« August 2006 | صفحه اول | October 2006 »

September 30, 2006

ریاضی و دیگر هیچ

هفته آینده یک کارگاه آموزشی در زمینه نظریه تعادل عمومی در موسسه ما برگزار می شود که مس کولل نویسنده کتاب معروف اقتصاد خرد سخن ران کلیدی آن است. در این بین یک آدمی هم پیدا شده که سخن رانی بامزه ای دارد و از دی روز موجبات تفریح گروه ما را فراهم نموده است. تیتر سخن رانی او را بی دخل و تصرف این جا می آورم :

On The Convexity and Compactness of the Integral of a Banach-Space-Valued Correspondence

این عنوان را که دیدم یاد برخی پایان نامه های کارشناسی ارشد صنایع خصوصا در دانشگاه علم و صنعت و صد البته با استاد اعظم ع.ا افتادم که مثلا عنوانشان بود :

"ترکیب الگوریتم ژنتیک، منطق فازی و جستجوی ممنوعه برای توسعه یک سیستم خبره عامل محور مبتنی بر شبکه های عصبی جهت برنامه ریزی استراتژیک در بازارهای متحول!"

دی روز یکی از دوستان اتریشی ام می گفت حسن این جور سخن رانی ها این است که وقتی مردم بپرسند که چرا باید مالیات بدهیم که خرج حقوق اقتصاددان ها شود می توانیم بگوییم برای این که اقتصاددان ها روی موضوعات مهمی مثل Convexity and Compactness of Banach-Space-Valued Correspondences کار می کنند!

از شوخی که بگذریم تجربه خود من می گوید که در میان اساتید دانشکده های اروپایی اقتصاد آدم های خیلی محض و اساسا ریاضی کار بیش تر از آمریکایی ها است. سخن رانی های آمریکایی که من دیده ام روی شهود اقتصادی تاکید زیادی دارند و حتی اگر زبان ریاضی سختی هم به کار ببرند در درجه اول یک اقتصاددان هستند و دغدغه شان حل مساله اقتصادی است در حالی که بارها پیش آمده که سخن ران مدعو اروپایی را ببینم که با این که در دانشکده اقتصاد درس می دهد ولی در واقع صرفا یک ریاضی دان است. دلیلش هنوز برای خودم روشن نیست. شاید یک دلیلش این است که بر خلاف آمریکا اساتید دانشگاه در این جا شغل مشاوره ای و عملی کم تری دارند.

پ.ن : اگر به مفهوم کلمات فوق علاقه مند هستید :
Banach-Space
Compactness
Correspondence

September 29, 2006

برگشتم

من برگشتم. عده زیادی از دوستان را دیدم، خیلی ها را به واسطه این وبلاگ برای اولین بار دیدم و عده ای را هم وقت نشد ببینم. اولش برای کم تر از یک ماه برنامه ریزی کرده بودم ولی طبق معمول وقتی می آیم دل و دماغ برگشتن ندارم و دست آخر هم به زور بعد از دو ماه و دو روز برگشتم. برگشتم به شهر سبز و خاکستری، شهری که زمانی مرکز موسیقی کلاسیک و فلسفه تحلیلی و اقتصاد مدرن بوده، شهری که کار بانکی ات در عرض یک دقیقه انجام می شود، شهری که همیشه حق با مشتری است، شهری که مفهوم فقر و محرومیت و رنج بقیه را در آن فراموش می کنی، شهری که از ملاقات های چند گانه هر روزی ات خبری نیست، شهری که کم تر کسی دغدغه های ملکیانی دارد، شهری که اینترنتش فیلتر نیست و کسی ماهواره ها را جمع نمی کند و به کار مردم سرک نمی کشد، شهری که موبایلش هایش همیشه سرویس می دهد، شهری که در آن خارجی هستی و.زبانش را نمی فهمی، شهری که پایتخت کشوری است که کل جمعیتش تقریبا نصف تهران است، شهری که آلودگی هوا ندارد، شهری که دره ای ندارد که تو دلت بخواهد موقع رانندگی ببینی اش، شهر کافه ها، شهری که راسته کتاب فروش های انقلاب و کریم خان را ندارد، شهر موتزارت و فروید و هایک و پوپر و ویتگنشتاین و شومپتر و میزس ، شهری که به مهمانی افطاری نمی روی، شهری که ایرانی هایش از هم فرار می کنند، شهری که خانم ها نیمه شب به خانه می روند و خطری تهدیدشان نمی کند، شهری که مدرسه هایش صبح کله سحر باز نمی شود و بچه ها اخمو به مدرسه نمی روند، شهری که موبایلت به ندرت زنگ می زند، شهری که که برای نوشتن در روزنامه هایش دعوت نمی شوی، شهری که ده دقیقه ای از خانه به دفترت می رسی، شهری که حس نمی کنی اگر هزاران نقص هست تو باید برای اصلاحش بکوشی، شهری که از آن خاطره ای نداری که برایت نوستالژیک باشد، شهری که همه چیز در آن سرجایش است ولی شهر شهر تو نیست. شهری که زندگی ات هیچ مشکلی ندارد ولی سرخوشی هم ندارد.

راستی این مقاله آخرم در رستاک بود که فراموش کرده بودم لینک بدهم : در آرزوی دولت رفاه

September 27, 2006

یک مشت افغانی

مرتبط دانستن مسائل داخلی یک کشور به حضور خارجیان شیوه معمول خیلی از احزاب پوپولیست در دنیا است. این بار افغانی ها در ایران قربانی تبلیغات پوپولیستی شده اند و مسوولین کشور به جای آن که مشکل بی کاری را ناشی از جذب کم سرمایه خارجی و تحرک پایین اقتصاد به خاطر سیاست های غلط بدانند آن را به گردن افغانی هایی می اندازند که سال ها است با بهره وری چند برابر ایرانی ها کار کرده اند. امروز صبح رادیو ایران مصاحبه های معمول خودش را با مردم همیشه در صحنه ترتیب داده بود و از آن ها در باب اخراج افغانی ها می پرسید. به سراغ یکی رفت و جواب گرفت: "من فنی کار گیر نمی آورم و یک مشت افغانی این جا مشغول کار هستند" . از صبح این عبارت مزخرف "یک مشت افغانی" توی گوشم است و فراموشم نمی شود. از آن مصاحبه شونده انتظاری نیست. او بی کار است و عصبانی ولی نمی فهمم رادیوی ملی یک کشور شرم گین از نیست که چنین جمله توهین آمیزی را از بخش خبر اصلی خودش پخش می کند و این چنین به احساسات احمقانه نژادپرستانه دامن می زند. اگر امکانی فراهم بود به سهم خودم از افغانی های مقیم ایران بابت این جمله عذرخواهی می کردم.

September 25, 2006

مساله عاملیت و آموزش مدیران

مساله عاملیت (Agency Problem) یکی از موضوعات مهم برای اقتصاددانان است و می گوید که فردی که وکالت فرد دیگری را برای اداره سازمانی بر عهده دارد تصمیمات سازمانی را به گونه ای اتخاذ می کند که منافع شخصی خودش بیشینه شود و در این بیشینه سازی منافع لزوما منافع صاحب سازمان را مد نظر قرار نخواهد داد. این زاویه دید مدل تصمیمات بنگاه ها را از بیشینه سازی مطلق ثروت سهام داران دور می کند. من خودم چون بیش تر درگیر کسب و کار آموزش و ارائه مشاوره به مدیران هستم نمونه عینی مساله عاملیت را در این حوزه دیده ام.

یکی از روش های - به نظر من - به شدت غیراخلاقی در بازاریابی کارگاه ها و دوره های آموزش مدیریت برای مشتریان دولتی یا شرکت های بزرگ تعارضی است که شرکت های خصوصی و نیمه دولتی مجری این دوره ها بین منافع سازمان ها و منافع شرکت کنندگان در دوره ایجاد می کنند و از این طریق برای خود بازارسازی می کنند. یکی از روش های خیلی معمول برای این نوع بازاریابی تبدیل کردن کلاس آموزشی به نوعی برنامه تفریحی برای شرکت کنندگان است. مثلا برنامه آموزشی را در کیش یا یکی از هتل های خوب شمال برگزار می کنند و در جریان دوره ها هم پذیرایی مفصلی از شرکت کنندگان به عمل می آورند و نهایتا هم با هدایایی مثل کیف و کتاب آن ها را بدرقه می کنند. با این ترفند مدیر یا کارشناسی که متقاضی شرکت در دوره آموزشی است بیش از آن که علاقه مند به محتوای دوره و اثربخشی آن باشد از حاشیه های دوره لذت می برد و البته این لذت را نه به هزینه خود بل که به هزینه سازمان متنوعش کسب می کند. می توانید حدس بزنید که این حاشیه های جذاب تا چه حد روی تصمیمات آموزشی سازمان ها تاثیرگذار خواهد بود بی آن که لزوما برای خود سازمان منافع خاصی داشته باشد.

مثال کوچکی می زنم. فراموش نمی کنم در زمان شهرداری ... دوره های آموزشی برای مدیران ارشد شهرداری و شهرداران مناطق برگزار می شد که در آن دو نفر از بی سواد ترین و بی خاصیت ترین مدعیان آموزش مدیریت در ایران تدریس می کردند. دوره در هتل توچال برگزار می شد و این اساتید گرامی هم مشتی حرف قشنگ ولی کاملا بی ربط به مدیریت شهری را تحویل شهرداران مناطق می دادند. فرم های نظرسنجی این دوره (و اصولا ده ها دوره مشابه دیگر در ایران) حاکی از رضایت زیاد شرکت کنندگان و اصرار آن ها برای تداوم این دوره ها بود. شاید عده ای بودند که این رضایت را ناشی از مفید بودن دوره ها برای شهرداری می دانستند - و البته منافع خود آن ها هم با این سطح رضایت گره خورده بود- ولی به نظر من می رسید که این رضایت عمدتا ناشی از ترکیبی از عوامل مختلف است: دو روز اقامت در هتل توچال به هزینه شهرداری، حضور در کلاس و فرار از محیط کار ضمن دریافت حقوق، آشنایی با مشتی اصطلاحات و مفاهیم که به درد شهرداری نمی خورد ولی در صورت ترک کردن شهرداری می شد از آن در مشاغل بعدی بهره برداری تبلیغاتی کرد و نهایتا افتخار شام خوردن با دو تن از اساتید صاحب نام! مدیریت ایران و لذت ناشی از آن. چه کسی است که نخواهد چنین دوره ای دوباره تکرار شود.

وقتی از زاویه عاملیت به موضوع نگاه کنیم آن وقت تا اندازه ای در مورد واقعی بودن رشد کنفرانس ها و دوره های آموزشی مدیریت و تا حد خوبی مشاوره مدیریت در ایران تردید خواهیم کرد.

September 24, 2006

کانون گرم خانواده

به نظرم غربی ها به خوبی به این نتیجه رسیده اند که فرزندان جوانشان نیاز دارند تا عمده وقت خود را با هم نسلان و هم سنشان خود صرف کنند. جوان بیست و چند ساله نیاز روحی دارد که با حضور پدر و مادرش ارضاء نمی شود و زندگی مستقل و یا مشترک با شریک به او امکان بودن با آدم هایی که دوست دارد و سنش طلب می کند را می دهد. چند روز اخیر در شمال بودم و با این عینک جدید نوع روابط بین اعضای خانواده ها توجهم را جلب کرد. سردی روابط بین خانواده هایی که با فرزندان جوان و نوجوانشان آمده بودند به شدت برایم ملموس بود. تقریبا می توانستی ببینی که در خیلی از موارد پدر و مادرها آشکار و پنهان از نوع رفتار فرزندان دلخورند و فرزندان از فضای تکراری و کسل کننده خانواده بی زار و غم آلود. در زاویه ای دیگر روابط والدین هم دیدنی است. پدر و مادر گویی فقط هم دیگر را تحمل می کنند و ذره ای از عشق را که چسب طبیعی بودن زن و مرد در درون خانواده است در روابط بین آن ها نمی بینی. سر جمع انگار انگیزه ای جز وظیفه اعضای خانواده را کنار هم گرد نمی آورد. سر صبحانه ها دقت کردم. آدم هایی را می دیدم که حتی در زمان مسافرت که قاعدتا باید شادترین و رهاترین لحظات سال برای شان باشد ساکت و بی تفاوت کنار هم نشسته بودند و کلامی بینشان رد و بدل نمی شد. پدرهای نگران، مادرهای افسرده و فرزندان سرکش. این پدیده ای نادر در جامعه ما نیست. این "نهاد مقدس و کانون گرم خانواده" سیطره خود را بر فردیت تک تک اعضاء گسترانده و آن را کاملا کم رنگ می کند. زنانی که ذره ذره خواسته های خود را سرکوب کرده اند و جوانی شان را به پای شوهر و فرزند ریخته اند، مردانی که عمر خود را برای خانواده هزینه کرده اند و جوانان (خصوصا دخترانی) که خانواده سرکوب گر آزادی ها و خواسته های طبیعی شان است و تا ازدواج نکنند دست از سرشان بر نمی دارد. نتیجه این وضعیت عجیب همین سردی ها و همین گذراندن عمر بی لذت است. همین خانواده هایی که حتی مسافرتشان را هم از سر وظیفه و برنامه می روند. خانواده هایی که اعضایشان دست آخر حتی انرژی ندارند که برای نشاط همین نهاد مقدس هم صرف کنند.

September 20, 2006

نفرت و لذت

از چه چیزهایی متنفرم یا عصبانی می شوم؟

دخالت دولت در تصمیم فردی افراد، غذای شیرین، بنیادگرایی دینی، بازی گران چادری و آرایش کرده صدا و سیما، لایی کشیدن در بزرگ راه، پدر مادرهایی که به بچه هایشان یاد می دهند مثل بزرگ ها زرنگ بازی دربیارند یا اهل آداب و اصول و مودب باشند، آدم های زیادی حقیر! مثال؟ فرزاد حسنی، نظریات اقتصادی احمد توکلی، تبختر ایرانیان خارج از کشور، تحلیل های سیاسی داخل تاکسی، پزشکانی که جواب سلام مریض را نمی دهند، منشی هایی که فکر می کنند از دماغ فیل افتاده اند، زنانی که "عمدا" روسری شان را توی کوچه روی شانه می اندازند، به مفاهیمی مثل "غیرت" یا "ناموس" اعتقاد داشتن، ملی گرایی، برای عرف اجتماعی ارزش ذاتی و اخلاقی قایل شدن، لباس مد روز، زن هایی که فکر می کنند همه مرد ها دزد بدنشان هستند و ننشسته کیف خود را با نفر بعدی حایل می کنند، آدم هایی که خلاف می کنند و بعد تملق پلیس را می گویند تا جریمه شان نکند، عوام فریبی خصوصا از نوع سفرهای استانی، بوی کسی که آب جو زیاد خورده است، کسانی که با قاطعیت راجع به تحولات آینده حرف می زنند، مقاله ای که نویسنده اش نمی فهمد چه می گوید، روزنامه حزبی، آدم هایی که از ماشین های مدل بالایشان آشغال بیرون می ریزند، هم زمان تریپ پای ثابت مراسم مذهبی و محفل حال و حول بودن، فیلمی که آخرش الکی شیرین شود، آدم چاق ریشوی پیراهن روی شلواری که با ذهنش بیمارش فکر می کند قیم دیگران است، کت و شلوار، آدم هایی که فکر می کنند زرنگ هستند و همیشه از دیگران منفعت می برند، وبلاگی که به بقیه لینک نمی دهد، کسانی که اقتصاد را درست و حسابی نخوانده اند و به خیال خودشان اقتصاد متداول را نقد می کنند، انگشتر طلای مردانه بزرگ، هیتلر، استالین، سر کلاس چیزهایی بدیهی را با آب و تاب درس دادن، آدم هایی که موقع صحبت کردن با آن ها همیشه باید مراقب باشی مبادا خطا کنی، دیگران را به خاطر عقاید مذهبی/غیرمذهبی تحقیر کردن، آدم مودی، تحلیل های حسین درخشان، شبکه های فارسی زبان، سلطنت طلبی، نژادپرستی، طرف دار تیم فوتبال بودن، بازاریابی پروژه خصوصا وقتی خالی بندی هم بکنی، خواندن متن پینگلیش، ...

زندگی غیر قابل تحمل می شد اگر فهرست پایین نبود: از چه چیزهایی لذت می برم یا عاشقش هستم؟

بال مرغ سرخ شده تند، مالشعیر، نوار شکیلا و داریوش حین رانندگی، آواز شجریان و مرضیه در سکوت نصف شب در فضای باز، جنگل های انبوه شمال، سرود خواندن گروهی دم غروب وقت سرازیر شدن از کوه، نمازخانه ای که کسی در آن نباشد و کف آن فرش سبز باشد، تماشای سخت کوشی و اعتماد به نفس کارگران افغانی، فیلم هایی که تلخ به پایان می رسد. مثال؟ ساخته های جعفر پناهی، گپ فلسفی، خواندن زندگی نامه بزرگان، شلوار کتان و تی شرت، لیوان چای بزرگ بدون قند، غروب کویر، رانندگی در بزرگ راه مدرس وقتی دره عباس آباد نمایان می شود، تماشای دماوند از تهران، کافه نشینی، اذان صبح، عطر یاس و مریم، شربت آب لیمو، تئاترهای بیضایی، تماشای عشاق جوان، فروید، کیرکگارد، هایک، غزلیات شمس، آدم خنده رو و آسان گیر، دانشگاه شریف، مقالات مصطفی ملکیان، مستند های بی بی سی، اقتصاد خرد، فلسفه تحلیلی، سخن رانی های عرفانی سروش، اگزیستانسیالیسم، آیت الله طالقانی، مصطفی چمران، شب بیداری و تا دم صبح بیدار بودن، تخت جمشید در زمان غروب، وبلاگ خوب. مثال؟ زن نوشت، دیدن و گپ با اساتید قدیمی، تدریس اقتصاد، مقاله نویسی در زمان انتظار برای سوار شدن به هواپیما، تماشای تهران از بالای دربند در شب، املت و عدسی، بودن با مریم، کلاس درس دکتر نیلی، نوشتن پروپوزال تاثیرگذار، پاورپوینت، کار درسی را دو در کردن، کامنت وبلاگ، از دوست قدیمی ایمیل گرفتن، بازی ال اه ایکس، قاضی با صلاحیت، خاتمی، خلاقیت، روزنامه نگاری، خاطره سوم خرداد هفتاد و شش، بوی پیپ، ادکلون آرامیس، کار در حوزه مسایل شهری، ...

سعی نکردم الکی بنویسم. نشستم و هر چه سریعا به ذهنم رسید نوشتم. پس احتمالا این ها از همه برایم مهم تر است.

پ.ن 1) با کامنت روزبه روی موضوع فکر کردم و دیدم حق ندارم از "زنانی که "عمدا" روسری شان را توی کوچه روی شانه می اندازند " بدم بیاید. این اولین فایده نوشتن راجع به حس های خیلی شخصی.

September 19, 2006

خاطراتی از هما

در قبال وضعیت بد خدمات مشتری در سازمان های بخش عمومی ایران دو روی کرد اصلی می توان اتخاذ کرد. روی کرد اول این است که عصبانی شوی و به سر و پای این کشور فحش بدهی و روی کرد دوم این است که در موردش بنویسی شاید اصلاح شود. من نمونه ای از تجربه امروزم را می نویسم.

1) چون سفرم حدود یک ماه بیش تر طول کشیده است باید زمان برگشتم را تمدید کنم. پس اولین قدم این است که به ایران ایر زنگ بزنم و راه و چاه قضیه را بپرسم. از 118 چند بار شماره هایی را می گیرم که هیچ کدام جواب نمی دهد یا نامربوط است. روی سایت ایران ایر جست و جو می کنم و بلاخره تلفنی را پیدا می کنم. زنگ می زنم و توضیح می دهند این جا نیست ولی تلفن جای دیگر را می دهند که درست است.

2) زنگ می زنم و درخواست می کنم که تاریخ سفرم را عقب بیندازند. اولش توضیح می دهند که باید بیست هزار تومان جریمه تغییر تاریخ بدهم و بعد تاریخ را عوض می کنند. تا این جا کار خوب پیش می رود. ولی بعد اضافه می کنند که برای تعویض برچسب باید به شعبه مرکزی خیابان ویلا بروم و از دست هیچ آژانسی کاری بر نمی آید. تعریف شعبه مرکزی و معطلی هایش را شنیده ام.

3) از 118 تلفن شعبه مرکزی ویلا را می گیرم ولی هیچ وقت کسی جواب نمی دهد.

4) می روم آن جا. در ابتدای ورود دستگاهی هست که شماره می دهد و مایه امیدواری است. روی دستگاه نوشته تا ساعت سه عصر ظرفیت پذیرش تکمیل است. نمی دانم منظورش این است که آیا الان دیگر شماره نمی دهیم یا شماره بگیرید و تا بعد از ساعت سه صبر کنید.

5) شماره ای را می خوانند و صاحبش نیست. کارمندی پایین می آید و ازش می پرسم آقا من چه کار کنم. می گوید این شماره ات است که الان صدا کرد. می گم بابا جان من الان آمده ام. می گوید مگه کار نداری این هم شماره ات! بگیر برو بالا. می روم و وقتی کارم انجام می شود و پایین می آیم می بینم در سالن بغلی کلی آدم قبل من توی نوبت بوده اند و هنوز منتظرند و نمی فهمم چرا آن آقا شماره را به من داد و دو ساعتی نوبتم را جلو انداخت.

6) خانم متصدی بلیط را عوض می کند و می گوید به سلامت. می پرسم جریمه بیست تومانی تغییر تاریخ و جریمه تبدیل بلیط 45 روزه به سه ماهه چی؟ می گوید جریمه که ندارد و بلیطت هم از اول یک ساله صادر شده بود. توجه دارید که بلیط یک ساله به مقدار قابل توجهی گران تر از بلیط 45 روزه است و من در زمان خرید نیازی به آن نداشته ام چون می خواستم در عرض سی روز برگردم. فروشنده محترم لطف کرده و برای محکم کاری بلیط یک ساله صادر کرده است.

7) بلیط دیگری هم دارم که کنسل کرده ام و باید پولش را بگیرم. می گوید این جا نمی شود. باید بروی فرودگاه دفتر مرکزی!

8) کلی می گردم تا بلاخره جای بخش استرداد را در ساختمانی که هیچ تابلویی ندارد پیدا می کنم. از در که می خواهم بروم داخل نگهبان جلویم را می گیرد و کارت شناسایی می خواهد. می گویم بابا من مشتری هستم آمده ام بلیط پس بدهم. می گوید همین است و پاسپورتم را گرو نگه می دارد.

9) می رم قسمت استرداد را در ساختمان آموزش ایران ایر پیدا می کنم. خانم توضیح می دهد که وقت تا ساعت دو بعد از ظهر بوده و فردا صبح باید دوباره بیایم. کمی داد و بی داد می کنم که بابا این جا اداره ثبت احوال است یا بخش مشتری یک شرکت هواپیمایی تجاری که مثلا باید در بازار رقابت کند و مشتری گرا باشد؟ لطف می کند و کمی توضیح می دهد و بعد بلیطم را نگاه می کند و می گوید این بلیط باید در همان ساختمان ویلا پس داده شود. این جا برای موارد ویژه و بلیط های ارزی است !!

نرخ بهره و ربا : حرف آخر

1) در جامعه ای که اکثریتش مذهبی هستند و تعداد قابل توجهی از آن ها دست و دلشان از خوردن پول حرام می لرزد باید برای مباحث جدید راه حل شرعی پیدا کرد. ممکن است کسی روی کرد دیگری در باب روش دست یابی به ارزش های زندگی داشته باشد ولی این دلیل نمی شود که فکر کند می تواند ایده خودش را به راحتی به بقیه جامعه تحمیل کند. حتی اگر نشان دهیم که عقل روش دیگری پیش روی ما می گذارد عده زیادی از آدم ها با روش عقلی ما هم راه نخواهند شد. به نظر من یافتن روش هایی برای سازگاری بین بانک داری و بازار سرمایه مدرن و شرع در جوامع اسلامی عین اصلاح گری است. اصلاح گری که تاثیر قابل توجهی در توسعه اقتصادی این کشورها خواهد گذاشت.

2) ماجرا فقط به سپرده گذار و وام گیرنده محدود نمی شود. دوستان بسیار با استعداد و با قابلیتی را می شناسم که می توانند متخصصان خوبی در زمینه فاینانس و شرکت های سرمایه گذاری باشند ولی به ملاحظه مسایل شرعی وارد این حوزه کار نمی شوند.

3) فقه از جنس حقوق است. فقیه به طور صریح با کارکرد و توجیه عقلی ماجرا سر و کار ندارد هر چند در باطن از این توجیهات تاثیر می پذیرد. دوستانی که به صوری بودن راه حل ها اشکال می گیرند (و من کاملا این اشکالاتشان را درک می کنم و برای خودم هم این سوال پیش آمده است) توجه کنند که در یک قرارداد حقوقی صورت ماجرا بسیار مهم است. فقیه هم مانند حقوق دان به دنبال صورت حقوقی می گیرد که ماجرا را قابل قبول کند. زمانی هم برای این کار انگیزه خواهد داشت که حس کند که گرهی در زندگی مردم ایجاد شده که باید از درون فقه راهی برای حل آن بیابد.

4) اگر به پیروی از گوهر دین معتقد باشیم با این راه حل های به قول دوستان صوری مساله پیدا می کنیم. این را درک می کنم.

5) من آقای موسویان را نمی شناسم و عقاید سیاسی اش هم اصلا اهمیتی ندارد. مصاحبه ها و نوشته هایش را خوانده ام و به نظرم می رسد که ماجرا را خوب درک کرده است. اتفاقا اگر قرار است تحولی در احکام شرعی مساله اتفاق بیفتد این افراد تاثیرگذار خواهند بود.

6) از دل سوزی برخی دوستان ممنونم ولی واقعا نمی فهمم چرا باید نگران این باشم که یک فرد با چه گروهی موافق و مخالف است و تبعات نوشتن راجع به او چیست. اگر قرار است نگران این جور چیزها باشیم که باید لیوان چای را جمع کنیم و برویم دنبال کارمان.

پ.ن : این کامنت دانی من اشکال دارد. اگر در کامنتتان لینک اینترنتی باشد منتشر نمی کند و منتظر می ماند که تاییدش کنم. لطفا اگر منتشر نشد دوباره نفرستید.

مطالب مرتبط : مهدی رجاییان

September 18, 2006

دنیای اقتصاد و نرخ بهره

دی روز بلاخره فرصتی دست داد و خدمت دوستان عزیز روزنامه دنیای اقتصاد رسیدم. صحبت های لذت بخشی با آقای علی میرزاخانی سردبیر روزنامه، دکتر غنی نژاد، محمد طاهری، رهام وزیری، محمد یوسفی و پویا جبل عاملی داشتم. رهام را قبلا دیده بودم و با هم آشنا شده بودیم. محمد طاهری را برای اولین دیدم و بسیار دلنشین و دوست داشتنی یافتمش. محمد لطف کرده و گزارشی هم از این دیدار نوشته است. حیف که فرصت زیادی نشد که با پویا و محمد یوسفی گپ جداگانه ای بزنیم.

با دکتر غنی نژاد و بقیه رفقا نزدیک به دو ساعتی صحبت کردیم و در خلال صحبت ها دکتر از تجربه هایشان در یک کارگروه مشترک بین برخی از اقتصاددانان و اساتید حوزه صحبت کردند که بسیار به بحث های قبلی این جا راجع به بهره و ربا مرتبط بود و به نظرم مفید است که این جا بیاورم. به قول دکتر غنی نژاد مهم ترین جمع بندی این نشست های چهارساله این بوده که :

اشتراط در "قرض" حرام است و تغییری هم در آن نمی توان داد. یعنی من اگر به شما پولی بدهم و با هر مبلغی و هر شیوه ای شرطی برای بازدریافت آن بگذارم حرام است. ولی شرط در "معامله" به هر شکلی آزاد است. به عبارت دیگر شخص می تواند به راحتی بگوید که این جنس را اگر نقد بخری قیمتش می شود هزار تومان و اگر با اقساط یک ساله بخری باید دو هزار تومان بدهی. مادامی که این معامله مورد رضایت طرفین باشد هیچ اشکال شرعی در آن وجود ندارد و می توان از این روی کرد برای طراحی وام های بانکی با بهره استفاده کرد. ظاهرا این ایده ها را فردی به نام حجه الاسلام عباس موسویان از فضلای حوزه جمع بندی کرده است که دکتر غنی نژاد در باب تسلط ایشان نسبت به بحث بانک داری مدرن بسیار تعریف می کرد.

با این شیوه می توان شکلی بسیار نزدیک به وام های فعلی را در بانک تعریف کرد که تا جایی که من می دانم عملا هم در ایران به کار می رود. بانک به جای وام دادن به شما جنسی (مثلا خانه یا ماشین یا رایانه) را راسا می خرد و به شما قسطی می فروشد و در این اقساط نرخ بهره خود را محاسبه می کند. دکتر غنی نژاد می گفت که در مطالعه ای که روی بانک های اسلامی در دنیا کرده اند این شیوه از همه پرکاربردتر است. البته گاهی این خرید و فروش واقعی است (یعنی شما واقعا خانه می خرید) و گاهی هم صوری.

سوالی که هنوز برای من باقی مانده است بحث پرداخت سود به سپرده گذار در این شیوه است که هم چنان باید به شکل نرخ بهره صورت گیرد و نمی توانم در این قالب تحلیلش کنم.

دکتر می گفت که مجموعه این بحث ها در یکی از کتاب های اخیرش با عنوان تقریبی نرخ بهره و ربا منتشر شده است. ناشرش هم نشر نی است.

احتمالا از این پس در دنیای اقتصاد خواهم نوشت. شاید از همین هفته.

September 16, 2006

مالیات محیط زیست

مناطق تفریحی شمال ایران سال به سال شلوغ تر می شود. خصوصا در ایام تعطیلات طی کردن مسیر سه ساعتی در عرض هفت هشت ساعت برای مردم عادی شده بود. این روند هم چنان ادامه پیدا خواهد کرد و وضعیت بدتر هم خواهد شد. دلیل آن هم ساده است. درآمد سرانه در ایران با آهنگ ملایمی در حال افزایش است و اتفاقا بخشی از طبقه متوسط جوان - که به مسافرت علاقه بیش تری دارد- بیش از بقیه از این رشد بهره مند می شوند. بنابراین عجیب نیست که تقاضا برای مسافرت های تفریحی به طور پایداری رشد کند و عمده این تقاضا هم متوجه شمال و کیش شود. از طرف دیگر به علت محدودهای فیزیکی و ساختاری ظرفیت های مسافرپذیری - چه برای تردد و چه برای اسکان و گردش - در شمال تقریبا ثابت است و یا با آهنگ خیلی کندی رشد می کند و لذا فشار این تقاضای روز به افزون به محیط زیست لرزان جنگل ها و دریای شمال وارد می شود. وضع مرداب انزلی به عنوان یک نمونه عینی در جلو چشمان ما است.

بخشی از این روند اجتناب ناپذیر است ولی راه هایی هم برای مدیریت آن و کاهش اثرات منفی آن وجود دارد. یک راهش این است که مسوولان تا دیرنشده به فکر بیفتند و بحث مالیات محیط زیستی را فعال کنند تا هم بخشی از تقاضا را مهار کند و هم درآمدی اضافی برای سرمایه گذاری در محیط زیست فراهم کند. این موضوع در دنیا بحث جاافتاده ای است. بزرگ راهی بین اتریش و آلمان وجود دارد که یک مسیر تجاری مهم را خیلی کوتاه می کند. اشکال این بزرگ راه این است که از داخل یک دره می گذرد و دره با مساله سکونت هوا مواجه است و لذا افزایش بار ترافیکی در این بزرگ راه باعث انباشه شدن آلودگی در آن دره می شود. برای مدیریت این موضوع تعرفه عبور از این بزرگ راه متفاوت از مسیرهای دیگر است تا هزینه اثرات جانبی منفی - یعنی آلودگی - از رانندگانی که علاقه مند به عبور از آن جا هستند دریافت شود.

ممکن است برای جلب رضایت مردم از دریافت مالیات محیط زیستی چشم پوشی شود ولی این سیاست معنی جز حراج یک جای سرمایه منابع طبیعی شمال و انتظار برای نابودی آن در یکی دو دهه آتی ندارد.

September 15, 2006

نرخ بهره و ربا : بخش سوم

1) بالفرض که استدلال کاتب لیوان چای داغ در باب معادل بودن وام های صنعتی و مضاربه را بپذیریم. این استدلال چگونه در مورد وام خرید مسکن توجیه می شود؟

به نظر من اساسا هیچ تفاوتی بین انواع وام گرفتن ها نیست. وام گیرنده چه وام را برای کار صنعتی یا تجاری بگیرد، چه برای ساخت یا خرید مسکن و چه برای گذران زندگی در دوره دانش جویی (انباشت سرمایه انسانی) و چه برای جهان گردی دور دنیا در این تصمیمش یک موضوع مهم را مدنظر قرار دارد و آن هم بیش تر بودن بازده فعالیتی که پول را بابت آن صرف می کند نسبت به بهره ای است که بابت وام پس می دهد. مثلا وقتی کسی برای دریافت وام مسکن بانک پارسیان درخواست می دهد و بهره 24 درصد را هم می پردازد به این جمع بندی رسیده است که منفعتی که از صاحب خانه شدن به دست می آورد - یعنی عدم پرداخت اجاره و گران شدن ملک در طول زمان - بیش از بهره ای است که بابت وام مسکنش می دهد و گرنه قطعا دست به این کار نمی زد. اگر وام مسکن با بهره 50 درصد اعطا شود احتمالا کسی دیگر مشتری این وام نیست چون برایش صرف اقتصادی ندارد.

2) در سیستم فعلی بانکی کسی که وام می گیرد حتی اگر ضرر کند هم باید بهره وام را پس بدهد در حالی که در سیستم مضاربه چنین تعهدی ندارد.

من این اشکال را می پذیرم. استدلال من در همانند دانستن محتوای بهره و مضاربه در این جا دچار مساله می شود. مشکل مساله را البته با بحث بیمه سرمایه گذاری می توان تا حدی تخفیف داد. اگر کل سرمایه گذاری بانک ها بیمه شود آن وقت ممکن است بتوان شکلی پیدا کرد که وام گیرنده هم در صورت زیان پولی پرداخت نکند و شکل مساله به مضاربه نزدیک تر شود.

البته دقت داریم که به لحاظ منطق اقتصادی این که وام گیرنده در صورت زیان بهره ای ندهد روشی کارآمد نیست. شیوه شبیه به مضاربه کامل ریسک نامتقارنی را به طرفین وارد می کند. کسی که سرمایه می گذارد در معرض دریافت منفعت یا سوخت شدن سرمایه اش است ولی کسی که با سرمایه کار می کند ریسک زیادی را از طرف زیان تحمل نمی کند. در عالم واقع کارآفرینانی که قرار است با پول کاری انجام بدهند در مواقعی تحت فشارهای بسیار شدیدی قرار می گیرند و ممکن است به این جمع بندی لحظه ای برسد که ادامه کار را رها کنند. اگر قرار باشد فرد در قبال زیان مسوولیتی نداشته باشد احتمال این که در زمان فشار بی خیال قضیه شود بیش تر از وقتی است که احساس کند اگر کار شکست بخورد باید مسوولیت آن را به عهده بگیرد.

مطالب مرتبط : نوشته محمد رضا ویژه از منظر حقوقی ، لینک های پویان به تعدادی از پست های قبلی خودش

September 12, 2006

نرخ بهره و ربا : بخش دوم

بخشی از کامنت ها معطوف به این عقیده بود که حرمت ربا جزو نصوص است و اصولا استدلال مبتنی بر کارکردهای مثبت نرخ بهره تغییری در مساله ایجاد نمی کند. من زمانی در اصل قضیه با این دوستان هم عقیده بودم و قبلا هم یکی دو بار در باب حرمت / حلیت ذاتی امور شرعی و مستقل بودن آن ها از کارکردهای مثبت/منفی نوشته ام. مثال گوشت ذبح شرعی را هم زدم و گفتم که استدلال بهداشتی بودن آن هیچ تاثیری بر حکم شرعی اش ندارد. الان البته نظرم تا حدی تغییر کرده است و به نظرم نمی توان تا این حد ذات گرایانه با احکام شرعی برخورد کرد و عنصر کارکرد نیز در آن وارد می شود. این حرف عجیبی نیست و به نظر می رسد بخش قابل توجهی از دین داران به آن باور دارند.

سروش در بحث قبض و بحث تا اندازه مبحث تاثیر معرفت های دیگر بر معرفت دینی را مطرح کرد و از آن پس هم موضوع توسط کسان دیگری پی گیری شد. از ایده فلسفی قبض و بسط که بگذریم حتی در درون فقه شیعه دو عنصر مهم "مصلحت" و "تشخیص مصداق" وجود دارد که توسط خود روحانیون به رسمیت شناخته شده است. هر چند مثال های ما برای موارد تغییر احکام بر اساس این دو عنصر محدود است ولی همین موارد معدود نشان می دهد که تغییر تصور فقیه در باب کارکرد و موضوعیت مساله می تواند روی حکم تاثیر بگذارد. به عنوان مثال سیاست تغییر شکل یا تعلیق برخی مجازات های اسلامی (مثل سنگ سار) درست نقطه مقابل یک حکم صریح است که به رعایت مصلحت جامعه اسلامی دچار بازنگری می شود. از سوی دیگر بحث تغییر موضوعیت بازی شطرنج - که باز توسط کسانی غیر از فقیه ابراز می شود - باعث می شود تا حکم شرعی بازی که روایت های حرمت قطعی آن را خیلی از ما دیده ایم تغییر کند.

اگر در مقالات مربوط به بانک داری اسلامی و ربا نگاه کنید -مثلا این مقاله از یک نویسنده احتمالا مصری- به خوبی ردپای تصور منفی از کارکردهای نرخ بهره بانکی را در آن خواهید دید. این تصور منفی مختص فقها نیست و برداشتی است که اکثریت جامعه - از همه مهم تر بخش قابل توجهی از اقتصادخوانده های نسل قبل - بر آن باور بوده و هستند. اولین رییس جمهور ایران در نظرات مشعشعی که در باب اقتصاد دارد به صراحت از نرخ بهره صفر دفاع کرده و آن را برای کشور لازم می داند! طبیعی است که این فضا که توسط متخصص موضوع (اقتصاددان) ساخته می شود روی ذهنیت فقیه کاملا تاثیر گذار است. در واقعیت هر قدر هم که بخواهیم به لحاظ منطقی بین کارکرد اجتماعی و حرمت ذاتی یک مساله تفکیک قایل شویم در دنیای عمل نگاه فقیه متوجه کارکرد خواهد بود و از آن تاثیر خواهد پذیرفت. به عنوان یک نمونه به نظر من پزشکان در ایران در این زمینه بسیار موفق عمل کرده اند و توانسته اند با نشان دادن جنبه های مثبت موضوعات جدید (مثل پیوند اعضاء، بارداری مصنوعی یا همانند سازی) به سرعت ذهن فقها را نسبت به مساله مثبت کرده و احکام شرعی مناسب برای آن دریافت کنند. در حالی که برخی از اقتصاددانان ایرانی درست در مسیر مقابل حرکت کرده اند و خود از سردمداران مخالفت با بحث بهره بوده اند.

مساله را از زاویه پارادایمی هم باید ببینیم. تحول در برداشت شرعی از یک موضوع سنگین مثل ربا امری نیست که کار یک فقیه باشد. برای تحول در ماجرا باید کل فضای برداشت تغییر کند. در این رابطه ممکن است بتوان با گفت و گو کل فضای فهم مساله - اعم از فهم فقیه و غیرفقیه- را دچار تغییر کرد و این ممکن نیست مگر این که کسانی که بر روی مساله تخصص دارند ابعاد گوناگون بانک داری مدرن و منطق ارزش زمانی پول را به گفت و گو بگذارند و مرتبا به زبان ساده راجع به آن صحبت کنند.

September 11, 2006

دیگر چه امید ماند؟

وقتی شرق را هم بستند.

امیدوارم موقت باشد.

September 10, 2006

سفر اصفهان

رفتیم اصفهان و از مسیر جدید و زیبایی که از یک سری روستا مثل کامو و قهرود می گذشت و به قمصر ختم می شد و نهایتا با توقفی یک شبه در کاشان برگشتیم. فرصت مغتنمی شد که مسعود برجیان و اکبر داستان پور و محسن مومنی و یکی دو نفر دیگر از دوستان جدید را ببینیم و از گپ زدن با آن ها لذت ببریم. حیف که وقت دیدار کوتاه بود. با این که دو تا غروب با بچه ها بودیم ولی آن قدر بحث گرم شد و صحبت ها جذاب بود که حس کردم دیدارمان کاملا نصف کاره ماند. با این دوستان خب طبیعی بود که بحث های جالبی در حوزه مباحث فلسفی و پژوهش های اجتماعی مطرح شود که مخ آدم را حسابی به کار بگیرد. آقای ملکیان هم که موضوع ثابت بحث ها است خصوصا اگر آدم با اکبر و محسن باشد. مسعود هم سوالات هوش مندانه ای راجع به بحث توزیع مستقیم درآمد نفت و تبعات آن مطرح کرد که برای من ایده بخش بود و خوراک یکی دو تا مطلب آتی را فراهم کرد. حسین آقای کرمان پور هم بی نهایت به ما لطف داشت و با کامنت و ایمیل و تلفن لطفش را ابراز کرده بود. حیف که درست روزی که ما رفتیم اصفهان برای کاری به تهران آمده بود و نتوانستیم زیارتش کنیم.

کلاس های اصفهان را چند سالی است که دارم و هر بار می روم انرژی می گیرم. خیلی جالب است که در این کلاس ها می توانم سرنوشت یک سری شرکت های نوپا و نوآور را در طول زمان دنبال کنم. این بار چند نفر از بچه ها سر کلاس بودند که سه سال قبل بهشان طراحی کسب و کار درس داده بودم و آن موقع در ابتدای راه بودند. الان شرکت یکی شان بزرگ شده و 15 نفر کارمند دارند و حسابی جا افتاده اند.

موقع برگشتن از کاشان یک سرگرمی قدیمی را به کار گرفتم تا مسیر خسته کننده را تحمل پذیر کنم. سعی کردم برای زمان رسیدن به قم و تهران هدف تعیین کنم و متناسب با فاصله باقی مانده سرعت متوسط لازم را تخمین بزنم. باورم نمی شد که تمام یک ساعت و چهل دقیقه بین کاشان تا تهران را مشغول محاسبه بودم که سرعت متوسطم برای باقی مسیر باید چه قدر باشد و چقدر از برنامه عقبم و با در نظر گرفتن موانع احتمالی باید چند دقیقه سرعتم را چه قدر بالاتر ببرم و با این وضعیت چند دقیقه دیر می رسم. برای اطمینان خاطر هم جواب ها را از چند روش مختلف محاسبه می کردم. اگر کنکوری باشید این روش را برای تقویت درصد فیزیک و آمار و احتمال توصیه می کنم! نتیجه هم بد نبود. با خطای یک دقیقه ای به کاشان و با خطای سه دقیقه ای در پیش بینی به تهران رسیدیم.

کامنت های بحث ربا را با دقت می خوانم و قصد دارم این بحث را ادامه بدهم. در یادداشت بعدی جواب کامنت ها را خواهم داد تا گفت و گو جلو برود.

September 09, 2006

نرخ بهره و ربا

پویان مشایخ همیشه می گوید تا بحث نرخ بهره و مساله حرمت ربا در این کشور حل نشود توسعه اقتصادی با کندی مواجه خواهد بود. با یاسر میردامادی که صحبت می کردیم به نکته بسیار مهمی اشاره می کرد. یاسر معتقد بود که حرمت ربا دقیقا به خاطر برداشتی است که علما از زیان های ربا برای جامعه دارند (خود یاسر هم برداشتش این بود که ربا برای جامعه زیان آور است) و به نظرشان می رسد که ربا خون جامعه را مکیده و به جیب عده خاصی سرازیر می کند و در نهایت باعث عقب ماندگی جامعه خواهد بود. توصیه او این بود که کسانی که کارشان در حوزه اقتصاد است اگر در باب کارکردهای بازار مالی و نرخ بهره در دنیای مدرن و مزایای آن برای کشور و هزینه های توسعه نیافتگی بازارهای مالی بنویسند کم کم این تصور منفی نسبت به نقش نرخ بهره از بین رفته و لذا ممکن است حکم شرعی آن نیز متناسب با این برداشت جدید تغییر کند. البته به نظر من می رسد در حال حاضر نیز برداشت علما از این ماجرا یک سان نیست. فی المثل مخالفت هایی که در جریان کاهش نرخ بهره از سوی برخی روحانیون ابراز شد تا حدی نشان می داد که آن ها هم به نوعی از نرخ تعادلی که خارج از دخالت دولت تعیین می شود و منافع دو طرف وام گیرنده و وام دهنده را حفظ می کند باور دارند و لذا می توان روی یک چنین پایه مشترکی حرکت کرد و بحث را توسعه داد. به نظر من اولین قدم در این تغییر برداشت این است که به تغییر جای گاه اقتصادی وام گیرنده و وام دهنده در دنیای قدیم و جدید اشاره کنیم. در قدیم رباخواران عموما ثروت مندانی بودند که از محل بهره های سنگین به وام هایی که به فقرا می دادند بر ثروت خود می افزودند و لذا آن تصور مکیدن خون جامعه چندان دور از ذهن نبود. در حالی که در دنیای مدرن این جای گاه ها کاملا بر عکس شده است. الان سپرده گذاران افراد معمولی و پیرمرد و پیرزن های بازنشسته ای هستند که به امید پس انداز برای آینده خود یا کسب درآمد بیش تر پولشان را به بازار مالی می سپارند و وام گیرندگان هم عمدتا کارآفرینان ثروت مند یا در حال ثروت مند شدنی هستند که برای کسب سود و بالقوه کردن فرصت های اقتصادی جامعه از این بازار وام می گیرند. به این ترتیب بازار مالی و پرداخت بهره روی پول نه تنها باعث خالی شدن جیب یک عده انسان فقیر و سرازیر شدن آن به جیب عده دیگر نمی شود بلکه باعث می شود طبقه متوسط و محروم هم از فرصت های اقتصادی که در جامعه وجود دارد و خود از وارد شدن در آن ناتوان هستند بهره مند شود.

من برای این بحث صورت بندی به این شکل هم دارم که به نظر می رسد آن را به شکل موجود عقود شرعی نزدیک می کند. می نویسمش و منتظر نقدها و مشخص شدن کاستی هایش می مانم.

1) ما می دانیم که شراکت در سود از نظر اسلام پذیرفته شده است و مضاربه یکی از انواع رایج آن است.

2) می توانیم بانکی با تمام شعبه هایش را به این صورت تصور کنیم که شبیه وکیلی عمل می کند که بین سپرده گذاران و وام گیرندگان قرارداد مضاربه برقرار می کند. منتها این قرارداد به جای انعقاد بین دو نفر بین هزاران نفر در یک طرف و هزاران نفر در طرف دیگر عقد می شود و همه در متوسط این قرارداد شریک هستند.

3) تا این جا موضوع جدید نیست. نکته جدید بحث نرخ بهره است. می دانیم که به لحاظ شرعی اگر بانک سهم سرمایه گذاری را از وام گیرندگان بگیرد و آن را به سپرده گذاران پس بدهد و حق وکالت خود را هم از این بین بردارد موضوع اشکالی ندارد. حال نرخ بهره چیست؟ در یک بازار مالی که دولت در آن دخالتی ندارد نرخ بهره برابر بازده نهایی سرمایه است. بازده نهایی سرمایه هم چیزی نیست جز این که سهم سرمایه از سودآوری یک ریال بیش تر سرمایه گذاری را نشان دهد.

4) پس نرخ بهره به عنوان یک شاخص راه نما عمل می کند. به جای این که بانک به تک تک پروژه های سرمایه گذاری سر بزند و سود آن را جمع بزند خود بازار مالی این کار را می کند. بازار مالی متوسط سودآوری در کل پروژه های ممکن (جدید) را محاسبه کرده و آن را در قالب نرخ بهره بروز می دهد. پس دریافت نرخ بهره شبیه این است که ما به عنوان وکیل سهم موکلمان را از تمام قراردادهای مضاربه در کل جامعه بگیریم.

5) پس نرخ بهره در اقتصاد مدرن در واقع مفهوم توسعه یافته مضاربه در اقتصاد قدیم است که تعداد عامل های هر طرف آن خیلی زیاد شده است. با توجه به این بحث بیمه مدت ها است که حل شده است می توان چنین بحث هایی را به موضوع ریسک و مشتقات مالی نیز تسری داد.

September 05, 2006

روحانیون سنت گرای مدرن

روحانیت شیعه در داخل خود از طیف های کاملا متفاوتی تشکیل می شود که تفاوت های آن ها احتمالا در نگاه گذرای بیرونی پنهان می ماند. از طیف روحانیون فقهی- سنتی خارج از قدرت گرفته تا عرفانی مسلک ها و فلسفه گراها و تفکیکی ها و بنیادگراها و مدرن ها. موضوع روحانیت و نقش آن در تحولات از موضوعات جالب برای من است و اتفاقا بخشی از گفت و گوهایم با یاسر هم حول همین موضوع و خصوصا جای گاه و آینده روحانیون سنتی بود.

در این بین یکی از گروه های جالب توجه جمعی از روحانیون "سنت گرا و فقه گرا" است که با زبان و ابزارهای دنیای مدرن به خوبی آشنا هستند و حتی سبک زندگی مدرنی دارند. این طیف البته متفاوت از طیف روحانیون تجددگرا و نیمه تجددگرا مثل مجتهد شبستری و مرحوم حایری یزدی و محسن کدیور و هادی و احمد قابل است.

تفاوت مهم دو طیف این است که گروهی که از آن ها صحبت می کنم به لحاظ مبانی معرفتی هم چنان دلبسته روی کرد سنتی هستند و از دیدگاه معرفتی چندان دچار تحول نشده اند و لذا مرزبندی خود را با گروه های مدرن حفظ می کنند. ضمن این که عموما طرف دار جمهوری اسلامی در کلیت آن هستند هرچند معمولا در گفت و گوی خصوصی نقدهای تاکتیکی دارند. سعیدرضا عاملی استاد ارتباطات دانشگاه تهران یکی از این نمونه ها است که من از هم نشینی با او در کنفرانسی در کیش بسیار لذت بردم. عاملی ظاهرا جزو نمایندگان رهبری در انگلیس بوده که از فرصت استفاده کرده و دکترای جامعه شناسی ارتباطات خوانده است. فکر کنم در شرایطی که اصولا بحث پاورپوینت و مقاله های انگلیسی به عنوان مرجع درس عموما در دانشکده های علوم انسانی ما چندان جا نیفتاده بود عاملی از این روش ها استفاده می کرد.

حسام الدین آشنا را آن هایی که تحولات فرهنگی سیاسی را دنبال کرده اند می شناسند. در سال های 74 تا 76 که سید مهدی شجاعی نیستان را منتشر می کرد آشنا در نیستان می نوشت. بعد از این دوره وقتی که پدر همسرش - دری نجف آبادی - وزیر اطلاعات شد با او به وزارت خانه رفت و رییس دفتر وزیر شد. الان هم که عضو هیات علمی دانشگاه امام صادق است. آشنا هم مثل عاملی استاد ارتباطات است و از دوستانی که در بحث تخصص دارند شنیده ام در زمینه روان شناسی ارتباطات یکی از به ترین ها در ایران است. امروز بعد از مدت ها دوباره وبلاگش را دیدم و به نظرم رسید دیدگاه ها و نوشته هایش جالب توجه است. خصوصا مقاله آخرش درباره دکتر توانا بسیار پرمعنی است و توصیه می کنم بخوانیدش. به عکس کنار صفحه هم نگاه کنید تا نکته ای را دریابید. فراموش نکنید که آشنا رسما یک روحانی ملبس است.

از خصوصیات مثبت این گروه از روحانیون پرکاری و جدیت آن ها در کارشان است. این ها معمولا با مفاهیم جدید بازی نمی کنند و تلاش هایشان معطوف به هدف های مشخص است. افسوس می خورم که چرا مجموعه عظیمی از منابع که در این سال ها خرج شده است عده بیش تری از روحانیون این چنینی را تربیت نکرده است. این افراد هر چند ممکن است به لحاظ بیش پایه با امثال ما تفاوت هایی داشته باشند ولی به لحاظ زبان و روش ها بسیار به هم نزدیک هستیم و این امکان برقراری یک گفت و گوی سازنده در یک وجه و امکان عقلانی سازی رفتارهای سیاسی در وجه دیگر را به طرز قابل ملاحظه ای افزایش می دهد.

دستشان در یک کاسه است

مردم ایران وقتی می خواهند انفعلال سیاسی شان و حال نداشتن برای شرکت در یک رای گیری نیم ساعتی را توجیه کنند این استدلال معمولا به دردشان می خورد که: " این جناح های سیاسی آخر سر همه دستشان در یک کاسه است و دنبال منافع خودشان هستند. من و شما نباید این پایین بی خودی خودمان را علاف کنیم و اسباب پیروی آن ها شویم "

این استدلال خوش مزه و این تصور کاریکاتوری و ایرانی پسند از دنیای سیاست درست نقطه مقابل برداشتی است که در نظریه انتخاب عمومی از رفتار سیاست مداران وجود دارد. در انتخاب عمومی سیاست مداران نه انسان های ایده آل بل که سودجویان بزرگی هستند که " در انتخابات پیروز نمی شوند که برنامه ای را طراحی کنند بل که برنامه ها را جوری طراحی می کنند که در انتخابات پیروز شوند ".

بسته به این که بازار سیاست تا چه حد امکان ورود تازه واردین را فراهم کند ممکن است من هم ترجیح بدهم در این دور منفعت جویی شرکت کنم. اگر هم این بازار بسته باشد و مدلش نزدیک به رقابت انحصاری باشد آن وقت برای من مهم می شود که کدام تولیدکننده موقعیت بالا دست پیدا کند تا شانس عرضه کالاهای مورد علاقه من در این بازار بیش تر شود. پس خیلی عجیب نیست که من به عنوان شهروند منفعت طلب معمولا به این نگاه کنم که تامین منافع کدام یک از سیاست مداران بیش تر با منافع من هم سو است و سعی کنم به او رای بدهم یا از او حمایت کنم. این را هم خوب می دانم که او دلش به حال من نخواهد سوخت ولی برای این که دوره بعدی رای من را داشته باشد باید منافعم را تامین کند.

September 04, 2006

دیکتاتوری اکثریت

یک مثال اقتصادی ساده از این که چگونه اکثریت می تواند از جیب اقلیت اندازه خدمات دولتی را بزرگ کند.

فرض کنید عده ای کشاورز در روستا هستند که یک کانال آب بالقوه از زمین های 51% آن ها می گذرد. اگر هزینه این کانال آب را بین استفاده کنندگان از آن تقسیم کنیم کسی به ساخت آن رای نمی دهد چون برایش به صرفه نیست. ولی اگر سیستم دموکراسی باشد وضع فرق می کند. در سیستم دموکراسی 51% به حزبی رای می دهند که طرف دار ساخت کانال است و این حزب چون اکثریت را دارد انتخابات را می برد. نکته مهم این جا است که وقتی قانون پرداخت مالیات برای ساخت کانال تصویب شود فقط آن 51% استفاده کننده هزینه آن را نخواهند پرداخت بلکه کل جامعه - که شامل آن 49% ای هم که از کانال نفعی نمی برند هم هست- به یک سان این مالیات را می پردازد. با این شیوه قیمت سرانه ساخت کانال برای بهره مندشوندگان از آن تقریبا نصف می شود و حالا برایشان اقتصادی است که از ساخت کانال حمایت کنند. به عبارت دیگر دوستان بخشی از هزینه خدمات دولتی مورد علاقه خود را از جیب اقلیت جامعه تامین کردند.

این داستان ساده یکی از توضیح هایی است که نشان می دهد که چرا دولت ها در برخی کشورها نسبتا بزرگ می شوند و خدمات متنوعی را ارائه می کنند که لزوما ارائه آن ها توسط دولت یا مقدار ارائه آن ها بهینه نیست. در واقع سطح تولید این خدمات بیش از حد بهینه است و دلیل آن هم همین ارزان شدن مصنوعی آن برای استفاده کنندگان است.

دوستان مشهدی

تازه از مشهد برگشته ام. سفری فشرده ولی انرژی بخش بود. روز اول که رسیدیم بهرنگ و دوستانش آمدند سراغمان و رفتیم در رستوران مورد علاقه من در مشهد (سراب) ناهار خوردیم و تا عصر گپ لذت بخشی زدیم. ظاهر بهرنگ و نحوه سخن گفتنش و دغدغه هایش و سوال هایش من را عجیب یاد محمد مروتی می انداخت و همان حس علاقه خاصی که همیشه به محمد داشته ام - و نمی دانم که هیچ وقت به او گفته ام یا نه؟ - را در همان دقایق اول نسبت به او هم پیدا کردم. با این توضیح که بعدا فهمیدم در دبیرستان علامه حلی هم کلاسی بوده اند و لذا شباهتشان خیلی عجیب نیست.

بعدش هم "طفل شیرخواره" عزیز زحمت کشید و آمد دنبالمان و ما را تا طرقبه برد و چند ساعتی هم همه توسعه های اخیر شهر مشهد را ریز به ریز نشانمان داد. طفل شیرخواره ناقد و خواننده بسیار تیزبینی هم بود و چند نکته اساسی در مورد برخورد من با بحث نوشته ها و کامنت ها بیان کرد که بسیار برایم آموزنده بود.

شنبه شب هم مهمان جمع "ملکیان خوانی" یاسر میردامادی گرامی و دوستان فرهیخته و نازنینش بودیم. یاسر درست همان قدر که با سواد و متفکر و عمیق است خوش مشرب هم هست و هم نشینی با او و دوستانش بسیار خوش می گذرد. آن قدر که منی که غروب از شدت ضعف و بیماری نتوانسته بودم جلسه آخر کلاس را درس بدهم با حضور در این جمع کم یاب حالم خوب شد و سرحال شدم. باید اعتراف کنم که صحبت با یاسر با این که کوتاه بود ولی برای من بسیار پربار و آموزنده بود. فکر کنم سرقفلی چیزهایی که گفت به خودش تعلق دارد و من این جا در موردشان چیزی نمی گویم. علاوه بر قدردانی عمومی از همه دوستان عزیز آن جمع یک تشکر ویژه هم به علی ثاقبی بدهکارم که علاوه بر لطف دی شبش امروز صبح و عصر هم با محبت هایش مریم و من را شرمنده کرد.

همه این ملاقات ها و گپ و گفت ها برایم تجسم عینی از رابطه ای که من همیشه در دیدار با رفقای وبلاگی حس می کنم بود. رفقایی که هرگز هم را ندیده اید ولی در همان پنج دقیقه اول آن قدر صحبتتان گل می اندازد و آن قدر دوست مشترک و دغدغه مشترک پیدا می کنید که انگار سال ها است که رفیق و هم دم هستید. همیشه بر این باور بوده ام که این که آدم فرصت این را داشته باشد که با انسان های فرهیخته هم نشینی کند یکی از بزرگ ترین سرمایه ها است. خصوصا برای من که اصولا آدم شفاهی هستم و از گفت و گوی رو در رو بیش از خواندن می آموزم و ایده و انرژی می گیرم. لذت و هیجان ناشی از ملاقات این دوستان و نزدیکی که با آن ها احساس کردم آن قدر بهم نشاط داد که کاملا حس کنم نوشتن این وبلاگ به زحمتش می ارزیده است.

این ها را نوشتم تا وظیفه را به جا بیاورم و از تک تک این بزرگ واران که همه را هم به اسم خطاب نکردم تشکر کنم.

 

all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007