« June 2006 | صفحه اول | August 2006 »

July 31, 2006

برای چه بنویسم؟

از موقعی که ماجرای لبنان پیش آمده مرتب پیش خودم فکر کرده ام که چیزی بنویسم و بعد وقتی به نتایج نوشته های قبلی از این جنس مراجعه کرده ام منصرف شده ام. تجربه ام می گوید هر وقت چیزی خارج از حوزه تخصصم نوشته ام خودم بعدا از استحکام منطقی و نتایج نوشته ام احساس نارضایتی کرده ام. هر چند که از کامنت ها و تذکرات دیگران آموخته ام.

من خودم را مقید کرده ام که تا حد امکان راجع به دو چیز بنویسم. اول مطالبی که به اقتصاد مربوط است و به نظرم می رسد تحلیل مشخصی از مساله ای را به معرض اشتراک و نقد دیگران می گذارم و دوم هم نوشته های شخصی است که هیچ آداب و ترتیبی برایش نمی جویم.

ماجرای لبنان روشن تر از این است که امثال من بخواهیم چیزی در موردش بنویسم. از دید من ماجرا با حماقت یک گروه که فکر عواقب تحرکاتش را نمی کند شروع می شود و با دیوانگی طرف مقابل که برای حفظ موجودیت خودش و امنیت شهروندانش حاضر است دست به کشتار گسترده بزند ادامه می یابد. من نه متخصص مسایل خاورمیانه و فلسطین و لبنان هستم که نوشته ام چیزی به دانش و فهم خوانندگان بیفزاید و نه چنان قلمی دارم که حسی در کسی برانگیخته کنم و موجب حرکتی شوم. اگر بنویسم فقط تکرار مکررات است. پس برای چه باید بنویسم؟

July 29, 2006

بازار مالی و سرمایه انسانی

از مزایای ایران آمدن مواجهه با مسایل عینی جالب است. امشب با دوست عزیزی صحبتی می کردیم. می گفت از یک دانشگاه خیلی خوب در اروپا پذیرش گرفته ولی بورس بهش ندادند. هر دو موافق بودیم که اگر جایی بود که می توانست وام کافی برای تحصیلش در آن دانشگاه را از آن جا دریافت کند و پس از فارغ التحصیلی پس بدهد کاملا ارزش دارد که این کار را بکند و با خرج خودش (در واقع با وامی که دریافت می کند) مشغول تحصیل شود.

عین این قضیه در مورد سیاست تخصیص وقت در هنگام تحصیل در داخل ایران هم صادق است. بسیاری از ما آرزو می کنیم که در دوره ای که در ایران دانش جوی کارشناسی ارشد یا دکترا هستیم تمام وقت خودمان را صرف درس خواندن یا تحقیق بکنیم و می دانیم که چنین کاری وضع ما را در بازار کار آینده به تر خواهد کرد. با این همه معمولا مجبوریم برای تامین هزینه های زندگی بخشی از وقتمان را صرف کارهایی بکنیم که لزوما ربطی به تحقیقمان ندارد و از آن طریق پول دربیاوریم. این موضوع باعث می شود که دانشجوی مقطع تحصیلات تکمیلی در ایران حتی گاهی کم تر از 50 درصد وقتش را صرف کار تحقیقاتی و آموزشی اش بکند. حالا اگر بازار مالی در کشور ما توسعه یافته تر بود به گونه ای که وام گرفتن از آن امر پیچیده ای نبود و برای افراد عادی امکان پذیر بود دانش جویان می توانستند این تصمیم را بگیرند که برای تامین هزینه های زندگی شان از این بازار وام بگیرند و پس از فارغ التحصیلی و مشغول شدن به کار وام را پس بدهند. چنین امکانی باعث تمرکز بیش تر روی درس خواندن و در نتیجه بهبود وضع سرمایه انسانی در جامعه می شد حال آن که ضعف بازار مالی در ایران چنین امکانی را از افراد می گیرد.

در بحث های مربوط به رشد اقتصادی ضعف بازار مالی یکی از موانع مهم برای رشد فن آوری و کارآفرینی در کشورهای در حال توسعه است. هر چند مفاهیم در آن جا کمی متفاوت است ولی امیدوارم منطق قضیه با توضیحات بالا کمی روشن تر شود. شاید هم چیز تفصیلی تر نوشتم.

July 28, 2006

عقلانیت اقتصادی

این عبارت ها از اسپینوزا است :

«به عنوان یک قانون جهان شمول در باب رفتار انسان ها هیچ انسانی گزینه ای که فکر می کند به تر است را از دست نمی دهد مگر به امید یک چیز به تر یا برای فرار از ضررهای بزرگ تر. هم چنین هیچ کسی زیانی را تحمل نمی کند مگر به خاطر اجتناب از زیان های بزرگ تر یا به خاطر دست آوردن چیزی ارزش مندتر. به این خاطر است که انسان ها همیشه بین دو چیز آن یکی را انتخاب می کنند که به نظرشان به تر است»

اگر به خاطر داشته باشید گفتیم تابع مطلوبیت با تعریف مدرن تابعی است که ترجیحات انسان ها را بین تمام انتخاب های ممکن آن ها رتبه بندی می کند. فکر کنم با این تعریف اسپینوزا روشن باشد که یک انسان عاقل در هر شرایطی سبدی را انتخاب می کند که مطلوبیت او را بیشینه کند یا به عبارت دیگر در درون هر محدودیتی آن گزینه ای را انتخاب می کند که به نظرش به تر از بقیه است. این به تر بودن به هیچ وجه محدود به معیارهای مادی نیست و تنها نکته ای که بیان می کند تاکید بر ارجح دانستن یک گزینه بر گزینه دیگر است. این که ملاک ارجحیت چیست و چرا یک انسان در یک موقعیت یک گزینه را به چیز دیگری ترجیح می دهد(مثلا انتخاب بین فدا کردن جان خود یا پر کردن جیب خود) موضوعی خارج از علم اقتصاد است.

این رفتار همان رفتار بیشینه کردن مطلوبیت است که به عنوان یکی از مشخصه های پایه ای رفتار عقلانی در اقتصاد شناخته می شود و بعضا مورد انتقاد قرار می گیرد.

July 26, 2006

دوستی هایی که می آیند و مثل برق می روند

پارسا صایبی یادته امیر چی می گفت؟ می گفت آدم که سنش بره بالا سخت می تونه دوست جدید بگیره. حالا اگر آدم در کشوری زندگی کنه که هر روز باید منتظر این باشه که یک دوست قدیمی اش زنگ بزنه و بگه من مهاجرتم جور شد یا ویزام را گرفتم باید اون وقت یاد بگیره که دوستی هایی که به سختی به دست آمده را مثل آب خوردن از دست بده و خیلی دلتنگ شون نشه. شب رفتن خودت یادته؟ من به روم نیاوردم ولی تا چند روز بعدش دلم گرفته بود. مگه آدم چقدر شانس داره که زوجی پیدا کنه که مثل خودش باشند؟

الان دارم از فرودگاه می نویسم. حس این دفعه ام به نسبت سال قبل کم رنگ تر شده. هم دلم کم تر برای وین تنگ می شه و هم کم تر از قبل شوق دیدن تهران را دارم. آخه آدم عادت می کنه. حتی به این که زندگی اش و رفقاش مثل قایق روی آب هر روز یک طرف بروند. جمعه شب بچه های گروه چای داغ را دوباره دور هم جمع کردم. همان گروهی که توی وین راه انداختم تا بچه هایی که تیپ هم هستند ماهی یکی دوبار هم را ببینند و گپ های دل خواهشان را بزنند و مثل ما خاطرات سخت تنهایی معنوی ماه های اول را تجربه نکنند. مناسبت این دفعه چای داغ خیلی دل چسب نبود. سه تا از بچه های گروه داشتند می رفتند. زلفا و مسعود فرصت مطالعاتی شان تمام شد و سروش به خاطر این که وین خیلی چیزی نداشت که بهش عرضه کند برگشت ایران که برود کانادا. این دفعه هم دلم گرفته بود از قبلش. شب که تنها بر می گشتم خانه داشتم خاطرات شش ماه قبلم را با این دوستان مرور می کردم. دوستانی که شاید دیگر هرگز هم را نبینیم. توی غربت آدم به بقیه کم تر اعتماد می کنه ولی وقتی کسی را پیدا می کنه که اعتماد کنه یک جوری عجیب بهش نزدیک می شه. اون وقت تا میاد که مزه دوستی را بچشه باید منتظر باشه که رفقاش یا خودش بزارند و برند. این همه این جا دست و پا زدم که آدم های خودم را پیدا کنم. ولی این دوست ها هم یکی یکی دارن می رن. مسعود که رفت یمن. مهدی داره با خودش کلنجار می ره که کی بره آمریکا. نفر بعدی کیه؟

حالا بعید نیست که سال بعد خودم هم مجبور شم از وین برم. دوباره باید پی دوستی های جدید باشم و دوباره علقه هایی که می دانی موقت است و به زودی خواهد گسست. ایرانی بودن حتی به رفاقت تو هم رحم نمی کند. چه در ایران باشی و چه در غربت باید یاد بگیری که خیلی دلت را حتی به رفاقت های خشک و خالی ات هم خوش نکنی و منتظر گسستنش باشی. سرگردانی بدی است.

راستی پریشب با دکتر جلالی رفتیم کنار دانوب و درد دل ها و حرف های آخر را زدیم. آخه دکتر هم دو هفته دیگر از وین می ره.

تا جایی که من می فهمم آدم هایی که در ایران وقت خود را صرف تمرکز روی خلق نتایج با کیفیت و جدید به صورت انفرادی یا در قالب یک تیم کوچک کرده اند اثر خیلی جدی تری از کسانی داشته اند که دنبال درست کردن نهاد و انجمن و گروه بوده اند. می دانم که در نگاه اول ممکن است خلاف این به نظر برسد.

July 24, 2006

کلاس های ایران

ممکن است تا دو سه روز بعد که می روم ایران دست رسی به اینترنت نداشته باشم. بنابراین پیشاپیش می نویسم.

ظاهرا برنامه های ایران دارد گسترده تر می شود. هفته بعد سفری دو روزه به اراک خواهم داشت. کسی از دوستان آن جا هست غروب گپی بزنیم؟ هفته بعدش هم می روم مشهد. به دوستانی که محبت کرده اند و پیام داده اند خبر دقیقش را می دهم. یک سفر اصفهان هم جور شد. مسعود خان برجیان، حضرت محسن مومنی، حسین آقای نثر ما و بقیه روشن فکران دینی و غیردینی مقیم اصفهان فکر کنم بلاخره زمانش شد خدمت برسیم.

یکی از دوستان هم زحمت کشیده و لینک کلاس های ثنارای را فرستاده است. کلاس اقتصاد کاربردی برای مدیران فعلا به تاخیر افتاده و شاید شهریور برگزار شود. ولی دوره طرح تجاری و مدیریت رشد برقرار خواهد بود. جهت اطلاع دوستانی که پرسیده بودند کلاس عمومی کرمان یک برنامه دو روزه مدیریت استراتژیک است و لینکش این جا است. با شرکت مجری صحبت می کنم که اگر امکانش بود برای دوستان وبلاگی تخفیف بگیریم. البته سوابق من را خیلی دقیق ننوشته اند و کمی اغراق شده است.

جلسه اول کلاس گیم شریف را هم فکر کنم هفته سوم مرداد برگزار کنیم. در جلسه اول راجع به طرح کار صحبت می کنم و برای هر کدام از مباحث یک نمونه بازی کلاسیک معرفی می کنم تا چارچوب بحث روشن شود و شرکت کنندگان تصمیم خود را بگیرند. کلاس ترکیبی از مباحث شهودی و ریاضی را پوشش خواهد داد. در مباحث مربوط به فرم گسترده و تعادل نش ممکن است کمی وارد مباحث فنی تر بشویم. همان طور که گفتم خبر دقیقش را می دهم.

یک نشست باحال هم خواهیم داشت. یکی از دوستان لطف کرده و یک جلسه دعوتم کرده بروم مجله زنان. فکر کنم اسم جلسه چیزی باشد شبیه «تبادل نظر اقتصاد و فمینیسم». فعلا ایده ام این است که کمی در مورد روی کرد اقتصادی به مسایل مربوط به زنان با الهام از کارهای کسانی مثل بکر صحبت کنم. ببینیم من یک نفر آدم خجالتی و ساده حریف دوستان فمینیست که ماشاا... هر کدامشان ده نفر را حریف هستند خواهم شد یا نه؟ اگر کم آوردم خبر می کنم بیایید کمک.

اثر ارتجاعی

به نظر شما اگر بهره وری مصرف انرژی در کشوری افزایش یابد مصرف کل آن در کشور چه تغییری می کند؟ جالب است که بر خلاف حدس اولیه کل مصرف انرژی می تواند بالا برود! این اثر را اصطلاح اثر ارتجاعی (Rebound Effect) می گویند و منظور از آن تحولی در اقتصاد است که در دور بعدی سر و کله اش دوباره پیدا می شود.

مکانیسم این اثر کمی عجیب خیلی پیچیده نیست. دلیل اول آن این است که وقتی بهره وری مصرف انرژی بالا می رود یعنی مثلا خانه ها در مقابل اتلاف انرژی مقاوم تر می شوند یا خودروها مصرف کم تری دارند «قیمت نسبی مصرف انرژی» کم تر می شود. فرضا شما اگر قبلا برای یک مسافرت صد کیلومتری ده لیتر بنزین مصرف می کردید الان باید پنج لیتر مصرف کنید. در نتیجه مثل هر کالای دیگری وقتی قیمت انرژی پایین رود تقاضا برای آن بیش تر می شود. مثلا حالا که مسافرت خرج کم تری دارد مردم تقاضا برای سفرهای طولانی تر خواهند داشت. یا اگر گرم کردن خانه ارزان تر تمام شود ممکن است اتاق های بیش تری را گرم نگاه دارند یا دوش های آب گرم بیش تر و طولانی تری بگیرند یا در زمستان دمای خانه را بالا نگه دارند و در عوض لباس زمستانی نپوشند و الخ.

دلیل دیگر به اثر درآمدی معروف است. وقتی بهره وری انرژی بالا رود درآمد کشور بیش تر می شود و در نتیجه تقاضای مردم برای کالاهای مختلف از جمله انرژی افزایش می یابد.

اثر ارتجاعی را در جایی مثل بازار کار هم می توانیم ببینم. اگر بهره وری نیروی کار بالا برود به علت ارزان شدن نسبی آن تقاضا برایش بالا می رود. برای این که بنگاه ها در انتخاب ترکیب بهینه سرمایه و نیروی کار بیش تر به سمت نیروی کار متمایل خواهند بود. در نتیجه بر خلاف انتظار بی کاری می تواند کم می شود نه زیاد!

July 22, 2006

قربانی عقلانیت خود

در نظریه بازی ها اصطلاح جالبی است تحت عنوان «قربانی عقلانیت خود شدن». معنی این حرف این است که حریف شما اگر بداند که شما یک بازی گر عقلانی هستید آن گاه مطمئن خواهد بود که شما در هر موقعیتی گزینه ای را انتخاب خواهید کرد که منافع خودتان را بیشینه کند و استراتژی های دیگر را کنار خواهید گذاشت. حتی اگر قبلا تهدید کرده باشید که استراتژی دیگری را در پیش خواهید گرفت.

فرض کنید مقابل حریفی هستید و حریف می تواند استراتژی جنگیدن یا صلح را در پیش بگیرد. شما به حریف گفته اید که اگر به شما حمله کند شما حمله او را با بمب اتمی پاسخ خواهید داد. این حمله اتمی حریف شما را نابود می کند ولی در عوض به خود شما هم آسیب های جدی وارد می کند. استراتژی دیگر شما این است که حتی اگر حریف حمله کرد با روش های معمول با او بجنگید. در این صورت او از این جنگ نفع خواهد برد ولی شما هم در عوض هزینه خیلی کم تری به نسبت استفاده از بمب اتمی در جنگ خواهید پرداخت. حال خود را در موقعیت حریف تصور کنید. او از شما این تهدید را دریافت کرده که اگر حمله کند با پاسخ اتمی مواجه خواهد شد. ولی در تحلیل بازی فرض می کند که به شما حمله کرده است. آن گاه چون شما یک بازی گر عقلانی هستید «علی رغم تهدید قبلی خود» از بمب اتمی استفاده نخواهید کرد چون در این موقعیت جدید عدم استفاده از بمب فایده بیش تری برای خود شما هم دارد. در واقع حریف با دانستن این که شما عقلانی رفتار خواهید کرد تهدید شما را یک بلوف غیر عملی تلقی می کند و شما قربانی عقلانیت خود شده و نمی توانید جلوی حمله حریف را بگیرید.

در زندگی روزمره از این مثال ها فراوان است. تهدید دوست خود به این که اگر این کار را بکنی نه من و نه تو ولی وقتی آن کار را بکند شما پیش خود حساب خواهید کرد که خب اگر با او قهر کنم خودم بیش تر از این که قهر نکنم ضرر خواهم کرد پس به تر است کنار بیایم. کارگرانی که تهدید می کنند اگر به خواسته هایشان توجه نشود سرکار نمی روند ولی بعد می بینند که اگر سر کار نروند ممکن است اخراج شوند و وضع بدتر شود. شرکتی که وارد بازار جدید می شود و می داند که حریفش هرگز از ابزار کاهش قیمت برای بیرون راندن او استفاده نخواهد کرد چون در آن صورت خودش هم ضرر بیش تری می کند.

در تمام مثال های فوق حریف ما با فرض گرفتن عقلانیت ما استراتژی را بازی می کند که ما دوست نداریم ولی عملا هم کاری نمی توانیم بکنیم چون عقلانیت ما حکم می کند در آن لحظه گزینه به تر برای خودمان را انتخاب کنیم. ولی اگر او فرض کند که شما یک عامل صد در صد عقلانی نیستید و ممکن است به دلایل مختلف (از جمله عصبانیت، اصرار برای پافشاری بر روی حرف خود، عدم توانایی در محاسبه دقیق منافع و ضرر خودتان و الخ) ممکن است استراتژی غیرعقلانی را انتخاب کنید آن وقت با احتیاط بیش تری راجع به استراتژی خود تصمیم می گیرد و منافع شما در این بین افزایش می یابد. دقت کنید که این تحلیل برای بازی های غیرتکرارشونده است و اگر بحث بازی تکرار شونده باشد یعنی شما قرار باشد مجددا مقابل حریف صف آرایی کنید ممکن است یک بار ترجیح دهید یک دور استراتزی غیرعقلانی را بازی کنید ولی از این طریق تعهد خود را به تهدید هایتان یا احتمال دست زدن به رفتار غیرعقلانی را نشان دهید و در دورهای بعدی منفعت کسب کنید.

یک شوخی هم آخر کار بکنیم. حالا فهمیدید که چرا برخی قومیت ها در ایران که در کار کسب و کار موفقند برای خودشان جوک می سازند؟ برای این که حریفشان فکر کند که آن ها عاقل نیستند و لذا خود را از افتادن در دام عقلانیت خود نجات دهند. این رفتار هوش مندانه نیازمند لایه عمیق تری از عقلانیت استراتژیک است. از شوخی گذشته فکر کنم چنین رفتاری را در دنیای کسب و کار زیاد دیده باشید.

July 21, 2006

قاچاق سوخت و تامین اجتماعی

وقتی یک سری مکانیسم ها خوب کار نکند مکانیسم های دیگری ممکن است نقش آن را بر عهده بگیرند. قاچاق سوخت در ابعاد کوچک و شخصی در واقع نوعی مکانیسم بازتوزیع درآمد و تامین اجتماعی برای ساکنین مناطق مرزی (خصوصا سیستان و بلوچستان) است. دولت این را خوب می داند و در عمل هم چشمش را بر روی چنین چیزهایی می بندد. من عین این قضیه را در کردستان و آذربایجان هم دیده ام که سیاست قاچاق رسما غیرقانونی ولی عملا تحمل شده در واقع به شکلی عامدانه به کار بهبود وضع زندگی مردم منطقه می آمد تا آن ها را از دست زدن به کارهای پرهزینه تر برای جامعه باز دارد. اگر سوخت سهمیه بندی شود یا قیمت آن واقعی شود هزاران نفری که سهمیه پول نفتشان را از این طریق دریافت می کردند عملا تنها راه کسب درآمدشان (شاید به غیر از قاچاق مواد مخدر) را از دست می دهند. در نتیجه یک سوال پیش روی سیاست گذار این خواهد بود که بعد از اعمال سیاست های جدید قیمت سوخت این اثر را باید با چه مکانیسم دیگری جبران کند؟ احتمالا تعجب می کنید ولی شاید یک راهش این باشد که هم چنان در مناطق مرزی مقدار مشخصی سوخت را با قیمتی پایین تر از آن طرف مرز ارائه کنیم. این البته کمی شوخی بود ولی می خواهم توجهتان را به این نکته جلب کنم که قاچاق سوخت یک روش بسیار کم هزینه (از حیث هزینه خود فرآیند) و بدون نیاز به بوروکراسی برای توزیع یارانه بین مرزنشینان است. در واقع در آن بخش از کشور مساله ما سوخت و بنزین نیست مساله مکانیسم تامین اجتماعی است که اگر سیستان بلوچستان رفته باشید اهمیتش را بیش تر درک می کنید.

July 19, 2006

سفر تهران

اگر خدا بخواهد هفته دیگر می روم تهران و 27 روز می مانم. خیلی خیلی دوست داشتم بیش تر بمانم ولی یک طرفش به این مدرسه تابستانی فلسفه و اقتصاد وصل بود و طرف دیگرش هم به کنفرانس انجمن اروپایی اقتصاد و اقتصادسنجی که اتفاقا امثال در وین و توسط موسسه ما برگزار می شود و فرصتی است که نباید از دست دادش. این طوری باز مثل سال های قبل حسرت یک سفر دو نفره به کردستان و آذربایجان در دل من باقی می ماند.

این بار قرار شد کمی درس بدهم و تا به خودم آمدم تعداد کلاس ها از حد معقول آن بالا رفت. خدا را شکر یکی دو تاش جور نشد و گرنه معلوم نبود چه بلایی سرم می آمد. فعلا حدود 9 روز تهران کلاس دارم و چهار روز کرمان و اگر شد دو روز مشهد (اگر فرصتی دست داد شاید یاسر عزیز را هم زیارت کردیم). سه تا از کلاس هایی که تهران دارم عمومی است و توسط شرکت ثنارای برگزار می شود: اقتصاد کاربردی برای مدیران، مدیریت رشد شرکت ها و تدوین طرح تجاری.

یک کلاس مقدماتی تئوری بازی هم برای بچه های شریف خواهم داشت که برنامه کلاسش را گذاشته ام این جا. نمی دانم شرکت کننده خارج از دانشگاه هم قبول خواهند کرد یا نه؟ فکر کنم لوس بازی های حراست شریف هم چنان پابرجا است.

از تجربه دفعات قبل یاد گرفته ام که باید روش کارآمدی برای دیدار رفقا پیدا کنم. یکیش همین اعلام سفر کمی قبل از رفتن. دفعات قبل این طور می شد که تعداد زیادی از دوستان را قرار می گذاشتیم که ببینیم و به روزهای آخر می افتاد و نمی شد. تجربه می گوید به تر است آدم بقیه را هر چه زودتر در روزهای اول ببیند چون معلوم نیست بعدش چه می شود. یک راهش هم که پارسال امتحان کردیم و خوب جواب داد دیدار دسته جمعی است. اسباب خیر هم شدیم برخی رفقای وبلاگی مان که هم را ندیده بودند با هم آشنا شوند.

دارم برای دیدن تهران زیبا و پرخاطره روزشماری می کنم.

پ.ت: تاریخ کلاس بازی هنوز معلوم نیست. احتمالا نیمه مرداد به بعد خواهد بود. به هر حال به محض مشخص شدن خبر می دهم.

پ.ت 2 : از دی روز این سایت بازی در می آورد. فایل شرح درس بازی را برداشتم. شاید اشکال از آن باشد.

نسل دوم ایرانی

از مطالعات مهاجرت می دانیم که مهاجرانی که از کشوری فقیرتر به کشوری ثروت مند می روند و وارد بازار کار می شوند معمولا در مقایسه با جمعیت بومی کشور میزبان در مشاغل مشابه خودشان از قابلیت های شخصی بالاتری برخوردارند. دلیل این مدعا هم این است که آن ها با وجود طی کردن بخشی از آموزش خود در کشوری با سطح توسعه یافتگی پایین تر و احتمالا نهادهای آموزشی با کیفیت پایین تر و نیز با وجود محرومیت از برخی امتیازات شهروندان کشور اصلی مثل تسلط به زبان و دسترسی به شبکه های اجتماعی توانسته اند در رقابت موفق باشند. به عبارت دیگر توانایی های فردی مهاجران مثل پرکاری یا هوش بر ضعف های ناشی از شرایط محیطی آن ها غلبه می کند. البته صورت دیگر همین تئوری این است که مهاجران معمولا قادر به یافتن شغلی می شوند که سطح آن از قابلیت های شخصی آن ها پایین تر است که معنی آن دوباره همین است که از همکاران محلی خود قابلیت های بیش تری دارند.

حال اگر نگاه خودمان را از خود شخص مهاجر برداریم و به فرزندان او نگاه کنیم شاید بتوانیم حدسی بزنیم. فرزند این شخص از یک طرف شانس به ارث بردن بخشی از قابلیت های فردی والدین را دارد و از طرف دیگر در محیط کشوری توسعه یافته و بر اساس نظام آموزشی و فرهنگ آن جا پرورش می یابد. در نتیجه احتمال این که در آن کشور میزبان جزو افراد موفق شود به طور آماری بالا است. من آماری ندارم ولی بر اساس مشاهدات خودم از توانایی های نسل دومی های خاورمیانه ای که شهروند آمریکا هستند چنین فرضیه ای را پرورانده ام. اگر این فرض درست باشد باید انتظار داشته باشیم فرزندان ایرانیان تحصیل کرده مقیم خارج از کشور باید به طور آماری شانس بالاتری برای مطرح شدن به عنوان یک فرد موفق در این جوامع را داشته باشند.

البته به این نکته دقت کنید که کشوری مثل آمریکا فقط میزبان ایرانیان نیست. از قرن های دور که بگذریم این کشور در قرن بیستم میزبان جمعیت مهاجر زیادی از کشورهایی مثل مجارستان و آلمان و روسیه و غیره هم بوده است که احتمالا به لحاظ قابلیت های فردی کم از ایرانیان مهاجر نداشته اند. لذا همان تئوری قبلی برای فرزندان آن ها هم صادق است. از طرف دیگر سهم زنان ایرانی را هم دست کم نگیرید. اگر اشتباه نکنم مادران سهم بالاتری در انتقال ضریب هوشی به فرزندان دارند. در سال های اخیر هم تعداد دختران ایرانی که به خارج مهاجرت می کنند و عمدتا هم مشاغل مناسبی را کسب می کنند رو به افزایش است. لذا احتمال داشتن یک نسل دوم ایرانی باهوش (که هوش خود را از مادر به ارث برده است) و با تحصیلات خوب در بیست سال آینده حداقل در آمریکای شمالی بالا خواهد بود.

July 18, 2006

کافه های روشن فکری در ایران

امروز با مریم صحبت می کردم و تعریف می کرد که با یکی از رفقاش رفته بودند یکی از کافه های روشن فکری کریم خان. چیزهایی که مریم می گفت برای من زنده کننده همه خاطره های تلخ - و تا حد زیادی مشمئزکننده - از محیط های روشن فکری ایران است. از کافه شاپ های پاساژ گاندی گرفته تا برخی جلسات خانه هنرمندان تا کلاس های مجله ... و جشن واره ها و مراسم ها. جاهایی که در اشغال روشن فکران و هنرمندان واقعی است و امثال ما امل ها در آن جایی ندارند. ما یعنی کسانی که متاسفانه نه موی دراز داریم و نه ریش چانه ای عجیب و نه شلوار جین خیلی تنگ می پوشیم و نه بلدیم یک نوشته را در چهل سانتی متری چشممان بگیریم و با لحن خاصی بخوانیم و نه می توانیم سیگارمان را در حالی که به سقف خیره شده ایم عمیقا دود کنیم و نه خوشمان می آید برای تحت تاثیر قرار دادن دختر/پسر رو به رویمان راجع به ادبیات و سینمای پست مدرن به صورت غیرقابل فهمی صحبت کنیم و نه آن قدر استعداد داریم که نیم ساعت به دور دست خیره شویم و بعد با شیوه خاصی نمایشنامه مان را بنویسیم. ما که وقتی می ریم کافی شاپ پاتوق جماعت این مدلی بلد نیستیم اسم نوشابه های مخصوص آن جا را بگوییم و چای داغ خودمان را سفارش می دهیم و عوضش پوزخند تحویل می گیریم. ما که هیچ چیزی از احساسات کسانی که دور هم می نشینند و یک نوشته را با هم می خوانند و سخت تحت تاثیر قرار گرفته و همه با هم احساساتی می شوند و سرشان را تکان می دهند نمی فهمیم - این یکی اتفاقا شامل برخی رفقای سابقا شریفی ما هم می شود که رفتار مصنوعی شان گاه خیلی خنده دار است-. ما که در کلاس های فلسفه ای که محل تجمع نیهلیست های پست مدرن بود آدم های غیر قابل تحملی بودیم و به طور آشکاری مورد بی احترامی قرار می گرفتیم و خلاصه همه ماهایی که ادا و اصول پیچیده روشن فکران و هنرمندان ایرانی را بلد نیستیم. یادش بخیر موسسه معرفت و پژوهش و دفتر مطالعات فرهنگی دانشگاه که جایی برای روشن فکران بودند و از این اداها در آن ها خبری نبود و آدم ها مجبور نبودند برای اثبات خودشان دست به کارهای عجیب و غریب بزنند.

من خوب تیپ هنری - فرهنگی آن مدلی نیستم ولی به هر حال هفته ای حداقل سه چهار بار به کافی شاپ های مختلف وین می روم. چیزی که این جا ندیده ام کلاس گذاشتن و ادا اصول در آوردن است. کافه هایی رفته ام که تریپ روشن فکری است ولی مردم مثل آدم نشسته اند و خیلی متین راجع به موضوعات مورد علاقه شان صحبت می کنند. شاید به این خاطر که به جای این که همه چیز آن - اعم از آدم ها و تزیینات - کپی بی کیفیت دست چندم باشد در و دیوارش پر عکس آدم های واقعی است که زمانی در این کافه ها رفت و آمد می کرده اند و با نوشته هایشان دنیای فلسفه و علم را دچار تحول کرده اند.

July 17, 2006

تابع مطلوبیت چیست؟

احتمالا از یک طرف بارهای بار این کلمه «مطلوبیت» یا همان یوتیلیتی (Utility) را از زبان اقتصاددانان شنیده اید و از طرف دیگر شاهد نقدهای زیادی بودیده اید که به اقتصاددانان ایراد می گیرند که انسان ها را محدود به لذت های مادی می کنند یا می گویند رفتار کسی که جانش را فدا می کند چگونه با مفهوم مطلوبیت قابل توضیح است. متاسفانه عمده این نقدها به خاطر عدم آشنایی با مفهوم درست تابع مطلوبیت کاملا بی ربط به موضوع است. فکر کردم شاید بد نباشد کمی دقیق تر به این مفهوم به ظاهر بدیهی بپردازیم.

مطلوبیت در مفهوم قدیمی آن (تا پایان نیمه اول قرن بیستم) نشان گر سطح لذتی بود که یک فرد از مصرف یک کالای خاص کسب می کند. با این برداشت از مفهوم مطلوبیت ها من سیب را به گلابی ترجیح می دهم چون مطلوبیت ناشی از سیب برای من بالاتر از مطلوبیت ناشی از مصرف گلابی است. به عبارت دیگر مطلوبیت «علت» ترجیحات انسان ها است. احتمالا مفهومی که در ذهن بسیاری از مردم است به این توصیف نزدیک است. نقدهای موجود هم عمدتا بر اساس این نوع برداشت از مفهوم مطلوبیت صورت می گیرد.

مطلوبیت اما در معنی مدرن آن نه تنها حاوی هیچ اطلاع خاصی از «سطح لذت» ناشی از مصرف یک چیز نیست بلکه حتی آن رابطه علت و معلولی بین مطلوبیت و انتخاب افراد هم وجود ندارد. در واقع مطلوبیت چیزی جز یک مفهوم جعلی که کار ما را در مدل سازی رفتار انسانی راحت می کند نیست. این مفهوم چگونه تعریف می شود؟

فرض کنید شما را در مقابل تمامی انتخاب های موجود در دنیا قرار می دهند. از خوردن یک سیب و دو سیب و یک گلابی و دو گلابی و رفتن به مشهد و عبادت و لهو و لعب و کسب علم و قدم زدن در طبیعت و کمک به دیگران و خلاصه هر انتخابی که می تواند پیش روی شما باشد. به شما می گویند در ذهن خود بین انتخاب این گزینه ها تصمیم بگیرید. شما مثلا ممکن است یک سیب را به یک گلابی ترجیح بدهید ولی دو گلابی را به یک سیب ترجیح بدهید و یک کیلو گوشت را به دو تا گلابی و کمک به یک آدم فقیر را به مصرف یک کیلو گوشت و الخ. حالا این فهرست مرتب شده را در نظر گرفته و به هر کدام از گزینه ها یک عدد نسبت بدهید. تنها شرط قضیه این است که اگر یک گزینه ای به گزینه دیگر ترجیح داده شد عددی که به عنوان مطلوبیت به آن نسبت داده ایم باید بالاتر باشد. مثلا من اگر یک سیب را به یک گلابی ترجیح می دهم می توانم به مطلوبیت ناشی از مصرف سیب عدد 100 یا 1000 یا 10000 و به گلابی 90 یا 9 بدهم. همین. تمام شد. تابع مطلوبیت ساخته شد. ما الان تابعی داریم که انتخاب های ما را به عنوان ورودی گرفته و یک عدد به عنوان مطلوبیت به ما پس می دهد. در این جا در واقع ما به خاطر این که مطلوبیت سیب بالاتر از گلابی است آن را انتخاب نمی کنیم بلکه اگر به هر دلیلی - که به اقتصاددان ها مربوط نیست- سیب را به گلابی ترجیح بدهیم مطلوبیت بیشتری به آن «نسبت» می دهیم.

احتمالا حدس می زنید که اولا تابع مطلوبیت با این تعریف هیچ اطلاعی از سطح لذت دربر ندارد و فقط موقعیت نسبی گزینه ها را نشان می دهد و ثانیا تابع منحصر به فردی نیست. در واقع اگر یک تابع مطلوبیت را تحت یک تبدیل خطی مثبت قرار دهیم (یعنی به آن عدد مثبت اضافه کنیم یا همه عدد های آن را در عدد مثبتی ضرب کنیم) تابع مطلوبیت معادل قبلی به دست می آوریم چون رتبه نسبی انتخاب های ما هیچ تغییری نکرده است. به زبان خودمانی تابع مطلوبیت قدیمی معدل دانش آموزان را گزارش می کرد و تابع مطلوبیت جدید فقط رتبه آن ها را در کلاس. چون به این نتیجه رسیده بودیم که محاسبه معدل کار غیر ممکنی است. حالا اگر کسی می خواهد نقد کند باید به این مفهوم جدید نقد داشته باشد. اقتصاددان ها در بحث نظریه تصمیم در مورد مسایل و کم بود های این تعریف بحث می کنند. مثلا این سوال را مطرح می کنند که اگر افراد نتوانند بین دو گزینه به یک تصمیم برسند و یکی را انتخاب کنند (به زبان ریاضی وقتی فضا تحت عمل گر مقایسه تمام نباشد) آن وقت مطلوبیت چگونه تعریف می شود؟

دو سایت اقتصادی

مدرسه تابستانی فلسفه و اقتصاد وین از امروز به مدت دو هفته برگزار می شود و من هم توانستم پذیرش همراه با پرداخت نصف شهریه را بگیرم. قطعا سعی می کنم گزارش سخن رانی ها را بنویسم ولی علی الحساب می توانید بعضی از پاورپوینت ها را در لینک مربوط به Schedule مشاهده کنید.

ضمنا توصیه می کنم نگاهی به سایت فروم تحقیقات اقتصادی (ERF) بیندازید. این فروم به نوعی شبکه اقتصاددان های کشورهای شمال آفریقا و خاور میانه است و در آن می توان راجع به محققین اقتصادی در این کشورها و برخی مقاله هایشان اطلاعات به دست آورد. سمینارهای سالیانه ای هم دارند که اصل مقاله هایشان قابل دسترسی است. برای من این فروم دو حسن داشته است. یکی این که وقتی مقاله ای راجع به کشورهای مشابه ایران لازم دارم ممکن است بتوانم در آن جا پیدا کنم (همین هفته پیش مقاله ای راجع به بحث اندازه دولت در خاورمیانه یافتم) و دیگر این که با خواندن مطالب آن می توانم راجع به سطح علمی و دغدغه ها و مسایل مورد علاقه محققین اقتصادی در کشورهای دور و بر خودمان بیش تر بدانم. اگر اشتباه نکنم دکتر هادی صالحی اصفهانی و دکتر مشایخی هم جزو افراد موثر در تشکیل این فروم بوده اند.

July 16, 2006

ضربه ای که از جزییات می خورم

1) امتحان های سال اول تمام شد و به خیر گذشت. الان دیگر همه هم کلاسی ها و اساتید می دانند که من یک نقطه ثابت برای نمراتم دارم: بی پلاس. هر وقتی نمره ای اعلام می شود همه می پرسند بی پلاس؟ و معمولا هم جواب مثبت است. به قول یکی از دوستان تفاوت ها در مارژین مشخص می شود. تفاوت کسی مثل من و شاگرد زرنگ های کلاس هم در همین فاصله بین بی پلاس و ای ماینس یا ای است. تفاوتی که با حضور منظم سر کلاس و جزوه نوشتن و تحویل مرتب تمرین ها و دقت به همه جزییات حاصل می شود و من فاقد آن هستم.

2) استاد اقتصاد خرد دو - معروف به تاف گای، استاد سخت گیر- در توسعه نظریه تعادل عمومی با استفاده از روی کرد توپولوژی دیفرانسیل سهم داشته است. او اولین کسی بوده که ثابت کرده تعداد نقاط تعادل در اقتصاد عددی فرد است. دور از انتظار هم نیست که دکترای ریاضیات داشته باشد.با این پیشینه من فکر می کردم او باید کسی باشد که به ریاضیات خیلی بیش از اقتصاد علاقه داشته باشد ولی اتفاق جالبی برایم افتاد که درست خلاف این را ثابت کرد. در هر دو امتحان میان ترم و پایان ترم نمره ای که او به ورقه من داده بود خیلی بیش تر از نمره ای بود که حل تمرینش داده بود. اختلافشان هم بر سر نوع نوشتن من است. استاد حل تمرین ورقه را به دقت تصحیح کرده و هر دو بار به من سی داده بود. استاد ریاضی دان اما معتقد بود که من شهود درستی روی مساله ها داشتم و نکته اصلی را با روش هایی مثل کشیدن شکل یا توضیح جواب بیان کرده ام پس باید بخش مهمی از نمره ام را بگیرم. آخر سر هم نظر استاد بزرگ غالب شده و نمره بی پلاس همیشگی را دریافت کردم. با این روی کرد من اصطلاح جدیدی وارد زبان هم کلاسی های ما شده است: اثبات با کشیدن شکل Proof by Drawing ولی نکته بامزه این که یکی از بچه ها که از این نمره گرفتن های این شکلی من ناراضی بود و سعی کرده بود روش من را در پایان ترم تقلید کند با شکست مواجه شد و نتوانست از طریق اثبات با کشیدن شکل نمره بگیرد

3) بعد از امتحان استاد حل تمرین به نیابت از استاد بزرگ یک ساعتی باهام صحبت کرد. گفت استاد با این نوع نمره دادنش در واقع قصد داشته پیامی را به من بدهد و آن این که من باید راه خودم را بروم و روی قابلیت های خودم تاکید کنم. این قابلیت ها به قول آن ها توانایی صورت بندی مساله و دیدن سریع راه حل است. نقطه ضعف هم همان که گفتم: بی دقتی در استفاده از زبان ریاضی برای نوشتن راه حل. به نظر استاد من مشاور خوبی می شوم ولی اگر به این سبک نوشتن ادامه دهم نمی توانم مقاله های زیادی حداقل در ژورنال های اقتصادی چاپ کنم چون داوران به این نوع دقت در به کارگیری تعاریف و مفاهیم حساس هستند. حالا یا باید روی این بخش وقت بگذارم یا به سراغ حوزه هایی در اقتصاد بروم که بیش تر روی مفاهیم تاکید می کنند. این را خودم از قبل می دانستم ولی استاد باهوش از روی دو صفحه ورقه من همین را فهمیده است.

4) بعد از این که از استاد تئوری بازی نمره همیشگی را گرفتم رفتم پیشش و گفتم چرا A نشدم? خندید و گفت:
Hamed! Hamed! Listen, you have nice ideas but you don't execute them precisely on the paper. Having an idea is not enough , you should also think about the integration.
پیام او دقیقا همان پیام قبلی بود.

تقریبا روشن است که یک دلیل این وضعیت فاصله ای است که بین تحصیل در لیسانس مهندسی و دوره تحصیلات تکمیلی اقتصاد برای من رخ داده است. شاید اگر شش سال جوان تر بودم و در بیست و دو سالگی اقتصاد خواندن را شروع می کردم خیلی کم تر با چنین مشکلی برخورد می کردم. البته شاید آن موقع دیگر بابت شهود و ایده نمره زیادی نمی گرفتم. به هر حال این دو پیام قوی که هفته گذشته از دو استاد کاملا قابل اعتمادم گرفتم موضوعی برای فکر کردن برایم شده است. یا باید راه خودم را بروم و یا بیش از چیزی که الان وقت می گذارم روی دقیق نوشتن هزینه کنم.

July 14, 2006

زنان و اندازه دولت

آیا زنان متفاوت تر از مردان رای می دهند؟ نظریه رای جنسیتی به این سوال پاسخ مثبت می دهد و این فرضیه را پیش می کشد که زنان بیش تر طرف دار گروه های چپ گرا هستند. البته برخی محققین معتقدند از دهه هشتاد به بعد این فرضیه در کشورهای غربی غیرمعتبر شده است. در ادامه این سوال مطرح می شود که آیا حضور زنان در عرصه انتخابات روی اندازه دولت ها تاثیر دارد؟ به نظر می رسد باز هم جواب مثبت است و نقش رای زنان در بزرگ شدن اندازه یکی از توضیح های مطرح در این زمینه است.

در این رابطه چند فرضیه پیش نهاد شده است که البته هر کدام از آن ها در تست های تجربی ممکن است تایید یا رد شده باشند. هدف من هم از نوشتن این فرضیات اصرار بر درست و غلط بودن آن ها نیست بلکه می خواهم نمونه ای از تحلیل های مبتنی بر انتخاب عمومی را در توضیح پدیده های سیاسی نشان دهم. دلایل نظری که به نفع وجود رابطه علی بین مشارکت زنان در انتخابات و بزرگ شدن دولت مطرح است عبارتند از:

1) زنان ریسک گریزتر از مردان هستند و علاقه مند به گسترش بیمه های دولتی هستند. بنابراین به دولت هایی که خدمات تامین اجتماعی را گسترش می دهند رای می دهند.

2) درآمد متوسط زنان در بازار کار کم تر از مردان است و ما از ادبیات انتخاب عمومی می دانیم که کسانی که درآمد پایین تر دارند طرف دار دخالت بیش تر دولت برای بازتوزیع درآمد به نفع گروه های کم درآمدتر (مثل مالیات تصاعدی برای درآمد های بالا) هستند. چنین دخالت هایی باعث بالا رفتن نسبت هزینه های دولت به کل تولید ناخالص داخلی می شود.

3) هر قدر خدمات دولتی مثل مهدکودک ها یا امکانات ورزشی-تفریحی برای بچه ها گسترده تر باشد امکان حضور زنان در بازار کار بیش تر فراهم می شود. نکته جالب این جا است که با تغییر سن فرزندان الگوی رای دادن زنان می تواند تغییر کند. زنانی که بچه های بالغ دارند به نسبت زنانی که بچه کوچک دارند تمایل بیش تری خواهند داشت که به احزاب لیبرال رای بدهند.

آیا این فرضیه در ایران هم معتبر است؟ شاید بلی، شاید هم خیر. در ایران هم جریان های لیبرال با گرایش راست اقتصادی و هم چپ دوم خردادی هر دو طرف دار آزادی های اجتماعی بیش تر برای زنان بوده اند و لذا می توان رای بیش تر زنان به هر دو گروه (در مقابل گروه های محافظه کار) را حدس زد. ولی با توجه به سیاست های اقتصادی متفاوت دو گروه طرف داری زنان از یکی از جناح ها می تواند باعث افزایش یا کاهش اندازه دولت شود. البته اگر فرض کنیم که زنان بیش تر به گروه هایی که علاوه بر طرفداری صرف از آزادی های مدنی و شخصی طرف دار تبعیض زدایی سریع از زنان نیز هستند (نمونه های متعددی از این بحث ها را در وبلاگستان داشته ایم) رای می دهند و این گروه ها بتوانند در عرصه انتخاب حضور یابند در آن صورت باید انتظار داشته باشیم حضور بیش تر زنان باعث بزرگ تر شدن اندازه دولت شود. اگر اشتباه نکنم (منبعش را پیدا نکردم) در اوایل این قرن و در آمریکا زنان بیش تر طرف دار احزاب لیبرالی بودند که طرف دار اعطای حق رای به آن ها بودند و بعد از این که از این آزادی برخوردار شدند رای خود را به سمت احزاب چپ که خدمات بیش تری به نفع آنان ارائه می کردند تغییر دادند. چنین الگویی شاید به فهم وضع فعلی ما کمک کند.

اگر علاقه مند هستید بیش تر در این مورد بخوانید این مقاله و این مقاله را ببینید.

July 13, 2006

با ده میلیون پول چه می کنید؟

یکی از دوستان عزیز از من پرسیده به نظرت اگر کسی ده میلیون تومان پول داشت با آن چه کند؟ من توی این چیزها اصلا خوب نیستم ولی سعی کردم جوابی برای ایشان بنویسم. بعد دیدم شاید بد نباشد این جا بگذارمش تا بیش تر رویش بحث کنیم و ایده های دیگر را هم داشته باشیم.

اول از همه آیا این سوال اصولا جواب دارد؟ به نظر من خیر. اولا اگر جوابش سر راست باشد میلیون ها نفر که از این ده میلیون تومان ها دارند می روند سراغ آن راه حل و به اصطلاح دست در آن کار زیاد می شود و سودش به صفر (یعنی معادل سود بانکی) می رسد. ثانیا این که اگر کسی جواب این سوال را بلد باشد می رود از بانک وام می گیرد و می رود دنبال ایده خودش و اطلاعاتش را به بقیه نمی دهد.

با این همه شاید بتوانیم کمی بیشتر روی موضوع فکر کنیم.

1) آیا پولمان را به بازار سرمایه بدون ریسک بسپاریم؟ مثلا در بانک یا اوراق مشارکت سرمایه گذاری کنیم. در این صورت مثل همه جای دنیا ما سودی تقریبا برابر با نرخ تورم به علاوه اندکی پول بیشتر گیرمان می آید. معنی این حرف این است که اگر سودمان را بخوریم در کشوری مثل ایران اصل سرمایه مان در عرض 10 سال تقریبا به یک چهارم ارزش خودش می رسد.

2) آیا وارد بازار سرمایه با ریسک (مثلا بورس) شویم؟ ممکن است جواب مثبت باشد. اگر به اندازه کافی وقت داریم و می دانیم که چطور باید بین شکاف های بازار حرکت کرد و از فرصت ها پول درآورد. البته باید به اندازه کافی ریسک پذیر هم باشیم که اگر اتفاقی مثل انتخاب پارسال افتاد و قیمت سهام نصف شد زیانش را بپذیریم. فراموش نکنید که تحقیقات نشان می دهد میانگین بازده در بازار بورس برای سرمایه گذار معمولی حتی گاهی منفی است.

3) آیا دوست داریم سرمایه گذاری بلندمدت کنیم؟ مسکن و زمین در همه جای دنیا گزینه ای ثابت شده است. من شخصا اگر ده میلیون تومان داشتم می گذاشتمش بانک مسکن و وام 15 میلیونی را می گرفتم و خانه کوچکی در جایی از شهر که هنوز گران نشده است (یا در یکی از شهرهای اطراف تهران که در حال رونق گرفتن است) می خریدم و اجاره می دادم. می دانم که بعد از چند سال این خانه به پس انداز و منبع درآمد قابل اطمینانی تبدیل خواهد شد.

4) آیا تخصصمان طوری هست که با ترکیب سرمایه مان بتوانیم کسب و کار راه بیندازیم؟ مثلا آیا آشپز خوبی هستیم و می توانیم با این پول کلاس آشپزی یا یک رستوران ساده ابتکاری دایر کنیم؟ اگر بلی شدیدا توصیه می کنم این گزینه را دنبال کنیم. اگر تخصص نداریم به تر است از این کار منصرف شویم.

5) آیا سرمایه گذاری روی سرمایه انسانی در حوزه کاری ما بازده مالی خوبی دارد؟ مثلا اگر سه میلیون تومان خرج کنیم و یک دوره ایزو 14000 ببینیم و گواهی نامه ممیزی دریافت کنیم بعدا می توانیم کلی کار بکنیم. اگر بتوانیم با هشت میلیون تومان یک فوق لیسانس کاربردی مثل مدیریت یا تبلیغات یا چیزهایی از این جنس بخوانیم قطعا برنده ایم. یا مثلا آیا می توانیم با این پول تعدادی کتاب گران خارجی بخریم و بخوانیم و در زمینه خاصی که کم تر کسی روی آن کار کرده متخصص شویم و از آن پول دربیاوریم؟ در مجموع این نوع سرمایه گذاری ها یکی از سودآورترین سرمایه گذاری هایی است که من در عمرم دیده ام.

6) آیا کسی را می شناسیم که تخصص منحصر به فرد دارد ولی سرمایه ندارد یا دارد ولی برای گسترش کارش کافی نیست؟ مثلا همان آشپز خوب بخش 4 است ولی پول ندارد. شاید بتوانیم با او شریک شویم. این که چه زمینه ای در کشور الان برای کار خوب است را هیچ کس نمی تواند بگوید. این چیزی است که به محل سکونت و روحیات و ارتباطات و علایق و تخصص فرد بستگی دارد. فقط واضح است که وارد چیزی که "ورود به آن راحت است" نباید شد چون معمولا سودی ندارد. هر قدر کسب و کاری که وارد می شویم پیچیده تر باشد و افراد کم تری بتوانند در آن پا بگذارند وضع بهتر خواهد بود.

7) آیا می توانیم این پول را روی چیزهایی خرج کنیم که بازده کار فعلی مان را افزایش دهد و از این طریق درآمد کسب کنیم؟ مثلا خود من شش سال پیش فکر می کردم که اگر یک لپ تاپ داشته باشم بازده کاری ام یک و نیم برابر می شود برای این که می توانم کارهایم را در مهمانی و توی تاکسی و اتوبوس و ساعت های بین کلاس ها و غیره هم انجام دهم. به سختی یک لپ تاپ خریدم و اتفاقا هم این طور شد. به خاطر داشتن این لپ تاپ توانستم از وقتم به شدت بیشتر استفاده کنم و پروژه های بیشتری بگیرم. این لپ تاپ در عرض چند ماه پولش را درآورد. آیا خرید ماشین یا یک پرینتر خوب یا یک دستگاه تکثیر سی دی یا خط اینترنت پر سرعت یا هر چیز دیگری از نوع می تواند به این نوع بهره وری ما کمک کند؟ اگر می کند تردید نکنید و پولتان را سرمایه گذاری کنید.

8) آیا الان شغلی داریم و این پول می تواند به بازاریابی آن کمک کند؟ مثلا اگر تدریس کنکور می کنیم شاید ایجاد یک سری سی دی تبلیغاتی و وب سایت و بروشور یا یک دوره کلاس مجانی برای نشان دادن قابلیت هایمان خیلی مفید باشد. اگر این بازاریابی درست عمل کند شاید آن قدر درآمد آتی مان بالا برود که پول این تبلیغات در عرض یک سال در بیاید.

تجربه من می گوید سرمایه گذاری هایی که برای توسعه سرمایه انسانی یا بهبود موقعیت شغلی مان صرف مکنیم از هر چیزی سودآورتر است هر چند می دانم این ایده مخالف زیاد دارد. شما اگر باشید با ده میلیون چه می کنید؟

July 12, 2006

رشد و مشکلات فرهنگی

من مرتبا از خودم می پرسم آیا رشد یا توسعه یا پیش رفت قواعد مشخصی دارد که بشود با در پی گرفتن آن به سطح کشورهای دیگر رسید یا چیزهای دیگری از جنس شانس و نژاد و آب و هوا و یک پیشینه نهادی بسیار طولانی و غیرقابل تغییر آن قدر موثر است که ممکن است وزن آن بر تلاش های آگاهانه غلبه کند. من به سوالاتی از جنس زیر فکر می کنم:

1) چرا انگلستان 400 سال پیش شرکت سهامی عامی تاسیس می کند و مردم سهامش را می خرند؟
2) چرا فضای کاخ های سلطنتی اتریش مثل آپارتمان های طبقه متوسط امروز است و چرا شاه مملکتشان عادت داشته است هر روز صبح ساعت چهار جلسه هیات وزیران را برگزار کند تا به اوضاع مملکت برسد؟
3) چرا کشورهای اسکاندیناوی از 300 سال پیش پارلمان قوی دارند؟
4) چرا دستگاه چاپ در اروپا اختراع شد؟ چرا اروپایی ها راه افتادند تا دنیا را دور بزنند و مسیر هند را کشف کنند؟
5) چرا در طول تاریخ هرگز از سخنی از برتری آفریقای سیاه بر تمدن های دیگر نشنیده ایم؟
6) چرا با این که آمریکای شمالی و لاتین منابع تقریبا مشابهی دارد ولی به علت حضور مهاجران آلمانی-انگلیسی در شمال و ایتالیایی-اسپانیایی در جنوب بین شمال و جنوب قاره آمریکا این همه فاصله است؟
7) چرا تحولات فلسفی-علمی بعد از قرن پانزدهم دقیقا در مرزهای مجموعه متنوعی از کشورهای اروپای مسیحی و نه یک قدم آن طرف تر در امپراطوری عثمانی رخ می دهد؟
8) چرا ژاپن در طول تاریخ همیشه نسبت به بقیه همسایگانش برتری داشته است؟
9) ...

به نظر می رسد یک چیزهایی انگار در این دنیا از پیش تعیین شده است یا خیلی قابل تغییر نیست. قابل تغییر هم اگر باشد معمولا آن قدر تدریجی است که به عمر یک آدم قد نمی دهد. خلاصه این سوال های بالا گاهی در این عبارت مبتذل شده "مشکلات فرهنگی دارای ریشه تاریخی" جمع بندی می شود. ولی آیا این "مشکلات فرهنگی" یا به قول دقیق تر "زیرساخت های اجتماعی" اصلا قابل دست زدن و تغییر توسط یک اراده از پیش تعیین شده است که ما این قدر خودمان را می کشیم که "تا مشکلات فرهنگی ما حل نشود پیشرفت نمی کنیم" . چه کسی باید این مشکلات فرهنگی را حل کند؟ خود جامعه و روشن فکرانش که درگیر همین به اصطلاح مشکلات فرهنگی هستند؟ چه نهاد مقتدری باید مشکل فرهنگی 70 میلیون آدم را حل کند؟ خود این نهاد محصول کدام جامعه است؟

اگر معتقد به وجود این عوامل با اینرسی بالا باشیم احتمالا در انتظارمان برای توسعه یافتگی تعدیل می کنیم.

شغل دولتی به جای بیمه بی کاری

یک روی کرد برای مطالعه ساختار و اندازه دولت ها این است که از خودمان بپرسیم وظایف اصلی دولت در قالب چه شکل های دیگری بازتولید شده و ارائه می شود. مثلا ایجاد نظام تامین اجتماعی (در کنار دو وظیفه دیگر حفاظت از حقوق مالکیت و رفع اثرات جانبی) یکی از دلایل اصلی برقراری دولت ها به شمار می اید که بحث ایجاد نظام حمایتی در زمان بی کاری یکی از اجزای آن است. یک فرضیه در این رابطه این است که حکومت هایی که فاقد یک نظام کارآمد تامین اجتماعی هستند بخشی از این وظیفه خود را در قالب روش های دیگری انجام می دهند که یکی از آن ها ایجاد تعداد زیادی شغل دولتی با حقوق های نسبتا پایین است. به عبارت دیگر بودجه تامین اجتماعی کشور به جای این که به حساب بانکی افراد بی کار منتقل شود ابتدا به دستگاه بوروکراسی منتقل شده و در قالب حقوق ماهانه به بی کاران ظاهرا مشغول کار شده پرداخت می شود. بحث کارآمدی و عادلانه بودن چنین روشی در مقایسه با روش اصلی یعنی پرداخت مستقیم بیمه بی کاری موضوع جداگانه ای است.

اگر با این عینک به مساله نگاه کنیم شاید دیگر برایمان این قدر عجیب نباشد که چرا بهره وری مشاغل و سازمان های دولتی در ایران پایین تر از حد مورد انتظار است. از کسی که بیمه بی کاری می گیرد انتظار چندانی برای بهره ور کار کردن نمی ورد. با این عینک هم چنین به تر می شود درک کرد که چرا برنامه های ارتقاء بهره وری خیلی خوب کار نمی کنند. ضمن این که می فهمیم لازم نیست برای کسی که دنبال نامه و رابطه برای یافتن شغلی برای پسر جوان بی کارش است تئوری های استخدام را توضیح بدهیم. او در واقع در پی استخدام نیست بلکه دارد سعی می کند بیمه بی کاری یا سهم پسرش از بازتوزیع پول نفت را بگیرد. منتها این بیمه آن قدر زیاد نیست که به همه برسد و آن هایی که بیش تر تلاش کنند یا رابطه خوبی با بوروکرات ها داشته باشند شانس بیش تری برای دریافت آن خواهند داشت.

July 11, 2006

مردم شناسی احمدی نژاد

به نظر من احمدی نژاد روان شناسی مردم ایران را خیلی خوب فهمیده است. او می داند که مردم ایران خیلی به این که امری اساسا ممکن یا مفید است یا منطق پشت سر آن چیست کاری ندارند بلکه بیشتر دوست دارند یکی باشد که بر وجود مشکلات آن ها صحه بگذارد و فیگور تلاش برای رفع مشکل را به خود بگیرد. مردم ایران کسی را که راه حل نمی دهد ولی مثل خودشان است را به کسی که حرف حساب می زند ولی مغرور است ترجیح می دهند. این واقعیت تلخی است که من بعد از انتخاب سوم تیر به آن رسیدم و نمی توانم کتمانش بکنم.

در چارچوب این نوع رفتار بسیاری از سخنان احمدی نژاد برای من قابل فهم می شود. صحبت های روزهای اخیرش در مورد گرانی بخوانید. بعد از حل مشکل گرانی فولاد و لبنیات و حبوبات و غیره حتی به بحث اجاره خانه هم وارد شده است و صاحب خانه ها را تهدید کرده که اگر انصاف پیشه نکنند دولت مجبور به دخالت خواهد شد. من فکر می کنم او بعد از یک سال اداره کردن کشور دیگر خوب می داند که قانون عرضه و تقاضا و تعیین قیمت در بازار چیست یا حداقل کسانی دور و برش هستند که این چیزها را به او توضیح دهند. ولی این را هم خیلی خوب می داند که اگر این حرف ها را بزند و وانمود کند که دارد جلوی گرانی را می گیرد مردم او را بیشتر دوست خواهد داشت تا این که بخواهد به مردم توضیح بدهد که مثلا قیمت مسکن سه سال بوده ثابت بوده و این قدر تورم داریم و بنا براین 20 درصد افزایش قیمت به این دلیل رخ می دهد و ...

وبلاگ نویسی و آینده کاری

احتمالا وبلاگ نویسانی که مرتبط با حرفه یا موقعیت رسمی خود می نویسند و خوانندگان آن ها هم از دایره دوستان و آشنایانشان فراتر است و به نوعی در وبلاگستان شناخته شده هستند اکثریت را تشکیل نمی دهند. لذا مساله ای که این جا دارم شاید مساله عمده وبلاگ نویسان نباشد ولی ممکن است برای برخی قابل توجه باشد.
من در وبلاگ نویسی کاملا بی پروا هستم. به این معنی که وبلاگ نویسی را چیز متفاوتی از نوشتن یک مقاله برای مثلا روزنامه شرق یا سایت رستاک می دانم. به همین دلیل آن قدر در نوشته های وبلاگی ام مته به خشخاش نمی گذارم یا آن قدر مراقب تصویری که از خودم می سازم نیستم. البته خودم به خوبی می توانم تفاوت مطلبی را که ابراز محبت خوانندگان و لینک دادن های بقیه وبلاگ نویسان را به دنبال خواهد داشت و مطلبی که سیر انتقاد و متلک و فحش را سرازیر خواهد کرد تشخیص دهم. با این همه تا به حال از محدود کردن خودم برای فیلتر کردن مطالبم و منتشر کردن نوشته های اتوکشیده و از صافی کنترل کیفیت رد شده پرهیز کرده ام چون حس کرده ام وبلاگ جایی است که قرار است رفتارها در آن غیر رسمی و خودمانی باشد در غیر این صورت اسم این جا می شود سایت شخصی و نه وبلاگ. ضمن این که با این فیلتر کردن حجم انتشار مطالبم شاید به یک چهارم برسد. با تصور وبلاگی، من بسیاری اوقات افکار نیمه خام خودم را می نویسم و از همین انتقادها و کنایه ها یاد می گیرم. می توانم البته ننویسم و خودم را از این یادگیری محروم کنم که البته فایده آن تخریب نکردن "اعتبار حرفه ای ام" خصوصا برای آینده خواهد بود.
با وجود این تازگی دچار تردیدهایی شده ام که نکند این نحو صحبت و این فیلتر نکردن بعدا به قیمت سنگینی برایم تمام شود به گونه ای که همیشه "گاف های" وبلاگی به عنوان نقاط پاک نشدنی کارنامه نوشتاری یا حرفه ای ام باقی بماند. اگر این طور باشد من هم باید مثل بقیه بچه های اقتصادی نویسی که تقریبا وجهه شخصی/غیر رسمی در وبلاگشان ندارند وبلاگم را از حالت وبلاگ به رسانه شخصی اقتصادی تبدیل کنم و گاهی مقاله های کوتاه علمی در آن بنویسم

July 09, 2006

ادامه اعترافات تکان دهنده سردسته باند لیوان های چای داغ: چرا اگر خارج بودم اقتصاد نمی خواندم؟

ظاهرا اعترافات بنده در باب علاقه های بر باد رفته برای برخی دوستان جالب بوده است. پس اجازه دهید بحث را کامل تر کنم. این طوری فکر کنم برخی مواضع هم روشن تر شده و بعضی اختلاف نظرها هم کم تر شود.

گفتم که من اگر شهروند یک کشور توسعه یافته بودم هرگز اقتصاد نمی خواندم. ولی چرا؟ برای پاسخ به سوال از دو معیار استفاده می کنم. روشن است که حتی اگر معیارها برای همه یکی باشد مصداق معیارها ممکن است متفاوت باشد و لذا این جواب کاملا شخصی من است.

معیار اول من برای رشته چیزی است که اسمش را می گذارم "عمق" و منظورم از آن مجموعه از میزان پیچیدگی مباحث و دقت به کار رفته در بحث ها و اهمیت اساسی سوژه مورد بحث است. برای من اقتصاد از این حیث در میانه قرار می گیرد و رشته هایی مثل فلسفه، دین پژوهی، روان شناسی و برخی گرایش های علوم سیاسی اولویت بیش تری دارند.

معیار دوم اسمش هست "جذابیت" و اشاره می کند به جالب بودن "موضوع" مطالعه و فضای کاری و نوع درس ها و غیره. باز از این حیث اقتصاد در میانه قرار می گیرد و انواع و اقسام رشته های بین رشته ای و شبیه به بین رشته ای مثل ارتباطات و مطالعات شهری و جامعه شناسی دین در مقام بالاتری قرار می گیرند. از این بعد من کاملا ترجیح می دهم به جای حرف زدن راجع به موضوعات کسل کننده ای مثل پول و رشد و سرمایه گذاری راجع به زندگی شهری و مدرنیته و موج سوم و محیط زیست و این ها حرف بزنم. عضو ان.جی.او ها باشم، از این کنفرانس به آن یکی بروم و خلاصه یک جوری خوش بگذرانم.

نتیجه این که این جناب اقتصاد از هر دو لحاظ در میانه است. نه آن قدر عمیق است و نه آن قدرها باحال و شاد و شنگول. من اگر خارجی بودم ترجیح می دادم روی یکی از این معیارها انتخاب کنم. البته حوزه هایی مثل دین پژوهی هر دو ویژگی را باهم داشت و لذا قطعا بر اقتصاد ترجیح داده می شد.

در ایران اما با در نظر گرفتن جمیع جهات اقتصاد برای من جزو گزینه های بهینه بود. هم خیال آدم را از وابسته نبودن معیشتش به دولت و نهادهای دولتی و آسیب پذیر نبودنش از این حیث راحت می کند، هم به اندازه کافی علوم انسانی است یا می تواند باشد، هم دقت و پیچیدگی خوبی دارد و هم دستگاه نظری قوی فراهم می کند. دست آخر هم جزو اولویت نیازهای این کشور است و احساس می کنی یک جوری عینی به درد بهتر کردن وضع مردم می خورد. در واقع این ملاک آخر اقتصاد را برای من از برخی رشته های شاد و شنگول که خودم خیلی دوست داشتم ولی احساس می کردم خیلی به درد بخور نیست جدا کرد.

اعترافاتم را باید با این موضوع پایان ببرم که حتی با در نظر گرفتن این جهات اقتصاد یک رقیب سرسخت داشت که تا یک سال پیش هم در میدان مبارزه حاضر بود. "روان شناسی اجتماعی" هم به اندازه کافی هیجان انگیز، هم عمیق و هم کاربردی و دارای بازار کار خوبی بود. حتی شاید مجموع امتیازاتش بیش از اقتصاد می شد. مشکل این بود که من دیگر فرصتی برای ورود به این حوزه نداشتم. چون نه تحصیلات قبلی ام ربطی به موضوع داشت، نه کیفیت تدریس رشته در ایران خوب بود و نه من شانس پذیرش گرفتن در جای مناسبی را در خود می دیدم. با رفقا که مشورت کردم گفتند سن کار علمی آدم محدود است و شروع در این سن یعنی از دست دادن چند سال مهم. لذا بهتر دیدم که انتخاب دومم را که به شرایط خودم نزدیک تر بود دنبال کنم. این طور شد که من تصمیم گرفتم اقتصاددان بشوم. ولی خدا را چه دیدید، شاید در چند سال آتی فرصتی شد و کمی درس روان شناسی تصمیم و روان شناسی اجتماعی برداشتم و روی یکی از حوزه های داغ اقتصاد یعنی بحث رفتار عامل ها متمرکز شدم.

چرا من باید مهندس بشوم؟

فکر کنم اگر ازنسل جدید ایرانیان مقیم خارج از کشور آمار بگیریم درصد بزرگی از آن ها در ایران و در ادامه در خارج مهندسی خوانده اند. این درصد به طور واضحی بیش تر از یک توزیع معمول تخصص های مختلف در یک جامعه است. به قول دوستان خارجی من که با ایرانی ها آشنا شده اند هر ایرانی دیدید اول فرض کنید مهندس است و بعدش بپرسید بعدا چه کار کردی؟ مریم یک نمونه جالب و عجیب برای این ها است که لیسانس مهندسی عمران دارد و الان دارد مطالعات انگلیسی-آمریکایی می خواند. یک خارجی کاملا حق دارد از خودش بپرسد که آخر کسی که می خواست بعدا رشته ای در حوزه ادبیات و مطالعات فرهنگی بخواند برای چی باید لیسانس عمران خوانده باشد. بندگان خدا خیلی خبر ندارند در مملکت ما چه می گذرد و تو چه دانی که چیست کنکور و انتخاب رشته! کمی بامزه است که ببینی در کشوری مهندس برق داستان نویس شود (امیرحسن چهل تن)، مهندس مکانیک و داروساز فلسفه اخلاق درس بدهد (ملکیان و سروش دباغ)، دکترای داروسازی و شیمی فیلسوف مشهور شود(عبدالکریم سروش)، پزشک مقالات فلسفی ترجمه کند (نراقی، سلطانی، همتی)، وکیل فلسفه درس بدهد (ضمیران)، مهندس مکانیک نقد ادبی کار کند (وقفی پور)، اقتصادخوانده مترجم ادبی-فلسفی شود(فرهاد پور، عبدالله کوثری)، مهندس صنایع سیاست خارجی بنویسد (آق بهمن)، ریاضی خوانده در کار زبان شناسی و ویراستاری و تاریخ خبره باشد (کوروش علیانی) و الخ.

البته ظاهرا همین قضیه تا حدی در مورد بچه های بعضی کشورهای اروپای شرقی و کشورهای شوروی سابق هم صادق است. رشته های تیپیک آن جا ممکن است با ما کمی متفاوت باشد ولی به هر حال این غلبه مهندسی و "مهندس بودن همه" در برخی کشورهای آن جا هم به چشم می خورد.

بگذارید بپرسم به این فکر کرده اید که اگر ایرانی نبودید و در این مسیری که هستید قرار نمی گرفتید و علایقتان به جای تاثیرپذیری از امکانات یا القائات موجود در جامعه یا از آن طرف محدودیت ها و ضعف های رشته های دیگر از روحیه خودتان ناشی می شد ممکن بود چه رشته تحصیلی یا مشاغل دیگری انتخاب کنید؟ این هدایت شدگی علایق انکار ناپذیر است. مریم از همان دبیرستان دوست داشت هنر یا ادبیات بخواند ولی چیزی که در دانشکده های ادبیات ما درس داده می شد با چیزی که او دوست داشت زمین تا آسمان متفاوت بود و هنر هم مشکلات خاص خودش را داشت و لذا هر بار که تصمیم به تغییر رشته گرفت پشیمان شد. من بعد از کنکور دبیرستان دوست داشتم یکی از چهار رشته ریاضی، فیزیک، علوم سیاسی یا حقوق را بخوانم ولی وقتی رتبه کنکورم آمد دیگر جرات نکردم به چنین انتخابی فکر کنم. آیا شما که دارید برق و رایانه و فیزیک و عمران می خوانید و می گویید به رشته تان علاقه دارید واقعا این علاقه اصلی شما است؟

من همیشه برای خودم این سوال را تکرار می کنم، هر چند بیشتر وقت ها دلم می سوزد ولی به هر حال در مقاطعی همین مرور کمکم کرد یکی دو بار دست به تغییر مسیرهای خوبی بزنم. من اگر ساکن یک کشور توسعه یافته بودم نه مهندسی و نه مدیریت و نه اقتصاد هیچ کدام در هیچ فهرستی از رشته ها و مشاغل مورد علاقه من قرار نمی گرفت.

فهرست رویایی مشاغل و رشته های تحصیلی من که اگر مثلا هلندی یا کانادایی یا حتی احتمالا لبنانی و ترکیه ای به دنیا می آمدم این جوری بود:

1) فلسفه
2) تئولوژی تطبیقی
3) مطالعات خاورمیانه / خاور دور
4) روان شناسی اجتماعی
5) تاریخ
6) روان کاوی
7) مردم شناسی
8) ریاضیات با گرایش منطق
9) روزنامه نگاری

می گویم بد نیست آدم گاهی یادش بیفتد که مجبور شده است برای یک عمر کاری را بکند که ته دلش و در عمق وجودش آن قدرها هم باهاش حال نمی کند. من یک تست مشخص دارم: اگر قرار باشد یک سال از عمرتان باقی باشد و این یک سال را در گوشه زندان به سر ببرید دوست دارید در این مدت چه کتاب هایی بخوانید؟ آیا کتاب های رشته فعلی تان در این سال یک برایتان جذابیتی خواهد داشت؟ برای من که نخواهد داشت.

خودم را لو دادم. شما نمی خواهید اعتراف کنید؟

پ.ت: شاید این توضیح مفید باشد. بحث من فاصله بین بهترین انتخاب شغلی بر اساس متغیرهایی مثل آینده شغلی و نیاز کشور و کیفیت آموزش و رشته کاملا مورد علاقه است. هر چند ممکن است در همه جای دنیا این فاصله باشد ولی در ایران بزرگ تر است. من اگر دوباره می خواستم انتخاب رشته کنم لیسانس ریاضی می خواندم، فوق لیسانس فلسفه علم و دکترای اقتصاد. ولی این انتخاب من بر اساس محدودیت هایی بود که در کشورم وجود داشت و از علاقه واقعی ام خصوصا به لحاظ نوع شغل آتی فاصله قابل توجهی داشت. اگر در کشور دیگری بودم مسیر دیگری می رفتم و مقصد نهایی ام قطعا علم خسته کننده و سخت اقتصاد و کارراهه شغلی آن نبود. هرچند در خارج هم اقتصاد جزو رشته های پول ساز است.

July 08, 2006

بین رشته ای؟

تا جایی که من می فهمم در علم و اصولا در مدل سازی بین "دقت یا سازگاری" و "اندازه سوژه یا تعداد ابعاد آن" یک بده بستان وجود دارد. مثلا اگر بخواهی حرف دقیق تر و مشخص تر بزنی باید تعدادی متغیر را ثابت و بیرون مدل فرض کنی و روی یک رابطه مشخص متمرکز شوی و اگر بخواهی چند بعدی ببینی باید تعداد زیادی متغیر را وارد کنی و البته به همین نسبت از دقت حرف زدنت بکاهی. به عنوان یک تمایل شخصی من همیشه وزن بیشتر را به دقت می دهم تا به اندازه سوژه. به نظرم یک علم به تر است حرف های ریزتر ولی قابل دفاع تر و سازگارتر بزند تا این که حرف هایی بیشتر ولی در مقابل سرسری تری بزند. راستش من چشمم از بی دقتی در علم خیلی ترسیده است. کم نتایج به ظاهر کارشناسی ندیده ام که در نگاه اول خیلی هم معتبر و متین بوده ولی در واقع فاقد یک انسجام نظری بوده و نهایتا هم نتایج منفی بدی به بار آورده است. دقت کنید که جلوی همه صفت ها "تر" گذاشته ام. می دانیم که نه دقت مطلق است و نه سرسری بودن.

از این زاویه مدتی است که دارم روی میزان اثربخشی رشته های بین رشته ای (اینتردیسیپلینری) که این روزها خیلی هم در ایران محبوب هستند فکر می کنم. این رشته ها در حوزه علوم انسانی متناسب با موضوع مطالعه شان معمولا ترکیبی از نظریه های حوزه های مختلف مثل جامعه شناسی و روان شناسی و اقتصاد و علوم سیاسی و علوم ارتباطات و زبان شناسی را به کار می گیرند تا یک موضوع مثل مسایل شهری یا مسایل زنان یا آینده پژوهی یا نوآوری یا مدیریت بخش عمومی یا مطالعات فرهنگی را بررسی کنند. من خودم تا مدت ها بین انتخاب یکی از این دو مسیر تحصیلی قرار داشتم و بعد از این که به اندازه کافی از خواندن دو رشته بین رشته ای سرخورده شدم تصمیم گرفتم مثل آدم بنشینم و یک رشته پدر مادر دارتر بخوانم که حداقل روی حرفی که می زنم کمی اعتماد به نفس داشته باشم. در واقع این تصمیم یک تصمیم برای پیروی/مخالفت نفسانی هم بود. یک جوری طبع راحت الحلقومی ام می گفت برو بین رشته ای بخوان و از هرجا چیزی بدان و حرف های جذاب بزن و کیف دنیا را بکن. نمی دانم چی شد که بلاخره آن یکی غلبه کرد. شاید طبع قدرت طلبی در اعماق ناخودآگاه. (این را شوخی نمی کنم، مدتی است به بحث تاثیر روان ناخودآگاه در انتخاب رشته تحصیلی و شغل فکر می کنم)

مساله من با این رشته ها این است که محقق بین رشته ای معمولا مجبور است در دوره تحصیل و کار وقت خود را برای آموختن چند حوزه مختلف (و معمولا به شکل غیر تخصصی) صرف کند. به عنوان نتیجه کار هم در این رشته ها معمولا نتایجی تولید می شود که در آن مخلوطی از نتایج و نظریه های تمام این حوزه ها به چشم می خورد. مساله من همین جا آغاز می شود. اولا اکثر متون بین رشته ای که من خوانده ام فاقد یک چارچوب نظری منسجم و مشخص بوده و به عنوان خواننده احساس می کنم که شهر فرنگی از حرف های مختلف را تماشا می کنم. هر چند ظاهر شهر فرنگ جذاب است ولی این تردید را به وجود می آورد که نکند این ظاهر جذاب از ساختمان محکمی برخوردار نباشد. خلاصه قضیه از هر دری سخنی است.

ضمن این که این نوع نوشته ها از سوی متخصصین رشته هایی که حوزه بین رشته ای روی آن ها استوار شده می تواند مورد نقد اساسی قرار گیرد. بلاخره یک محقق جامعه شناسی که تمام وقتش را روی این موضوع صرف می کند به نسبت محقق مسایل شهری نظریه های جامعه شناسی را به تر می فهمد، به همین ترتیب متخصص روان شناسی بحث های یادگیری را از متخصص تعلیم و تربیت بهتر متوجه می شود و اقتصاددان همیشگی داستان ما هم تحلیل اقتصادی نوآوری یا نابرابری را بهتر از محققین بین رشته ای مسایل نوآوری یا توسعه درک می کند. این تفاوت ها گاهی آن قدر زیاد می شود که از زاویه دید محقق حوزه تخصصی حرف های حوزه بین رشته ای اصولا اعتبار خاصی ندارد و برداشتی نادقیق یا قدیمی از مفاهیم موجود در آن حوزه است. دعوای بین اقتصاددان ها و متخصصین توسعه یک نمونه از این اختلاف های اساسی است.

چاره چیست؟ من اگر به عنوان کسی که اقتصاد می خوانم ببینم که تحلیل اقتصادی یک کار بین رشته ای با اصول یا نتایج تحقیقات موجود در حوزه کار من نمی خواند چه باید بکنم؟ آیا این توجیه که بلاخره یکی باید این تصویر را به صورت یک پارچه ببنید و لذا رشته بین رشته ای لازم داریم دلیل خوبی است که بتوانیم بر ضعف های این چنینی چشم ببندیم؟

این را نوشتم تا دوستان عزیزی که بین رشته ای کار هستند و این جا را می خوانند را تحریک کنم تا اولا کمی توجهشان به موضوع جلب شود و ثانیا نظراتشان را در دفاع از رشته هایشان بنویسند که تصویر من از ماجرا واقعی تر شود.

July 07, 2006

جوهره تفکر اقتصادی، ادامه بحث اقتصاد به شیوه مهندسان (بخش دوم)

تا جایی که من فهمیده ام و جمع بندی کرده ام یک نگاه اقتصادی باید این چهار مفهوم اساسی را در دل خود داشته باشد و اگر یکی از این مفاهیم در تحلیل غایب باشد از حوزه علم اقتصاد یا رفتار اقتصاددانانه خارج می شویم:

1) تعادل: اقتصاددان ابتدا باید از خود بپرسد که تعادل فعلی چرا شکل گرفته و برای رسیدن به تعادل بعدی چه نیروهایی باید به کار بیفتد یا به کار خواهد افتاد. تعادل مفهومی است که اقتصاد از فیزیک امانت گرفته است و تقریبا همان معنایی را می دهد که آن جا هم مصطلح است: در چه نقطه ای مجموع نیروهای مختلف اثر هم را خنثی کرده و سیستم را به نقطه ای می رسانند که دلیلی برای تغییر از آن نقطه وجود ندارد. تعادل در واقع همان نقطه ای است که سطح تولید، دستمزدها، قیمت ها، اشتغال، انگیزه ها، میزان رقابت ، شکل نهادها و هر متغیر دیگری که به آن علاقه داریم نهایتا در آن نقطه تعیین می شود. تعیین قیمت در بازار مثال ساده تعادل است. اگر عرضه یا تقاضای یک کالا دچار تحول شود بازار حرکت خودش را شروع می کند و نهایتا قیمت جدید در جایی دیگر تعیین می شود. مثال های پیچیده ترش در ساختار نهادی جامعه مطرح می شود. بین شکل های مختلف نهادی که می توانست در جامعه شکل بگیرد این نوع شکل نهادی خاص (مثلا یک قرارداد اجتماعی) برای طرفین ماجرا نوعی از رضایت را ایجاد کرده و دیگری دلیلی برای تغییر آن وجود نداشته است.

2) بهینه سازی: تک تک عوامل موجود در اقتصاد یعنی مصرف کنندگان، مالکان بنگاه ها، کارکنان بنگاه ها و سیاست مداران موجوداتی منفعت جو و هوش مند هستند. آن ها از حداکثر اطلاعات در دسترسشان استفاده می کنند تا همواره منافع خود را در هر شرایطی بیشینه نگاه دارند. تحلیل گر اقتصادی همیشه به این فکر می کند که نتیجه یک سیاست یا تحول خاص چگونه وضعیت عوامل را تغییر می دهد و آن ها برای بیشینه کردن منافع در شرایط جدید چه رفتاری در پیش می گیرند. طبیعی است که این رفتارهای جدید خود منافع عده دیگری را دچار تغییر کرده و تحولاتی در رفتار آن ها ایجاد می کند. مجموعه این تحولات و رفتارها تا جایی ادامه می یابد که اقتصاد در یک تعادل (یا چند تعادل بالقوه) جدید قرار گیرد. مثلا اگر مالیات بالا برود فورا روی سود سرمایه گذاران تاثیر می گذارد و آن ها مساله بهینه سازی خود را دوباره حل کرده و دنبال راه حل هایی می گردند که وضعیت را برایشان بهتر کند. این راه حل ها ممکن است تغییر محل کارخانه، پیشنهاد رشوه به ماموران، تغییر قیمت یا نوع محصول باشد. همین تصمیمات شرکت مساله بهینه سازی جدیدی پیش روی مصرف کنندگان (قیمت جدید محصولات)، نیروی کار (تغییر سطح تقاضا برای نیروی کار) و ماموران دولتی (درخواست رشوه) قرار می دهد.

3) محدودیت منابع: تمام تصمیمات بهینه سازی در چارچوب یک سری محدودیت حل می شوند. هم بودجه و اطلاعات در اختیار مصرف کنندگان محدود است، هم قدرت بنگاه برای قیمت گذاری و نوع تکنولوژی و ظرفیت تولید و الخ محدودیت دارد و هم سیاست مدار با سطح مشخصی از اعتبار و قدرت چانه زنی مواجه است. به این خاطر است که عبارت هزینه فرصت برای اقتصاددانان یک کلمه کلیدی است. وقتی منابع محدود است هر تصمیمی برای تخصیص منابع به معنی صرف نظر کردن از تخصیص آن به کاربردهای دیگر است.

4) ارتباط بین اجزای سیستم اقتصادی: این خود زیرمجموعه ای از بحث تعادل است که به نظر می رسد جدا کردنش مفید باشد. هر تحولی در یک سیستم اقتصادی نه تنها روی آن بخش بلکه روی تمامی بخش های دیگر تاثیر می گذارد. تحلیل اقتصادی درست باید همه این زنجیره تحولات را در نظر بگیرد. مثال هایش را شما فراوان دیده اید. افزایش بودجه یک بخش و ندیدن تاثیر افزایش مالیات لازم برای این بودجه روی عملکرد بخش های دیگر. افزایش حداقل حقوق بدون توجه به بخش اقتصادی که باید این حقوق را بدهد. اصرار برای حفظ صنایع داخلی بدون توجه به رفاه مصرف کنندگان محصولات آن و الخ.

امروزه علم اقتصاد به صورت نسبتا خوبی بر مبنای این روی کرد پایه ریزی شده است. حتی اقتصاد کلان که به طور سنتی راجع به مفاهیم بزرگ حرف می زد و ردپای رفتارهای فردی در آن چندان مشخص نبود بعدها با نقدهای مهمی از جمله نقد لوکاس مواجه شد و لذا در بیست سال اخیر تدریجا بنای علم اقتصاد کلان هم بر مبنای رفتار بهینه سازی تک تک عوامل بازسازی شده است.

امیدوارم اگر مواردی را جا انداخته باشم دوستان دیگر توضیح بدهند.

July 06, 2006