« May 2006 | صفحه اول | July 2006 »

June 30, 2006

صبوری و رشد

بر اساس تعریف اقتصادی صبوری (Patience) یعنی گذشتن از رفاه فعلی با هدف دست یابی به رفاه بیشتر در آینده. هر قدر جامعه ای سطح صبوری متوسط بالاتری داشته باشد شانس بیشتری برای توسعه یافتگی خواهد داشت. این جمله ای واضح و بدیهی است. اما چرا؟
تا جایی که من می دانم صبوری حداقل از دو مسیر شناخته شده روی مسیر رشد تاثیر می گذارد: تصمیم گیری برای مصرف یا پس انداز که قبلا کمی در موردش بحث کردیم و تصمیم گیری برای انتخاب شغل. شاید مسیرهای دیگری هم باشد که من خبر ندارم.

صبوری چگونه روی انتخاب شغلی و نهایتا رشد اقتصادی تاثیر می گذارد؟ برای پاسخ دادن به این سوال می توانیم از خودمان بپرسیم که چه عامل شخصیتی (و نه بهره هوشی) در انتخاب شغل آینده افراد موثر است؟ برای این که مساله را ساده تر کنیم و وارد بحث هایی مثل امکانات و موقعیت اجتماعی نشویم می توانیم مساله را بین گروهی از دانش آموزان یک مدرسه نمونه مطرح کنیم که موقعیت مالی و هوشی تقریبا یک سانی دارند. با این تفاوت که مثلا پدر یکی کاسب خرده فروش و پدر دیگری یک لیسانسیه کارمند دولت است. هر دو نفر به خانواده ای از طبقه متوسط تعلق دارند و هر دو پدر هم واقعا به درس خواندن بچه شان علاقه دارند. با این همه می دانیم که به طور" آماری" شانس فرزند فرد تحصیل کرده برای طی مسیر شغلی مبتنی بر تحصیلات بیش از فرزند نفر اول است. چرا؟

برای پاسخ به این سوال فاکتور صبوری قدرت پاسخ دهندگی نسبتا خوبی دارد. افراد هر قدر صبورتر باشند بیش تر تمایل دارند شغل هایی را انتخاب کنند که دیربازده تر است و برعکس هر قدر کم تحمل تر باشند شغل های زودبازده را ترجیح می دهند. فرق شغل دیربازده و زودبازده در شیب رشد درآمد آن ها است. اگر کسی مثلا شغل پزشکی را انتخاب کند باید بیش از ده دوازده سال از عمرش را صرف درس خواندن و گذران زندگی با حداقل درآمد کند. ولی بعد از این دوره اولیه انتظار یک جهش اساسی در درآمد آتی اش را دارد. در مقابل کسی که صبور نیست ممکن است ترجیح بدهد از همان ابتدا در اداره ای یا مغازه ای یا کار تجاری مشغول کار شود و در آن فاصله ای که دوست پزشکش مشغول درس خواندن است از یک سطح مشخص از زندگی برخوردار باشد. این را می دانیم که برای چنین شغل هایی شیب رشد درآمد آتی خیلی کم تر از شیب رشد درآمد شغل های مبتنی بر تحصیلات یا حرفه آموزی است. افراد بنا بر میزان صبوری شان بین این دو مسیر را انتخاب می کنند.

من نتیجه چنین تفاوتی را عینا در پدر خودم دیده ام. پدر من فرزند یک خانواده کاملا فقیر در یک روستای محروم است. دوره ای که پدر من و هم نسل هایش دیپلم دبیرستانشان را گرفته اند مصادف با دوره رشد اقتصادی دهه چهل ایران بوده و لذا هر کس با چنین مدرکی قادر به یافتن شغل نسبتا خوبی می شده است. اکثریت دوستان هم کلاسی پدر من به محض پایان دبیرستان شغل رایج آن دوره یعنی معلمی و یا کارمندی دولت را انتخاب کرده اند و پدر من پس از یکی دو سال تلاش موفق می شود که به دانشکده پزشکی برود. خودش همیشه تعریف می کند که چه زندگی سختی در طی هفت سال تحصیلش داشته و تامین هزینه همین زندگی فقیرانه دانشجویی او چه فشاری به خانواده اش وارد می کرده است. در حالی که دوستانش که همان موقع مشغول کار شده بودند به اصطلاح دستشان در جیبشان می رفته و با حقوق های نسبتا خوب آن دوره زندگی راحتی داشته اند. پدر من اگر صبوری پیشه نمی کرد باید به دوستانش می پیوست و از زندگی لذت می برد. فراموش نمی کنم که وقتی دوره تخصص پدرم تمام شد از دار دنیا تقریبا هیچ چیزی نداشتیم در حالی که دوست صمیمی او که کارمند دولت شده بود و به موازات آن خرید و فروش های کوچکی هم می کرد در این فاصله تقریبا 15 ساله صاحب یک خانه دو طبقه و اتومبیل و سرمایه تجاری کوچکی شده بود. وقتی به تئوری صبوری رجوع می کنم به نظرم می رسد روحیه پدربزرگم که زمانی در جوانی در روسیه زندگی کرده بود و از وضع آن جا تاثیر گرفته بود در این ماجرا بسیار کلیدی بوده است. او می دانسته که سرمایه گذاری روی آموزش و یک دوره ریاضیت نسبتا طولانی بعدا ثمره خود را خواهد داشت و لذا به فرزندانش آموخته بود که به جای انتخاب یک شغل ساده یا کم بازده در آینده شغلی با افق طولانی تر را انتخاب کنند. شاید به همین دلیل بود که دو فرزندش در آینده پزشک شدند. چیزی که در آن سال ها و برای کسی در آن روستای کوچک بسیار دور از تصور بود.

صبوری از طریق والدین به فرزندان منتقل می شود. والدین با رفتارهایی مثل مشروط کردن خرید چیزی به کسب یک موفقیت یا پایان یک کار، مجبور کردن فرزند به یادگیری چیزهای نسبتا سختی مثل الفبا یا موسیقی در کودکی، تشویق به پس انداز، تاکید بر رعایت مقررات مذهبی یا عرف اجتماعی و عادت دادن فرزندان به سختی و حفظ نفس در واقع چنین روحیه ای را در فرزندان تقویت می کنند. هر قدر جامعه ای سطح بالاتری از صبوری متوسط را داشته باشد افراد آن انگیزه بیشتری برای ورود به مشاغل حرفه ای تر که نیاز به دوره یادگیری طولانی تری دارد خواهند داشت و لذا سطح انباشت سرمایه انسانی در آن جامعه بیشتر خواهد شد که تاثیر آن بر رشد امری بدیهی است. همین جامعه در مقایسه با جامعه غیرصبور فرزندان خود را نیز بیشتر به صبوری تشویق می کند و این اثر زنجیروار ادامه می یابد.

من خودم پس از خواندن ادبیات صبوری به شدت تحت تاثیر قرار گرفتم. ظاهرا به نظر می رسد میراث صبوری در درازمدت جزو پربازده ترین میراث ها است. هرچند حدس می زنم که همین علم و ادبی که در ادبیات ما به عنوان به ترین میراث مطرح شده است در واقع در دل خود تا حدی همین عنصر صبوری را هم دارد. نکته منفی این است که وضعیت جامعه ما طوری شده است که بخشی از والدینی که خود این صبوری ها را پیشه کرده اند و به مشاغل حرفه ای دست یافته اند سرمایه گذاری لازم برای انتقال این روحیه به فرزندانشان را انجام نمی دهند. تحلیل این که چرا این اتفاق افتاده است بحث جداگانه ای می طلبد که بخشی از آن با مدل های اقتصادی و بخش دیگر با نظریه های روانشناسی اجتماعی قابل پاسخ دادن است. ولی حداقل می دانیم که این رفتار از زاویه انباشت سرمایه انسانی تاثیر منفی بزرگی دارد.

June 29, 2006

خستگی از نقد

به قول یکی از دوستانم خود واقعی ام از خود وبلاگی ام غیرمنطقی تر و انسانی تر است. یک تفاوت دیگر هم این است که در زندگی واقعی اهل جنگ و جدل و دشمن تراشی نیستم و بیش تر ترجیح می دهم با آدم ها رفاقتی به هم بزنم. جوری که دو سه باری که با یک آدم واقعی "قهر" کرده ام آن قدر از این قهر بودن و از این دشمن داشتن اذیت شده ام که بلاخره به لطف محبت طرف مقابل و بالا و پایین پریدن خودم یک جوری ماجرا را حل کرده ایم. با این همه در موقع نوشتن و در داخل فضای وبلاگی مجبور هستم که روی حرف هایی که فکر می کنم درست است خیلی دقیق بایستم و حرف هایی که فکر می کنم درست نیست را بی رحمانه نقد کنم و بحث کنم و احساساتی هم به خرج ندهم و به قول یکی از وبلاگ نویسان عزیز که بهم لطف داشت مثل آلمانی ها مطلب بنویسم. واقعیتش این است که در عالم واقع اتفاقا خیلی هم ایرانی ایرانی هستم و خوشبختانه یا متاسفانه ذره ای از آن رفتار آلمانی در وجودم نیست.

به خاطر همین روحیه ایرانی است که از این کشمکش ها خسته و افسرده می شوم. حتی اگر "فکر کنم" که حق با من بوده و حتی اگر فکر کنم که طرف مقابل را قانع کردم یا او را شکست داده ام باز این که یک نوع "ستیزه" و "مخالفت" و "گیردادن" در میان باشد و از این که دشمن تراشی کرده ام و عده ای را آزرده ام و رفاقت احتمالی آینده را تخریب کرده ام اذیت می شوم. این دو روز اصلا دل و دماغ نداشتم و وقتی به دلیلش فکر کردم به نظرم رسید عاملش بحث های سنگینی بود که چند روز قبل با گروهی از دوستانی داشتم و تازه منشاء بخشی از آن ها هم سوء تفاهم ها و موضع گیری های اولیه بیهوده بود که می شد اصلا در میان نباشد. فراموش نکنید که نقد بدون غرض و مستقل از شخصیت نویسنده و الخ در عمل محقق نمی شود و همیشه نقد تا اندازه ای آلوده به مسایل حاشیه ای می شود.

سعی کردم از این تجربه یک درس و هشدار مهم برای دنیای واقعی خودم بگیرم. به نظرم اگر بخواهم بعدا درعمل هم به جای این راحت کار خودم را بکنم این قدر درگیر کوبیده شدن و کوبیدن و نقد طرف مقابل باشم فکر کنم در عرض چند ماه کارم به بیمارستان بکشد. در ایران هم که تیپ هایی مثل ما به اندازه کافی هم مخالف دارند و هم تا دلت بخواهد موضوعاتی که نمی توانی جلوی خودت را بگیری و در نقدش ننویسی فراوان است. در نتیجه اگر قرار باشد حضور عمومی داشته باشی باید هر روز منتظر چنین کشمکش هایی باشی. مگر این که یاد بگیری که از کنار خیلی حرف ها بگذری و خیلی جاها که به نظرت می رسد حرف بی ربط یا غلط گفته می شود سکوت کنی یا اگر جایی خودت مورد نقد یا توهین قرار گرفتی اصلا واکنش نشان ندهی. این روحیه ایرانی من مانع از چنین رفتاری می شود. نمی دانم چه باید بکنم.

پ.ن: بعد نوشتن مطلب دیدم پویان هم مطلبی در همین راستا نوشته. خواستم بگم رفیق من هم بریده ام. خیلی نگران نباش.

June 28, 2006

سهمیه بندی بنزین

دولت و مجلسی که از تورم غول بسازد و بخش عمده سیاست های اقتصادی را ذیل مهار تورم خلاصه کند و سعی کند قیمت کالای مضری مثل بنزین را در یک پنجم مقدار واقعی آن تثبیت کند دست به کارهای عجیب و غریب هم می زند. ظاهرا از مهرماه قرار است بنزین سهمیه بندی شده و از خارج هم چیزی وارد نشود. طبق گفته نعمت زاده معاون وزیر نفت به این ترتیب عرضه بنزین 42 درصد کاهش خواهد یافت. از دی شب که خبر ماجرا را خوانده ام از عصبانیت به خود می پیچم از این همه خطاهای ساده در سیاست گذاری مملکت و از این همه دخالت در ساده ترین تصمیم مردم یعنی تصمیم گیری در مورد میزان مصرف خودرو شخصی شان. نصف شب نشستم و مطلب طولانی برای شرق و رستاک نوشتم ولی این جا یکی دو چشمه از نتایج این سیاست را که مربوط به حمل و نقل عمومی است می آورم.

طبق سیاست جدید قرار است عرضه بنزین یک باره 42 درصد کم شود و این یعنی این که حجم استفاده از خودروهای شخصی نیز اجبارا باید به همین میزان کم شود. آیا واقعا مردم می توانند به یک باره تا این حد از حجم سفرهای خود بکاهند؟ جواب دقیق را نمی دانیم ولی می توانیم از خودمان بپرسیم که چند درصد از مصرف بنزین مملکت به خاطر علاف گشتن یا روشن نگه داشتن موتور پشت چراغ قرمز و تنظیم نبودن موتور هدر می رود که بتوان با صرفه جایی در آن یک باره 42 درصد از مصرف را کم کرد؟ اکثریت مردم همین قدر از خودروشان استفاده می کنند که سر کارشان بروند و برگردند منزل و خریدی بکنند و بچه ها را به مدرسه برسانند و شاید آخر هفته ای جایی بروند. در کوتاه مدت هیچ کدام از این سفرها یا قابل حذف نیست و یا حذف آن لطمه زیادی به رفاه شهروندان وارد می کند. با این همه وقتی بنزین کافی برای ماشین شخصی نباشد مردم طبیعتا مجبور خواهند شد به وسایل نقلیه عمومی رو بیاورند. پس بر صف طولانی منتظران تاکسی و اتوبوس افزوده خواهد شد و لازم است به همین نسبت بر عرضه حمل و نقل عمومی افزوده شود تا تعادل برقرار شود. دقت کنید که بازار حمل و نقل از یک طرف با محدودیت افزایش قیمت مواجه است و از طرف دیگر کشش آن بسیار پایین است. نهایتا این است که بازاری نیست که بشود تقاضای پاسخ نداده در آن را باقی گذاشت. مردم باید سرکار خود بروند. حال سوال این است که این عرضه اضافی برای متقاضیان جدید از کجا باید تامین شود؟ فراموش نکنید که مسافرکش های غیررسمی هم بنزین اضافی دریافت نخواهند کرد و لذا عرضه خدمات از سمت آن ها به شدت کم خواهد شد. تنها نیرویی که بر عرضه خواهد افزود تمایل خودروهای تک سرنشین غیرمسافرکش برای مسافرکشی در حین طی مسیر است که البته زمانی عملی می شود که قیمت غیررسمی مسافرکشی در اثر این شوک تقاضا به اندازه کافی بالا رفته باشد.

حالا خود را در موقیت راننده تاکسی تصور کنید. باز طبق این سیاست قرار است تاکسی ها روزی سی لیتر بنزین دریافت کنند. وقتی بنزین سهمیه بندی شود مردم عادی مجبور خواهند نیاز خود به بنزین اضافی را از بازار موازی تامین کنند. با کاهش 42 درصدی در عرضه، قیمت بنزین در این بازار بسیار بالا خواهد بود (احتمالا بیش از قیمت جهانی). راننده های تاکسی در یک تصمیم عقلانی ترجیح خواهند داد به جای 12 ساعت رانندگی و تحمل ریسک تصادف و زیان استهلاک خودرو راه ساده تر را انتخاب کنند. سی لیتر بنزین سهمیه روزانه را همان بغل پمپ بنزین به واسطه بازار سیاه بفروشند و از این طریق درآمد خالصی بیش از کل کارکرد روزانه خود کسب کنند و بقیه روز را استراحت کنند. در واقع تاکسی ابزار خوبی برای توزیع رانت بین رانندگان خواهد شد. زمان جنگ قنادی ها سهمیه شکر با قیمت خیلی پایین داشتند و از این رهگذر خیلی هایشان ثروت مند شدند. سهمیه را می گرفتند و شکر کم یاب در بازار را با قیمت خوبی می فروختند. اصناف دیگری مثل آهن فروش ها و داروخانه ها و شرکت های موادغذایی هم زمانی از این نوع رانت بهره مند شده اند. حالا تاکسی ها همین کار را خواهند کرد. ضمنا دوستان مهندس و مدیریت خوانده لطفا راه حل های فنی برای مساله پیش نهاد نکنند. کنترل کیلومتر سنج و تاکسی متر و نظارت بر کارکرد و از این قبیل سیاست ها فقط یک نتیجه خواهد داشت: بخشی از رانت تاکسی را به آمپرساز و مامور کنترل و غیره منتقل کرده و آن ها را هم در این رانت شریک خواهد کرد.

ماجرا ابعاد دیگری هم به خود خواهد گرفت. تاکسی خودش قیمت پیدا خواهد کرد. یادم هست که کسی را می شناختم که در بازار تهران مغازه داشت ولی مشکلش این بود که برای رفتن از منزلش در گیشا به بازار باید از طرح ترافیک رد می شد. او مساله را به شیوه خودش حل کرده بود. تاکسی خریده بود و با آن به مغازه می رفت و بر می گشت. عصر هم تاکسی را می گذاشت در پارکینگ و سوار ماشین اصلی خودش می شد. همین اتفاق به شکل مشابهی تکرار خواهد شد. طبقه ثروت مند یا متوسط که با مشکل سهمیه بنزین مواجه شوند علاقه مند به در اختیار داشتن تاکسی خواهند بود. پس به صورت رسمی (خرید تاکسی) یا غیررسمی (اجاره آن از صاحبش یا کرایه دربست که بیش تر محتمل است) بخشی از تاکسی های موجود را در خدمت خواهند گرفت تا حمل و نقل روزانه خود را که قبلا با خودرو شخصی صورت می گرفت با آن انجام دهند.

هر دو نیروی فوق عرضه واقعی خدمات حمل و نقل از سوی تاکسی ها و مسافرکش ها را کاهش خواهد داد. از طرف دیگر هم بر صف تقاضا افزوده شده است. به نظر شما بر سر رفاه مصرف کننده چه خواهد آمد؟

احمد سیف عزیز پرسیده بودی ریشه رانت در اقتصاد ایران چیست؟ یک ریشه رانت همین تخصیص های غیربازاری است.

پ.ت: نامه خواندنی میرتاج الدینی نماینده جناح اکثریت مجلس در همین رابطه. حتما بخوانید.

June 27, 2006

چرا با انشاء نویسی مخالفم؟

احمد سیف و خاطره وطن خواه هر دو مطالب خوبی در نقد پست قبلی من نوشته اند که برای من آموزنده بود. پست دوستان کمک می کند تا مساله اصلی یعنی "انتقاد از خطابه وار سخن گفتن و انشاء وار نوشتن" بیشتر شکافته شده و روی جزییات آن بحث های بیشتری صورت گیرد. خوب می دانم که همین توصیفی که از ماجرا می کنم نادقیق است. منتقدی ممکن است بپرسد خطابه وار سخن گفتن و انشاء وار نوشتن یعنی چه و چه مشخصه های ممیزه ای دارد؟ این نقد وارد است. من تعریف روشنی برای این مفهوم ندارم و بیشتر بر روی یک برداشت بین الاذهانی از چنین تیپ سخن گفتن و نوشتن هایی تاکید می کنم. امیدوارم که برداشت هایمان از موضوع به هم نزدیک باشد. ضمنا سعی می کنم در متن نوشته خصوصیاتی را هم برای این سبک نوشتن برشمارم.

چرا انشاء وار راجع به مسایل توسعه و اقتصاد سخن گفتن محل نقد است؟

1) مسایل اقتصادی عمدتا ماهیت دینامیکی دارند. مفهوم دینامیک به این معنی است که عملکرد یک سیستم تابع صرف ورودی این لحظه آن نیست بلکه تابعی از مجموعه ای از متغیرها هم است که در گذشته شکل گرفته اند. در این نوع سیستم ها نتیجه تغییر در یک متغیر روشن نیست و عمل کرد نهایی سیستم پس از فعل و انفعالات زیادی که بین مجموعه متغیرهای داخل آن صورت می گیرد تعیین می شود. اصطلاحا می گویند این سیستم رفتار "ضد شهودی" دارند یعنی نتیجه نهایی آن با آن چیزی که در نگاه اول به ذهن می رسد خیلی متفاوت است. از روان شناسی می دانیم که ذهن انسان خصوصا انسان غیرمتخصص پیچیدگی لازم برای تحلیل چنین سیستم هایی را ندارد و لذا برای مطالعه رفتار آن ها باید متوسل به مدل سازی و ریاضیات و یا مقایسه های کمی شد. این در حالی است که در نوشته های انشاء وار معمولا نتیجه گیری ها و پیشنهادات بر اساس تحلیل های حسی، شهودی، سرانگشتی و قیاس های تمثیلی صورت می گیرد که لزوما نتیجه درست نمی دهد و ممکن است بسیار گم راه کننده باشد. مثلا ممکن است در قیاس ساده به نظرمان برسد که دولت باید هم تورم و هم بیکاری را متوازن کم کند تا وضع ممکلت به تر شود. این حرف خیلی جذاب است و مورد استقبال خواننده قرار می گیرد ولی ادبیات اقتصادی به ما نشان می دهد که هر کدام از این متغیرها هزینه بهبود و اهمیت مشخصی برای جامعه دارند و ترکیب بهینه آن ها از روی این فاکتورها و هزینه کلی سیاست برای جامعه تعیین می شود که ممکن است مقدار بهینه متناسب با شرایط مختلف حتی در سر یکی از دو طیف قرار گیرد.

2) در توسعه هر عاملی به تنهایی می تواند تاثیر مثبت داشته باشد. سرمایه گذاری روی کشاورزی، حمل و نقل، رفع تبعیض از زنان، گسترش مخابرات، توسعه مدارس، گسترش خلاقیت و هزاران فاکتور دیگر همه تاثیرات مثبتی روی بهبود وضع جامعه دارند. با این حال یک فاکتور کلیدی به اسم محدودیت منابع و هزینه سرمایه گذاری روی هر کدام از آن فضای انتخاب سیاست گذار را محدود می کند. فی المثل قطعا رفع تبعیض از زنان (علاوه بر جنبه اخلاقی و انسانی آن) روی توسعه اثر مثبت دارد ولی این رفع تبعیض نیازمند سرمایه گذاری گسترده در بخش آموزش و بازار کار است. از دید سیاست گذار اقتصادی " نرخ" رفع تبعیض از زنان خود یک متغیر درون زا در سیستم است که مقدار بهینه آن بر اساس ظرفیت های موجود و میزان تاثیرگذاری سایر متغیرها و هزینه لازم برای ارتقاء هر یک تعیین می شود. با این دید گفتن این حرف که زنان در توسعه نقش کلیدی دارند شبیه این است که بگوییم توسعه راه آهن و بهبود فن آوری و گسترش اینترنت و ارتقاء سطح خدمات پزشکی و تنش زدایی و هزاران چیز دیگر در توسعه نقش مهمی دارند. یک نوشته درست باید به ما بگوید رفع تبعیض از زنان چه قدر و در چه نقاطی و با چه هزینه ای و یا حداقل به چه شکلی روی توسعه اثر دارد. در نوشته های انشاء وار معمولا این محدودیت ها و این رقابت بین فاکتورهای مثبت نادیده گرفته شده و روی یک متغیر تاکید مطلق می شود.

3) آیا نوشته انشاء وار و تکرار آن روی ذهنیت مردم و مسوولان اثر مثبت دارد؟ شاید بلی، شاید هم خیر. بلی از این حیث که ممکن است افراد آن را به عنوان یک گزاره مکررا گفته شده قبول کنند ولی در عین حال از تئوری های تصمیم گیری می دانیم که تصمیم گیران تا وقتی راجع به چیزی "اقناع" نشوند آن را در عمل خود به کار نمی برند. از این حیث به نظر می رسد تکرار موضوعات خیلی روی رفتار سیاست گذار اثر ندارد بلکه این نوشته ها زمانی موثر خواهد بود که به او نشان دهند "چرا" چنین توصیه هایی می توانند مفید باشند و مکانیسم پشت آن ها چیست. اگر خواننده با مکانیسم یک موضوع آشنا شود آن گاه خود به خود روش تفکر خود را تغییر خواهد داد. به این جهت است که من همیشه می گویم نویسنده اقتصادی باید مقاله اش را چنان بنویسد که خواننده همان طور که مکانیسم کار یک الاگلنگ را می فهمد مکانیسم کار یک سیاست اقتصادی را هم درک کند.

4) در نوشته های انشاء وار گاه کلماتی به کار می رود که جذاب و زیبا ولی در واقع فاقد معنی مشخص و دقیق است. یکی از دوستانم یک بار کار جالبی کرده بود. فهرستی از یک سری کلمه رایج در نوشته ها و گفتارهای اقتصادی در ایران را تهیه کرده بود و دیده بود که هیچ کدامشان معادل انگلیسی ندارند که معنی اش این است که تعریف علمی دقیق و روشنی ندارند ولی در افواه به عنوان یک مفهوم عمیق به کار می روند. اگر خاطرتان باشد یک بار این جا راجع به کلمه شغل کاذب بحث کردیم. مهاجرت بی رویه، مصرف زدگی و حتی در مقاطعی عدالت اجتماعی نمونه هایی از کلماتی بودند که افراد راجع بهشان صحبت می کنند ولی اگر ازشان بپرسید ممکن است نتوانند تعریف سازگاری برای آن ارائه دهند. وقتی این تعریف دقیق وجود نداشته باشد هر کسی برداشتی برای خود دارد و آن را در هر جای باربط و بی ربطی به کار می بردش.

5) اگر باب انشاء نویسی در کشوری باز شود که شده است مردم ترجیح می دهند به جای عرق ریختن و مطالعه کردن و تحقیق مشخص انجام دادن که نتیجه آن هم قطعا از طرف عده ای محل مناقشه خواهد بود حرف های انشاء وار بنویسند و هم چنان مشهور و محبوب باقی بمانند. باید باب نقد کوبنده را در این کشور باز کرد تا گفتمان علمی حتی در سطح عمومی رشد کند. نوشته های انشاء وار به علت ماهیت اسفنج وار خود معمولا تن به نقد نمی دهند.

6) کل نگری با کلی گویی فرق دارد. برای مدل سازی هر سیستمی در هر سطحی باید درجه ای از کلان نگری داشته و جزییات را حذف کرد. این یک اصل بدیهی مدل سازی است و اگر خلاف این رفتار کنیم آن قدر متغیر اضافی در کار وارد می شود که همه چیز به همه چیز مربوط می شود و ماجرا از دست خارج می شود. ولی در همین تصویر کلان و خلاصه باید متغیرهایی که به کار می بری و روابط بین آن ها و نتیجه گیری هایی که می کنی کاملا روشن و مستند و بر اساس تئوری های مشخص علمی باشد. اتفاقا یک مشخصه انشاء نویسی این است که همه چیز را به همه چیز ربط می دهد. درست است همه چیز به همه چیز ربط دارد ولی بعضی وقت ها این ربط ها آن قدر ضعیف است یا آن قدر متغیر واسطه وجود دارد که رابطه بلافصل خیلی معنی دار نیست.

بحث را با یک خاطره پایان دهم. در دانشگاه در دوره لیسانس و فوق لیسانس استادی داشتیم به اسم دکتر مشایخی که فارغ التحصیل ام.ای.تی بود و دانشکده مدیریت و اقتصاد شریف هم به همت ایشان راه اندازی شد. از ایشان خیلی چیزها یاد گرفتیم از جمله این که وقتی در درس شان یا سمینارهای علمی چیزهایی از جنس همین انشایی که من نوشته بودم می گفتیم می گفت "آره! اینایی که گفتی همه درست و ما هم همه را قبول داریم ولی ..." سه نقطه بعد از ولی اش خیلی مهم نیست ولی هر کسی که این جمله را می شنید می فهمید که منظور واقعی ایشان این است که پسر جان چیزهای بدیهی گفتی که قبلا هم می دانستیم. دانشگاه جای این حرف ها نیست، از وقت محدودت برای زدن حرف های محدود و مشخص و روشن و جدید استفاده کن. ما دانش جویان ایشان بارها با این جمله "این ها که گفتی درست ولی ..." ایشان مواجه شدیم و از آن پس یاد گرفتیم که وقتی که چیزی می نویسم از خودمان بپرسیم که آیا مردم نخواهند گفت "این ها که گفتی همه درست ولی ...". یک بار در یک جلسه کاری داشتم چیزی ارائه می کردم در باب تجربه کشورهای دیگر در توسعه کارآفرینی. در جایی از صحبت گفتم که سازمان ملل در یکی از گزارش هایش گفته که "سیاست های توسعه کارآفرینی اگر منطبق بر شرایط بومی نباشد شکست می خورد". (از جمله های مورد علاقه دوستان ایرانی. راستی سازمان ملل خود یک انشاء نویس بزرگ است. در آن جا یاد می گیری که گزارشت را دیپلماتیک بنویسی یعنی جوری که به هیچ کس برنخورد.) دکتر مشایخی برگشت و گفت آیا فقط این جمله را گفته یا تحقیقی را ذکر کرده که در آن نشان داده شده است که سیاست های کارآفرینی به دلیل عدم توجه به این فاکتورهای مشخص بومی و در این درصد از موارد شکست خوردند؟ اگر این تحقیق را با جزییات ذکر کرده حرف خوبی زده ولی اگر فقط این جمله را گفته که چیز بدیهی است و اطلاعی به خواننده منتقل نمی کند و لذا از گزارش و ارائه ات این عبارت را حذف کن.

پ.ت: متوجه سوء تفاهم بزرگی شده ام. ظاهرا این برداشت شده است که مخاطب نقد من در این نوشته ها دوستان روزنامه نگار است که به هیچ وجه صحیح نیست. نقد من اولا متوجه روشن فکرانی است که این گونه قلم می زنند و ثانیا متوجه گروهی از دوستان - از جمله دوستان روزنامه نگار- که اگر کسی این گونه قلم نزند و این بدیهیات یا کلیات را در نوشته اش نیاورد او را متهم به تئوری زده بودن و ناآشنایی با واقعیات می کنند.

June 26, 2006

پنج به دو میلیون

دوست نازنینم مانی.ب کامنتی گذاشته که حیفم آمد این جا نگذارمش. او ضمن اشاره به بحث من و احمد سیف عزیز گفته که این موضوعاتی که من ازشان به عنوان کلی اسم می برم برای یک جامعه خیلی مهم هستند. شورایی را هم در آلمان معرفی کرده که از چند نفر اقتصاددان کهنه کار تشکیل شده و کارش مرور وضعیت کلی اقتصاد و جامعه و ارائه گزارش های بی طرفانه از اوضاع است. بخش آخر کامنتش که خطاب به من نوشته شده است این بود:

"موضوعاتی که تو تحت عنوان «موضوعات کلی» مطرح کردی، موضوعات مطروحه در این شورا است. مشکل بیشتر این است: در آلمان پنج­نفر در مورد این موضوعات کلی حرف می­زنند و هزاران اقتصاددان دیگر در باره موضوعات خاص مورد توجه تو. حال آن­که در ایران پنج نفر در باره موضوعات خاص «کوچک» حرف می­زنند و دومیلیون نفر در مورد امور «من­حیث­المجموع»."

June 25, 2006

مساله سخت جنگ

یک قاعده تصمیم گیری که احتمالا ما هم در زندگی روزمره مان به کار می بریم قاعده کمینه کردن بیشینه ها (مین مکس) است که صورت ساده آن این است که استراتژی را انتخاب کنیم که اگر حریفمان در این بازی هر استراتزی دل خواهی را انتخاب کند حداکثر زیانی که ما از حالت های مختلف می بریم به کم ترین میزان خود برسد. وقتی می دانیم که در هر صورتی زیان خواهیم برد این یک سیاست محتاطانه است که تضمین می کند زیان از یک حدی بیش تر نخواهد شد.

حالا فرض کنید شما رییس یک قبیله هستید و قبیله مقابلتان - که قبلا آغازگر جنگ بوده است- دارد با قدرت تمام جنگ را ادامه می دهد و هر روز در این جنگ عده زیادی آدم از طرفین کشته می شوند. شما سلاحی آتشین دارید که اگر یکی دو بار به کار بگیریدش طرف مقابل ممکن است جنگ را پایان دهد ولی اشکال این سلاح این است که عده زیادی آدم کاملا بی گناه را در زمان کوتاهی می کشد و شما برای این که قدرت سلاحتان را به رخ حریف بکشید چاره ای جز این ندارید. پس شما حداقل دو گزینه دارید: جنگ را ادامه دهید و شاهد کشته شدن انسان های زیادی در طول زمان باشید یا از سلاحتان استفاده کنید و عده زیادی را در زمان کوتاهی بکشید و این جنگ خونین را پایان دهید.

همیشه خودم را شکر می کنم که در موقعیت رییس این قبیله نیستم چرا که از این مساله تصمیم گیری دیوانه می شدم. هر تصمیمی که می گرفتم کابوس کشتگان این جنگ و وسوسه این که چرا استراتژی دیگر را انتخاب نکردم من را رها نمی کرد. داستان این دو قبیله تخیلی بود ولی صورت مساله شان تمرین خوبی برای فکر کردن به موقعیت های مشابه است.

انشای من در باب توسعه و چیزهای دیگر

لطفا به انشای من در باب توسعه و همه چیز دقت کنید:

" مسایل اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی در هر جامعه ای به شدت به هم پیوند خورده است و اجرای برنامه ها در هر یک از ابعاد فوق بدون توجه به ابعاد دیگر موجب شکست خواهد بود.فرهنگ هر جامعه ای اقتصاد آن را می سازد و اقتصاد قطعا بر روی فرهنگ تاثیر دارد. پس الگویی موفق خواهد بود که متناسب با ساخت اجتماعی-تاریخی آن جامعه باشد. از سوی دیگر تجربه شکست توسعه های اقتدارگرایانه نشان می دهد که توسعه اقتصادی امری جدا از توسعه سیاسی نیست و این دو به مثابه دو بال در کنار یک دیگر حرکت می کنند. دموکراسی با فراهم کردن فضای شفاف و مشارکت مردم در امور به مردم امکان می دهد که بر فعالیت های دولت ها نظارت کنند و این خود عاملی در جهت کاهش فساد است که جزو عوامل منفی در سرمایه گذاری و توسعه به شمار می آید. هم چنین باید دقت کرد هدف توسعه باید انسان باشد و باید از الگوهایی که انسان را فدای رشد اقتصادی می کنند پرهیز کرد. افزون بر آن باید توجه کرد که دامن زدن به مصرف گرایی و افزایش واردات که نتیجه حتمی آن وابستگی اقتصاد به خارج و صرف دلارهای نفتی برای نیازهای امروز است جزو سیاست های غلطی است که نباید به اسم توسعه دنبال شود. هم اکنون کالاهای چینی بازار ایران در اختیار خود گرفته است که این امر باعث ورشکستگی شرکت های ایرانی و از دست رفتن هزاران فرصت شغلی خواهد شد که باید با برنامه ریزی مناسب جلوی این امر گرفته شود. در برنامه های توسعه نباید از نقش زنان غافل شد. زنان نیمی از نیروی کار جامعه را تشکیل می دهند و در شرایط جهانی شدن که کشورها بر اساس سرمایه انسانی شان شناخته می شوند عدم حضور زنان در بازار کار به معنی محروم کردن جامعه از نیمی از سرمایه های انسانی اش است. رانت خواری چه در واگذاری شرکت ها و چه در قراردادهای دولتی مساله دیگر جامعه ما است که به علت نبود دموکراسی واقعی ایجاد می شود. دولت باید با نظارت صحیح بر خصوصی سازی و واگذاری شرکت ها به صاحبان اصلی آن ها یعنی مردم از وقوع چنین پدیده هایی جلوگیری کند. در غیر این صورت جامعه ما با مساله فقر و فحشا و ناامنی و فرارمغزها و صدها معضل دیگر رو به رو خواهد شد. عدم حمایت از محققان و مخترعان و عدم بها دادن به تحقیقات در کشور ما که نتیجه آن گسست جدی بین دانشگاه و صنعت بوده است باعث شده که در هزاره سوم که قرن توسعه فن آوری محور نامیده شده است هنوز با این روش فاصله داشته باشم. هر چند که با به کارگیری فن آوری اطلاعات و استفاده از استعداد نیروی کار جوان و خلاق ایرانی می توانیم این شکاف را سریع پر کنیم. نکته آخر هم این که باید از الگوهای وارداتی پرهیز کرده و سعی شود با تکیه بر دانش بومی برنامه های توسعه طراحی شود"

خواستم بگویم من هم بلدم این طوری بنویسم که خیلی ها را خوش بیاید و به نظرشان برسد که عملی و انسانی به مسایل نگاه می کنم ولی مدت ها است که تلاش کرده ام این گونه فکر نکنم و حرف نزنم و ننویسم. البته گاهی هم از دستم در می رود و چیزهایی در این مایه ها می نویسم ولی خوش بختانه این وبلاگ آن قدر خواننده موشکاف و دقیق دارد که تذکر لازم را بدهند و اشتباهم را یادآوری کنند.
حالا تلاش برای این طور ننوشتن را برخی دوستان به ندانستن مسایل اقتصاد ایران یا علاقه مندی به مباحث تئوری یا پایه تعبیر می کنند. قطعا من چه در زمینه اقتصاد ایران و چه نظریه های اقتصادی خیلی کم می دانم و یک عمر باید بیاموزم ولی از طرف دیگر هم به نظرم نمی رسد که این طور حرف ها را زدن و تکرار کردن کلیاتی که صبح تا شب در تاکسی ها رد و بدل می شود نشانه ای از پختگی و آشنایی باشد. خلاصه گفتم که یک بار برای همیشه موضعم را شفاف کنم که چه در چای داغ و چه در رستاک و چه در شرق فقط چیزهایی خواهم نوشت که خیلی ساده باشد و مکانیسم مسایل اقتصادی را با تفصیل و با جزییات کافی شرح دهد. هر جمله ای هم که کلمه های قلمبه سلمبه جذاب ولی گنگ و کم معنی داشته باشد را هم بی رحمانه نقد خواهم کرد. لطفا اگر از مسیر دور شدم شما به من تذکر بدهید.

June 24, 2006

اقتصاد، فلسفه و تفنن

مدتی است که ضمن بحث با دوستان اقتصادخوانده یا علاقه مند به اقتصاد در ایران متوجه نکته ای شده ام که به باور من علامت خطرناکی است. دوستانمان در ایران به طرز عجیبی علاقه مند به مباحث معرفت شناختی و فلسفی اقتصاد شده اند و مرتبا در پی پرسش از و نقد بنیان های اولیه علم اقتصاد بوده و به جای علم اقتصاد جریان اصلی دنبال روش های جایگزین هستند. چنین روی کردی البته مختص گرایش ایدئولوژیک خاصی نیست و من آن را در طیفی از دوستان لیبرال تا چپ گرای مقیم داخل می بینم. به نظرم این گرایش افراطی به فلسفه علامت خطرناکی از بروز چیزی است که من اسمش را می گذارم سرطان پرسش های روشن فکر پسند. با مریم که صحبت می کردیم دیدم بیش تر از من درگیر این ماجرا است و ظاهرا در حوزه هایی که او کار می کند یعنی مباحث مطالعات فرهنگی و نقد ادبی همین ماجرا خیلی پررنگ تر است. ماجرای بزرگ کردن و فراگیر شدن ناگهانی یک مبحث (که لزوما هم موضوع جدی و مطرحی در دنیا نیست) و بی اعتنایی و طرح نشدن صدها مبحث مشخص که در دنیا با جدیت و دقت دنبال می شود.

حرفم شاید برای خیلی ها عجیب باشد. مگر پرداختن به معرفت شناسی کار بدی است که من آن را این گونه خطرناک می نامم؟ پاسخم این است که پرسش معرفت شناسانه در یک بستر مناسب نه تنها خطرناک نیست بلکه امری عظیم و اندیشه سوز و فرآیندی اساسی برای توسعه علم است. مساله در خود پرسش نیست در همه گیرشدن عجیبش و سهم بیش از تناسب آن و لوکس بودن بیش از حدش برای جامعه ما و نبود ظرفیت لازم برای ارائه پاسخ مناسب به آن است. مثل هر حوزه دیگری در دنیا، بحث های معرفت شناختی در اقتصاد جزو بحث های زنده است. فی المثل اگر جستجویی بکنید مقاله های زیادی در نقد مفهوم مطلوبیت تعریف شده توسط اقتصاددانان و پیشنهاد مفاهیم جای گزین آن می یابید. با این حال این شاخه از علم سهم متناسب خودش را دارد و انتظارات ناشی از خروجی آن هم معقول است. بحث معرفت شناسی بحثی است که ممکن است در درازمدت روش ها یا پارادایم های یک علم را متحول کند (شاید هم نکند). در باب سهم این بحث ها تخمین دقیقی نمی شود ارائه کرد ولی با حساب سرانگشتی از تعداد مجلات و اساتید و دانشکده ها شاید بتوان گفت حدود یک درصد علم اقتصاد وقف چنین مباحث نظری و غیرکاربردی می شود.

در مقابل در جامعه علمی نحیف اقتصاد در ایران نه تنها وزن این بحث ها بسیار بالا است بلکه انتظارات عجیبی هم از آن وجود دارد. یکی از دوستان عزیزم نوشته بود که فرضیات علم اقتصاد غیرواقعی است و برای مثالش هم به شکست برنامه های تعدیل اشاره کرده بود! دوستم در ادامه اشاره کرده بود که باید به دنبال پی افکن نسخه ای بومی از لیبرالیسم و علم اقتصاد باشیم. در پاسخش گفتم البته اگر بتوان فرضیات علم اقتصاد را بازنگری کرده و علم دیگری جای گزین آن کرد بسیار امر نیکویی است ولی در سطحی که ما قرار داریم بحث ربط دادن شکست سیاست تعدیل به غیرواقعی بودن فرضیات علم اقتصاد و تلاش برای حل کردن آن در آن سطح شبیه داستان زیر است: فرض کنید پل یا موتور سیکلت یا واحد تصفیه آب طراحی شده توسط گروهی مهندس کار نمی کند و مردم از این ماجرا ناراحت هستند. در این بین عده ای از جوانان که کتاب های اطلاعات عمومی می خوانند و به سایت های اینترنتی سر می زنند رو به مهندسان کرده و می گویند که اشکال از مبانی علم فیزیکی است که شما به کار گرفتید. جوانان در سایت های اینترنتی خوانده اند که روش های نیوتون در علم قدیمی شده و باید پارادایم جدیدی جای گزین آن شود. بعد هم به جای این که دنبال اشکال در روش طراحی و ضعف تیم مهندسی و اصلاح فرمول ها و مقررات ساخت پل و غیره باشند با مهندسان بر سر اصول پایه ای فیزیک به بحث می نشینند. با این توجیه که این بحث ها است که پایه ای است. خیلی هم به این فکر نمی کنند که حتی اگر - به قول آن ها- این نوع پل خاص در دنیا جواب نداده مربوط به فرمول و روش های طراحی این پل است و نه مبانی علم فیزیک. چون با همین مبانی صدها پل دیگر طراحی شده و دارد کار می کند.

به دوستانمان عرض کردم که این که اقتصادخوانده های مملکت ما به جای دنبال کردن هزاران مساله عینی اقتصادی که در کشور داریم و به علت نبود دانش علمی در آن زمینه کاملا مغفول مانده است، مشغول بحث های فلسفی در باب واقعی بودن یا نبودن فرضیات علم اقتصاد و تلاش برای اصلاح آن شوند دقیقا شبیه این است که مهندسان شرکت پل سازی به جای تلاش برای بهبود طراحی پل مشغول بررسی اشکالات پارادایم فیزیک نیوتونی باشند. بلی فرضیات علم باید مورد بازنگری قرار بگیرد ولی پیش نیاز آن وجود یک برنامه تحقیقاتی گسترده با مشارکت جدی هزاران دانشمند از مراکز علمی مختلف است. مباحثی مثل تحول در فرضیات یک علم و به تبع آن پایه ریزی کل علم از نو نیاز به آن چنان دقتی دارد که صرفا در محیط های علمی سطح بالا امکان پذیر است. ضمن این که کسی می تواند این نقد را صورت دهد که عمیقا با وضع موجود علم آشنا باشد. ما فعلا در ایران این شرط آخر را نداریم.

در کشوری که بیش از 25 سال است ارتباطات علمی منظم با دانشگاه های خوب دنیا ندارد، هنوز بسیاری از مباحث مطرح شده در دهه 80 یا حتی پیش از آن مثل نظریه بازی و اقتصاد اطلاعات و طراحی مکانیسم و اقتصاد رفتاری و مدل های بین نسلی و سازماندهی صنعتی و اقتصاد محاسباتی و دورهای تجاری حقیقی و انتخاب اجتماعی و الخ - که الان دیگر جزو دروس روتین اکثر دانشگاه های دنیا هستند- هنوز در هیچ دانشگاه آن به شکل درستی تدریس نمی شود یا در خیلی موارد اصلا تا به حال در کشور مطرح نشده است، در کشوری که رشته فاینانس به مفهوم مدرن آن تقریبا وجود ندارد، در کشوری که سال ها است مقاله جدی از هیچ محقق آن در یک ژورنال معتبر چاپ نشده است و ... پرداختن به معرفت شناسی اقتصاد بیش تر به تفننی غیرمسوولانه می ماند. این درست مثل این می ماند که اساتید و دانش جویان پزشکی یک کشور در حال توسعه بیمارستان ها را رها کنند و به پرسش های عمیقی در باب اخلاقی بودن مرگ از روی ترحم و اهدای اعضاء و لقاح مصنوعی و بحث های معرفت شناختی در باب رابطه بین نگرش به طبیعت انسان و روش های پزشکی بپردازند. این بحث ها احتمالا برای محققین آن جذاب خواهد بود ولی برای مردمی که از سرماخوردگی و شکستگی دست و پا و درد چشم و ناراحتی قلب شکایت می کنند و انتظار دارند نظام آموزش پزشکی برایشان دکتر عمومی تربیت کندهیچ فایده ای نخواهد داشت.

مساله وجه دیگری هم دارد. به قول مریم دوستان ما که معمولا سوالات بنیان فکنانه مطرح می کنند به این نکته عنایت ندارند که احتمالا این سوال پیش از این به ذهن هزاران نفر در کشورهای مختلف دنیا رسیده است و ما اولین ملتی نیستم که موفق به طرح چنین مباحثی می شویم. قاعدتا اگر این سوالات این قدر که به نظر ما می رسد بدیهی بوده و این فرضیات این قدر غیرواقعی باشند و این علم این قدر بی خاصیت باشد در این صورت در طول چند ده سالی که هزاران محقق در این موضوع مشغول به کار بوده اند موضوع برای خیلی ها پیش آمده و پاسخ هایی برای آن داده شده است. ما تنها ملتی در دنیا نیستیم که ویژگی های فرهنگی اجتماعی خاص داریم، هر کشور دیگری در دنیا همین تصور را دارد ولی بعید می دانم بقیه کشورها این قدر با حرارت (البته بیشتر در مقام بحث اولیه) مشغول پایه ریزی علوم انسانی بومی باشند.

به نظر من برای این کشور خیلی مفید تر و خیلی عملی تر است که به جای بحث در مورد پارادایم علم نیوتونی و کوانتمی در اقتصاد و بزرگ کردن بحث اخلاق و اقتصاد آمارتیا سن به سوالات زمین مانده ای مثل استراتژی درست نظام تعرفه و گسترش بازار مالی مسکن و قیمت معقول آب و برق و قانون ضدانحصار و ابزارهای مالی نوین در شرکت ها و روش تامین مالی بخش آموزش و پرورش و مدیریت اقتصادی بخش حمل و نقل و بهداشت و ... بپردازیم. البته امروز دیدم که یکی از دوستان که به لحاظ فکری جزو منتقدان ما است جایی کامنتی گذاشته و گفته که برنامه های تعدیل، دینامیک رسیدن به اقتصاد بازار را در نظر نگرفته و ساده نگرانه به اقتصاد نگاه می کرده است. مستقل از محتوای حرفش از روی کردش خوشم آمد و تحسینش کردم. به نظرم ابن ها همان بحث هایی است که باید وقتمان را صرف آن کنیم. بحث علمی در مورد مسایل واقعی. اگر اتفاقا این بحث ها دربگیرد دکان بحث معرفت شناسی هم رفته رفته کم رونق می شود برای این که دوستان خواهند دید که برای تحلیل علل شکست یا موفقیت برنامه های تعدیل به حد کافی بحث در دنیا مطرح شده و ده ها مقاله دقیق وجود دارد که خوب به سوالات جواب می دهد و می شود از آن بسیار آموخت و دیگر لازم نیست ما دنبال این علل در معرفت شناسی و فرضیات پایه ای علم اقتصاد بگردیم.

June 23, 2006

قیمت مسکن

قیمت هر متر آپارتمان نوساز در یک منطقه متوسط شهر (مثلا جنت آباد، خیابان ستارخان یا آریاشهر) در سال هفتاد حدود شصت-هفتاد هزار تومان بود. یعنی می شد یک آپارتمان 50 متری را با سه میلیون تومان خرید. در سال هفتاد و چهار قیمت هر متر به 130-150 هزار تومان رسید. در سال هفتاد و نه به هر متر 350 هزار تومان و در سال 83 به هر متر حدود 600 هزار تومان و الان باید به چیزی حدود 900 هزار تومان رسیده باشد. اطلاعاتی هم که دوستان لطف کردند و دادند با منظور کردن تفاوت قیمت بین یک منطقه متوسط و یک منطقه گران مثل قلهک و سعادت آباد تقریبا با این اعداد سازگار است.

حال اگر ما نرخ رشد مرکب قیمت از 60 هزار به 900 هزار را در فاصله سال 70 تا 85 یعنی در 15 سال حساب کنیم می رسیم به نرخ رشد سالیانه 20 درصد که بسیار نزدیک به متوسط نرخ تورم در کل دوره است. فراموش نکنید که در فاصله سال 70 تا 77 ما همیشه تورم بالای 20% داشتیم که در سال 74 به 49% هم رسید. محاسبه را جور دیگری هم می توان انجام داد. عدد 60 هزارتومان سال 70 را با نرخ تورم های هر سال متورم کنید تا به سال 85 برسید. عددی که در آخر می گیرد چیزی حدود 900 هزار تومان است که به قیمت امروز خیلی نزدیک است. معنی هر دو محاسبه این است که قیمت مسکن در درازمدت بیش از نرخ تورم افزایش پیدا نکرده است یا اگر هم افزایش پیدا کرده نرخ رشد آن خیلی کم بوده است. اگر این کار را با قیمت بین سال 74 و 85 هم انجام دهید تقریبا به نتیجه مشابهی می رسید. البته در این فاصله به علت توقف فروش تراکم یک تغییر ساختاری در کل اقتصاد مسکن رخ داد و به علت کاهش ظرفیت عرضه قیمت ها جهش ناگهانی زیادی داشت.

وقتی چیزی به اندازه نرخ تورم گران می شود یعنی قیمت آن همان قدر بالا رفته است که قیمت سبد متوسطی از کرایه تاکسی و نخود و ماست و صابون و غیره. در مورد دستمزد ها عدد دقیق ندارم ولی آخرین موردی که می توانم به ذهن بیاورم این است که در سال 70 دستمزد ساعتی یک کارشناس ساده در اداره دولتی حدود 60-90 تومان بود و الان به بیش از 1200 تومان رسیده است. این در حالی است که اگر از مردم بپرسید همه با قاطعیت خواهند گفت که مسکن در این سال ها خیلی گران شده است. بلی مسکن اندکی بیش از نرخ تورم گران شده ولی نه این قدر که مردم می گویند. این تناقض از کجا می آید؟

یک علت این است که بر خلاف قیمت اجناس دیگری که قیمت آن ها به صورت خزنده و تدریجی حرکت می کند و مردم نرخ تغییرات آن را این قدر شدید احساس نمی کنند (قضیه قورباغه پخته)، قیمت زمین و مسکن به صورت جهش وار تغییر می کند. یعنی معمولا برای چند سالی ثابت است (دوران رکود) و در عرض یک سال تغییرات شدید می کند. به این جهت مردم این تغییرات را خیلی بیشتر از چیزهای دیگر حس می کنند. اگر دقت کنید در اکثر مواقع این تغییرات شدید درست به اندازه مجموع نرخ تورم سال هایی است که قیمت مسکن در آن ها ثابت بوده است. مثلا در یک اقتصاد تورمی با نرخ تورم حدود 15 درصد وقتی قیمت مسکن برای سه سال ثابت است و یک سال 50% گران می شود این 50% درست به اندازه تورم های سه سال قبل است. قیمت یک ساندویچ معمولی در سال 70 معادل 50 تومان بود و الان احتمالا باید به 600-700 تومان رسیده باشد. ولی چون این حرکت آرام بوده کسی این 14 برابر شدن را آن قدر به یاد نمی آورد که رشد 50% قیمت مسکن در یک سال را.

من مدافع این نظر هستم که تورم به ما هو تورم رفاه مصرف کننده را کاهش نمی دهد بلکه اثرات منفی آن به شکل دیگری ظاهر می شود. یک اثر منفی بزرگ آن برهم ریختن پیش بینی عامل ها از قیمت های آتی است که باعث اختلال در برنامه ریزی مالی می شود. شما پول جمع می کنید و سالی که باید خانه بخرید قیمت آن یک باره جهش می کند. در این جهش عده ای که مثلا خانه را ماه قبل از جهش خریده اند منفعت به دست می آورند و عده ای که ماه بعد از جهش می خرند زیان می کند. تورم باعث توزیع تصادفی و ناعادلانه این منافع می شود. تورم باعث به هم ریختن سریع قیمت های نسبی هم می شود. شما بر اساس قیمت دو سال گذشته مسکن بودجه خود را تنظیم می کنید. این در حالی است که قیمت دو سال قبل شما را گول می زند چون با تورم حرکت نکرده و شما به نظرتان می رسد که قیمت واقعی است. این قیمت واقعی با یک تاخیر خودش را نشان می دهد و کل بودجه روزمره شما را به هم می ریزد.

June 22, 2006

هزینه و فایده ماندن و برگشتن

انار اقتراح جالبی در مورد دلیل بازگشت به ایران یا ماندن در خارج راه انداخته است. به نظرم این پرسش وقتی از ایران بیرون نیامده ای بیش تر به سوال تفننی می ماند و وقتی آمدی و چند سال ماندی آن وقت تبدیل می شود به عاملی تعیین کننده برای بسیاری از متغیرهای کلیدی زندگی ات. در چارچوب یک مساله بهینه سازی دینامیکی تصمیم ماندن / برگشتن روی انتخاب زمینه کارت در دوره دکترا، در نوع مهارت هایی که باید کسب کنی، در انتخاب مکان سرمایه گذاری برای توسعه شبکه روابطت، اگر مجرد هستی در انتخاب شریک موقت و دایمی ات، اگر متاهل هستی در انتخاب زمان مناسب برای بچه دار شدن، در برنامه ریزی مالی امروز و آینده زندگی ات، در تصمیم برای زمان گرفتن اقامت یا پاسپورت خارجی، در برنامه سفرهایی که می خواهی بروی و حتی در میزان انرژی که برای هم پیوندی با جامعه میزبان صرف می کنی اثر انکارناپذیر دارد. اگر در یک موقعیت واقعی قرار گرفته باشید خواهید دید که ترسیم مسیر بهینه زندگی آینده بدون جواب به این سوال کلیدی بسیار مشکل می شود و هر یک از این دو گزینه که باشد کل مسیرت کاملا متفاوت خواهد بود.

مثل هر تصمیم بزرگ دیگری تصمیم برای ماندن/برگشتن جواب سر راست ندارد. مجموعه از فاکتورها به طور دائمی در ذهن و روان آدم ها کار می کنند و گاهی هم یک ضربه یا اتفاق مثل ضربه ناحقی که از مامور پلیس ایران یا جوان کله پوستی این جا بخوری کل محاسباتت را بر هم می ریزد. ضمن این که با مساله ناسازگاری دینامیکی هم مواجهیم. یعنی تصمیم قبلی وقتی در موقعیت عملی قرار گرفتی ممکن است یک باره تغییر کند. مثلا هر قدر هم حساب کرده باشی و تصمیم گرفته باشی که برگردی، یک پیش نهاد کار مشاوره با حقوق سالی صد هزار دلار درست یک ماه بعد از فارغ التحصیلی ممکن است یک شبه کل تصمیمت را جا به جا کند. من قبلا چارچوب نگاهم را برای تحلیل این مساله نوشته ام و فکر می کنم برای خوانندگان آشنا باشد. تحلیل من از برگشتن/ماندن بر اساس معیار خودخواهی و جذابیت محل زندگی است و نه بر اساس اخلاقی جلوه دادن آن. دلیلم هم برای اخلاقی نگاه نکردن به ماجرا خیلی ساده است: اگر به فکر خدمت به انسان ها هستید همین جا بمانید و برای مردم آفریقا کار کنید. از بسیاری زاویه ها که نگاه کنید این امر توجیه اخلاقی بیشتری دارد. پس مساله ای که ما در بابش صحبت می کنیم چندان وجه اخلاقی ندارد و یک تصمیم فردی بر اساس معیارهای هزینه و فایده بلندمدت است.

در مورد «هزینه های عمومی» برگشتن به ایران که برای هر فرد با هر نوع علاقه و هر نوع گرایش فکری تقریبا مشترک است همه مان می دانیم. دست مزد به نسبت پایین تر، جامعه ناامن تر، هوای آلوده تر، دولت و قوه قضاییه ناکارآمد تر، اینترنت سانسورشده، ماهواره قانونا ممنوع، کیفیت پایین مدرسه ای که بچه ات باید درس بخواند، دور بودن از جریان دنیا و محصور شدن در حصار کوچک ایران، نداشتن تامین اجتماعی مناسب، پایین بودن سطح آزادی های فردی خصوصا برای زنان، خدمات بهداشتی با کیفیت پایین تر، پاسپورت بی اعتبار، ترافیک و الخ.

می ماند «منافع ناشی از برگشتن» که آن بسته به روحیه افراد کاملا متغیر است و همین تفاوت روحیه است که در واقع تصمیم برای ماندن یا برگشتن را می سازد. این جا ما می توانیم بحثمان را کمی باریک تر کنیم و مساله را در سطح هم تیپ های خودمان یعنی کسانی که عموما برای تحصیلات تکمیلی به خارج آمده اند ببینیم. از این سطح خاص که خارج شویم معادلات کاملا بر هم می ریزد. همیشه گفته ام که برای کسی که در ایران موقعیت کار سطح معمولی یا متوسط دارد تفاوت زندگی بین دو کشور آن قدر زیاد است که کم تر توجیهی برای اقامت در ایران می توان برایش یافت. این جا اگر شغلی مثلی راننده تاکسی یا منشی اداره هم که داشته باشی درآمدت آن قدر هست که یک خانه تمیز و کوچک کرایه کنی یا بعد چند سال بخری و غذای مرتب بخوری و لباس خوش دوخت بپوشی و گاهی بتوانی سفر ارزانی بروی و آخر هفته هایت را به سرگرمی بگذرانی و سالی چندتایی کنسرت اندی و ابی بروی و غم آینده بچه و خرج بیماری همسر و اضطراب قسط و اجاره سربرج و فشار چیزهایی ساده ای که بچه ات می خواهد و نمی توانی برایش بخری هم مرتب آزارت ندهد. ضمن این که در زندگی ات آزادی و امنیت کاملا بیش تری داری. در ایران هر وقت می دیدم و می بینم که راننده آژانس یا خانم منشی اداره در حال خواندن آیلتس برای مهاجرت استرالیا و کانادا است و از من در مورد رفتن یا نرفتن می پرسد با اطمینان تشویقش می کنم که این کار را بکند.

با این حال برای قشر متخصص که در هر دو کشور می تواند شغل های خوبی داشته باشد پاسخ سوال آسان نیست. من برای تحلیل ماجرا در این سطح از چند اصطلاح کلیدی استفاده می کنم. واضح است که این تحلیل را برای راهنمایی دیگران نمی نویسم بلکه دارم چارچوب فکری خودم را توصیف می کنم:

1) عشق علم بودن: اگر عشق علم دارید و دوست دارید مقاله منتشر کنید و مرتب در کنفرانس ها باشید ایران رفتن اشتباه است. بهره وری علمی در ایران آن قدر کم است که کاملا ضرر می کنید. به قول استادم که داشت در مورد آینده من می پرسید آدم هایی مثل من اگر به ایران برگردند به جای تولید مقاله باید مقاله های تولید شده توسط دیگران را بخوانند. این یک واقعیت است. به کارنامه اساتیدمان که از به ترین دانشگاه ها فارغ التحصیل شده اند نگاه کنید.

2) پوست کلفتی: اگر فرد مرتب و منظم و دقیق و مودبی هستید و به سیستم روان این جا خو گرفته اید احتمالا باز ایران برایتان غیرقابل تحمل خواهد بود. این وضعیت اگر علوم انسانی و مشخصا اقتصاد خوانده باشید تشدید می شود. در ایران باید خودتان را برای مواجهه با صد جور آدم بی سواد ولی با قیافه حق به جانب، محقق شارلاتان، مدیر دولتی که چیزی نمی فهمد و باید حالیش کنید، همکارانی که چون کار علمی شما را نمی فهمند از برچسب استفاده می کنند، کارفرمایی که کار شما را نخوانده و خیلی از آن سر در نمی آورد و می خواهد ایرادهای کلی بگیرد و الخ آماده کنید. اگر به قول یکی از رفقا به اندازه کافی پوست کلفت یا لات هستید که جلوی این آدم ها در بیایید و با زبان خودشان متلک بارشان کنید و رویشان را کم کنید و حتی مثل من و آن رفیقم از این رو کم کردن لذت ببرید مشکلتان کم تر خواهد بود.

3) عشق تاثیرگذاری و ارتباطات: اگر از بودن در یک شبکه وسیع اجتماعی لذت می برید، اگر دوست دارید خیلی کارها را برای اولین در کشور راه بیندازید، اگر از سخن رانی کردن برای آدم های غیرمتخصص و دیدن تاثیر حرف هایتان روی آن ها لذت می برید، اگر می خواهید ببینید که دانش جویی که تربیت می کنید جایی در کشور کاره ای شده است، اگر می خواهید در جلسات تصمیم گیری دعوت شوید، اگر می خواهید ببینید که مقاله تان سخنان وزیر و وکیل مملکت را تغییر می دهد و خلاصه اگر دوست دارید که روی جریان امور در کشورتان و در واقع روی زندگی مردمان کشورتان به صورت ملموس اثر بگذارید به تر است برگردید. مهم نیست که بتوانید این اثر را بگذارید یا نه ولی اگر از تلاش برای این اثرگذاری لذت می برید و آن را به نوشتن مقاله ترجیح می دهید برگردید.

4) دغدغه های ملکیانی داشتن: از نام مصطفی ملکیان برای تمثیل استفاده کردم. تجربه من می گوید اگر دغدغه هایی از این جنس داشته باشید در خارج از کشور شریک بحث و منبع خواندن کم پیدا می کنید و سطح دغدغه هایتان هم رو به تحلیل می رود. اگر می خواهید مسائلی از این جنس را دنبال کنید در ایران فرصت بیش تری هست. مرحوم شریعتی می گفت من لذت یک ساعت گفت و گو با دانش جویم بیرون کلاس را به هیچ چیز نمی دهم. اگر از این لذت ها می جویید خارج خیلی جای مناسبی نیست.

5) علاقه به آچار به دست بودن: این هم باز یک تمثیل است. در ایران خصوصا در رشته های علوم انسانی با سوالات و چالش هایی مواجه می شوید که ظاهرا ساده تر ولی در واقع پیچیده تر هستند. اگر علاقه مند هستید به جای کار روی یک مساله باریک و مشخص فنی روی سوالات و چالش های بزرگ تری کار کنید باز کار در ایران اولویت می یابد. هر چند احتمالا بهره وری و دقتتان برای یافتن جواب برای این سوالات خیلی کم تر از حالتی خواهد بود که سوال ریز جواب بدهید.

معیارهای عمومی هم هست که همه می دانیم. اگر رشته مان به اندازه کافی کاربردی و پول ساز هست که در ایران زندگی متوسطی داشته باشیم، اگر ارزش ها و سبک زندگی مان خیلی زیاد از روش رسمی ایران دور نیست، اگر پایه شبکه اجتماعی و خانوادگی قوی داریم، اگر به فرهنگ ایران دلبستگی فردی داریم پس احتمال بیش تری برای برگشتن داریم. ضمن این که حرفی که زمان دانش جویی می شنویم و خیلی رویایی جلوه می کند این جا اهمیت کلیدی می یابد. حتی اگر قرار است برگردیم به تر است جاپایی در خارج از ایران داشته باشیم که گاهی از آن فضا خارج شویم. این زندگی دوگانه، بودن در ایران را ممکن تر می کند و این اطمینان را هم می دهد که اگر عرصه بیش از حد تنگ شد امکانی برای خروج است. این جا البته پاراداکسی رخ می دهد: برای یافتن این جاپا ممکن است لازم باشد آن قدر وقت صرف کنیم که عمر مفید کاری تمام شود.

June 21, 2006

مقاله ام در رستاک با عنوان بر بحران بی کاری دامن نزنیم.

قیمت مسکن

به نظر شما قیمت خرید و اجاره مسکن از سال هفتاد به بعد در ایران و به طور مشخص در تهران گران شده/ ارزان شده / ثابت مانده است؟ تصور مردم چیست؟ فراموش نکنید که معیار ارزیابی قیمت حقیقی (تورم در رفته) است و نه قیمت ظاهری.

پ.ن: عددهایی که دوستان اعلام کرده اند اطلاعات خیلی جالبی دارد که تحلیلش را خواهم گفت. ممنون می شوم اگر کسی قیمت امروز خرید یا اجاره خانه نوساز در تهران را می داند بنویسد (با ذکر محل). اگر هم خودتان زمانی در گذشته خانه خریده اید و قیمتش را به خاطر دارید بنویسید باز کمک بزرگی کرده اید.

June 20, 2006

نیمه زنده شریعتی

«به من می گویند که اگر این طور کار کنی نمی توانی ادامه بدهی و بلایی سرت می آید. من که نمی دانم چند سال دیگر خواهم توانست کار کنم پس بگذار الان تا می توانم کاری بکنم. » نقل به مضمون از جملات شریعتی

فکر کنم تجربه من و بسیاری از هم نسلانم از مواجهه با شخصیت و آثار شریعتی تا حدی خوبی مشابه باشد: حرکت روی منحنی علاقه، عشق، بی تفاوتی و انتقاد. پس چیزی که می نویسم احتمالا صرفا روایت شخص من نیست بلکه می تواند روایت نماینده ای از بخشی از یک نسل باشد.

دوازده ساله بودم که شریعتی را کشف کردم. آن موقع ها در یک حس نوجوانانه درگیر مساله ناسیونالیسم ایرانی و ماجراهای حمله اعراب و تاثیر آن بر جامعه ایران بودم. کتاب خدمات متقابل مرحوم مطهری نه تنها چنگی به دلم نزده بود که جانب داری های آشکار موجود در آن اذیتم هم می کرد. در این احوال بود که تصادفا یکی از کتاب های شریعتی را که ربطی هم به موضوع نداشت خواندم و در پاورقی اش به تشریح او از ماجرا رسیدم. کتاب مال کتاب خانه پدرم بود. از همان کتاب هایی که خیلی ها در اول انقلاب خریده بودند و در اوایل دهه شصت زیر فرش ها قایم کرده بودند و در انتهای این دهه دوباره برگشته بود به کتاب خانه ها. این پاورقی ساده جرقه علاقه من به شریعتی را روشن کرد. آن موقع کتاب هایش حداقل در شهر ما نایاب بود پس مشغول گشتن کارتن های کتاب توی راه پله شدم و چیزهایی را بیرون کشیدم. کتاب خانه های فامیل هم در امان نماند و آثار موجود در آن ها هم غارت شد و من در عرض دو سه سال تا می توانستم آثار او را خواندم، خیلی هایش را نفهیدم و خیلی جاهایش را از حفظ شدم. از بین کتاب هایش «علی» که مجموعه مقالاتی بود برایم موقعیت بی نظیری داشت. کتاب هایی هم بود که برایم دست نیافتنی شده بود: مثلا انتظار مذهب اعتراض که ظاهرا ممنوع بود. حیف زمانی خواندمش که دیگر شوقی برای کارهای او نداشتم. یادم است که در مدرسه به عنوان طرف دار شریعتی شناخته می شدم و وقتی روزنامه کیهان (اگر اشتباه نکنم) پاورقی های حمید روحانی را که علیه او می نوشت منتشر کرد بچه ها صدایم کردند که بیا و ببین علیه مرادت چه ها نوشته اند.

اولین بار که طرح شدن شریعتی در فضای عمومی را دیدم سال 72 بود. تابستان به تهران آمده بودم و رفتم انقلاب که دنبال کتاب بگردم و پشت شیشه خیلی مغازه ها تصویر صفحه روی جلد ویژه نامه جهان اسلام را دیدم که عکس شریعتی رویش بود. راستش جا خوردم چون فکر نمی کردم کسانی که ما آن موقع به اسم اهالی مجمع روحانیون (و در نتیجه افراد تندرو) می شناختیم می توانند طرف دار شریعتی باشند. شاید همین ویژه نامه اولین مواجهه واقعی من با تفاوت های جناح ها در جمهوری اسلامی هم بود. لازم نبود از تهران کتاب شریعتی بخرم چون کتاب های سیاه رنگ مجموعه آثارش تجدید چاپ شده بود و می شد آن را در شهرستان هم خرید. ولی مجله را خریدم و با ولع خواندم. شاید ده بار. این مجله یک حسن دیگر هم برایم داشت. مطالب اولش سخن رانی کسی بود که تا آن موقع فقط اسمش را شنیده بودم. در واقع از پدرم شنیده بودم که می گفت بین مذهبی ها از همه باسواد تر است ولی کتاب هایش برای من بچه سال بیش از حد خسته کننده بود و سراغش نرفته بودم. عبدالکریم سروش در دانشگاه تهران به یاد شریعتی سخن گفته بود و من او را در این سخن گفتن بسیار منصف یافتم. این هم برای خودش موضوع جالبی است که در اوایل دهه هفتاد ما از بس حرف های تند و خشن شنیده بودیم ملاک برتری یک فرد برای من نه دقت سخنانش که میزان انصاف و تساهلش در برابر دیگران بود. شاید این طنز تاریخ هم باشد. سروش که باید فردا ریشه تفکر شریعتی را در دل من می خشکاند در واقع از رهگذر علاقه من به شریعتی برایم شناخته شد. شاید نسل ما باید این اعتراف را بکند که ما از مسیر شریعتی به سروش رسیدیم.

تابستان سال 73 در خوابگاه مرکز المپیاد زندگی می کردیم. من راجع به مجله کیان فقط یک بار در روزنامه جمهوری اسلامی خوانده بودم. نوشته بود که کیان اسلام را به باد می دهد و قاعدتا ما هم باید به خواندن مجله ای که روزنامه جمهوری اسلامی با آن مخالف است علاقه مند می شدیم. اگر اشتباه نکنم اولین بار کیان را دست یاسر کراچیان دیدم و خواندمش. اولین ضربه وارد شد. نگاهی سراسر متفاوت با نگاه شریعتی. همان موقع ها یک چیزی هم در مورد شریعتی اذیتم می کرد: بت شدن او برای طرف دارانش. یادم است روزی از یکی از طرفداران قدیمی او پرسیدم که آیا تمامی افکار شریعتی را قبول دارد؟ و او با قاطعیت گفت بلی! این حرفش بی آن که بخواهد تلنگری برای تفکر دوباره در من بود. ضربه دیگر را کتاب بیژن عبدالکریمی با عنوان «شریعتی و سیاست» وارد کرد که آن موقع جوان بود و سال ها بعد که دکترایش را گرفت و به ایران برگشت شاگردش شدم و از او بسیار آموختم. تا جایی که من می فهمم عبدالکریمی احتمالا اولین نفر از جمع روشن فکرانی که تعلقات مذهبی هم داشتند بود که شروع به نقد رسمی شریعتی کرد.

دانشگاه که آمدم شور و شوق به شریعتی کم شد و او برایم آرام آرام از مقام مرادی به یکی از اعضای سلسله تاریخی مورد علاقه ام تبدیل شد: در کنار طالقانی و جلال و اقبال و الخ. با این همه سمینارهای سالیانه شریعتی که همه ساله در دانشگاه تهران بود را می رفتم. این سمینارها محل کشف چهره های جدید هم بود. اکبر گنجی، محسن کدیور، روحانی جوانی به نام کوچک زده که نفهمیدم چرا دیگر ازش خبری نشد و بقیه. هر سال که می گذشت سمینارها جنبه انتقادی بیش تری می یافت و من و نسل من از او دورتر می شدیم. دوره دوره انتقاد از ایدولوژی اندیشی بود. تازگی ها نقش او را در شکل گیری تفکرات اول انقلاب هم به تر می شناختم و به تصور خودم نتایج منفی تفکراتش را در عمل می دیدم. ضمن این که کمی با آثار فلسفی و کلامی جدید آشنا شده بودم و می دانستم که نظریه پردازی درست و حرف دقیق زدن با آن نوع هیجان و عمل انقلابی معمولا به سختی جمع می شود. ترجمه های حلقه کیان و جلسات نقد روشن فکری دینی موسسه معرفت و پژوهش و مباحث ملکیان که آمد شریعتی کاملا بیرون رفت.

آیا این همه شریعتی بود؟ نه! نسل ما در کنار رها شدن از چنبره تفکرات شریعتی و نقد بر آن؛ شخصیت شریعتی را هم به کنار گذاشت. به باور من این همان جنبه ای از او است که هنوز هم می تواند در زندگی فردی و حرفه ای ما الهام بخش باشد. شریعتی با آن لباس های خوش پوشش و آن سیگاری که ترک نمی شود و آن بیداری شب ها و آن خواندن ها و نوشتن های خستگی ناپذیر و آن درویش مسلکی اش در زندگی و آن شجاعت کم نظیرش و آن شور و تعهدش به هدفش و آن روح زیبایی شناسش و آن پیشینه خانوادگی که به قول خودش میراثش فقر است و کتاب و آن تحقیری که علیه ایستادن و خم شدن و زانو زدن می کند و آن نامه هایش و آن توصیه هایش به خواندن و خواندن و خواندن و آن بی اعتنایی اش به قدرت و ثروت هنوز یک منبع بزرگ الهام است. از افکار شریعتی می توان عبور کرد و ما این کار را کردیم ولی شخصیت و سبک زندگی او می تواند برای همه حتی آن ها که مخالف عقایدش هستند بسیار آموزنده باشد. این جنبه او است که می تواند دوباره زنده اش کند و این جنبه ای است که ما در کنار جنبه دیگر قربانی اش کردیم.

پ.ن: بخش هایی از نوار گل هزار بهار افتخاری که به یاد شریعتی خوانده بود و ده سال در توقیف بود تا این که اوایل دهه 80 منتشر شد. حیف که این لینک آخرین اوج قطعه شمع را ندارد.

پ.ن 2) نوشته های مرتبط: محسن حجتی ، صادق جم ، محمود فرجامی ، یاسر میردامادی

June 19, 2006

مشکل بازتوزیع

من فکر کنم هر کسی در مقاطع مختلفی از زندگی اش به این نتیجه می رسد که وضع فعلی جهان بسیار نابرابرانه است و باید آن را بهبود بخشید. حدود 400 میلیون نفر در اروپا از رفاه کاملی برخوردارند در حدی که نه تنها هرگز معنی گرسنگی و کمبود و فقر را حس نمی کنند و از طرف دیگر در آفریقا صدها هزار نفر از گرسنگی می میرند. در چنین موقعیتی ایده مشخصی که به ذهن می رسد این است که امکانات موجود در جهان آن قدر هست که اگر آن را بین همه تقسیم کنیم (حتی نه لزوما کاملا برابر) باز هر کسی از یک زندگی معقول برخوردار شود. کل تولید ناخالص جهان حدود سی هزار میلیارد دلار در سال است و کل جمعیت جهان حدود شش میلیارد. به عبارت دیگر تولید سرانه متوسط جهانی حدود 5000 دلار است که برای تامین یک زندگی مناسب برای همه کاملا کافی است. پس چرا اقتصاددان های هم فکر ما با این که این وضع را می بینند مدافع وضع مطلوبی نیستند که این توزیع نسبتا برابر در آن رخ دهد و همه از حداقل ها برخوردار شوند. اشکال کار کجا است؟ به عبارت دیگر چرا این سیاست بازتوزیع ممکن است کار نکند؟

June 18, 2006

تفاوت دست مزد ها

چرا دست مزد کارگران کشورهای صنعتی و کشورهای توسعه نیافته با وجود کار یک سان این قدر با هم متفاوت است؟

اول از همه باید این را روشن کنیم که وقتی از تفاوت دست مزد صحبت می کنیم منظورمان تفاوت دست مزد واقعی یعنی دست مزد نرمال شده بر اساس هزینه های زندگی است. به عبارت دیگر گران بودن قیمت ها در یک کشور یا شهر (که البته موضوع دقیقی نیست و بعدا در موردش توضیح می دهم) توضیحی برای مساله ما نیست چرا که حتی پس از کسر این هزینه ها باز دست مزد یک کارگر اروپایی حدود پنج برابر یک کارگر ایرانی است. این تفاوت از کجا می آید؟

متناسب با فهم ما از مکانیسم های اقتصادی داستان های متفاوتی برای توضیح این تفاوت می توان روایت کرد. من روایت خودم را ارائه می کنم که البته مثل هر داستان دیگری مجبورم ساده سازی هایی در آن انجام بدهم. خوش حال می شوم دوستان منتقد روایت های دیگر را ارائه کنند.

فرض کنید دو روستا داریم با مجوعه ای از نیروی کار و مقداری زمین. فرض می کنیم کیفیت زمین (مواهب اولیه خدادادی) در دو روستا برابر است و زمین های هر روستا توسط یک مالک اداره می شود. سوال اول این خواهد بود که تعداد و مزد کارگرانی که روی زمین کار می کنند چطور تعیین می شود؟

ما می دانیم که هر کارگری که روی زمین کار می کند مقداری به محصول تولیدی اضافه می کند. در عین حال می دانیم که با یک زمین ثابت ارزش افزوده یک نفر کارگر اضافی با افزوده شدن به تعداد کارگران کم می شود. یعنی من اگر فقط یک نفر کارگر روی زمینم داشته باشم و یک نفر دیگر اضافه کنم، این یک نفر اضافی مقدار زیادی به تولید من می افزاید. در مقابل اگر صد نفر کارگر داشته باشم و نفر صد و یکم را استخدام کنم آن قدر به تولید من اضافه نخواهد شد. این ها شروط آشنای تابع تولید هستند که با مشتق اول مثبت و مشتق دوم منفی بیان می شود. به همین ترتیب اگر ادامه دهم پس از یک نقطه مشخص کارگر اضافی عملا بازده خاصی برای من نخواهد داشت. از یک زاویه دیگر هر قدر که کارگر بیش تری استخدام می کنم از تعداد کارگران باقی مانده در روستا کم می شود و لذا کارگر موجودی کم یاب تر و به نسبت گران تر می شود پس باید سطح دستمزد ها را به تدریج افزایش دهم. مالک زمین چند نفر استخدام می کند؟ آن قدر که بازده آخرین نفر استخدامی (که می دانیم در حال کاهش است) از حقوقی که باید به او بدهد بیشتر باشد. اگر تعداد کارگر کم تر از این رقم باشد او می تواند به تعداد کارگران افزوده و محصولش را اضافه کند. اگر تعداد کارگران بیش از این حد باشد کارگران اضافی کم تر از حقوقی که می گیرند تولید می کنند پس استخدام آن ها موجب زیان می شود. ظاهرا روشن است که «حقوق کارگران نمی تواند بیشتر از بازده متوسط آن ها باشد» چرا که باعث ضرر برای شرکت می شود یا به عبارت دیگر سودی وجود ندارد که این حقوق بیشتر از بازده متوسط پرداخت شود.

حال فرض کنید دو روستای داستان ما سطح متفاوتی از سرمایه را روی زمینشان استفاده می کنند. اولی با سرمایه کم و با تجهیزات ساده مثل بیل و داس و روش سنتی کشاورزی کار می کند. دومی حجم زیادی سرمایه گذاری کرده و از بذرهای به تر، آب یاری به تر و تجهیزات کشاورزی مدرن تر استفاده می کند. واضح است که بازده متوسط یک کارگر در این روستا خیلی بیشتر از روستای اول است. یعنی به ازای تعداد کارگران ثابت این زمین محصول خیلی بیشتری تولید می کند. در فرآیند چانه زنی بین مالک و کارگران حقوق کارگران این زمین می تواند خیلی بالاتر از زمین بغلی بوده و مالک هم چنان سود کند. ضمن این که داستان به این جا هم ختم نمی شود. چون این روستا محصول بیش تری تولید می کند درآمد بیش تری به این روستا سرازیر می شود. پس صاحبان زمین در این روستا پول بیش تری برای خرج کردن خواهند داشت و لذا تقاضا برای آرایش گر و قهوه خانه و تعمیرکار و بنا و معلم و دکتر بالا می رود و کارگران جدیدی در این شغل ها مشغول به کار خواهند شد. (می دانید که بر خلاف تصور موجود سهم بخش خدمات در اقتصادهای توسعه یافته خیلی بالا است)

حالا مثال روستا را به یک کشور تعمیم بدهید. جمعیت ایران و آلمان تقریبا برابر است. با این وجود به علت انباشت سرمایه خیلی بیش تر در آلمان کل تولید این کشور تقریبا 15 برابر ایران است. به علت نسبت پایین تر سرمایه به نیروی کار در ایران بازده و در نتیجه دست مزد کارگر ایرانی هم پایین تر از کارگر آلمانی است. دقت کنید که بازده کارگر در این جا خیلی ربطی به خود او ندارد و به سطح انباشت سرمایه (یا دقیق تر نسبت سرمایه به نیروی کار) مربوط است که به ساختار اقتصاد مربوط می شود.

مساله را از زاویه دیگری هم ببینیم و نقش خود کارگر را هم وارد کنیم. فرض کنید دو کارگر مختلف داریم که اولی به علت ماهرتر بودن و پرکارتر بودن و منظم تر بودن به ازای ساعت مشخصی سه برابر نفر دوم تولید می کند. در این صورت مالک زمین تمایل خواهد داشت که به او حقوق دو برابر بدهد و در مقابل از بهره وری بالاتر او برخوردار باشد. کارگر آلمانی چون ماهرتر از کارگر ایرانی است به ازای ساعت کار مشخصی تولید بیشتری می کند و دست مزد بالاتری هم می گیرد. باز دقت کنید که مهارتی که کارگر آلمانی کسب کرده هم تماما مربوط به خود او نیست بلکه به سیستم تربیتی خانوادگی و کیفیت نظام آموزشی و تجارب کاری قبلی او و الخ نیز بر می گردد که خود البته تابعی از میزان درآمد کشور است.

جمع بندی کنم. احتمالا این جمله درست و عمیق را شنیده اید که بازده هر کسی سرکارش به اندازه حقوقی است که می گیرد. این جمله را به دو شکل کاملا متفاوت و متضاد می توان تفسیر کرد. برخی دوستان ممکن است بگویند حقوق افراد را ببرید بالاتر تا بازده آن ها رشد کند. در مقابل یک اقتصاددان می گوید بازده افراد را ببرید بالا تا حقوق آن ها بتواند افزایش پیدا کند. می دانیم که بالا بردن بازده لزوما دست خود افراد نیست.

June 17, 2006

رسوای جماعت

دوستی داشتیم که همیشه می گفت برای این که بتوانی در ایران کار اثرگذار بکنی و در ابتذال و بی خاصیتی رایج غرق نشوی باید شعار و منشت این باشد که «خواهی نشوی هم رنگ، رسوای جماعت شو!». الان این سخن رانی آقای ملکیان را دیدم یاد آن افتادم.

شوخی با نرخ رشد

استاد خوش تیپ اقتصادسنجی که موهای دم اسبی بلندی دارد و اسمش هم در آلمانی معنی می دهد "هنر" و دغدغه اش هم بیش از این که اقتصادی باشد متوجه عکاسی از ایستگاه های راه آهن و خواندن رمان به یازده زبان اروپایی و نمایشگاه های مجسمه های پست مدرن همسر محبوبش است سر کلاس که دارد داده های رشد را بررسی می کند می خندد و می گوید رشد متوسط اقتصاد اتریش در سال های اخیر 2.5 درصد بوده است. هر چند زیاد نیست ولی خب به هر حال معنی اش این است که سالیانه 2.5 درصد به پول توی جیب من اضافه شده است. خدا بدهد برکت. چی از این به تر! بقیه هم می خندند.

حسابی عصبانی می شوم و دلم می گیرد. توی دلم می گویم در کشور من هر یک درصد رشد کم تر یا بیش تر یعنی زیر و رو شدن زندگی هزاران آدم. یعنی خلق یا از دست رفتن هزاران شغلی که باید تنها منبع نان آوری خانواده باشد. یعنی کم یا زیاد شدن امکان گسترش خدمات بهداشتی در مناطق فقیر و نجات دادن آدم هایی که از یک بیماری ساده می میرند. یعنی مدرسه های جدید. یعنی امکان دادن حقوق بازنشستگی به پیرمردی که در هشتاد سالگی هنوز مجبور است کار کند. هر یک درصد رشد اقتصادی که کم می شود یعنی تقریبا دو سال به تاخیر افتادن زمان دوبرابر شدن درآمد سرانه این کشور. یعنی دو سال بیشتر فقیر بودن. یادم هست یک بار یکی از اعضای دولت در نشستی خصوصی می گفت به این آقایان گفته ام که آیا فکر کرده اید با هر بار مرگ بر آمریکای بی جهتی که می گویید چند کودک در این کشور بی شیر خشک می مانند؟ راست می گفت. وضع ما همین است. هر تکانی در اقتصاد این کشور حتی روی شیرخشک بچه ها هم تاثیر می گذارد.

بارها به هم کلاسی ها گفته ام که وقتی که از بی کاری و رشد در اروپا و ایران حرف می زنیم از دو دنیای متفاوت صحبت می کنیم و خیلی هم را نمی فهمیم. گفته ام که فقر و محرومیت در کشورشان ندیده اند تا بفهمند زور زدن برای خروج از تله فقر یعنی چه. صدها جوان بی کار که صبح تا شب دور یک میدان نشسته اند و تا آخر شب کاری (پولی) گیرشان نمی آید را ندیده اند. نمی دانند درآمد سرانه 2000 دلاری چه تبعاتی دارد و چرا یک اقتصاددان کشور در حال توسعه باید این قدر دل نگران رشد باشد و با هر چیزی (ولو نظریه های روشن فکری) که این رشد را به تاخیر بیندازد بجنگد. اقتصاددان بودن در این جا یک شغل است مثل هر شغل آبرومند دیگری. در ایران چیزی بیش از یک شغل است. یک جور انتخاب مبارزه است. اقتصاددان ایرانی سر کلاسش از این شوخی های بامزه با نرخ رشد نمی کند بلکه با حرارت و غیرت از کارهایی که برای بیش تر و بیش تر کردنش باید انجام داد حرف می زند.

June 16, 2006

تفاوت دست مزد

هیچ فکر کرده اید چرا دست مزد کارگران کشورهای توسعه یافته (با وجود مشقت يکسان یا حتی کم تر) در مقایسه با کارگران کشورهای در حال توسعه چند برابر بیش تر است؟ یا چرا دست مزد ها در شهرهای صنعتی ايران به نسبت بيش از شهرهای کوچک و سنتی است؟

June 15, 2006

ارزش و واقعیت

1) این را می دانم که رابطه ارزش و واقعیت در مکاتب مختلف به شکل های مختلف آموزش داده می شود. دانش جویان اقتصاد معمولا در اولین دقایق اولین جلسه درس می آموزند که بین امور «نرماتیو» و «پوزیتو» تفکیک کامل قایل شوند. اقتصاددان ها وظیفه خود را صرفا گزارش امور واقع و نیز پیشنهاد سیاست بهینه «بر اساس معیارهای بهینگی اعلام شده از طرف سیاست گذار» می دانند و در مقابل حق یا وظیفه قضاوت در باب خوب یا بد بودن آن را برای خود قایل نیستند. کار اقتصاددان این است که بگوید سیاست ایکس منجر به افزایش/کاهش فاصله توزیع درآمد می شود. این که فی المثل افزایش/کاهش فاصله طبقاتی امری خوب یا بد است در نظر وظیفه علمای اخلاق و در عمل کار سیاست مداران است.

2) در مقابل دانش جویان جامعه شناسی و رشته های مشابه آن می آموزند که حداقل یک سنت قوی در این علوم بر جدایی ناپذیری ارزش های محقق و موضوع و روش کار او تاکید می کند. می دانیم که سنت های رقیب دیگری در این علوم هستند که این تفکیک را ممکن و الزامی می دانند ولی در مجموع تفکیک واضحی که در اقتصاد بین ارزش و واقعیت است در این حوزه ها کمی گنگ تر یا ضعیف تر است.

3) نوشته های دوستانمان مدتی است من را به فکر برده است که آیا این تفکیک در عمل رعایت می شود یا نه. به عبارت دیگر آیا این ارزش های پیشین دوستان نیست که آن ها را به سمت مشاهده روابط خاصی منطبق بر علایق قبلی آن ها هدایت می کند؟ مثال هایی می زنم. دوستان ما که طرف دار طبقه محروم هستند معمولا نشان می دهند که سیاست های معطوف به این طبقه (مثلا حداقل دستمزد) نتایج به تری به بار می آورد. دوستان علاقه مند به ارزش های اسلامی نشان می دهند که سیستم بانکی بدون ربا موفق تر است. دوستان طرف دار حقوق زنان تئوری های توسعه ای را پیش می کشند که معتقدند بدون زنان هیچ توسعه ای امکان پذیر نیست. دوستان طرف دار پناهندگان و مهاجرین سعی می کنند نشان دهند که این قشر هیچ نقشی در افزایش ناامنی اجتماعی ندارند. مشکل من این است که نتایج تحلیل این دوستان از واقعیت معمولا از قبل قابل پیش بینی و کاملا منطق بر *جهان بینی ارزشی* آن ها است.

4) به نظر می رسد دفاع از طبقه محروم یا محیط زیست یا زنان یا اقلیت ها یک موضوع اخلاقی و یک تکلیف انسانی است. ارزش های اخلاقی برای انسان ها« تکلیف و تعهد» مشخص می کند ولی کاری به روابط عینی حاکم بر جهان بیرون ندارد. ممکن است امری برای ما بسیار اخلاقی باشد ولی روابط جهان بیرون بر آن اساس چیده نشده باشد. باز مثال می زنم. من هم مثل خیلی های دیگر دلبسته دموکراسی هستم. با این همه وقتی ادبیات مربوط به رابطه دموکراسی و رشد اقتصادی را می خوانم با ناامیدی کامل می بینم که رابطه معنی دار جدی بین آن ها مشاهده نشده است. در این شرایط مجبورم نیستم خودم را گول بزنم و داده ها و تحقیقات را جوری دست کاری کنم که حتما این رابطه را نشان دهد. بارها شده است که وقتی این نتیجه را اعلام کرده ام دوستانی برآشفته اند و گفته اند اشتباه می کنم و دنبال انواع توجیه ها برای معنی دار بودن این رابطه گشته اند. این دوستان فکر می کنند چون دموکراسی به عنوان یک ارزش سیاسی امر مثبتی است حتما باید نتایج اقتصادی مثبت هم به بار آورد.

5) به گمان من باید بین جهان بینی اخلاقی و جهان بینی علمی تفاوت گذاشت. فی المثل دفاع من از نظام بازار به هیچ وجه یک دفاع اخلاقی نیست بلکه تا این جا قانع شده ام که این نظام قادر است در مجموع نتایج کاراتری به بار آورد. حتی این واقعیت که این فرآیند در بخش هایی ممکن است به نتایجی منجر شود که با ارزش های اخلاقی من در تضاد است چیزی به امتیازات نظام های رقیب در معیار کارآیی نمی افزاید. بنا بر این می توان نقد اخلاقی بر نظام بازار داشت. هم چنین می توان نقد کارکردی داشت و نشان داد که نظام های دیگری کارآمدتر هستند ولی از زاویه نقد اخلاقی نمی توان به نقد کارآیی نزدیک شد.

6) این که یک محقق همواره در بررسی جهان بیرون نتایجی به دست آورد که موید ارزش های اخلاقی او باشد به نظر من امری کاملا غیراخلاقی است. محقق باید عکاس واقعیت باشد و در این عکس بر اساس علایق زیبایی شناختی خودش دخل و تصرف نکند. فکر می کنم بسیار هیجان انگیز و قابل تحسین باشد که ببینیم که مثلا یک محقق طرفدار حقوق زنان نشان می دهد که رفع نابرابری بین زن و مرد اثری روی رشد ندارد. یا یک مدافع حقوق مستضعفان نشان دهد که فاصله طبقاتی بیشتر باعث تسریع رشد می شود. یک اصل مهم اخلاق گرایی پایبندی به حقیقت است. ما حق نداریم حقیقت را ولو به خاطر ارزش های دیگر بپوشانیم یا به شکل دیگر جلوه دهیم.

* طبیعی است که همه مثال هایی که آوردم صرفا برای روشن کردن یک بحث روش شناختی بود و بحثی در باب درست و غلط بودن محتوای هیچ کدام ندارم.

بازهم تعطیلی کارخانجات

یکی از خوانندگان عزیز به اسم آقای امراللهی لطف کرده اند و در پاسخ مطلب تعطیلی کارخانجات مطلبی را فرستاده اند که به نظر من تحلیلی بسیار هوشمندانه و عمیق از ماجرا است. ازشان اجازه گرفتم که بخشی از متن ایشان را این جا بیاورم. نوشته ایشان مثال عینی از رانت جویی هایی است که با وجود مکانیسم های تخصیص منابع غیربازاری رخ می دهد. وقتی توجیهات اجتماعی و غیراقتصادی برای به زور سرپا نگه داشتن شرکت به جای واگذاری سرنوشت آن ها به فرآیند رقابت در کار وارد می شود بخش خصوصی سودجو هم یاد می گیرد که چگونه از این توجیهات برای افزایش سود خود استفاده کند و بخش بیشتری از منابع کشور را به خود اختصاص دهد. اگر با رانت مخالفیم باید مکانیسم رانت جویی را از سرچشمه ببندیم.


«... داستان شرکت های تولید کننده فرش ماشینی در ایران حکایتی است مطول و سراسر خنده و افسوس . از هجوم سرمایه داران برای راه اندازی کارخانه های فرش ماشینی در سال های 71 و 72 و سود آوری هنگفت این کارگاه ها در سال های 74 ، 75 ، 76 تا ورشکستگی حد اقل نیمی از آن ها و فرار صاحبان آن ها در سال های 80 ، 81 . و البته شرکت هایی که سال های آغازین دهه هشتاد را پشت سر گذاشته اند عمدتا تا این روزگار خود را اداره کرده اند هر چند با افت و خیزهای مقطعی .

اما اینکه چرا کارگران واحد تعطیل شده در مقابل استانداری تجمع کرده اند؟ علتی که این جا ذکر می کنم شاید در این مورد بخصوص واقعا جواب نباشد اما در بسیاری موارد مشابه مصداق دارد .

مدیریت کارخانه مدتی است در حال مذاکره برای دریافت امتیازی از دولت است . دولت به عنوان سرمایه دار اعظم صاحب امکانات بی حساب مادی است . از زمین و امتیاز وام کم بهره گرفته تا مجوزهای خاص و خریدهای کلان اداری و معافیت های گمرکی در واردات ماشین آلات و مشوق های صادراتی . دولت فعال ما یشا است . اگر دولت اراده کند می تواند یک کارگاه را که بی هیچ توجیه اقتصادی به فعالیت مشغول است - که نمونه های بارز آن را به خوبی می شناسیم به بزرگترین و سوده ترین کار خانه ها تبدیل کند . ایران خودرو ابتدایی ترین نمونه ای است که به ذهن می رسد کارخانه ای با وسعت و جمعیت یک شهر که اگر روزی حمایت دولتی از آن قطع شود به یک باره به ده کوری تبدیل می شود که گویی هزاران سال از دوران مجد و رونقش گذشته است . اما دولت به هزاران دلیل که شاید ما از درک آن عاجزیم و تا آخر عمر عاجز خواهیم ماند از اعطای تسهیلات مالی تا بستن دروازه های ورودی کشور خود را ملزم به سر پا نگه داشتن این بنگاه اقتصادی می کند .

مدیران بخش های خصوصی نیز این را به نیکی در یافته اند . کارگاه های تولیدی برای فعالیت در ایران باید این نحو تعامل با دولت را بیاموزند. در آمد بخشی از کارگاه ها از راه فروش محصول در یک بازار رقابتی قابل مقایسه با درآمد جانبی آن ها از طریق دریافت مستقیم از دولت نیست . به ظاهر شعارهایی که کارگران در اعتراض به اخراج و حقوق معوقه خود سر می دهند توجه نکنید . آنها از قول کارفرمایان خود در گوش هایی که باید بشنوند فریاد می زنند آن چه کارفرمای ما می خواهد بکنید ، اگر تسهیلات ، زمین ، وام بلاعوض ، معافیت های خاص ،... یا آنچه که می خواهد به او ندهید ما بیکار می شویم . این شگرد را کارفرمایان خوب آموخته اند و شاید بهترین توصیف برای آن همان تئوری حجاریان باشد ، فشار از پایین چانه زنی در بالا . در میز مذاکرات صاحب بخش خصوصی کارگران معترض و اخراجی را نشان می دهد و از نیاز شدید مالی خود که اگر دولت کمک نکند قادر به ادامه فعالیت نیست می گوید . و دربسیاری مواقع جواب می گیرد. بسیاری کارگاه های ایران نه برای تولید بلکه پوسته ای برای دریافت مواهب از دولت قدرتمند و صاحب جاه اند »

June 14, 2006

بازی اولتیماتوم

فرض کنید در یک روز گرم تابستانی در یک جای کم رفت و آمد ایستاده اید و از نبودن تاکسی خسته شده اید. یا فرض کنید برای رفتن به یک مهمانی یا جلسه عجله دارید. بعد از مدت ها یک تاکسی می ایستد و پیشنهاد دربست می دهد. شما 1000 تومان کرایه را پیشنهاد می کنید. راننده تاکسی پیشنهاد 1500 تومان را می دهد. برای شما ماجرا آن قدر اهمیت دارد که مبلغ پیشنهادی راننده یعنی 1500 تومان را هم بدهید. در واقع ارزش خالص این مبادله یعنی تفاوت منافع و هزینه آن برای شما حتی در این قیمت هم مثبت است. راننده تاکسی هم قطعا سود می کند که شما را با 1000 تومان (پیشنهاد شما) هم ببرد. چون مسیر خلوت است و اگر شما را سوار نکند احتمالا مسافر دیگری گیرش نخواهد آمد. شما هم می دانید که اگر این تاکسی برود به این زودی تاکسی دیگری گیرتان نخواهد آمد. هر دو روی پیشنهاد طرف مقابل فکر می کنید و آن را رد یا قبول می کنید. به هر حال اگر معامله سر نگیرد تاکسی خالی می رود و شما باید مدت زیادی منتظر تاکسی بعدی باشید. اگر دقت کنید در اثر سر نگرفتن این توافق هر دو نفر ضرر کردند. جالب این که طبیعت بازی به گونه ای بود که اگر هر کدام پیشنهاد طرف مقابل را قبول می کرد وضع هر دو طرف به تر از الان بود.

این مدل بازی را در شبیه سازی رفتار دیکتاتورها هم به کار گرفته اند. پولی به بازیکن اول می دهند (شاخصی از منافع موجود در جامعه) و می گویند سهمی برای خودش بردارد و بقیه را به طرف مقابل بدهد. طرف مقابل فقط حق رد و قبول پیشنهاد طرف اول را دارد. اگر پیشنهاد را قبول کند هر کدام سهمشان را دریافت می کنند. اگر پیشنهاد را رد کند به هیچ کدام پولی نمی رسد. از دید نفر دوم به تر است که هر پیشنهادی بالاتر از صفر را بپذیرد برای این که بلاخره چیزی گیرش می آید. از دید نفر اول هم به تر است که مبلغ پیشنهاد را به حداقل ممکن برساند تا سهم بیشتری برای خودش باقی بماند.

با این همه نتایج تجربی بازی در گروه های مختلف نشان می دهد که اولا نفر اول (دیکتاتور) سهمی حدود 20-30 درصد را به طرف مقابل می دهد. ثانیا نفر دوم که نقش مردم را بازی می کند لزوما همیشه هر پیشنهادی را (ولو غیر صفر) نمی پذیرد و برخی پیشنهادها را رد می کند. با این که با این رد کردن وضع خودش بدتر می شود چون در این صورت هیچ پولی گیرش نمی آید. در صورتی که اگر رد نمی کرد به هر حال چیزی دستش را می گرفت.

چرا مردم این طور رفتار می کنند؟ این نمونه ای از بازی هایی است که فاکتورهای فرهنگی و غیراقتصادی در آن وارد می شود. در بازی تاکسی هر نفر اگر کاملا منطقی رفتار کند باید پیشنهاد طرف مقابل را بپذیرد ولی چیزی به اسم «غرور» مانع از عدول از پیشنهاد اولش می شود. در بازی دیکتاتور تصور نفر دوم از مفهومی به اسم «انصاف» باعث می شود که برخی پیشنهادهای مثبت ولی به زعم او «غیرمنصفانه» را رد کند. (تجربه نشان می دهد پیشنهادهای زیر 20% معمولا رد می شود). با این نوع تجارب مفهومی به اسم غیرمنصفانه گریزی (شبیه ریسک گریزی) را هم می توان به عنوان جزیی از رفتار واقعی آدم ها در مدل های اقتصادی وارد کرد. در مثال تاکسی هر نفر با پذیرش پیشنهاد طرف مقابل وضعش به تر می شد ولی به نظرش می رسید که نفعی که طرف مقابل از مبادله می برد بیش از نفعی است که او می برد. پس بازی را «حتی به قیمت بدتر شدن وضع خودش» به هم می زند. دقت کنید که اصل این بازی همین «تنبیه طرف مقابل به قیمت بدتر کردن وضع خود» است.

بازی اولتیماتوم یکی از الهام بخش ترین مدل های بازی است که من دیده ام و در زندگی روزمره موارد عینی فراوان دارد. حدس می زنم این فاکتور غیرمنصفانه گریزی یا تمایل به سهم برابر در منافع در مردم ایران قوی تر از جاهای دیگر باشد. وقتی با مدل این بازی آشنا شدم وقایع زیادی در ایران برایم قابل فهم تر شد. موارد زیادی در ذهنم بود که با این که طرفین هر دو از دست یابی به توافق سود می کردند ولی نهایتا توافقی حاصل نمی شد و هر دو ضرر کرده راه خود را می رفتند. یک نمونه اش به هم خوردن ازدواج ها به علت عدم توافق بر سر مسایل ریزی مثل جزییات مهریه است. اگر مدل را با احتیاط کافی به کار ببریم می تواند به فهم رفتار انتخاباتی سوم تیر کمک شایانی بکند. مثال های دیگرش را فکر کنم شما بتوانید بزنید.

June 13, 2006

دنيای بی رحم رقابت

بعد از مدت ها اولين بار بود که بازی فوتبال نگاه کردم. به نظرم اين بازی طبیعتی دارد که شبيه سازی نسبتا ساده ای از وضعیت یک کشور است و شاید همین شبیه سازی درس های خوبی برای سیاست مداران تازه به قدرت رسیده ما داشته باشد.

باخت ما نشان داد که پيروزشدن در دنيای بی رحم رقابت فقط به انگيزه و همت و غيرت و تلاش و مربی خوب و لباس مناسب و اين جور چيزها بستگی ندارد. اين ها را همه و همه دارند. همان قدر که ما دوست داريم ببريم ملت هایی زيادی هم سطح ما هستند که با همين انگيزه عرصه را برای ما تنگ کنند. رقابت جايي است که يک ذره به تر بودن نتيجه خودش را نشان می دهد و اين يک ذره به تر بودن محصول سال ها دقت و روی هم انباشتن تجربه و البته حد خوبی از شانس و شرايط اولیه است. حتی اين که تيم ما نيمه اول خوب بازی می کند و نيمه دوم از هم می پاشد جزیی از واقعیت وضعیت ما است. ساده لوجی است که فکر کنيم اين جور ضعف ها را می شود به راحتی رفع کرد. این را که رفع کنيد ضعف بعدی خودش را بیرون می زند. به گمان من در دنیایی که همه تمام تلاششان را برای کامل بودن همه چیز صرف می کنند همين تفاوت های ریز است که باعث شکست می شود. عين همين قضیه برای رقابت در عرصه تجارت و صنعت هم صادق است. نمونه هم داریم. شکست های متعدد نشان داد که تصور مبتنی بر هوش و استعداد جوانان ایرانی برای تولید و صادرات نرم افزار خواب و خیالی بیش نبود.

آيا از نتيجه اين بازی ساده و کم هزينه درس می گيرند که در ايده هایشان برای آينده اقتصاد و صنعت مملکت تجديد نظر کنند؟

June 12, 2006

تعطیلی کارخانجات

این که کارگران یک کارخانه در حال تعطیلی تجمع اعتراضی برگزار کنند چیز عجیبی نیست. آن ها تنها ممر درآمدشان را از دست می دهند و دست به هر کاری می زنند تا شاید توفیقی حاصل شود و بیکار نشوند. این کاملا قابل فهم است. ولی این که کسانی که اسمشان کارشناس یا مسوول است چنین نظراتی بدهند کمی برای من غیرقابل درک است. به نظر شما منطق کسانی که به تعطیلی کارخانجات اعتراض می کنند چیست؟ در شرایط فعلی ایران و دنیا که فرصت سرمایه گذاری کم یاب است اگر یک کارخانه و شرکت تولیدی بازار و سود مناسب داشته باشد که صاحب آن دیوانه نیست که تعطیلش کند. ضمن این که اگر نیاز به حفظ سطح تولید فعلی و در نتیجه عدم اخراج کارگران باشد هم مدیر شرکت قطعا همین کار را می کند. این رفتارها واکنش طبیعی یک شرکت به اتفاقات بیرونی است و به نظر می رسد که با اجبار هم چیزی تغییر نمی کند. دلایل طرف ما روشن است و به اندازه کافی در باب آن گفته شده است. مشکلم این است که هر چه فکر می کنم دلایل طرف مقابل را نمی فهمم. یعنی متوجه نمی شوم که در واقع دوستان مشخصا به چه چیزی اعتراض می کنند و فکر می کنند با این اعتراض چه چیزی را تغییر می دهند؟ می خواهم مساله را از دو زاویه ببینم. لطفا اگر ایده ای دارید بنویسید.

...

1) مقاله ام با عنوان «اقتصاد وکیل مدافع عقلانیت فردی» شرق امروز و سرمقاله دی روز ویژه نامه اقتصادی شرق با عنوان «دو لایه از تجربه تعدیل»

2) مطلب دی روز را نوشتم صرفا برای این که به این موضوع اشاره کنم که انشاهای ما معمولا سوالات سختی که دست آخر هم یک جواب استاندارد کامل ندارد را پیش روی ما نمی گذاشت. بیشتر انشاهای ما شبیه مدیحه سرایی در باب یک «جواب کاملا درست و قطعی» بود و تردید افکنی در آن جایی نداشت. برای روشن شدن موضوع یک مثال هم زدم. دوستان گرامی هم روی خود مثال متمرکز شدند و آن قدر نظرات خوبی دادند که برای خود من یک کلاس درس شد. سعی می کنم بحث خود مثال را ادامه دهم.

3) دقت کرده اید دوستان روشن فکر ما که معمولا مردم عادی جامعه را به دلیل دادن نظرهای کارشناسی در باب سیاست و اقتصاد ملامت می کنند خود چطور پس از بازی ها تبدیل به کارشناس ارشد استراتژی فوتبال می شوند و از راه دور برای مربی و تیمی که به هر حال صورت هم از آن ها این کاره تر هستند و هم در دل بازی ها، تعیین تکلیف می کنند. پیشنهادات دوستان معمولا ردخور هم ندارد و با قاطعیت می گویند که مثلا اگر برانکو در نیمه دوم میرزاپور را در حمله می گذاشت و کعبی را داخل دروازه حتما 5-2 می بردیم!

June 11, 2006

موضوع انشاء

کاش موضوع انشاهای ما به جای این که در باب موضوعات بهداشتی مثل به تر بودن علم یا ثروت (و نهایتا هر دو باهم) یا توصیف بهار یا این که چه کاره می خواهید بشوید بود در مورد موضوعاتی از این قبیل بود که «فرض کنید شما فرمانده عملیاتی هستید که باید یک تروریست خطرناک را از بین ببرید و این تروریست پشت دو نفر آدم بی گناه قایم شده و کشتنش بدون کشتن آن ها امکان ندارد و اگر نکشیدش احتمالا بعد از فرار کسان دیگری را می کشد. آن گاه در انشایتان بنویسید که آیا کشتن او بهتر است یا نکشتن او؟»

اشکالش این است که موضوع انشایش کمی طولانی است.

June 10, 2006

مجموعه صفر علم

توی ریاضیات مفهومی عمیق و ساده هست به اسم مجموعه صفر (Null Set) که من ازش خیلی خوشم می آد. این جور مجموعه ها با این که لزوما تهی نیستند ولی اندازه شان به لحاظ احتمالی و توپولوژیکی صفر است. مثال ساده اش احتمال وقوع یک تعداد نقطه گسسته در فضای پیوسته است که برابر صفر است. به تعبیر دیگر مجموعه صفر در مقابل کل فضا «خیلی کوچک» است.

حالا این بحث هایی که ما در زمینه اقتصاد در ایران داریم یک وقت هایی واقعا شبیه مجموعه صفر در کل علم است یعنی هر چند ممکن است کسی هم در گوشه کناری چیزی راجع بهش گفته باشد ولی در مقایسه با کل جریان علم به هیچ می ماند. فکر می کنم در خیلی از علوم انسانی دیگر هم این طور است ولی در رشته های پزشکی و فنی نه. نمونه اش این بحث نرخ بهره. حضرت احمد توکلی پایش را کرده توی یک کفش که رابطه تورم و نرخ بهره رابطه مرغ و تخم مرغ است و فرقی نمی کند از کدام طرف آن شروع کنیم. من سعی کردم تا می توانم ادبیات را بگردم و ببینم آیا مقاله ای راجع به تاثیر کاهش نرخ بهره روی کاهش تورم پیدا می کنم یا نه و پیدا نکردم. در واقع اندک مقاله هایی راجع به اثرات منفی کاهش نرخ بهره روی کاهش تورم هست (به علت پایین آوردن انگیزه پس انداز و جای گزینی پول نقد به جای پس انداز در سبد دارایی) ولی اثر مثبت ظاهرا نداریم یا من پیدا نکردم. از اهل علم هم که پرسیدم همه یک جوری نگاهم کردند که فهمیدم به تر است اصلا نپرسم. معنای این جستجوهای من و نتیجه هایی که گرفتم احتمالا این است که این موضوع آن قدر پرت بوده که کسی راجع بهش هیچ چیزی ننوشته یا اگر نوشته بروزی نداشته و در واقع کل بحثش جزو مجموعه صفر علم بوده. به تعبیر دیگر رابطه مرغ و تخم مرغی نیست که از هر سر بخواهیم شروع کنیم. رابطه فقط از یک سر معنی دارد و آن هم اثر تورم روی نرخ بهره ظاهری است.

این وضعیت را که می بینم به تر می فهمم که کسانی مثل دکتر طبیبیان و دکتر نیلی چرا این قدر عصبی هستند. اگر آدم مجبور شود سال ها بایستد و راجع به چیزهایی که در حد مجموعه صفرعلم هستند حرف بزند و تازه عده ای همان را هم نفهمند و قیافه حق به جانب هم به خودشان بگیرند و برای مردم شکل مار بکشند و قانون در مجلس تصویب کنند اعصابش به هم می ریزد. کار کردن در حوزه ای مثل اقتصاد که در آن هر جواب سر راهی درست نیست و خیلی وقت ها جواب درست فقط یکی است در ایران واقعا اعصاب پولادین می خواهد. خصوصا اگر اهل مماشات هم نباشی که بگویی این هم درست است، آن هم درست است، شما هم دوست عزیز درست می گویید.

June 08, 2006

مساله اساسی

1) بنا بر گفته قرآن مومنین که رستگاری نصیب آن ها خواهد شد کسانی هستند که از «لغو» روی گردانند. والذین هم عن اللغو معرضون. جالب این جا است که این صفت درست پس از صفت اول مومنین یعنی خاشع بودن در هنگام نماز و به لحاظ ترتیب مقدم بر دیگر خصوصیات ذکر شده است. برای این من این آیه همیشه یکی از دل انگیزترین آیه های قرآن بود که بسیار هم جای تفسیر داشت. لغو چیست که باید از آن روی گرداند؟

2) این دو روزه که جزوه های معنویت آقای ملکیان را مرور می کردم این تعبیر همیشگی اش به نحوه برجسته ای به چشمم آمد که « انسان معنوی یک سوال محوری بیشتر در زندگی ندارد و آن هم این است که چه باید بکنم؟» به قول ملکیان حتی مشغول شدن به سوالات عظیمی مثل بودن یا نبودن خدا و جهان آخرت نیز اگر نهایتا کمکی به پاسخ سوال اساسی «چه باید بکنم» نکند بیشتر به تفنن می ماند. تعبیر زندگی اصیل که از اگزیستانسیالیست ها وام گرفته و در سرتا سر نوشته هایش موج می زند در واقع شاید نتیجه تلاش هایی است که در پی یافتن جواب سوال محوری به بار می نشیند.

3) یاد دوستان قدیمی در ایران بخیر. خدا این آقای روحانی را سلامت بدارد که هر چند به لحاظ عقیده فکری و عمل سیاسی اکنون فاصله زیادی از هم داریم ولی من از او زیاد آموخته ام. یکی اش تاکیدی بود که مدام بر بحث مشغولیت های بی خودی و ظاهرا موجه عصر ما داشت. نمونه بارزش چرخ زدن در اینترنت در پی موضوعات به ظاهر مفید ولی در واقع بی ربط به مسایل اساسی انسان. یادم است یک بار بحث مفصلی با هم کردیم در باب این تعبیر «به خدا پناه می برم از علم غیرنافع». این رفیق دوست دار سقراطمان هم مرتبا این هشدار را تکرار می کرد که جلوی شهوت دانستن و خواندن خود را بگیرید. خودش البته فکر کنم از این شهوت هرگز خلاصی ندارد

امروز این سه پرده در ذهنم به هم پیوند خورد. بیشتر شبیه تذکری بود به خودم در فضایی که کسی از این هشدارها به کس دیگر نمی دهد.

June 06, 2006

جزوه ها رسید. دست سینا و بهنوش درد نکند. نکته مهم این جا است که تقریبا همه شان متون منتشر نشده و قدیمی آقای ملکیان است که برای من تقریبا غیرقابل دست رس بود. جایتان خالی مثل آبی که در کویر می ریزد در حال بلعیده شدن هستند. سعی می کنم شما را هم از این خوان نعمت بی نصیب نگذارم و خلاصه هایی را این جا نقل کنم. فعلا یک چشمه : (نقل به مضمون)

ملکیان در تفاوت عرفان سرخ پوستی و اسلامی می گوید که عرفان اسلامی در عین حالی که توصیف عالی از وضعیت ایده آل ولی ناموجود انسانی می دهد در تشریح روان شناسی و رفتارشناسی واقعی انسان ضعیف است. لذا با این که سر منزل مقصود را نشان می دهد ولی راه کاربردی چندانی برای پیمودن این مسیر برای تک تک آدم ها ارائه نمی دهد. ما می دانیم که دوست داریم در موقعیت ابن عربی و ابراهیم ادهم باشیم ولی نکته این جا است که فقط با *اراده کردن* نمی توان به آن جا رسید. باید خصوصیات و حالات انسانی و به تعبیر دیگر قوانین حاکم بر جهان انسانی را شناخت و متناسب با آن قدم برداشت. عرفان سرخ پوستی و نیز عرفان های شرقی (این تاکید از من است) مثل آیین های هندی و چینی روش های مشخصی را نشان می دهد که هر کسی می تواند آن ها را به کار گیرد. به خاطر این ضعف است که عرفان اسلامی مقبولیت چندانی در زندگی روزمره پیدا نکرده است.

این توصیف آقای ملکیان گرهی را که مدت ها بود در موردش فکر می کردم برایم گشود.

داستان هایی از بیکاری و اصلاحات اقتصادی

1) نوجوان که بودم از یک فروشگاه تعاونی خرید می کردیم که متعلق به یک نهاد دولتی بود و پدرم آن جا کار می کرد. علی آقایی آن جا بود که بسیار مودب و خوش خلق بود و معمولا خرید های مشتریان را بهشان تحویل می داد. زمانی این فروش گاه دچار تحولاتی شد و به خاطر تغییر ساختار دستگاه دولتی تعداد مشتریان آن کم شد و در نتیجه از پرسنلش کم کرد و ما دیگر علی آقا را ندیدیم. چند سال بعد بود که دیدم با قیافه ای تکیده و رنجور روی یک چرخ کوچک دستی سیب زمینی می فروشد. چرخش حتی از اندازه های معمول هم کوچک تر بود. نفهمیدم به خاطر این که پول نداشت بزرگ ترش را بخرد یا طاقت راندنش را نداشت.

2) در اوایل دوره دانش جویی ام در پروژه ای کار می کردم که هدفش مکانیزاسیون سیستم های کنترل دما و رطوبت کارخانجات دخانیات بود.سیستم های قدیمی مال سی سال پیش بود و راهبری آن نیاز به چند نفر آدم داشت. ضمن این که دقتش خیلی پایین بود و به این خاطر کیفیت عمل آوری توتونش مناسب نبود. سیستم جدیدی که ما نصب می کردیم سنسورهای الکترونیکی داشت که با رایانه کنترل می شد و برنامه دما-رطوبت را به صورت خودکار و با دقت خیلی زیاد اعمال می کرد. وقتی پیاده سازی سیستم را در کارخانه دخانیات خوی شروع کردیم معنی دقیق کارشکنی کارگران را دیدم. بعد که باهاشان از نزدیک صحبت کردم متوجه شدم که همشان از این می ترسند که با این سیستم بی کار خواهند شد. توضیح دادم که سیستم فقط به اتاق کنترل مربوط است و به کار آن ها ربطی ندارد و خیالشان راحت شد. از همه بیش تر یکی بود که فهمیدم در جریان کار نقص عضو پیدا کرده و عملا کاری نمی تواند انجام دهد و سال ها است که سرجایش است و کاری نمی کند جز چای دادن به بقیه.

3) آقای ... از آمریکا آمده بود و شرکتی زده که کیت های گازسوز خودرو می ساخت. کارشان تک بود و گرفته بود و بالای صد نفر کارگر داشتند. شب خوابیده بودند و صبح پا شده بودند و دیده بوند که دولت به خاطر محدودیت عرضه گاز فروش کیت گازسوز را ممنوع کرده و معنی این در عمل یعنی تولید و فروش صفر. شرکت چاره ای نداشت جز این که تعطیل کند یا کارش را عوض کند. در هر صورت باید ترکیب نیروی انسانی اش را متناسب با وضعیت جدید تغییر می داد. آقای ... که فکر می کرد این جا آمریکا است وقتی تصمیم گرفت شرکتش را تعطیل کند متوجه شد که چیزی به اسم قانون کار مانعش می شود. در نتیجه مجبور شد به مدت بیش از یک سال قسمت مهمی از نیروهایش را بدون کار مشخص نگه دارد و به گفته خودش عمده سرمایه اش در این راه تلف شد.

مساله بی کار شدن کارگران در جریان اصلاح ساختار و ارتقاء بهره وری شرکت های دولتی سابق یکی از هزینه های اجتماعی مهم اصلاحات اقتصادی است. همین موضوع در مورد انعطاف پذیر کردن بازار کار برای فراهم کردن فرصت بقاء برای شرکت هایی که با شوک منفی تقاضا مواجه می شوند هم صادق است. به نظر می رسد امروزه کم تر کسی از عدم تعدیل نیروی انسانی دفاع می کند و بیشتر راه حل ها معطوف به یافتن راهی پس از تعدیل است. راه حل ساده ای که برای این مساله پیشنهاد می شود عبارت است از گسترش سیستم تامین اجتماعی و ایجاد بیمه های بی کاری. سوالی که پیش روی این راه حل قرار می گیرد این است که با کدام منبع مالی؟ گسترش سیستم تامین اجتماعی یا باید از طریق مشارکت دولت صورت گیرد که دولت چنین منبع مالی ندارد و یا از طریق مشارکت نیروی کار که به تعادل رسیدن آن چند سال طول می کشد. البته در برنامه سوم پیش بینی شده بود که بخشی از درآمد ناشی از واگذاری شرکت های دولتی صرف تقویت نظام اجتماعی شود و این یعنی راه حلی موقت از طریق فروش دارایی های سرمایه ای دولت. به هر حال سوال سختی است.

June 05, 2006

یک بازی دیگر

در طبیعت و جامعه رفتارهای زیادی هست که در آن طرف مقابل برای طراحی استراتژی بهینه ای که منافع او را بیشینه می کند باید استراتزی های طرف مقابل را هم در نظر بگیرد و ضمنا این نکته را هم بداند که طرف مقابل هم این نکته را که نفر اول استراتژی او را در نظر گرفته می داند و الخ تا بی نهایت (در واقع تا جایی که ظرفیت پردازش ذهن آن ها اجازه دهد). جواب نقطه تعادل این بازی بسیار متفاوت از حدس اولیه خواهد بود.

فرض کنید در یک جمع هستیم و قرار است هر کسی عددی صحیح بین 1 تا 20 انتخاب کند. همه عددها را جمع می زنیم و نصف میانگین آن را محاسبه می کنیم و عدد هر کسی نزدیک تر به این نصف میانگین بود جایزه خوبی به او می دهیم. شما اگر در این بازی باشد چه عددی را انتخاب می کنید که احتمال نزدیک تر بودن آن به نصف میانگین اعداد بقیه بیشتر باشد؟ به این نکته دقت کنید که این یک بازی با عامل های هوشمند است و دیگران هم محاسباتی که شما خواهید کرد را در نظر خواهند داشت. در زندگی روزمره چه پدیده هایی را با این شکل سراغ داریم؟

دفاع از خودم

هرگز دوست سابقم را که تهمتی ناجوان مردانه بر علیه من ساخت و متهمم کرد به تلاش برای کسب پست و مقام در ایران نخواهم بخشید. هر چند به نظرم تلاش برای پست گرفتن فی ذاته امر بدی نیست و من هم اگر کاری غیر از وبلاگ نویسی می کردم شاید نیازی به بیان روشن این ماجرا و دفاع از خودم نبود ولی چون این تصور از رفتارم ممکن است روی برداشت و تحلیل دوستان از نوشته هایم تاثیر بگذارد بد نیست که یک موضوعی را توضیح بدهم. خیلی روشن می گویم که در جریان نوشتن این وبلاگ و بقیه فعالیت هایم چیزی که ابدا دنبال نمی کنم کسب موقعیت کاری در دل سیستم حکومتی ایران است. به این دلایل :
اول این که برنامه تحصیلی من حداقل 6-7 سال دیگر طول خواهد کشید و تا آن موقع چه کسی می داند که در این دنیا چه خبر است. چه کسی مرده است و چه کسی زنده.
دوم این که من هرگز علاقه ای به داشتن پست دولتی ندارم. اگر داشتم که همان موقع که ایران بودم و بیشتر درگیر کارهای اجرایی بودم یکی از پیشنهادات متعددی که بهم شد را قبول می کردم یا حداقل خودم را در آن مسیر می انداختم. پیشنهاداتی که اگر هرکدامشان را چسبیده بودم شاید یک پست مدیریت رده سوم یا چهارم در یک وزارت خانه مهم داشتم که برای این سن و سال بد نبود و حداقل به خاطرش مثل برخی رفقا از مزایای سفر خارج و بورس تحصیلی و پروژه های کاری و ماشین و موبایل و لپ تاپ بهره مند می شدم.
سوم این که آن هایی که من را می شناسند می دانند که اصلا سودای کار ثابت داشتن در سرم نیست. تمام چند سال گذشته را کار فری لنس کرده ام و آن مدل را بسیار دوست دارم. آن قدر که حتی نتوانستم محیط کار یک سازمان بین المللی در خارج از ایران را برای بیش از یک سال تحمل کنم و برگشتم به مسیر کار آکادمیک. برای من مطلوب ترین و شاید تنها شغل متصور در آینده معلمی دانشگاه و مشاوره دادن و نوشتن است. برای کسب این شغل ها نه تنها نیازی به وبلاگ نوشتن نیست بلکه زمانی که برای وبلاگ نوشتن می گذارم فرصتی را که باید صرف نوشتن مقاله و درس خواندن کنم کم تر می کند.
چهارم این که باید کسی خیلی خام باشد که فکر کند آدمی مثل من با این نوع نوشته ها و افکار حتی می تواند پایین ترین رده کار مدیریتی در این کشور را کسب کند. من اگر نوشته هایم همان امکان کار ساده دانشگاهی را در سال های آتی ازم نگیرد خدا را شکر می کنم.
پنجم این که بادسنجم خیلی بد کار نمی کند. اگر قرار بود به جهت باد فعلی و آتی برقصم باید چهره دیگری به خودم می گرفتم. حداقلش این بود که در فضای وبلاگستان وجهه ای چپ گرا به خودم می گرفتم تا هم روشن فکران را خوش آید و هم دوستان آقای احمدی نژاد را.
دست آخر این که من از تغییرات بی چشم انداز می ترسم و از پا درازکردن و ابراز نقدهای کافه ای بیزارم. چون چند سالی از دور دستی در آتش داشته ام می دانم که ایجاد تحول و کار جلو بردن در کشوری مثل ایران چقدر مشکل و پیچیده است و می دانم بسیار کسانی در درون سیستم اجرایی این کشور از خودشان مایه می گذارند یا می گذاشتند تا امورات مملکت در حداقش بگردد. این را خیلی خوب می فهمم که بسیاری از ایده هایی که مخالفین ابراز می کنند رویایی بیش نیست. پس به اصول خودم می چسبم و از واقع گرایی دفاع می کنم حتی اگر این واقع گرایی به دفاع از حکومت تفسیر شود. ضمن این که هر کسی که مردانه در این کشور کار کرده و حق مردم را پایمال نکرده و برای موقعیت خودش سر خم نکرده را می ستایم. خاتمی یکی از این مردان است که برای من به عنوان نمونه ای کم نظیر از سیاست مدار با اخلاق و باشعور در آسمان سیاست این کشور درخشید و رفت. من امثال خاتمی را به خیلی های دیگر ترجیح می دهم. حتی اگر روان پریش مجهول الهویه ای صفت هایی که خودش لایق آن است را به خاتمی نسبت دهد و من را به سبب علاقه ام به او شماتت کند.

ببخشید اگر تند و بی ربط بود.

June 03, 2006

پراکنده هایی مرتبط به هم: نوستالژی دهه 70

1) در گوشه دانشکده فیزیک دانشگاه شریف اتاق کوچکی بود دورتادور مملو از کتاب و یک میز در وسط که اسمش بود دفتر مطالعات فرهنگی. من این دفتر را از یک سال پیش از این که بیایم دانشگاه می شناختم. به خاطر دوستی که با شایان مشاطیان از قبل از دانشگاه داشتم. برای سال ها دفتر جلسه ای داشت به اسم جلسه شنبه ها که یکی بحثی ارائه می کرد برای 45 دقیقه و بقیه بحث می کردند برای ساعت ها. دفتر و جلساتش کسی شبیه مرشد و رهبر هم داشت. آدمی به اسم دکتر باستانی که روزی شاگرد اول کنکور شده بود و رفته بود فرانسه درس رادار خوانده بود و بعدش هم شده بود استاد دانشکده برق. خودش می گفت که از سال 64 وقتش را دو قسمت کرده. نصفش را کار مهندسی می کند و نصفش را به مباحث فرهنگی اختصاص می دهد. به گمانم دکتر باستانی کم سر و صدا و زیرک و بسیار باهوش بسیاری مباحث فرهنگی را از خیلی های دیگر در این مملکت بیشتر می فهمید. ضمن این که آن قدر زرنگ بود که در سال هایی که کسی جرات حرف زدن نداشت حرف هایی بزند که الان هم گفتنش خطرناک است و کسی کاری به کارش نداشته باشد. شمس الواعظین دکتر را کشف کرده بود و داشت تشویقش می کرد که برای «جامعه» چیز بنویسد. یک بار هم چیزی نوشت دندان شکن در جواب فریبرز رییس دانا که به خاتمی توپیده بود و او را به بی عرضگی متهم کرده بود. دکتر واقع بین و استخوان خرده کرده در جریان انقلاب و سال های بعد از آن به رییس دانای پر سر و صدا هشدار می داد که اصلاحات سرعتی دارد که نمی توان از آن عبور کرد. روزنامه های شمس که توقیف شد از نوشته های روزنامه ای دکتر هم خبری نشد.

2) جلسات شنبه ها دو قاعده مهم داشت: اول این که به هیچ قیمتی نباید تعطیل می شد و برای نزدیک به هفت سال نشد. دوم این که در بحث های آن هیچ پیش فرضی پذیرفته نبود و بحث فقط باید بر محور منطق پیش می رفت. این حرف الان چیزی بیش از بدیهی است ولی آن ها که فضای سال های آخر دهه شصت و اوایل هفتاد و تفوق اندیشه های ایدئولوژیک را به یاد می آورند خوب می فهمند معنی این حرف یعنی چه. جلسات شنبه ها تعطیلی نداشت حتی روزی که شنبه مصادف شده بود با عاشورا و بچه ها بحثی راجع به همین موضوع گذاشته بودند و جلسه را برگزار کرده بودند. ما که آخر های دانشگاه بودیم سوال ها و عطش دانستن در جامعه ایران ته کشید یا رفت به سمت چیزهای دیگر. جلسه شنبه ها رفته رفته نامنظم و بی رونق شد و فکر کنم الان سال ها است که تعطیل است. خود دفتر هم فکر کنم وضع بهتری ندارد.

3) محسن حجتی را از دفتر می شناختمش. مشخصه ای که ازش در ذهن دارم بی رحمی اش در بحث بود که من بدجوری خوشم می آمد. الان دیدم فهرست بت های ذهنی که نسل او و نسل ما آرام آرام جایگزین بت های قبلی مان کردیم را نوشته: برتری آزادی بر عدالت، عبور از شریعتی و مارکس و چه گوارا، کشف کانت و نیچه، نشاندن فردگرایی به جای جمع گرایی، تقدم تئوری بر عمل، رفرم به جای انقلاب ، ترجیح بازار به سوسیالیسم، کشف منطق سه ارزشی به جای دو ارزشی، تقدم اصلاح خود بر اصلاح جامعه، ...

4) فهرست محسن خیال من را به سال های زنده نیمه اول دهه هفتاد ایران می برد. یک بار از بهار تهران نوشتم و دوستان برآشفتند. باز هم می گویم. نمی دانم چه شده بود که ما در آن سال ها یک باره تفکراتمان پوست می انداخت و چیزهای جدید می یافتیم. انگار همه کشف های انسان مدرن متاخر را باید در عرض چند سال می فهمیدیم. الان ده سال از آن موقع گذشته است و من تردید دارم که کشف های خیلی بیشتری به آن فهرست اضافه شده باشد. حتی شک دارم که فهممان به اندازه و متناسب با گذر ده سال عمیق تر شده باشد. شاید با حرف من مخالف باشید ولی برداشت من این است که از همان سال 76 موتور تولید فکر جدی در این کشور خوابید. این را از تجربه خودم می گویم.

5) دوست دار سقراط که مدتی هم مدیر اجرایی دفتر شد در نوشته اش به جلسه ای اشاره کرد که سعید حجاریان برای ارائه مقاله اش آمده بود. سال 75 و 76 سعید حجاریان موجودی ناشناخته برای عموم و تاحدی شناخته برای آدم های علاقه مند بود که برتری سواد و توان ذهنی اش در مقایسه بقیه هم خط هایش در«ائتلاف گروه های پیرو خط امام» واضح بود. در دوره ای که همه ما انتظار آمدن ناطق را می کشیدیم مقاله« اقتدار سلطانی» او نویدبخش اندیشه های تازه ای بود که در یک جای هیجان انگیز به اسم مرکز تحقیقات استراتژیک داشت شکل می گرفت. من خیلی مقاله های جامعه شناسی سیاسی را در ایران دنبال نمی کنم و قضاوتم قطعا دقیق نیست ولی فکر کنم آن مقاله او که ده سال پیش نوشته شد به لحاظ دادن یک چارچوب نظری برای تحلیل نظام های قدرت شرقی چیز نسبتا منحصر به فردی بود که کم تر چیزی مشابه آن نوشته شده است.

5) دکتر باستانی و یکی دو نفر از بچه های دفتر رفتند و با هم شرکتی *بسیار تخصصی* تاسیس کردند که در نوع خودش تک بود و به خاطر اعتبار دکتر خیلی زود ارقام کارش میلیاردی شد. دکتر کم کم سست شد و جلسات را یک در میان آمد تا این که شنیدم این اواخر آن قدر کار شرکتش زیاد شده که حتی از دانشگاه هم مرخصی گرفته. دفتر که جای خود دارد. بعید می دانم دکتر آدم راحت طلب یا لذت طلبی باشد که دلش به پولی که از شرکت در می آورد خوش باشد. ماجرای مسوولیت و احساس لذت از هدایت یک کار بزرگ هم است. شاید هم احساس رضایت و بازنشستگی از انجام ماموریت. یک بار با علی رضا علوی تبار گپ می زدیم. گفتم این حلقه کیانتان چی شد؟ گفت رفقا بچه هایشان بزرگ شده اند و زندگی خرج دارد. کسی دیگر نمی تواند مدل سابق زندگی کند. این همه ماجرا نیست ولی قطعا بخشی از آن است.

7) بچه های دفتر هر کدام به گوشه ای رفتند. یکی در دولت احمدی نژاد مدیرکل یکی از مهم ترین وزارت خانه ها شد. یکی شان شد یکی از باسواد ترین آدم وبلاگستان. یکی در صدا و سیما تهیه کننده است. یکی مشغول اداره شرکتش در کانادا است. یکی زمان خاتمی شد مدیرکل یک وزارت خانه. حسین کاجی شاید از همه در کار فرهنگ حرفه ای تر بود که شد دبیر اندیشه روزنامه انتخاب و کتاب هم می نویسد. محسن خیمه دور انگار شد دبیر سینمایی روزنامه ایران. عباس کاکاوند هم بود که اولش پست مدرنیسم می خواند و بعد رفت سراغ کار کردن با روزنامه رسالت و موجب حیرت همه ما شد و آخر سر هم دو سال پیش یک باره از راست ها برید و آن افشاگری ها را کرد که حتما به یاد دارید. راستی اگر به آرشیو سخن رانی های دفتر نگاه کنید می بینید که حول و حوش سال 70 دکتر باستانی پسرعمه اش را برای سخن رانی شنبه ها دعوت کرد و او در باب اگزیستانسیالیسم و معنی داری زندگی صحبت کرد. آن پسرعمه اسمش بود مصطفی ملکیان و من حدس می زنم که موضوعی که 15 سال پیش در موردش حرف زد ممکن است به یکی از بت های ذهنی جدید دهه آینده تبدیل شود.

June 02, 2006

مفاهيمی مثل آخر هفته، روز تعطیل، استراحت، مهمانی، تماشای تلويزيون يا حتی کتاب غیردرسی خواندن تقریبا از مجموعه لغاتم پاک شده است. اغراق نمی کنم. اين دقيقا اتفاقی است که افتاده است. چند ماهی است که هفت روز هفته کار می کنم و اکثر آخر هفته هايم در دفتر کار می گذرد. بنده خدا مریم واقعا تحمل می کند و چیزی نمی گوید. تمام امیدم به 20 روز تعطیلی است که وسط تابستان خواهم داشت و البته بخشی اش باز یک جوری به درس و این ها مربوط خواهد بود خوش بختانه از نوع تدریس نه تحصیل.

June 01, 2006

اقتصاد تبعیض

بحث تبعیض بین زنان و مردان در بازار کار از موضوعات جذاب برای جامعه شناسان و فعالین اجتماعی است. این موضوع گاهی به مبحث جهانی شدن هم پیوند زده می شود که نمونه ای از آن را در این پست احمد سیف عزیز می توانید ببینید.

من نمی خواهم وارد جزییات بحث بشوم ولی شاید تذکر این نکته مفید باشد که برای اقتصاددان ها مساله تبعیض یکی از موضوعات جالب است. گری بکر تز دکترای خود را در این زمینه نوشت و اولین کتابش با عنوان اقتصاد تبعیض (Economics of Discrimination) را هم بعدها منتشر کرد.

تا جایی که من می فهمم می توان بین دو نوع کاملا متفاوت تبعیض در یک جامعه تمایز قایل شد هرچند ظاهر آن ها شبیه هم باشد. این تمایز نظری کمک بسیار مهمی برای تحلیل درست مساله در دنیای واقعی است هرچند معمولا رعایت نمی شود:

1) تبعیض بر اساس تصمیم گیری اقتصادی: فرض کنید به عنوان مدیر یک بنگاه بین باید مجموعه ای از متقاضیان انتخاب کنید. در بازار کار همیشه با مساله اطلاعات نامتقارن مواجه هستیم یعنی بنگاه نمی تواند کیفیت نیروی کار را درست تشخیص بدهد و لذا به حدس متوسل می شود. حال اگر این بنگاه در بازار رقابتی یا در شرایط بیشینه کردن سود بین متقاضیان مختلف به خاطر جنسیت یا نژاد یا سن یا هر چیز دیگری تبعیض قایل شود و این تبعیض بر اساس حدسی باشد که از رابطه بهره وری نیروی کار و عامل تبعیض شکل گرفته ما با رفتار اقتصادی در تبعیض مواجهیم. دقت کنید که ممکن است این حدس ها کلیشه ای یا غلط باشد ولی نکته این جا است که *غرضی* در این تبعیض نیست. مثالش این خواهد بود که مثلا اگر کارفرمایی حدس بزند که نیروی زن *هزینه های* بیشتری برای او خواهد داشت (مثل مرخصی زایمان، احتمال ترک محل کار پس از ازدواج یا به دلیل تغییر مکان سکونت همسر، کاهش بهره وری به دلیل عادت ماهیانه و الخ) یا تصور کند که زن ها در این کار خاص مهارت کم تری دارند ما با این جنس از تصمیم تبعیض آمیز مواجه هستیم. در این شرایط تصمیم یک عامل اقتصادی برای *عدم تبعیض* برای او *هزینه* اضافی دارد.

2) تبعیض بر اساس ترجیحات غیراقتصادی: این تبعیض وقتی است که تبعیض گر نه به دلیل تصمیم عقلانی بلکه به خاطر احساسات خود تصمیم به تبعیض می گیرد. مثلا کارفرمایی را تصور کنید که از زنان یا مردان یا سفیدپوستان یا سیاه پوستان یا اروپای شرقی ها یا اروپای غربی ها بدش می آید. این کارفرما در صورت مواجهه بین مثلا یک سیاه پوست با قابلیت تر و یک سفیدپوست ضعیف تر، شخص سفید را انتخاب می کند. او باید *هزینه* این تصمیمش را پرداخت کند که در این مثال به دست آوردن بهره وری پایین تر نیروی کار و کاهش قدرت رقابتی در مقابل رقبایی است که چنین تبعیض هایی را اعمال نمی کنند. در این جا با موضوع *تمایل به پرداخت* برای اعمال تبعیض مواجهیم.

یک سوال مهم می تواند این باشد که بر اساس مشاهدات تجربی چگونه می توان تشخیص داد که یک تبعیض در جامعه از کدام جنس است؟ سوال راحتی نیست ولی یک روش آن این است که ببینیم آیا امکان عدم اعمال تعبیض وجود دارد یا نه. مثلا اگر ببینیم که بانک هایی که مدیر زن یا سیاه پوست دارند بازهم به این گروه ها سخت تر از گروه های دیگر وام می دهند می شود تا حدی نتیجه گرفت که تبعیض از نوع اول بوده است.

 

all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007