« یک مشت افغانی | صفحه اول | ریاضی و دیگر هیچ »

7 مهر 85

برگشتم

من برگشتم. عده زیادی از دوستان را دیدم، خیلی ها را به واسطه این وبلاگ برای اولین بار دیدم و عده ای را هم وقت نشد ببینم. اولش برای کم تر از یک ماه برنامه ریزی کرده بودم ولی طبق معمول وقتی می آیم دل و دماغ برگشتن ندارم و دست آخر هم به زور بعد از دو ماه و دو روز برگشتم. برگشتم به شهر سبز و خاکستری، شهری که زمانی مرکز موسیقی کلاسیک و فلسفه تحلیلی و اقتصاد مدرن بوده، شهری که کار بانکی ات در عرض یک دقیقه انجام می شود، شهری که همیشه حق با مشتری است، شهری که مفهوم فقر و محرومیت و رنج بقیه را در آن فراموش می کنی، شهری که از ملاقات های چند گانه هر روزی ات خبری نیست، شهری که کم تر کسی دغدغه های ملکیانی دارد، شهری که اینترنتش فیلتر نیست و کسی ماهواره ها را جمع نمی کند و به کار مردم سرک نمی کشد، شهری که موبایلش هایش همیشه سرویس می دهد، شهری که در آن خارجی هستی و.زبانش را نمی فهمی، شهری که پایتخت کشوری است که کل جمعیتش تقریبا نصف تهران است، شهری که آلودگی هوا ندارد، شهری که دره ای ندارد که تو دلت بخواهد موقع رانندگی ببینی اش، شهر کافه ها، شهری که راسته کتاب فروش های انقلاب و کریم خان را ندارد، شهر موتزارت و فروید و هایک و پوپر و ویتگنشتاین و شومپتر و میزس ، شهری که به مهمانی افطاری نمی روی، شهری که ایرانی هایش از هم فرار می کنند، شهری که خانم ها نیمه شب به خانه می روند و خطری تهدیدشان نمی کند، شهری که مدرسه هایش صبح کله سحر باز نمی شود و بچه ها اخمو به مدرسه نمی روند، شهری که موبایلت به ندرت زنگ می زند، شهری که که برای نوشتن در روزنامه هایش دعوت نمی شوی، شهری که ده دقیقه ای از خانه به دفترت می رسی، شهری که حس نمی کنی اگر هزاران نقص هست تو باید برای اصلاحش بکوشی، شهری که از آن خاطره ای نداری که برایت نوستالژیک باشد، شهری که همه چیز در آن سرجایش است ولی شهر شهر تو نیست. شهری که زندگی ات هیچ مشکلی ندارد ولی سرخوشی هم ندارد.

راستی این مقاله آخرم در رستاک بود که فراموش کرده بودم لینک بدهم : در آرزوی دولت رفاه



   نظرات

نصیر :

رسیدن به خیر!

 

سرزمین رویایی :

سرد است جایی که وطن نیست.
رسیدن به خیر

 

mitra :

خسته شده بود از زندگی در مسافرخانه های زیبائی که خانه او نبود و نمی توانست بر آن دل ببندد .آنجا که قشنگ است اما خانه ما نیست .

 

بنفشه :

اولین بار شاید نیست که میام اینجا.اما یادم نیست اخرین بار کی بود.
شهر تو نیست ..اما امنه.
شهر تو نیست اما گرمه.
شهر تو نیست اما ...........................

 

hedieh :

نوشته هاتون پر از انرژی و قشنگ اند.امیدوارم همیشه بنویسید

 
 

میرزا :

هیج کدام گیر کار نبود. گیر همان بود که آخر گفتی که آن شهر شهر تو نیست.

 

تیغ ماهی :

چه فایده اگر شهر شهر تو بود و هزار تا درد بود که آن قدر می دیدی ، بی تفاوت می گذشتی از کنارشان و فکر می کردی خوشی با مهمانی های افطار شب های جمعه و دربند و چی و چی اش . یک روز اما چشم باز می کردی و می دیدی ، تمام این سال ها چشم هات را دادی و شعورت را و آزادی ات را و همه چیزت را برای خوشی های زود گذر ... درستش این است . مثل شهید ثالث جوراب هات را پات کنی و چمدانت را برداری و بروی . آن وقت تمام دنیا می شود وطنت .

 

bahar :

سلام
اميد وارم حالتون خوب باشه. نمي دونم مدتي كه ايران بوديد اين خبر به شمارسيده كه دولت قصد داره كه همه كارمنداني كه به صورت شركتهاي پيمانكاري و غير دولتي در ادارات دولتي مشغول به كار هستند رو به صورت قراردادي يا پيماني تبديل كنه .
اين تصميم اگرچه مي تونه براي كارمندان غير رسمي نويد بخش امنيت كاري باشه . ولي اصلا با سياست كوچك كردن دولت در دوره قبل مغايرت كامل داره . مي خوام در مورد اين خبر كه بصورت جدي در ادارات دولتي سراسر كشور مطرح هست نظرتون رو بدونم .
هر جا هستيد خوش باشيد .

 

حق پرست :

اين يوال را درذيل مقاله اتان در رستاك مطرح كردم ولي گويا آنجا بر خلاف ادعا ليبراليسم حاكم نيست و كامنتها پس از بازبيني درج مي شود. لذا سوال را با كمي بسط تكرار ميكنم:
به تفاوتهاي جالبي اشاره كرده اي. اما براي من جالبتر اين است كه چرا در هنگام توصيه اقتصاد سرمايه داري براي ايران به اين تفاوتها توجه نمي كنيد. آيا در ايجاد اقتصاد مبتني بر بازار تفاوتي بين ايران و اروپا و امريكا نيست ؟ آيا در اقتصاد رانتي ايران جز رانتخواران توان ادامه فعاليت مستمر اقتصادي دارند؟

 

salimi :

چه شهري بايد باشد!

 

Maziyar :

I had a wonderful time with you in Vienna. Thanks for time and hope to see you soon here.

 

nasrin :

یعنی چی برگشتم؟ باید بگی رفتم. مخصوصا باتوجه به محتویات متنت

 
 

farhad :

سلام حامد
۱- من از این ای میل چک نکردن خیلی ضررها کرده‌ام و یکی از مهم‌ترین‌هایش همین ای میل خوت که می خواستی به اصفهان بیایی و تازه دیروز دیدم!! واقعاً شرمنده هستم...
۲- در مقایسه وین با شهرهای ایرانی معلول‌ها را روایت کرده ای اما علت ها را نه. مثلاً چرا آنجا همیشه حق با مشتری است؟ چرا در بخش خصوصی ما هم چه در بخش خدمات چه سایر بخش ها اینجا این طور نیست؟ نگو دلایل فرهنگی که مخالفم...فرهنگ‌ها تحت عوامل دیگری خودشان ایجاد و پایدار شده اند.شناخت آن عوامل مهم است.نه؟

 

Ramin :

اصولا ما ایرانیها به فرهنگ جمعی عادت داریم بیشتر علایقمون رو نهایتا در جمع پیدا میکنیم حتی کسیکه روز و شبش را در تنهائی به نواختن موسیقی مشغول است به این امید است که روزی در حضور جمعی دوستانه همه را با سازش به وجد آورد.اساسا تفریحات جمعی را به فردی ترجیح میدهیم.از سوی دیگر خانواده محور هستیم و اینها همه در فرهنگ فرد گرای غربی , ایرانی را با چالشهای جدی مواجه میکند .اینجاست که آن حس نوستالژیک به سراغمان می آید و فقط با توجیهات عقلیست که میتوان از آن گذر کرد.توجیهاتی همچون امنیت, ارتقا سطح علمی, استفاده بهینه از وقت, دسترسی آسان به امکانات,برنامه ریزی مطمئن,تضمین آینده فرزندان,سلامتی و... که همه را میتوان درچارچوب نیازهای مادی خلاصه کرد.واقعیت این است که ما از جمع بودن دور هم بیشتر بدنبال تامین نیازهای روحی هستیم تا مادی و شاید به همین دلیل باشد که ایرانیها در خارج از هم گریزانند چون متاسفانه به همین بهانه شما را به جمع خود می اورند اما به قصدی دیگر که بعدها میفهمی ریشه در همان چارچوبهای مادی غرب داشته است که اکنون جزئی از فرهنگشان شده.

 

babak :

هميشه از بودن با اونايي كه همنشينيشون حتي كوتاه باعث ميشه عده زيادي به فكر بيافتن لذت مي برم.تحول براي همه ،همه جا
رسيدن به خير

 

hamid :

سلام آقای قدوسی
واقعا که نوشته هات به دل میشینه و انگار حرفهایی رو که تا حالا به گفتنشون فکر نکردم رو تو نوشته هات میبینم. راجع به وین راست گفتی و من فکر میکنم این نوشته ها راجع به اکثر این جور شهرها صدق میکنه. اما اگه حوصلت سر رفت یه سر هم به ما تو شهر Nice بزن... تو نوستالژیک بودن تهران نمیشه اما خوش منظره است.

 

وحید :

یادم هست در یک مطالعه تحقیقی مفصل از یک نمونه آماری مردم تهران پرسیده بودند که در چشم انداز شهر تهران چه روزی را می بینید. یکی از افراد در پاسخ نوشته بود که روزی را می بینم که همه مردم تهران ناگهان محو شده اند و به جای آنها یک سری آدم های جدید آمده اند و در آن زندگی کنند. وقتی متن لبالب از حسرت تو را خواندم به یاد این پاسخ دهنده افتادم. تصور می کنم با توجه به نگرشی که داری از چشم انداز آن پاسخ دهنده بی شک دفاع می کنی!

 

كامران :

آقا چه دور چه نزديك سرت سلامت!

 

سيد احمد محدث :

سلام منهم خيلي دوست داشتم ببينمت امامتاسفانه اين مسير نشد. اميدوارم بتوانم هرچه زودتر ازنزديك ببينمت.

 

ا.م.ح :

خواندم و لذت بردم. شاد باشی.

 

man(roozmare) :

salam, man ba in post kheili ham zaat pendari kardam! va kheili ehsase moshtarak dar un didam (:

 

 

all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007