از خودبيگاني
مگر ما موقع دنيا آمدن خودمان مليت و كشورمان را انتخاب ميكنيم؟ وقتي نميكنيم چه لزومي دارد كه تا آخر عمر يك جوري خودمان را وصل به سنتهاي سرزميني بدانيم كه به تصادف در آن به دنيا آمدهايم؟ از خودم ميپرسم آيا يك انسان حق ندارد بگويد من اين جايي را كه به دنيا آمدهام را به هر دليلي دوست ندارم و علاقهمندم زبان و ارزشها و دانستهها و دلنگرانيهايم را معطوف به جاي ديگري از دنيا (يا اصلا هيچجا) بكنم. اگر اين يك حق ساده انساني است پس چرا بعضي از ما از اين كه كسي «ازخود بيگانه» يا «غربزده» است يا با فرهنگ و تاريخ كشور خودش آشنا نيست يا در مقابل كشورش احساس مسووليت نميكند يا زبان خارجي را بهتر از زبان مادري بلد است ناراحتيم و حتي او را محكوم و اگر دستمان برسد محروم از حقوقش ميكنيم؟ اصلا اين لغت از خود بيگانه كه جلال و شريعتي انداختند توي دهن ما ها حرف معني داري است؟ وقتي كل بحث مليت و سرزمين قراردادي بيش نيست و من هم تصادفي داخل يكي از اين قراردادها قرار گرفتهام آيا اساسا همين كلمه «خود» چيز معنيداري است كه بخواهم به چيزهايي مثل خودشناسي و خودباختگي فكر كنم؟

نظرات
marjuun :
I honestly emjoyed hearing what I always believe from you though we have many other different ideas.
marjuun - February 13, 2006 01:17 PM
ميثم :
حامد جان شايد منظوز اشاره به بدهي و ديني باشد كه فرد موردنظر نسبت به اجتماع خود دارد و بايد آن را ادا كند. من شخصا تا فوق ليسانس را د اين مملكت گل و بلبل درس خوانده ام و يك قران هم جز خرج رفت و آمد و فيش غذاي دانشجويي نپرداخته ام. خيلي بي انصافي است اگر بگويم با پداخت چندغازي كه براي آزاد كردن مدركم لازم است (كه همان هم خيلي وقت ها ضروري نيست) و خوج از كشور بگويم دينم را ادا كرده ام. ممكن است مردم اين كشور تخصص من و امثال من را نخواهند و حرف مارا گوش نكنند. ولي دليل نمي شود كه ما از بار دين خود شانه خالي كنيم.
ميثم - February 13, 2006 02:41 PM
farhad :
سلام آقاي قدوسي عزيز
1)تا جايي كه من مي دانم ازخودبيگانگي را شريعتي و آل احمد علم نكردند بلكه بخشي از فلسفه اگزيستانسياليستي است كه امثال سارتر و حتي ماركس زير علمش سينه زده اند و سرود ياد مستان داده اند.
البته آنچه ايشان گفته اند ارتباطي با مفهوم مورد نظر شما ندارد. در واقع آنچه منظور شماست شايد اصطلاح "خودباختگي"باشد.
2)من قكر مي كنم خودباختگي و خودشيفتگي هر دو مذموم هستند و در واقع خودشناسي را بايستي پيشه كرد. يعني خوبيهاي سنتمان را بگوييم و به آن افتخار كنيم و بدي هايش را هم بشناسيم و به بازسازي و پيرايش سنت خود دست بزنيم و شايد تنها از اين راه به مدرنيته ايراني دست يازيم.
3)شايد من زيادي فلسفي اش كردم!!
4)عاشق وبلاگ شما هستم و فكر مي كنم وبلاگهاي اقتصادي با وجود اندك بودن بسيار با كيفيت هستند...بالاخص وبلاگ شما و اقايان حيدري و سرزعيم...موفق باشيد!!
5)چقدر حرف زدم!
farhad - February 13, 2006 02:42 PM
اسماعیل :
حامد جان داری بدجوری قاط می زنی ها! این مریم خانوم نیست یه لیوان آب قند دستت بده(شوخی) به نظر من که اینها همه عادته و یکسری قرارداد که تو مرزبندیهای خاص شکل گرفتن. تعلق به خاک و این حرفها تو کتم نمیره. ولی راستش رو بخوای وقتی رفتم حتی بوی میوه های ایران هم تو بینی ام بود. بوی خاک. اینها همه اش عادته. باید به شخصیت فرامرزی تبدیل بشی. مثلا آنه ماری شیمل شی و بری تو نخ مولانا. این یعنی گیر نکردن تو عادتها و سنتهای جامعه خودت. مثلا یه مسیحی(جرج جرداق) که از علی می نویسه. شخصیت فرامرزی داشتن یعنی تو قید خاک و خول نبودن. یعنی اندیشه برتر رو بلعیدن. من می تونم ایرانی باشم و آلمانی ام بهتر از فارسی باشه و این نقشی تو بلعیدن فکر برتر نداره. اینها همه قرار و مراره بین ما آدمهاست. البته اکثرن قبول دارن و با عادتها پیش میرن و اگه حرفهای من رو بشنون میشم بی وطن و بی غیرت. ولی من از آدمهای فرا مرزی حرف می زنم. از نیچه ای که سراغ زرتشت می ره. زبان فقط یه وسیله و مکان جایی برای سکونت. اندیشه است که مرز نمیشناسه. شاد باشی جوون.
اسماعیل - February 13, 2006 02:47 PM
hamed ghoddusi :
فرهاد عزيز ممنون از كامنتت. راستش فكر كنم خودباختگي كه شريعتي از آن حرف ميزند ربط خيلي زيادي به از خود بيگانه شدن ماركس نداشته باشد. حداقل در فضايي كه شريعتي آن را به كار ميبرد و اتفاقا به اين تعبير كه من به كار بردم نزديكتر بود. ضمنا من اتفاقم نقدم روي همين خود است كه شما رويش تاكيد كردهايد. من خيلي براي روشن نيست *خود* يعني چه؟ جز يك قراردادي كه من به تصادف در آن واقع شدهام. چنين تصادفي چرا بايد براي من تعيين كننده باشد؟
hamed ghoddusi - February 13, 2006 02:47 PM
hamed ghoddusi :
ميثم جان نه اتفاقا منظورم چنين چيزهايي نيست. اين را بگم كه اصلا سوال مربوط به خودم نميشه چون من به صورت كاملا تصادفي به فرهنگ كشورم تعلق خاطر دارم ولي از خودم ميپرسم كه اگر كسي به هر دليلي نداشت كار بدي ميكند؟ آيا حق ندارد اين تعلق را نداشته باشد؟
hamed ghoddusi - February 13, 2006 02:54 PM
نسترن :
http://zharf.blogspot.com/2006/02/blog-post_113947190041216450.html
نسترن - February 13, 2006 03:00 PM
:
(1)بله البته كه خود هركس انتظاري كه ديگران از او دارند نيست. شايد همه مثلاً از تو به عنوان يك ايراني انتظار داشته باشند كه زبان فارسي را بيستر از آلماني دوست بداري...اما ممكن است شما خودتان برخلاف اين انتظار آلماني را بيشتر دوست بداريد و به نظر من كسي حق ندارد شما را سرزنش يا محكوم كند...
(2)اما يك چيزي ...اگر مثلا فزند شمارفت مليتش را تغيير داد و يا گفت بابا من دوست ندارم فارسي ياد بگيرم من حالم از كشورم بهم ميخوره و ... شما مي پسنديد كه او بر اساس اين هويتي كه يافته و خودش مي پسندد زندگي كند؟
Anonymous - February 13, 2006 03:03 PM
hamed ghoddusi :
ناشناس عزيز فكر كنم جواب سوالتان را با اين پست و پست دو روز بعدش دادهام.
http://chaay.ghoddusi.com/2006/01/post_204.html
hamed ghoddusi - February 13, 2006 03:08 PM
کاوه :
سلام. آیا من حق دارم بگویم من به فلان آقا و خانم به عنوان پدر و کادر واقعی ام علاقه مند هستم و از پدر و مادری که من اکنون دارم راضی نیستم، خودم هم که انتخابشان نکردم، به زور بوده. پس این ها پدر و مادر من نیستند و آنها پدر و مادر من هستند؟
"وقتي كل بحث مليت و سرزمين قراردادي بيش نيست"
نه، ملیت و سرزمینی که تو در آن به دنیا آمدی قرار داد نیست.
آیا تو حاضری بگی من نمی خوام خودم باشم، بلکه مثلا می خوام مثلا بیل گیتس باشم؟ این یعنی از خود بیگانگی. این یعنی من بی ارزشم.
تازه، چرا آن ملیتی که تو دوست داری تو را به عنوان فردی از خودشان قبول کنند؟ آره، تو می تونی براشون کار کنی، می تونی خیلی براشون مفید باشی، ولی دلیل نمی شه یکی از خودشان قبولت کنند. کتاب مرد 200 ساله آسیمف رو خوندی؟
کاوه - February 13, 2006 03:18 PM
hamed ghoddusi :
كاوه *خود* شخص من خيلي متفاوت است با *خود* ربط داده شده به مليت. خود شخصي را من خودم ميسازم و خودم در قبالش مسوول هستم ولي وقتي در تخصيص داده شدن خود مليام نقشي نداشتهام چرا بايد مسووليتي در قبالش داشته باشم؟ دقت كن كه سوال من در سطح عينيت اجتماعي نيست كه بحث را به قبول يا قبول نكردن ديگران بكشيم. سوالم در حد مساله اخلاقي است. آيا كسي كه تعلق خاطري به فرهنگ يا سنت يا تمدن يا هر چيز ديگر سرزمينش ندارد شايسته سرزنش است؟
hamed ghoddusi - February 13, 2006 03:22 PM
farhad :
حامد عزيز...
1- با اين سخن كه كسي حق ندارد ديگري را محكوم كند به خاطر علاقه به فرهنگي ديگر كاملاً موافقم.هر كس يك بار به دنيا مي ايد وحق دارد آن طور كه مي پسندد زندگي كند.
2- كسي كه با فرهنگ بومي خودقطع رابطه كرده باشد را به چه متهم مي كنند؟ازخودبيگانگي؟خب.. اين كه درست است. او از هويت مورد انتظار ديگران بيگانه شده است اما اگر هويت را سيال و ديناميكي تعريف كنيم هيچ كس از خود بيگانه نيست بلكه انسان در اثر عوامل گوناگون دچار تغييرات تدريجي يا ناگهاني در هويتش مي شود كه گاه از آن خبر ندارد.
farhad - February 13, 2006 03:23 PM
اسماعیل :
بابا مثل اینکه منم کامنت گذاشتم ها!یا فکر من مشکل داره یا خودم. اصلا دیگه کامنتم نمیگذارم(عصبانی)
اسماعیل - February 13, 2006 05:22 PM
سيد امير حسين حسيني :
حامد عزيز
آنچه من فكر ميكنم منظور نظر جلال و شريعتي است، تجويز كردن نسخهي غيربومي براي كشور است. كاري كه رضاخان ملكم خان، كردند يا ميخواستند بكنند. به نظر تو ميشود براي ملتي كه مهمترين يا يكي از مهمترين مسائلش، دين و دينداري است، گفت كه دينت را كنار بگذار و عقلورزي كن؟ البته منظورم از دين، بنا به تقسيم سروش، دين معيشت انديش عاميانه است كه بيشتر براساس احساس ميگرده تا عقل.
مخلص شما
سيد امير حسين حسيني - February 13, 2006 05:37 PM
ایران امروز :
سلام
داش حامد حرفهای جلال را زیاد جدی نگیر. هویت درست کردند یعنی رفتن یک جای را برای خوت مشخص نمودن و از آن بیرون نیامند. ما اصلا هویت نداریم چه برسد به تعریف خاصی از ان.
یک سری به بلاگ من برن و آخرین پست را نگاهی بینداز. پس نوشت را.
یا حق
ایران امروز - February 13, 2006 06:11 PM
Pouyan :
مساله مجذوب شدن نيست. اگر بنده كه به آمريكا آمدم يا جنابعالي كه سويس آمدين و امكان اين رو داريم كه اينجا زندگي كنيم بخاطر اين بوده كه بعضيها كه امكان اينو داشتن و خارج زندگي كنن خارج و با تمام جذابيت هاش ول كردن و آمدن به آن مملكت خدمت كنن. اگر من تونستم ايران دانشگاه برم بخاطر اين بود كه دكتر حسابي ها به خاطر عشق به كشور و فرهنگشون اومدن ايران و دانشگاه درست كردند تا من و تو بتونيم درس بخونيم. اگر عشق و علاقه يك سري آدم به آن مملكت نبود ما الان در دهاتمون چوپاني بيش نبوديم.
Pouyan - February 13, 2006 06:35 PM
Pouyan :
به وبلاگ اين آقا نگاه كن:
http://dyare-ghorbat.blogspot.com/
ايشون هم كه در سويس زندگي ميكنن مجذوب آنجا شدن. اين آقا در زماني كه در شريف درس ميخوند آماده بود تا خشتك كسي رو كه كمي ظاهر بقول خودش غربي داشت را بكند! الان ايشون اعتقاد دارند كه پاشون رو از سويس بيرون نخوااهند گذاشت!
Pouyan - February 13, 2006 06:39 PM
علي شهاب :
فكر كردن به اينگونه مفاهيم به خاطر تناقضات مستتر در آنها همواره ترسناك است، خصوصا براي ما ايرانيها كه راهحلمان در مواجهه با چنين مسائل پيچيدهاي خيلي راحت است: بيخيال كل قضيه ميشويم.
حامد جان، به نظر من انتخاب اين چيزهايي كه نوشتهاي حق طبيعي هر انساني است. منتها من فكر ميكنم كه بايد پيش از فيلسوفانه انديشيدن در اينباره يك ديد كاركردگرايانه داشته باشيم. هويت و خود ملي و ديني و امثالهم براي ما ايرانيها ـ مخصوصا در مواجهه با خارجيها ـ شايد تنها عامل اعتماد به نفس و غرور باشد. غرور ريشه در ذات انسان دارد و نميشود انكارش كرد. اما اينكه غرور نسبت به چه چيزي باشد يا منشاآن دروني است و به خود آدم بر ميگردد و يا بروني است و به محيط خارجي(كشور و آئين و ...) ضمنا در مورد شريعتي و جلال هم به نظر ميرسد حرفشان بيشتر به اين بر ميگردد كه آنها قصد راهاندازي يك جنبش اجتماعي داشتهاند و براي اين كار نياز به همراهي جامعه.
ضمنا به نظر ميرسد زيادي فكر كردن به اينگونه مسائل سرانجامي جز نسبيانگاري كامل نداشته باشد كه خودش منشا بحرانهاي ديگري است. پس حامد جان، زياد به اين چيزها فكر نكن كه لازمت داريم!
علي شهاب - February 13, 2006 07:19 PM
Hamid :
Salam hamed jan
man ba inke har kas hagh dashte bashe ke az vatanesh khoshesh nayad va ... movafegham. aslan har kas hagh dare az aadaab o rosome har ja ke delesh mikjhad khoshesh byad o ...
amma dar neveshtat ye(az nazare man) eshtebaahe besyaar faahesh didam ke nagozir shodam in comment ro bezaram.
oon ehstebah az dide man ke khoda parastam va khodavand ro tanhaa mansha'e asar dar aalam midoonam, ine ke hich chizi dar aalam be tasaadof rokh nemide.
ishalla ke khosh bashi
ya hagh
Hamid - February 13, 2006 07:52 PM
محسن :
فكر نميكني بيش از حد داري نوميناليستس مي انديشي؟ با اين مبنا فقط آنچه آدمي آگاهانه انتخاب ميكند ارزشمند است. هر چند پشت اين خودآگاهي دنيايي عجيب و غريب از پيچيدگي خوابيده باشد. تصور ميكنم آن مفهومي كه تو از آن شاكي هستي يعني از خود بيگانگي، بيشتر ناظر به خطاي در بگارگيري قواعدي است كه در يك بازي بخصوص، معنا دار هستند و ما در بازي ديگري بكارشان ميگيريم. و اين روش معمولا نه خطا كه بيشتر رنج آوراست و دردناك
محسن - February 13, 2006 08:22 PM
hamburgi :
جانا سخن از زبان ما میگوئی!نقطه!
hamburgi - February 13, 2006 09:23 PM
مهدی :
حالا تازه داری میایی تو خط.. و غربت این فکرها رو تو کلت میندازه..
یک سوال..از همین نوع سوالها برای وخیم کردن اوضاع..
چرا همیشه اوضاع اقتصادی ایران تجزیه و تحلیل میکنی..
اصلا چرا ایران..
چرا آفریقا نه؟.
..
مهدی - February 13, 2006 10:12 PM
Anar :
Good question. I will write a post tonight for this. I also got your email. Thanks for the long reply. I will answer that soon.
Anar - February 13, 2006 10:34 PM
davood :
Here, i like to give you my two cents, becuas my major is psyhcology:)
I think in overal, you are talking about the concept of identity and its development. Identty (sense of who we are) is a very "fluid" concept, which deleops over the course of our life. "losing identity" is not healthy concept, but "integrating" would be a "healthy" one. For more refrence, please Amin Malouf's book "in the name of identity".
davood - February 13, 2006 11:40 PM
hamed ghoddusi :
پويان جان نفهميدم سوال من چه ربطي به مجذوب شدن داشت. تاكيد ميكنم كه سوالم صرفا در سطح يك سوال اخلاقي و نظري مطرح است. آيا اين *خودي* كه مثل آب خوردن ازش استفاده ميكنيم اصلا معني خاصي دارد؟ و آيا اگر كسي خواست آن خود انتخاب نشده را ترك كند كار غيراخلاقي كرده؟
راستي آن آقا كه اشاره كردي رفيق قديم ما است. خاطرههاي جالب ازش زياد دارم.
hamed ghoddusi - February 14, 2006 12:03 AM
Pouyan :
آقا اين رفيقت نميدوني جوونيهاش به اسم اسلام چه دهني از ملت صاف ميكرد حالا مثل اينكه آب سويس بهش ساخته و براه راست داره هدايت ميشه. خودي هم يعني ايراني به نظر من. يعني كسي كه به ايران علاقه مند باشه.
Pouyan - February 14, 2006 12:52 AM
saeed :
به نظر من اخلاقی است که لااقل هزینه هایی را که اجتماع برایمان کرده است را پس بدهیم ... بعد از آن هر جا میخواهی برو و هر کار میخواهی بکن! اگر هم اخلاق را کنار بگذاریم که دیگر بحثی نمیماند...
saeed - February 14, 2006 02:10 AM
sh :
به نظر من اگر بگوييم كه ما يك هويت انساني داريم و يك هويت ملي ، آنچه مقدمتر است همان هويت انساني است . مفهوم از خود بيگانگي هم براي من ، به معني بيگانگي از وطن نيست . آنچه مهم است اينه كه هدف شما يا ... اي كه در خارج از كشور اند يا همينجا راهي رو پيدا كردند ، چي بوده و هست ؟ .اگر انساني بتونه در مسير تلاش براي كل جامعه بشري حركت كند ، مابقي اش از نظر من مهم نيست . اما واقعا اينكه ما جزء يك ملتيم ، قرارداد است ؟
sh - February 14, 2006 06:05 AM
anar :
حامد جان
خواستم برات طبق قولم پستی بنویسم که بلاگفا اجازه نداد. خلاصه اش را اینجا میگویم.
1. اکثر قریب به اتفاق آدمها تنها بعد از حدود 18 سالگیست که شخصیتشان به عنوان یک بزرگسال شروع به شکل گرفتن میکند. منظورم از بزرگسال این است که نقش فیلتر خانواده کمرنگ شده و تعامل مستقیم شخص با جامعه از طریق نقشهای مختلف بیشتر میشود. از این رو جامعه ای که در آن هستیم در تشکیل هویتمان نقش مهمی بازی میکند و در واقع در هویتمان تجلی میابد.
2. گمان من اینست که هویت یک مهاجر را هیچ کس به خوبی مهاجران نمیفهمد. این تجلی جوامع مختلف و گاها متضاد در شخصیت ما چیزیست که برای هر مهاجری از بدیهیات است اما برای دیگران ممکن است به سادگی به خود باختگی تعبیر شود چرا که ما هیچ وقت صد در صد به یک جا تعلق نخواهیم داشت.
3. از نطر شخصی من مهاجر "خود باخته" کسی است که تجلی هر کدام از این جوامع را در شخصیتش نتوان دید. هم مهاجری که پایه های شخصیتش را که در جامعه مبدا شکل گرفته و هم آنی که دینامیک پسرو داشته و از جامعه مبدا چیزی جذب نکرده هردو به یک اندازه از نطر من "خود" را به جامعه غالب باخته اند. من برای هیچ کدام احترامی قائل نیستم.
anar - February 14, 2006 03:48 PM
سلام :
سلام.
در مورد اینکه آداب و رسوم و فرهنگ جامعه ای که در آن متولد شده ای را دوست نداشته باشیم، حرفت رو قبول می کنم.
ولی در مورد ملیت، موافق نیستم.
اگه درست فهمیده باشم، تو می گی وقتی در مورد چیزی من انتخاب نکردم، هیچ مسولیتی هم ندارم.
درست انتخاب نکردم، ولی من ازش بهره مند شدم. هم کشورم، هم جامعه ام، هم خانواده، ... همه چیز که در دنیا دلبخواه و انتخابی نیست! قرار هم نیست باشه. و انتخابی بودن یک چیز تنها دلیل مسئولیت من نیست.
تو می تونی بگی این رفتار پدر مادرم؛ جامعه ام؛ فرهنگم اشتباهه، باید تغییر کنه. ولی به نظر من از نظر اخلاقی درست نیست که بگی چون من انتخاب نکردم، هیچ مسئولیتی ندارم. همون طور که در مقابل پدر و مادرت مسئولیت داری، در مورد کشورت و دینت هم مسئولبت داری. مسئولیت با حقوق متقابل تعریف می شه
(من حقوق دان نیستم، این یک حرف فلسفیه تا علمی)
نه در مقابل انتخاب آزادانه.
اگه همه قرار باشه هر وقت خوششون نیومد بزارن برن، اینجا چطور قراره درست بشه؟ اونجا چطور درست شده؟ درسته که ما مفت بریم و از جامعه ای که آدم ها اون جامعه در طول مدت زیادی با هزینه هایی که پرداختن استفاده بکنیم؟
بعلاوه، به نظر من این کار یک جور کفر نعمت خدا هم هست. (دوست های آته ئیست جدی نگیرن.)
فرد گرایی و انتخاب گرایی وجود گرایی به نظر من لزوما به این عدم مسئولیت نمی رسه. همون طور که یکی از مهمترین مفاهیم فلسفه سارتر، مسئولیته.
پ.ن. اون پست در مورد تربیت بچه یادته؟ فکر کنم این پست رو می شه با اون تطبیق داد.
پ.ن. مرسی.
:)
سلام - February 14, 2006 04:24 PM