« February 2006 | صفحه اول | April 2006 »

March 31, 2006

انتخابات از دید اقتصادی

از دید اقتصاددانان کلیدی ترین سوال پیش روی دولت ها این است که در هر جامعه و در هر مقطعی از زمان چه مقداری از کالای عمومی (Public Goods) و با چه ترکیبی (بهداشت، آموزش، دفاع، محیط زیست و ...) تولید شود. این سوال به طور ضمنی متضمن سوال دیگری هم هست: چه مقدار مالیات باید از شهروندان دریافت شود یا چقدر از درآمد های دراختیار دولت (مثلا نفت) باید برای تولید چنین کالاهایی هزینه شود؟ به عبارت دیگر آیا مردم ترجیح می دهند پنجاه هزارتومان کروبی را بگیرند و در عوض شهریه مدرسه بدهند یا ترجیح می دهند این پول را نگیرند و مدرسه مجانی بروند.

در عالم نظر و با دانستن تابع ترجیحات شهروندان در هر مقطعی می توان این مقدار بهینه را تعیین کند. هر شهروند درآمدش را صرف ترکیبی از کالاهای خصوصی (درآمد پس از مالیات) و عمومی (خدمات ناشی از مالیات) می کند و سعی می کند این ترکیب را به گونه ای تعیین کند که میزان مطلوبیتش بیشینه شود. به لحاظ ریاضی نقطه بهینه جایی است که نسبت مطلوبیت حاشیه ای و قیمت های کالاهای عمومی و خصوصی برابر شود.در نتیجه اگر دولتی ناکارآمد باشد هزینه تولید کالای عمومی بالا می رود و لذا مقدار بهینه این کالاها در سطحی پایین تر تعیین می شود و بر عکس.

با این همه در عالم عمل مشکل این است که تابع ترجیحات هر کس در ذهن خودش است و ضمنا مرتبا تغییر می کند و لذا دولت این اطلاعات را در اختیار ندارد و تازه اگر هم داشت پردازش آن بسیار پیچیده می شد. بنابراین « انتخابات» مکانیسمی است که به صورت دوره ای چنین ترجیحاتی را به دولت منتقل می کند. مردم در دوره ای ترجیح می دهند مالیات کم بدهند و در عوض خدمات دولتی کم تر دریافت کنند پس به دولت های دست راستی رای می دهند و در دوره ای دیگر به افزایش سطح این خدمات و نرخ مالیات ها رای داده و دولت های چپ را سر کار می آورند. واضح است که همین مردم متناسب با شرایط ممکن است در دوره بعدی به سیاست متفاوتی رای بدهند.

بنابراین از دید اقتصاددانان انتخابات یعنی کارآمد ترین مکانیسمی که تاکنون برای تعیین مقدار بهینه کالای عمومی در سطح کل جامعه می شناسیم. با این تعریف می توان گفت که دولت های دیکتاتوری ادعا می کنند که تابع ترجیحات مردم را به تر از خود آن ها می دانند و برای تعیین سیاست کالای عمومی نیازی به سوال کردن مجدد ندارند.

پ.ت : پارسا باز چیزی در مورد من نوشته است که شاید برایتان جالب باشد. علی الحساب بگویم که ظاهرا دوستمان کمی عصبانی است و هر چه ما سر به سرش می گذاریم و می خواهیم از در شوخی وارد شویم یا تحویلش بگیریم و بگوییم نوشته هایش را دوست داریم و از نقدهایش می آموزیم (ذره ذره نوشته قبلی ام در باب پارسا جدی بود و هیچ متلکی در آن نبود) باز خشمش بیش تر می شود. من واقعا نمی دانم به چه زبانی بگویم باباجان بی خیال من هیچ دشمنی با تو ندارم و از نوشته هایت هم عصبانی نیستم که اتفاقا داشتم روی نقدهایت فکر می کردم. فکر کنم بهتر است بگذاریم یکی دو هفته بگذرد و آب خنکی بخورد و سیزده ی به در کند تا بعد ببینیم قضیه چیست. فقط برای این که «دوست ندیده» کمی شرمنده شود و بیش از این نادانسته حرف نزند و توهمات خود را این چنین بی پروا ننویسد به تر است بداند که آن دروغ مصلحتی را از سر احتیاط و به خاطر به خطر نیفتادن موقعیت خود او گفتم نه خودم! (خودش می فهمد چه می گویم) و گرنه از نگفتن آن دروغ که گزکی به من نمی رسید که کسی از راه رسیده بود و نقدی کرده بود و من هم جوابی داده بودم. آدم موقع حرف زدن فکر هم بکند مفید است. این اولین باری است که از دستش دل خور شدم چون تهمت ناجوان مردانه ای زد.

پ.ت2: نوشته آخر پارسا را که دیدم برخی ابعاد قضیه برایم روشن شد. شاید سوء تفاهمی بیش نبوده. راستش من فکر می کردم پارسا که به اسم ناشناس می نویسد و یک بار طی ایمیلی اسم واقعی اش را به من گفته بود دوست دارد کاملا ناشناس بماند. به همین جهت اصرار کردم که او را نمی شناسم که نکند از زاویه آشنایی محتمل ما کسانی بخواهند هویت او را حدس بزنند. این موضوع سابقه هم دارد. در پالتاک وبلاگ نویسان وقتی دیدمش و باهاش خوش و بش رفاقتی کردم جوری رفتار کرد که فهمیدم نباید در جمع عمومی آشنایی مان را ابراز کنم. ولی انگار من اشتباه برداشت کرده بودم و او چنین اصراری نداشته است. پس من عذر می خواهم. وقتی خودش این طور صلاح می داند من چه باکی دارم که بگویم پارسا هم دانشگاهی و دوست قدیمی من است که در دوره ای تحولات فکری شبیه هم داشتیم و من خیلی هم دوستش داشتم و خاطرات بسیار شیرینی ازش دارم و هفته آخری که داشت می رفت کانادا و ما منزلشان میهمان بودیم از رفتنش واقعا دلتنگ شدم. حالا هر چه قدر می خواهد به من بد و بی راه بگوید و تهمت های عجیب و غریب بزند. راستش هنوز هم نمی دانم چرا این قدر داغ کرده است. نکند از خرمگس عصبانی است؟ من که خرمگس را در معنی مثبتش به کار بردم و حتی باعث ناراحتی سهند شدم که چرا لقب محبوبش را به کس دیگری بخشیده ام. از خوانندگان عذر می خواهم ولی هنوز هم پارسا را این قدر دوست دارم که به هر وسیله ای اسباب کدورت را بزدایم.

March 30, 2006

خرمگس وبلاگستان (اختصاصی آقای پارسا صایبی همان طور که دستور فرمودند)

من از خیلی از نوشته های پارسا صایبی خوشم می آید. به نظرم پارسا نقش خرمگس وبلاگستان را دارد، از جنس همان خرمگسی که سقراط برای مردم آتن بود. علاقه ام هم دقیقا به این دلیل است که پارسا خیلی وقت ها گیرهای هوش مندانه می دهد. نقدهایش به دیگران را دقیق نمی خوانم ولی حداقل چند تایی که در باب مطالب من نوشته است برای خودم آموزنده بوده است. شاید در چارچوب همین روحیه سقراطی است که کامنت دانی اش را بسته است که اگر این طور باشد تا اندازه ای قابل درک است. در مقابل پارسای عزیز هم نباید توقع داشته باشد که وقتی کامنت دانی ندارد برای هر مطلبی که می نویسد پاسخی مفصل دریافت کند. آرزو می کنم کامنت دانی اش باز بود و در باب هر نوشته اش بحثی مفصل با هم می کردیم که این طور نیست. با این حال به احترام نقد جدیدی که نوشته است چند کلمه ای عرض می کنم و باب بحث و جواب دو طرفه را پایان می دهم:

1) در چارچوب همان روحیه سقراطی (که مطمئن نیستم خود پارسا این انگ را بپذیرد) به تر است که آدم ملانقطی نباشد. معنی کمی دقیق تر ملانقطی بودن برای من کاربرد دقت بیش از حد لازم در تحلیل یک متن است که باعث می شود این دقت نه تنها مفید نباشد که مضر هم جلوه کند. پارسا در مواردی به ورطه چنین خطایی می غلطد و دقت نمی کند که در داخل گفتمان وبلاگی خود خواننده تشخیص می دهد که دقت تعریف مفاهیم در چه حدی است. فی المثل من اگر می گویم روشن فکر و نویسنده و مبارز راست گرا و همه را یک جا می آورم قطعا قصدم از میان برداشتن مرز بین این مفاهیم نیست بلکه می فهمم که برای نوشته ای در این حد چنین احصاء کلی کفایت می کند. همان طور که مثلا اگر کسی چیزی بنویسد و بگوید « برای دیدن ذرات ریزی مثل الکترون و نوترون و پروتون ...» انتظار ندارد منتقدی بلند شود و بگوید آقا این همه با هم یک دنیا تفاوت دارند. بلی یک دنیا تفاوت دارند ولی هر کسی می فهمد که در این سطح از سخن این سه چیزی از جنس هم هستند.

2) پارسای عزیز ما گه گاهی از کوره در می رود و با نوعی گیر دادن افراطی به نوشته ای که آن را نپسندیده است سعی می کند از ذره ذره نوشته های نویسنده خطاهایی را بیابد. غافل از این که گاهی تفسیر او از متن نویسنده بسیار فراتر از ظرفیت های خود متن می رود. مثلا وقتی نوشته های ساده من در باب تفاوت راست و چپ را که از مثال های آن آشکار است که در باب راست و چپ اقتصادی حرف می زند به روشن فکری دینی می کشاند من در تعجب و حیرت می مانم که این نوشته ساده من را چه به موضوعاتی به این فربهی.

3) پارسا جان گاهی به نظرش خطاهای عظیمی در نوشته ها کشف می کند و دقت نمی کند شاید این کشفش ناشی از دقت نکردن در نوشته مقابل یا ناآشنایی با موضوع باشد. مثلا وقتی من می گویم اقتصاد گسترش دهنده مفاهیم ذیل پارادایم انتخاب عقلانی است و تازه در این باب به نسبت دوستانی مثل علی حیدری موضع محافظه کارانه تری دارم دقت نمی کند که احتمالا حرفم این نیست که اقتصاد یک حرف کلی کشف کرده است و از این امر ذوق زده است. پارسا اگر کمی به خودش زحمت می داد و چند تایی از مقاله های مشهور اقتصاد را می دید ملاحظه می کرد که منظور از بسط این مفاهیم مدل کردن رفتارهای به ظاهر توضیح ناپذیر یا پیچیده از طریق ابزارهای علمی قابل توافق و نقد است و گرنه این موضوع را که آدمی موجودی حریص و سودجو است را عمه جان بنده هم می داند و برای علمی مثل اقتصاد این کشف کمی کوچک است. ضمنا اگر این وبلاگ را دنبال کرده باشد حتما دیده است که من به تناسب مثال هایی از این که مثلا چگونه با ابزارهای اقتصادی می شود یک موضوع حقوقی را نقد کرد را آورده ام و ذکر مجدد آن در جوابیه به ایشان موجب اطناب کلام و اسباب کسالت خوانندگان خواهد بود. اگر پارسا اندکی توجهی بیش تری در این باب داشت چنان حکم های طعنه زننده ای را در باب اقتصادهای مضاف صادر نمی کرد. (اصطلاح اقتصاد مضاف را من الان از خودم ساختم و به نظرم می شود به همان منوال فلسفه مضاف به کار بردش).

خلاصه این که برادر ندیده و دوست داشتنی. خرمگس بودن کار بسیار نیکویی است و کسی هم از سوالات شما آزرده نمی شود که اتفاقا مایه خوشحالی و طراوت فکر است ولی این کار الزاماتی هم دارد. اولیش این که خود شما به تر است پیش از این که دیگران را متهم به فرار از دیالوگ کنید و حکم غیراخلاقی بودن این اتهام اثبات نشده را هم صادر نمایید امکان فنی دیالوگ را وبلاگ خودتان فراهم کنید تا سوالاتی که می پرسید بی پاسخ نماند. دوم این که اگر می خواهید سقراط جمع باشید یاد بگیرید که به اندازه سقراط دقیق هم باشید. نکته بعدی این که شما لطف می کنید و وقت صرف می کنید و نقدهایی می نویسند که حداقل فایده اش برای ما کشف خطاهایی است که خود از آن مطلع نبودیم ولی انتظار نداشته باشید که برای هر نوشته ای، نوشته ای دیگر و در همان اندازه دریافت کنید ما نوشته شما را می خوانیم و دعای خیر خودمان را از بابت شاگردی شما حواله می کنیم. امید دارم همین قدرشناسی مختصر جبران کافی از زحمات شما برای این که کار خود را ادامه دهید را بنماید. حرف آخر این که پر دانستن تنها شرط نیست به جا عیان کردن دانسته ها و تناسب آن ها با موضوع نقد هم جزیی از خرد است.
ذکر این موضوع هم شاید بی فایده نباشد که بخش محتوایی نقد پارسا فراموش نمی شود بلکه همانند نقدهایی از این دست خوراک فکری برای نوشته هایی را فراهم می کند که در آینده می آید و لذا بخشی از پاسخ های محتوایی را می توان در لا به لای مطالب بعدی دید.

پ.ت: پارسای عزیز باز چیز جدیدی نوشته است که شاید برایتان جالب باشد لحن دو نوشته را مقایسه کنید. فقط جهت اطلاع ایشان -که به نظرم فرق لحن دوستانه و خشن را نمی دانند و حکم تاسف هم صادر می کنند- این را بگویم که من نه تنها از کوزه درنرفتم بلکه نوشته قبلی را در حالی که خنده ای به لب داشتم با شادمانی تمام نوشتم. ضمنا این که به هر تک خط نوشته شان پاسخ نداده ام (و نخواهم داد) دلیل این نیست که پاسخی نداشته ام شاید نیاز چندانی به پاسخ نمی دیده ام. به قول احمد سیف عزیز این قدر راحت برای خودتان کولا باز نکنید رفیق.

فلسفه و اقتصاد

دو ماه پیش بود که حسابی از دست درس های اقتصاد خسته شده بودم و آرزو می کردم کاش یکی دو تا درس فلسفه می گرفتم. توی همین حس و حال داشتم برای خودم توی موسسه قدم می زدم که دیدم آرزو برآورده شده و یک آگهی جدید رفته روی دیوار: «مدرسه تابستانی فلسفه و اقتصاد» که توسط موسسه ای که اسمش حلقه وین است و خودشان ادعا می کنند که پیروان حلقه وین اصلی هستند برگزار می شه. این موسسه هر سال روی یک حوزه از فلسفه های مضاف مدرسه تابستانی می زاره که امسال از شانس ما خورده به اقتصاد. خلاصه زود درخواست فرستادم و دی روز برام پذیرشش اومد. سرفصل مباحثشون را هم تعیین کردند که بعضی هاشون هیجان انگیزه :

روی کرد اقتصادی به اخلاق، نظریه عدالت، مفهوم اعتماد، انتخاب عقلانی، رای معنی دار

تنها مشکل اینه که شهریه اش حدود 800 یورو است و این برای دو هفته کمی زیاد است. فعلا درخواست کرده ام از شهریه معافم کنند اگر قبول کنند تعطیلات تابستانم را با دو هفته فلسفی شروع می کنم.

March 29, 2006

راست و چپ

به نظرم شباهت روشن فکر یا نویسنده یا مبارز چپ گرا و راست گرا این است که هر دو به خاطر بهبود وضع جهان تلاش می کنند و سرنوشت بقیه برایشان مهم است و از درد کشیدن مردم رنج می برند و گرنه می رفتند دنبال زندگی خودشان و از بهار لذت می بردند.
فرقشان در این است که راست ها بر خلاف چپ ها به نظرشان می رسد که به تر کردن وضع مردم خیلی وقت ها از مسیری می گذرد که ظاهرش در نگاه اول خلاف این را نشان می دهد. مثلا معتقدند برای به تر کردن وضع کارگران باید به سرمایه داران حال داد! یا می گویند قوانین استخدام را ساده کنید تا وضع کار جوانان به تر شود! یا سوبسید ها را قطع کنید تا وضع فقرا به تر شود!
راستش به نظر من روش راست ها کمی پیچیده تر است و صبوری بیش تری در فهمیدن نتایج لازم دارد و به این خاطر است که خیلی مورد علاقه مردم نیست. به همین دلیل هم راست ها موجوداتی کثیف یا هم دست ظالمان به نظر می رسند. درست مثل پدری که وقتی بچه اش را از بازی منع می کند و به مدرسه می فرستد یا جلوی ول خرجی او را می گیرد آدم بدی می شود. گفتم که راست بودن در زمانه ما کمی از خودگذشتگی می خواهد.

March 28, 2006

ما و این ها

تعدادی از چیزهایی که توی این مدت توی دانشگاهمون ندیدم و فکر کنم براشون تعریف نشده است: تقلب کردن، تمرین کپ زدن، با استاد سر عقب انداختن مهلت پروژه چانه زدن، به نتایج امتحان اعتراض کردن، کلاس دو در کردن ، راجع به دوست پسر و دوست دختر کسی گمانه زنی کردن یا راجع به قیافه کسی نظر دادن، نزدیک امتحان وقت صرف کار دیگری کردن، جزوه ننوشتن، پروژه سمبل کردن، از زود تعطیل شدن کلاس خوشحال شدن، روی رایانه دانشگاه یاهو مسنجر داشتن، اورکات، الخ

بخشی از کارهای من که براشون جدید و عجیب و کمی هم جالبه: کلاس دودر کردن و جاش سمینار و ورک شاپ متفرقه رفتن، از روی پاورپوینت های اینترنتی درس خوندن، جزوه ننوشتن، وبلاگ نوشتن، سر کلاس های سال دوم نشستن، همه سمینارهای موسسه را شرکت کردن خصوصا سمینارهای جامعه شناسی! فکر کنم بعضی هاشون از وقتی من را دیدن به این نتیجه رسیدن که زندگی این قدر هم سخت نیست و می شه کمی راحت تر یا دودرانه تر هم زندگی کرد!

بین حدود 30 نفر دانش جوی موسسه فکر کنم فقط من و یه دختر چینی و یه زوج اسلواک غیراتریشی هستیم. استادها هم غیر از 4-5 تا آمریکایی بقیه همه اتریشی هستند. لذا این جا یک جوری تبلور فرهنگ اتریشی است. البته دانشگاه ما تا اندازه ای محل تمرکز بچه درس خون ها است و ممکنه نمونه خوبی نباشه ولی فکر کنم خیلی هم پرت نباشه. این اتریشی ها هر چند نژادشون با آلمانی ها فرق داره ولی بلاخره همسایگی کار خودش را کرده و این ها هم یک جوری شبه آلمانی هستند(اگر این جمله را به خودشون بگی دادشون در می آید) فکر کنم یه بیست سال این جا بمونم درست می شم.

راستی اون پسر چینی که یک بار توصیفش را کردم کار خودش را کرد. یه بانکی این جا سالی یه دونه بورس می ده برای دکترای فاینانس. دی روز خبر رسید که دادنش به اون. پس چی ؟ می خواستید بدن به من؟

March 27, 2006

تصمیمات سخت برای سیاست مداران

وضعیتی را تصور کنید که گروگان گیری در کشوری در حال گسترش است. مثلا لبنان دهه 80 یا عراق یا ماجراهای اخیر در سیستان و بلوچستان. در چنین شرایطی اگر دولت اعلام کند که به هیچ وجه به خواسته های گروگان گیران تن در نخواهد داد حتی به قیمت کشته شدن گروگان ها در این صورت می توان انتظار داشت که در درازمدت کسی دست به گروگان گیری نزند. به این دلیل که فایده ای از گروگان گیری عایدش نمی شود (چون دولت اعلام کرده که تسلیم نمی شود) ولی باید هزینه ای مثل خطر گیرافتادن یا مورد حمله قرار گرفتن یا دست گیر شدن را تحمل کند و در نتیجه عملا مجموع سود ناشی از گروگان گیری منفی می شود. فرض این است که انگیزه گروگان گیران فشار به دولت برای تغییر سیاست ها، گرفتن پول یا نجات همکاران دربند خود است و از کشته شدن ماموران دولتی یا گروگان ها فایده خاصی عاید آن ها نمی شود.
حال اگر دولت در مقاطعی از این سیاست خود دست بکشد - مثلا به خاطر فشار خانواده گروگان ها یا اهمیت فرد گروگان گرفته شده- این علامت را به گروگان گیرها می دهد که در مواقعی از سیاست خود فاصله خواهد گرفت و لذا سود مورد انتظار گروگان گیری مجددا مثبت می شود.
تصمیم برای پایبندی به سیاست اعلام شده و یا فاصله گرفتن از آن یک تصمیم بسیار سخت برای سیاست مداران است. اگر به تصمیمشان پایبند باشند باید در کوتاه مدت هزینه کشته شدن گروگان ها و تبعات آن روی افکار عمومی را تحمل کنند هر چند ممکن است در بلند مدت انگیزه این کار را از بین ببرند و اگر به خواسته های گروگان ها تن بدهند مشوق لازم برای گسترش گروگان گیری را فراهم کرده اند.

March 26, 2006

آیا اقتصاد همه چیز را توضیح می دهد؟

تقدیم به پارسا صائبی عزیز با این توضیح که این نوشته همه پاسخ من به نقد او نیست.

آیا می شود ادعا کرد که دانش فعلی اقتصاد قادر به توضیح تمامی پدیده های انسانی است؟ پاسخ من منفی است ولی چرا؟

1) در یک طبقه بندی ساده از رفتار انسانی گفته می شود که انسان ها رفتارهای «عقلانی» و «اجتماعی» دارند. رفتارهای عقلانی همان جنبه ای است که اقتصاددان ها بررسی می کنند و در آن افراد برای رسیدن به اهداف شخصی وسایل خود را بهینه می کنند. ضمن این که رفتار عقلانی باید به لحاظ منطقی سازگار هم باشد. در مقابل رفتارهای اجتماعی (که از به کار بردن لفظ غیرعقلانی در مورد آن ها خودداری می کنم) به جنبه هایی اشاره می کند که حداقل در چارچوب دانش فعلی ما ناظر به سود و زیان شخصی مشخصی نیست و یا لزوما سازگاری درونی ندارد. نوع دوستی، پیروی از مد، تحت تاثیر تبلیغات قرار گرفتن، شورش های کور و رفتارهای اخلاقی برای افراد غیرمذهبی ممکن است نمونه هایی از چنین رفتارهایی باشد که با منطق سود و زیان لزوما قابل توضیح نباشد. بررسی این جنبه از رفتار انسانی به عهده سایر حوزه های علوم انسانی از جمله روان شناسی اجتماعی است و اقتصاددان ها نقش چندانی در آن ندارند هر چند که با بحث هایی مثل عقلانیت محدود و کم بود اطلاعات سعی می کنند به آن نزدیک شوند.

2) پدیده هایی مثل قدرت، شکل گیری نهادها، تحولات اجتماعی و شبکه های انسانی را باید از هر دو زاویه عقلانی و اجتماعی بررسی کرد. مسایلی که وزن رفتارهای عقلانی در آن ها پررنگ است را به طور اصولی می توان تا اندازه خوبی با نظریه های اقتصادی - و به طور گسترده ای با نظریه بازی ها- توضیح داد. مثلا با استفاده از مفهوم هزینه فرصت وقت که یک مفهوم کاملا اقتصادی است می توان توضیحات قابل قبولی برای تغییر ساختار جمعیتی و شکل رفتارهای روزمره جوامع اروپایی ارائه داد. با این حال به کارگیری رویکرد اقتصادی یا عقلانی برای تبیین پدیده های غیراقتصادی در ابتدای راه خود است و عمر آن به نیم قرن نرسیده است. نظریه ها و مفاهیم در این حوزه هنوز جوان هستند، داده های کافی جمع آوری نشده است و مطالعات تجربی کافی صورت نگرفته است. فرق این گروه از پدیده ها با گروه اول این است که اقتصاد به صورت اصولی حرفی برای گفتن در آن زمینه ها ندارد ولی در این حوزه ها می تواند حرف بزند هرچند حرف هایش هنوز پخته نیست.

در آخر باید بگویم که بر خلاف برداشت پارسای عزیز و احتمالا خیلی های دیگر اقتصاد دیگر علمی برای بررسی پدیده های صرفا اقتصادی مثل پول و قیمت و رفاه نیست. علم اقتصاد در واقع گسترش دهنده مفاهیم ذیل پارادایم انتخاب عقلانی است و با استفاده از این مفاهیم است که رشته های بین رشته ای مثل حقوق و اقتصاد و انتخاب عمومی و بخش هایی از اقتصاد نیروی کار شکل گرفته اند که به مباحث غیراقتصادی می پردازند. این روند رو به گسترش است.

پ.ت: پارسای عزیز جواب جدیدی در پاسخ به این مطلب نوشته است که به نظر من چند سوء برداشت مهم از این نوشته و خلط بین مفاهیم در آن به چشم می خورد ولی چون کامنت دانی اش بسته است نمی توانم برایش توضیح بدهم. نمی خواهم هم این جا را محل بحث دو نفری بکنم. لذا به یک توضیح کوتاه اکتفا می کنم. اول این که اتفاقا همین نوشته هم در پی نشان دادن این بود که همه چیز عقلانی نیست و لذا تاکیدی که پارسا برای نشان دادن وجه غیرعقلانی انسان به خرج داده به نظرم لزومی نداشته است چون نزاعی بر سر آن نیست. دوم این که اگر نوشته های کسی فروید که بنیان گزار روان کاوی است را بخوانید می بینید تبیینی که برای شکل گیری نهادها و مقررات می دهد در واقع در چارچوب پارادایم انتخاب عقلانی قرار می گیرد. برادر جان انتخاب عقلانی لزوما امری خودآگاه نیست و اتفاقا بخش عمده ای از آن ناخودآگاه صورت می گیرد ولی مهم این است که این ناخودآگاه هم معطوف به بهینه کردن منافع شخصی است. می دانید که اقتصاددان هایی هستند که اعتقاد دارند کل نظام اخلاقی موجود در واقع شکل بهینه روابطی است که می توانسته بین انسان ها تعریف شود و این حرفی است که اخلاق شناسان تکامل گرا هم به نوعی آن را بیان می کنند. من کمی محافظه کار بودم و این قدر تند نرفتم. خلاصه این که بر خلاف برداشت پارسا اتفاقا رویکرد انتخاب عقلانی سرسازگاری زیادی با مکاتبی دارد که توضیحات تاریخی راجع به رفتار انسان می دهند. بحث آخر هم این که شباهت لفظی بین انتخاب عقلانی و مفهوم عقل در فلسفه که عمدتا به کاربرد آگاهانه آن اشاره می کند نباید ما را گول بزند. این ها به هم ربطی ندارد.

March 25, 2006

ریاضیات و علوم انسانی

این جمله را بارهای بار شنیده ام که اقتصاددان ها انسان ها را در درون اعداد و ارقام محصور می کنند حال آن که وجود انسان بسیار فراتر و غیرقابل پیش بینی تر از این حرف ها است. چنین برداشتی که به طور ضمنی منتقد کاربرد ریاضیات در اقتصاد است هم بین گروهی از اساتید و دانشجویان اقتصاد در ایران که اهل بحث های کیفی هستند طرف دار دارد و هم بین متخصصان بقیه حوزه های علوم انسانی از جمله جامعه شناسی. من چند نکته کوچک در جواب این دوستان دارم:

1) اگر رفتار انسان «غیرقابل پیش بینی» باشد که دیگر اصلا بحث علوم انسانی بی معنی می شود چرا که در هر علمی به هر حال صحبت از قانون مندی هایی می کنیم که تا حد خوبی باید به واقعیت نزدیک باشد. ابزارهای ریاضی هم چیزی جز بیان این قوانین با زبانی متفاوت نیست.

2) اشتباه اصلی دوستان این است که تحلیل های عددی را با کاربرد مفاهیم سمبولیک ریاضی خلط می کنند. مثال می زنم. ما در اقتصاد از تابع مطلوبیت صحبت می کنم ولی هیچ اقتصاددانی نمی گوید که مطلوبیت خوردن یک سیب 10 یا 100 واحد است در عوض برای تابع مطلوبیت برخی خصوصیات مهم ریاضی را بر می شمارند. مثلا می گویند این تابع باید پیوسته باشد که معنی اش در دنیای بیرون این است که رضایت افراد با تغییرات جزیی در مصرف یک باره جهش نمی کند. یا می گوییم مشتق اول تابع مطلوبیت مثبت و مشتق دوم آن منفی است. معنی آن در جهان بیرون این است که هر قدر از یک کالا بیش تر کنیم بیش تر رضایت کسب می کنیم (مشتق اول مثبت) ولی میزان رضایت اضافی ناشی از هر واحد اضافی مصرف رفته رفته کم می شود (مشتق دوم منفی).

3) استفاده ای که از ریاضیات در اقتصاد می شود عمدتا جهت ترجمه عبارت هایی که در زبان طبیعی بیان می شود به گزاره هایی است که معنای دقیق تر و روشن تر و خلاصه تری دارد. چنین کاری باعث شفاف شدن بحث و جلوگیری از لغزش های مفهومی و زبانی می شود ضمن این که در ادامه اجازه می دهد از رفتارهای شناخته شده اشیای ریاضی (در قالب گزاره های ریاضی) برای گسترش و تفسیر نتایج استفاده کنیم. شاید این مثال هم کمک کننده باشد. اگر خاطرتان باشد در کتاب ریاضیات سال دوم راهنمایی یک صفحه راجع به یک ریاضی دان (فکر کنم خوارزمی) نوشته بود که در آن یک عبارت چند کلمه ای
.(X+Y)^2=X^2+Y^2+2XY
در قالب کلمات زبان فارسی حدود یک صفحه می شد. همین قیاس را این جا هم می توان به کار برد. با صورت بندی ریاضی کارآیی انتقال اطلاعات به شدت بالا می رود.

خلاصه این که به نظر می رسد چنین کاری را در هر جایی که قوانینی را برای رفتار متغیرهایی بیان می کنیم می توان انجام داد (و عملا هم در خیلی حوزه ها انجام می دهیم) و ربطی هم به انسان و غیرانسان ندارد. اگر بیش تر علاقه مند هستید مقاله کنت آرو یکی از افراد موثر در گسترش نظریه تعادل عمومی را با عنوان «مدل های ریاضی در علوم اجتماعی» بخوانید.

یک ارائه متخصری هم در این رابطه آماده کرده ام که دوست دارم اگر امکانش فراهم باشد در سفر بعدی به تهران با دوستان علوم اجتماعی خوان مطرح کنم و نظرات آن ها را داشته باشم.

March 23, 2006

ضرورت تاریخی چرخش به راست در جوامع توسعه نیافته: در نقد تورم روشن فکرگرایی در ایران

ویرایش اول:

دقیقا دو سال پیش بود که ناصر فکوهی استاد انسان شناسی دانشگاه تهران مقاله ای در ویژه نامه نوروزی شرق چاپ کرد با عنوان «لذت مقاومت ناپذیر چرخش به راست» و در آن از روشن فکران به علت تمایل تدریجی شان به ایده های اقتصاد بازار و نیز چیزی که فرآیند جهانی سازی می نامید انتقاد کرد. من این مقاله را بارهای بار خواندم و چند باری هم تصمیم گرفتم نقدی بر آن بنویسم که تا به امروز امکان پذیر نشد. ادعای من این است که چرخش به راست از سوی روشن فکران ایرانی نه تنها امری مذموم نیست بلکه ضرورتی است که در فضای فعلی از «خودگذشتگی» و «صرف آبرو»ی اساسی می خواهد:

1) روشن فکری که من در این جا نقدش می کنم معنایی اجتماعی و البته تا حدی نادقیق دارد. روشن فکر مورد نظر من انسان درس خوانده ای است که اطلاعاتی نسبتا کلی در زمینه های مختلف علوم انسانی و مباحث اجتماعی دارد و اهل قلم و سخن رانی عمومی است. مهم ترین ویژگی ممیزه اش این است که در قبال جامعه اش احساس مسوولیت می کند پس در صحنه های مختلف حاضر است و اصولا در مورد بیش تر مسایل عمومی جامعه نظر می دهد. علی شریعتی، جلال آل احمد، فریبرز رییس دانا و عزت الله سحابی نمونه هایی آشنا از این روشن فکران هستند. در مقابل کسانی مثل حسین بشیریه، مصطفی ملکیان یا سید جواد طباطبایی در این تعریف من از روشن فکر قرار نمی گیرند. همان طور که ناصر فکوهی هم اشاره کرده چپ بودن احتمالا یک صفت ذاتی برای روشن فکران است که وی آن ها را به علت دور شدن از آن نکوهش می کند.

2) روشن فکری با این تعریف در جوامع غربی کارکرد مشخص و البته مفیدی دارد. در کنار منابع مالی عظیمی که برای پژوهش های «راست گرایانه» هزینه می شود درصدی هم به کسانی تخصیص می یابد که باید از زاویه هایی متفاوت و معمولا مغفول به مساله ها نگاه کرده و نقدهای خود را بیان کنند. چنین نقدهایی برای حفظ تعادل جامعه ضروری است. پس اگر میلیاردها دلار صرف تحقیقات هسته ای یا مشابه سازی می شود چند ده هزار دلاری هم به کسانی می رسد که علیه این فعالیت ها مقاله های انتقادی نوشته و اعتراضات مدنی سامان دهی کنند.

3) تفاوت ایران با کشورهای غربی چیست؟ به نظر من مهم ترین تفاوت در میزان نفوذ «عقلانیت» در نظام های اجتماعی است. غرب صدها سال است که با جدیت هرچه تمام تر مشغول عقلانی سازی نهادها و نظام های جامعه خود است. به این جهت است که هواپیماها معمولا سر موقع حرکت می کنند، بیمارستان ها کیفیت خوبی دارند، بی کاری پایین آمده، گذرگاه های شهری کارآمد و امن است و الخ. آیا وضع ما هم همین طور است؟ واضح است که نه. اگر مساله غرب احتمال خفه شدن در بین چرخ بوروکراسی عقلانی است مساله ما هدر رفتن عمر در اثر نداشتن چنین بوروکراسی است.

4) روشن فکری در ایران دو مشخصه اصلی دارد: «ضدیت با قدرت» و «کار غیرتخصصی». روشن فکر ما نه کتاب های تخصصی علوم سیاسی را خوانده است تا در مورد ساختار سیاسی حرف دقیق بزند و نه تحصیلات آکادمیک اقتصادی دارد تا وقتی تعدیل یا برنامه های توسعه را نقد می کند بداند راجع به چه چیزی حرف می زند. پس راجع به هرچیزی از ادبیات گرفته تا حقوق بشر حرف می زند و ایده هایی را در عرصه عمومی گسترش می دهد که لزوما از دید اهل فن حرف درست یا دقیق یا سازگاری نیست. لزوم انکارناپذیر تقدم توسعه سیاسی بر توسعه اقتصادی از همین تخم لق هایی بود که روشن فکران ما در دهان درس خوانده های ما شکسته اند.

5) به باور من اولویت اول جوامعی مثل ما انباشت عقلانیت ابزاری است. چنین عقلانیتی تاثیر واقعی تری در زندگی میلیون ها نفر مردمی دارد که از اول عمرشان تا آخرش با فقر و بدبختی سر و کله می زنند. راه های خروج تدریجی از چنین تله ای را کسانی می توانند پیش نهاد کنند که زیاد و متمرکز بخوانند و به سختی و در عمل کار واقعی کنند و با دقت فکر کنند. این ها خصوصیاتی است که با خلق و خوی روشن فکران ما چندان جور نیست. یک الزام مهم چنین رفتاری «تن دادن به واقعیت ها» و «نزدیکی به قدرت در عین حفظ زبان انتقادی» است. مردان و زنانی که سختی چنین رفتاری را به تن خریده اند بیش ترین تاثیر را در زندگی ما داشته اند. از امیرکبیر بگیرید تا علی اکبر داور که در همکاری با رضا شاه نظام نوین دادگستری را پایه ریزی می کند تا امثال ابتهاج و عالی خانی و مجتهدی که مردان اجرایی محمدرضا شاه بودند و افرادی چون کرباسچی و مسعود نیلی و بیژن زنگنه در دوره جمهوری اسلامی. یک وجه مشترک این آدم ها این است که احتمالا از روشن فکران زمان خود به اندازه کافی فحش های آشکار و پنهان شنیده اند ضمن این که از طرف نظام قدرت هم تنبیه شده اند. دوست دارم بدانم در کل تاریخ صد ساله ما کار کدام روشن فکری به اندازه کار امثال داور در زندگی ما تاثیربخش بوده است؟

6) ممکن است گفته شود روشن فکران در جامعه ایران طبقه مظلومی هستند که هم واره از طرف قدرت سرکوب شده اند و در کل جریانات جامعه تاثیری نداشته اند. به نظر من این حرف همه واقعیت نیست. روشن فکران با تریبون های خود، اذهان تاثیرگذارترین طبقات یعنی درس خوانده ها در درجه اول و سیاست مداران را در درجه دوم تحت تاثیر قرار می دهند. قدرت واژه ها را کم نگیرید. حس دانستن کذایی که از طریق خواندن نوشته های عمومی روشن فکری در ذهن تک تک ما نفوذ می کند نه تنها میل به دانستن دقیق تر را کم می کند بلکه در عرصه عمل هم تاثیر خودش را باقی می گذارد. جالب است که انحصاری که جریان روشن فکری در رسانه ها و محافل فکری دارد عملا مانع از طرح یا مورد توجه قرار گرفتن ایده هایی می شود که شکل متفاوتی از این باور عمومی دارند.

7) در جامعه ای مثل ایران روشن فکران ضربه دیگری هم می زنند که شاید اثر منفی آن بیش تر هم باشد. به علت کم بود نیروی متخصص بسیاری از این روشن فکران از ساعت نه صبح تا چهار بعد از ظهر در نقش متخصص هم مشغول کار هستند و جالب این جا است که به هیچ وجه قادر نیستند این دو نقش را از یک دیگر تفکیک کنند. گزارش های مشاوره ای که توسط پرویز پیران یا فریبرز رییس دانا نوشته می شوند (من با هر دو از نزدیک کار کرده ام) را بخوانید تا ببینید چه می گویم. این دو اثر روی هم باعث می شود تا برنامه های توسعه جامعه عملا نه در داخل اتاق های بحث تخحصصی بلکه در صفحات روزنامه ها و جلسات مناظره تدوین شود. به نظر من یک عامل عدم توفیق دولت خاتمی سرازیر شدن روشن فکران به دستگاه های اجرایی و تصمیم گیری و عدم توانایی برای تفکیک این دو مقوله بود.

8) کار تکنوکرات و متخصص ساختن و کار روشن فکر نقد است. کسی که می سازد باید دقت بسیار بیش تری به نسبت کسی که نقد می کند به خرج دهد. نقد آسان است خصوصا وقتی که دستی در مسوولیت نداشته باشی. این در حالی است که در جامعه ای ویران به سازنده ها بیش تر نیاز داریم تا به تخریب گرها. پس مثلا در مقابل هر ده اقتصاددان و متخصص علوم سیاسی و جامعه شناس حرفه ای یک روشن فکر هم لازم است. در ایران هرم ما وارونه است. ما با تورم روشن فکر چپ و کم بود متخصص راست مواجهیم.

9) روشن فکری در غرب باید چپ باشد تا همواره روزنه های تنفس و امکان های بعدی را برای جامعه باز نگه دارد. در حالی که در جامعه ای مثل ایران که هنوز درخت عقلانیت ابزاری چندان سربر نیاورده است برداشتن تیشه چپ و زدن به ریشه این نهال نورس عملا بازداشتن جامعه از پیش رفت در زندگی روزمره است. به این جهت است که بر خلاف آقای فکوهی من اتفاقا معتقدم باید خودمان را متقاعد کنیم که به راست بچرخیم تا در بالیدن این درخت سهم داشته باشیم. بگذارید اول این درخت بزرگ شود بعدا برای هرس کردن برگ های اضافی وقت خواهیم داشت. چرخش به راست اتفاقی جدید و مهم است که نتایجش را در ده سالی آتی خواهیم دید.

* این نوشته پس از ویراستاری شدن دو هفته دیگر دوباره منتشر می شود *

March 20, 2006

عید

عید یعنی وقتی خیابون های دور و بر چهار استامبول این قدر شلوغ باشه که مجبور بشی دو سه ساعت توی ترافیک نوفل لوشاتو و منوچهری بمونی. عید یعنی دست فروش های تجریش که تمام پیاده رو را پر می کنند، عید یعنی روز آخر سال که با آق بهمن ته مانده های همایش را جمع و جوری کردی و داری از دانشگاه میای بیرون و پرنده اون جا پر نمی زنه و تو آمدن بهار را از چمن جلوی صنایع-ریاضی می فهمی، عید یعنی هوای تهران این قدر تمیز بشه که بتونی از توی همت دماوند را ببینی، عید یعنی تلفن هایی که دور و بر سال تحویل کار نمی کنند، عید یعنی طلب هایی که همه کارفرما ها روز آخر سال می دن و تو تا قبلش از غصه بی پولی نمی دونی چه کنی، عید یعنی بلعیدن ویژه نامه جامعه - عصر آزادگان - شرق توی تاکسی، عید یعنی ولخرجی کردن روز آخر سال توی انقلاب، عید یعنی سر بیست دقیقه از خونه تا سینما سپیده رسیدن و فیلم خارجی دیدن، عید یعنی توی صف تناتر میرباقری ایستادن و بلیط نگرفتن، عید یعنی نگران حال حجاریان بودن، عید یعنی پروژه های عقب افتاده را به تعطیلات حواله دادن و عملا بی خیالش شدن، عید یعنی سال کنکور بی خیال درس شدن و پای «سال خوش» نشستن، عید یعنی فردای بمباران عید نداشتن، عید یعنی یک هفته تمام پای سی ان ان و فاکس نیوز اخبار عراق را تعقیب کردن، عید یعنی دو هفته بری و بیای و ببینی همه جا یک دفعه سبز شده، عید یعنی ده سال پیش سیزده بدر با شایان توی پارک قیطریه، عید یعنی تنهایی مهمان کورش شدن ، ...

این جا عید نیست وقتی مجبوری تا یک ساعت مونده به سال تحویل سر کلاس باشی و صبح روز بعدش هم هم چنین. وقتی حتی نتونی بوی بهار را حس کنی حتی اگر پانزده نفر از رفقا رای برای شب عید جمع کرده باشی. وقتی کسی براش مهم نباشه. این سومین عیدی است که ایران نیستم ولی نمی گذارم فراموشم شود که حق دارم سالی یک بار هم که شده برای دو هفته تمام هوایی بشوم. یک هفته قبل و یک هفته بعدش. شاید به خاطر همین چیزها است که ته دلم می خواهم برگردم.

عید همگی مبارک. اگر پارسال در مورد کسی بد نوشتم یا توهین کردم ببخشیدم.

پ.ت: موقع نوشتن پیام تبریک به رفقا دقت کنید که مثل من نشید. برای یک آدم محترم تبریک عید زدم و وقتی جوابش را داد دیدم چه سوتی بزرگی دادم. به جای این که بنویسم
This year I didn't have the chance to meet you ...
یک کلمه را جا انداخته بودم و شده بود
This year I didn't have to meet you ... :( :(

March 19, 2006

...

از خواندن ریاضیات و اقتصاد خسته شدم. باز هوایی شده بودم و دلم می خواست یه چیز درست و حسابی بخوانم. حوصله فلسفه غرب نداشتم. یک چیز ایرانی می خواستم یا فوقش عربی. از جنس دغدغه های خودم. هر چی گشتم هیچ چیز دندان گیری توی کتابخانه ام پیدا نکردم.علامت خوبی نبود.

لغو تغییر ساعت

کابینه احمدی نژاد بحث تغییر ساعت را که بیش از چهارده سال بود داشت اجرا می شد و مردم هم کاملا به آن عادت کرده بودند را لغو کرد. مهم ترین توجیه مصوبه جدید این بود که نتایج این تغییر نیاز به کار کارشناسی دارد ضمن این که باعث اذیت مردم می شود. چند نکته:

1) این تصمیم یک پیام بزرگ دارد. ما نمی گذاریم به ملت ایران سخت بگذرد حتی اگر در حد دوبار جلو و عقب کشیدن ساعت در سال باشد. آن وقت می خواهیم با این ملت مصمم تبدیل به برترین کشور منطقه شویم. آقای رییس جمهور عزیز علامت دهی در سیاست امری کلیدی است. به جای علامت راحت طلبی به تر است علامت سخت کوشی به مردم بدهید.
2) وقتی یکی از بالاترین سرانه های مصرف و هدردهی انرژی را داریم و قیمت سوختمان جزو سه تای اول در دنیا است چه معنی دارد که با این همه مشقت سعی کنیم حدود یک درصد در مصرف برق صرفه جویی کنیم. البته این نتیجه مطالعه در آمریکا بوده است و ممکن است به علت پرمصرف بودن لامپ ها در ایران اثرش بیش تر باشد.
3) آمارها را نگاه کنید. کشورهای اروپایی و بیش تر ایالت های آمریکا تغییر ساعت را مدت ها است که دارند. در عوض پاکستان و قزاقستان و اخیرا ایران عزیز استفاده از این روش را متوقف کرده اند. الگوبرداری و استفاده از تجارب دیگران کلا امری مفید است.
4) تغییر ساعت دو حسن مهم دارد. یکی استفاده بیش تر از نور صبح و در نتیجه کاهش مصرف برق و دیگری روشن تر بودن هوا در زمانی که مردم در حال بازگشت به خانه هستند. برای کشور ناامنی مثل ایران اتفاقا این اثر دوم می تواند خیلی موثر باشد.
5) یک اثر منفی بزرگ این طرح افزایش مدت زمانی است که مردم سرشب بیرون از خانه می مانند و لذا ممکن است وقت بیش تری صرف گردش کنند. در کشوری که بنزین مفت است ممکن است یک ساعت دیرتر تاریک شدن هوا ضربه بیش تری از یک ساعت کم تر روشن ماندن چراغ های برق بزند.
6) یک نکته منفی دیگر کسر خوابی است که در روزهای اول به جلو کشیدن ساعت رخ می دهد و باعث می شود در این روزها مردم سر صبح خسته و خواب آلود باشند. اتفاقا از شانس خوب کشور ما این چند روز مصادف با تعطیلات نوروز است و مردم زمان کافی دارند تا زمان رفتن به محل کار و تحصیل نظام خوابشان را با ساعت های جدید تطبیق دهند.
7) شرعی هم نگاه کنید شانس قضا شدن نماز صبح با این طرح کم تر می شود چون با عادت کاری باید زودتر بلند شد. این هم توجیه مورد علاقه دولت احمدی نژاد.
8) محاسبه اثر این طرح خیلی راحت نیست چون متاسفانه در هر دو نقطه جابه جایی ساعت تغییرات ساختاری در مصرف داریم. بهار مصادف با تعطیلات عید است و پاییز مصادف با شروع کار مدارس. بنابراین باید مدل های اقتصادسنجی پیچیده تری ساخت. امیدوارم مدل ها را همان کسانی نسازند که رابطه تورم و افزایش قیمت بنزین را پیش بینی کرده بودند.
9) مردم بعد از چند سال غرزدن و جک های بی مزه ساختن بلاخره با این موضوع کنار آمده بودند. لغو آن و بازگرداندن دوباره اش مستلزم ایجاد شرایط روانی و آموزش های مجدد است. این هم یک هزینه جدید.

این بود گزارش کارشناسی بنده. لطفا حق مشاوره بعدا پرداخت شود.

اقتصاد محافظه کار

سهند که خیلی وقت ها حرف های خوبی می زند از من پرسیده که چطور می توانم در مباحث فرهنگی این قدر لیبرال باشم ولی در اقتصاد این همه محافظه کار؟ من مطمئنم که سهند که آدم بی دقت یا کم هوشی نیست از عقاید اقتصادی من به خوبی خبر دارد و لذا برچسب «محافظه کار» را همین طوری و از سر سوء برداشت به کار نبرده است. آیا حرف او به این معنی است که بین روشن فکران ما اقتصاد بازار مترادف محافظه کاری است؟ پس در این صورت اقتصاد لیبرال که قاعدتا بر اساس نوشته سهند باید نقطه مقابل این روی کرد باشد چیست؟

March 18, 2006

ماجراهای شریف

1) هفت هشت سال پیش بود که دقیقا یادم نیست سر چه قضیه ای خیلی حس گرفته بودیم و می گفتیم حرمت محیط دانشگاه شکسته شده و از این حرف ها. یکی از بچه ها که مخش این جور جاها خوب کار می کند با مدل همیشگی اش گفت از این حرف های مفت و جوگیرانه حالم به هم می خورد. بعدها فهمیدم که راست می گفت. نکته بامزه قضیه این که این دوستمون بعدا همسر یکی از سیاسی ترین بچه های دانشگاه شد. پیدا کنید دوستمان را.

2) کلیشه ای حرف زدن همیشه بد است. فرق نمی کند از کدام طرف باشد. اتفاقا اگر از طرف دوستان ما باشد باید بیش تر بهش حمله کرد. به نظرم بحث استفاده ابزاری از شهداء از همین کلیشه هایی است که بچه ها بدون فکر کردن در مورد معنی اش همین طوری یک چیزی را تکرار می کنند. موضع من در قبال این عبارت شبیه موضع اون دوستمان در بند یک است.

3) به نظر من اعتراض این مدلی به دفن شهدا کار بیهوده و جوگیرانه و ناشی از تکرار یک کلیشه بوده است. اولا که چیز عجیبی نیست که در داخل محیط های این جوری کسانی دفن شوند. پس نفس دفن شهدا نمی تواند به خودی خود کار بدی باشد. ثانیا که قضیه به داخل مسجد مربوط بوده و داخل دانشگاه نبوده است. ماجرا بیش تر مربوط به رقابت سیاسی یا در به ترین حالت اختلاف سلیقه است. در این شرایط صرف این همه انرژی برای چنین ماجراهایی عاقلانه نیست.

4) دوستان جوان رفتار شناسی راست گراها را خوب نمی شناسند. من به یک اصل اعتقاد دارم و اتفاقا بر اساسی این اصل می توانم عکس العمل به برخی رفتارها را با دقت نسبتا خوبی پیش بینی کنم. «راست گراها هیچ وقت کوتاه نمی آیند خصوصا در مقابل سر و صدای طرف مقابل» این را هر کس که این سیستم را از نزدیک بشناسد می داند. به این خاطر آدم های پخته و با تجربه می دانند که با سر و صدا و قرار دادن طرف مقابل در موضع شکست خوردن کاری پیش نمی رود. هر قدر سر و صدا بیش تر عزم طرف مقابل برای ممانعت از تحقق آن ماجرا جزم تر.

5) ریاکاری بعضی از بچه های شریف نیوز و بقیه فرصت طلبان تهوع آورترین بخش ماجرا است. اگر کتک خوردن بد است پس چرا وقتی رییس علم و صنعت و سروش و مهاجرانی و کدیور کتک می خوردند کسی صدایش در نیامد و آن را به تحریک شدن عواطف لطیف نیروهای ارزشی ربط دادند. حالا همه یک دفعه یادشان افتاده که حمله به پرفسور سهراب پور کار بدی بوده است.

6) دکتر سهراب پور آدم متین و محترمی است. ممکن است با برخی ایده هایش مخالف باشیم ولی در مقابلش آن قدر رفتارهای خوب هم ازش دیده ایم که بسیار بهش احترام بگذاریم. حتی اگر این طور نبود هم کتک کاری چیزی جز حماقت نبود. می توانم تصور کنم که ملت چقدر جوگیر شده بودند. به نظرم به ترین کار این است که بانیان برنامه رسما از این افتضاحی که به بار آمده عذرخواهی کنند.

7) قضیه را یک بار دیگر مرور کنید. چه دادید و چه به دست آوردید. گذشت دوره اکتیویسم. دوره دوره خواندن و نوشتن است.

خواننده های وبلاگ

روند معرفی خواننده های وبلاگ به حد سکون رسید و من امروز اطلاعاتی که لطف کردید و دادید را تحلیل کردم. فعلا این نتایج از این نمونه به دست آمده:

1) 170 نفر از طریق کامنت و ایمیل چیزهایی راجع به خودشان گفتند. حدود 70 نفر هم از دوستان را هم شمردم که وبلاگ را می خوانند ولی احتمالا به این دلیل که می دانستند من می شناسمشون یا هر دلیل دیگری این جا کامنت نگذاشتند. با این وجود من در تحلیل ها این 70 نفر را وارد نکردم چون نتایج را بایاس می کرد.

2) یک نتیجه عجیب که راستش برای من خیلی غیرمنتظره بود و اگر درست باشد کل سبک نوشتن را تحت تاثیر قرار می دهد ترکیب خواننده های وبلاگ است. راستش توی این نمونه 170 نفری فقط 7 نفر دیدم که تحصیلاتی غیر از مهندسی یا اقتصاد داشتند. ضمن این که بیش از 50 درصد خواننده ها دانشجویان فعلی یا سابق دانشگاه ما هستند. به این ترتیب اکثریت خواننده های این وبلاگ را یک تیپ تحصیلی کاملا خاص تشکیل می دهد که هم انتظاراتشان و هم میزان آشنایی شان با مباحث متفاوت از یک خواننده عمومی است.

3) در بین کسانی که کامنت گذاشتند به غیر از شاید 5 نفر وبلاگ خوان های عمومی ندیدم. وبلاگ خوان عمومی به این معنی که کسی باشد که روزانه تعدادی وبلاگ می خواند و بعد هم بگوید این جا را هم سری می زند. همه 170 نفر را نمی شناسم ولی به نظرم می رسد خیلی از آن هایی که می شناسمشان لزوما وبلاگ خوان حرفه ای نیستند. این تحلیل حالا بعضی چیزها را برایم روشن می کند. احتمالا می توانم حدس بزنم اشتراک خواننده های این وبلاگ و وبلاگ هایی که بیشتر تیپ وبلاگ عمومی هستند کم باشد. این حرف به این معنی است که هر چند هیت وبلاگ به طور متوسط بالای 500 است ولی لزوما ممکن است وبلاگ شناخته شده ای در وبلاگستان به معنی عام نباشد.

4) به لحاظ زمانی حدود 10% خواننده ها در چهار ساعت اول انتشار یک مطلب جدید، 40% در روز اول، 22% روز دوم، 23% روز سوم و 15% بقیه در روزهای بعدی یک مطلب را می بینند. به این ترتیب یک خواننده نمونه به طور متوسط هر 48 ساعت یک بار این وبلاگ را می خواند.

5) اگر فرض کنیم هر خواننده به طور متوسط هر 48 ساعت یک بار این جا را می خواند و هیت متوسط را 500 فرض کنیم در آن صورت کل وبلاگ باید چیزی حدود 1000 تا خواننده داشته باشد. این رقم کمی زیاد به نظر می رسد چون ممکن است بعضی بیش از یک بار در روز مراجعه کنند. فکر کنم رقم 600-700 خواننده معقول باشد. در این صورت جامعه آماری ما حدود 25% خواننده ها را پوشش داده که رقم نسبتا خوبی است.

6) یک عامل بایاس بودن نتایج ممکن است این باشد که خواننده های گذری، وبلاگ خوان های عمومی و کسانی که این جا را سری می زنند ولی خیلی از من خوششان نمی آید کامنت نگذاشتند و در عوض دوست و آشنا و خواننده های علاقه مند این کار را کردند. درست یا غلطی جمله قبلی با کامنت های روی این مطلب شاید روشن تر شود.

7) ظاهرا این وبلاگ توانسته تصور عده ای از خواننده ها را نسبت به رشته اقتصاد تغییر دهد. از این بابت خوشحالم.

8) بعضی از دوستان بودند که گفته بودند این جا را می خوانند ولی نمی دانند من می شناسمشان یا نه؟ باید عرض کنم همه کسانی که این سوال را مطرح کردند را می شناسم. ببخشید اگر نرسیده ام به همه ایمیل ها و کامنت ها تک تک جواب بدهم.

March 17, 2006

سینمای تجاری

«سينماى ايران هم چنان مسير خود را بدون تغيير و با بى توجهى به سياست هاى خرد و كلان ادامه مى دهد و كماكان با تبعيت از بازار مصرف و نياز مخاطبانش آثارى را عرضه مى كند كه در آشفته بازار سينما تنها منفعت دست اندركاران بازار فيلم در درجه اول اهميت قرار دارد. » جملات آغازین گزارشی در روزنامه شرق

نهاد بازار دقیقا کاری را می کند که این دوستمان از آن شکایت دارد. یعنی تولیدکننده را مجبور می کند محصولی بسازد که بیش ترین جذبه را برای مخاطب داشته باشد. طبیعی است که در این فرآیند اکثر تولیدات متناسب با ذایقه اکثریت مخاطبان خواهد بود. در این بین نه مخاطب را می توان محکوم کرد که چرا این نوع محصولات را دوست دارد و نه تهیه کننده را که چرا به نیاز مخاطب توجه می کند. حالا اتفاقی که می افتد این است که یک گروه اقلیتی که همین ماهای "روشن فکر و هنردوست" باشیم ناراضی می شویم. پس دست به کار می شویم و نقش گروه فشار را بازی می کنیم. از تجاری شدن و مخاطب گرایی انتقاد می کنیم و برای دولت توجیه می تراشیم که سینمای هنری نیاز به حمایت دارد و باید بخشی از منابع مالی کشور صرف آن شود و دست آخر هم کمابیش چیزهایی گیرمان می آید. حال آن که واقعیت این است که ما در اقلیت هستیم و همانند هر اقلیت دیگری باید هزینه اضافی محصولات مورد علاقه مان را خودمان بپردازیم. پس یک ایده جایگزین این است که به جای حمله به سلیقه مخاطب عام و تلاش برای تزریق ناعادلانه منابع مالی جامعه به محصولات مورد نظر خودمان قیمت بیش تری برای این نوع فیلم ها بپردازیم. وقتی تیراژ پاسخ گوی هزینه های ساخت فیلم نیست شاید بلیط گران تر برای فیلم مرغوب تر چاره ساز باشد. می گویید پرداخت بلیط گران برای قشر روشن فکر مشکل است؟ من هم قبول دارم ولی چاره دیگری نیست. برای این که نتیجه سیاست دیگر این است که کلی پول مملکت را صرف ساختن آثاری کنیم که فقط برای عده کمی جذابیت دارد. به نظر من این سیاست عادلانه نیست. ضمن این که در غیاب مکانیسم بازار بساط سوء استفاده و ناکارآیی در استفاده از منابع گسترده می شود. به نظر من توجیه برون دادهای مثبت (اکسترنالیتی) هم این جا خیلی صادق نیست که بخواهیم به آن اتکا کنیم. راستی کسی به من بگوید آیا مارکز و بیضایی برای خلق آثارشان از کسی یارانه می گیرند؟

March 16, 2006

آرش و ایده های جدید

آرش حسن نیای عزیز که خیلی خوش تیپ و باکلاس هست را من از صفحه اقتصاد سیاسی روزنامه شرق می شناسم. فکر کنم آرش بعدا شرق را ترک کرد و به تیم اقبال پیوست و الان هم اگر اشتباه نکنم دبیر اقتصادی اعتماد ملی است. امروز دیدم این کامنت را برای من گذاشته که چون در مورد یک مطلب قدیمی (در مورد مرحوم عظیمی) بود احتمالا به چشم خیلی ها نمی خورد لذا این جا می آورمش:

«اين عادت ما ايراني‌هاست ، براي بلندشدن ، تنها راهي كه انتخاب مي‌كنيم سوارشدن بر شانه‌هاي بزرگترهاست ، لابد در ليبراليسم ادعايي آقايان اين راه،زياد هم اشكالي نداره چون دست نامرئي بازار هر مشكلي را حل مي‌كند !در تعادل رياضي مهندسان اقتصاد كه در آن تنها اصل موجود4=2*2 است و عوامل ديگر هيچ دخلي وهيچ جايي ندارند ، راه توصيه‌شده‌اي هم هست . حامد جان ! حالا بعد از كوبيدن زنده‌ياد عظيمي وقت آن رسيده كه در پستي جديد از اساتيد تعديل يادي كني و آنها را يگانه دهر بخواني ، اخلاق و انصاف هم كه در اصل اصيل مكانيسم بازار جايي ندارد.اين عادت ما ايراني هاست. »

کامنت آرش پر از نکته است. پر از نکته. یعنی هر جمله اش موضوع چند تا پست وبلاگی است که آرام آرام در موردشان می نویسم.

پ.ت1) نوشته امروز روزبه در باب نهادگراها و مرحوم عظیمی در واقع جواب یکی از نکاتی است که آرش مطرح کرده است. البته روزبه - شاید به این دلیل که خیلی باسوادتر از من است- با زبانی نوشته که به نظر من کمی تند است.

March 15, 2006

تورم و رفاه

این سوال که آیا تورم پانزده درصدی هم راه با رشد اقتصادی اثری مستقیم روی رفاه واقعی شهروندان دارد یا نه و اگر دارد چرا؟ یکی از سوالات مورد علاقه من است. امروز یک توجیه جدید پیدا کردم. در شرایط تورمی مردم پول خود را صرف خرید دارایی هایی می کنند که بتواند سپری برای کاهش ارزش پول باشد. لذا سهم هزینه دارایی های ثابت در سبد مصرف آن ها ممکن است بالاتر از مقدار بهینه برود و جای کم تری برای کالای مصرفی باقی بگذارد. به این ترتیب مردم از حیث قدرت خرید کالای مصرفی احساس کم بود می کنند. فکر می کنم می توان شواهدی هم از زندگی روزمره ایرانی ها نشان داد. به دلیل همین ترس از کاهش قدرت خرید، *سهم* هزینه کالاهایی مثل خانه و زمین و ماشین و سکه و موبایل از کل درآمد بین ما به طور قابل ملاحظه ای بالاتر از همین *سهم* در بین افراد جوامع دیگر است. در شرایطی که حقوق یک ایرانی متوسط حدود یک هفتم تا یک دهم فردی با شغل مشابه در کشورهای غربی است، همین فرد ایرانی در سن بین بیست و پنج تا سی و پنج سالگی احتمالا بخش مهمی از درآمد فعلی و آتی خود را (از طریق پرداخت اقساط) برای خرید خانه ای به ارزش چند ده میلیون تومان هزینه می کند که تقریبا نصف قیمت یک خانه کوچک در اروپا است. تازه اگر فرد اروپایی واقعا تصمیم بگیرد در این سن خانه بخرد. به این ترتیب فرد ایرانی حتی در مقیاس درآمد خودش هم سهم کم تری برای مسافرت و لباس و پوشاک خواهد داشت. به زبان ساده اگر تورم نبود و ما تحت این فشار نبودیم که به هر ضرب و زوری شده مثلا خانه بزرگ تری بخریم که قیمتش با تورم رشد کند پول بیش تری برای خرج کردن داشتیم.

March 14, 2006

نوامیس مردم

این که پلیس سعی کند مزاحمین خیابانی را کنترل کند و محیط را برای زنان امن تر کند خیلی کار خوبی است. ولی وقتی اسمش را می گذارند برخورد با معترضین به «نوامیس مردم» من حالم بد می شود. انگار این زنان شی ای بیش نیستند که به عنوان ناموس به دیگران تعلق دارند، بودنشان ذیل بودن صاحبانشان (پدر، شوهر، برادر، پسر عمو، پسر همسایه، بچه های محل، همشهری ها و الی آخر) تعریف می شود و از خود هیچ هویتی ندارند که به خاطر آن محق باشند تحت حمایت پلیس قرار گیرند. احتمالا این اصطلاح باکلاس « بازتولید نظام سلطه از طریق زبان» در این جور مواقع هم صادق است. نمی دانم دوستان روزنامه نگار فمینیست چرا سعی نمی کنند چیزهایی بنویسند و از نیروی انتظامی بخواهند دیگر این تعبیر را به کار نبرد.

March 12, 2006

تحلیل علیت و اشتغال زنان

راننده یکی از دوستان نظریه ای داشت مبنی بر این که پلیس ها عامل ترافیک هستند برای این که هرجا پلیس بیش تر هست ترافیک هم سنگین تر است. بنده خدا در واقع جهت علیت را برعکس می دید. یعنی به جای این که به این نکته دقت کند که احتمالا وقتی ترافیک سنگین می شود پلیس های بیش تری در محل حاضر می شوند این طور تفسیر می کرد که پلیس های بیش تر باعث ترافیک شده اند. در علوم اجتماعی و اقتصاد چنین اشتباهی بسیار معمول است. این که جای علت و معلول را در تحلیل قضایا برعکس کنند.

برای روشن نبودن جهت علیت مثال های متعددی می توان ذکر کرد. آیا دموکراسی باعث رشد اقتصادی است یا رشد اقتصادی باعث افزایش دموکراسی؟ آیا سرمایه اجتماعی عامل ثروت مندبودن جوامع است یا ثروت مند بودن عامل تقویت سرمایه اجتماعی؟ آیا بالاتر بودن هزینه تحقیق و توسعه باعث رشد صنعتی است یا برعکس؟ آیا درآمد سرانه بالاتر باعث بهبود وضع بهداشتی است یا برعکس؟

مشکل ما این جا است که ابزارهای تحلیلی آماری فقط راجع به همبستگی (Correlation) دو متغیر حرف می زنند. لذا ما فقط می دانیم که این دو متغیر با هم رابطه ای دارند به این معنی که با هم حرکت می کنند ولی چیز زیادی راجع به این که کدام یک عامل آن یکی است کسب نمی کنیم. هر چند برخی تست های اقتصادسنجی پیش رفته تا حدی چیزهایی راجع به علیت می گویند ولی تا جایی که من می دانیم این ابزارها هنوز خیلی قابل اعتماد نیستند و ما عمدتا فقط گزارش همبستگی را داریم.

این ها را برای این گفتم که خیلی گول نتایج تحقیقات ریز و درشتی که مثلا تاثیر چغندر بر مشارکت سیاسی را بررسی می کند نخورید. بسیاری از این تحقیقات صرفا بر اساس رگرسیون های ساده بین دو متغیر استوار است و ما می دانیم که بدون یک نظریه توضیح دهنده چنین رگرسیون هایی ارزش چندانی ندارد و می توان باعث اشتباهات بزرگی شود. در شماره 128 مجله زنان خواندم که خانم کولایی نتیجه گرفته اند «اشتغال زنان باعث بی کاری مردان نمی شود چون در کشورهایی که سهم زنان در بازار کار بیش تر است نرخ بی کاری هم کم تر است». خانم کولایی عزیز می توانند به این نکته ساده توجه کنند که ممکن است رابطه علیت بر عکس گفته ایشان باشد یعنی در کشورهای با بیکاری کم تر فرصت های شغلی بیش تری برای زنان وجود داشته باشد. به نظرتان این رابطه معقول تر نیست؟

پ.ت: روی نظرات جالبی که لطف کردید و دادید کار آماری خواهم کرد. منتظرم که روند جواب ها به حد سکون برسد. اگر نظر نداده اید لطفا نگاهی به پایین بیندازید.

March 09, 2006

خواننده های وبلاگ

این پست قبلی را که نوشتم ایمیل های جالبی دریافت کردم که اطلاعات مفیدی از تیپ خواننده های وبلاگ می داد. دیدم ایده بدی نیست اگر هر وبلاگ نویسی یک تخمینی از کل خوانندگانش داشته باشد و ببیند به طور متوسط خواننده ها از چه تیپ هایی هستند. ضمن این که وقتی می فهمی دوست و آشنای قدیمی و یا کسی که تو هم او را می شناختی ولی با هم سلام و علیک ندارید وبلاگت را می خوانده و تو خبر نداشتی خیلی هیجان انگیز می شود. حالا می خواهم این خواهش را بکنم که هر کدام از دوستان که مایل بود این پایین کامنتی راجع به خودش بگذارد. اگر تمایل داشتید و اسم و ایمیل واقعی گذاشتید که چه به تر و گرنه ممکن است فقط ترجیح دهید کمی راجع به خودتان بگویید و بس. ضمنا اگر به قول معروف انتقادات و پیشنهادات خودتان را هم بیان کنید که منتی بیش تر بر من نهاده اید.

فهرست نامه برقی اقتصادخوان ها

می خواهم یک لیست ایمیل درست کنم از بچه های داخل و خارج که اقتصاد یا رشته های مرتبط با آن می خوانند یا خوانده اند تا گاهی اگر مقاله ای چیزی بود بفرستم یا چیزهایی را به بحث بگذارم و الخ. یکی از کارکرد های مهمش ارزیابی وضعیت علمی این رشته در داخل و تحولات و پیش رفت هایش و احیانا کم بودهایش و مباحثی که در دروس مطرح می شود یا نمی شود و مقایسه برنامه های آموزشی داخل با خارج است که شاید برای هر دو گروه داخلی ها و خارج نشین ها (خصوصا آن هایی که قصد بازگشت دارند) مفید باشد. البته در قدم بعدی بحث ها به وبلاگ هم کشیده می شود. دوستان اگر لطف کنند ایمیلی به من بزنند یا کامنتی هم راه با ایمیل شان بگذارند (شاید این راه راحت تر باشد). لطفا محل و رشته تحصیلی را ذکر کنید. ایمیل بعضی هاتان را دارم ولی لطفا کنید یک بار دیگر بگذارید برای احتیاط. یه جور آمارگیری هم هست. ممنون.

پ.ت: الان یه چیزی دیدم که مایه مباهات شد. هاشم پسران که فکر کنم شناخته شده ترین اقتصاددان ایرانی در سطح بین المللی است توی رروزمه اش گفته که سه تا دانشگاه استاد مدعو بوده. یکی اش همین موسسه ما توی وینه. پس انگار این دانشگاه ما خیلی هم جای در پیتی نیست. ضمن این که فهمیدم من اولین ایرانی نیستم که قدم در این جا گذاشته ام. :)

March 08, 2006

مرحوم عظیمی و اقتصاد توسعه

مرحوم دکتر حسین عظیمی که برای سال ها چهره درخشان اقتصاد توسعه در ایران به شمار می رفت چند مقاله و سخن رانی معروف داشت که تقریبا تمامی اندیشه اش حول آن ها دور می زد. یکی از آن ها مطلبی بود که در مورد نقش نهادها در توسعه داشت. عظیمی می گفت که برای توسعه 15 نهاد (اگر اشتباه نکنم) لازم است و بعد شروع می کرد به فهرست کردن این نهادها و نقش آن ها: قوه قضاییه مستقل، دانشگاه، رسانه ها، نوآوری و ...

این نگاهی است که من بهش می گویم نگاه روایت گرانه یا منبری. یک خاصیت نگاه منبری این است که حرف های درستی می زند ولی حرف هایش این قدر درست است که از فرط کلی یا بدیهی بودن به دردی نمی خورد. به نظرم از یک اقتصاددان قابل قبول نیست که توضیحش را به این حد محدود کند. اقتصاددان باید توضیحی ارائه دهند که به ما نشان دهد که چرا این نهادها نتوانسته اند پا بگیرند یا کارکرد درست داشته باشند و این توضیح باید بر مبنای *نظریه های اقتصادی* استوار باشد. چنین توضیحی در قدم بعدی به سیاست گزاران امکان می دهد که به این فکر کنند که چه سیاست ها و مکانیسم هایی را دنبال کنند که منجر به کارکرد درست نهادها شود. این روی کرد جدیدی است که اقتصاد توسعه مدرن را از نسخه قدیمی آن متمایز می کند.

من شخصا دکتر عظیمی را دوست داشتم. چند باری که ملاقاتش کردم او را انسان متین و دردمندی یافتم. با این همه نمی توانم این را انکار کنم که او خصوصا در اواخر عمرش چندان نقش یک اقتصاددان را بازی نمی کرد. یک چالش نسل جدید اقتصادخوانده ها در ایران پاک کردن تصوری است که در مورد اقتصاد توسعه در ایران از مرحوم عظیمی به یادگار مانده است.

March 07, 2006

اطلاعات نامتقارن و بازار کار

اقتصاد اطلاعات (Information Economy) مبحثی نسبتا جدیدی در اقتصاد است که یک کاربرد جالب آن بررسی دلایل شکست نهادها و سیاست ها در جامعه است. یک موضوع محوری در اقتصاد اطلاعات عدم تقارن اطلاعات (Information Asyemmtry) بین دو طرف مبادله است که یک نمونه معروف آن انتخاب معکوس (Adverse Selection) است. انتخاب معکوس از نمونه هایی صحبت می کند که تصمیم گیری یک طرف وابسته به اطلاعاتی است که فقط برای خود او آشکار است و ندانستن آن برای طرف مقابل باعث می شود تا نتایج فرآیند به شدت به ضررش تمام شود.

دو مثال عینی برای انتخاب معکوس در نظام پرسنلی سازمان های ایرانی رخ می دهد. بر اساس نظام هماهنگ پرداخت ها حقوق مشخصی برای دارندگان یک مدرک تحصیلی پیش نهاد می شود. تصمیم گیری برای انتخاب شغل دولتی به این بستگی دارد که فرد چه فرصت های دیگری در اختیار دارد و البته این اطلاعی است که فقط خود او دارد. هر چه فرد توان مندتر باشد شانس بیش تری در بازار کار خصوصی داشته و کم تر تمایل به استخدام دارد. در نتیجه این مکانیسم باعث می شود که تنها کسانی که بازدهی واقعی کارشان کم تر از حقوق پیش نهاد شده توسط دولت است مشتاق دریافت شغل باشند. هر قدر فرد ضعیف تر باشد تمایل او برای قبول شغل بیش تر می شود و در نتیجه نظام دولتی معمولا افراد با کیفیت پایین را جذب می کند.

مثال دیگرش در قضیه تعدیل نیرو رخ می دهد. به خاطر قوانین کار کشور ما شرکت ها نمی توانند به راحتی نیروی کار را اخراج کنند. در نتیجه وقتی به خاطر تجدید ساختار قصد کاهش نیروی انسانی خود را دارند باید با دادن پول و چیزهای این جوری افراد را تشویق به ترک داوطلبانه شرکت کنند. روشن است که وقتی شرکت می گوید هر کارگری که خودش شرکت را ترک کند این قدر پول می گیرد چه کسانی داوطلب می شوند. آن هایی که توانایی بالاتری دارند و در بازار کار بیرون برای خود کاری دست و پا خواهند کرد. در نتیجه دست آخر کارگران توان مند شرکت را ترک می کنند و ضعیف ترین نیروها باقی می مانند.

March 06, 2006

فرار مغزها

ویکی پدیا در بحث فرار مغزها می نویسد که ایران بزرگ ترین میزان فرار مغزها را در بین کشورهای در حال توسعه دارد. من که می دانید به این جور آمارهای جذاب و روزنامه پسند که مورد علاقه مردم و مسوولین کشورمان هم است به شدت بدبین هستم و معمولا باورش نمی کنم. وقتی توی ویکی دیدمش گفتم نکنه خبری است. دنبال سورس خبر گشتم. دیدم از واشنگتن پریسم نقل کرده که خوب با توجه به سایت فارسی اش احتمالا خیلی منبع معتبری نیست. بیش تر می گردم و می بینم خیلی ها به این خبر استناد کرده اند ولی هیچ کس لینک گزارشی که ادعا می کنند توسط صندوق بین المللی پول تهیه شده است را توی صفحه اش ندارد. سعی می کنم از طریق سایت صندوق گزارش را پیدا کنم. چیزی پیدا می کنم که عدد و ارقامش به این ادعاها می خورد ولی من هرچه نگاه می کنم چنین نتیجه گیری که ایران بالاترین رقم فرار مغزها را دارد را درونش نمی بینم. حالا از دو حالت خارج نیست. یا من خوب نگشتم و یا طبق معمول یکی یه چیزی گفته بقیه هم زود برداشتن و حرفش را کپی کردند.

حالا از این حرف ها گذشته اگر از شما بپرسند که چرا ایرانی ها مهاجرت می کنند غیر از دو دلیل بدیهی فرصت های کاری به تر و زندگی اجتماعی سهل تر چه چیزهای دیگری می شود گفت؟

دموکراسی مستقیم

از زمان یونان باستان که بگذریم تا الان دموکراسی مستقیم که در آن مردم شخصا به موضوعات رای می دهند تقریبا جایی برقرار نشده است و به جای آن دموکراسی مبتنی بر نمایندگی مرسوم بوده است. اخیرا برخی که از پیش رفت فن آوری اطلاعات هیجان زده شده اند پیش نهاد کرده اند که این مدل دموکراسی می تواند احیاء شود. بر اساس این دیدگاه عملا ما شاهد انحلال مجلس ها خواهیم بود چرا که تمامی موضوعات می تواند به طور مستقیم به رای مردم گذاشته شود و هر کسی به سادگی از طریق رایانه شخصی اش رایش را اعلام کند. چنین مکانیسمی در کشورهای ثروت مند که زیرساخت مناسب ارتباطی دارند به سادگی قابل تحقق است.

ماجرا جذاب به نظر می رسد ولی به این سادگی هم نیست. اول این که باز این مساله این که باید عده ای به نمایندگی از مردم دستور جلسه رای گیری و گزینه ها را تهیه کرده و در مورد آن به مخالفت و موافقت بپردازند باقی می ماند و لذا چیزی شبیه مجلس خواهیم داشت. ضمن این که در نظام پارلمانی نمایندگان به صورت حرفه ای تمام وقت خود را صرف بررسی موضوعات قانونی می کنند در حالی که مردم عادی چنین فرصت و توانایی را ندارند و لذا رای مستقیم آن ها احتمالا از کیفیت پایینی برخوردار خواهد بود. یک لحظه تصور کنید که لایحه بودجه را به رای مستقیم همه مردم بگذاریم. مساله مهم تر این است که تمامی دموکراسی ها عملا مکانیسم هایی در درون خود دارند که مانع از انتقال خواسته های فوری مردم به سطح قانون گذاری می شود. فرض کنید که نظام رای گیری اینترنتی برقرار شده باشد در این صورت هر زمان که مساله ای مثل قتل ونگوگ یا موضوع کاریکاتورها پیش بیاید مردم تحریک شده ممکن است رای هایی بدهند که چندان معقول نباشد. در حالی که با بودن نمایندگان حرفه ای در مجلس امکان چنین تصمیم هایی خیلی کم می شود. خلاصه این که دموکراسی فقط داشتن رای مردم نیست این که با چه مکانیسمی باید ترجیحات بلندمدت مردم به تصمیم های با کیفیت مناسب ترجمه شود مهم تر است و ابزار اینترنت فعلا تا آن مرحله فاصله دارد.

در همین راستا هودر تازگی ها ایده ای برای معرفی یک کاندیدا توسط وبلاگ نویسان در انتخابات شورای شهر پیش نهاد کرده است. برای من این ایده کمی بیش از حد ناپخته و خنده دار است. این را این جا گفتم که رسما ثبتش کنم. اجازه بدهید ببینیم تجربه چه خواهد گفت.

March 05, 2006

اقتصاد بازار و منتقدینش

احمد سیف عزیز زحمت کشیده و ترجمه نسبتا طولانی از یک مقاله را در وبلاگش آورده است. نویسنده اصلی در این مقاله روی کرد اقتصاد بازار آزاد را نقد می کند و فی المثل می گوید:

«اگر شما اجاره ها را در سطح موثری کنترل کنید، اقتصاددانان محافظه کار برآورد می کنند که عرضه خانه های اجاره ای کاهش می یابد و کمبود خانه های اجاره ای اتفاق می افتد. آن چه که در این موارد، ثابت فرض شده است، دامنه عملیات بخش دولتی است. به وضوح کنترل اجاره، ساختمان سازی بخش خصوصی را برای این منظور کاهش می دهد، ولی اگر در همان شرایط، بخش دولتی یک برنامه ساختمان سازی اجتماعی ( یا به شکل تعاونی های مصرفی و یا خانه سازی غیر سودجویانه) در پیش بگیرد، دلیلی ندارد که کمبود خانه های اجازه ای پیش بیاید.»

من به عنوان یک شاگرد کوچک اقتصاددانان محافظه کار باید بگویم که نویسنده خارجی این مقاله نه تنها اقتصاد بلکه مبانی ابتدایی منطق را هم خوب متوجه نشده است. اقتصاددانان وقتی صحبت از تاثیر یک سیاست بر یک متغیر می کنند در واقع پیش بینی از دنیای بیرون می کنند. یعنی به وضوح می گویند که اگر اجاره ها را زیر قیمت تعادلی تثبیت کنید عده ای خانه گیرشان نمی آید. این که دولت خانه بسازد یا نسازد ربطی به نتایج این گزاره ندارد. یک بار دیگر به ادعایش فکر کنید تا منظور من را دریابید. خطای دیگر دوستمان ندانستن مبانی اقتصاد خرد است. اگر دولت قادر است که آن قدر خانه بسازد که خلاء ایجاد شده ناشی از قیمت دستوری را پر کند اصلا نیازی ندارد که قیمت ها را تثبیت کند. نمودار عرضه و تقاضا را بکشید و خودتان متوجه می شوید که با این شیفت عرضه ناشی از خانه سازی دولت قیمت تعادلی بازار خود به خود همان قیمت دستوری مفروض می شود. نکته سوم و مهم تر این که این دوستان منتقد اقتصاددان کلاسیک متاسفانه در دنیای آرمانی بدون محدودیت زندگی می کنند. دولت ها اگر این قدر منابع مالی اضافی داشتند که این خانه ها را بسازند که ما غصه ای نداشتیم. مشکل این است که منابع لازم برای ساختن این خانه ها باید از کجا بیاید؟ پس اتفاقا اقتصاد محافظه کار خیلی واقع بین تر است که وقتی می گوید کنترل اجاره عرضه را کم می کند حواسش به این هست که هزینه جبران ضررهای این سیاست باید از جایی تامین شود. از کجا؟ از جیب همین مردمی که اجاره کم تر داده اند.

ایران هسته ای

آمریکا در برابر بحران هسته ای ایران سه گزینه دارد: حمله نظامی، فشار سیاسی بین اللملی و یا پذیرش ایران به عنوان یک کشور دارای توان هسته ای. واحد پیش بینی اقتصادی مجله اکونومیست (EIU) که یکی از معتبرترین مراکز پیش بینی در دنیا است معتقد است گزینه سوم محتمل ترین گزینه است.

March 04, 2006

یاد باد آن که صبوحی زده ...

الان به خودم آمدم دیدم این یک سال و نیمی که از وطن دور بودم چه قدر از معشوقه های فکری ام یعنی فلسفه و دین پژوهی دور افتاده ام. یادش بخیر دفتر مطالعات فرهنگی، موسسه معرفت و پژوهش، انتشارات صراط، کانون توحید، جلسات خانه هنرمندان و دوستانی که محروم شدن از هم صحبتی شان را با تمام وجود حس می کنم. آن بحث ها حلاوت و گرمی بی نظیری داشت که لذتشان هرگز در محیط سرد کار و زندگی این جا تکرار نمی شود. کاش می توانستم این وبلاگ را همان طوری که روز اول می خواستم بنویسم. نیمی اقتصاد و نیمی فلسفه ...

مقاله شرق

گفتم که این تصور که خلق نقدینگی جدید برای تامین بودجه عمرانی تورم زا نیست موضوعی مورد باور خیلی از سیاست مداران ایرانی بوده است و قرار شد چیزی در موردش بنویسم. امروز شرق مقاله ام را چاپ کرده. راستی فایل اکسل رژیم را فراموش نکرده ام. داشتم تکمیلش می کردم ولی یک دفعه سرم خیلی شلوغ شد و عقب افتاد. خدا بخواهد به زودی تمامش می کنم.

March 03, 2006

تقدیم به مخالفین اقتصاد بازار

1) معروف بود که می گفتند درس اقتصاد خرد یک و دو را با دکتر طبیبیان بگیرید بعد طرف دار سرسخت تعدیل اقتصادی می شوید. من این را به عینه دیده ام. بچه هایی که چپ دو آتشه می رفتند توی موسسه و راست بیرون می آمدند. پس احتمالا خبری بود که آدم ها را این طوری می کرد. به نظرتان ماجرا کمی به ندانستن پایه های موضوع مربوط نیست؟

2) کسی که بدون خواندن حتی یک کتاب مقدماتی درسی در زمینه نظریه اقتصاد خرد و قیمت ها (پیش رفته هایش پیش کش) فکر می کند اقتصاد بازار را قبول ندارد یا آن را زیر سوال می برد مثل کسی است که با خواندن کتاب های عامه پسند و اطلاعات عمومی به خیال خودش نظریه های داروین و انشتین و فروید را رد می کند.

3) به نظرتان اگر فی المثل من بگویم جامعه شناسی ساختارگرا حرف مفت است بهم نمی خندند و نمی گویند شما اول یک چند تا مقاله تخصصی بخوان و بعد نظر بده؟ حالا نمی دانم بعضی ها چرا این قدر راحت در باب میراث علمی اسمیت و والراس و میزس و هایک و شومپتر و فریدمن حرف می زنند و عین خیالشان هم نیست که این بنایی است که ذره ذره روی یک سری نظریه ساخته شده است که برای فهمیدن تک تک شان باید کمی زحمت کشید.

4) اقتصاد بازار و مکانیسم های آن دستگاهی نظری است که سالیانه هزاران محقق نسبتا باهوش بر پایه آن مقاله می نویسند و بعضی هاشان جایزه نوبل می گیرند و اتفاقا هم هیچ کدامشان هم متوجه این اشکالات بدیهی و ساده که منتقدان درس خوانده در رشته های دیگر یا حتی آدم های درس نخوانده به آن وارد می کنند نمی شوند. این کمی عجیب نیست؟

5) دنیای واقعی با مدل اقتصاد آزاد تفاوت دارد. این اصلا چیز عجیبی نیست و خصوصیات ذاتی هر مدلی است. به همین خاطر است که آدم هایی که این مبانی را با دقت خوانده اند و آن را می فهمند نقدهای علمی به آن وارد می کنند. مثل کاری که هر محققی در هر حوزه علمی می کند. شما هم اگر این کار را بکنید بسیار ارج و قرب خواهید داشت.

اقتصاد روزمره

این جا به خاطر رقابت دو تا اتفاق افتاده. یکی این که قیمت ها کاملا حاشیه ای است و دوم این که تنوع محصولات/خدمات خیلی زیاد است و عملا برای هر سطحی از قدرت خرید گزینه های جدیدی برای انتخاب وجود دارد. در نتیجه آدم به طور روزمره کاملا تحت فشار است که برای هر تصمیم خرید یک مساله بهینه سازی را حل کند. توی این بهینه سازی معنی هزینه فرصت خیلی ملموس می شود. مثلا اگر خرید روزمره را به جای فروشگاه زنجیره ای نزدیک خانه از یک جایی کمی دورتر انجام بدهی می توانی با صرفه جویی هفتگی یک مجموعه هیجان انگیز بلندگوی رایانه بخری. اگر بخواهی کنسرت بروی می توانی یک هفته به جای غذا خوردن توی سلف دانشگاه از خانه غذا بیاوری یا از سوپرمارکت چیزی بگیری و با این صرفه جویی بلیط کنسرت را بخری. اگر به جای قطار خواب با قطار معمولی سفر کنی می توانی یک شب پول هتلت را ذخیره کنی و بیش تر سفر بمانی. اگر روزها موقع غذاخوردن نوشیدنی کنار غذایت سفارش ندهی می توانی با این صرفه جویی آخر ماه یک بلیط رفت و برگشت به یک پایتخت اروپایی بگیری. اگر لامپ های خانه تان را کم مصرف انتخاب کنی می توانی با پولش در طول سال یک ماشین لباس شویی بخری. اگر کتاب های درسی ات را دست دوم بگیری با پول چهار تا کتاب می توانی یک پرینتر خوب بخری. اگر خانه طبقه سوم بدون آسانسور بگیری با صرفه جویی سالانه یک لپ تاپ می خری. از این مثال ها فراوان است و می توانم همین طور ادامه دهم.

برایم جالب است که با این که توی ایران هم زندگی نسبتا دانش جویی مثل این جا داشتیم ولی اصلا این احساسی که از *هزینه فرصت* در این جا دارم را آن جا تجربه نمی کردم. احتمالا یک دلیلش تفاوت شدید بین قیمت کالاهای غیرقابل تبادل و محلی و کالاهای وارداتی و لوکس بود که باعث می شود هر قدر هم از این صرفه جویی ها بکنی خیلی راه به جایی نبری. دوم هم این که به خاطر محدودیت های عرضه خیلی وقت ها ایده روشنی برای این که با این صرفه جویی (یا به عبارت دیگر با درآمد اضافی) چه کاری انجام بدهی نداری. به زبان ریاضی گزینه های انتخاب یک جوری پیوسته نیست و باید کلی جهش کنی تا به گزینه بعدی برسی. فرض کن صرفه جویی کرده ای و حالا آخر هفته ده هزار تومان پول اضافی داری. غیر از رستوران رفتن واقعا چه کار دیگری می شود کرد؟ به نظرم فشاری که توی ایران بر روی آدم های طبقه محروم هست که قدر ذره ذره پولشان را بدانند این جا روی اکثریت جامعه هست.

March 02, 2006

پنج جوابی

«وقتى دلارهاى نفتى را به ريال تبديل مى كنيم تقاضاى كل اقتصاد بالا مى رود، واردات كالاهايى كه قابل وارد كردن باشند از جمله توليدات صنعتى و كشاورزى گسترش پيدا مى كند و اين به كاهش قيمت چنين كالاهايى منجر مى شود و براى توليدات داخلى مضر است و از طرف ديگر قيمت كالاهاى غيرقابل تجارت مانند مسكن بالا مى رود و به اين ترتيب ضريب كل تورم در كشور افزايش پيدا مى كند و اين به ضرر توليدات داخلى، طبقات محروم جامعه و صادركنندگان كالا است.»

«در همان جلسه به آقاى رئيس جمهور گفتم شما فقط قدرت اجرايى داريد ولى تمام امكانات در اختيار شما نيست و سيستم با شما همراه نيست. مثلاً كمبود ده ميليون تن سيمان را چه مى كنيد كه آقاى احمدى نژاد پاسخ داد، وارد مى كنيم. اما من گفتم ظرفيت اين همه واردات را نداريم و به روندى كه اصطلاحاً به آن دموراژ مى گويند منجر مى شود و همين اتفاق هم در سال ۵۲ رخ داد. وى گفت: اگر در ۳۶۵ روز سال و به صورت ۲۴ ساعته سيمان وارد كنيم بلايى بر سر بنادر و حمل و نقل مى آيد كه در آن سال ها رخ داد و عملاً كشتى هاى حامل بار در بنادر مى خوابيدند و امكان تخليه بار وجود نداشت.»

«اينكه تصور كنيم اتمام طرح هاى عمرانى به اشتغال مى انجامد و از محل درآمدهاى آن درآمدهاى مالياتى افزايش مى يابد حكايت يك كاسه ماست و آب درياست كه اگر دريا دوغ شود چه شود، اما اگر بشود»

فکر می کنید این سخنان می تواند از زبان چه کسانی بیان شده باشد؟

1) دکتر مسعود نیلی و هم فکران (معروف به تعدیلی ها)
2) دکتر احمد توکلی و هم فکران (معروف به راستی ها)
3) علی مزروعی و هم فکران (معروف به مشارکتی ها)
4) چای داغ و رفقا (به چیزی معروف نیستند)
5) هر چهار مورد درست است.

برای مشاهده جواب صحیح تر این جا را ببینید.

March 01, 2006

انتقال فشار

وزارت بهداشت به همه بیمارستان های خصوصی و دولتی دستور می دهد که موظفند بیماران اورژانسی خصوصا مصدومان ترافیکی را فورا پذیرش کنند. تا این جای ماجرا درست است ولی مشکل وقتی پیش می آید که خیلی از بیماران اورژانسی بیمه نیستند و اطرافیانشان هم به تجربه دریافته اند که می توانند کاری کنند که هزینه درمان را نپردازند و لذا عملا کل هزینه به گردن بیمارستان ها می افتد. این یک نمونه عینی انتقال فشار از یک نهاد به نهاد دیگر و شانه خالی کردن از بار مسوولیت است. اگر کشور بیمه همگانی داشت یا اگر مکانیسمی وجود داشت که بیمارستان ها می توانستند در موارد این طوری بعدا پولشان را از دولت بگیرند یا مثلا مقدار ثابتی بابت این نوع خدمات از دولت یا تامین اجتماعی بگیرند باز ماجرا درست بود ولی تا جایی که من می دانم چنین مکانیسمی هم وجود ندارد. در نتیجه بیمارستان خصوصی که به زحمت سرپا ایستاده است با این سیاست عملا مجبور می شود بخشی از وظیفه نظام تامین اجتماعی را به عهده بگیرد.

نمونه دیگر انتقال فشار کنترل کرایه تاکسی ها است. در اقتصادی که تورم 15 درصدی دارد فشار آوردن به رانندگان تاکسی برای ثابت نگه داشتن کرایه شان در سال آینده دقیقا به این معنی است که بگویید آقا امسال بیش از 15 درصد از قدرت خریدت را کم می کنیم (چون هم هزینه تعمیر و نگهداری بیش تری باید بدهد و هم در نقش مصرف کننده کالاها را گران تر بخرد) تا بقیه مردم راضی باشند و دلشان خوش باشد که تاکسی گران نشده است. این جا هم راننده تاکسی باید جور بی نظمی مالی دولت را بکشد. البته در عمل هم دیده ایم که عامل های اقتصادی که انسان عقلانی هستند با این نوع انتقال فشارها چه طور برخورد می کنند.

 

all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007