« July 2006 | صفحه اول | September 2006 »

August 31, 2006

مصاحبه با گل آقا

سایت گل آقا مصاحبه هایی با گروهی از بلاگرها انجام داده است. این متن مصاحبه من است.

1) چرا و از کی به فکر راه انداختن وبلاگ افتادید؟

من قبلا هم توی ایران وبلاگ داشتم و تعطیل شده بود ولی وقتی به اتریش رفتم و احساس نیاز کردم که با فضای ایران ارتباطم را حفظ کنم وبلاگ نویسی را دوباره شروع کردم.

2- چرا این اسم را برای وبلاگتان انتخاب کردید؟

چای نوشیدنی مورد علاقه من است. کم تر کسی را دیده ام که به اندازه خودم چای بنوشد. خصوصا وقتی کار می کنم یا فکر می کنم یک لیوان بزرگ چای دم دستم هست. در نتیجه سعی کردم دینم را به لیوان چایم ادا کنم.

3- روزی چند ساعت پای اینترنت هستید؟

من روزی 8-10 ساعت پای رایانه کار می کنم و خوب رایانه ام همیشه وصل به اینترنت است. از این مدت بین سی دقیقه تا یک ساعت صرف وب گردی می شود.

4- وبلاگ برای شما همان دفترچه خاطرات دیجیتالی است یا برایش کارکردهای خاصی هم قائل هستید؟

اتفاقا وبلاگ برای من دفترچه خاطرات نیست چون معمولا مطلب شخصی کم می نویسم. وبلاگ برای من دو کارکرد مهم دارد. یکی حفظ ارتباطم با دوستانم در نقاط مختلف دنیا و دیگری نوشتن ایده هایم و دریافت بازخورد از خوانندگان. وبلاگم یک جوری کارکرد حرفه ای برای من دارد.

5- با چند نفر از طریق وبلاگ دوست شدید؟

خیلی زیاد. در این سفرم به ایران بیش از نصف ملاقات هایم وبلاگی بوده. شاید بیش از 50 دوست جدید خوب پیدا کردم و شاید بیش از این تعداد از دوستانم را که سال های سال بود خبری ازشان نداشتم دوباره پیدا کردم.

6- با کامنتهای مزاحم چه می کنید؟ جور دیگر بپرسم،قدرت تحملتان چقدر است؟

قدرت تحملم خیلی کم است. از کامنت های فحش آلود ناراحت نمی شوم ولی از کامنت های تحقیرکننده چرا. این یکی از نقاط ضعف مهم من است.

7- چطور می‌شود تعداد بازدیدکننده‌ها را بالا برد؟

اگر جواب این سوال را می دانستم تعداد بازدید کننده ام را بالا می بردم!:)

8- به واسطه وبلاگ مشهور شدید یا چون مشهور بودید وبلاگتان پرآوازه شد؟!

نه مشهور شدم و نه مشهور بودم.

9- در وبلاگ خودتان هستید و بی‌پروای موقعیت و قضاوت دیگران می‌نویسید یا...؟

بله دقیقا

10- از روابط حاکم بر وبلاگستان بگویید. به نظرتان همان طور که بعضی‌ها می‌گویند باندبازی‌های خاصی در اینجا جریان دارد؟

من رابطه خاصی حس نکرده ام. جبهه گیری های سیاسی را حس کرده ام ولی خودم خیلی درگیر نبوده ام.

12- تا حالا فیلتر شده اید؟ چه حسی دارد؟!

هفته پیش سر یکی از کلاس هایم یکی از دانش جویان آمد و گفت دی شب وبلاگت فیلتر شده. یک بار هم در وبلاگ انگلیسی ام مطلبی نوشته بودم که کلمه زن در آن بود و به آن خاطر آن پست خاص فیلتر شده بود. در هر دو بار اول شوکه شدم و بعد به این فکر کردم که آدرس جدید بگیرم

August 29, 2006

شخصیات و سفر مشهد

1) کلاس های نظریه بازی تمام شد. تجربه خوبی بود. بچه ها چندین سوال اساسی پرسیدند که تا به حال بهشان فکر نکرده بودم و جواب درستی هم نداشتم. به هر حال فکر کنم خودم بیش تر از همه یاد گرفت. سعی می کنم جواب سوال ها را جست و جو کنم و برای بچه ها ایمیل کنم.

2) جلسه مجله زنان هم به خیر گذشت. کار به آمبولانس و اینا هم نکشید. دم در رهام وزیری عزیز را کمی سر کار گذاشتم. با نیما منتظر بودیم که فمینیست های محترم در را باز کنند که رهام هم رسید. به قیافه هم دیگر را نمی شناختیم. خودم را زدم به آن راه و گفتم این جلسه چیه و این یارو کیه که ما پاشدیم اومدیم برای صحبتش و از این حرفا. رهام بنده خدا البته چیز ضایعی نگفت ولی فکر کنم اگر یکی دو دقیقه دیگه ادامه می دادم زیراب سخن ران یعنی بنده حقیر را می زد. وقتی خودش را معرفی کرد دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و اسمم را گفتم و اساسی خندیدیم. رهام گزارشی هم از جلسه نوشته. آقای حسین قاضیان را هم که از نوشته هایشان خصوصا در هفته نامه محبوبم راه نو می شناختمشان و از نزدیک ندیده بودم ملاقات کردم و از دیدارشان مشعوف گشتم. طبق معمول جلسه برای خودم از همه مفیدتر بود و باعث شد مقاله هایی که در باره اقتصاد فمینیستی و اقتصاد خانواده خوانده بودم را در قالب یک سخن رانی 45 دقیقه ای جمع و جور کنم.

3) برادرم نوید که مهندسی مکانیک می خواند و من از راه به درش برده بودم فوق لیسانس اقتصاد شریف قبول شد. از جناب سروان جبل عاملی از بابت این جنایت بزرگ جدا پوزش می طلبم و قول می دهم تکرار نشود. هفته بعد شاید پویا را در روزنامه دنیای اقتصاد دیدم و حضورا استغفار طلبیدم.

4) جمعه صبح زود با مریم می رویم مشهد و تا یک شنبه شب هستیم. سفر کاری را یک روز بیش تر کردم که روز جمعه دوستان عزیز حلقه روشن فکران دینی و بقیه رفقای ساکن مشهد را زیارت کنم. حضرات یاسر و مهدی و بهرنگ و حسین و خانم/آقای شیرخواره در خدمتیم. یک وقتی بود که در مشهد و سبزوار پروژه هایی داشتم و هر چند وقت یک بار می رفتم. الان شش سال است که نرفته ام و نمی دانم مشهد چه قدر تغییر کرده است.

5) از بابت تاخیر در جواب یا جواب ندادن برخی کامنت ها عذر می خواهم. سیستم ویرایش کامنت های وبلاگ من کند است و وقتی با سرعت اینترنت ایران ترکیب می شود غیرقابل تحمل می شود. سرم هم خیلی شلوغ است. به هر حال امیدوارم پوزش من را بپذیرید. سعی می کنم آرام آرام جواب بدهم. این توضیح کنار هم البته هست که گاهی اگر جوابی ندادم یعنی موافقم.

6) تقریبا به دیدار هر دوستی که می روم خصوصا دوستانی که مسوولیت اجرایی در بخش دولتی و خصوصی دارند سوال اصلی این است که می مانی یا بر می گردی؟ جالب است که توصیه اکثریت مطلق این است که همان جایی که هستی بمان و برنگرد که این جا وضع خیلی خراب است. گاهی فکر می کنم نکند من خیلی خام فکر می کنم که اوضاع را این قدر که دوستان می گویند غیرقابل تحمل نمی بینم یا خیلی شانس داشته ام که همیشه با سازمان هایی کار کرده ام که سطح نسبتا قابل قبولی داشته اند. شاید هم هنوز پوستم خیلی کلفت است یا این که در این یک سال اوضاع خیلی خراب تر شده است و من لمس نمی کنم.

7) یک بار هم گفتم و به علت مشکلات فنی پاک شد. چهره شهر تهران را که می بینم بیش تر و بیش تر برایم مسجل می شود که کرباسچی سطح زیبایی و کیفیت خدمات شهری را به حدی بیش از سلیقه عمومی جامعه ارتقاء داد و باعث شد تا توقعات ما هم بالاتر برود. تهران در زمان کرباسچی پوست انداخت و امروزی و با پرستیژ شد. این را هر کسی که تهران قبل از کرباسچی را به خاطر می آورد می تواند شهادت بدهد. احمدی نژاد و قالیباف چهره شهر را درست به حد سلیقه متوسط جامعه و حتی پایین تر از آن بازگرداندند تا به مردم اطمینان دهند که خدمت گزارانشان عین خودشان هستند. به چراغانی های با ربط و بی ربط و ترکیب رنگ ها و پلاستیک های وسط میدان ها و پارچه های تبلیغاتی داخل شهر نگاه کنید.

August 28, 2006

بازی مذاکرات هسته ای

به دلایل محیط زیستی و اقتصادی شخصا با سرمایه گذاری هسته ای در ایران مخالفم با این حال به نظرم می رسد شیوه ای که لاریجانی برای هدایت مذاکرات در پیش گرفته است تا حد خوبی عقلانی است. سعی می کنم استراتژی ایران را با "ساده سازی های فراوان" در قالب یک "مدل ابتدایی" نظریه بازی ها توضیح بدهم.

اول از همه می دانیم که بازی مذاکرات یک بازی با جمع صفر است. بر خلاف مذاکرات تجاری که معمولا دو طرف از دست رسی به توافق نفع می برند در مذاکرات هسته ای یک طرف باید امتیازاتی بدهد تا طرف دیگر دست از برخی فعالیت هایش بردارد. لذا بر خلاف ادعاهای رسانه ای این بازی هرگز برد-برد نیست بل که یک بازی برد - باخت است که اگر طرف ایرانی خوب بازی کند می تواند قسمت برد را از آن خود کند. از این حیث می گویم برد باخت است که در صورت دست کشیدن ایران از مواضع خود غرب چیز جدیدی به دست نمی آورد ولی ایران برخی امتیازات را کسب می کند که پس از کسر کردن هزینه صرف شده برای سرمایه گذاری های هسته ای ممکن است منافع آن برای ایران مثبت باشد.

با این فرض کل بازی را می توان در قالب یک بازی چانه زنی (Bargaining) فرموله کرد. رابن اشتاین در مدل معروفش نشان داد که عامل زمان در بازی چانه زنی فاکتور مهمی است. هر قدر زمان می گذرد کل منافع ناشی از بازی کم می شود (مثل کیک بستنی که طرفین بر سر سهم از آن چانه زنی می کنند و خود کیک هم در حال آب شدن است). بنابراین متناسب با هزینه گذشت زمان برای طرفین ممکن است دست یابی به سهم" الف" در زمان الان به تر از سهم "ب" که بزرگ تر از الف است در زمان بعدی باشد. حل بازی چانه زنی نشان می دهد که طرفی که صبورتر است یا خود را صبورتر نشان می دهد و به عبارت دیگر هزینه گذشت زمان برای او کم تر است در نهایت می تواند سهم به تری از کل منافع را به خود اختصاص دهد. به عبارت دیگر طرف کم صبرتر که کیک برای او با سرعت بیش تری آب می شود عجله بیش تری برای رسیدن به توافق دارد و لذا آسان تر پیش نهاد طرف مقابل را می پذیرد.

به نظرم ایران اگر نقاط چرخش بازی را خوب تشخیص دهد می تواند از استراتژی "خود صبور نشان دادن" بهره گیری کند. با این استراتژی باید سعی کند نشان دهد که اولا طول کشیدن مذاکرات برایش مهم نیست و ثانیا روی مواضعش بایستد تا سطح پیش نهادات طرف مقابل را تا حد امکان بالا ببرد و درست قبل از این که طرف مقابل بازی چانه زنی را ترک کرده و بازی جدیدی - مثلا بازی تحریم یا جنگ - را شروع کند پذیرش خود را اعلام کند. در این چارچوب شعارهایی مثل این که "ما هرگز تعلیق را نمی پذیریم" یا "ما بر سر حقوق هسته ای مان مذاکره نمی کنیم" و نیز نمایش افتتاح تاسیسات هسته ای در واقع می تواند به عنوان علامتی به طرف مقابل مبنی بر زود تسلیم نشدن در بازی چانه زنی و تقاضای افزایش سهم تفسیر شود.

یک موضوع مهم هم تشخیص درست این موضوع است که بین علامت هایی که طرف مقابل می دهد کدام یک تهدید معتبر و کدام یک بلوف است. شکل علامت ها در دنیای سیاست یکی است و این هنر طرفین است که ببینند طرف مقابلشان تا چه حد می تواند به تهدید خود وفادار بماند. مثلا باید دید که آیا تهدید به تحریم توسط غرب با توجه به احتمال افزایش قیمت نفت امکان پذیر است یا نه؟ اگر علامت های بلوف و تهدید معتبر غلط تشخیص داده شوند آن وقت ایران ممکن است زیان بزرگی را متحمل شود. چه این که بلوف را به جای تهدید معتبر بگیرد و بازی را زود خاتمه دهد و چه این که تهدید معتبر را جدی نگیرد و خود را وارد مرحله پر هزینه ای از بازی کند.

August 27, 2006

مشکلات فرهنگی ایرانیان و نفع شخصی

این نوشته حنیف بیات در باب مشکلات فرهنگی ایرانیان برایم جالب بود و توصیه می کنم که بخوانیدش. خب البته او راجع به موضوعی نوشته که ماهیتا جزو موضوعات بزرگ است و نظرات متناقض می توان در آن یافت. ضمن این که امکان رد و قبول تجربی آن بسیار مشکل است. با این همه به نظرم همین ایده پردازی ها خود مفید فایده است. خصوصا این که در معرض نقد جدی قرار گیرد.

از کل نوشته حنیف بخش اول که مربوط به کنترل احساسی بود به نظرم از همه قابل توجه تر و خواندنی تر آمد. این بخش را که خواندم یاد ایده تمدن و ملالت های فروید افتادم. فروید می گوید تمدن با خویشتن داری شکل می گیرد. به عقیده او اگر انسان قرار بود در هر لحظه انرژی خود را صرف رفع نیازی که در آن لحظه به او فشار می آورد کند هرگز قادر به خلق روش های پیچیده تر و نهایتا ساختن تمدن ها نبود. مثال خود فروید ساده و آموزنده است. اگر قرار بود هر لحظه که گرسنه می شویم تمام ذهنمان درگیر این امر شود هرگز قادر نمی بودیم به طراحی و اجرای شکار برای رفع گرسنگی فکر کنیم. تمدن آفرینی انسان در همین به تاخیر انداختن خواسته های فوری است که شکوفا می شود. این بحث تا حدی مایه های مشترک با بحث صبوری و رشد دارد که قبلا در موردش نوشتم.

نقد من بر نوشته حنیف این است که مشابه با بسیاری از نوشته های روشن فکری در ایران به واقعیت انسان نفع جو باور ندارد. در قسمت آخر نوشته او به بحث فرار مالیاتی اشاره کرده و آن را جزو فرهنگ ما ایرانیان می داند. من با این نوع نگاه مشکل دارم. به نظر من مردم در همه جای دنیا علاقه دارند از مالیات فرار کنند. این در ذات انسان است و هیچ کس به خاطر احترام به قوانین و علاقه به رشد جامعه نیست که مالیات می دهد بل که به این خاطر از مالیات فرار نمی کند که هزینه فرار مالیاتی بسیار بالا است. جاهایی هم که این هزینه پایین است مردم دنیا تا دستشان برسد مالیات را نمی دهند. مثال واضحش را من در بحث خرید بلیط مترو دیده ام. در بخش های خاصی از خطوط مترو که بلیط نداشتن جریمه خیلی زیادی ندارد (مثلا بین شهر تا فرودگاه) تعداد کسانی که بلیط نمی خرند و در زمان مراجعه مامور مجبور به خرید بلیط داخل قطار می شوند بیش تر از مسیرهایی است که جریمه بلیط نداشتن خیلی بالا است. به عبارت دیگر این جریمه است که افراد را مجبور به خرید بلیط می کند و نه فرهنگ آن ها.

همین نگاه در سخن رانی معروف و اخیر مصطفی ملکیان در باب علل عقب ماندگی ایرانیان نیز وجود دارد. در بند پانزدهم ملکیان می گوید : « ديدگاه‌ ما نسبت‌ به‌ كار مبتذل‌ است‌. ما كار را فقط‌ براي‌ درآمد مي‌خواهيم‌ و بنابراين‌ اگر درآمد را بتوانيم‌ از راه‌ بيكاري‌ هم‌ به‌ دست‌ آوريم‌ از كار استقبال‌ نمي‌كنيم‌». باید از آقای ملکیان بپرسیم آیا در دنیا مردمی پیدا می شوند که اگر درآمد "مناسب" (بیمه بی کاری درآمد چندان مناسبی نیست) به آن ها پرداخت شود باز هم سراغ کار به معنی متداول و اقتصادی آن بروند؟ فکر کنم آرزوی هر کسی این باشد که بنشیند در خانه اش و پول مفتی بگیرد و به موضوع مورد علاقه خودش بپردازد. به نظر می رسد این تصویر از انسان غربی که گویی عاشق کار و جامعه اش است و قانون را می پرسد تا حدی غیرواقعی و رویایی است. جالب است که تمدن غرب با ایده هایی از جنس ایده آدام اسمیت که اصل را بر پی جویی نفع شخصی می گذارد جلو رفته و ما درست دنبال رفتار مخالف آن می گردیم.

به نظرم برای این که این نوع بحث ها که احتمالا در جامعه ما جدید هم نیست و سال های سال است که ادامه دارد جلوتر برود باید بین این دو لایه تفکیک کنیم. منظورم لایه ای است که مربوط به تربیت و آموزش انسان ها است و به آن ها می آموزد که به تر است برای تحقق "نفع شخصی" خودشان پیچیده تر و خویشتن دارانه تر رفتار کنند و لایه ای که ناشی از طراحی مکانیسم هایی در جامعه است که به افراد می گوید اگر تخلف کنند به سختی مجازات می شوند و لذا به "نفع" خود آن ها است که قانون شکنی نکنند. جامعه غرب در هر دو لایه موفق تر از ما بوده است.

August 26, 2006

سوبسیدهای صنعتی

از زمان دولت خاتمی برنامه هایی شروع شد که به منظور تشویق شرکت های بخش خصوصی به توسعه فن آوری و بهبود مدیریت به آن ها سوبسید بپردازند. نتیجه این برنامه طرح هایی مثل طرح ارتقاء بهره وری بود که در آن دولت تا سقف 80 درصد از هزینه های آموزش یا اصلاح مدیریت شرکت ها را پرداخت می کرد. برنامه های مشابهی هم برای حمایت از تحقیق و توسعه وجود داشت و در دولت احمدی نژاد هم ادامه یافته و حتی تمایل به گسترش آن هم وجود دارد. کسانی که دستشان در کار باشد می دانند که این سوبسید ها معمولا تاثیر چندانی در بهبود عمل کرد شرکت ها نداشته است و عمدتا تبدیل به نوعی مشغولیت برای شرکت ها و البته نان دانی خوبی برای شرکت های مشاور و فارغ التحصیلان رشته های صنایع و مدیریت و اقتصاد (از قضای روزگار سه رشته ای که من خوانده ام!) شده است.

خاطرم هست که حدود هفت سال پیش وزارت صنایع به شرکت های تولیدی سوبسید مطالعاتی برای بهبود و اتوماسیون خط تولید را پرداخت می کرد. پروژه ای که من در جریان مذاکرات و تهیه پروپوزال آن بودم مربوط به پیاده سازی سیستم بارکد در خط تولید شرکت های الکترونیکی بود و حدود هفتاد درصد هزینه آن سوبسیدی بود. به خاطر وجود چنین سوبسیدی که هزینه واقعی پروژه را برای شرکت مصرف کننده به یک سوم تقلیل می داد همه شرکت ها مستقل از این که واقعا به چنین سیستمی نیاز دارند یا نه علاقه مند به اجرای پروژه بودند. شرکت های مهندسی مشاور هم که از ماجرا سود می بردند نهایت سعی خود را برای تعریف پروژه ها و قانع کردن شرکت های تولیدی به کار می برند. همان طور که انتظار می رفت از این طرح برای مملکت آبی در نیامد ولی برای عده ای نانی درآمد.

فکر کنم فهم دلیل شکست طرح های این مدلی خیلی مشکل نباشد. وقتی دولت سوبسید می دهد هزینه واقعی پروژه یا خدمت آموزشی را برای مصرف کننده کاهش می دهد و علامت های غلط به او می دهد. پروژه های این چنینی شکل جنس مفت را پیدا می کنند و آدم معمولا برای جنس مفت دل نمی سوزاند. اگر شرکت قرار باشد برای اعزام هر نفر کارمندش به دوره آموزشی روزانه پنجاه هزار تومان پرداخت کند آن وقت نیروهایش را با دقت انتخاب می کند ولی وقتی به علت سوبسید این هزینه به ده هزار تومان برسد ممکن است عده زیادی را همین طوری به دوره اعزام کند. به این موضوع این واقعیت را هم اضافه کنید که سودآوری این نوع پروژه ها برای مشاوران بالا است و لذا برای آن ها صرف دارد که با کارفرمای خصوصی زد و بند کنند و سوبسید را به طور مشترک به جیب بزنند. فکر می کنم روشن است که ایده قدیمی نظارت هم چاره قضیه نیست چرا که تنها کارکردش شریک کردن کارمند ناظر در منافع حاصل از این پروژه است.

راه حل جای گزین که الان در دنیا مطرح است استراتژی تامین کالاهای عمومی صنعتی است. در این روی کرد به جای این که به یک شرکت خاص سوبسیدی پرداخت شود که برای آن شرکت منافع خصوصی ایجاد کند بودجه های حمایتی صرف توسعه زیرساخت هایی می شود که همه شرکت ها می توانند از آن بهره ببرند. مثال ساده آن این است که دولت برای خرید بانک های اطلاعاتی مقاله های علمی سرمایه گذاری کند و امکان استفاده همه شرکت ها را از یک مرکز این چنینی فراهم کند. یا کتاب خانه هایی درست کند که کتاب های روز در آن موجود باشد. یا یک روش بهبود عملکرد را ترجمه و بومی سازی کند و در اختیار همه شرکت ها بگذارد. یا سعی کند تشکل های صنعتی را تقویت کند. یا فن آوری کار کردن داخل خوشه های صنعتی را منتقل کند یا پورتال هایی درست کند که امکان بازاریابی خارجی را به شرکت ها بدهد و الخ.

روش دیگری که من به شدت طرف دار آن هستم و در گزارش های مشاوره ای که برای جاهای مختلف نوشته ام روی آن تاکید کرده ام بحث انتقال هزینه واقعی پروژه به مصرف کننده در درازمدت است. در این روی کرد ممکن است دولت در مقطعی از این نوع سوبسید ها به شرکت ها بدهد ولی در مقابل انتظار خواهد داشت که شرکت در یک مقطع زمانی مشخص کل ارزش فعلی سوبسید دریافت شده را بازپس دهد. این روش به شرکت هایی که مشکل نقدینگی برای سرمایه گذاری در فعالیت های توسعه ای دارند کمک می کند ولی البته تاکید می کند که این کمک موقت است و شرکت باید از ابتدا بداند که کل سوبسید دریافت شده را به قیمت روز باید پس بدهد. این طوری هم از شرکت ها حمایت کرده ایم و هم پول مفت به کسی نداده ایم.

August 24, 2006

فاجعه دارفور

چشم پوشی بر فاجعه دارفور سودان نمونه ای از تبعیض هایی است که توسط دولت ایران در قبال مسایل بین المللی اعمال می شود. اگر فاجعه ای که در دارفور رخ می دهد بر علیه یک اقلیت مسلمان در یک کشور دیگر اتفاق می افتاد فریادها به آسمان می رفت ولی حالا که دولت نظامی خارطوم سال ها است نسل کشی تدریجی اهالی غیر عرب دارفور را رهبری می کند می توان به سادگی در مقابل آن سکوت کرد و حتی اخبار جانبه دارانه نیز پخش کرد. در ادبیات بحران دارفور نمونه مهمی از نسل کشی و فاجعه تدریجی انسانی در قرن بیست و یکم معرفی می شود و در مقابل صدا و سیمای ما با افتخار و خوش حالی از مخالفت دولت سودان با ارسال نیروهای حافظ صلح غربی صحبت می کند.

کاری به محتوای سیاسی جنگ و مواضع طرفین آن ندارم. مساله این است که انسان های بی گناه این وسط قربانی می شوند تا سیاست هم سان سازی نژادی به اجرا درآید. این دیگر موضوع روشنی است که دولت سودان شبه نظامیان جناوید را حمایت می کند که کارشان شبیخون زدن و قتل عام اهالی آبادی های آفریقایی نشین منطقه است. داستان محاصره های دارفور در بین کارکنان سازمان های بین المللی معروف است. گروهی از اهالی را تحت محاصره در می آورند و آن قدر نگاه می دارند تا از تشنگی بمیرند. همه این ها به این خاطر است که آن ها را مجبوربه ترک منطقه کنند. آوارگی گسترده افراد و تجاوزهای دسته جمعی نمونه ای از فجایع رخ داده در منطقه است. آمار جان باختگان متفاوت است و بین پنجاه تا چهارصد هزار نفر نوسان می کند. عدد کمی نیست. البته این جا آفریقا است و به قاعده همیشه گی جان انسان های سیاه کم ارزش است لذا صدای چندانی هم به گوش جهانیان نمی رسد.

هنر نیست که کسی از هم کیشان خود دفاع کند. هر قبیله بدوی هم همین کار را می کند. هنر آن جا است که آدم در مقابل ظلم علیه غیرهم کیشان هم ساکت نباشد.

پ.ت: از تذکر مهدی و بقیه دوستان ممنونم. من همیشه به قاعده جنگ جنوب فکر می کردم اهالی دارفور هم مسیحی هستند. الان که بیش تر خواندم متوجه شدم مساله بیش تر پاک سازی نژادی است تا دینی. هر چند در مقالاتی که خواندم مذهب کشته شدگان را خیلی روشن بیان نکرده بود. به هر حال اصل مساله سرجایش است. من هم متن را اصلاح کردم.

August 23, 2006

تعامل فمینیسم و اقتصاد

نقد فمینیستی بر اقتصاد جریان اصلی (Mainstream Economics) از جمله نقدهایی است که در دو دهه اخیر مطرح شده است. نقد فمینیستی دو لایه تندرو و میانه رو دارد. لایه تندرو همانند برخی روی کردهای آلترناتیو دیگر در اقتصاد نقد معرفتی بر علم اقتصاد موجود داشته و مفاهیم پایه اقتصاد مثل مدل انسان اقتصادی و رفتار عقلانی را زیر سوال می برد.

در مقابل لایه میانه رو به جای حمله بردن بر فرضیات و روش های پذیرفته شده علم سعی می کند در چارچوب این روش ها کار کند. اقتصاد هم همانند هر علم دیگری بر پایه مدل سازی کار می کند و مدل سازی کار خود را با انتخاب متغیرهای اصلی و فرضیات رفتاری شروع کرده و سعی می کند رابطه بین این متغیرها را توضیح دهد. می دانیم که حتی با پذیرفتن فرضیات یک سان دو مدل ساز می توانند رابطه کاملا متفاوتی بین متغیرها را توضیح دهند. اقتصاد فمینیستی میانه رو تمرکز خود را روی چنین محوری قرار می دهد

مثال می زنم. روی کرد اقتصادی به بحث خانواده که توسط گری بکر شروع شده و توسط بقیه گسترش یافت سعی می کند با استفاده از مفاهیمی مثل بهره وری و تقسیم وظایف و نقش ها پدیده تک هم سری یا چند هم سری در جوامع را توضیح دهد.اقتصاددان های فمینیست های تندرو کل مبانی این مدل را که بر اساس رفتار عقلانی تک تک عوامل ایجاد شده است را زیر سوال می برند. در حالی که اقتصاددان های فمینیست میانه رو سعی می کنند این موضوع را به شکل جدیدی در قالب یک بازی چانه زنی بین زن و مرد در خانواده فرموله کنند. به این ترتیب سهم مهم اقتصاددان فمینیست می تواند این باشد که رابطه بین عوامل مدل را به ساختاری که در جهان واقعی هست و ممکن است از چشم مدل ساز غیرفمینیست پنهان بماند نزدیک کند. این کار عمدتا از طریق تمرکز بر نقش زنان به عنوان عوامل مستقل به جای فرموله کردن رفتار یک خانواده در قالب یک فرد واحد صورت می گیرد.

شخصا فکر می کنم نقد فمینیسم تندرو در اقتصاد همانند خیلی از مکاتب آلترناتیو دیگر حالا حالاها ره به جایی نخواهد برد و فقط مشغله روشن فکرانه برای عده ای خواهد بود که پول بگیرند و مقاله های غیرجدی چاپ کنند. ولی نقد فمینیسم میانه رو می تواند یک پل ارتباطی مهم و موثر بین اقتصاددان ها و فمینیست ها ایجاد کرده و به غنای مدل های اقتصادی خصوصا در رابطه با مسایل زنان و خانواده کمک شایانی بکند. هم چنین فمینیست های تندرو به دلایل مختلف در جامعه اقتصاددان ها پذیرفته نخواهند شد ولی میانه روها می توانند کاملا پذیرفته شده و روی بقیه اثر بگذارند.

* واضح است که مفهوم فمینیسم تندرو و میانه رو در این جا هیچ ربطی به معنی مصطلح آن ندارد و فقط در رابطه با سطح نقد نسبت به فرضیات علم اقتصاد مطرح می شود. یک فمینیست تندرو به معنی عرفی آن می تواند با استفاده از روی کرد فمینیسم اقتصادی میانه رو مدل های اثرگذاری برای توضیح تبعیض های تاریخی بسازد.

August 22, 2006

قیمت نسبی

تورم و ثابت بودن نرخ ارز در پنج سال گذشته و هم چنین تحولات فناوری باعث تغییر در قیمت های نسبی خیلی از کالاها شده است. لباس یکی از اقلامی است که من می توانم قیمت هایش را به خاطر بیاورم. از حدود 12 سال پیش عادت دارم شلوار جین و کفش اسپورت معمولی با قیمت متوسط بخرم. سال 73 قیمت یک جفت کفش راحتی اکت یا کمل حدود هشت هزار تومان بود. الان کفشی معادل آن را می توان با حدود بیست تا سی هزار تومان خرید. روند قیمت شلوار جین هم همین طور بوده. قیمت خودرو هم همین اتفاق برایش افتاده است. قیمت پراید نو در سال 74 حدود پنج میلیون بود و الان هفت میلیون است. پژو هم حدود پنج سال است که قیمتش تقریبا حول یازده میلیون تومان ثابت است. این به معنی است که قیمت واقعی پژو در این فاصله تقریبا نصف و پراید تقریبا یک سوم شده است. قیمت رایانه 386 در سال هفتاد حدود دویست هزار تومان و قیمت لپ تاپ حدود دو میلیون تومان بود. اگر قیمت رایانه متناسب با متوسط قیمت سایر اقلام جلو رفته بود باید الان برای یک رایانه مدل روز چیزی نزدیک به دو و نیم تا سه میلیون تومان پول می دادیم.

به دلیل این تغییر در قیمت های نسبی ممکن است حدس ما در مورد سطح رفاه در جامعه دچار خطا شود. حتی با ثابت بودن درآمد سرانه و این تغییرات در قیمت نسبی مردم می توانند لباس های بیش تر بپوشند و بیش تر صاحب خودرو و رایانه شوند ولی در عوض در خانه های کوچک تری زندگی کنند و گوشت کم تری مصرف کنند. نمی توانیم از ظاهر جامعه راجع به رفاه قضاوت دقیقی کنیم.

پ.ت : عذرخواهی می کنم. الان که متن را دوباره خواندم متوجه شدم یک جمله کلیدی را موقع اصلاح متن جا انداخته ام و در نتیجه متن گنگ شده است. صحبت من در یک فضای تورمی است. با تورم بیش از بیست درصد در جامعه قیمت متوسط کالاها در مدت ده سال حدود هفت برابر می شود. ولی وقتی قیمت کفش و لباس فقط سه برابر شود یا قیمت خودرو و رایانه ثابت بماند معنی آن این است که قیمت واقعی آن ها پایین آمده و این اقلام به طور واقعی ارزان تر شده است. این اتفاق در مورد چیزی مثل رایانه یا خط موبایل یا تلویزیون کاملا ملموس است. قیمت ظاهری خط موبایل از سال 76 تا الان تقریبا نصف شده که با لحاظ کردن تورم قیمت واقعی آن به یک ششم قیمت قبل رسیده است. پس اگر مردم موبایل بیش تری مصرف می کنند لزوما به معنی ثروت مندتر شدن آن ها نیست بلکه ناشی از ارزان شدن اساسی موبایل هم هست.

August 21, 2006

تورم یا بی کاری؟

دولت ها در کوتاه مدت باید بین افزایش تورم یا بی کاری دست به انتخاب بزنند. مثلا دولت اگر واردات را افزایش دهد رشد قیمت ها را کنترل می کند ولی ممکن است باعث ورشکستگی یا کاهش تولید صنایع داخلی شده و بی کاری را افزایش دهد. یا بر عکس اگر تعرفه واردات را زیاد کند از صنایع داخلی حمایت کرده و فرصت های شغلی جدید پدید می آورد ولی در عوض باعث افزایش قیمت ها می شود. مثال بعدی این که دولت می تواند کسری بودجه ایجاد کرده و با بودجه منبسط شغل های جدید در بخش دولتی ایجاد کند ولی در عوض از طریق رشد نقدینگی به افزایش تورم دامن بزند. به هر حال هر دو این پدیده ها برای جامعه و از آن مهم تر برای سیاست مداران پرهزینه است و معمولا سیاست مداران تابع هزینه خود که ترکیبی از دو پدیده فوق است را کمینه می کنند. در این بین اطلاعات سیاست گذار و مردم از این دو پدیده یک سان نیست.

در کشوری مثل ایران هزینه تورم برای سیاست مداران بیش از بی کاری است. برای این که تورم تمامی اقشار جامعه را تحت تاثیر قرار داده و در سطح عمومی ایجاد نارضایتی می کند ولی بی کاری معمولا دامن گیر آن هایی می شود که شغل خود را از دست می دهند. هر چند تبعات اجتماعی بی کاری ممکن است عده دیگری را هم تحت تاثیر قرار دهد ولی به هر حال دامنه تاثیرات آن بسیار محدودتر از تورم است. به این ترتیب سیاست گذار انگیزه دارد که فشار خود را روی کنترل تورم بگذارد و چند درصدی تورم را کاهش دهد ولی در عوض باعث رکود در اقتصاد یا واردات بیش تر شده و یکی دو درصد بر نرخ بی کاری بی افزاید. یک امتیاز تمرکز روی تورم به جای بی کاری برای سیاست گذار هم این است که نرخ تورم بدون نیاز به اعلام دولت کاملا احساس می شود. مردم قیمت سال قبل گوشت و مرغ و گوجه و ساختمان را به خاطر می آورند و لذا حسی تقریبی از نرخ تورم دارند. در حالی که نرخ بی کاری متغیری نیست که خود به خود در جامعه مشاهده شود و مردم به سختی می توانند برآوردی از آن داشته باشند. لذا دولت می تواند راحت تر نرخ بی کاری را دست کاری کند و وانمود کند که اتفاق بدی نیفتاده است.

لذا اگر شنیدیم که دولت تورم را کاهش داده باید این سوال را هم مطرح کنیم که این کاهش تورم به چه قیمتی رخ داده و آیا بازار کار هم به وضع سابق باقی مانده یا اوضاع آن بدتر شده است؟

August 19, 2006

سبکی تحمل ناپذیر تدریس

حس عجیبی موقع درس دادن دارم. وقتی بخش هایی از درس را که توصیفی است یا فهرستی از موضوعات مختلف است که زیر یک تیتر آمده و به ذهن هر آدمی می رسد یا تشریح یک مفهوم است که حالت قراردادی و تعریف دارد یا زیربخش هایی است که با یک نخ تسبیح به هم وصل نیست و از این ور و آن ور جمع شده یا مفاهیمی است که فاقد جزییات و عمق است درس می دهم تقریبا حالم به هم می خورد. از شرکت کنندگان خجالت می کشم و دوست دارم زودتر مبحث تمام شود. اصلا هم نمی توانم کشش بدهم و به مطلب پر و بال بدهم. بدی اش این است که این ها هم جزیی از درس و سرفصل ها است و نمی شود حذفش کرد. این جور موقع ها حس چرت و خمیازه و فحش های ته دل را را در مخاطب فرضی کاملا احساس می کنم. هر بار که به این بخش ها می رسم مرتب باید به ساعت نگاه کنم تا زمان بگذرد.

ولی وقتی نوبت به بخش هایی می رسد که یک جوری از یک تئوری تغذیه می شود و موضوعات عینی با آن تئوری غیربدیهی توضیح داده می شود یا روابط ریاضی/منطقی است که با یک منطق به هم پیوسته جلو می رود و یک دستگاه بزرگ می سازد یا ابزار تحلیل است از خوش حالی پر در می آورم. وقتی این چیزها را درس می دهم معمولا در مخاطب فرضی ام حسی از نشاط و روشنی را احساس می کنم. این چهار روز تدریس پشت سرهم از هیچ بخشی به اندازه درس دادن بخش مربوط به تحلیل استراتژیک مالی لذت نبردم. کلاس نظریه بازی هفته قبل هم برایم خیلی خیلی لذت بخش بود چون به اندازه کافی ریاضی داشت. حاضرم صبح تا شب این درس ها را بدهم و خسته نشوم.

چون ظاهرا قسمت من این است که در چند سال آتی عمده معاشم از درس دادن تامین شود باید راهی پیدا کنم که سبکی تحمل ناپذیر بخش اول را یک جوری تحمل پذیر کنم.

August 17, 2006

کرمان نامه یک

با کمی عذاب رسیدم کرمان. پروازم ساعت یازده شب بود و من ده رسیدم و دیدم پرواز سه ساعت و نیم تاخیر دارد. فکر کردم به تر است به جای رفتن و برگشتن بنشیم در فرودگاه و کار کنم. کار اینترنتی هم داشتم. وایرلس که پیش کش از کافی نت خشک و خالی هم خبری نبود. زمانی که بلیط ها را تایید می کردیم تابلوی بالای کانتر ساعت پرواز با تاخیر را دو و نیم صبح اعلام کرده بود و مسوولش توضیح می داد که اگر فرودگاه را ترک کردید ساعت یک و نیم این جا باشید. حدود ده دقیقه به یک بود که یک دفعه خبر دادند که سوار شوید. بامزه بود که نه تنها به ساعت رسمی پرواز متعهد نبودند بلکه حتی همان زمان اعلام شده توسط خودشان برای تاخیر را هم رعایت نکردند. بی نظمی در بی نظمی! نشستیم در هواپیما و نیم ساعتی منتظر شدیم که احتمالا کسانی که ساعت یک و نیم بر می گشتند برسند. زمان پرواز که شد خلبان از تاخیر هواپیما به خاطر دیر رسیدن این گروه از مسافران عذرخواهی کرد. کمال پررویی بود. خلبان به جای این که از تاخیر سه ساعته خودشان عذرخواهی کند مقصر اول را مسافرینی معرفی کرد که طبق اعلام و قرار خود شرکت هواپیمایی رفتند و ساعت یک و نیم برگشتند. بنده خدا فرشید که قرار بود بیاد دنبال من کلی علاف شد و آخر سر ساعت چهار رسیدیم خانه فرشید و زهرا و پنج خوابیدم و هفت پا شدم رفتم کلاس.

دی شب هم با رفقای قدیم و جدید رفتیم هتل پارس کرمان و نیم چه شب نشینی کردیم. سهیل رفیق قدیمی که الان استاد دانش کده رایانه دانشگاه دیویس شده هم آمده بود ایران و بعد چند سال هم را دیدیم و گپ زدیم. وسط صحبت یکی از دوستان از برنامه اش برای پست داکش در معماری صحبت می کرد و سهیل نکته بامزه ای گفت. می گفت بین بچه های ایرانی مقیم آمریکا معروف است که داخل ایران به دو چیز خیلی اهمیت می دهند: فوق دکترا و کار کردن در ناسا ! در حالی که در آمریکا اگر کسی در رشته های فنی پست داک (همان فوق دکترای معروف و محبوب !) بگیرد معمولا علامت مثبتی نیست چون معنی اش این است که شغل به تر و با درآمد بالاتری گیر نیاورده. ناسا هم جای بورکراتیک و شبه دولتی است که کار در آن جا شغل چندان جذابی به حساب نمی آید. مسوولیت این صحبت هم با سهیل !

هتل پارس ورودیه داشت و وقتی داشتیم می رفتیم داخل، یکی از بچه های ما با یکی از مدیران یک دستگاه های دولتی که کارفرمایشان است مواجه شد و به هر دلیلی تصمیم گرفت حق ورودی ایشان و خانواده شان را هم بپردازد. چشمانم چهار تا شد وقتی دیدم طرف با کمال خون سردی ایستاد که این رفیق ما ورودیه را پرداخت کند. آن قدر طبیعی که فکر کردم جزیی از گروه ما است و بعد فهمیدم که این طور نیست.

الان هم به عنوان مهمان افتخاری در جلسه انجمن فارغ التحصیلان شریف شهر کرمان هستم و این بغل به جای شرکت در جلسه یواشکی می بلاگم. فردا صبح دوباره ساعت پنج باید بلند شوم و بروم سرچشمه.

...

1) سرم در کرمان خیلی شلوغ است و نمی رسم یک شنبه سر کلاس بروم. بنا براین با عرض معذرت کلاس نظریه بازی این هفته کنسل می شود. هفته بعد همان ساعت نه صبح شروع می شود.

2) سهمیه بندی بنزین منتفی شد. به این می گویند دولتی که تصمیمات پر سر و صدایش اعتبار دارد!

3) پلیس ماهواره ها را جمع می کند و به مردم توصیه می کند بیش تر برنامه های رسانه ملی را تماشا کنند. منظورشان تلویزیونی است که شب ها هنرپیشه ها را می آورد تا در مورد تفاوت حیا و خجالت حرف های فلسفی بزنند و مردم کتاب خوان ایران را بیش از پیش درگیر تامل تحلیلی کنند.

August 14, 2006

کرمان

فردا شب عازم کرمان هستم. دو روز در کرمان و دو روز هم در سرچشمه خواهم بود. دوستانی که لطف کردند و پیام دادند که هم را ببینیم می توانیم قرار را برای روز چهارشنبه عصر تنظیم کنیم. ممنون می شوم اگر یک ایمیل به من بزنید برای هماهنگی.

سفرهای قبلی من به کرمان معمولا پر خاطره بوده. اولین بار که کرمان رفتم موقعی بود که دانشکده برق بودم و بچه های مجله برق یک اردوی بزرگ ترتیب دادند که چند تا اتوبوس شدیم و رفتیم. فضای اردو متناسب با حال و هوای آن سال ها کاملا مذهبی بود. در کل گروه فقط یکی از بچه ها متاهل بود که قرار شد در اتوبوس دخترها بنشیند تا اگر مشکلی پیش آمد کمک کند. بامزه این که توی آن فضا حتی نشستن این دوستمان پیش خانمش هم خیلی مناسب نبود و لذا به من گفت که تو هم با من بیا که دو نفر بشیم. تا رفتم سوار اتوبوس شم رفقای ریشو (در واقع همه ریشو بودیم، من چفیه هم داشتم) پسم فرستادند که با آستین کوتاه سوار نشو!.رفتم و پیراهنی پیدا کردم و دست آخر به اتوبوس راه پیدا کردم. ماجرای پرخاطره خود سفر بماند. احمدرضا نمی دانم غیر از تو دیگر کدام یک از آن بچه ها این جا را می خوانند.

یک خاطره بامزه هم از یک سفر سه چهار سال پیش دارم. یک تیم بودیم که مجموعه ای از آموزش ها را به کارگران در شرف بازنشستگی شرکت ملی فولاد ارائه می کردیم. یکی از بچه ها پزشک بود و راجع به رژیم غذایی و ورزش های مناسب این سن صحبت می کرد، یکی راجع به ارتباط موثر با خانواده و من هم در مورد مهارت های کارآفرینی و راه اندازی کسب و کارهای ساده بعد از بازنشستگی صحبت می کردم. بعد از چند تجربه فهمیده بودیم که مخاطبان اکثر بی سواد یا کم سواد هستند و لذا سطح مطالب را بسیار ساده کرده بودم و مثال هایم هم در حد خرد کردن قند و پاک کردن سبزی در منزل و فروش آن در بازار بود تا با نوع مهارت ها و توان مالی مخاطبین متناسب باشد. کارگاه های شورانگیزی بود. کارگران مایوس از بازنشسته شدن بعد از دو روز آموزش ما کلی انگیزه پیدا می کردند و ایده های متعددی برای کسب و کار کوچک خود ارائه می دادند.

خلاصه در این برنامه یک روز هم نوبت کرمان شد. رفتیم یک هتل خیلی خوب و صبح ماشین آمد دنبالمان و رفتیم شرکت فولاد کرمان که بر خلاف جاهای قبلی خیلی تر و تمیز و شیک بود. به جای سالن های بزرگ قبلی هم رفتیم داخل یک اتاق کوچک و مرتب و مجهز و دیدیم که به جای 50-60 نفر آقای میان سال حدود 15-20 نفر خانم و آقای جوان و خوش تیپ نشسته اند. پرسیدیم قضیه چیست؟ گفتند والله این شرکت تازه راه افتاده و بازنشسته ندارد! خط تولید هم اتوماتیک است و کارگر آن چنانی ندارد. دیدیم مخاطبین کارگاه همه لیسانس و فوق لیسانس دارند و مطالب برنامه دو روزه ما برای افرادی با سواد حداکثر ابتدایی طراحی شده است! بحران بدی بود و باید مدیریت می کردیم. برایشان کل قضیه را توضیح دادم و گفتم 15 دقیقه به ما فرصت بدهید. دوباره نشستیم و اسلاید ها را از اول درست کردیم. مطلب هم کم آوردیم چون سرعت جذب این مخاطبین خیلی بالاتر از قبلی ها بود. لذا هر کدام از اعضای تیم یک برنامه مربوط به تخصص خودش را هم اضافه کرد و ماجرا دست آخر به خوبی و خوشی گذشت.

حالا بریم ببینیم این بار چه بلایی سرمان می آید.

راستی کلاس نظریه بازی این بار به جای ساعت نه صبح ساعت ده و نیم تشکیل می شود. موضوع بحث هم حول فرم استراتژیک و مفاهیم مختلف راه حل (عقلانیت پذیری، استراتژی مغلوب و تعادل نش) است.

August 12, 2006

خطر بزرگ شدن سریع بانک های خصوصی

مدیریت درست دینامیک رشد یک نکته کلیدی در موفقیت شرکت های تازه تاسیس است. وقتی هم از مدیریت رشد صحبت می کنیم منظورمان بیش از آن که متوجه افزایش سرعت رشد باشد معطوف به "کاهش" سرعت رشد در مقاطع مشخص و پایدارسازی این رشد است. ادبیات و تجربه های خود من پر است از مثال های عینی از شرکت هایی که به سرعت رشد کردند و چون رشدشان بر پایه محکمی نبود به طرز بدی ضربه خوردند یا حتی نابود شدند. مدیران البته باید خویشتن داری زیادی داشته باشند که با دست خودشان سرعت رشد سازمان شان را کنترل کنند تا در درازمدت از نتایج آن بهره مند شوند.

بانک پارسیان در این چند ساله خوب درخشیده است. طالبی مدیرعامل بانک روش تهاجمی را برای جذب هر چه بیش تر سپرده ها انتخاب کرده و توانسته گردش مالی بانک خودش را به طرز واضحی در سطحی بالاتر از بانک های دیگر قرار دهد. الان گردش مالی پارسیان به رقم میلیارد دلاری رسیده (دقیقا نمی دانم چند میلیارد دلار ولی آخرین خبرم پنج میلیارد دلار بود که با تخمین من از طریق رقم پاداش قانونی برای هیات مدیره نیز سازگار است) که بخش مهمی از آن مدیون پیش نهاد نرخ بهره مناسب به سپرده گذاران و تبلیغات گسترده حول آن بوده است. تا این جا مشکلی نیست ولی مشکل ممکن است از آن جایی آغاز شود که یا اقتصاد کشور به رکود بدی بخورد و یا بانک در حدی بیش از ظرفیت طرف تقاضا برای منابع مالی از طرف سپرده گذاران پول جذب کند. این پول ها برای پارسیان تعهد پرداخت سود و اصل پول را در میان مدت و بلندمدت ایجاد می کند که اینرسی قوی هم دارد منتها نکته اش در این است که این اینرسی به آرامی و در طول زمان شکل می گیرد. تا این زمان وام های ماشین و مسکن تقاضای کافی برای بانک ایجاد کرده بود ولی معلوم نیست که اگر رشد بانک ادامه یابد این تقاضا هم با همین نرخ رشد کند. البته یک راه معقول این است که در این شرایط بانک پارسیان خود راسا وارد سرمایه گذاری در پروژه ها یا حتی بازار مالی شود ولی این کار از یک سو مستلزم درگیر کردن بخشی از نقدینگی بانک در پروژه های با بازده بلند مدت است و از سوی دیگر نیاز به متخصصان ورزیده ای دارد که قادر به ارزیابی فرصت های تجاری و انتخاب آن ها باشند. کشور ما از حیث وجود چنین متخصصانی و نیز دانش مدیریت کردن آن ها بسیار فقیر است.

اگر بانک پارسیان فرو بریزد ضربه بسیار مهلکی به اقتصاد ایران وارد می شود. ورشکست شدن یک بانک خصوصی مهم به مردم علامت منفی از قابلیت اعتماد این نوع بانک ها را می دهد و ممکن است آن ها را ترغیب به بیرون کشیده سپرده های خود از بانک ها کند. می دانید که بانک ها سپرده ها را در پروژه هایی درگیر می کنند که لزوما قابلیت نقد شدگی سریع ندارند و لذا اگر سیل تقاضا برای بیرون کشیدن پول ها سرازیر شود و پاسخ داده نشود اثر بهمنی شدیدی به وجود می آید که به شکل دومینو وار تمام بانک های دیگر را تحت تاثیر قرار می دهد. این اثر در مرحله بعدی به بورس می رسد و بحران جدیدی را در آن جا آغاز می کند.

به قول یکی از دوستانم که در آمریکا کار تخصصی مدیریت مالی می کند مدیران بخش مالی بیش از این که جسور و خلاق باشند بایند دقیق و محتاط باشند.

August 11, 2006

جلسه دوم کلاس بازی

جلسه دوم کلاس نظریه بازی روز یک شنبه ساعت نه صبح در محل قبلی برگزار می شود. ظاهرا جلسه اول که برای ورود مشکلی نبوده است با این حال بد نیست اگر ثبت نام نکرده اید قبلش با دانشکده تماس بگیرید و اسمتان را بدهید. سرفصل های جلسه دوم از این قرار است :

- Extensive Forms : Set Theoretic and Graph Theoretic Representation
- Games with Perfect Information
- Pure, Mixed and Bahevioral Strategies
- Backward Induction and Kuhn's Theorem
- Limitations of Backward Induction
- Games with Imperfect Information
- Perfect Recall
- Games with Incomplete Information, Bayesian Approach
- Nash Equilibrium in Extensive Forms and Subgame Perfection
- Treat, Bluffing and Committment

تعدادی از دوستان گفتند که جلسه اول نبودند و علاقه مند هستند از جلسه بعدی شرکت کنند. هر چندی برخی مفاهیم از جمله استراتژی ممکن است برایتان کمی گنگ باشد ولی احتمالا می توانید با کمی زحمت از همین جلسه هم بحث را دنبال کنید.

August 09, 2006

انتخاب عقلانی

در مدرسه تابستانی فلسفه و اقتصاد وین یک گروه از دانش جویان از دانشگاه دوک آمده بودند و تسلط آن ها به بحث ها کاملا مشهود بود. یکی دو روز بعد فهمیدم که همه شان دانش جوی رشته علوم سیاسی هستند. با این وجود اطلاعات شان در مورد موضوعاتی که به طور معمول در دانشکده های اقتصاد مطرح می شود و در مدرسه تابستانی هم مورد بحث قرار می گرفت - مثلا بحث عقلانیت، نظریه بازی ها، نظریه امکان ناپذیری ارو در انتخاب اجتماعی، کارآیی پارتو و ... - بسیار عالی بود. در طول مدرسه فهمیدم که اولا یکی از اساتید که با تسلط بسیار خوبی مباحث مربوط به نقد عقلانیت در بازی ها را ارائه می کرد فلسفه خوانده است و ثانیا خیلی از شرکت کنندگان دانش جویان رشته هایی غیر از اقتصاد هستند. این موضوع من را بسیار تحت تاثیر قرار داد که در تمام بحث ها افراد با زمینه تحصیلی کاملا متفاوت - از ریاضی گرفته تا فلسفه و اقتصاد و علوم سیاسی و بیزنس - می توانستند در بحث ها جلو بروند و سر مقدمات متوقف نشوند. در حالی که در ایران تا پایت را حتی از حلقه اقتصاددان های هم فکر خودت بیرون می گذاری باید سر پایه ای ترین مباحث پذیرفته شده علم با بقیه بحث کنی. این حد از اختلاف دیدگاه ها باعث می شود تا بحث های بین رشته ای یا بین مکتبی در بین ما قادر نشود از عمق کافی برخوردار شود چون معمولا در بحث مقدمات می مانیم و فرسوده می شویم یا دچار اختلاف نظر می شویم.

چند روز پیش با چند نفر از دوستان علوم انسانی خوانده گپ می زدیم. یکی از دوستان که علوم سیاسی خوانده بود می گفت نظریه انتخاب عقلانی الان به عنوان یکی از دو روی کرد اصلی در حوزه علوم سیاسی مطرح است. دوست دیگری هم که در مدرسه اقتصادی لندن جامعه شناسی می خواند حتی نمونه هایی از مباحث جامعه شناسی دین را ذکر می کرد که بر اساس این روی کرد فرموله می شود. تازه جامعه شناسی دین از حوزه هایی است که به نظر می رسد رفتار عقلانی باید کم تر در آن مطرح شود.

یکی از آرزوهای دور و دراز من این است که اگر روزی توانستم دکترا بگیرم و به ایران برگردم بتوانم در دانش کده های علوم انسانی در مورد نظریه انتخاب عقلانی و کاربردهای آن در مسایل اجتماعی و سیاسی درسی بدهم. هر چند امیدوارم تا آن موقع ده ها نفر قبل از من این کار را کرده باشند.

August 07, 2006

مشاهدات و تجارب ایران

1) تلویزیون نمی بینم ولی تکه هایی که جسته و گریخته به چشم می خورد همه مملو از القای جای گاه فروتر برای زنان است. انگار هر قدر جنبش فمینیسم و تلاش برای برابری حقوق زن و مرد در جامعه ما بیش تر شده رسانه ملی کوشش بیش تری برای ارائه نقش زن نجیب حرف گوش و مرد توان مند اداره کننده زندگی از خود نشان می دهد تا حد امکان این تلاش ها را خنثی کند.

2) بازار کار خدماتی حرفه ای در این یک ساله بعد از دولت جدید به شدت راکد شده است. راننده ای که من را به اراک می برد تعریف می کرد که تا سال قبل هفته ای حداقل دو سه بار در این مسیر تردد می کرده ولی الان من اولین استادی هستم که در چند ماه اخیر به اراک می برد. دوست دیگرم تعریف می کرد که چند جا مشغول انتشار نشریه و خبرنامه کاغذی و الکترونیکی و در این مدت تمامی کارهایش تعطیل شده است. شرکت های مشاوره تقریبا هیچ قرارداد جدیدی در این یک سال جدید نگرفته اند و هنوز هم خبری از تخصیص بودجه های جدید به این منظور نیست. شنیدم بنیادی که عده ای از بچه های علامه حلی راه انداخته بودند و نوعی نقش تینک تنک را داشت با مشکلات مالی جدید در حال رسیدن به نقطه بحرانی است و ...

3) رانندگی در ایران سال به سال بدتر می شود. چون به فاصله می آیم می توانم این روند را حس کنم. پری شب ساعت ده در اتوبان چمران احساس کردم که دیگر حاضر نیستم در تهران ماشین برانم. از بس که از چپ و راست قیچی شدم و خطر تصادف برایم به خیر گذشت. دیشب در یادگار می آمدم و دو تا پیکان درست وسط بزرگ راه مشغول خوش و بش (یا شاید هم دعوا) بودند و هیچ اعتنایی هم به بوق های متعدد و چراغ های ماشین های پشت سری که ناگهان ترمز می کردند نداشتند. شاید اغراق نباشد اگر بگویم یک دقیقه تمام به همین وضع در بدترین جای بزرگ راه می راندند.

4) در مورد کلاس نظریه بازی یک اشتباه بزرگ مرتکب شدم. فکر نمی کردم دوستان مستمع آزاد این قدر زیاد باشد ولی عملا آن قدر جمعیت زیاد بود که در جلسه اول کل کلاس پر شد. سطح متفاوت دو گروه یعنی دانش جویان کارشناسی ارشد اقتصاد شریف و مستمعین آزاد باعث می شود تا نتوانم روی یک گروه متمرکز شوم. اگر متناسب با خواسته های مخاطبان اصلی پیش بروم شاید برای گروه دوم کمی سریع و غیرقابل فهم شود و اگر برای گروه دوم متناسب کنم برای گروه اول خسته کننده و کند می شود. اگر می دانستم این تعداد شرکت کننده خواهم داشت حتما دو گروه مجزی می کردم.

5) بر خلاف انتظار ما ظاهر زندگی عمومی در ایران تقریبا تغییری نکرده است. خانم ها با همان سطح حجاب بیرون هستند و کافی شاپ ها و رستوران ها فعال. به نظرم می رسید جلوه زنان خیابانی کم تر شده اند. روزنامه شرق هم چنان منتشر می شود و خانه هنرمندان هم چنان برقرار است. این سطح ظاهری از زندگی مدرن تاکنون تحمل شده است.

6) وضع اینترنت در ایران باید مایه شرمندگی دولت های قبلی و فعلی باشد. بیش از ده سال از ارائه خدمات خانگی اینترنت در ایران می گذرد و سرعت و کیفیت اتصال و سطح فن آوری برای بیش تر کاربران هنوز در سطح همان موقع ها است. قیمت های واقعی البته پایین آمده و با احتساب تورم شاید به کم تر از یک پنچم آن سال ها رسیده است.

7) صالح صحابه هربار که می آیم لطف بسیار می کند و من و عده ای از دوستان هم سن و سال خودش را به صرف غذا و گفت و گو دعوت می کند. مجالس صالح که فرصت آشنایی من را با عده قابل توجهی از دوستان جوان علوم انسانی خوان فراهم کرده برایم همیشه نقطه امید است. این گروه در فضایی متفاوت از نسل قدیم حاکم بر علوم انسانی ایران می اندیشند و کار می کنند. پرکار و پاهوش و زبان دان هستند و کاملا این نوید را به من می دهند که اگر مشکلی پیش نیاید و برگردند چیزی حدود ده سال دیگر طبقه جدیدی از جامعه شناسان و علوم سیاسی دان ها و دین پژوهان جوان خواهیم داشت که به سطح روز دنیا نزدیک هستند.

8) امید از جامعه ایرانی که من می بینم رخت بربسته. این را می توانم با قاطعیت بگویم. سال های اول ریاست جمهوری هاشمی و خاتمی امیدواری بسیاری برای یک وضعیت جدید و مطلوب در جای جای جامعه به چشم می خورد. الان یک جوری تن به وضع موجود دادن و تسلیم محض در مقابل آینده نامعلوم را می بینم.

August 06, 2006

وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی برای ما که خارج از ایران زندگی می کنیم وسیله ای مهم و گاهی حیاتی برای حفظ ارتباط با شبکه اجتماعی مان و خروج از تنهایی معنوی است. وقتی ایران هستم و فرصت این را دارم که مرتبا با دوستان مختلف قدیم و جدید به گفت و گوی حضوری بنشینم انگیزه و رقم کم تری برای وبلاگ دارم. دی روز با یکی از دوستان قدیمی ام که در کمبریج اقتصاد می خواند گپ می زدیم. نکته ای را از اقتصادسنجی متوجه نشده بودم و ازش پرسیدم و در عرض یکی دو دقیقه به خوبی توضیح داد. این مفهوم را در مدت چند ماه درس اقتصادسنجی آن جا نتوانسته بودم به این شکل بفهمم. جالب بود که هر دو کاملا این تجربه را داشتیم و کاملا روی آن تاکید می کردیم که یک مشکل زندگی و تحصیل در خارج خصوصا در جایی که ایرانی های هم رشته ات وجود ندارند این است که کم تر کسی را داری که به اصطلاح طلبه ها با او به طور مداوم مباحثه کنی. از مساله زبان که بگذریم، اگر این مباحثه مربوط به مسایلی باشد که مورد علاقه خارجی ها نیست و مربوط به فضای ایران است دیگر کاملا تنها می شوی. مباحثه های دو نفری حداقل برای من که تا حد زیادی متمایل به یادگیری از طریق گفت و گو هستم نقش کلیدی در درک عمیق تر مفاهیم دارد. وقتی ایران می آیم در همین مدت یکی دو ماه کلی ایده به دست می آورم که به درد مابقی سال می خورد و در مقابل آن جا کاملا احساس می کنم که بخش هایی از مغزم تعطیل می شود و خنگ تر از اینی که هستم می شوم.

راستی کارها این قدر زیاد شد که تصمیم گرفتم اقامت در ایران را تمدید کنم لذا بعد از یک سفر کوتاه چند روزه به اتریش دوباره برمی گردم و تا آخر شهریور می مانم. این دفعه یک تجربه بامزه دارم. شاید نزدیک به ده تا ایمیل و پیام از رفقایی دریافت کرده ام که سخت مشتاق دیدارشان بودم و خودم قصد داشتم باهاشان قرار بگذارم. متن مشترک همه شان این بود : «می خوام ببینمت ولی می دانم وقت نداری». پاسخ ثابت من هم این بود که «اولا وقت دارم ثانیا من بیش از شما مشتاق این دیدار هستم و اگر وقت هم نبود یک کاریش می کنم.»

August 03, 2006

در تقدیر از اقتصاددان رسوای جماعت

این مطلب امروز در شرق و به مناسبت پاس داشت سی سال خدمات دکتر طبیبان چاپ شده است. مطلب را دو هفته پیش نوشته بودم. چند روز پیش دکتر نیلی زنگ زد و گفت غروب در جلسه رستاک شرکت کنم. دکتر طبیبیان را برای اولین بار آن جا دیدم (علاوه بر دکتر غنی نژاد و دکتر فرجادی و صادق جنان صفت و بقیه) و بسیار مایه مباهاتم شد وقتی فهمیدم دکتر طبیبیان من را از نوشته هایم می شناسد و دکتر غنی نژاد وبلاگم را می خواند.

« من متاسفانه امكان شاگردی مستقیم دكتر طبیبیان را نداشته ام و از حضور در كلاس های درس ایشان محروم بوده ام. با این حال در مورد دیدگاه ها و رفتار ایشان بسیار شنیده ام و نوشته هایشان را با علاقه خوانده ام و از هر دو آن قدر آموخته ام كه وظیفه خود بدانم در پاسداشت سی سال تلاش شان یادداشتی به قدردانی از طرف یك شاگرد غیرمستقیم شان بنویسم. امیدوارم این تقدیرنامه بتواند به نمایندگی از بخشی از نسلی ارائه شود كه سخنان و دیدگاه های دكتر طبیبیان همواره برایشان الهام بخش و آموزنده بوده است. این دومین تقدیرنامه ای است كه امسال به مناسبت سی سال خدمت و شصت سالگی دو استاد غیرمستقیم ام می نویسم. اولین نوشته در رثای خدمات دكترعبدالكریم سروش بود كه به نسل ما درس های زیادی در باب فلسفه علم و الهیات جدید آموخت و دومی آن در وصف تلاش های دكتر طبیبیان است كه به ما نگاه دیگری به علوم انسانی و مشخصا علم اقتصاد را منتقل كرد. انگیزه نوشتن این یادداشت كوتاه هم تكلیف اخلاقی است در برابر تلاش های مردی كه شخصا از ۱۰ سال پیش مرتبا شاهد جدل ایشان با جو غالب در كشور بوده ام و می دانم كه این جدل از سال ها پیش از آن نیز در جریان بوده است. امیدوارم در این وضعیت انزوای اقتصاددانان این نوشته حداقل این پیام را به شخص ایشان منتقل كند كه اگر سیستم حاكمیت به سادگی یكی از برجسته ترین اقتصاددان این كشور را از خدمت كنار می گذارد در مقابل كسانی از نسل جوان تر هستند كه قدر این تلاش ها را دانسته اند و می دانند.

در این نوشته می خواهم این سئوال را پیش كشیده و جواب بدهم كه چرا باید از آقای طبیبیان تقدیری بیش از یك تقدیر معمول كه معمولا در بازنشستگی یك استاد ابراز می شود به عمل آورد مواردی كه به نظر من این تقدیر را توجیه پذیر می كند در چهار گروه طبقه بندی می شود:

1) زنده نگاه داشتن چراغ علم اقتصاد
گفتم كه به عنوان شاگرد غیرمستقیم ایشان می نویسم و از همین ماجرا هم شروع می كنم. بسیاری از ما جوانان كه بعد از ورود به دانشگاه علاقه مند به تحصیل در رشته اقتصاد شدیم به طور غیرمستقیم شاگرد ایشان هستیم. چرا كه فضایی كه ما را تشویق به تغییر مسیر از رشته های دیگر خصوصا رشته های مهندسی و ورود به علم اقتصاد كرد تا حد زیادی مدیون كوشش هایی است كه ایشان در سال های بسیار قبل تر رنجش را بر خود هموار كرده بودند. دكتر طبیبیان در كنار برخی اساتید برجسته دیگر از جمله دكتر علینقی مشایخی برنامه آموزشی را در سال های اولیه دهه شصت اجرا كردند كه در فضای چپ زده آن موقع به دانشجویانش اقتصاد بازار را می آموخت. در واقع گروهی از اساتید ما كه از آنها در باب علم اقتصاد بسیار آموخته ایم خود شاگردان دكتر طبیبیان بوده اند و با این واسطه حلقه شاگردی غیرمستقیم ما با ایشان تكمیل می شود. شاگردی غیرمستقیم ما از بابت نوشته های ایشان هم هست. فراموش نمی كنیم كه ایشان پیشرفته ترین و فشرده ترین منبع درسی اقتصاد خرد در ایران را زمانی نوشتند كه زبان ریاضی در علم اقتصاد چندان پذیرفته نبود. شاید به خاطر سختی و فشردگی این كتاب بود كه كسی حوصله نكرد آن را بخواند یا حتی تدریس كند و لذا كتاب آن چنان كه باید مطرح نشد.

2) صراحت در دفاع از آموزه های علمی
جایی از ایشان خواندم كه گفته بودند «اقتصاد مثل ادبیات نیست كه در آن هم این درست باشد و هم آن، در اقتصاد مسئله یك جواب درست دارد». اقتصاددانی كه در ایران كار كرده باشد اهمیت این جمله را در چنین جامعه ای به خوبی درك می كند. در جامعه ای كه به هم دوختن مفاهیم بی تناسب و ارائه جواب هایی كه هم این و هم آن را راضی كند امری معمول است. در چنین فضایی است كه كسانی را لازم داریم كه فراتر از این نظریه های سیاست مدارپسند و مردم راضی كن بر تحلیل درست مسائل پافشاری كند و نشان دهد كه مسائل اقتصاد از منطق درونی برخوردارند كه از آنها گریزی نیست. چنین باوری است كه دكتر طبیبیان را قادر می كند كه فی المثل به صراحت بگوید كه «صنعت ما بیست و پنج سال است كه عادت كرده است با رانت و حمایت دولتی زنده بماند و اگر این رانت ها قطع شود قدرت ادامه حیات ندارد.» تنها یك اقتصاددان شجاع است كه می تواند این چنین بی محابا به نقد صنعت رویانده شده در محیط گلخانه ای ایران بپردازد.

3) انتقال جهان بینی
زمانی كه موسسه عالی پژوهش در برنامه ریزی و توسعه معروف به موسسه نیاوران هنوز برپا بود و با نشاط به فعالیت های علمی اش ادامه می داد و به جرم تفاوت سطح آن با بقیه نهادهای دولتی در ایران محكوم به كوتاه شدن قدش و در واقع انحلالش در سال های بعد نشده بود دكتر طبیبیان كلاس های اقتصاد خرد را در این موسسه تدریس می كردند. در آن زمان جمله ای بین دوستان من كه دانشجوی این موسسه بودند معروف بود و آن این كه كلاس های دكتر طبیبیان دانشجوی جوان چپ گرا تحویل می گیرد و آدم معتقد به اقتصاد بازار تحویل می دهد. همیشه این سئوال پیش روی من بود كه یك كلاس درس چطور می تواند این تاثیر را روی افراد داشته باشد. تا این كه فرصتی شد و در خارج از كشور مشغول تحصیل علم اقتصاد شدم و اتفاقا درس اقتصاد خرد پیشرفته را هم با استادی گذراندم كه جزء چهره های مطرح در این حوزه به شمار می آید. با این همه احساس می كردم این همه مطالبی كه با نظریه های پیشرفته ریاضی آموخته ام چیزی كم دارد كه نگاه من را به واقعیت دنیای بیرون پیوند بدهد. از دوستان دیگری كه در دانشگاه های خوب آمریكا و انگلیس مشغول تحصیل بودند و تجربه كلاس دكتر را هم داشتند سئوال كردم. تجربه آنها هم مشابه و تحلیل آنها از ماجرا شنیدنی بود: امثال دكتر طبیبیان در باب درسشان غیرت دارند و حس می كنند طی این كلاس باید هر آن چه از تجربه های تلخ این سالیان آموخته اند یك باره به دانشجویانشان منتقل كنند. این همان چیزی است كه در كلاس های درس خارجی غایب است و همان چیزی است كه كلاسشان را به چیزی بیش از یك كلاس درس كه مطالب فنی در آن آموزش داده می شود تبدیل می كند. در واقع كلاس ایشان محل آموختن جهان بینی اقتصاد مدرن بود.

4) پافشاری بر عقاید
در ایران از اقتصاد بازار دفاع كردن همت و صرف آبرو و از خودگذشتگی والایی می خواهد. در كشوری كه هم دولت و هم اپوزیسیون دولت هر دو به یك اندازه دلباخته الگوهای جمع گرایانه و مداخله جویانه هستند معرفی برنامه های تعدیل و دفاع از اقتصاد آزاد و منطق بازار معنی جز جدا كردن خود از موج های مرسوم و منتظر نقد و تهمت بودن ندارد. اینجا است كه من جمله ای را به یاد می آورم كه می گوید «خواهی نشوی رسوا، هم رنگ جماعت شو». امثال دكتر طبیبیان بیش از پانزده سال رسوای جماعت شدند تا آرام آرام سیاستمداران و روشنفكران ایرانی بیاموزند كه قیمت نسبی در اقتصاد مهم است و مداخله دولت پرهزینه است و رشد در فضای بسته صورت نمی گیرد. من عنوان نوشته ام را به عمد در همین رابطه انتخاب كردم كه بگویم هرچند عده ای به كنایه ممكن است تعبیر آقای تعدیل را در مورد ایشان به كار بگیرند ولی من دوست دارم روی این موضوع تاكید كنم كه همت ایشان و بقیه همكارانشان بود كه پای ایده های اقتصاد آزاد را به فضای چپ زده دولت ایران باز كرد. ایده هایی كه سال ها بعد خیلی ها طرفدارش شدند و به روی خودشان هم نیاورند كه زمانی مخالف سر سخت آن بودند. افتخار دكتر طبیبیان این است كه از زمانی كه من به خاطر دارم و به قول دكتر غنی نژاد از همان سال های اولی دهه شصت طرفدار این عقیده بودند و روی آن پافشاری كرده اند.
از آن گذشته اقتصاددان بودن و از دیدگاه های مدرن در این علم دفاع كردن در ایران اعصاب پولادین لازم دارد. در كشوری كه هر كسی به صرف مطالعه نوشته هایی در سطح اطلاعات عمومی خود را صاحب نظر اقتصاد می داند، در شرایطی كه گاه استادان این علم خود بزرگترین دشمنان آن هستند و در فضایی كه اطلاعات عمومی غیرمتخصصین در زمینه مبانی درست علم اقتصاد بسیار پایین یا حتی نزدیك به صفر است و افكار عمومی هم معمولا نظرات انشاء وار و نادقیق را به سخن دقیق ولی ناخوشایند ترجیح می دهد به زبان اقتصاد سخن گفتن همانند جنگیدن بدون زره در میان لشگری از دشمنان است. ایستادن و توضیح دادن بدیهیات علم به كسانی كه خود را صاحب نظر می دانند و تحمل كژفهمی ها و عكس مارهایی كه كشیده می شود و زیر باران تهمت ها و نقد های بی اساس و ناشی از ناآگاهی ایستادن همتی مردانه می خواهد كه امثال دكتر طبیبیان به داشتن آن مفتخرند.

اتفاقا دیروز بود كه به جمله ای كه دكتر طبیبیان در انتهای نوشته شان در پاسداشت خدمات آقای كردبچه نوشته بودند و اجر ایشان را به جهان دار جاوید حواله داده بودند فكر می كردم. خواستم به همان سبك بگویم آقای طبیبیان از اجر معنوی تلاش هایتان كه بگذریم من شك ندارم كه به مرور زمان علم اقتصاد از این گسستگی عظیمی كه با جهان دارد بیرون خواهد آمد و فضای آن دچار تحول اساسی خواهد شد. دیر نمی بینم روزی را شاید ده سال دیگر كه مجلس پاسداشتی از سوی اقتصاددانان نسل ما برای دكتر طبیبیان به عنوان پدر علم اقتصاد مدرن برگزار خواهد شد. در آن مجلس خواهیم گفت كه دكتر طبیبیان نه در زمان دولت احمدی نژاد بلكه عملا در زمان دولت های قبلی بازنشسته شد»

August 01, 2006

کامنت گذاران

کسانی که کامنت می گذارند چند جور هستند:

1) کسانی که نقش معلم را بازی می کنند. این ها کسانی هستند که به طرز بی رحمانه ای منطق نوشته ها را نقد می کنند یا کم بودهای آن را نشان می دهند و نویسنده از بابت نکاتی که از آن ها می آموزد بسیار ممنون می شود.

2) رفقای شفیق که نقش روحیه دهنده را ایفا می کنند و کامنت های محبت آمیزشان انگیزه نوشتن را فراهم می کند.

3) بیرونی ها کسانی هستند که از مکاتب فکری دیگر می آیند و هر چند ممکن است مبانی فکری مان متفاوت باشد ولی چارچوب بسته ذهن آدم را تحریک می کنند تا به پارادایم های رقیب هم نگاه بیندازد. نویسنده و کامنت گذار این نوع هر چند ممکن است با هم مهربان و هم سنگر نباشند ولی من همیشه از این دوستان ایده های مهمی می گیرم و به اشتباهات مهمی پی می برم.

4) برچسب زن ها کسانی هستند که من را بدجوری عصبانی می کنند. این ها کسانی هستند که به جای این که منطق یک نوشته را نقد کنند روی آدم اسم می گذارند. مثلا می گویند مهندسان اقتصادخوانده یا لیبرال ها یا خارج درس خوانده ها یا مسلمان ها فلان و بهمان. از آن مهم تر کسانی که وقتی حرف جدی برای گفتن ندارند تهمت هایی از قبیل غرق تئوری بودن و آشنا نبودن با ایران و صلاحیت نداشتن برای اظهار نظر می زنند و آدم را مجبور می کنند جواب درخوری بهشان بدهد و گاه گاهی صلاحیتش را به رخشان بکشد. متاسفانه من در مقابل چنین تحریکاتی خیلی حساس و غیرخویشتن دار هستم.

5) بروزها و متقاضیان تبادل لینک و همیشه سبزها

6) عصبانی ها یعنی کسانی که منتظرند تو چیزی بنویسی و بیایند و فحشی بدهند و بروند. واقعا نمی فهمم اگر از این وبلاگ خوششان نمی آید چرا می خوانندش.

من مخلص سه گروه اول هستم. از گروه چهارم خواهش می کنم این طوری رفتار نکنند تا گفت و گوهایمان منطقی و دوستانه جلو برود و به مباحث حاشیه ای کشیده نشود. ششمی ها هم که همیشه کار خودشان را می کنند.

کلاس تئوری بازی

جلسه اول کلاس تئوری بازی روز یک شنبه 15 مرداد ساعت نه صبح در محل دانشکده مدیریت و اقتصاد دانشگاه شریف، سالن دکتر مشایخی برگزار می شود. اگر دانش جوی این دانشگاه نیستید برای ثبت نام و هماهنگی ورود با دفتر گروه اقتصاد تماس بگیرید: 66022755

 

all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007