکس بالا را در سایز خیلی بزرگ زده توی اتاق کارش. گفتم این برای چی؟ گفت من از دیدن این چهره های مصمم و معتقد لذت می برم ولو این که با آن ها هم عقیده نباشم. زدم این جا و می خواهم یک وقتی از روش نقاشی بکنم. از این حرفش خیلی خوشم آمد. امروز داشتم برای کاری دنبال عکس های جنگ می گشتم. این عکس آمد و یاد آن خاطره افتادم. راستی کسی از آن عکس معروف که مادری سربند پسرش را قبل از اعزام به جبهه می بندد آدرسی دارد؟ اگر بدید کلی به کارم می آید. می خواهم صحبتی برای خارجی ها بکنم و این عکس خیلی حرف دارد که راجع به جنگ بگوید.

February 26, 2006

به حق چیزهای نشنیده

آقا من خل شدم یا شما هم همین احساس را دارید. این فرمایشات را بخوانید:

«ایرج ندیمی مخبر کمیسیون اقتصادی مجلس گفت: کاهش 79 هزار میلیارد ریالی هزینه های جاری و عمرانی نسبت به لایحه پیشنهادی دولت برای سال 85 موجب کسری بودجه شدید دولت می شود و نباید در صحن علنی مجلس به تصویب برسد.»

از کی تا حالا کم کردن هزینه های دولت باعث افزایش کسری بودجه می شه؟ ببین آقا من اهل تئوری توطئه و اینا نیستم ولی فکر کنم کاسه ای زیر نیم کاسه است. چون این ایرج ندیمی یه جوری وابسته به جناح دوم خرداد هم است. می شه ماجرا را این جوری دید که احتمالا دیده مجلس سوتی دولت احمدی نژاد در پیشنهاد یک بودجه تورم زا را اصلاح کرده و این باعث محبوبیت احمدی نژاد می شه گفته یه چیزی بگم که دوباره بودجه برگرده تا با تورم اساسی که درست می شه مردم حسابی طرف دار احمدی نژاد بشوند. شاید هم از احمدی نژاد اینا پول گرفته تا این حرف ها را بزنه تا وقتی فردا به خاطر بودجه تورم رفت بالا بگند نگفتیم از بودجه عمرانی کم نکنید تورم زا است!

این را هم ببینید بد نیست:

«نایب رئیس کمیسیون عمران مجلس هم با غیر اصولی دانستن مصوبه کمیسیون تلفیق در جهت کاهش اعتبارات عمرانی ، خاطرنشان کرد : تزریق بودجه به بخش هایی که دچار اشکال هستند همچون بیکاری تورم زا نیست و واقعا معلوم نیست که اقتصاد دانان ، چطور به این نظریه ها دست پیدا می کنند .»

راستش آقا منم نمی دونم چون خیلی سخته. تو هم بی خیال شو و سعی نکن بفهمی.

ولی حالا از شوخی گذشته این تصور که تزریق پول به پروژه های عمرانی باعث تورم نمی شه اشتباه رایجی بین خیلی از سیاست مداران ما است و من بعدا در مورد دلیلش توضیح می دم.

سرمایه انسانی

داشتم صحبتی می کردم روی تابع تولید بنگاه ها و تصمیم گیری آن ها برای انتخاب ساختار تولید بر اساس هزینه نهایی نیروی کار و سرمایه. یکی از رفقا برگشت و گفت نظریه های مدرن مدیریت می گوید که نیروی کار هم یک جور سرمایه است. نمی دانستم چی باید بگویم فقط حس می کردم این علم مدیریت عجب همه چیز را به گند کشیده و نمی گذارد آدم کارش را بکند. خوش بختانه خودم مدیریت خوانده ام و می توانم هر چه دلم بخواهد فحشش بدهم و متهم نشوم. به بقیه رشته ها که نمی شود از گل نازک تر گفت.

February 25, 2006

غیرت اقتصادی

بیانیه تند و تیز حزب کارگزاران سازندگی که با امضای غلامحسین کارباسچی و در نقد لایحه بودجه سال 85 منتشر شده من را یاد بیانیه های جبهه مشارکت و و دفتر تحکیم و سازمان مجاهدین انقلاب در سال های قبل می اندازد. فرقش هم این است که به جای تکرار حرف های همیشگی در نقد مسایل سیاسی یک موضوع اقتصادی را با جزییات و عدد رقم و تحلیل هدف گرفته است. این اتفاق جالبی است. هر چند که قبلا هم نقدهای اقتصادی داشته ایم - مثلا نامه سال 69 ملی مذهبی ها به هاشمی در مورد برنامه تعدیل یا نقدهای بهزاد نبوی و رفقا روی همین برنامه- ولی راستش کم تر به یاد دارم که یک حزب سیاسی این چنین دقیق به نقد یک موضوع اقتصادی پرداخته باشد. سال 77 بود که پای یک تریبون آزاد توی دانش گاه از کرباسچی به عنوان بسیجی دوران سازندگی یاد کردم. منطقم هم این بود که بعد از جنگ باید عده ای پا وسط می گذاشتند و جو ضد توسعه اقتصادی را می شکستند و الان هم هم چنان همین اعتقاد را راجع به او دارم. بگذریم که حرف های بعدی توی اون تریبون آزاد چه سر و صدایی درست کرد و تا مدت ها مایه دردسر شد. حالا این بیانیه شان که خصوصا امضای کرباسچی پای آن است به من امید می دهد که دوباره آدم هایی دارند پیدا می شوند که این بار غیرت اقتصادی دارند و جلوی این کارها ساکت نمی نشینند.

February 24, 2006

اقتصاد برای همه

بلاخره سرم خلوت شد و نشستم پای نوشتن کتابی که ایده اش را اولین بار هژیر داد و منم چند ماهی همش تو ذهنم باهاش مشغول بودم. تا الان حدود پنجاه درصدش پیش رفته. اسمش احتمالا باید باشد اقتصاد برای همه یا چیزی مثل آن (با اجازه آقا پویان) محتوایش تقریبا چیزی مثل همین وبلاگ خواهد بود با کمی نظم منطقی و همراه با شکل و عدد رقم بیش تر و سعی می کند به زبان ساده به مردم عادی (در واقع برای تحصیل کرده های دانشگاهی) موضوعات روزمره اقتصاد مثل درآمد سرانه و عرضه و تقاضا و تورم و بیکاری و نرخ ارز و بازار و دخالت دولت و این جور چیزها را توضیح بدهد. علی زواشکیانی هم لطف بزرگی کرد و علاوه بر تشویق های مداوم برایم کتاب Economics for Idiots را فرستاد که خیلی به کارم آمد.
هنوز ایده ای راجع به شکل و اندازه ندارم و فکر کنم ناشر به تر بتواند تصمیم بگیرد. فعلا دو تا ناشر ابراز علاقه کرده اند که چاپش کنند. بسته به نظر ناشر ممکن است یک جلد یا دو جلد شود ولی هر چه هست باید کم حجم و ارزان و قابل خواندن برای همه باشد. گفتم قبل تمام شدن کار این جا خبرش را بدهم تا از ایده هایتان استفاده کنم.

February 23, 2006

اقتصاددان، تاریخ دان، نظریه پرداز

یک فاجعه بزرگ وقتی رخ می دهد که کسانی که ظاهرا اقتصاد خوانده اند چیزی از تئوری های اقتصاد در مغزشان نرفته و به جایش در نقش جامعه شناس و روان شناس اجتماعی و تاریخ دان و مصلح اجتماعی سخن می گویند. آن وقت نتیجه حرفشان آشفته بازاری می شود که حد و حساب ندارد و صد جایش با هم تناقض دارد. حساسیت من هم روی همین کلمه اقتصاددان است. اگر مثلا می گفتند گفت و گو با یک جامعه شناس خب می گفتیم با متد های خودشان موضوع را بررسی می کنند ولی وقتی اسم اقتصاددان روی کسی است اولین انتظار این است که مثل یک اقتصاددان هم حرف بزند. به نمونه ای از این نظرات خواندنی که توسط دکتر ابراهیم رزاقی ابراز شده است توجه کنید. ممکن است کمی طولانی باشد ولی جان من اصل مصاحبه اش را با روزنامه ایران هم بخوانید خیلی آموزنده است.

1)« سیاست تعدیل در پى اين است كه انسان را متناسب با فرهنگ غرب در نظر بگيرد و هركس فقط از منافع خودش دفاع كند. این سياست در پى اين بوده كه آدمى را با چنان خصلتى به وجود بياورد ولى از آنجا كه افراد جامعه با اين ديد همخوانى ندارند در مقابل چنين تغييراتى واكنش نشان مى دهند.»

خب خدا را شکر هم معنی سیاست تعدیل را فهمیدیم و هم درک کردیم که انسان ایرانی تافته جدا بافته ای در جهان است که اصلا به فکر منافع خودش نیست.

2) « مشکل ما این بود که براى مثال انگليسى ها شركت هند شرقى را ايجاد كردند. اما در ايران، بخش خصوصى قدرتمندى وجود نداشت و دولت هم نخواسته يا نتوانسته از اين طريق، پيشگام بشود.»

این که چه تفاوتی در نهادها و سرمایه های انسانی دو جامعه هست که باعث می شود انگلیسی چهار صد سال پیش شرکت سهام عام راه بیندازند مهم نیست، مهم فقط ذکر داستان های بامزه تاریخی است.

3)« یک عامل عقب ماندگی صنعت ما این است كه خود سرمايه دار صنعتى هم به طور مرتب سرمايه خودش را با ديگران مقايسه مى كند و مى بيند در مقايسه با ديگران سودزيادى كسب نكرده است. بعضى از آنها به كار خود علاقه مندند و اين بحث در مورد آنها مصداق پيدا نمى كند. اما برخى ديگر مقايسه مى كنند ومى گويند اگر ما اين يك ميليارد دلار را در ساخت وساز و بساز و بفروشى به كار مى گرفتيم ثروت ما چند برابر مى شد.»

سرمایه دار نگو بگو بنگاه خیریه که حق ندارد دنبال منافع ناشی از سرمایه اش باشد. مکانیسم تخصیص بهینه منابع را هم فراموش کنید.

4)« وقتى كنترل و نظارت دقيق بر فعاليت وام گيرندگان وجود نداشته باشد ما به نتيجه دلخواه و مطلوب نمى رسيم. من احساس مى كنم اگر به معناى واقعى كلمه نظارت وجود نداشته باشد ايران نمى تواند صنعتى بشود. حتى ممكن است كارخانجاتى راه اندازى شود ولى اين كارخانه ها در داخل نمى توانند با توليدات خارجى رقابت كنند. حال اگر توليد كننده داخلى بخواهد در خارج محصولش را بفروشد مى توان حدس زد با چه وضعى روبرو خواهد شد.»

اولا وقتی کسی گفت چیزی به معنی واقعی کلمه حرفش را جدی نگیرید. ضمنا جایزه نوبل را باید به استاد رزاقی بدهند که پیشنهاد می کند نظارت دولت بر وام گیرندگان باعث رقابت پذیری آن ها می شود. بحث دولت ضعیف و فاسد و بوروکراسی کارآمد و این ها هم همه کشک.

5)« باید افرادى حمايت كنيم كه در جريان و سيلاب خروشان سرمايه دارى خودخواهانه ايران برباد ده، شركت نكرده اند. ما بايد چنين افرادى را پيدا كنيم كه در عرصه هاى توليد، صنعت و كشاورزى به كار مشغولند و در گام بعدى امكانات عظيمى را در اختيار آنها قرار بدهيم. در اين حالت هم نبايد نگران باشيم. ما به جاى اينكه ۱۰ميليارددلار را به ۱۰۰هزار نفر متقاضى بدهيم و نتيجه اش هم نامشخص باشد بهتر است اين مبلغ را به فرض به ۱۰نفر بدهيم كه نتيجه قابل توجهى هم عايد شود.ضمنا این جور سرمایه داران به هيچ وجه به انحصار هم كشيده نمى شود. چون اين ها عرق وطن دوستى دارند »

به خدا این حرف ها را گفته من فقط کپی کردم. فقط یادمان باشد در بحث های مربوط به رقابت و انحصار در اقتصاد خرد مدل انحصار هم راه با عرق وطن دوستانه را هم اضافه کنیم.

6) استاد راه کار هم می دهد :
«بايددر كشور ما تحقيقات رشد پيدا كند. الآن در كارخانه هاى ما تحقيقات انجام مى شود ولى اينها بيشتر بازيچه است.در دانشگاههاى ما هم تحقيقات مختلفى انجام مى شود ولى انجام اين كارها صرفاً وسيله اى شده كه برخى پولى بگيرند ولى در عمل كارى انجام نمى شود و از همان تحقيقاتى هم كه انجام مى شود به درستى استفاده لازم به عمل نمى آيد.»

بچه ها متشکرم

خدا این خواننده های وبلاگ و این کامنت های ارزشمندشون را از من نگیره. واقعا یه دنیا می ارزند. دی روز کامنت ها دقیقا به دادم رسید. چون فکر می کنم وظیفه دارم خبر بدم که نتیجه بحث چی شد جمع بندی را می گویم :

1) یک جمع بندی جالب این بود که دوستانی مذهبی تشویقم کرده بودند که یک جوری ماجرا را بی خیال شوم و دوستانی با اعتقادات غیرمذهبی اتفاقا تاکید کرده بودند که این حق من است که این کار را بکنم. به نظرتان این پدیده مبارکی نیست؟
2) من با مجموعه صحبت ها به این نتیجه رسیدم که میزبانان حق ندارند از من بخواهند این کار را بکنم. ولی از طرف دیگر هم نباید کاری بکنم که جلسه همان اولش به هم بخورد و میهمانان که وقت صرف کرده اند و آمده اند وقتشان تلف شود.
3) با یکی از دوستان که جمع میزبان را به تر می شناخت چک کردم و بهم گفت که احتمالا در جمع چیزی خیلی بدی نمی گند و جلسه را به هم نمی ریزند ولی بعدا پشت سرم می گن این یارو کی بود دیگه. خب طبیعی بود که این قسمتش برای من اصلا مهم نبود.
4) پس تصمیم گرفتم به نام خدا را اول اسلایدهایم داشته باشم ولی بلند به زبان نیاورم.
5) توی جلسه حسم این بود که آن هایی که باید متوجه این عبارت می شدند شدند و آن هایی که رفقای من بودند اصلا متوجه نشدند چون این اسلاید اول و تشریفاتی بود و سریع رد شد. اول صحبت توی قیافه رفقای مخالف دقت کردم و دیدم که ابروهای بعضی هاشان درهم رفت.
6) کلا اول ماجرا به خوبی و خوشی گذشت. بعدش را نمی دانم که توانستم مخاطبین را به عرفان و کشف و شهود ناشی از درک مکانیسم بازار برسانم یا نه.

February 22, 2006

با نام یا بی نام خدا؟

تا حالا در عمرم بدون «به نام خدا» متن فارسی ننوشتم و در جمع ایرانیان سخن رانی نکرده ام. در مورد خارجی ها روشن است که این طور نیست. امروز باید در جمعی ایرانی صحبتی داشته باشم ولی ازم خواسته اند به دلیل چیزی که خودشان غیرسیاسی بودن و بی طرفی جمعشان می نامند بسمه تعالی را از اول متنم بردارم. راستش گیر کرده ام. از یک طرف حس خوبی از این کار ندارم و از طرف دیگر بعضی دوستان می گویند که فکر کن که این هم یک جمع خارجی است که اصلا این چیزها برایشان معنی ندارد و مثل اون جور جمع ها رفتار کن. باز سوال فلسفی است ولی من باید تا چهار ساعت آتی تصمیم بگیرم. شما بودید چه می کردید؟

رژیم لاغری ویژه اقتصاددان ها!

جان واکر مدیرعامل شرکت اتودسک که نرم افزار معروف اتوکد را نوشته (و خداییش چیز محشری نوشته. من چند سالی اتوکد درس می دادم) می گوید که برای سی سال بین 30 تا 80 پوند اضافه وزن داشته است. خودش می گوید یک بار به خودم گفتم ببین تو یکی از پنج تا کمپانی بزرگ نرم افزاری دنیا را درست کردی، 50 میلیون دلار پول درآوردی و استاندارد طراحی با رایانه را به دنیا معرفی کردی ولی نمی تونی این چند پوند اضافه را مدیریت کنی. بعدش اضافه می کند که به فکر افتادم که من یک مهندس برق و یک مدیرم و کارم حل مساله است پس باید از همین روش ها استفاده کنم. نتیجه این فکرش کاهش وزن خودش و نوشتن کتاب بامزه «رژیم لاغری برای هکرها» با استفاده از مفاهیم مهندسی کنترل است که در واقع فقط برای هکرها نیست بلکه برای همه کسانی است که کار پشت میزی دارند.

من هم راستش یک بار به خودم گفتم ببین تو یکی از ده تا وبلاگ معروف اقتصادی ایران را درست کردی (آخه کلا ده تا بیش تر نیست!)، پنجاه هزار تومان پول بابتش خرج کردی و استانداردی هم به دنیا معرفی نکردی پس باید بتونی از شر این 20 کیلو وزن اضافه هم خلاص شوی (به این می گن منطق). بعدش هم اضافه کردم که من یک مهندس و یک مدیریت خوانده و یک اقتصادخوان هستم پس باید از همین روش ها استفاده کنم. نتیجه این فکرم شد ایده اصلی« ثابت ماندن سیرشدگی کل با فرض دریافت حداقل کالری». نکته اصلی این رژیم هم همین جا است. چون احتمالا می دانید که دلیل اصلی اضافه وزن آدم هایی مثل من علاقه به خوردن غذاهای چرب و اشتها برانگیز است. این را هم به تجربه فهمیده ام که اصلا نمی توانم گرسنه بمانم و حتما باید احساس سیری بکنم. پس دست به کار شدم.

توی ایران این رژیم را اجرا کردم و نتیجه اش عالی بود. در عرض یک ماه مقدار معقولی وزن کم کردم بدون این که گرسنگی بکشم. در قدم اول غذاهایی که کالری وحشتناک به بدن می دهند بدون این که خیلی سیر کنند (نسبت پایین سیری به کالری) را حذف کردم. مثلا ته دیگ و کره. در قدم بعدی غذاهایی که خوب سیر می کنند ولی کالری ندارند شناسایی شد. کلم و هویج و کاهو و گوجه و خیار از این گروه بودند. ولی خوب احساس سیری نیاز به لذت هم دارد پس با خیال راحت مقدار مناسبی مرغ یا ماهی که کم کالری ولی سیرکن هستند به غذا اضافه می کنیم. توسعه بعدی این بود که چیزهایی که تمایل به غذاخوری را افزایش می دهد حذف می کنیم. برای من ترشی و آب لیمو و نوشابه این نقش را بازی می کرد. خوب هر رشدی نیازی به پایداری دارد. این رژیم مواد قندی کم دارد و مغز نیاز به مواد قندی دارد پس دنبال چیزهایی که قند کافی می دهند ولی چربی کم دارند بگردید. شکلات انتخاب مطلوب من بود. دیگه جزییات بقیه اش طولانی می شه. نتیجه رژیم یک فایل اکسل از نسبت بین کالری و سیری غذاها و بهینه سازی ناشی از آن شد که توی ایران بین دوست و آشنا مشتری پیدا کرده بود. این فایل را بروز می کنم و می زارم این جا.

این جا که اومدم به خاطر مشکل گوشت حلال رژیم به هم خورد و دوباره وزن بالا رفت. تازگی ها دوباره دارم صفحه اکسل ویژه این جاها را تهیه می کنم که البته به اجبار هزینه هم توش بهینه سازی شده است. فعلا کنسرو نخود فرنگی و موز و کنسرو ماهی ساردین با خالی کردن روغن و ساندویچ تن ماهی و نان جویی که از شدت بدمزگی هر نوع میل به غذا را از بین می برد کشف شده اند. تا ببینیم چه می شود.

February 21, 2006

هایک

جمله ای هست که می گوید «وقتی هایک کتاب راهی به سوی بردگی را نوشت تقریبا همه دنیا به او پوزخند زدند. زمان نشان داد که هایک راست می گفت و دنیا اشتباه می کرد». کتاب هایک که در نقد سوسیالیسم بود باعث طرد او از جمع روشن فکرانی شد که در فضای دهه 30 و 40 مفتون موفقیت های آن موقع سوسیالیسم بودند. انزوای هایک نزدیک به بیست سال طول کشید تا این که دوباره کشف شد و جایزه نوبل را به خاطر کارهایش گرفت. هایک نه تنها منتقد سرسخت برنامه ریزی مرکزی بود بلکه با ایده های کینز هم که چهر برجسته ای در دنیای سرمایه داری و معتقد به نوعی از دخالت دولت در اقتصاد بود مخالف می کرد. یکی از نکته های مهمی که هایک بر آن تاکید داشت و من هم تا اندازه زیادی تحت تاثیر او هستم لزوم مبتنی کردن تحلیل های کلان بر پایه رفتار فردی است. مبحثی که تا جایی که من می دانم این روزها دارد کم کم به روی کرد غالب اقتصاد کلان هم تبدیل می شود. تفسیر شخصی من از این روی کرد این است که تا جای ممکن باید از ساختن مفاهیم کلان گنگ خودداری کرده و این جور مفاهیم را بر روی توضیحی خرد و ملموس از انتخاب های انسانی بنا کرد. این حرف برخی روی کردهای موجود خصوصا مفاهیم مورد علاقه روشن فکران را به چالش می کشد. خودم می دانم.

February 20, 2006

دهه انقلابی ها

رفیق باتجربه و اهل تاملی دارم که همیشه ما را از یک اشتباه در تحلیل برحذر می داشت. می گفت طبیعت انسان ها کشش هایی دارد که در مقابل زیاد شدن یک موضوع در سطح اجتماع شورش می کند و خواستار تغییر وضع موجود می شود. استدلالش را تا به این جا می رساند که می گفت مثلا روند دین گریزی در جامعه ممکن است موقت باشد و بعدها در مقابل چنین فرآیندی واکنشی رخ می دهد (چیزی مثل انقلاب اسلامی) که دوباره وضع را به یک حالت نسبتا متعادل برمی گرداند.
این اتفاقاتی که دارد می افتد انگار این باور من به نوعی از پایان تاریخ و روند حاکمیت لیبرالیسم را به چالش کشیده است. همانند دهه 60 که دوره چپ ها و دهه 70 که دوره دولت های نظامی در جهان سوم، دهه 80 که دهه محافظه کاران و دهه 90 که دوره سرخوشی لیبرال ها بود دهه ما انگار دارد تبدیل می شود به دهه انقلابی ها و بنیادگراها. شور و حالی را که کتاب های دهه 60میلادی تصویرش می کردند نه به آن شدت ولی تا حدی لمس می کنم. امروز که عکس های حماس را نگاه می کردم دلم پر زد به حس های انقلابی ده دوازده سال قبل. حرف این دوست ما انگار خیلی بی راه نبود. به قول مریم نفرت از تحقیر چند صد ساله دوباره دارد یک جور دیگر خودش را باز می نمایاند. آیا انقلابی های این دهه حرفه ای تر از هم تایان چهل سال پیش شان شده اند؟ این سوالی است که جوابش هیجان انگیز است.

بازار کوپن بنزین

ایده مجلس مبنی بر سهمیه بندی بنزین در سال آینده و ممنوعیت واردات باعث شکل گیری یک بازار داخلی بین مصرف کنندگان مختلف می شود که مهدی یحیی نژاد هم قبلا چیز جالبی در موردش نوشته بود. در واقع این سیاست به طور ضمنی به معنی توزیع مقدار مشخصی از یارانه ولی به شکل بنزین بین تمام کسانی است که صاحب اتومبیل هستند. در قدم بعدی کسانی که مصرف شان کم تر از مقدار سهمیه دریافتی است علاقه مند خواهند بود مازاد بنزینشان را به کسانی که مصرف بالاتر دارند بفروشند. این باعث می شود تا یک قیمت واقعی در حاشیه بازار رسمی شکل گیرد که در آن کوپن بنزین خرید و فروش می شود. این قیمت قطعا بسیار بالاتر از قیمت های فعلی خواهد بود. قیمت جدید که به نوعی هزینه فرصت مصرف بنزین خواهد بود علامت های جدیدی به صاحبان اتومبیل می دهد و برخی از آن ها ممکن است به این نتیجه برسند که برایشان بهینه است که از مصرف خود کم کرده و بر فروش بنزین مازاد بیفزایند تا مازاد نقدی بیش تری به دست آورند. کسانی هم که مطلوبیتشان با مصرف بیش تر بهینه می شود بر قیمت پیشنهادی می افزایند. دست آخر یک قیمت تعادلی در بازار غیررسمی شکل می گیرد که روی خیلی چیزها تاثیر می گذارد از جمله قیمت خودروهای پر مصرف. گفته بودم که با این جور سیاست ها مخالفم ولی در مقایسه با وضع فعلی به نظرم این سیاست یک قدم به سمت شکل دهی به بازار و واقعی کردن قیمت است.

February 19, 2006

بزرگ نمایی آمار

حوزه انتخاب عمومی (Public Choice) که در واقع یک جور اقتصاد سیاسی مدرن است یک درس ساده دارد: سیاست مداران هم افراد بیشینه کننده مطلوبیت هستند بنابراین در پس هر رفتار سیاسی دنبال منافعی باشید که بیشینه می شود. این موضوع شاید تا حدی بدیهی به نظر برسد ولی وقتی در یک چارچوب تحلیلی قرار بگیرد ایده های جالبی برای شناخت برخی دلایل رفتارهای سیاسی می دهد. مثلا با همین ایده می شود فهمید که چرا سازمان بهزیستی یا نهادهای مسوول در شهرداری که مسوولیت نگهداری - و نه عدم تولید- زنان خیابانی و کودکان بی سرپرست یا معتادان را بر عهده دارند و کسانی مثل متخصصین آسیب های اجتماعی که از این راه حق مشاوره می گیرند سعی می کنند آمار این نوع ناهنجاری ها را بالاتر از واقع اعلام کنند. آمارهایی که قاعدتا یک سازمان دولتی باید در اعلام آن ها محتاط عمل کند ولی معمولا این جور نهادها آن را به طرز عجیبی بزرگ نمایی می کنند. یک دلیلش می تواند این باشد: هر قدر تصویر بزرگ تری از این مساله بسازند بودجه بیش تری برای سازمان یا پروژه هایشان دریافت می کنند و در نتیجه چیز بیش تری هم گیر خودشان می آید. پس انگیزه دارند این کار را بکنند.

February 18, 2006

ديدار تاريخي با هودر!

كامنت‌هايي كه ملت براي ماجراي ديدار من و حسين گذاشتند آخر بامزه است. البته يك قسمت جالبش اينه كه اكثر كساني كه كامنت‌هاي اين جوري گذاشتن من را از نزديك نمي‌شناسن و براي خودشان تصورتان عجيب دارند. اون‌هايي كه من را مي‌شناسن مي‌دونن -و فكر كنم توي اين وبلاگ هم قبلا يكي دو بار اشاره كردم- كه آدم نسبتا كوتاه‌بيايي هستم كه اهل قهر و دعوا هم نيستم و هميشه سعي مي‌كنم تا جايي كه طرف مقابل به لحاظ حداقل‌هاي استاندارد اخلاقي انسان غيرقابل قبولي نباشد - مثلا نژادپرست نباشد- اين اختلافات را تا حد امكان از بين ببرم. در مورد حسين كه تازه من فقط منتقد نوع نوشتنش بودم و البته هنوز هم هستم و باهاش پدركشتگي كه نداشتم كه بخواهم به خاطر خوش‌آمد كسان ديگر فيگور دشمني بگيرم.
اين وسط از رفتار حسين هم خيلي خوشم اومد. شايد من اگر جاي او بودم بهش زنگ نمي‌زدم چون نمي‌دانستم حالا طرف چه جوري برخورد مي‌كند و اصلا حوصله برخورد سرد و كم محلي از كسي را ندارم. وقتي زنگ زد حس كردم مثل هر دو وبلاگ‌نويس ديگه مي‌تونيم بنشينيم و از حرف زدن لذت ببريم. برداشتم هم از ديدار چند ساعتي اين بود كه شخصيت حضوري حسين خيلي جذاب‌تر و معقول‌تر از شخصيت وبلاگي‌اش است. خب به لحاظ سياسي و به لحاظ ايده‌هايي كه حسين داشت اشتراكي با هم نداريم و من بر خلاف حسين اساسا هويت جنبشي يا اكتيويستي براي وبلاگستان قايل نيستم. بلكه معتقدم وبلاگ جايي است براي نوشتن و آموختن از نوشته‌ها و كامنت‌هاي ديگران و لاغير. واضح است كه او غير از اين فكر مي‌كند. در مورد انتقادم به لحن نوشته‌هايش هم خيلي با هم صحبت كرديم و حسين دلايلي داشت كه براي من به صورت كامل قابل فهم يا قابل قبول نبود و لذا انتقادم هنوز به قوت خود باقي است. سعي هم نكردم بيش از يك حد روي اين موضوع وقت بگذارم براي اين‌كه به هر حال ترجيح مي‌دادم وقتي با هم هستيم و او يك‌جوري مهمان ما است به جاي جنگ و دعوا راجع به چيزهاي به‌تري حرف بزنيم. البته او هم معتقد بود كه نوشته قبلي من توهين آميز و نادقيق بود و من هم سهم خودم را مي‌پذيرم و البته اين را در مطلب بعدي همان موقع هم گفته بودم.
ولي از همه اين‌ها گذشته اطلاعات حسين از دنياي رسانه‌ها و زندگي روزمره در كشورهاي مختلف خيلي خوب و شنيدني بود. اين قسمت جذاب شخصيت حرفه‌اي‌ او براي من بود. علاوه بر اين‌كه آدم خوش مشرب و صميمي به نظر مي‌رسيد. راستش الان كه يه جوري باهاش دوست شده‌ام از صميم قلب آرزو مي‌كنم كه كاش به جاي ايفاي نقش رهبر سياسي در وبلاگستان و سعي در فرستادن آدم به انتخابات شوراي شهر و اين جور حرف‌ها روي همين نقطه قوتش تكيه مي‌كرد و هدفش را گسترش كيفي و مفهومي رسانه‌هاي ديجيتال در ايران قرار مي‌داد. اين كار به نظرم خيلي مفيدتر از بازي‌هاي دسته جمعي وبلاگي است. خلاصه اين كه كافه نشيني با هودر لذت‌بخش و مفيد بود. اميدوارم وين بهش خوش گذشته باشه.

پرويز فتاح

از بين وزيران كابينه احمدي‌نژاد از داوود دانش جعفري خوشم مي‌آمد. تازگي‌ها به پرويز فتاح هم علاقه‌مند شده‌ام. فتاح با اين كه مهندس است و با اين كه از يك شركت پيمانكاري نيمه خصوصي خارج از وزارت نيرو آمده ولي خيلي زود متوجه مساله‌ها شده و به خوبي نقش يك وزير نيروي كلان‌نگر كه ديد اقتصادي دارد را ايفا مي‌كند. مثلا يادم است در اولين صحبتش در مجلس از واقعي‌شدن تعرفه‌هاي آب دفاع كرد و بعد هم چند بار اين موضوع را تكرار كرد تا زماني‌كه عملا احمدي‌نژاد جلويش را گرفت. بعد از آن لحنش را عوض كرد و صحبت از طرحي كرد كه از اقشار ضعيف تعرفه آب و برق دريافت نشود ولي در عين حال اضافه كرد كه من هيچ قولي به مشتركين پر مصرف نمي‌دهم كه اتفاقا هر دو امر مرسومي در دنيا است. دي‌روز هم ديدم گفته بخش برق بايد خصوصي و خودكفا شده و به جاي دريافت يارانه از دولت، ماليات پس بدهد. من تا حالا نديده‌ام فتاح حرف بي‌ربط بزند يا سوتي بدهد لذا از آن‌هايي است كه حرف‌هايش را با دقت دنبال مي‌كنم. كاش يه بيست نفر ديگر مثل او دور و بر احمدي‌نژاد بودند. هر چند نمي‌دانم اين يكي را تا كي تحمل مي‌كنند يا خودش تا كي حوصله مي‌كند اين طوري حرف بزند.

با دلارهاي نفتي چه كنيم؟

از اين مقاله كه امروز تو شرق چاپ شده خودم خيلي راضي نبودم و آن طوري كه مي‌خواستم از آب درنيامد. به اين خاطر جمله‌اي كه آخرش از بچه‌هايي كه اين ايده‌ها را داده بودند تشكر مي‌كرد و اول كار گذاشته بودم را برداشتم تا بعدا نگند اين مقاله نه چندان جالب را به اسم ما چاپ كرده. خلاصه گفتم بگم كه قول و قرارها يادم نرفته. ضمنا از تيتري كه شرق انتخاب كرده خوشم اومد. دستشون درد نكنه.

بدون شرح!

February 17, 2006

تك سوالي

دي‌شب يكي زنگ زد و گفت سلام من فلاني هستم. براي امروز بعد از ظهر با هم قرار گذاشتيم. حالا نتايج اين ديدار از دو حالت خارج نيست. يا چنان كتك كاري مي‌كنيم كه مي‌ريم بيمارستان (عطف به ماسبق) يا رفيق مي‌شيم و عكس‌ شام خوردنمون را مي‌زارم اين‌جا. حالا حدس بزنيد طرف كيه؟ راهنمايي اين كه احتمالا براتون جالبه.

February 16, 2006

ما و كره‌اي‌ها

يك ويژگي جالب آدم‌ها در ايران خصوصا مديران دولتي و سخنران‌هاي شبه متخصص اين است كه يك حرف بي‌ربط را كه جايي به گوششان مي‌خورد ياد مي‌گيرند و بعد به شيوه فيلسوفانه‌اي در محافل مختلف تكرار مي‌كنند جوري كه بعد از يك مدتي شنيدن اين جمله‌ها بدجوري روي اعصاب آدم مي‌رود. يكيش اين جمله بامزه است كه «ما و كره توسعه اقتصادي - در برخي نسخه‌ها آمده خودروسازي يا صنايع الكترونيك - را با هم شروع كرديم و وقتي شروع كرديم كره از ما عقب‌تر بود. ما هنوز پيكان مي‌سازيم و كره‌اي ها كجا هستند.» فكر كنم تا حالا صد بار اين جمله را شنيده‌ام.به نظر شما اين حرف چقدر معتبر است؟

بزرگ‌راه رايگان

يك قانون خدشه‌ناپذير اقتصادي مي‌گويد كه در شرايط عرضه رايگان كالاها تقاضا آن قدر بالا مي‌رود كه از عرضه پيشي گرفته و لذا باعث تشكيل صف ‌شود. فكر كنم يك مثال خيلي عيني براي اين قضيه تراكم خودرو‌ها در بزرگ‌‌راه‌هاي اكثر شهرهاي بزرگ دنيا است كه به دليل رايگان بودن استفاده از بزرگ‌راه‌ها رخ مي‌دهد ...

ترجمه از وبلاگ اقتصاددان محبوب من گري بكر

February 15, 2006

تلخ یک

من اگر جای دولت احمدی نژاد بودم و با احتمال تحریم مواجه بودم به جای بذل و بخشش دلار ها در بودجه سال آینده، بودجه ای انقباضی با حداقل مصارف ارزی می بستم تا از یک طرف ذخایر ارزی کشور را برای آینده نامطمئن حفظ کنم و از طرف دیگر دولت و مردم را به فراوانی مصنوعی عادت ندهم. ضمنا گسترش زیرساخت های گازسوز کردن خودروها خصوصا تاکسی ها را با جدیت دنبال می کردم تا اگر به تحریم بنزین برخوردیم کشور کم تر دچار مشکل شود. به جای بحث بر سر ثابت نگه داشتن یا افزایش قیمت خودرو هم، مجوز واردات خودروهای ارزان و کم مصرف را می دادم و می گذاشتم بازار خودش خودروساز داخلی را مجبور به کاهش قیمت کند. ضمنا دل به دریا می زدم و کارت هوش مند را هم زودتر عملی می کردم تا مردم کم کم مزه کم یابی بنزین را بچشند. خوب البته اگر این کارها را می کردم وعده هایی که این ور و آن ور به مردم خوش باور می دادم محقق نمی شد ولی بلاخره مملکت داری یعنی همین دیگه. یک کم سخته.

February 14, 2006

سپرغم

برايم كار خيلي سختي است كه بخواهم در عصري كه توصيفش نياز به كلمه ندارد و هر ماجرايش آتش به جان آدم مي‌زند ملايم و به نظر خودم معقول بنويسم و مثل احمق‌ها به موضوعاتي بي‌ربط بپردازم. انگار كه هيچ اتفاقي نيفتاده و در حال افتادن نيست و نخواهد افتاد. گاهي حالم از اين نوع نوشتن و از اين نقشي كه بايد بازي كنم به هم مي‌خورد ولي چاره چيست؟ راستي «سپرغم» شنيده‌ايد؟ اين طرف‌ها چيزي سراغ نداريد؟

تيترهاي دروغين

انگار ما گير داديم به رفقاي روزنامه‌نگار. چه اشكالي داره. حالا كه اونا به همه گير مي‌دن يكي هم پاپيچ خودشان بشه. فكر كنم تا حالا حدود 15-20 تا مصاحبه بلند يا كوتاه مطبوعاتي داشته‌ام و چند باري هم منبع خبر مكتوب يا شفاهي بوده‌ام. نمي‌توانم بگويم صد در صد ولي در اكثريت مطلق اين مصاحبه‌ها يا انتقال خبرها، مطلب تنظيم شده يا برش‌هايي كه چاپ شده و خصوصا تيتر مطلب با چيزي كه مد نظر من بوده يا با معني كه در داخل متن مي‌داده تفاوت‌هاي اساسي داشته است به گونه‌اي كه بعضي وقت‌ها بعدش حس كردم خودم حاضر نيستم از حرفي كه اين مدلي چاپ شده دفاع كنم و اين نتيجه را هم گرفته بودم كه اگر تجربه شخصي‌ام اين طوري باشد پس همين بلا سر ديگر خبرها هم مي‌آيد و لذا نمي‌شود كلا خيلي به مطبوعات اعتماد كرد. نمي‌دانم دليلش چيست و آيا واقعا كار حرفه‌اي مطبوعاتي همين را ايجاب مي‌كند يا نه؟ ولي حسم اين است كه بچه‌هاي روزنامه‌نگار انگار بيش از اين‌كه حواسشان به امانت در نقل قول باشه دنبال اين هستند كه تيتري بزنند كه ولو به صورت غير واقعي خواننده را به سمت مطلب جذب كند. حالا اگر اشتباه مي‌كنم لطفا تصحيح كنيد.
فكر كنم مدل‌هاي مختلف بامزه بازي در تيترها را ديده‌ايد. مثلا آن موقع كه مرحوم موحدي ساوجي زنده بود حرف‌هاي پسرش را كه طرفدار آقاي منتظري بود به اسم موحدي ساوجي مي‌زدند تا خواننده را شوكه كنند و بعد كه خبر را مي‌خواندي مي‌ديدي اين‌ها نظر پسر است نه پدر و پسر هم چندان آدم مهمي نيست. الان هم كه مد شده حرف‌هاي احمد خاتمي امام جمعه را با تيتر خاتمي چاپ كنند تا مردم ياد سيد محمد بيفتند و خبر را بخوانند. به نظرم هر دو كار چيپي است.
مدل ديگرش هم اين بود كه از وسط حرف‌هاي مصاحبه شونده يك حرف دو پهلو يا بسيار جزيي را بيرون بكشند و تيتر بزرگ روزنامه كنند و بعد طرف مجبور شود ده بار تكذيب كند تا قضيه حل شود. اين بازي بود كه روزنامه‌هاي دوم خردادي با راستي‌ها انجام مي‌دادند و خوب نتيجه اين شد كه آن‌ها هم ديگر مصاحبه نكنند.
حالا به عنوان مورد كاوي امروز اين تيتر را ببينيد: «مديركل دفتر امور رفاه اجتماعي سازمان مديريت و برنامه‌ريزي كشور: سال آينده به هر ايراني ماهانه 30 هزار تومان يارانه پرداخت مي‌شود». خدا وكيلي شما از خواندن اين تيتر چه برداشتي مي‌كنيد؟ حالا اصل خبر را ببينيد تا تفاوت را متوجه شويد.

February 13, 2006

تقاضا از روزنامه‌نگاران

دوستان عزيز روزنامه نگار.
با سلام و احترام

به استحضار مي‌رساند كه به خودم كه خبر نمي‌ديد ولي خوامش مي‌كنم حداقل موقع چاپ مطلب از وبلاگ من اسم‌هاي خاص را از داخل مطلب برداريد. چون خيلي بي‌ربط مي‌شه. مثلا وقتي اين را چاپ مي‌كنيد كي مي‌دونه من بين اين همه امين تو دنيا منظورم اين امينه.

با تشكر
حامد چاي داغ

از خودبيگاني

مگر ما موقع دنيا آمدن خودمان مليت و كشورمان را انتخاب مي‌كنيم؟ وقتي نمي‌كنيم چه لزومي دارد كه تا آخر عمر يك جوري خودمان را وصل به سنت‌هاي سرزميني بدانيم كه به تصادف در آن به دنيا آمده‌ايم؟ از خودم مي‌پرسم آيا يك انسان حق ندارد بگويد من اين جايي را كه به دنيا آمده‌ام را به هر دليلي دوست ندارم و علاقه‌مندم زبان و ارزش‌ها و دانسته‌ها و دل‌نگراني‌هايم را معطوف به جاي ديگري از دنيا (يا اصلا هيچ‌جا) بكنم. اگر اين يك حق ساده انساني است پس چرا بعضي از ما از اين كه كسي «ازخود بيگانه» يا «غرب‌زده» است يا با فرهنگ و تاريخ كشور خودش آشنا نيست يا در مقابل كشورش احساس مسووليت نمي‌كند يا زبان خارجي را به‌تر از زبان مادري بلد است ناراحتيم و حتي او را محكوم و اگر دستمان برسد محروم از حقوقش مي‌كنيم؟ اصلا اين لغت از خود بيگانه كه جلال و شريعتي انداختند توي دهن ما ها حرف معني داري است؟ وقتي كل بحث مليت و سرزمين قراردادي بيش نيست و من هم تصادفي داخل يكي از اين قرارداد‌ها قرار گرفته‌ام آيا اساسا همين كلمه «خود» چيز معني‌داري است كه بخواهم به چيزهايي مثل خودشناسي و خودباختگي فكر كنم؟

حق بيمه

قانون كار در ايران خيلي بامزه است. بامزگي‌اش هم به اين است كه دقيقا طبق اصول انتخاب آزاد تهيه شده است. مثلا فرض كنيد كارگري باشد كه به هر دليلي علاقه‌مند نباشد در يك قرارداد خاص از حق بيمه استفاده كند (مثلا جاي ديگري بيمه داشته باشد يا اصولا قصد بيمه شدن نداشته باشد) و اين را هم با كارفرمايش توافق كند. حالا بازرس تامين اجتماعي از راه مي‌رسد و مي‌گويد تو اين آدم را استخدام كردي و حق بيمه‌اش را ندادي پس بيا چند برابر جريمه‌اش را پرداخت كن. هر چه كارفرما و كارگر قسم ياد كنند كه بابا ما خودمان اين طوري دوست داريم به گوششان نمي‌رود. هيچ نوع قراردادي هم تعريف شده نيست كه بتوان حق بيمه را از آن مستثني نمود.
يك بامزگي ديگرش را هم بگويم كه در ادامه داستان فوق امثال من را بيچاره كرده است. فرض كنيد شركتي قراردادي براي يك كار نرم‌افزاري يا مشاوره يا پيمانكاري يا خدمات مي‌بندد. از اين قرارداد فورا شانزده درصد حق بيمه به اسم «علي‌الحساب» كم مي‌شود كه ظاهرا در تاريخ سابقه نداشته كسي بتواند باقي‌مانده علي‌الحسابش را پس بگيرد. حالا اگر اين شركتي با يك فرد حقيقي قرارداد ببندد كه آن فرد در ازاي دريافت دستمزد مشخصي بخش معيني از اين كار را انجام بدهد باز دوباره بايد شانزده درصد حق بيمه از اين قرارداد جديد كم شود. هيچ كس هم نمي‌داند چرا؟
خلاصه تامين اجتماعي عزيز نشسته بالاي سر قرارداد‌ها و هر جوري دلش مي‌خواهد شركت‌ها و افراد حقيقي را تيغ مي‌زند تا ناكارآمدي‌اش در اداره سرمايه‌هايش پوشانده شود.

February 12, 2006

بودجه عمراني و تورم

محمد كردبچه از قديم مسوول بودجه‌نويسي كشور يعني يكي از معاونت‌هاي دفتر اقتصاد كلان بود كه در دوره احمدي‌نژاد شد مسوول دفتر اقتصاد كلان سازمان مديريت و برنامه‌ريزي. امروز ديدم جمله‌اي گفته كه كمي براي من عجيب است. ببينيد شما مي‌فهميدش:« اگر بودجه صرف اعتبارات عمراني شود چون نهايتا منجر به ظرفيت توليد بيشتر مي‌شود به همين دليل اثر ضدتورمي دارد»
تا جايي كه من مي‌فهمم بودجه عمراني دولت صرف ساختن راه روستايي و فرودگاه و سد و ورزش‌گاه و مدرسه ابتدايي و اين‌جور چيزها مي‌شود كه عمدتا يا كالاي رايگان توليد مي‌كنند و يا محصولاتشان شديدا قيمت‌گذاري شده است. در حالي‌كه تورم ناشي از افزايش نقدينگي عمدتا به علت افزايش تقاضاي كالاي مصرفي مثل گوجه‌فرنگي و گوشت و تلويزيون و از اين‌جور چيزها رخ مي‌دهد. هرچند سرمايه‌گذاري در پروژه‌هاي عمراني نهايتا مي‌تواند باعث تسريع در سرمايه‌گذاري و افزايش توليد اين جور كالاها شود ولي اين ماجرايي درازمدت است كه ربطي به حرف آقاي كردبچه كه مضمون كوتاه‌مدت دارد ندارد. حالا يكي بگويد چه جوري افزايش توليد كالاهاي ناشي از سرمايه‌گذاري عمراني دولت باعث كنترل تورم مي‌شود؟ تازه اگر از اين اثر بگذريم كه گسترش زيرساخت‌هاي عمومي ناشي از سرمايه‌گذاري عمراني باعث كاهش هزينه اين‌جور خدمات شده و از طريق اثر درآمدي تقاضاي مردم براي بقيه كالاها را زياد مي‌كند. يعني مثلا وقتي ورزش‌گاه دولتي ساخته شود مردم كم تر پول بابت باشگاه خصوصي مي‌دهند و در نتيجه پول بيش‌تري براي خريد گوجه فرنگي خواهند داشت. يعني ماجرا يك جوري برعكس است و اتفاقا باعث تورم بيش‌تر مي‌شود. بيچاره مردم كه سال آينده با بودجه تهيه شده بر اساس اين استدلال‌هاي عجيب و غريب بايد شاهد تورم بالايي باشند.

چند كلمه‌اي در باب تحريم

1) آيا برادران عرب ما از تحريم شدن ايران ناراحت خواهند شد؟ ابدا! چرا كه مثلا برادران عربستاني با دارا بودن مازاد ظرفيت خيلي هم خوشحال مي‌شوند كه صادرات نفت ايران قطع شود تا فورا به توليدشان بيفزايند.

2) اگر اشتباه نكنم در دوره جنگ هم براي دوره كوتاهي فروش نفت ايران تحريم بود. غرضي كه آن موقع وزير نفت بود در خاطراتش مي‌گويد كه راه مي‌افتادند دور دنيا و نفت را كشتي كشتي و به صورت غيررسمي مي‌فروختند. تحريم هزينه فروش نفت را براي ايران بالا مي‌برد ولي جلوي آن‌را به صورت مطلق نمي‌گيرد.

3) قطع واردات بنزين يك ضربه مهم ناشي از تحريم خواهد بود. هر چند كه بلاخره اقتصاد كار مي‌كند و نقاط تعادل جديدي شكل مي‌گيرد. آدم‌ها محل زندگي‌شان را نزديك‌تر به محل كار يا خانه والدين‌شان انتخاب مي‌كنند. براي كارهاي غيرضروري كم‌تر از خانه خارج مي‌شوند. سفر با ماشين را با همكاران به اشتراك مي‌گذارند و الخ. اين‌ها الگوي جديدي را شكل مي‌دهد ولي احتمالا جبران‌كننده كاهش 60 درصدي عرضه بنزين نخواهد بود.

4) بسياري از محصولات مصرفي روزمره در داخل توليد مي‌شود. اگر بشود نفت را فروخت كالاهاي مصرفي دم دستي مثل منسوجات و لوازم خانگي و الكترونيك و قطعات رايانه و از اين دست چيزها را مي‌شود قاچاقي وارد كشور كرد. بيش‌ترين جايي كه آسيب مي‌بيند كالاهايي است كه نياز به واردات رسمي و حمل و نقل اصولي دارد. مثل نرم‌افزارهاي پيش‌رفته، تجهيزات پزشكي، داروها، ماشين‌الات صنعتي و الخ. وارد نشدن اين جور چيزها در ميان‌مدت همان صنايع توليدي كه به آن دل‌خوش كرده‌ايم را از كار مي‌اندازد.

5) تا جايي كه مي‌دانم در كشاورزي غير از دانه‌هاي روغني و در درجه بعدي تا حدي گندم و برنج در بقيه محصولات خودكفا هستيم. دوستان فني بگويند كه وابستگي توليد كشاورزي به كود و سم و ماشين‌آلات وارداتي تا چه حد است؟ تكليف سال‌هاي كم‌بارندگي چه مي‌شود؟

6) بزرگ‌ترين ضربه تحريم از ديد من نابود كردن تمام تلاش‌هايي است كه ذره ذره در اين ده سال براي اتصال اقتصاد ايران و صنايعش به اقتصاد جهاني صورت گرفته است. تحريم شكاف فن‌اوري و كيفيت بين صنايع داخلي و جهاني را دوباره بزرگ مي‌كند.

7) در دوره تحريم قرتي‌بازي‌هاي رايج شده براي مشاوره مديريت و آي‌تي و مهندسي صنايع معمول و از اين‌ حرف‌ها بي‌ارزش شده و در عوض تخصص‌هايي مثل تحقيق در عمليات، بهينه‌سازي انرژي، برنامه‌ريزي حمل و نقل، تعمير و نگهداري، مهندسي معكوس و ... ارج و قرب پيدا مي‌كند. هنوز نمي‌دانم اقتصاددان‌ها هم بي‌كار مي‌شوند يا سرشان شلوغ مي‌شود.

8) راستي تكليف اينترنت چه مي‌شود؟ مي‌شود به راحتي تحريمش كرد؟

February 11, 2006

ايده‌اي براي حل مشكل خريد اينترنتي در ايران

وقتي تا نزديك صبح بنشيني و با دوست نازنين و فرهيخته‌اي مثل امين عنكبوت گپ بزني حتما يه ايده‌هايي هم به ذهن آدم مي‌آيد. اين مقدمه را نوشتم تا اگر ايده خوبي بود نصف اعتبارش برود به حساب امين.
همه‌مان مي‌دانيم كه يك مانع بزرگ براي خريد اينترنتي در ايران نبود امكان پرداخت الكترونيكي از طريق چيزهايي مثل كرديت كارت است. اين جوري وقتي چيزي سفارش مي‌دهي فروشنده مطمئن نيست كه آيا واقعا قصد خريد داري يا نه؟ پول را هم يا مجبوري به حسابش واريز كني يا او آدم بفرستد دم خانه تا پول را پرداخت كني. خلاصه اين‌ها اين قدر دردسر اضافي دارد كه لذت خريد اينترنتي را از بين مي‌برد.
حالا من يك ايده‌اي دارم كه اگر خودم توي ايران بودم شايد به فكر مي‌افتادم عملي‌اش كنم. اگر كارآفريني يك شركت واسطه درست كند كه اين وظيفه را برعهده گيرد ماجرا كلي جلو مي‌رود. شركت واسطه از يك طرف چيزهايي مثل كارت اينترنت چاپ مي‌كند كه مي‌شود به راحتي خريد (يا حتي با همكاري آي‌اس‌پي‌هاي بزرگ روي كارت اينترنت معمولي اعتبار گذاشت) و از طرف ديگر پروتكلي تعريف مي‌كند كه هر كسي كه بخواهد چيزي روي اينترنت بفروشد پولش را از اين شركت بگيرد.
همين. من مي‌رم روزنامه‌ فروشي سر كوچه و يك كارت مثلا ده هزارتوماني مي‌خرم. حالا ده هزارتومان اعتبار خريد دارم. از طرف ديگر مي‌خواهم كتاب سفارش بدهم. مي‌روم روي سايت كتاب‌فروش و صفحه پرداخت الكترونيكي را باز مي‌كنم. درست عين صفحه‌اي كه موقع خريد از آمازون يا هر سايت ديگري براي پرداخت با كارت اعتباري باز مي‌شود. در اين صفحه شماره رمز روي كارتي كه خريده‌ام را وارد مي‌كنم. سيستم سريع با سرور واسطه چك مي‌‌كند و مي‌بيند كه اين شماره رمز اعتبار كافي دارد. پس كتاب را براي من مي‌فرستد و در عوض واسطه را به اين مبلغ بدهكار مي‌كند تا سر ماه پولش را ازش بگيرد. واضح است كه مثل همه جاي دنيا درصدي هم كارمزد به واسطه مي‌دهد. بحث‌هاي فني بعدش هم روشن است. مثلا وقتي كارت جديد مي‌خرم باقي‌مانده اعتبارم را به اين كارت منتقل مي‌كنم و الخ.
نمي‌دانم ايده‌ام جديد است يا نه. اگر قديمي بود ببخشيد. اگر جديد بود يكي اجرا كند و وقتي ميلونر شد سهم من و امين را هم فراموش نكند.

نروژي‌كردن نفت

اگر عرضه نفت در سطح جهاني بالا برود قيمت آن به مقدار قابل توجهي افت مي‌كند به اين دليل كه قيمت نفت حول نقطه تعادل‌هاي فعلي كاملا كشش‌پذير است و با چيزي حدود يكي دو ميليون بشكه افزايش توليد در روز كاملا پايين مي‌رود. حالا با اين وصف اين حرف كه از ديد اقتصاد مالي استخراج سريع‌تر نفت ممكن است بهينه باشد كمي بي‌معني مي‌شود. چرا كه استخراج سريع‌تر باعث كاهش قيمت و به هم ريختن تحليل‌ها مي‌شود. اشكال كار كجا است؟
ماجرا اين است كه بازار نفت خصوصا با بودن اوپك حالت نوعي بازي بين اعضاء را دارد كه در عين حال كه خصوصيات كارتلي دارد در درازمدت يك بازي با جمع صفر هم است. كل توليد اوپك به‌تر است هم‌واره در سطحي تنظيم شود كه از يك طرف قيمت فروش براي عرضه‌كننده‌ها پايين نيايد و از طرف ديگر براي خريداران آن قدر بالا نرود كه باعث ركود در اقتصاد جهاني شده يا موجب فشار به مصرف‌كنندگان براي تغيير ساختار مصرف يا سرمايه‌گذاري بيش‌تر روي انرژي‌هاي جاي‌گزين بشود.
پس مي‌توانيم فرض كنيم كه كل توليد جهاني بر اساس منطق عرضه و تقاضا روي يك نقطه خاص بهينه مي‌شود ولي اين وسط سهم هر يك از اعضاء يازده گانه اوپك از ماجرا چيست؟ آيا نمي‌شود استراتژي ملي را بر اساس چانه‌زني روي سهم بيش‌تر و در نتيجه توليد بالاتر طراحي كرد؟ در اين صورت كشور استراتژي استخراج سريع‌تر را دنبال مي‌كند بي‌آن‌كه قيمت افت كند. دقت كنيد كه در اين بازي همه كشورها نمي‌توانند به طور هم‌زمان اين استراتژي را دنبال كنند. برگ برنده دست كسي است كه ظرفيت‌هاي مازاد بيش‌تري دارد و با اين كارت بازي مي‌كند.
از يك زاويه ديگر هم مي‌شود به مساله نگاه كرد. كشورهايي مثل نروژ و روسيه و مكزيك توليدكننده نفت هستند ولي عضو اوپك نيستند. رفتار آن‌ها يك سواري مجاني جالب است. اوپكي‌ها بر اساس ميزان كل عرضه براي اعضاء سهميه تعيين مي‌كند تا قيمت را بالا نگه دارند ولي غيراوپكي‌ها ضمن استفاده از اين قيمت بالاتر هر قدر كه بخواهند توليد مي‌كنند. اگر اشتباه نكنم اولين بار دكتر درخشان بود كه استراتژي نروژي‌كردن سياست نفتي ايران را به عنوان يك گزينه قابل بحث پيش‌نهاد كرد و باعث كلي بحث و جنجال شد.

February 10, 2006

استخراج نفت

. اگر روی این لینک برید قیمت نفت خام ایران در 35 سال گذشته را می بینید. مثلا می بینید که متوسط قیمت در پنج سال آخر دهه 70 معادل 12 دلار و پنج سال اول دهه 80 حدود 31 دلار بوده. حالا سوال ساده این است که نفت مثلا سی دلاری سال 1980 معادل چه قدر الان است؟ اگر فعلا فقط تورم جهانی را در نظر بگیرید قیمت آن روز معادل 72 دلار سال 2005 می شود. یعنی اگر قیمت نفت امسال حدود 72 دلار باشد همان قدری قدرت خرید دارد که نفت 31 دلاری سال 80.
ضمنا فراموش نکنید که پول ارزش زمانی هم دارد. اگر نرخ بهره نسبتا بدون ریسک در سطح جهانی را 4.5 درصد حساب کنیم آن وقت 31 دلار سال 80 معادل 91 دلار الان می شود. به عبارت دیگر اگر نفتی که الان 60 دلار می فروشیم را سال 1980 استخراج می کردیم و توی یک صندوق مالی بی دردسر می گذاشتیم الان 91 دلار پول داشتیم. من این محاسبه را برای سی سال گذشته انجام دادم و دیدم که برای اکثر سال ها ارزش فعلی درآمد آن موقع بیش تر از قیمتی است که الان نفت را می فروشیم. متوسط تفاوت ارزش روز قیمت آن موقع و قیمت فعلی هم شد ده دلار.
معنی این حرف ها به طور خیلی ساده این است که تا الان نفت مثل گنجی بوده است که آدم توی پستوی خانه اش (یا زیرزمین) قایم کرده و بدون این که ازش بهره بگیرد خرد خرد خرجش می کند. عقل حکم می کند که همه گنجش را زودتر بیرون بیاورد و فرصت استفاده از سود ناشی از سرمایه گذاری آن را از دست ندهد.
البته این تحلیل ها برای گذشته بوده و ممکن است پیش بینی های آینده نشان دهد که افزایش قیمت نفت در سال های آتی آن قدر هست که می ارزد دیر بفروشیمش. فعلا چشم انداز روشنی از آینده نداریم و بحث ها پراکنده است و نمی شود راحت قضاوت کرد. ولی حداقل تجربه 35 سال گذشته می گوید که اقتصادی تر است که به جای حفظ نفت خام برای نسل های آینده زودتر درش بیاوریم و به آن ها کشوری با زیرساخت های به تر یا مردم آموزش دیده تر (یا اصلا همان پول نفت ولی توی یک صندوق مالی) را هدیه بدهیم.

February 08, 2006

اقتصاددان و اقتصادندان

مي‌دانيد يكي از فرق‌هاي مهم يك اقتصاددان و يك اقتصادندان - ولو مدرك دكتراي اقتصاد داشته باشد- چيست؟ اين است كه اقتصاددان هميشه و هميشه راه‌حل‌هاي درون‌زا مي‌دهد و اقتصادندان راه‌حل‌هاي برون‌زا. راه حل درون‌زا به اين معني كه وقتي سياستي را پيش‌نهاد مي‌كند فورا فكرش به محدوديت منابع موجود و روش تامين منابع براي سياست جديد مي‌رود و سياست و روش تامين منابع را با هم پيش‌نهاد مي‌كند ولي اقتصادندان حرف‌هاي خوش‌گل و مردم‌پسندي مي‌زند كه معلوم نيست منابعش بايد از كجا تامين شود. به عبارت ديگر اقتصاددان حواسش به تاثير سياست پيشنهادي‌اش بر روي منابع بخش‌هاي ديگر هست ولي اقتصادندان در عمل مشكلي به اسم محدوديت منابع را نمي‌بيند. مثلا وقتي صحبت از افزايش حقوق بازنشسته‌ها مي‌شود اقتصادندان تحقيقات انجام مي‌دهد و فقط رهنمود مي‌دهد كه حقوق بازنشسته‌ها كم است و بايد زياد شود ولي اقتصاددان به اين فكر مي‌كند كه از كجا؟ از افزايش حق بازنشستگي شاغلين فعلي و در نتيجه كاهش حقوق آن‌ها؟ از بالا بردن سن بازنشستگي و كاهش زمان بازنشستگي؟ از كاهش منابع بخش‌هاي ديگر و افزايش كمك‌هاي دولتي؟ اگر هم بگويد از محل افزايش بهره‌وري سرمايه‌هاي موجود صندوق بازنشستگي روشي پيش‌نهاد مي‌كند كه اين اتفاق بيفتد. حواسش هم به اين هست كه چرا تا حالا اين حرف‌هاي خوب محقق نشده است. در يك كلام اقتصاددان به اين فكر مي‌كند كه وضعيت موجود را بايد چه جوري دست‌كاري كرد كه اتفاقي كه قرار است بيفتد بتواند واقعا بيفتد.

February 07, 2006

پراکنده ها در ایامی تلخ

1) به نام محمد سنگ می زنند و می سوزانند. محمدی که من پیروش هستم پیراهنش را بالا می زند و از کسی که به اشتباه تازیانه خورده می خواهد تا او را قصاص کند. گیرم که روزنامه خطا کرد، به کارمند سفارت چه دخلی دارد؟ اگر دی روز کسی توی سفارت اتریش یا دانمارک بود و از این آتش خشم به اصطلاح دانش جویان آسیبی می دید چه کسی پاسخ گو بود؟

2) خشونت علیه منافع کشورهای غربی به ترین فرصت برای احزاب دست راستی اروپایی است که بر خلاف سبزها و سوسیالیست ها از سیاست های ضد مهاجرت و ضد خارجی حمایت می کنند. حزب افراطی مردم دانمارک که چیزی شبیه حزب آزادی اتریش است از این ماجرا بهره برداری لازم را خواهد کرد. کل قضیه به شدت بودار است.

3) طبق کنوانسیون 1961 وین دولت های میزبان مسوول تامین امنیت تاسیسات دیپلماتیک هستند. در ماجرای سفارت آمریکا دادگاه بین المللی به استناد این بند دولت ایران را مقصر شناخت. خسارت هایی که پیراهن سیاهان به سفارت دانمارک وارد کرده اند باید از جیب مردم پرداخت شود.

4) وزیر بازرگانی گفته بود که ما به دنبال شهری هستیم که این روزنامه در آن منتشر شده است تا تصمیمات ویژه ای در باب آن اتخاذ کنیم. این آقا انگار یادش رفته که در دنیای متمدن حتی اگر کسی خطا کند خودش را مجازات می کنند نه قبیله و طایفه و شهر و کشورش را.

5) هر کسی که با نظام سیاسی غرب آشنا است می داند که اگر دولتی بخواهد به روزنامه ای دستور بدهد که چیزی را چاپ کند یا نکند مردم و نمایندگان مجلس به قول ابراهیم نبوی جورابش را بادبان می کنند. چیزی که معترضان نمی دانند همین تفکیک بین دولت و رفتار شهروندان است. دوستان یادشان رفته که آن جا قاضی مرتضی و علی آقای امنیت ملی ندارند که سمت و سوی دولت و مطبوعات را یکی کند. روزنامه هر کاری کند به حساب خودش است نه دولتش.

6) می گویند آدم ها را به خاطر قانون شکنی می شود مجازات کرد ولی به خاطر زیر پا گذاشتن اصول اخلاقی نه. این اصلی پذیرفته شده در غرب است. روزنامه کار غیراخلاقی کرده ولی قانون شکنی نکرده که در کشورش بتوان آن را به دادگاه کشید. این را باید توی مغز دوستانمان کرد.

7) چند سال پیش کاریکاتوریست اتریشی را که در کتابش تصویری هیپی مانند از مسیح کشیده بود را در یونان ارتودوکس زندانی کردند. ماجرا با مذاکره دیپلماتیک حل شد ولی ظاهرا خودش بعدا اظهار پشیمانی کرد.

8) داشتم پیش خودم فکر می کردم که چه تصویر خوبی از اسلام در دنیا پخش می شد اگر زنجیره انسانی از روحانیان مسلمان برای حفاظت از سفارت خانه های خارجی تشکیل می شد. مگر مدعی پیروی از دین رحمت نیستیم پس این رحمت کی باید جلوه گر شود؟

پ.ت: با عرض پوزش از همه دوستان به دلايلي كه خود به‌تر مي‌دانيد صلاح دانستم كامنت‌داني اين مطلب را ببندم.

هفته‌اي سه پرواز

آقاي احمدي نژاد دستور داده كه به تمام فرودگاه‌هاي كشور هفته‌اي سه پرواز برقرار بشود. داستان باز از آن ماجراهاي خوش‌مزه است. بگذاريد قصه طرف‌هاي خودمان را بگويم. اروميه فرودگاه خوبي داشت و پرواز هم به اندازه كافي موجود بود. بعد احتمالا به دليل فشار نمايندگان محترم مجلس و مابقي قضايا دوستان آمده‌اند و در جايي بين شهر خوي و سلماس (شهر پدري من) كه با اتومبيل حداكثر يك ساعت از فرودگاه اروميه فاصله دارد يك فرودگاه جديد ساخته‌اند. با اين همه اين فرودگاه پرواز زيادي ندارد كه دليلش خيلي ساده است. به دليل وضعيت اقتصادي مردم منطقه و نوع شغلشان اصلا برايشان مطلوبيت ندارد كه با هواپيما سفر كنند. شب سوار اتوبوس سير و سفر مي‌شوند و صبح اول وقت توي تهران هستند و يك پنجم بليط هواپيما را هم مي‌پردازند. ضمنا جمعيت منطقه‌ هم آن قدر نيست. در نتيجه عده كمي متقاضي پرواز هستند و پروازها ضرر مي‌دهد و در نتيجه تعدادش كم مي‌شود تا ماجرا اقتصادي شود. اين وسط فعلا هزينه سرمايه‌ فرودگاه است كه دارد هدر مي‌رود.
حالا رييس جمهور مهرورز آمده و دستور مي‌دهد كه هفته‌اي سه پرواز برقرار شود. اگر ماجرايي به اسم كم‌يابي منابع در دنيا وجود نداشت (و در نتيجه علم اقتصاد بلاموضوع مي‌بود) دستور بدي نبود. ولي مشكل اين‌جا است كه وقتي كه قرار باشد به شهرهاي كوچكي كه مشتري پرواز كم است هفته‌اي سه پرواز برقرار شود لاجرم بايد تعدادي از پروازهاي مسيرهاي ديگر كم شود. به اين دليل ساده كه ظرفيت كل پروازي ناوگان با «ضريب ايمني مشخص» عدد ثابتي است. معني دستور ايشان اين است كه بايد مثلا از پروازهاي مشهد و شيراز و كرمان و تبريز كه پر از مسافر است كاسته شود (يا جلو افزايش پروازها به اين مناطق گرفته شود) تا بتوان هفته‌اي سه پرواز به جاهايي مثل سبزوار و ياسوج و ايلام كه احتمالا هواپيماها با نصف ظرفيت پرواز مي‌كنند برقرار نمود. حتي اگر از پروازهاي شهرهاي ديگر كاسته نشود و موضوع استفاده از ظرفيت خالي مانده ناوگان با استفاده از سوبسيد دولتي باشد هم قضيه فرقي نمي‌كند. سوبسيدي كه دولت محترم مي‌خواهد به هواپيمايي بدهد تا پروازهاي خالي را زياد كند پولي است كه مي‌توانست صرف گسترش راه‌آهن يا بازسازي مدارس شود.
حالا شما بگوييد رفاه كل جامعه با اين دستور چه تغييري مي‌كند؟
راستي به اين فكر كرده‌ايد كه اين اروپايي‌هاي پولدار چرا اين قدر توي فرودگاه ساختن خسيس هستند و نمي‌آيند توي همه شهرهايشان فرودگاه درست كنند؟ شايد چون مهرورزي در دستور كارشان نيست.

February 06, 2006

...

کاریکاتورها برای من ناراحت کننده است. آدمی نیستم که روی مقدسات تعصب داشته باشم ولی چیزی که از زندگی محمد می فهمم با آن چیزی که این ها کشیده اند هیچ هم خوانی ندارد. تصورش را بکنید که در دنیای 1400 سال پیش که آدم کشتن و انتقام گرفتن آن هم در جامعه عرب حجاز مثل آب خوردن بوده کسی شهری را فتح می کند و تقریبا خونی نمی ریزد. آن وقت چنین تصاویری از این آدم نهایت بی انصافی است.
ماجرا سوی دیگری هم دارد. برای مسلمانان معتقد شاید این درس بدی نباشد که ببینند وقتی به کسی علاقه خاصی دارند به استهزاء گرفته شدنش توسط دیگران چقدر دردناک است. آیا درس می گیرند تا چنین کاری را در حق دیگران تکرار نکنند؟
به نظرم آزادی بیان را با هیچ چیزی نمی توان محدود کرد ولی یک توافق عرفی مبتنی بر رعایت احترام دیگران - تمام دیگران - به اثربخش تر شدن این بازی کمک می کند.
راستی دی روز دیدم که در ماجرای حمله به سفارت خانه ها در لبنان روحانی سنی جاافتاده ای درست جلو جمعیت ایستاده بود و جوانان ظاهرا خشم گینی که احتمالا به بهانه این ماجرا فرصتی برای تخریب گیر آورده بودند را به زور مهار می کرد. صحنه جالبی بود.

February 05, 2006

بهينه پارتو در نانوايي

پارتو مي‌گويد كه اگر سياستي واجد اين شرط باشد كه بدون اين كه وضع عده‌اي را بدتر كند وضع عده‌اي ديگر را بهتر كند بايد اعمال شود. اين كار را تا جايي ادامه مي‌دهيم كه ديگر نتوان وضع عده‌اي را بدون بدتر كردن وضع عده‌اي ديگر بهبود بخشيد اين جا نقطه بهينه پارتو است.

مثال ساده‌اي بزنم. خريدن نان تازه در ايران براي خيلي‌ها غيرممكن است براي اين‌كه بايد مدت طولاني توي صف بايستند و اين يعني از دست مقدار زيادي وقت كه ارزش پولي هم دارد. يكي از دوستان حساب كرده بود كه به خاطر معطلي نيم يا يك ساعته صف هر نان تازه سنگك يا بربري برايش چند هزار تومان آب مي‌خورد. حالا اگر يكي پيش‌نهاد بدهد كه نانوايي‌هاي رسمي درست شود كه نان را به قيمت غيرسوبسيدي و واقعي عرضه كند آن وقت اين سياست از ديد پارتو كارا است. كساني كه سرشان شلوغ است مي‌توانند نان بدون سوبسيد را به قيمت بالاتر (مثلا هر بربري تازه 300-400 تومان) ولي با صف و معطلي خيلي كم‌تر بخرند و در نتيجه كل هزينه خريد نان برايشان كم‌تر شود و بقيه هم كه خوب همان وضع قبل را دارند و نان سوبسيدي را مي‌خرند.

مثال ساده و پيش پا افتاده است ولي مي‌شود به كلي موضوع ديگر مشابه هم فكر كرد.

February 04, 2006

مقاله‌نويسي تعاملي و مالكيت معنوي

اگر اشتباه نكنم مديا كاشيگر بود كه يك بار ايده داستان نويسي تعاملي روي اينترنت كه در آن خوانندگان بخشي از داستان را بنويسند را مطرح كرد. البته نمي‌دانم به نتيجه رساندش يا نه. حالا من ديروز شروع كردم به نوشتن مقاله‌ روزنامه‌اي در مورد درآمد‌هاي نفتي و از ايده مشابهي استفاده كردم. عملا مقاله من جمع‌آوري است از خوانده‌هاي خودم به علاوه كامنت‌هايي كه دوستان ذيل مطالب مختلف اين‌جا گذاشتند و نوشته‌هاي روزبه و پويان و علي حيدري و اسماعيل و صالح و بقيه و باز كامنت‌هاي خوانندگان آن‌ها و ايميل‌هايي كه با بورگان نظامي و احسان ابراهيمي و مصطفي بشكار و بقيه رد و بدل كرده‌ايم. حالا مانده‌ام كه وقتي ارجاع به مراجع در چنين مقاله‌اي معمول نيست ماجراي حقوق مالكيت معنوي اين وسط چه مي‌شود؟ من به هر حال پس از خواندن همه اين مطلب چيزهايي راجع به موضوع مي‌دانم و نمي‌توانم دانسته‌هايم را از مغزم بيرون كنم ولي از طرف ديگر كاملا محتمل است كه يك پاراگراف نوشته‌ام دقيقا يا تقريبا حرفي باشد كه كس ديگري توي وبلاگش يا توي كامنت‌دوني يا ايميل گفته است. به نظرتان چه كنيم؟

پ.ت: از تبريك‌هاي ايميلي و اوركاتي و وبلاگي تمامي دوستان براي تولدم خيلي تشكر مي‌كنم. سعي مي‌كنم تك تك جواب بدهم. اگر نشد به بزرگ‌واري ببخشيد.

February 02, 2006

...

دی روز بی سر و صدا بیست و هشت ساله شدم. در ایامی خاکستری که بی تدبیری و خوش خیالی غوغا می کند. هیچ وقت افق آینده در روز تولدم این قدر گنگ و ترس ناک نبوده. نمی دانم سال بعد خواهم توانست یا خواهم خواست که این جا چیزی بنویسم یا نه؟

February 01, 2006

استخراج نفت

به نظر شما از ديد اقتصادي كشوري كه منابع زيرزميني مثل نفت دارد بايد آن را با سرعت زيادي استخراج كرده و به فروش برساند؟ يا به قول معروف آن‌را براي آيندگان حفظ كند؟ كدام يك عقلاني‌تر است؟

 

all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007