راست و چپ : شماره دو
یک تعریف نسبتا شایع در ایران در مورد تفاوت راست و چپ این است که راست ها مدافع وضع موجود هستند و چپ ها تلاش گر تغییر به سمت وضع مطلوب. از جمله اسد عزیز در این نوشته و آقای اسد و بیلی در این نوشته که البته به سبک و سیاق خودش است.
به نظر من این تعریف حداقل برای ایران و کشورهایی مثل آن دقیق نیست.. من از شما می پرسم: در جامعه ای مثل ایران و خصوصا در دوره ای مثل دوره احمدی نژاد روشن فکران راست که قاعدتا باید از چیزهایی مثل آزادی های فردی، لیبرالیسم فرهنگی، مالکیت خصوصی، کاهش یارانه ها، کاهش انحصارها، انعطاف پذیر کردن بازار کار و مقررات زدایی از آن، کاهش موانع تجاری و پیوستن ایران به سازمان تجارت جهانی، شناورسازی قیمت ارز، کاهش حمایت از صنعت خودروسازی داخلی و الخ دفاع می کنند طرفدار وضع موجود هستند یا تلاش گر تغییرات اساسی در آن؟ در این شانزده سال گذشته چه کسانی برای تغییرسیاست ها از سمت و سوی سیاست های چپ گرایانه دهه 60 شمسی و جاانداختن مفهوم رشد به جای توزیع فقر تلاش کردند و مفاهیم نظری آن را رواج دادند؟ آیا این آدم ها مدافع وضع موجود بودند؟
مثال دیگری بزنم؟ روشن فکران دهه 80 لهستان و چکسلاواکی راست بودند یا چپ؟ مدافع وضع موجود بودند یا تلاش گر تغییر در آن؟

نظرات
looloo :
جملهي اول پاراگراف دومت يه كم نارساس. فكر كنم كه فعلش بايد عوض بشه و يكي دوتا كاما هم بايد به يه جاهاييش اضافه بشه.
با عرض پوزش از غلط ديكتهاي.
ارادتمند: لولو!!!
looloo - April 3, 2006 08:27 AM
علي شهاب :
آقاي قدوسي، در يادداشت قبليتان در نقد مقاله آقاي دكتر فكوهي گفتم كه به نظر مي رسد كه آن مقاله به طور غير مستقيم نقدي است بر نظريات كساني مثل آنتوني گيدنز كه به نظريه پردازي براي توجيه جهاني شدن و امثال آن مي پردازند. همان جا گفتم كه گيدنز كتابي دارد به نام فراسوي چپ و راست كه در آن دقيقا قصدش اثبات همين چيزي است كه شما گفته ايد. يعني از نظر او در دنياي پس از فروپاشي كمونيسم، راست ها كه ديگر رقيبي ندارند راديكال شده اند و چپ ها نماد حفظ وضع موجود تا حداقل هاي دولت رفاه را نگهدارند. در مورد ايران هم قاعدتا همين بايد باشد. اگر راست را ليبرال بدانيم و چپ را سوسياليست، كساني مثل دكتر نيلي و شما را بايد راست دانست و كساني مثل دكتر رئيس دانا را چپ! در مورد تعريفي كه دوستان از چپ و راست ارائه داده اند هم فكر مي كنم يك اشتباه اساسي رخ داده و آن تعريف دو جريان روشنفكري راست و چپ براساس جناح هاي سياسي ايران است. يعني به اين توجه نشده كه جريان روشنفكري از جريانات سياسي جداست. به دوستان پيشنهاد مي كنم كه كتاب فراسوي چپ و راست گيدنز را بخوانند تا بيشتر با اين موضوع آشنا شوند. اين كتاب به فارسي ترجمه شده و توسط انتشارات علمي منتشر شده است.
علي شهاب - April 3, 2006 08:42 AM
سیدعباس سیدمحمدی :
بسم الله الرحمن الرحیم
آقای حامد قدوسی
سلام علیکم و رحمت الله
آفرین به شهامت و صفا و اخلاقت
نمی دانم سابق بر این به چه مشهور بودی ولی فعلاً بر این! افرادی را رنجانده ای
فعلاً من شهادت می دهم که دلخور شدم
اگر فرضاً در زمان سابق تمام کامنتها را جواب می داده ای، هنر نفرمودی، بلکه به وظیفه ات عمل کردی
روشنفکرها، و مثلاً آقای دکتر سروش، خیلی اخلاق اخلاق می کنند. خب اخلاق چیست؟ این اخلاق، که واقعاً گمشده ی جامعه ی منا و همه ی جوامع است، و من و جناب عالی و سروش و علمای دین و همه و همه باید مروج و مبلغش باشیم چیست؟ آیا اخلاق یعنی "کوفتن بر سر فقه"؟ این همه آقای سروش می گوید "اخلاق"، لطف کند یک بار چند شمه از اخلاق را ذکر کند. من شخصاً در عمرم یک بار با آقای سروش صحبت کردم. فقط یک بار. شهادت می دهم که از دید من ایشان "بی اخلاق" بود. در آن جلسه بی اخلاق بود.
من، در گله کردن از شما، به قسمت "مرنج" در "مرنج و مرنجان" عمل نکردم. چون انسان ناقص هستم.
من افرادی از وبلاگ نویسها سراغ دارم که می روند در وبلاگ داریوش آشوری و التماس می کنند آشوری بیاید نظری به فلان نوشته ی آنها بیفکند، ولی ده بار کامنت مخلصانه ی مرا هرگز جواب ندادند.
ای حامد قدوسی عزیز. اگر ما به جهان وبلاگ نویسی می آییم، قاعدتاً باید قواعد آن را رعایت کنیم. اگر، احیاناً، برای هر مقاله ی شما در وبلاگت دویست کامنت می گذارند، به شهادت رقم 200 (که ما می توانیم آن را ببینیم)، تا حدی عذر شما پذیرفته است، که تک تک کامنتها را جواب ندهی. آن "تا حدی"، نه "کاملاً". وقتی من برای محمدعلی ابطحی و داریوش آشوری کامنت گذاشتم و دیدم هم لطف فرموده اند کنترلر گذاشته اند و هم از جواب خبری نیست، خب دیگر نمی روم کامنت بگذارم. به همین ترتیب من و شما، من و شمای نوعی، علاوه بر این که باید بکوشیم شکل وبلاگمان زیبا و محتوایش دقیق و نثرش فصیح باشد، و نکات وبلاگی دیگر، باید بکوشیم "اخلاق وبلاگی" را هم رعایت کنیم. اخلاق وبلاگی چیز شاخداری نیست. چیزی مثل همین اخلاق عادی است.
ببخشید. من شما را نمی شناسم. این همه وارد معقولات شدن هم احتمالاً خلاف حکمت است. بگذار به حساب صمیمیت.
ای ناقلا! تو که در آلمان هستی، دچار "فشار عصبی" شده ای. ما که در ایران هستیم، و از صبح تا شب محاطیم در انواع ناهنجاریها، ما که باید "زنجیری" شویم!
مطلب شما: "تا به حال این بازخورد را دریافت نکرده بودم که پاسخ ندادن مستقیم به کامنت ها ممکن است به بی اعتنایی یا انحصار تعبیر شود و الان متوجه این شدم." مطلب شما تا حدی عجیب است. متوجه شدن این مسئله که چیز پیچیده ای نبود.
لطیفه ی بیمزه ی واقعی پایانی: من عباس محمدی نیستم. سیدعباس سیدمحمدی هستم
قربانت
با احترام و آرزوهای خوب
تهران. سیدعباس سیدمحمدی. پژوهشگر و ویراستار
سیدعباس سیدمحمدی - April 3, 2006 01:56 PM
سیدمحمدی :
با سلام مجدد. ببخشید. شما در اتریش هستی.
سیدمحمدی - April 3, 2006 02:03 PM
سیدعباس سیدمحمدی :
بسم الله الرحمن الرحیم. سلام علیکم. آرشیو کامل وبلاگت (مارس 2005 تا آوریل 2006) را دانلود کردم. ان شاء الله کامل و دقیق می خوانم و نظرم را راجع به همه چیزش می گویم. ببخشید. الان متوجه شدم شما وبلاگ مرا در لینکت قرار داده ای. واقعاً من قابل این کارها نیستم. به هر حال سرافراز کردی. لطف کردی. اما: من سیدعباس سیدمحمدی هستم. ــ قربانت.
سیدعباس سیدمحمدی - April 3, 2006 02:58 PM
Sahand :
Aghaye Seyyad Abbas, Seyyed Mohammadi: Ingar shoma az seyyed be tavane dou khili khosheton miyad, loutfan ejaze bedid ke yeki digar ham beheton anaam dade beshe. Az emrooz esme mobarake janab ali mishe Seyyed Abbas, Seyyed Mohammdi, Seyyed zolf ali-nin oghlu. Ke age az seyyed-sh factor begirim mishe Seyyed (abbas+mohammad+zolf ali nin oghlu). Faghat movazeb bashiid, poshte telephone, to siminarah ve ghire ke majborid khodeton ra moaarfi konid begid ke shoma faghat ye nafarid ne se
Sahand - April 3, 2006 03:17 PM
Sahand :
Mr. Ghuddosi: I do not think you need to justify your consciences for getting certain position in the system. As far as you stick with ethic, I have no problem whether or not your are a liberal, conservative, left or right. Leo Strauss, this godless Jew and the intellectual hero of all these neoconservatives was very ethical person and he opposed the amoral philosophy of Nietzsche. In Strauss’s view, politics should be based on absolute moral standards, on natural laws; moral relativism leads to nihilism and disaster. In my opinion you are struggling between your religion which justice seats in its core and your goal for individual achievements and trying to resolve this conflict. Your definition of the intellectual being feeling responsibility toward the others—or the nation---and the technocrats seeking only the truth is wrong. With your definition there should not be any technocrats, expertise among Jewish people, after all vast majority of the Jews feel very strongly toward their own people. In this Los Angeles alone, there are tens and even may be hundreds of Jewish organizations voluntarily helping not only their own people but also the others. I do not know too much about Israel herself but their Kibbutzim is sort of a socialist organization. I do not gave a damn what you call it but no nation is great if its citizens does not feel responsible toward the whole nation. You can see the differences between Iran and Israel etc. Israeli government goes as far as transferring Jews from others states even illegally. I have read tens of true stories of how a successful Jew was helped by her people and then have contributed to entire society. Hitler himself was being feed buy Jewish organization while he was a jobless student in Vienna. Compare their attitude with the following story. A couple years ago, I met a young and very intelligent Iranian girl, studying in one of California’s top technical university and working in Pizza places to pay her tuition. She got her BS with the highest grad and was accepted to more than 6 medical schools. , Her grade was 98 out of 100--- it seems some medical school had sort of entrance tests--. She could not get into any of them because some of them required US citizenship and the others such as USC (University of Southern California ) were private and had a very high tuitions. She was not a citizen and could not get loan or grant because of it, so she could not enroll. I tried to help her our but financially it was too hard. I asked my Iranian dentists, physicians and couple other businessmen if they could support her education and she would pay it back with interest. None of them did. She had to continue getting her master while working and once she told me she always thought to become doctor to help others but now she realized that the Iranian cares only for themselves.
Agha Hamed: let me quote form Jean Francois Lyotard’s book “ Postmodern fables” in an article titled “ The earth had no roads to begin with “ he talks about two modern Japanese philosopher. He says “ Koyama Iwao says: “ The subject of moral energy should be the nation. The nation is the key to every problem. Moral energy has nothing to do with individual or personal ethics, or the purity of blood. Both culturally and politically the nation is the center of moral energy. Kosaka Maasaki says: “ That is right. The folk in itself are meaningless. When the folks gain subjectivity, it necessarily turns into a national folk. The folk without subjectivity or self –determination, that is, the folk that has not transformed itself into a nation is powerless.
These two philosopher keep going and then they say” If China had been defeated it was because it was not a “ national folk” Japan knew” how to decides for itself.
A couple years ago I watched the deportation of Iranian from Japan. While they were being escorted toward the airplane, one was shouting “ Hezb ollah bedadem beres.” They interviewed some Japanese regarding the foreign workers and an old women sitting in the park called Iranian dirtier than dog. They say men do not cry, but when I watched the helplessness, despair, dread, and hopelessness of my countrymen and the way Iranian called worse than even dog, I wept, Are we a nation or a folk? What we need is national pride and not expensive rugs under our feet.
Sahand - April 4, 2006 12:24 AM
mekabiz :
مسئله لفظی شده . چپی که شما می گویید اقتصادی است و با چپی که دوستانتان می گویند فرق دارد .به نظرم موضوع ساده ی اشتراک لفظ است . البته به سلیقه ی من چپ را نباید اقتصادی فهمید .به گمان من هر کسی که با اسطوره ی حاکم مخالف است چپ است . بنابراین کسی که در زمان استالین طرفدار لیبرال دموکراسی است چپ است . روشنفکران دهه ی هشتادچک اسلواکی هم چپ بودند . لیبرال دموکرات های دهه ی هشتاد هجری ایران هم چپ اند ! سوسیال دموکرات هالی این دهه ی ایران هم چپ اند ! اما اگر اصراری باشد که چپ را اقتصادی تعبیر کنیم ( و عیبی هم ندارد ) خوب دسته بندی ها فرق خواهد کرد . اما انگار خود چپ برای خودش اعتباری دارد که البته تاریخی است و ادم دلش نمی اید مثلا اکبر گنجی را راست بخواند ( اگرچه او هم به اقتصاد آزاد معتقد است احتمالا )
mekabiz - April 6, 2006 05:41 AM
asad :
سلام حامد جان،
من تازه این نوشتهات را دیدم، دوباره چیزی نوشتم که برای راحتی تو آن را همینجا هم کپی میکنم.
با تشکر
اسد
______________________________________-
چپ یک مفهوم مشخص است!
تازه دیدم که حامد بحث قبلی را ادامه داده. خوب این بحث لااقل برای من خیلی مفید بود و تازه دیدم که چه مبحث دشوار و پیچیدهای است. و به خصوص اگر که آدم بخواهد برای تعیین راست و چپ شاخصهایی به دست آورد که به طور خودکار این مشکل را حل کنند دیگر نه تنها با امری دشوار بلکه شاید غیر ممکن روبرو میشود.
این مطلب هم مثل نوشته قبلی بیشتر ارتباط مستقیم با نوشته حامد عزیز دارد و هر چند تلاش برای جواب دادن دارد، ولی بیشتر نوعی اندیشیدن و نوشتن همزمان است.
حامد نوشته است:
راست و چپ : شماره دو
یک تعریف نسبتا شایع در ایران در مورد تفاوت راست و چپ این است که راست ها مدافع وضع موجود هستند و چپ ها تلاش گر تغییر به سمت وضع مطلوب. از جمله اسد عزیز در این نوشته و آقای اسد و بیلی در این نوشته که البته به سبک و سیاق خودش است.
به نظر من این تعریف حداقل برای ایران و کشورهایی مثل آن دقیق نیست.. من از شما می پرسم: در جامعه ای مثل ایران و خصوصا در دوره ای مثل دوره احمدی نژاد روشن فکران راست که قاعدتا باید از چیزهایی مثل آزادی های فردی، لیبرالیسم فرهنگی، مالکیت خصوصی، کاهش یارانه ها، کاهش انحصارها، انعطاف پذیر کردن بازار کار و مقررات زدایی از آن، کاهش موانع تجاری و پیوستن ایران به سازمان تجارت جهانی، شناورسازی قیمت ارز، کاهش حمایت از صنعت خودروسازی داخلی و الخ دفاع می کنند طرفدار وضع موجود هستند یا تلاش گر تغییرات اساسی در آن؟ در این شانزده سال گذشته چه کسانی برای تغییرسیاست ها از سمت و سوی سیاست های چپ گرایانه دهه 60 شمسی و جاانداختن مفهوم رشد به جای توزیع فقر تلاش کردند و مفاهیم نظری آن را رواج دادند؟ آیا این آدم ها مدافع وضع موجود بودند؟
مثال دیگری بزنم؟ روشن فکران دهه 80 لهستان و چکسلاواکی راست بودند یا چپ؟ مدافع وضع موجود بودند یا تلاش گر تغییر در آن؟
اول از همه، جدای از مسئله چپ و راست بگویم که این "تقسیم عادلانه فقر" دیگر خیلی تابلو شدهاست. جامعه امروز به نسبت حتی جوامع بیست سال پیش دارای قشر بسیار وسیعی از طبقات متوسط است و اینها را نمیتوان به سادگی با این وعده که "وقتی پولدارها پولدارتر شدند کمی هم از ریخت و پاشهای آنها نصیب شما خواهد شد" به سوی فقر سوق داد! یعنی در یک جمهوری و یا یک جامعه نسبتا دمکراتیک مبنی بر انتخابات است، قدرتی سیاسی لازم که بتواند این کار را پیش ببرد وجود ندارد، یعنی به شیوه دمکراتیک وجود ندارد!
این شعاری عاریتی است. تنها کشورهای ثروتمند صنعتی اروپا به یمن بازار ناعادلانه جهانی و انتقال مداوم سرمایه از جنوب به شمال قادر هستند نوعی سیستم بدون فقر واقعی را حفظ بکنند. اما دولتها در کشورهای جهان سوم چنین امکانی را ندارند و تلاش برای پیاده کردن چنین شعاری، که نتیجهاش غلتیدن طبقه عظیم متوسط به دامن فقر است، به شورش و انقلاب و در نهایت دیکتاتوری و خفقان ختم میشود. شاید یکی از دلایلی که یک جمهوری لیبرال در کشورهای جهان سوم امکان حیات نمییابد این نکته باشد.
پس جدای از چپ و راست مجبوریم راهی را پیشنهاد بکنیم که امکان عملی شدنش (بدون پشت پا زدن به شعارهای آزادیخواهانه لیبرالی) وجود داشته باشد. و نه تنها چپها، بلکه حتی نیروهای لیبرال هم قربانی خشونتی خواهد شد که چنین سیاستی در جامعه تولید میکند! پس چنین چیزی، به فرض هم که از لحاظ اقتصادی شدنی باشد، از لحاظ سیاسی (بدون درغلتیدن به یک دیکتاتوری) شدنی نیست!
... و اما در مورد چپ و راست، واقعیت این است که اغلب سیاستمداران در موقعیتهایی که سیستم متزلزل است و یا رای مردم برایشان حیاتی میشود از شعارهای چپ استفاده میکنند. این نوع عوامفریبی برای بخصوص راستهای بسیار تندرو تبدیل به نوعی سنت شدهاست. همین قدر بگویم که پسوند نام حزب هیتلری سوسیالیست بود ولی در عین حال او در قدم اول سوسیالیستها و بخصوص کمونیستها را قلع و قمع کرد! فکر میکنم لااقل در بیین راست و چپ در حوزه سیاست باید به این ریزهکاریها توجه داشت.
مثلا آقای احمدینژاد تا چه حد به حرفهایی که میزند وفادار است و تا چه حد برای عوامفریبی و در فشارقرار دادن رقبای سیاسی به کارهایی مثل دادن یارانه دست میزند؟ و اصولا چر یارانه را به این صورت کلی سیاست چپ میدانی؟ به این منطق شاه هم باید خیلی چپ بوده باشد، او هم در یارانه دادن دستی و دلی باز داشت.
یارانه در کشوری با اقتصاد بیمار ما سنت دیرین دارد و به هیچ وجه یک سیاست چپ گرایانه نیست.
در ایران فعلی شعار آزادی را طبعا هم نیروهای چپ میدهند و هم نیروهای لیبرال راست، ولی در ریزه کاریهای آن است که بلافاصله میفهمیم که آزادی طلبی راستها خیلی دور نمیرود و محتوایی بنیادی نداشته و بیشتر به معنی تغییر مهرهها و آمدن خودشان بر قدرت میباشد. حال از راست سلطنت طلب بگیر تا راستهای اصلاح طلب/لیبرال مذهبی.
مسئله مالکیت خصوصی را هم باید دقیقتر شد. منظور سوسیالیستها از رد مالکیت خصوصی چه مبنایی دارد و چه هدفی را دنبال میکند؟ مسئله مالکیت هستهمرکری ایده سوسیالیستی است و این ایده هیچ ربطی به کاری که معمولا وقتی انقلابیان شورشی در کشورهای جهان سومی بعدر از به قدرت رسیدن انجام میدهند، ندارد. اینها معمولا با خلع ید کردن سرمایهداران رژیم سابق اهداف دورودراز سوسیالیستی را دنبال نمیکنند وبیشتر نوعی سیاست بازی در پی محکم کردن بنای قدرت خودشان و بستن دهن مردم هستند. و آیا اصولا دورهای سراغ داری که مالکیت خصوصی در ایران تعیین کننده سیستم تولید نبوده باشد؟
البته در لهستان جنبش نارضایتی عمومی از سیستم را ابن الوقتهایی مثل لخ والسا به دست گرفتند که جنبش دستاورد اجتماعی مشخصی نداشت (به جز سرنگونی سیستم که آن هم با فروپاشی بلوک شرق خواهی نخواهی حاصل میشد) ولی شاید روشنفکرهایی مثل هاول خیلی بیشتر برای موضوعی که میخواهی مطرح کنی مناسب باشند.اری، آنها هم در آن شرایط چپ بودند. ولی در کنار آنان سوسیالیستهایی هم بودند که با ایدههای سوسیالیستی و کمونیستی با آن رژیمها مخالفت میکردند. در رژیمهای شدیدا مطلقگرایی چون کشورهای بلوک شرق معمولا آزادی نخستین خواست مردم میشود و بالطبع چپ و راست خواهان آن هستند و دقیقن از این روی که چنین نیروهای متفاوتی آن را به شعار خود تبدیل میکنند به شعاری خیلی کلی تبدیل میشود که کاربردی برای تعیین چپ و راست نمیتواند داشته باشد. تازه در پیشرفت این جنبش آزادیخواهی است که متوجه برداشتهای متفاوت این نیروها از آزادی میشویم. یعنی اینجا هم چون انقلاب 57 اختناق آن چیزی است که نمیخواهیم و تازه وقتی به نقطهای میرسیم که مجبوریم بگوییم که چه میخواهیم راهامان به سوی چپ یا راست تعیین میشود.
البته در مورد جوامعی چون لهستان و چکسلواکی رقابتهای جهانی دوبلوک شرق و غرب این درهم ریختگی صفوف و مفهومها را خیلی بیشتر تشدید میکرد.
باشد حالا بازهم سرفرصت بیشتر خواهم نوشت
asad - April 6, 2006 06:27 PM