خستگی از نقد
به قول یکی از دوستانم خود واقعی ام از خود وبلاگی ام غیرمنطقی تر و انسانی تر است. یک تفاوت دیگر هم این است که در زندگی واقعی اهل جنگ و جدل و دشمن تراشی نیستم و بیش تر ترجیح می دهم با آدم ها رفاقتی به هم بزنم. جوری که دو سه باری که با یک آدم واقعی "قهر" کرده ام آن قدر از این قهر بودن و از این دشمن داشتن اذیت شده ام که بلاخره به لطف محبت طرف مقابل و بالا و پایین پریدن خودم یک جوری ماجرا را حل کرده ایم. با این همه در موقع نوشتن و در داخل فضای وبلاگی مجبور هستم که روی حرف هایی که فکر می کنم درست است خیلی دقیق بایستم و حرف هایی که فکر می کنم درست نیست را بی رحمانه نقد کنم و بحث کنم و احساساتی هم به خرج ندهم و به قول یکی از وبلاگ نویسان عزیز که بهم لطف داشت مثل آلمانی ها مطلب بنویسم. واقعیتش این است که در عالم واقع اتفاقا خیلی هم ایرانی ایرانی هستم و خوشبختانه یا متاسفانه ذره ای از آن رفتار آلمانی در وجودم نیست.
به خاطر همین روحیه ایرانی است که از این کشمکش ها خسته و افسرده می شوم. حتی اگر "فکر کنم" که حق با من بوده و حتی اگر فکر کنم که طرف مقابل را قانع کردم یا او را شکست داده ام باز این که یک نوع "ستیزه" و "مخالفت" و "گیردادن" در میان باشد و از این که دشمن تراشی کرده ام و عده ای را آزرده ام و رفاقت احتمالی آینده را تخریب کرده ام اذیت می شوم. این دو روز اصلا دل و دماغ نداشتم و وقتی به دلیلش فکر کردم به نظرم رسید عاملش بحث های سنگینی بود که چند روز قبل با گروهی از دوستانی داشتم و تازه منشاء بخشی از آن ها هم سوء تفاهم ها و موضع گیری های اولیه بیهوده بود که می شد اصلا در میان نباشد. فراموش نکنید که نقد بدون غرض و مستقل از شخصیت نویسنده و الخ در عمل محقق نمی شود و همیشه نقد تا اندازه ای آلوده به مسایل حاشیه ای می شود.
سعی کردم از این تجربه یک درس و هشدار مهم برای دنیای واقعی خودم بگیرم. به نظرم اگر بخواهم بعدا درعمل هم به جای این راحت کار خودم را بکنم این قدر درگیر کوبیده شدن و کوبیدن و نقد طرف مقابل باشم فکر کنم در عرض چند ماه کارم به بیمارستان بکشد. در ایران هم که تیپ هایی مثل ما به اندازه کافی هم مخالف دارند و هم تا دلت بخواهد موضوعاتی که نمی توانی جلوی خودت را بگیری و در نقدش ننویسی فراوان است. در نتیجه اگر قرار باشد حضور عمومی داشته باشی باید هر روز منتظر چنین کشمکش هایی باشی. مگر این که یاد بگیری که از کنار خیلی حرف ها بگذری و خیلی جاها که به نظرت می رسد حرف بی ربط یا غلط گفته می شود سکوت کنی یا اگر جایی خودت مورد نقد یا توهین قرار گرفتی اصلا واکنش نشان ندهی. این روحیه ایرانی من مانع از چنین رفتاری می شود. نمی دانم چه باید بکنم.
پ.ن: بعد نوشتن مطلب دیدم پویان هم مطلبی در همین راستا نوشته. خواستم بگم رفیق من هم بریده ام. خیلی نگران نباش.

نظرات
elham :
hamed jan ,
be natije khoobi dai miresi dar in zamine.hamishe bahs ,sarzanesh , sarkoob ,va enteghad be khode adam ham zarbehaye bozorgi mizane.faghat ba anjame yeki az in kara dar phase manfi miri va hojoome energy ha va tashashoate manfi be samtet sarazir mishe.in anargy ha khastat mikone va zehn va ravan ro beham mirize va age edame peyda kone be jesm ham monteghel mishe.age mikhai salem bemooni bayad kheili jaha sokoot koni!!!hatta age midooni 100% hagh ba tost.
shadkam bashi
elham - June 29, 2006 06:45 AM
نیما :
حامد جان مدتهاست چیزی را میخواهخم به تو بگویم اما فرصت نمیکردم و ضرورتی هم نمی دیدم اما امروز با این پستت احساس میکنم وقتش است. به نظر من محیط وب فارسی در تصرف روزنامه نگاران و روزنامه خوانان است. آن هم از نوع جوانش و من متاسفم که بگویم اصولا جماعت روزنامه نگار اغلب بیسواد و بی احتیاط هستند.این تنها در ح.زه اقتصاد نیست در تمام حوزه های دیگر روزنامه نگاری ایران هم اوضاع همین گونه است. البته من این مساله را غیر طبیعی نمی دانم ماهیت شغل روزنامه نگاری آدم ئرا به سوی ساده سازی و کلی گوئی سوق میدهد. اصولا روزنامه ای که سرسری و در اتوبوس یا سر میز صبحانه خوانده میشود جای طرح پیچیدگی و پویائی پدیده های روزمره نیست و اصولا روزنامه خوانان حرفه ای چندان علاقه ای به خواندن مطالب مفصل و پیچیده ندارند
نیما - June 29, 2006 01:02 PM
نیما :
همین چند روز پیش دوستی با من تماس گرفت و در مورد افتتاح تونل رسالت سوال کرد من علیرغم مشغله زیاد وقت گذاشتم و مفصل توضیح دادم اما دقیقا احساس می کردم روزنامه نگار عزیز حوصله اش از حرفهای دقیق و غیر شعاری من از اثر تونل بر ترافیک تهران سر رفته است. او انتظار داشت من یک کلمه بگویم بسیار خوب است یا بسیار بد است، آبی یا قرمز اما من جوابهای مشروط میدادم به دلیل آنکه لین مساله را پیچیده و تابع عوامل مختلف می دانستم. اخر سر هم که از این دوست خواستم قبل از انتشار مصاحبه متن را برای من بفرستد با خنده گفت اگر فرصت شد حتما و معلوم بود که فرصت نمی شود و نشد هم. این الگوی دائمی رفتار روزنامه نگاران است. کادو پیچ کردن مسائل پیچیده در غالب حفهای کلی همه کس فهم عوامفریبانه و انتشار آن در غالب حداکثر 500 کلمه
نیما - June 29, 2006 01:09 PM
نیما :
حالا این جماعت مخاطبان اصلی و یا دست کم پر جلوه وبلاگها هم هستند. وقتی که محمد قوچانی به عنوان سردبیر روزنامه روشنفکری ایران در مورد فقه و تاریخ و سیاست و دیپلماسی و قتصاد و جامعه شناسی و... سرمقاله های مفصلی می نویسد که تنها دارای نثر موزون و دلنشین است آدم میماند که چگونه اینچنین مسائل پیچیده را ساده سازی کرده و قصه می سازد. روزنامه نگران ما بیشتر دل نگران زیبائی و عوام پسندی «روایت»هائی هستند که با نام تحلیل به خورد خواننده میدهند تا صحت و دقت آنها. راستی شنیده ام دبیر سرویس اقتصاد روزنامه محبوب روشنفکران هنوز لیسانس دانشگاه آزاد خود را به پایان نرسانده!خبرنگار روزنامه ... که حوزه خبری او به مسئولیت من مرتبط بود رسما ازمن و بعضی همکارانم درخواست رشوه داشت و پاسخ مخالفت ما مجموعه ای از حرفهای کلی عوام پسند بود که در مخالفت با ما در روزنامه ... کار می شد و میشود. تو که می دانی من در کدام سازمان کار میکنم!این مشکل تنها در ... نیست تقریبا تمام روزنامه های ما چنین وضعیتی دارند البته برخی سالمترند و برخی نا سالمتر
نیما - June 29, 2006 01:17 PM
نیما :
حال تو با این جماعت وارد بحث شده ای و من نگرانم که مبادا تو هم آلوده به ادبیات و عادات آنها شوی. راستش چندان خوشحال نشدم که نوشته هایت را در شرق خواندم نه به خاطر اصل مطالبت که انصافا درست و دقیق بود بلکه نگران این بودم که ادبیات ژورنالیستی به تو هم سرایت کند.
نیما - June 29, 2006 01:19 PM
خبر نگار :
سلام . جالبه .
خبر نگار - June 29, 2006 08:04 PM
سید حمزه حسینی :
حامدجان
می خواستم خدمت این دوست شما که حاضر نیست اسم کاملش را بنویسد و جرات این کار را ندارد عرض کنم که لطف کند بی خود و بی جهت هر حرف مزخرفی را که میرسد نزند.از آقای نیما سواب دارم چند سال دارد و چه غلطی در طول این سال های پر برکت عمرش کرده است.آیا به غیر از خودش به کس دیگری فکر کرده. تا به حال 10 خط از مقالات قوچانی را خوانده است که او را بیسواد می خواند؟!!!آقای نیما زمانی که شما زیر کولر سازمان خود نشسته بودید امثال قوچانی در زندان با بدترین روش ها بازجویی می شدند.زمانی که شمابه مهمانی های دوره ای خاله خانم و عمه جان می رفتید.و پشت هزار در و زیر مبل و تخت تحلیل های سیاسی در پیت به خورد عمه و خاله می دادید .دوستان روزنامه نگار من برای دفاع از آزادی شما وامثال شما بدترین روزگار ها را می گذراندند.فکر می کنم سواد اقتصادی کسانی که نام بردی از تو و امسال تو که شغل شریفشان را دو دستی چسبیده اند و دستمال به دست در ادارات و سازمان هاشان به دنبال مافوق می دوند بسیار بیشتر است.امثال تو حال من را به هم می زنند تو نماد جامعه امروز ما هستی پر از نخوت و غرور احمقانه که حتی حاضر نیستی اسمت را در یک وبلاگ به صراحت اعلام کنی.
سید حمزه حسینی - June 29, 2006 08:30 PM
حامد قدوسی :
نیما جان سلام و ممنون از کامنتت. من در کلیات حرف تو را می فهمم و از تذکر و نگرانی ات هم بسیار ممنونم. راستش در مورد دبیر سرویس اقتصادی روزنامه محبوب روشن فکران باهات موافق نیستم برای این که به نظرم با وجود سن کمی که دارد پخته می نویسد و من تا به حال ندیده ام حرف های بی ربط بزند. با اجازه اسم روزنامه ای هم که از خبرنگارش اسم برده بودی را حذف کردم تا موضوع متوجه یک فرد خاص نباشد.
حمزه جان: ناراحتی ات را درک می کنم ولی برای این خیلی زود قضاوت نکنی باید بگویم نیما تا جایی که من می دانم کم تر از بقیه برای این چیزهایی که می گویی زحمت نکشیده است.
حامد قدوسی - June 29, 2006 09:16 PM
سید حمزه حسینی :
اقای قدوسی لطف کنید و بگویید چرا کامنت من را برداشتید؟
شما که مطلب آقای نیما را می گذارید بگذارید جواب ابشان هم تمام و کمال داده شود
حامد: حمزه من کی کامنت تو را برداشتم؟ من در عمرم کامنت کسی را حذف نکرده ام.
سید حمزه حسینی - June 29, 2006 09:25 PM
سید حمزه حسینی :
شما چه گونه می توانمید ناراحتی من را درک کنید؟
من،شماودوستانتان در رواج این ادبیات فاشیستی مقصر می دانم.آدم های ملا لغتی که هر آنچه را که در کتابهای قفسه کتابخانه شان و افاضات اساتیدشان ندیده اند را مردود می شمارند و بقیه را به بیسوادی و کم فهمی متهم می کنند. واقعا دوست شما اگر ناراحت است روزنامه نخواند .سوال من این است که چرا ایشان حاضر نیست خودش را معرفی کند. به راحتی خبرنگار روزنامه را متهم به رشوه گرفتن می کند و با کد هایی که می دهد مثل آب خوردن با شرافت انسان ها بازی می کند.اما جرات این را ندارد که نامش را بگوید.
واقعا اگر کسی فکر می کند شرق جای بیسواد ها است نه بخواند و نه مطلب بنویسد.
حامد: حمزه پست من ربطی به روزنامه شرق یا اصلا هیچ روزنامه دیگری نداشت و تا عصر هم کامنت تو و نیما را ندیده بودم. بنا براین بحث شما دو نفر به من ربطی ندارد. ولی یک نگاهی به این کامنتت بکن. بدون این که من چیزی به تو گفته باشم باز رگ عصبانیتت بیرون زده و طبق معمول و مثل سنت همیشگی دوستانت به من توهین کردی بی آن که من در کل بحث هایی که داشتیم چیزی راجع به تو و جزوه های اساتیدت و رواج فاشیستم و حرف هایی از این دست گفته باشم. از تو می پرسم این برچسب زدن ها و این کلی گویی کردن ها و بازی با لفظ های جذابی مثل فاشیسم چه قدر به دقیق شدن بحث کمک می کند؟ در مورد نیما هم شما دو نفر می توانید بحث را ادامه دهید هر چند خود نیما هم قبول کرد که این بحث به ورطه کلی گویی می افتاد و فایده ای ندارد و بحث را پایان داد. ضمنا مشکل هویت نیما به خاطر نوع کامنت دانی من است که ایمیل افراد را نشان نمی دهد. اگر نشان می داد می دیدی که هویتش را کامل این جا گذاشته است.
سید حمزه حسینی - June 29, 2006 09:39 PM
نیما :
می گویند آفتاب آمد دلیل آفتاب! این واکنش عصبی و بی منطق بهترین نمونه الگوی رفتاری روزنامه نگاران ماست.اسم من که وجود دارد ایمیل هم به هکذا.داستان خبر فروشی بعضی همکاران ایشان هم چیزی نیست که مخفی باشد شاهدش دست کم سه تن از نویسندگان اصلی همان روزنامه که اتفاقا از دوستان من هستند و من عین این مطلب را از آنها هم شنیده ام و نیز تجربه مستقیم خود من از یکی از خبرنگاران سرویس اجتماعی. آقای حسینی عزیز فرض کنید بنده یک موجود تنبل و بیسواد و ترسو هستم خوب که چه؟ نکته من چیز دیگری است. نقد من به همین رفتار احساساتی، سطحی و ساده انگارانه با مسائل است.ضمنا من نگفتم شرق جای بیسوادهاست برخی از باسوادترین دوستان من در شرق بوده اند یا هستند. من حرفم این است که مقتضیات ژورنالیزم آنهارا به سمت ساده انگاری و عوام زدگی سوق میدهد
حامد: نیما! من ایمیلت را می گذارم این جا.
n.namdari@gmail.com
نیما - June 29, 2006 10:19 PM
نیما :
ضمنا دوست عزیز شما اگر بنده را نمی شناسید چگونه این حجم توهین و اتهام و تحقیر را سزاوار من دانستید؟ علاوه بر این لطف کنید مجموع روزهای زندان کلیه همکاران مستقیم و غیرمستقیمتان را در شرق جمع زده و اعلام کنید شاید بشود مباهله ای کرد:)
نیما - June 29, 2006 10:28 PM
نیما :
ضمنا برای اینکه عملا خودم هم به ورطه کلی گوئی و قضاوتهای عام در حال سقوط هستم به این مجادله پایان میدهم
نیما - June 29, 2006 10:47 PM
سید :
f
سید - June 29, 2006 10:51 PM
:
سلام آقا حامد
بحث جالبی راه انداختی. می خواستم در مورد خستگی تو و پویان چیزی بنویسم و مجادله آقایان نیما و سید حمزه حسینی مرا بر آن داشت که بحث اول را به بعد موکول کنم. و اما بحث دوم:
اولا که من بیشتر با آقا نیما موافقم (ضمنا سالهاست که از عمه جان و خاله خانم بدورم و نتوانسته ام برای آنها تحلیلی در کنم!) متاسفانه امروز در کشور ما ژورنالیسم نه به عنوان توانایی در برقراری ارتباط با خواننده بلکه به معنی مد روز صحبت کردن و جملات راحت الحلقوم نوشتن است. به هیچ وجه قصد اساعه ادب نسبت به آنان که با قلم تباهی درد را به چشم جهانیان پدیدار می کنند را ندارم بلکه روی صحبتم با جریانی است که از یک طرف خودستایانه و در حالی که دیگران را احمق فرض می کند خود را رکن چهارم دمکراسی می نامد و از طرف دیگر از نوشتن و یا درج مطلبی که به پر قبای صاحبان آگهی های تجاری بر بخورد پرهیز می کند. جریانی که مصداق کامل قلم به مزد است و تعبیر زیبای نون والقلم را به ذهنم متبادر می کند. بگذار که از چند مورد خاطره برایت بنویسم:
1- سالها قبل وقتی که بحث تصویب قانونی برای پیوستن ایران به کنوانسیون مالکیت معنوی مطرح شد من یادداشتی برای روزنامه همشهری فرستادم و در آن نوشته بودم که با توجه به تراز منفی ایران در مبادلات کالاها و دارایی های معنوی عضویت ایران در این کنوانسیون فقط به نفع خارجی هاست . لذا بهتر است نمایندگان مجلس به جای حمایت از منافع خارجی ها ...(نمی خواهم سرت را درد بیاورم که نظرم چیست و ..اصل مطلب را پی گیری کن). سرپرست محترم سرویس اقتصادی بعد از دو هفته سر دواندن برای درج این یادداشت در روزنامه عبارت مرا به صورت ذیل تغییر و تحریف کرد: نمایندگان مجلس در کنار حمایت از منافع خارجی ها ...!!! نمیدانی از تصور اینکه خوانندگان روزنامه در مورد من چه فکری کردند هنوز هم گداخته می شوم.
2- باز هم سالها قبل وقتی آقای مظاهری وزیر اقتصاد شد در یکی از روزنامه ها مطلبی توسط آقای عباسی نوشته شده بود که دو مدخل اصلی داشت: اولی در مورد منفعت شخصی و آدام اسمیت و دومی در مورد آفت مداخله مهندسین در اقتصاد. من هم طی یادداشتی نظرات مخالفم را در هر دومورد برایشان فرستادم. بعد از مدتی که نوبت درج مطلب شد دیدم فقط قسمت اول که مربوط به آدام اسمیت بود چاپ شده و قسمت دوم (که حدودا 50 درصد مطلب بود) حذف شده. یادش به خیر افشین جعفری طی تلفنی از من پرسید چرا در اول مطلب نوشته بودی که به دو موضوع می پردازی ولی فقط یک موضوع را بحث کردی؟!!(یعنی حتی خوانندگان هم متوجه سانسور مطلب شدند) وقتی با آقای مهدوی (که البته مجازی اسمش را حذف کنی) تماس گرفتم گفت آقا اینجا نشریه ماست و اگر اعتراض داری برو در نشریه خودت چاپ کن!!
3- باز هم سالها قبل کانون دانش آموختگان اقتصاد جلسه ای را در دانشکده اقتصاد دانشگاه آزاد (پیچ شمیران) در خصوص جهانی سازی با خضور آقایان دکتر ناصر زرافشان؛ دکتر شاپور رواسانی و دکتر موسی غنی نژاد برگزار کرد که مشروح این جلسه در شماره 13 کتاب توسعه درج شده است. اما جالب اینجاست که جدا از اینکه چه روزنامه هایی این جلسه را منعکس نکردند روزنامه همبستگی خبر را با ذکر نام شاپور رواسانی و دکتر موسی غنی نژاد ( بنازم به این همه ادب و رعابت مساوات در انعکاس خبر!!) هم آورده و کلا اسمی از دکتر زرافشان به میان نمی آورد تا مبادا خوانندگان نا آشنا بفهمند که ایشان هم از منتقدان جهانی سازی است!!
از اینجور مثالها که همگی حاکی از سانسور و فرقه گرایی مضحک ارباب جراید ماست به وفور یافت می شود. طبیعی است که سانسورچی فرصت مطالعه ندارد و عمق دانسته هایش در این حد است که تشخیص دهد هر مطلب مال کدام طرف است!! پرخاشگری دوست ما هم نشانه ای از تجربه کم وی در مراودات اجتماعی است که این برای روزنامه نویسی عیب بزرگی است. (ضمنا اینقدر حبس شدن یکی از دوستانتان را تکرار نکنید. )
و اما آقا نیما: به هر تقدیر من ایشان را اصلا نمی شناسم ولی فکر می کنم می توانم این بحث را با ایشان مطرح کنم: هر چند که در روزنامه های اتوبوسی نمی توان تحلیل علمی ارائه داد و لی هر صنفی به نوعی رسانه برای طرح مسائل صنفی خودشان و دغدغه هایشان نیاز دارند. به نظر من اقتصاد خوانده ها هم به روزنامه های تخصصی خود (که از نشریات تخصصی متفاوتند) نیاز دارند. وبلاگ نویسی امثال آقای قدوسی در این راستا بسیار مفید و ضروزی است
Anonymous - June 29, 2006 11:32 PM
پرویز :
حمزه جان؛
Sacrifices of people like Ghoochani is valuable and is respected, but it doesn't mean that everything that they say is necessarily valid and should be accepted. Ghoochani might be right or wrong in his Economics comments but you defend him not based on his Economic merits, but on his prison term. Keep in mind that in Shargh, they have done a number of unethical things; namely taking one of Hamed’s posts in his weblog and publishing it without even asking him. As I said, I don't know about Ghoochani's economic comment, but with all due respect, you seem to be defending him very blindly, eventually giving him and people like him the 'rights' that in Iran have been given to 'razmandegan' and 'khanevade shahid' which basically are being the absolute right and unquestionable. This is very dangerous...
Nima:
One of the 'responsibilities' of the press is to present the complex ideas that affect everyday people's life in a simple way so that people can make their mind about the things that are critical for them. In my opinion being journalist is one the hardest jobs in Iran. I agree that the level of analysis in the Iranian media is not comparable with the developed countries; but keep in mind that let say New York Times has several correspondents in all major areas of science and technology so that they can deeply understand the concepts and present them in a 'digestible' way to the general public. The expectations should not be very high. It’s a process…
پرویز - June 30, 2006 12:02 AM
شایان :
سینه باید گشاده چون دریا
تا کند نغمه ای چو دریا ساز
تن توفان کش شکیبنده
که نفرساید از نشیب و فراز
نفسی طاقت آزموده چو موج
که رود صد ره و برآید باز
بانگ دریا دلان چنین خیزد
کار هر سینه نیست این آواز
ه.ا.سایه
شایان - June 30, 2006 05:28 AM
امیر لعلی :
حمزه جان!
زیاد خودتو عصبانی نکن(اگر چه حق داری).
نیما از از همان گروه مهندسان اقتصاد خوانده است که ذهنشان را در دوره مهندسی به روی واقعیت گرایی اثباتی بسته اند.اگر اشتباه نکنم در امیرکبیر درس خوانده و اینکه می گوید درباره تونل رسالت صحبت کردم به خاطر اشتغال او در گروه تکنولوژی وزارت راه و ترابری است. پس معلومه نمی شه باهاش بحث کرد« وقت تلف کردنه. با این حرفا حتی وتسه دوستاش مثل معظمی، مدرسی و ... هم ارزش قائل نشده.!!!!
امیر لعلی - June 30, 2006 07:36 AM
نیما :
"مهندسان اقتصاد خوانده که ذهنشان را در دوره مهندسی به روی واقعیت گرایی اثباتی بسته اند" این جمله را یک نفر برای من معنی کند.یادم است که در دوران وزارت طهماسب مظاهری روزنامه شرق سرمقاله ای کار کرده بود که اگر اشتباه نکنم به قلم آقای مهدوی بود و دقیقا همین تز مهندسان اقتصاد خوانده را بسط داده و به عنوان عیب مظاهری طرح کرده بود. خیلی گشتم که لینک آن را در آرشیو روزنامه شرق پیدا کنم تاحامدببیند آیا دوست جوانمان حرفهای بیربط میزند یا نه. متاسفانه آرشیو روزنامه از سال 83 به بعد را داشت. نحوه برخورد بسیاری روزنامه نگاران ما با مسائل این گونه است فرض کنید که بنده بیسواد یا ترسو یا متملق چه دخلی به صحت و دقت حرفهایم دارد؟ ضمنا بنده اصلا اقتصاد هم نخوانده ام که مشمول الطاف عزیزان شوم.تونل رسالت هم به دلیل آنکه یک پروژه درون شهری است به شهرداری مربوط است نه وزارت راه!
نیما - June 30, 2006 09:18 AM
اميرلعلي :
نيماي عزيز!
كسي به اينكه تونل مربوط به كيست كاري نداشت، فقط خواست بگويم يك مهندس نبايد در اين مسايل وارد شود. اگر ما راجع به مسايل راهسازي صحبت كرديم شما مي توانيد ايراد بگيريد.
دوم اينكه ما هم راجع به مظاهري همان نظر را داريم. مهندس نمي تواند و يا به سختي مي تواند اقتصاددان باشد!!!!!!!!!!!
اميرلعلي - June 30, 2006 10:12 AM
aboozaran :
ابوذران
aboozaran - June 30, 2006 12:47 PM
مانی :
سلام حامد عزیز.فقط تو نیستی که خوشبختانه یا متاسفانه ذره ای از رفتار آلمانی در وجودش نیست، خوب برای همین هم ایران آلمان نیست!
و اما:
«این روحیه ایرانی من مانع چنین رفتاری میشود»
این شناخت یکی از نتایج ارزشمند گفتگوهای این چند روز اخیر است. اما مگر بدون تغییر در «این روحیه» تغییر اجتماعی میسر است. مگر چالش فکری بدون هزینه روحی شدنی است؟
«این روحیه ایرانی» همشه سر این دوراهی است: رفیقبازی، دوری از قهر و دشمنتراشی در یک سو، و در سوی دیگر ایستادن بر سر حرفها یا ارزشهایی که آنها را درست میداند، کنار گذاشتن احساسات و ورود به میدان "جنگ" بیرحمانه افکار و پذیرش "دشمنی".
اوه! چه انتخاب راحتی! آدم برای انتخاب بین این دونوع حالت اساسی اصلا لازم نیست فکر کند! طبیعت انسان اولی را میپسندد و میخواهد. و طبیعت انسان ایرانی خیلی قوی است. اما چنین انتخابی از اعضای جامعه علمی غیرمنطقی و خندهدار است. شناختهای نهایی که کارراهاندازان میکوشند با استفاده از آن حداکثر تأثیر را به قیمت حداقل هزینه اجتماعی به دست بیاورند، در پایان همین "جنگ"ها و چالشها حاصل میشود. جدل فکری بین فیالمثل اقتصاددانان جانشین جدالهای دیگری است که گاه به خیابانها میکشد، در آنها بمب و تفنگ و تانک به کار گرفته میشود.
پیشنهاد این است: بیایید با قلم با هم بجنگیم، بیایید در عین رعایت انصاف و احترام یکدیگر بیرحمانه نقد کنیم، تا مجالی برای جنگهای خیابانی نماند. این آنچیزی است که من تحت عنوان «مسئولیت» اجتماعی روشنفکران میفهمم. (و برعکس، این الگوی رفتاری «آسه برو آسه بیا که گربه شاخت نزنه» را رزیلانهترین خصوصیت جامعه به اصطلاح روشنفکری میدانم که حداقل دو خاصیت دارد. نپرداختن هزینه روحی و سرپوشگذاری بر بیسوادی).
یکی از نویسندگان اتریشی مورد علاقه من (برنهارد) زمانی کرایسکی صدراعظم اتریش را (که با پوست و استخوان سوسیالدمکرات بود) «کلهپوک»، یا چیزی شبیه به این نامیده بود. خاطرم هست خبرنگاری نظر کرایسکی را در این مورد پرسید. جواب داد، طبیعی است که این رفتار مرا میرنجاند و جریحهدار میکند، امامن در زندان نازیها بودم، تا یک نویسند در جامعه ما بتواند یک چنین چیزهایی بنویسد.
تأکیدم روی پذیرش جریحهدار شدن به عنوان پیدهای "طبیعی" است. منظورم این است که بدون پذیرش این نوع جراحتها، تکامل و رشد اجتماعی که خواهان آن هستیم، نامیسر است.
مانی - June 30, 2006 01:47 PM
AmirT :
There are three levels of relationship between any two given individuals before they end up fighting:
The first one is being of the same opinion, or sharing a similar world view, for example both of them being followers of the same religion.
The second level is having understanding and sympathy for the other person. This is usually implied by having the same creed, but the important thing is that it does not necessitate it. In other words, you can have sympathy with a person who is persecuted because of her religious beliefs without believing in his faith.
The third level is where you get along with the other person, even without necessarily having sympathy for them. That is to say, while you tend to get along with those with whom you sympathize, the converse of this does not have to be the case: for getting along with somebody, you do not even have to be compassionate towards her. All you need is being fair.
Now, Iranians mix up all these three levels. They have learned from their fathers that you do not get along or tolerate someone with whom you do not have an emotional relationship, and also you cannot be humane towards those who do not share your ideas and opinions.
A civil society is founded upon the premise that you can (and should) get along with other human beings whether you feel for them or not, and whether you agree with them or not.
AmirT - June 30, 2006 02:48 PM
محمد حسینی :
شما چرا اسم سایتت چای داغه؟ معنی خاصی داره یا صرفا به علت علاقه به چای داغه؟؟ اگر مورد دومه بهت تبریک میگم و ازت دعوت میکنم به " جمعیت مهندسان اقتصاد خوانده چای دوست " بپیوندی ... منتظرت هستیم
حامد: به به. واقعا چنین جمعیتی هست؟ کجا است؟ خبر بده خدمت برسیم. اسم سایت هم به علت نقش عظیم چای داغ در زندگی بنده انتخاب شده است. بدون لیوان بزرگ چای داغ خواندن و نوشتن برای من غیرممکن می شود.
محمد حسینی - June 30, 2006 03:32 PM
A Reader :
As a reader, I feel that this weblog does not have a civil tone, rather a group of classmates who believe the truth is on their side, and feel that they are graduates of an elite Institution in Iran are setting their sectarian scores with a bunch of Islamic Republic reporters who write about economics. These "Harvard" graduates of Islamic Republic are showing how wide a gap is between a scientific-minded student of a a graduate school in
our homeland, and, graduate school in a an advanced scientific educational system.There is little doubt in my mind thatpeople with such mentality could have a positive contribution in a
western University. They are good to go back home, and continue their "scientific" endeavours in vatan.
A Reader - June 30, 2006 03:46 PM
fariba :
نکته ای که در این بحث به آن اصلاً اشاره ای نشده است،فرهنگ مصرف است. مسلماً در جامعه ای که مردم حتی با داشتن سرویس، از وسیله شخصی استفاده می کنند و یا هر هفته مسیر شمال به تهران یک طرفه می شود، استفاده ناصحح از خودروی شخصی را نشان می دهد. هنگامی که در برودت هوا آلودگی بر سرما غالب می شودو ابرآلودگی بر ابر بارانی چیره می آید و بمنظور جلوگیری از سرطان ششهایمان در رادیو تجویزهای متفاوتی را میشنویم اما باز هم به استفاده از خودروی شخصی ادامه می دهیم، راهی جز اعمال زور باقی نمی ماندآن هم این است که راننده بود هرکه دارا بود.
در نیویورک تعداد ماشینهای شخصی ده برابر ایران است ولی مساًله آلودگی هوا هیچگاه به چشم نمی خورد زیراکه ماشینهای کمتر از سه نفر باید مالیات بپردازند و سر هر پلی حداقل 10 دلار برای عبور از آن بعنوان حق مسلم دیگر شهروندان دریافت می شود. بدین صورت تعریف تمام معنای صرف هزینه بمنظور رفاه بیشتر بعنوان مقررات پذیرفته می شود. ولی در ایران خودخواهی و عدم رعایت حق طبیعی دیگران باعث شده است تا با گرفتن هوای سالم که شرط اولیه زندگی است به تنبلی خود شکل قانونی و نمادین دهیم. این فرهنگ، نیاز به بازسازی دارد یا باید هزینه ای برای آن پرداخته شود تا فرهنگ مصرف بازبینی گردد.
fariba - July 11, 2006 01:09 PM