« September 2006 | صفحه اول | November 2006 »

October 31, 2006

تناقض رفتاری

بسیاری از ما حاضریم دارایی های مان (مثلا ماشین یا خانه یا حتی بدنمان) را بیمه کنیم یا مثلا پول بیش تری بدهیم و ضبط صوت با گارانتی بخریم. معنی این کار چیست؟ معنی اش این است که ما افراد ریسک گریزی هستیم و دوست داریم با پرداخت مقداری هزینه بیمه ریسک را از زندگی مان دور کنیم.

در مقابل همان بسیاری از ما حاضریم در بورس ایران سرمایه گذاری کنیم یا بلیط بخت آزمایی (خدای نکرده سوء تفاهم نشود منظورم برگه ارمغان بهزیستی است!) بخریم. معنی این رفتار چیست؟ ما افراد ریسک پذیری هستیم.

خرید هم زمان بیمه و دارایی های ریسکی یکی از تناقض های رفتاری جالب در بین آدم ها است که توسط فریدمن و سویج صورت بندی شده است. هرچند در ادبیات جدید نظریه تصمیم راه حل هایی برای رفع این پاراداکس رفتاری ارائه شده است ولی به هر حال فکر کردن به این تناقض جالب است.

پ.ن : من البته جزو آن " ما " نیستم چون ترجیحات خودم را می شناسم و می دانم که به لحاظ مالی کاملا ریسک گریز هستم. بنابراین فقط بیمه می خرم و هرگز و هرگز در هیچ سرمایه گذاری ریسکی وارد نمی شوم.

خانه بزرگ ما

خانه دو نفری جدید ما این جا 52 متر است. من وقتی تهران دانش جو بودم یک خانه همین قدری داشتم که وقتی ازدواج کردیم یک لحظه هم به زندگی در آن جا فکر نکردیم چون خیلی کوچک بود. الان این خانه 52 متری برای ما کاملا کافی است. اتاق نشمین را به دو منطقه دست راستی ها و دسته چپی ها تقسیم کرده ایم و هر منطقه کتاب خانه ها و میز کار خودش را دارد. یک کاناپه راحتی هم داریم که من رویش دراز می کشم و کتاب می خوانم و گاهی شب ها رویش خوابم می برد. دو نفری روی همین کاناپه می نشینیم و فیلم می بینیم. به جای عسلی های شیک ایرانی یک سری میز سبک چهار گوش سفید" ده یورویی" خریده ایم که هم به جای میز پذیرایی استفاده می شود، هم لپ تاپ رویش می گذاریم و فیلم می بینیم و هم کاغذهای من روش است و الخ. مهمان هم که داریم چهار نفر روی همین کاناپه می نشینند و اگر خواستند شب بمانند کاناپه باز شده برای دو نفر جای خواب دارد. تازه در این خانه 52 متری آش پزخانه مستقل هم داریم و یک حمام بزرگ که دو برابر حمام ایران است و یک دست شویی و یک اتاق که دقیقا اتاق خواب است. یعنی فقط یک تخت و تعدادی کمد داخلش جا می شود و نیم متر جا باقی می ماند که ازش رد شوی. داخل آشپزخانه میز غذاخوری داریم که اگر مهمان بیاید منتقل می شود وسط اتاق و تبدیل به میز شام می شود و صندلی هایش هم تبدیل به اسباب نشستن. این کل زندگی ما است که تمام وسایل چوبی و برقی و پلاستیکی و غیره اش را به کم تر از 1500 یورو خریده ایم. خیلی هم در این خانه راحتیم و کلی هم جا اضافه داریم! به این خاطر که سرمایه گذاری گسترده ای در امر خرید کمد و کتاب خانه کرده ایم (در حد حدود 200 یورو) هیچ وقت هم وسایلمان پلاس نیست (غیر از وقت هایی که مریم هنوز نیامده خانه که کتاب ها و کاغذهای من را جمع کند) و خوش بختانه فعلا برای همه چیز در داخل کمدها جا هست.

مدتی است که به این موضوع فکر می کنم که اگر برگردیم ایران آیا توی یک خانه 52 متری که قیمت کل وسایلش یک میلیون و هشت صد هزار تومان است (به استثنای لپ تاپ ها و کتاب ها!) می توانیم این قدر راحت و بی دردسر زندگی کنیم؟ پس تکلیف مهمان و اتاق پذیرایی که سالی چند بار استفاده می شود ولی سی درصد خانه را می گیرد و فرش و مبل و ظرف و ظروفی که باید برایشان در آشپزخانه جایی پیدا کرد چه می شود؟

October 29, 2006

لینک موسیقی

آهنگ نرینه (نارینه؟) کار گروه کامکارها جزو موسیقی های بسیار محبوب من و مریم است که خوب طبیعتا توسط مریم کشف و معرفی شده است. امشب دوباره ویدئوش را نگاه کردیم و گفتیم شما را هم در سرخوشی اش شریک کنیم.

بازهم در مزیت رشد ناگهانی جمعیت !

بحث شکم هرم جمعیتی که شد یاد موضوعی افتادم که چند سال پیش به عنوان یکی از تبعات این موضوع یاد می شد. فرضیه این بود که چون سن ازدواج برای زن و مرد در ایران حدود سه سال تفاوت دارد - میانگین سن ازدواج برای مردان حدود 27.5 و برای زنان حدود 24.5- افزایش ناگهانی در تعداد متقاضیان ازدواج مربوط به یک نسل باعث عدم تعادل در این بازار خواهد شد. در مقطع اول این عدم تعادل، ما با تعداد زیادی دختر متولد سال های 59 تا 62 مواجه خواهیم بود که در نسلی که به طور عرفی سن ازدواجشان با این دختران هماهنگ است (پسرهای متولد سال های قبل از 59) به اندازه کافی مرد متقاضی ازدواج وجود ندارد. در شوک بعدی پسر های متولد آخر شکم هرم جمعیتی یعنی سال های بین شصت و پنج تا شصت و هشت با کم بود هم سر بالقوه در نسل بعد از برنامه کاهش جمعیت مواجه خواهند شد. یادم هست آن موقع مرحوم افشین جعفری دو مقاله اثرگذار نوشت و این موضوع را روی هر جمعیتی نشان داد. متاسفانه اصل مقاله ها را روی شبکه پیدا نکردم. الان چند سال از زمان طرح آن فرضیه ها گذشته است و ما به شوک اول عدم تعادل نزدیک شده ایم. دوستانی که روی این مسایل کار می کنند می توانند به تر بگویند که واکنش جامعه و نتایج واقعی این عدم تعادل ها چه بوده است. موضوع پیچیده تر می شود وقتی به این واقعیت توجه کنیم که بنا بر عرف عجیب ما "متاسفانه" اکثر زنان در ایران عموما نقش فعال در انتخاب هم سر ندارند و لذا قدرت چانه زنی آن ها برای تطبیق با شرایط جدید و مثلا تصمیم به ازدواج با پسر های هم سن خود کم خواهد بود. هر چند پسرهای آخر شکم جمعیتی هم خوش شانس نخواهند بود. چون وقتی با کم بود دختر در نسل جوان تر مواجه شوند و تصمیم بگیرند با دختران هم سن خود ازدواج کنند متوجه خواهند شد که چنین دخترانی وجود ندارند چون پسر های سه سال بزرگ تر از آن ها قبلا با این دختران ازدواج کرده اند.

October 28, 2006

توضیحی بر پست قبل

چون فضای سرمقاله روزنامه محدود است مجبورم خلاصه بنویسم ولی چون در وبلاگ فضای بیش تری برای گفت و گو هست فکر کردم این مقدمه را بنویسم. شاید خواندن آن قبلا از خواندن اصل مقاله مفید واقع شود. اگر با فضای ادبیات اقتصادی آشنا باشید احتمالا حس کرده اید که بحث سیاست گذاری اقتصادی معمولا سه نوع کشور را در بر می گیرد. اولین سطح معمولا به کشورهای توسعه یافته مربوط است و مسایل اصلی در آن مدیریت چرخه های تجاری و به تبع تورم و بی کاری است. ادبیات رایج اقتصاد کلان عمدتا مرتبط با چنین فضایی است. سطح دوم مربوط به سیاست گذاری اقتصادی در اقتصادهای در حال گذر است که در آن علاوه بر مسایل سطح اول موضوعاتی مثل خصوصی سازی، بازسازی بازارهای مالی، آزادسازی اقتصاد و جذب سرمایه خارجی نیز مطرح است. نهایتا سطح سوم وارد فضای اقتصاد توسعه می شود که زبان آن به طور سنتی کمی متفاوت تر از بقیه اقتصاد است. این حوزه از یک طرف تحت نفوذ متفکران چپ است و از سوی دیگر با ادبیات حوزه هایی مثل جامعه شناسی آمیخته است. مسایل اقتصاد توسعه عموما مربوط به کشورهایی است که در آن ها نهادها و زیرساخت های پایه اقتصاد اساسا شکل نگرفته اند و ساختار تولید هم بسیار ابتدایی است. لذا متخصصان به دنبال راه های نسبتا ساده ای می گردند که بتوانند بازده تولید در اقتصادهای به شدت فقیر این کشورها را بهبود بخشند. من نمونه ای از این راه های ساده را در اصل مقاله ذکر کرده ام.

نکته بسیار کلیدی از دید من که سعی کرده ام در مقاله به آن اشاره کنم خلطی است که برخی در داخل ایران بین وضع ما و وضع کشورهایی که ادبیات اقتصاد توسعه متناسب با آن ها است مرتکب می شوند. این گروه از افراد با الهام گرفتن از ادبیات سنتی اقتصاد توسعه (توضیح : اقتصاد توسعه هم در حال تحول است ولی گفتمان حاکم بر آن تا حد زیادی هنوز سنتی باقی مانده است) روش هایی را پیش نهاد می کنند که اصلا به حال و هوا و سطح و اندازه کشور ما نمی خورد. اعتبارات خرد و بحث صنایع کوچک روستایی از این قبیل توصیه ها است. در حالی که تا جایی که من می دانم اصولا سیاست های توسعه ای در کشوری مثل کشور ما تفاوت زیادی با اقتصادهای پیش رفته دنیا ندارد و بیش تر باید متمرکز بر همان مسایل استاندارد اقتصاد کلان مثل ثبات سازی در سطح کلان، تقویت نهادها و آزادسازی ها باشد. تنها تفاوت اصلی بحث نهادسازی است که آن هم موضوعی متفاوت از مباحث رایج اقتصاد توسعه سنتی است.

اعتبارات خرد و ساختار اقتصاد ايران

این یادداشتم به عنوان سرمقاله روزنامه دنیای اقتصاد چاپ شده است.

اعطای جایزه صلح نوبل به محمد یونس اقتصاددان بنگلادشی به خاطر اجرای برنامه اعتبارات خرد (میکروکردیتز) در این کشور مجموعه‌اي از واکنش‌ها را بین طرفداران این نوع ایده‌ها در داخل برانگیخته است. هم‌زمان با این موضوع، محمود احمدی نژاد نیز در هفته‌های اخیر ضمن حمله به گیرندگان وام‌هاي کلان از سیستم بانکی، تمایل همیشگی را برای سوق دادن سیستم بانکی به سمت اعطای وام‌هاي خرد تکرار کرد.

موافقان این سیاست ضمن اشاره به تجارب موفق برنامه‌های اعتبارات خرد در کشورهای آفریقایی و جنوب آسیا الگوهای مشابهی را برای ایران توصیه مي‌کنند. مشکل این توصیه‌ها عدم توجه به تفاوت‌هاي عظیم بین ساختار اقتصادی‌- اجتماعی ایران با کشورهايی از این دست است. چنین اشتباهی البته منحصر به این گروه نیست و برخی از جامعه‌شناسان‌، متخصصان توسعه و حتی بعضی نهادهای بين‌المللی، بین ساختار اقتصادی ایران به عنوان یک اقتصاد در حال گذر و ساختار کشورهای فوق که عمدتا در گروه کشورهای بسیار کم توسعه قرار مي‌گیرند، تمایز لازم را قائل نمي‌شوند.

ایران جامعه‌اي است شهرنشین (بیش از 65درصد) با جمعیتی با تحصیلات بالا که کشاورزی بخش مهمی از اقتصاد آن را تشکیل نمي‌دهد (حدود ده درصد کل تولید ناخالص ملی) و این سهم رفته رفته هم کمتر مي‌شود، با معیار قدرت خرید درآمد سرانه ایران در ردیف متوسط و بعد از کشورهای رده دوم اروپای شرقی قرار مي‌گیرد. چنین درآمد سرانه‌اي در کنار ظرفیت‌هاي صنعتی و زیرساخت‌هاي نسبتا گسترده و حجم عظیم سرمایه انسانی در حوزه‌های مختلف ایران را کاملا متمایز از کشورهایی مي‌کند که بخش عمده جمعیت آنها روستایی هستند و اقتصاد آنها تا حد زیادی متکی بر تولیدات ساده بخش کشاورزی است.

بخش عمده جمعیت این کشورها حتی از دسترسی به پایه‌اي‌ترين امکانات دنیای مدرن مثل آب سالم، تلفن یا برق محروم هستند و فناوری تولید آنها در حد امکانات قرن‌هاي گذشته است. ضمن این که درآمد سرانه آنها بین یک پنجم تا یک دهم ایران است. در چنین کشورهایی اعطای اعتباراتی در حد چند صد دلار مي‌تواند به یک‌باره فناوری تولید در بخش کشاورزی را متحول کرده و منجر به افزایش قابل توجه در بازده بخش کشاورزی یا صنایع روستایی مرتبط با آن شود. توجه کنید که منظور از تحول در فناوری، مواردی نظیر استفاده از پمپ آب، تلفن روستایی، موتور برق و دستگاه خرمن کوبی است. فناوری‌هايي که سال‌هاي سال است که در اکثریت قریب به اتفاق روستاهای ایران امری معمول است.

این موضوعی درست است که بخش کشاورزی ایران با بهره‌وري به مراتب كمتر از متوسط جهانی فعالیت مي‌کند و تحول در بهره‌وري این بخش مي‌تواند به رشد اقتصادی کمک قابل توجهی کند، ولی این واقعیت را هم باید مد نظر داشت که ارتقا از سطح موجود به سطحی بالاتر با تکیه به وام‌هاي خرد چند صد‌هزار تومانی ممکن نیست. وام‌هايي در این حد سال‌ها است که در کشور موجود است. صنعت کشاورزی ایران متناسب با بقیه بخش‌هاي اقتصادی کشور نیازمند یک تحول جدی در روش‌هاي مدیریتی، اقتصادی و فنی است که تامین مالی و مدیریت آن از عهده کشاورزان خرده پا خارج است. در سطحی که اقتصاد کشور ما قرار دارد شرکت‌هاي بزرگ کشت و صنعت و فناوری‌هاي روز دنیا در بخش‌هاي مختلف زنجیره تولید مي‌تواند بازده بخش کشاورزی را دگرگون کند. تاسیس و اداره چنین شرکت‌هايي اتفاقا نیاز به سرمایه‌گذاري‌ گسترده و منابع مالی کلانی دارد که ظاهرا مسوولان کشور علاقه‌اي به اعطای آن از طریق سیستم بانکی ندارند. این نکته در مورد سایر بخش‌هاي اقتصاد کشور نیز صادق است. صاحبان ایده‌هایی مثل توسعه روستا محور یا مدعیان تحول عمیقی که طرح‌هاي مشابه مي‌تواند در کشور ایجاد کند به این واقعیت مهم توجه نمي‌کنند که رشد اقتصادی جدی برای کشوری در سطح ما مستلزم گسترش بخش‌هايي با ارزش افزوده بالا است. ارزش افزوده بالا هم جز در صنایع با فناوری بالا و شرکت‌هاي تولیدی با مقیاس و سطح کار جهانی ایجاد نمي‌شود. رونق چنین صنایعی در گرو گسترش وام‌هاي خرد نیست، بلکه نیازمند گسترش بازارهای مالی، نهادهای مالی ریسک پذیر، بانک‌هاي سرمایه‌گذاري‌ خصوصی و حضور سرمایه گذاران حرفه‌اي بزرگ در اقتصاد است.

چرا دانشگاه آزاد بانک ندارد؟

در پست دانشگاه آزاد و بانک خصوصی مصطفی ایده اولیه خوبی را مطرح کرده است. پیش نهاد مصطفی با کمی اضافات از طرف من این است که خود دانشگاه آزاد با توجه به منابع مالی گسترده ای که دارد می تواند یک موسسه مالی یا بانک تخصصی ایجاد کند و به کسانی که در زمان قبولی در دانشگاه پول ندارند ولی علاقه مند به تحصیل هستند وام تحصیلی بدهد و بعدا با بهره مناسب پس بگیرد. قاعدتا این طوری هم مشتریان دانشگاه که مشکل مالی دارند (مثل همان پسر داستان ما) راضی خواهند بود و هم خود دانش گاه می تواند سود خوبی روی پول هایش ببرد. ضمن این که تقاضا برای خدمات دانشگاهی خود را افزایش می دهد.

سوال کلیدی این است که چرا ما به طور طبیعی انتظار نداریم دانشگاه آزاد در عمل چنین کاری را انجام دهد؟ به نظر من یک واقعیت بسیار مهم در کشور ما ظرفیت های سازمان ها برای چنین نوآوری هایی را تخریب می کند و آن هم نامناسب بودن شیوه حکومت گری (Governanance) است. بحث ساز و کار حکومت گری یک موضوع مهم و داغ در دنیا است و راجع به این بحث می کند که چه ترکیبی از سهام داران، هیات مدیره، مدیران اجرایی و مکانیسم های دست مزد و کنترل برای بیشینه کردن کارآیی یک بنگاه موثر است. متاسفانه این عبارت "غیرانتفاعی" یا "خیریه" یا "عمومی" که روی اکثر سازمان های بزرگ کشور ما خورده است مکانیسم حکومت گری آن ها را از روش معمول در دنیا یعنی بنگاه خصوصی که دنبال حداکثر کردن سود است دور می کند. من به عنوان مشاور با نهادهای این جوری زیاد سر و کار داشته ام و به خوبی دیده ام که "فقدان" فشار از سوی سهام داران برای کسب حداکثر سود چه طور کل مجموعه را به نوعی رخوت کشانده و باعث عدم کارآیی عمیق در استفاده از منابع آن ها می شود. در واقع بسیاری از این موسسات هرچند دولتی نیستند ولی دقیقا با فرهنگ و ایده های بخش دولتی اداره می شوند. این موسسات البته بهشت مدیران هم هستند چون مدیرانشان منابع مالی زیادی در اختیار دارند که می توانند بدون آن که راجع به بازگشت آن خیلی تحت فشار باشند به فعالیت در موضوعات مورد علاقه خود بپردازند و خیلی هم نگران بهره وری نباشند. معمولا هم چون این موسسات از مالیات معاف هستند یا امتیازات خاص دریافت می کنند این عدم کارآیی به نحوی پوشانده می شود و موسسه می تواند به حیات خود ادامه دهد.

حالا اگر به بحث دانشگاه آزاد برگردیم می توانیم ببینیم که اگر یک سری سهام دار خصوصی مالکیت این دانشگاه را در اختیار داشتند آن وقت همه تلاش خود را می کردند تا از ذره ذره منابع مالی موجود در کل دانشگاه برای کسب سود بیش تر استفاده کنند و ایجاد بانک هم قاعدتا یکی از راه های معقول برای این کار بود. ولی وقتی چنین سهام دارانی وجود ندارند و عملا هم کسی از مدیران دانشگاه در باب "بهره وری" استفاده از دارایی ها "حساب کشی" نمی کند آن ها چه انگیزه ای دارند که خود را به زحمت بیندازند و وارد کارهایی بشوند که ممکن است بعدا حتی برایشان دردسر هم بشود. نکته بسیار تلخ این جا است که به علت عدم پذیرش بخش خصوصی قوی و بزرگ از سوی دولت و صد البته مردم ایران بسیاری از موسسات بزرگ کشور ما مجبورند زیر برچسب همان عبارت های غیرانتفاعی و خیریه فعالیت کنند و نتیجه آن چیزی جز هم کاهش نوآوری، پایین بوده بهره وری و هدر دهی گسترده منابع در این سطح نیست.

October 27, 2006

جدی در باب مسابقه

این نوشته را با طول و تفصیل لازم می نویسم تا جلوی هر نوع سوء تفاهم بی هوده ای گرفته شود. ماجرای مسابقه دویچه وله که پیش آمد و من اسم خودم را در فهرست نهایی دیدم خوش حال شدم. خوش حالی ام از این بابت بود که فکر کردم هیات داورانی از وبلاگ نویسان با تجربه و موفق ایرانی این وبلاگ ها را انتخاب کرده اند. کمی بعدتر فهمیدم که انتخاب وبلاگ ها به انتخاب شخص حسین درخشان بوده است. فهمیدن این واقعیت نگاه من را به ماهیت مسابقه عوض کرد. درست از آن به بعد بود که به نظرم رسید این مسابقه چیزی بیش از یک تفنن و تفریح نیست و نتایج آن حداقل برای خود آدم قابل اعتماد نیست. عجیب هم نبود. چرا که وبلاگ های خوبی می شناختم که با معیارهای وبلاگی از وبلاگ من و برخی دیگر از شرکت کنندگان دیگر به تر بودند و در این فهرست قرار نداشتند. از طرف دیگر این توضیح را باید بدهم که به نظرم حسین سعی کرده که در انتخابش روابط شخصی اش را دخیل نکند. احتمالا می دانید که من و او رابطه خوبی نداشتیم و الان هم رابطه دوستانه خاصی با هم نداریم. یک بار آمد وین و یک بعد از ظهر باهم با هم بودیم و دومین دیدارمان تقریبا با نوعی عدم تفاهم خاتمه یافت. از آن پس هم کامنت های انتقادآمیز من نسبت به او ادامه داشت. این توضیح را نه از بابت خودم بل که از بابت انتخاب حسین و این که عدم رفاقتمان را وارد قضیه نکرده می دهم. البته یک نگاه بدبینانه هم می تواند این باشد که عمدا این کار را کرده تا نشان دهد آدم دموکراتی است. من شخص تمایلی ندارم تا این نوع تحلیل های بدبینانه را بپذیرم.

ماجرای تفریح مسابقه ای ما در جریان بود و من هم واقعا به آن به چشم چیزی در حد هیجان بازی رایانه ای و مسابقه فوتبال نگاه می کردم تا این که دیدم نیکان و پارسای تیزبین وبلاگستان بر این شیوه انتخاب نقدی نوشته اند و اعتبار این مسابقه را زیرسوال برده اند. قاعدتا من به عنوان یک شرکت کننده در مسابقه باید موضع روشنی نسبت به ماجرا اعلام کنم. باز مجبورم این توضیح را اضافه کنم که الان وبلاگ من در رده چهارم رای ها و رده دوم نظرات قرار دارد و لذا شانس برنده شدنم در بخش جایزه هیات داوران صفر نیست. این توضیح از این حیث لازم است که به نظر نرسد به خاطر این که مطمئنم برنده نمی شوم این موضع را می گیرم. حالا با این مقدمه نظرم را می گویم :

1) این که حسین به تنهایی این وبلاگ ها را انتخاب کرده اعتبار مسابقه را تا حدی زیادی خدشه دار می کند. حداقل می توانست از چند وبلاگ برتر مسابقه سال قبل به عنوان داور کمک بگیرد.

2) تا جایی که من فهمیدم غیر از حسین بقیه داوران خارجی هستند و قاعدتا نخواهند توانست خود شخصا خواننده وبلاگ های مسابقه باشند. باز این جا احتمالا حسین است که اطلاعات را به آن ها منتقل می کند. این موضوع انتخاب نهایی را هم کمی غیردقیق می کنم. این جا مجبورم که این توضیح را بدهم که با وجود همه این محدودیت ها به نظرم انتخاب پرستو به عنوان وبلاگ نویس برتر سال گذشته انتخاب بسیار معقولی بود و نشان می دهد که سیستم داوری سعی می کند کار خود را به درستی انجام دهد.

3) این مسابقه به طور مشخص یک برنده ویژه دارد و آن هم کامران آن سوی دیوار است. کامران در این مدت ثابت کرده که فراتر از محدودیت های ایدئولوژیک سعی می کند نگاه انسانی به قضایا داشته باشد. تلاش او برای بی طرف بودن و یک سان دیدن طرفین ماجرا و واقعی کردن تصور ما نسبت به یک موضوع دور از دست رس، بسیار ارزش مند است. وقتی دیدم او عید فطر را به اهلش تبریک می گوید بسیار تحت تاثیر قرار گرفتم

4) مسابقه فعلی امکانی فراهم کرده است که وبلاگم را از زاویه دید خوانندگان ببینیم و موقعیت خودم را نسبت به بقیه بدانم. اگر مقدمات قبلی را بپذیرید من ترجیح می دهم صرفا از حیث هیجان و نیز فهم به تر موقعیت و بازخوردهای خوانندگان مسابقه را ادامه دهم. اعلام هم می کنم که نتیجه آن را اگر به نفعم باشد نخواهم پذیرفت.

5) به نظر من پیشنهاد برگزاری مسابقه وبلاگ برتر توسط رادیو زمانه بسیار پیش نهاد منطقی است. نکته ای که می خواهم اضافه کنم این است که این مسابقه معیارهای خود را اعلام کند و سپس به وبلاگ ها اجازه دهد تا در یک دوره زمانی (مثلا سه یا شش ماه) به کار خود ادامه دهند و آن گاه چند وبلاگ برتر را انتخاب کند. این مسابقه به این ترتیب می تواند باعث ارتقاء کیفی وبلاگستان و ایجاد کننده انگیزه برای به تر کردن وبلاگ ها باشد.

موج بچه های جدید

آقای احمدی نژاد زمان زیادی برای مشاهده نتایج ایده جدیدش در باب فرزندان بیش تر لازم ندارد. آن بخشی از جمعیت که در فاصله سال های 59 تا 65 به دنیا آمده اند (Baby Boom Generation) الان به سن ازدواج رسیده اند. این که این موج باعث بی کاری و کم بود مسکن و دانشگاه می شود را همه می دانند ولی نکته ای که کم تر مطرح می شود این است که با رسیدن این نسل به سن ازدواج تعداد ازدواج های سالیانه در کشور ناگهان بالا خواهد رفت. در سال 79 پروژه ای انجام دادیم که در آن پیش بینی کرده بودیم نرخ تشکیل خانواده های جدید در دهه 80 (یعنی همین سال ها) حدود 1.6 برابر دهه قبل خواهد بود و آمارها هم تقریبا همین موضوع را نشان می دهد. اگر فرض کنیم - که فرض غیرواقع بینانه ای نیست - که الگوی بچه دار شدن بین والدین متولد سال های پایانی دهه پنجاه و اوایل دهه شصت تفاوت معنی داری با هم ندارد باید انتظار داشته باشیم که نرخ کل تولد فرزندان جدید در کشور یک باره با ضریبی نزدیک به 1.6 برابر بیش تر شود. به عبارت دیگر شکم هرم جمعیتی دوباره خودش را - هر چند با دامنه کم تر- بازتولید خواهد کرد. این موضوع به خوبی در هرم جمعیتی کشورهای دیگری مثل برزیل که با این مساله مواجه بودند دیده می شود. البته چون الان الگوی بچه دار شدن به گونه ای است که والدین معمولا فورا بچه دار نمی شوند و به طور متوسط دو تا سه سال بین ازدواج و تولد اولین فرزند فاصله است می توان انتظار ورود این شوک را در یکی دو سال آتی داشت. شوکی که در انتهای این دهه خود را در قالب شلوغ شدن مدارس ابتدایی و غیره نشان خواهد داد. خوش بختانه چون اقتصاد فعلی نسبت به اقتصاد زمان جنگ بازتر و قوی تر است مشکلاتی مثل کم بود شیرخشک کم تر ایجاد خواهد شد چون بازار به سرعت واکنش نشان می دهد ولی وقتی نوبت به تقاضای خدماتی برسد که تغییر ظرفیت عرضه در آن راحت نیست (مثل مدارس ابتدایی) با مساله انباشتگی مواجه خواهیم شد.

پ.ن : روزبه هم تحلیلی راجع به این موضوع از زاویه دیگری دارد. نمودار پیش بینی جمعیتی سال های آتی را هم می توانید آن جا ببینید.

October 26, 2006

لینک موسیقی

من موسیقی آن لاین زیاد گوش می دهم و در نتیجه مجموعه گزینش شده از لینک به موسیقی های مورد علاقه ام را می شناسم. سلیقه ام در موسیقی اصلا مدرن نیست و کاملا به سه گانه موسیقی سنتی - انقلابی- فولکوریک متمایل است. خصوصا به موسیقی هایی که یادآور نوستالژی های خاص است و من اسمشان را می گذارم موسیقی دل انگیز بسیار علاقه دارم. احتمالا می دانید که اصولا در فضای نوستالژی زیاد سیر می کنم. فکر کردم هر از چندی این جا لینک هایی از آهنگ های مورد علاقه ام را بگذارم. معنی این لینک دادن ها هم این نیست که این آهنگ ها را بقیه نمی شناسند ولی چون خودم این مشکل را دارم که گاهی نمی دانم یک آهنگ خاص را باید کجا پیدا کنم فکر کردم شاید برای کسانی که وقت کم تری دارند مفید باشد. احتمالا بعد از چند بار گوش کردن سلیقه من دستتان می آید و می فهمید که این پست ها را باید کلیک کنید یا نخوانده رد کنید.

راستی یک سوال : کسی آهنگی با بیت آغازین "گرم رفتن از خویشم رو به روی آینده، تا همیشه با من باش ای طلوع پاینده" را به خاطر می آورد؟ تلویزیون در سال 68 چند باری کلیپ زیبایی از این ترانه را پخش کرد و ناگهان به دلایلی که من آن موقع نفهمیدم دیگر از این آهنگ خبری نشد. هرچند بعدها خیلی گذری جایی خواندم که ظاهرا چون هایده قبلن این شعر را خوانده بود کلیپش ممنوع شد. البته هر چه هم پرس و جو کرده ام کسی آهنگ را به خاطر نمی آورد.

حالا لینک اولین آهنگ : نسیم سحر صدیق تعریف، منبع ملکوت

بانک خصوصی و دانشگاه آزاد

پسر جوانی را می شناسم که استعداد فنی خیلی خوبی دارد و قاعدتا یک تراشکار یا مکانیک اتومبیل موفق می شود. الان بی کار است چون با دیپلم معمولی جایی کار گیر نمی آورد. او امسال برای فوق دیپلم اتومکانیک دانشگاه آزاد قبول شده و می داند که اگر این دو سال را درس بخواند بعدا کار نسبتا خوبی گیرش می آید. نکته در این جا است که پدرش الان پول ندارد تا شهریه دانشگاه آزاد و هزینه های خوابگاهش را بپردازد. دلیلش هم این است که پسرک دو برادر و خواهر بزرگ تر دارد که آن ها هم دانشگاه آزادی هستند و پدرش باید فعلا شهریه آن ها را بدهد تا درسشان تمام شود. پدر با این که خودش تحصیل کرده نیست خوب می فهمد که سرمایه گذاری روی آموزش بچه هایش برای موفقیت آن ها در بازار کار الزامی است. ولی با این محدودیت اساسی مواجه است که الان "جریان نقدی" لازم برای تامین مالی همه این آموزش ها را ندارد. این مورد را من می شناسم ولی شک ندارم که هزاران مورد مشابه آن در کشور ما هست.

با خود پسر که صحبت می کنی می گوید کل تحصیل من در این دو سال حدود چهار میلیون تومان خرج دارد و من مطئنم که اگر این درس خاص را بخوانم بعدش می توانم ماهی سی صد هزار تومان در بیاورم. به حساب خودش خرج تحصیلش یک ساله و نیمه در می آید. حتی حساب می کند که اگر وام " 24 درصد" هم بردارد و با آن درس بخواند باز برایش به صرفه است. چون خرج درس خواندنش حداکثر در عرض دو سال در می آید و درآمد بقیه عمرش همه به جیب خودش می رود. چه سرمایه گذاری سودآورتر از این؟ البته محاسباتش خیلی دقیق نیست. در واقع خرج تحصیلش حدود چهار سال طول می کشد تا بازگردد چون باید هزینه فرصت دست مزد بدون مهارت خودش را از درآمد با مهارتش کم کند. با این حال من را بهش نمی گویم چون می بینم منطق قضیه را خوب متوجه شده و شوق درس خواندن دارد.

پدر و خود پسر سعی می کنند وام بگیرند. آیا سیستم بانکی دولتی می تواند جوابگوی آدم های این طوری باشد؟ خیلی ساده نه! برای این که وام های چهارده درصدی دولتی آن قدر مشتری ریز ودرشت دارد که هیچ وقت برای آدمی مثل او آن هم برای مبلغ چهارمیلیون نوبت نرسد. سیستم میکروکردیت هم که سر این قضیه جایزه صلح نوبل دوباره سر زبان ها افتاده و این آقا هم مدعی است که طرح صندوق مهررضا در واقع چیزی شبیه به آن است حداکثر وامی که می تواند بدهد حتی یک ششم هزینه های تحصیل او را پوشش نمی دهد. با ناراحتی تمام فهمیدم که این پسر دست آخر نتوانست به دانشگاه برود چون آن پول جور نشد. احتمالا سال بعد می رود سربازی و بعدش هم دیگر حوصله درس خواندن ندارد. این پسر شانس تبدیل شدن به یک نیروی ماهر را به همین سادگی از دست داد.

آقای رییس جمهور مردم پسند و آقای احمد توکلی ظاهرا اقتصاد خوانده! نرخ بهره 24 درصد بانک خصوصی بدجوری به چشم شما می آید ولی این پسر آرزو می کرد که در شهر کوچکشان بانک خصوصی می بود و آن وام 24 درصد را می گرفت و می رفت دانشگاه. پدرش هم حاضر بود که خانه شان را بابت این وام گرو بگذارد. مشکل در این جا بود که بانک خصوصی در آن شهر نبود. احتمالا همسایه بغل دست او هم مقداری پس انداز داشت که چون نرخ سود بانک های دولتی شما کم است ترجیح داد توی بانک نگذاردش. او هم آرزو می کرد بانک خصوصی می بود و 20 درصد بهره می داد و می توانست پولش را آن جا بگذارد. این جوری هر دوشان خیلی راضی بودند. بانک خصوصی در شهر آن ها یافت نشد چون ایده های شما دو نفر جلوی گسترش این بانک ها را گرفته است. راستی این مثال واقعی را از متن مردم آوردم تا نگویید مشتی غرب زده برای ما تئوری می دهند. تعطیلات خوش بگذرد.

October 25, 2006

تفریح جدید

آقا این مسابقه دویچه وله تفریح بامزه ای برای ما شده است. مدت ها بود که هیجان این جوری نداشتم. خداییش خیلی حال می ده الگوی تغییرات را دنبال کنی و ببینی موقعیتت چطور جا به جا می شود. از تماشای مسابقه فوتبال هیجانش بیش تره. تجربه جالبی هم برای بیست سال آینده است. همان موقع که قرار است در انتخابات ریاست جمهوری شرکت کنیم :) خدا کنه لااقل اون موقع وضعم به تر باشه و آخر نشم. خوبیش هم اینه که اکثر رقبا رفقای عزیز هستند و هرکدامشان که برنده شوند مایه خوش حالی من خواهد بود.

این سردار کلاشینکف دیجیتال نگران بود مثل کروبی شب بخوابه و پاشه ببینه رفته عقب. ما هم دی شب دو ساعت چشم روی هم گذاشتیم و پا شدیم دیدیم کلاش رفته بر و بچس هیات و حاجی و سید را جمع کرده آورده یه یا علی گفتن و زدن جلو. ما هم که شانس نداریم. لیبرال جماعت را باید براشون اثبات کنی که رای دادن برایشان نفع شخصی دارد و در درازمدت به هزینه هایش می ارزد آن وقت شاید بخواهند رایی بدهند و نظری بنویسند.

راستی رفقای دویچه وله شیوه چینش صفحه رای گیری تان کمی اشکال دارد. قاعده تصمیم گیری بیزی می گوید افراد با مشاهده اطلاعات از محیط بیرونی باور خود را بروز می کنند. مثلا اگر دو تا رستوران بین جاده ای کنار هم باشند و اول صبح یکی کاملا تصادفی شلوغ تر باشد هر مسافر جدیدی که از راه می رسد و هیچ ایده ای نسبت به دو رستوران ندارد ( احتمال 50 درصد برای به تر بودن هرکدام) با دیدن شلوغی یکی به این نتیجه می رسد که این به تر است و لذا باور اولیه خود را به نفع آن گزینه بروز می کند. به این ترتیب مردم با احتمال بالاتر از 50 درصد به رستوران شلوغ تر می پیوندند. این ماجرا فیدبک مثبت برای گزینه ای که موقعیت اولیه به تری داشته است فراهم می کند. زندگی روزمره پر از مثال هایی است که مردم بر اساس قاعده بیز تصمیم می گیرند.

حالا شما رفقا آمده اید و وبلاگی که رای بالاتر می گیرد را در بالای صفحه قرار می دهید و در نتیجه مراجعه کنندگان کاملا متمایل هستند که آن وبلاگ ها را جدی بگیرند و به وبلاگ های پایین لیست کم تر توجه کنند. این جوری کسی که بالاتر است در جای گاه به تری در دید عموم می نشیند.

پ.ن : حالا فهمیدم چرا همش آخر می شم. نگو لینک صفحه رای گیری را اشتباه داده بودم و این هزاران رایی که رفقا داده اند هدر رفته بود. شرمنده.

ابطال رای بانک مرکزی

در ابتدای یادداشت مربوط به بانک پارسیان گفتم که بنا به ملاحظاتی تصمیم گرفته شد که ماجرا رسانه ای نشود. همان موقع دست اندرکاران ماجرا اطلاع داده بودند که باید در هفته جاری منتظر یک خبر هیجان انگیز در این باب باشیم. خبر هیجان انگیز دو روز قبل منتشر شد : دیوان عدالت اداری رای بانک مرکزی برای برکنار مدیرعامل پارسیان را موقتا ابطال کرده و خواستار ارائه مدارک از سوی بانک مرکزی برای تصمیم گیری نهایی شد. من البته از تجارب قبلی یاد گرفته ام که این نوع خبرهای هیجان انگیز را کمی با احتیاط بپذیرم. موردهای قابل توجهی از اخبار این شکلی را به خاطر می آورم که رسانه های اصلاح طلب آن را بزرگ نمایی کردند و بعدا معلوم شد خبر آن دقیق نقل نشده و یا نهاد تصمیم گیرنده تحت برخی فشارها تصمیم اولیه خود را تغییر داده است. جالب این که گاهی تغییر تصمیم اولیه به خاطر سر و صدا و خوش حالی روزنامه ها بوده و تصمیم بانک پارسیان و شخص طالبی برای سکوت و رسانه ای نکردن ماجرا هم احتمالا به همین تجارب برمی گردد. به هر حال اگر خوش بین باشیم و فرض کنیم رای دیوان به همین شکل باقی بماند این ماجرا حتی در همین حد هم علامت مثبت مهمی است از تصمیم قوه قضاییه برای حمایت از بخش خصوصی در مقابل زیاده خواهی های دولت فعلی. حمایتی که آیت الله شاهرودی در یکی دو سال اخیر بسیار بر آن تاکید کرده است. اگر دوست دارید با تفصیل - و البته با کمی آب و تاب رسانه ای - بیش تر راجع به ماجرا بخوانید پناه فرهاد بهمن درباره آن نوشته است.

October 24, 2006

دست مزد و تورم

شایان پرسیده است : اگر سطح دستمزد مردم را بالا ببریم، قیمتها هم بالا می رود (حتی نه به همون نسبت، بیشتر) تازه مساله زیاد شدن نقدینگی هم پیش میاد پس چه باید کرد؟

سوال هوش مندانه ای است که البته منطق آن باید کمی بازنویسی شود. اگر دولت بخواهد فقط به صورت دل بخواهی و با بخش نامه دست مزدها را زیاد کند باید از راهی منابع لازم برای آن را تامین کند که معمولا تامین این منابع یا از مسیر کسری بودجه می گذرد و یا از طریق استفاده از ذخایر بانک مرکزی و این دو مسیر هر دو باعث افزایش نقدینگی و تورم می شود. البته لزوما افزایش دست مزد یک قشر (مثلا اساتید دانشگاه) باعث تورم به آن اندازه نمی شود چون حجم نقدینگی لازم برای آن ممکن است خیلی بزرگ نباشد. در این صورت آن قشر ممکن است با افزایش دست مزد مثلا 50 درصدی مواجه شود و کل جامعه با تورم مثلا 10 درصدی. چنین سیاستی باعث بهبود رفاه نسبی قشری که دست مزدش به صورت دستوری زیاده می شود ولی در عوض رفاه بقیه جامعه را کم می کند. با کمی اغماض در دقت بحث (چون جمع بندی رفاه کل جامعه خیلی راحت نیست) می توان فرض کرد که کل رفاه ثابت مانده است.

در واقع درعمل ما با یک محدودیت بسیار جدی و خدشه ناپذیر مواجه هستیم و آن درآمد سرانه است. درآمد سرانه است که می گوید هر شهروندی به طور متوسط چه میزان از کالاهای خصوصی و عمومی را می تواند مصرف کند. بدون بالا بردن درآمد سرانه بازی کردن بخش نامه ای با دست مزد سیاستی است که اثر آن به سرعت خنثی خواهد شد. دست مزد فقط در یک صورت می تواند به صورت واقعی بالا برود و آن وقتی است که بهره وری نیروی کار در اقتصاد افزایش پیدا کند. در این صورت در داستان ما با نیروی کار ثابت سطح تولید در جامعه بالا می رود و درلذا مقابل حقوق های بالاتر کالاهای بیش تری هم در بازار هست و لذا تورم ایجاد نمی شود و رفاه واقعا بالا می رود. بالا رفتن بهره وری نیروی کار هم مستلزم افزایش سطح سرمایه یا مهارت نیروی کار یا فن اوری تولید است که هیچ کدامش کار راحتی نیست و نیاز به "منابع" دارد.

ائتلاف های انتخاباتی

آقا دیدم این طوری نمی شه. بعضی ها که از طرف استکبار جهانی حمایت می شوند از آمریکا مشاور تبلیغاتی آوردن و این طور که می گن فیلم انتخاباتی شون را دادن اسپیلبرگ بسازه و تند تند دارن اول می شن. این آبجی هم با تحریک عواطف و احساسات خوانندگان رای جمع می کند. این به اصطلاح کاریکاتوریست برخی نشریات معلوم الحال هم که گفته نظارت استصوابی را به رسمیت نمی شناسه و انتخابات را تحریم کرده و می خواد این جوری محبوب بشه. خلاصه ما هم دی شب تا صبح نخوابیدیم و با بچه های ستاد و مشاوران بانک جهانی و صندوق بین المللی پول داشتیم روی استراتژی های تبلیغاتی کار می کردیم. فعلا روی موضوع ائتلاف ها متمرکز هستیم. بر اساس مدل ها و محاسبات ما این گروه از ائتلاف های ممکن در لیست نهایی نامزد ها امکان پذیر و به لحاظ اقتصادی به صرفه است.

1) شریفی ها : شامل آق بهمن و ژرف و چای داغ
2) حزبل ها و گروه های فشار و انصار حزب الله : نیک آهنگ، ملکوت، کلاشینکوف دیجیتال و چای داغ
3) انجمن آذری های مقیم وبلاگستان : سیبیل و چای داغ
4) کانون مهندسان : کامران آن سوی دیوار، داریوش محمدپور، آق بهمن، ژرف، چای داغ و احتمالا زیتون
5) ائتلاف چای داغ با دوستانی که نمی شناسدشون : زیتون، سرزمین آفتاب و چای داغ
6) یوروپین یونیون : سرزمین آفتاب، ملکوت و چای داغ
7) انجمن صنفی روزنامه نگاران و یادداشت نویسان : نیک آهنگ و آق بهمن، کلاشینکف دیجیتال و چای داغ
8) جبهه بزرگ اون هایی که آخر می شوند : چای داغ، چای داغ، چای داغ، ...

پ.ن1) عید همگی مبارک! ستاد انتخاباتی ما به این مناسبت شیرینی و چای داغ و سوپ قرمز می دهد.
پ.ن2) شریفی ها خداییش حال کردید 30 درصد وبلاگ ها خودی است؟

October 23, 2006

مسابقه وبلاگ های دویچه وله

آقا قضیه چیه؟ من کیم ؟ این جا کجا است؟ خودم اصلا خبر ندارم. امروز کاملا تصادفی فهمیدم که انگار رفقا ما را کاندید کردن و داوران هم رای دادن و خلاصه رسیدیم به مرحله نهایی مسابقه وبلاگ های دویچه وله که از بین ده وبلاگ یکی را انتخاب می کنند. . اینم صفحه رای گیری است. البته نمی دونم معیار انتخاب رای بینندگان است یا هیات داوران. به هر حال توی اون فهرست وبلاگ های به مراتب به تر از من هستند.

محدوده علم اقتصاد

بهاره پرسیده است که مگر رشته تحصیلی من اقتصاد نیست پس چرا موضوع تحقیقاتی که ذکر کرده بودم همه به سیاست مربوط می شود؟ به نظرم سوال خوبی است که شاید پاسخ آن برای بقیه هم مفید باشد.

واقعیت این است که علم اقتصاد در چند دهه اخیر یک تفاوت مهم با سایر حوزه های علوم انسانی پیدا کرده است و آن این که محدوده آن به جای آن که بر اساس "موضوع" تعریف شود بر اساس "روی کرد یا روش" تعریف می شود. مثال می زنم تا بحث روشن شود. با کمی اغماض می توان گفت که جامعه شناسی علمی است که در آن پدیده هایی که ماهیت اجتماعی دارند بررسی می شوند یا علوم سیاسی علمی است که به موضوع قدرت می پردازد. اگر دقت کنید در این علوم یک روش فراگیر وجود ندارد و لذا نمی توانیم فی المثل از روی کرد دانشمندان علوم سیاسی برای بررسی یک پدیده صحبت کنیم. این دانش مندان معمولا ابزارها و روی کردهای مختلفی را برای بررسی های پدیده های مورد علاقه خود به کار می برند. در مقابل علم اقتصاد علم بررسی موضوعاتی مثل تورم و پول و بی کاری و غیره نیست. هر چند به طور سنتی این چنین بوده است ولی الان محقق اقتصادی کسی تعریف می شود که بر اساس "روی کردهای" توسعه داده شده در علم اقتصاد - و از جمله مهم ترین آن ها نظریه انتخاب عقلانی، تئوری بازی ها و ابزارهای اقتصادسنجی - به بررسی پدیده های مختلف می پردازد. هیچ دلیلی هم ندارد که این پدیده ها ماهیت اقتصادی به معنای مرسوم کلمه داشته باشد. در نتیجه زیرشاخه هایی در اقتصاد درست شده است که موضوعات آن ها کاملا مربوط به حوزه دانش های دیگر است. انتخاب عمومی بحث قدرت را با استفاده از مفاهیم اقتصادی مدل می کند و حقوق و اقتصاد به بررسی ساختارهای حقوقی با استفاده از این روی کرد می پردازد. اقتصاد خانواده و نیروی کار بسیاری از مسایل روزمره (مثلا چند هم سری، طلاق، اوقات فراغت، زاد و ولد، الگوی ازدواج و ...) را مدل می کند و انتخاب اجتماعی به مساله رای گیری و تصمیم جمعی می پردازد. ویژگی مشترک تمام این مباحث این است که هسته اصلی بحث علم اقتصاد یعنی انتخاب عقلانی را محور بررسی های خود قرار می دهند.

همیشه گفته ام که فیزیک شبیه ترین علوم به اقتصاد است. چه به لحاظ زبان ریاضی که هر دو به کار می برند و چه به لحاظ ساختار گزاره ای که دارند. یک فیزیک دان را فرض کنید که موضوعی خارج از تعریف های سنتی فیزیک را با مفاهیم فیزیکی بررسی می کند مثلا سعی می کند ساختار پدیده های بیولوژیک را مدل کند. او هم چنان یک فیزیک دان است ولی موضوعی که علم فیزیک را برای بررسی آن به کار می برد مربوط به زیست شناسی است. به همین منوال کسی که بازی پرونده هسته ای ایران را با نظریه بازی ها مدل می کند می تواند یک اقتصاددان باشد.

October 22, 2006

ماجرای دل آرا و پوپولیسم حقوقی

پرستو پرسیده بود که نظر خود من در باب موضوعی که دی روز نوشته بودم چیست؟ پاسخم این است که تا جایی که می فهمم موضوع مجازات قضایی در جامعه مقوله پیچیده و حساسی است و باید آن را در دقیق ترین و خدشه ناپذیرترین شکل ممکن حفظ کرد. اشکال کمپین و پتیشن و غیره این است که تصمیم قضایی برای مجازات را گاهی تابع (و یا تحت تاثیر) احساسات عمومی فعالین اجتماعی می کند و این بسیار خطرناک است. این کار در واقع نوعی بازگشت به دوران بی قانونی است ولی به شکلی کاملا مدرن. به عنوان مثال به مورد دل آرا توجه کنیم. دختر و پسری با هم مرتکب جنایتی شده اند. دختر ادعا می کند که تحت تاثیر قرص های روان گردان در جنایت مشارکت داشته و به خاطر نجات پسر و این که تصور می کرده مجازاتش کم تر خواهد بود مسوولیت قتل را برعهده گرفته است و بعد که فهمیده است قرار است اعدام شود از عمل خود پشیمان شده است. او (احتمالا) بر خلاف هم دستش ذوق هنری دارد و قادر است با نقاشی هایش (و نیز چهره جذابش) توجه افکار عمومی را جلب کند. من می پرسم نتیجه نهایی جنبشی که برای نجات او راه افتاده است چیست؟ قانع کردن دستگاه قضایی به این که او قاتل نیست و در واقع هم دست او بوده است که این کار را کرده است؟ در این صورت دل آرا از مجازات اعدام رهایی می یابد و آن پسر اعدام می شود. سوال این جا است که ما (خصوصا مای تماشاگر بیرونی) چه اطلاعات اضافی داریم که قانعمان می کند که داده هایمان از ماجرا قابل اعتماد است و در واقع دل آرا مجرم نیست. اگر اشتباه کرده باشیم و صرفا تحت تاثیر هنرمندی دل آرا یا روایت خود او از ماجرا به تغییر روند پرونده کمک کنیم آیا خودمان مقصر نیستیم؟

به بازخوردهای نمایش گاه دل آرا نگاه کنید. من نظراتی دیدم از این جنس که مثلا " از این که قرار است جنایتی صورت بگیرد و هنرمند این چنین اعدام شود" ابراز نفرت می کردند یا "همین نقاشی ها را دلیل بر بی گناهی او می دانستند". سری به اینترنت بزنید و کلمه دل آرا را در گوگل جست و جو کنید. به ده ها وبلاگ و بیانیه می رسید که با قاطعیت راجع به بی گناهی او صحبت می کنند گویی که خود شاهد صحنه قتل بوده اند. من راستش از رواج یک چنین جریانی در جامعه می ترسم. این به نظر من پوپولیسم حقوقی است.

می فهمم که به لحاظ منطقی کاملا احتمال دارد که دل آرا بی گناه باشد و این تلاش ها منجر به نجات او شود. ولی دوستانمان معمولا فراموش می کنند که ماجرا دو طرف دیگر هم دارد. اولیای دم مقتول و هم دست دل آرا. حالا که همه متفق از بی گناهی او صحبت می کنند و او را هم چون یک قهرمان بزرگ می کنند بگذار یک نفر هم این دو عنصر فراموش شده ماجرا را یاد آوری کند. ضمنا این را هم فراموش نمی کنیم که بین مورد "افسانه" و "دل آرا" تفاوت زیادی است. بعید می دانم کسی به تلاش های ارزش مندی که برای نجات افسانه و یا حاجیه و اشرف صورت می گرفت و می گیرد اعتراض کند.

مهرورزی و عنوان تحقیق

یاد و خاطره این آقای احمدی نژاد کلی داره به من کمک می کنه. باید موضوع تحقیق سال دومم را تا سه شنبه نهایی کنم و توی دردسر افتادم. با دنیس مولر روی بحث اندازه دولت در اقتصادهای مبتنی بر نفت کار می کردم و بخش اولش را هم تمام کرده بودم که گفتند استاد راهنمای تحقیق سال دوم باید از اعضای هیات علمی موسسه خودمان باشد. یک موضوع آماده کردم و بردم پیش کلاوس ریتزبرگر (بچه های کلاس تئوری بازی کتابش را می شناسند) با عنوان " مدل کردن تهدید و بازدارندگی در بازی هسته ای ایران و آمریکا". این موضوع رد شد چون گفت برای تحقیقی در بازه زمانی کم تر از یک سال بزرگ است و خوب جمع نمی شود (قابل توجه اساتید گرامی خودمان که هر چه ببری پیششان نه نمی گویند). دوباره روش کار کردم و دیدم چیز جالبی پیدا نمی کنم که ناگهان مهرورزی رییس جمهور محبوب شامل حال ما شده و حماسه فراموش نشدنی سوم تیر در ذهنم زنده شد. در نتیجه یک عنوانی پیدا شد: " تاثیر نابرابری گریزی در بازی اولتیماتوم روی رفتار رای دهندگان". این یکی ادبیات کار شده تری دارد و امیدوارم قبولش کند.

October 21, 2006

سوالی برای فکر کردن

آیا زن بودن به خودی خود باعث معافیت یا کاهش مجازات است؟ اگر کبری رحمان پور در وضعیت عصبی مادر شوهرش را به قتل رسانده است و اگر دل آرا متهم به قتل در هنگام دزدی است کم نیستند مردانی هم که دوست خود را در اثر یک لحظه عصبانیت کشته اند و اعدام می شوند. به لحاظ جنبه های جرم شناسی چه فرقی بین این دو مورد وجود دارد که برای ده ها پسر جوانی که منتظر اجرای حکم اعدام خود هستند پتیشن امضاء نمی شود و جنبش اجتماعی شکل نمی گیرد و کسی اصلا آن ها را نمی شناسد؟ اگر رییس قوه قضاییه صرفا به خاطر این تلاش ها جلوی اعدام کبری را بگیرد (که قانونا بعید به نظر می رسد) آیا" برابری قضایی" در این کشور خدشه دارتر نشده است؟

اولا واضح است که این سوال مستقل از داوری ارزشی مان نسبت به کلیت مجازات اعدام خصوصا در سیستم قضایی ایران است. ثانیا برای متمرکز تر شدن بحث موضوع قتل های خون سردانه (Cold Blood Murders) مثل قتل های سریالی یا قتل با نقشه قبلی را کنار می گذاریم.

تورم یا گرانی

این یادداشتم امروز به عنوان سرمقاله روزنامه دنیای اقتصاد چاپ شده است.

در ادبیات سیاسی ایران بسیار معمول است که تورم را ریشه فشارهای اقتصادی به مردم مي‌دانند. بارها این عبارت را شنیده‌ایم که «مردم زیر بار تورم له شده‌اند.» دولت‌ها هم که از حساسیت عمومی نسبت به این مقوله آگاه هستند، سعی مي‌کنند که حداکثر فشار را برای کاهش تورم اعمال کنند، حتی اگر سیاست‌هاي ضد تورمی منجر به رکود یا بیکاری در اقتصاد شود. با مشاهده واقعیت‌هاي فوق یک ناظر بیرونی مي‌تواند به راحتی به این نتیجه برسد که در تصور بسیاری از مسوولان و مردم ما این است که نهایت منطقی سیاست‌هاي کاهش تورم یعنی تورم‌هاي نزدیک به صفر نویدبخش دست‌یابی جامعه به رفاه بالا و رهایی مردم از مشکلات اقتصادی است. متاسفانه این تصور کاملا بی‌پایه بوده و ناشی از خلط دو مفهوم مهم «قدرت خرید» و «افزایش نسبی قيمت‌ها‌» است که مفاهیمی کاملا متفاوت ولی مرتبط به هم هستند

ارائه تعریفی از هر کدام از دو مفهوم به روشن شدن بحث کمک مي‌کند. قدرت خرید در واقع نشان گر سبدی از کالا و خدمات است که درآمد یک فرد به او اجازه خرید آن را مي‌دهد. تفاوت کشورهای فقیر و غنی در واقع به تفاوت همین قدرت خریدشان مربوط است که نهایتا خود را در درآمد سرانه هر کشوری متجلی مي‌کند. قدرت خرید متغیری نیست که به سادگی قابل تغییر باشد و تغییر اساسی در آن در درازمدت و به مدد سیاست‌هاي مناسب رشد اقتصادی صورت مي‌گیرد. در مقابل تورم یا افزایش اسمی قيمت‌ها‌ یک متغیر ظاهری است که صرفا تغییر در مقدار عددی و قراردادی قيمت‌ها‌ را نشان مي‌دهد و خود به خود حاوی هیچ اطلاعاتی از سطح رفاه یا قدرت خرید یک جامعه نیست.

برای روشن شدن بحث مثالی مي‌زنیم. در یک مثال خیالی تصور کنید که قیمت «هر چیزی» (از جمله دستمزد) در اقتصاد ایران یک شبه «ده برابر» شود. در این مثال یک قرص نان صد ریالی را باید از فردا صبح به هزار ریال خرید. به لحاظ محاسبات تورمی چنین جامعه ای با ابرتورم بسیار شدید نهصد درصدی مواجه بوده است و ناظران از آن به عنوان یک فاجعه یاد خواهند کرد. در حالی که در واقعیت رفاه مردم جامعه هیچ تغییری نکرده است. قیمت نان ده برابر شده و در عوض حقوق افراد هم ده برابر و نهایتا قدرت خرید جامعه ثابت مانده است.

حال اگر با تعاریف فوق به وضع جامعه خودمان برگردیم مي‌توانیم مساله را دقیق تر ببینیم. واقعیت این است که آن چیزی که مردم ایران را تحت فشار قرار داده است نه تورم بلکه گرانی یا به عبارت دیگر همان تعبیر عامیانه شده اصطلاح پایین بودن قدرت خرید است. مردم ایران در کشوری با درآمد سرانه دو هزار و پانصد دلار (به روایت شاخص اطلس) و هشت هزار دلار (به روش شاخص قدرت خرید) زندگی مي‌کنند. چنین سطحی از درآمد سرانه به این مردم اجازه نمي‌دهد که بسیاری از کالاها را به راحتی خریداری کنند. فی‌المثل قیمت بسیاری از کالاها مثل خودرو و لوازم الکترونیکی در ایران و اروپا تقریبا یکسان است. با این حال یک شهروند اروپایی به نسبت یک شهروند ایرانی چنین کالاهایی را با سهولت بسیار بيشتري خریداری مي‌کند و احساس گرانی هم نمي‌کند. چرا که درآمد ماهیانه واقعی او نزدیک به پنج برابر شهروند ایرانی است و طبیعی است که قیمت این کالاها سهم کمتری از درآمد او را تشکیل دهد. در حالی که همین وسائل برای شهروندان ایرانی «گران» هستند یعنی شهروند کشوری با درآمد سرانه کشور ما به راحتی نمي‌تواند خودرو خریداری کند. دقت کنید که اساسا تعریف درآمد سرانه چیزی غیر از این نیست. اگر ایرانیان هم مي‌توانستند به همان سهولت اروپاییان از هر کالایی خریداری کنند در این صورت درآمد سرانه ما هم به همان سطح رسیده بود و در واقع کشور ما به سطح لازم توسعه یافتگی دست پیدا کرده بود. مردم ایران با مشکلات دیگری هم مواجه هستند که مساله گرانی را برایشان حادتر مي‌کند. یک بررسی ساده از قیمت برخی محصولات مثل برنج، گوشت، برخی میوه ها، گروه خاصی از خودروها و خدمات موبایل و اینترنت نشان مي‌دهد که قیمت این محصولات به دلار در کشورهای اروپایی گاهی از ایران ارزان‌تر است. به عبارت دیگر مردم ما با درآمد کمتر مجبورند قیمت بيشتري برای کالاهای مشابه در کشورهای خارجی بپردازند. دلیل این موضوع هم تقریبا روشن است. سیاست‌هاي حمایت از تولید داخل در مورد کالاهایی مثل برنج و خودرو و انحصارهای دولتی در حوزه‌هايي مثل مخابرات باعث شده تا قیمت تمام شده کالاهایی از این دست برای مردم ایران از سطح بين‌المللی بالاتر بوده و لذا قدرت خرید مردم (نام دیگر گرانی) از سطحی که مي‌تواند باشد هم پایین‌تر بیاید. موضوع دیگر که احساس گرانی را برای مردم تشدید مي‌کند بالاتر بودن سطح استانداردهای زندگی در ایران به نسبت کشورهایی با درآمد سرانه مشابه ما است. اگر بررسی آماری روی سطح برخورداری ایرانیان از متوسط مسکن، خودرو، مصرف انرژی، دسترسی به آب سالم، آموزش عالی و غیره صورت گیرد خواهیم دید که مردم کشور ما علاقه‌مند به زندگی با استانداردهای کشورهایی ثروتمندتر از خودمان هستند. طبیعی است که با یک درآمد سرانه مشخص نمي‌توان تمام این استانداردها را به دست آورد و لذا در جریان تلاش برای دستیابی به آنها فشار قابل توجهی به خانوارهای ایرانی وارد مي‌شود که شکایت از گرانی بروز بیرونی آن است.

با توصیفات فوق مشکل مردم ایران تورم نیست. تورم هر چند تاثیراتی روی رفاه دارد ولی به گواهی بسیاری از اقتصاددانان این تاثیرات اندک است و باور عمومی در مورد آن تا حدی بزرگ نمایی مي‌شود. مشکل مردم ایران گرانی است. همان چیزی که در ادبیات اقتصادی به آن سطح پایین درآمد سرانه مي‌گوییم. کاش دولت و مجلس در ایران بخشی از انرژی را که برای کنترل یکی دو درصدی تورم صرف مي‌کنند صرف افزایش یکی دو درصدی نرخ رشد اقتصادی مي‌کردند. آن وقت بود که تغییرات عینی و واقعی در زندگی مردم رخ مي‌داد

October 20, 2006

اقدام برای پذیرش

به شدت درگیر کارهای مربوط به درخواست پذیرش هستم. تا امروز عصر باید فهرست جاهایی که می خواهم اقدام کنم را به استادم بدهم و همین الان فهرستم را تقریبا بستم. برای اقدام کردن و انتخاب دانشگاه چند تا محدودیت و راه برد داشتم.

1) امسال قصد ندارم برای آمریکا اقدام کنم هر چند که بنا به دلایلی که آگاهان خبر دارند شانس پذیرش در آمریکا از جاهای دیگر بیش تر است. اگر نتوانستم در گزینه های امسالم پذیرفته شوم آن وقت سال بعد روی آمریکا متمرکز می شوم.

2) من جنس خودم و توانایی ها و علایم را می شناسم. قطعا دانشگاه های بالا جای من نیست در نتیجه بی خودی وقت و پولم را برای درخواست پذیرش از ال.اس.ای و کمبریج و پومپئو فابرا و تولوز تلف نمی کنم. این دانشگاه ها پر جوان های 22 ساله ای است که تمام وقت خود را روی درس متمرکز می کنند و من نمی توانم با آن ها رقابت کنم. این یک اصل مهم است که اگر در یک دانشگاه خوب باشی ولی ته فهرستشان قرار بگیری وضعت در آینده ممکن است بدتر از کسی باشد که در دانشگاه پایین تر است ولی می تواند در بالای رده بندی بایستد و حمایت دانشکده را هنگام ورود به بازار کار داشته باشد. از آن طرف هم وقت خودم را برای درس خواندن در دانشگاهی که رتبه اش پایین باشد تلف نمی کنم.

3) علایق من در اقتصاد خاص است و از جریان اصلی کمی فاصله دارد. یکی از اساتیدم معتقد است تیپ اقتصاددانی که در نظر من است متعلق به دهه پنجاه و شصت میلادی بوده و الان دیگر وجود ندارد. به این خاطر گزینه هایم کمی محدودتر و خاص تر می شود. در مجموع توصیه اساتیدم این بوده که دو نوع از برنامه ها بیش تر به علایق من می خورد. یکی دکترای اقتصادی که در داخل دانشکده های مدیریت یا بیزنس ارائه می شود (مثل ماستریخت) و دیگری برنامه های اقتصادی که روی یک حوزه خاص مثل بهداشت یا اقتصاد شهری متمرکز است. متاسفانه این نوع برنامه ها با کیفیت مناسب کم یاب هستند.

4) در نامه جهت گیری ام ( اس او پی) نوشته ام که علاقه مند هستم روی اقتصاد خرد کاربردی کار کنم و زیرشاخه های مورد علاقه ام را هم به ترتیب ذکر کرده ام: حقوق و اقتصاد، طراحی مکانیسم، انتخاب اجتماعی کاربردی، ساماندهی صنعتی، مالی بنگاه، مالی بخش عمومی، انتخاب عمومی. اضافه کرده ام که به بخش تجربی نظریه تصمیم هم علاقه دارم.

5) بسیار مهم است که موسسه ای که می روم جهت گیری بین المللی داشته باشد. سخن ران و استاد مدعو زیاد دعوت کند و انگلیسی زبان رسمی تمام اجزایش باشد.

6) جاهایی که پیدا کردم و به شرایط من می خوره و احتمال زیاد اقدام خواهم کرد. توی کانادا یوبی سی و اس اف یو را امتحان می کنم. شانس پذیرشم در اول کم و در دومی زیاد است. در اروپا انتخاب های رده اولم همه متعلق به سرزمین آب و زیبایی و لیبرالیسم (هلند) است. هلند جزو جذاب ترین کشورهای دنیا برای من است و اگر بتوانم در آن جا پذیرشی بگیرم برایم ایده آل است. انتخاب اولم تیلبورگ است که به ترین دانشگاه اروپا است ولی من فکر کنم شانس زیادی نداشته باشم. البته اساتید قول کمک های لازم را داده اند. انتخاب بعد از تیلبورگ، دوره دکترای مشترک بین چند دانشگاه هلندی است که در موسسه تینبرگن متمرکز است. دوره اقتصاد در دانشکده مدیریت ماستریخت هم جزو انتخاب های بعدی است. غیر از هلند آلمان هم دوره های اقتصاد خوبی دارد. بن به طور سنتی به ترین دانشگاه آلمان بوده ولی کمی پیر شده و جایگاهش را از دست می دهد. مانهایم دوره دکترای جدیدی راه اندازی کرده که کاملا خوب است و نهایتا روئه(ر) برنامه مشترک جدیدی بین چهار دانشگاه کنار راین است و قابل توصیه است. برلین هم انتخاب آخرم در آلمان است. بروکسل و استکهلم هم به لحاظ کیفیت خوب هستند ولی من شانس زیادی ندارم. ضمن این که علاقه ای به زندگی در هیچ کدام از این دو شهر ندارم.

7) اروپا دو نوع سیستم دکترا دارد. یکی سیستم آمریکایی است که معمولا چهار ساله یا پنج ساله است و با دو سال درس شروع می شود. یکی هم سیستم سنتی اروپایی است که سه سال طول می کشد و درس ندارد و در آن استاد مشخصی یک دانش جوی دکترا را استخدام می کند که برایش روی پروژه مشخصی کار کند. الان سیستم در حال تغییر به سمت شیوه اول است ولی هنوز در آلمان و هلند و اتریش و احتمالا برخی کشورهای دیگر موسساتی هستند که با این سیستم کار می کنند. من ترجیح می دهم امسال نوع دوم را اپلای نکنم.

خلاصه دعا کنید که ما را راه بدهند برویم جایی برای تحصیل علم و دانش.

پ.ن1) با تذکر دوستان متن را فارسی تر کردم.
پ.ن2) وقتی نوشتم فهمیدم دو جا را از لیستی که برای استاد فرستاده بودم جا انداخته بودم و اضافه کردم. زوریخ و ژنو.
پ.ن 3) یک فایده نوشتن این پست بازخوردها و پیش نهادهای بسیار مفید و محبت آمیزی بود که از چندین نفر از دوستان گرفتم و احتمالا روی فهرست نهایی ام تاثیر جدی می گذارد.

October 19, 2006

یک چیز مفیدی که از انگلیسی زبان ها یاد گرفتم این بود که کلمه ای که اطلاعات اضافی منتقل نمی کند را از جملات حذف کنیم. نمی دانم چرا ولی ما فارسی زبان ها نسبتا زیاد این خطا را مرتکب می شویم. من خودم که خیلی جدی دچار این مساله بودم. مثلا نباید گفت

This is taller than that in terms of size

بل که خیلی ساده می شود گفت

This is taller than that.

یا مثلا به جای

Compared to that this one is more beautiful.

احتمالا به این خاطر که در فارسی اگر بگوییم "این از آن بلندتر است" یا " این از آن زیباتر است" جمله خیلی ساده به نظر می رسد و معمولا علاقه مندیم بگوییم "از حیث طول این از آن بلندتر است" یا " در مقایسه با آن این یکی زیباتر است". تازگی ها سعی می کنم این قاعده را در نوشته های فارسی هم اعمال کنم و به نظرم مفید می رسد. دی روز یکی از مقاله هایم را بر اساس همین قاعده حذف کلمات فاقد بار اطلاعاتی ویرایش کردم و دیدم چه چقدر ساده تر و روان تر شد.

دم صبح

اگر شب تا صبح بیدار بمونم دم دم های سحر یک دفعه یک جور تفاوت حس و حال را در خودم می بینم که احتمالا هیچ وقت دیگر روز دست نمی ده. یک جور حسی از سبکی و آرامش. نمی دونم مال ساعت بیولوژیکه یا تغییر در شرایط کیهانی یا انرژی موجود در زمین یا چیزی کاملا غیرمادی. هر چی هست یک چیزی هست که این همه از دعا و نسیم و درس سحر و هنگام سپیده دم و اینا حرف زدند. این زندگی شهری یک چیز ارزش مندی که گرفته همین امکان شب زنده داری و لذت دم صبحه.

پایان افسانه بانک خصوصی

شب قبل از این که خبر برکنار عبدالله طالبی به طور رسمی منتشر شود این یادداشت را برای انتشار عمومی نوشتم. کمی بعد خبر رسید که به تر است بنا به ملاحظاتی ماجرا فعلا رسانه ای نشود. لذا یادداشت را این جا می گذارم. ببخشید اگر لحنش رسمی است.

پس از تصمیم شورای پول و اعتبار برای تعیین نرخ بهره بانک های خصوصی که یک مداخله آشکار در روابط بین فروشنده و خریدار به حساب می آمد و به عنوان مانع بزرگی برای رشد این بانک ها عمل کرد دومین ضربه بزرگ به نظام بانک داری خصوصی کشور وارد شد. بر اساس خبرهای غیررسمی که یکی از سایت های وابسته به جناح محافظه کار منتشر کرد (بازتاب) و سپس توسط منابع رسمی نیز تا حدی تایید شد عبدالله طالبی مدیرعامل موفق بزرگ ترین بانک خصوصی کشور یعنی بانک پارسیان توسط بانک مرکزی صلب صلاحیت شده و نمی تواند به عنوان مدیرعامل بانک ادامه فعالیت دهد.

به این ترتیب بانک مرکزی به عنوان یک نهاد وابسته به حاکمیت وارد سطحی از مداخله می شود که در کم تر کشوری می توان همانند آن را یافت. قانون تجارت و عرف اقتصادی هیات مدیره را به عنوان حافظان منافع سهام داران به رسمیت می شناسد و آن ها نیز با انتخاب مدیرعامل، تصویب برنامه ها و نظارت بر عمل کرد او این وظیفه خود را انجام می دهند. اگر مدیرعامل یک شرکت خصوصی وظایف خود را به درستی انجام ندهد این حق و مسوولیت سهام داران و هیات مدیره است که به این موضوع رسیدگی نموده و در مورد ادامه فعالیت او تصمیم بگیرند. در این بین با هیچ عقل سلیمی نمی توان دخالت نهادهای حکومتی را در تعیین مدیریت یک شرکت بخش خصوصی توجیه کرد.

بخش دردناک ماجرا در این جا است که چنان اتفاقی برای مدیریت یک بانک در حال بحران یا زیاده ده رخ نداده است. بانک پارسیان به شهادت موافقان و مخالفان موفق ترین و پررشد ترین بانک ایران در طول سال های گذشته بوده و توانسته در زمان کوتاهی سهم قابل توجهی از بازار بانک های خصوصی و دولتی را به خود اختصاص دهد. نوآوری در خدمات بانکی از جمله عوامل مولد این رشد بوده که برای هر ناظری قابل مشاهده است. تلاش برای خرید بخش عمده ای از سهام بانک توسط دو نفر سرمایه گذار بخش خصوصی در هفته های گذشته - که متاسفانه آن هم با مداخله نهادهای دولتی فسخ شد - خود شاهدی قوی بر موفقیت این بانک و امید سرمایه گذاران به آینده آن است. همانند غلامحسین کرباسچی و مدیران دیگری در بخش دولتی و خصوصی طالبی قربانی موفقیت خود و فرارفتن از سقف های شیشه ای تعیین شده توسط گروه های فشار در ایران شد.

صلب صلاحیت از طالبی هشدار عریان دولت احمدی نژاد به بانک های خصوصی است. دولتی که از زمان شروع کارش هم واره نگاه منفی به این بانک ها داشته و مخالفت آشکار با رشد بانک های خصوصی از جمله شعارهای انتخاباتی رییس آن بوده است. نکته قابل توجه این که حتی اگر طالبی با تصمیم بانک مرکزی کنار نمی رفت دولت می توانست با اعمال فشار بر سهام داران عمده این بانک که به نوعی به دولت وابسته هستند تصمیم خود را عملی کند.این یعنی افسار این بانک باز هم چنان در دستان دولت باقی می ماند.

تصمیم بانک مرکزی ثابت می کند که بانک خصوصی در ایران هنوز افسانه ای بیش نیست. بانکی که دولت قیمت محصولاتش را تعیین می کند، در معامله سهامش دخالت می کند و تعیین مدیریت آن را نیز به طور مستقیم و غیرمستقیم وظیفه و حق خود می داند نهادی در عمل وابسته به دولت است که فقط ظاهر آن آراسته تر از بانک های قدیمی دولتی است.

October 18, 2006

می گم از این سوپ های قرمز که روزهایی که غذای هیات ها مرغ باشه توی کاسه های کوچک فلزی می دن خوردین؟ همونا که روش یک لایه نازک روغنه و نخود فرنگی و هویج و سیب زمینی و چند تا تیکه رشته و اگر شانس بیاری دل و جگر خرد شده مرغ توش و کمی جعفری روش داره. نوستالژی عجیبی نسبت به این سوپ دارم و هر چی درست می کنم اون جوری از آب در نمی آید. کسی ایده ای داره؟ البته قصدم از نوشتن این پست این بود که دهن اونایی که از این سوپ خوردن و الان بهش دست رسی ندارند را آب بندازم تا در غم من شریک شوند. بدجنسی که شاخ و دم نداره.

فقدان بازدارندگی در جنگ با تروریست ها

از یک زاویه جنگ با تروریست ها (مثلا مبارزه آمریکا با القاعده) در مقایسه با مبارزه بین دو کشور (مثلا جنگ سرد بین آمریکا و شوروی) یک پیچیدگی مهم دارد که طراحی استراتژی آن را دشوارتر می کند. در جنگ با دشمنی که مسوولیت اداره یک کشور را بر عهده دارد ابزارهای بازدارندگی (Deterrence) تا اندازه خوبی قابل استفاده است. مثلا یک طرف بمب اتمی می سازد و طرف دیگر می داند که اگر حمله کند با هزینه های زیادی مواجه می شود. چنین امکانی باعث می شود تا رفتارهای طرفین جنگ از حد مشخصی از خشونت تجاوز نکند. نمونه دیگر این ماجرا جنگ شهرها بین ایران و عراق بود که چون طرفین قادر به پاسخ گویی بودند پس از یک دوره متوقف می شد. مثال آخرش هم سیاستی بود که نازی ها در قبال پارتیزان های فرانسوی یا لهستانی (اگر کشورها را اشتباه اسم نبرم) داشتند و در مقابل هر تروری، تعداد مشخصی از هم وطنان پارتیزان ها را می کشتند.

در حالی که در جنگ یک کشور با گروهی مثل القاعده، تروریست ها معمولا منافع ملموسی ندارند که نگران آن باشند لذا طرف مقابل ابزار بازدارندگی در اختیار ندارد که با آن دشمنش را تهدید کند یا با مقابله به مثل (در اصطلاح تئوری بازی Tit-for-Tat) جلوی اقدامات او را بگیرد. حداکثر می تواند با توسل به خشونت عریان رفقا یا هم وطنان او را تهدید به قتل کند که این برای یک عضو القاعده نهایتا سعادت است.

خود عکس گویا است

توضیح : عکس جلسه دیدار رییس جمهور با هنرمندان و اصحاب رسانه و قلم و ساز و دوربین و قلم مو و غیره. به گفته آگاهان سیاسی و ناظران محلی شدت استقبال از جلسه به حدی بود که نه تنها طبقه دوم پر شد بل که عده زیادی در سالن کناری از طریق دوربین مداربسته مراسم را دنبال می کردند. به این خاطر هم غیر از این یک عکس ایسنا هیچ کدام از خبرگزاری ها عکس کامل سالن جلسه را منتشر نکرده اند.

گزارش خواندنی ایسنا از جلسه. رییس جمهور هم چنين با تجليل از كاظم انبارلويي سردبير روزنامه رسالت بخاطر نقش وي در اطلاع رساني گفت: ما از ايشان تجليل خواهيم كرد هر چند وي نيازي به اين تجليل ندارند زيرا بچه ايران زمين است (منبع ایرنا)

آقا خدا ببخشد ولی این جمله من را تا حدی یاد آن بخش بامزه برنامه سال خوش (نوروز 74) می اندازد که از طرف می پرسیدند بچه این محلی؟ بچه این محل نیستی؟ بچه کدوم محلی؟ برو! ما را باش که فکر می کردیم آقای انبارلویی بچه شوش و نازی آباد است نگو ایشان "بچه ایران زمین" است و شب ها با رفقا جلوی پاساژ گلستان جمع می شوند. توی ایران زمین هم به جای کاظم کازی صدایش می زنند. طبیعی است که ایشان نیازی به تجلیل ندارند چون بچه ایران زمین هستند و وضعشان توپ است.

October 16, 2006

چند هم سری و رشد

چگونه می توان چند هم سری را با مدل اقتصادی توضیح داد و تاثیر آن بر رشد اقتصادی چیست؟

1) اگر در جامعه ای چند هم سری رواج پیدا کند جنس مونث کم یاب شده و لذا قیمت آن مثبت می شود. مطالعات نشان می دهد در جوامع چند هم سری داماد باید پولی بابت ازدواج با دختر به پدر او بدهد. بر عکس در جوامع تک هم سری این خانواده دختر است که جهیزیه می دهد یعنی دختر قیمت منفی پیدا می کند.

2) فردی که در یک جامعه چند هم سری زندگی می کند هر قدر دختران بیش تری داشته باشد در آینده درآمد بیش تری خواهد داشت. بنابراین انگیزه دارد که فرزندان بیش تری تولید کند. او احتمالا مسوولیت مستقیمی در باب فرزندان ذکور ندارد ولی دخترانش را شخصا "می فروشد" و لذا بیشینه بودن تعداد کل فرزندان (و در نتیجه افزایش شانس داشتن دختران بیش تر) هدف او است.

3) تعداد فرزندان یک مرد تابعی است از تعداد زنان او و متوسط تعداد فرزندان هر زن. متوسط تعداد فرزندان هر زن هم تابعی است از سطح تغذیه و بهداشت او و نیز دوره عمر باروری اش. باید دقت کرد که سطح باروری زن محدودیت دارد و لذا مرد اگر تغذیه و بهداشت خیلی بالایی هم فراهم کند باروری هم سرش از حد مشخصی بالاتر نمی رود. بنابراین مردان با یک مساله بهینه سازی رو به رو هستند که در آن باید روی تعداد بهینه زن (و در نتیجه پول تخصیص داده شده به هر زن) تصمیم بگیرند. ضمن این که چون قدرت باروری زن با افزایش سن کم شده و نهایتا صفر می شود دختران جوان قیمت بیش تری خواهند داشت واین باعث افزایش اختلاف سنی بین زن و مرد در این جوامع می شود.

4) جامعه چند هم سری با تشویق مردان به داشتن دختر بیشتر و در نتیجه علاقه مندی به داشتن تعداد هم سران بالاتر خود را بازتولید می کند. نتیجه این بازتولید این است که سرمایه گذاری افراد به جای آن متوجه فعالیت های تولیدی یا بازارهای تولیدی شود به سمت تولید فرزندان بیش تر و لذا خریدن زنان بیش تر متمرکز شود.

5) میشل ترتیلت در مقاله های خود نشان می دهد که اگر در جوامع آفریقایی که چند هم سری رایج است ممنوعیت چند هم سری اعمال شود آن وقت تعداد فرزندان هر فرد افت کرده و نرخ پس انداز بالاتر رفته و رشد اقتصادی تسریع می شود. اگر دوست دارید با جزییات تکنیکی بیش تری موضوع را دنبال کنید این مقاله و این مقاله را می توانید بخوانید.

بسیار از روزبه ممنونم که برای اولین بار میشل را در وبلاگش معرفی کرد و زاویه جالبی از تحقیقات اقتصاد خانواده را به ما نشان داد. من سعی کردم یک بار دیگر حرف های میشل را به زبان ساده این جا تکرار کنم تا در موردش بحث کنیم.

پ.ن : تذکر "شدیدن" به جا است. چند هم سری که من معادل polygyny به کار برده بودم دقیق نیست و "چند زنی" دقیق تر است. با این همه چون چندزنی به نظرم در فارسی کمی ناآشنا می آمد ترجیح دادم متن را عوض نکنم و این جا توضیح بدهم.

October 15, 2006

ماجرای دختردار شدن من

خدا بگم این محمود فرجامی را چی کار کنه با این راپورتش. قرار نبود کسی بفهمه ولی این رفیق ما لو داد و این مطلب را نوشت با عنوان "ماجرای دختردار شدن حامد قدوسی"

پ.ن : شرمنده ام. انگار دوستانی که مطلب محمود را نخوانده اند تصور کرده اند ما واقعا بچه دار شده ایم و لطف کرده اند و تبریک گفته اند. جهت رفع شبهات باید عرض کنم که این بنده حقیر حداقل تا ده سال آینده هم انگیزه و حال و حوصله و وقت و پول و بقیه منابع لازم برای بزرگ کردن یک عدد بچه را ندارم و لذا نه تنها در کوتاه مدت بل که در بلندمدت هم ایده ای برای این کار ندارم. برای دوستانی که نتوانستند مطلب را در رادیو زمانه بخوانند اصلش را کپی می کنم این جا.

"... ديگر آنكه حامد اوغلي قدوسي معتمد التجار كه در وبلاگش علي الدوام افاضاتي راجع به تجارت و كاسبي و اين قبيل امور نان و آبدار مي‌فرمود، دفعتا كما مثل‌الفمينيسميون راجع به كار براي نسوان و جهيزيه ايشان ابراز عقيده كرد و گفت منبعد چون بنات و نسوان هم مثل مردان كار مي‌كنند نبايد جهيزيه داشته‌ باشند و اين قبيل امور از انتلكتوئلي بدور است و مدت‌هاست كه اين رسومات ضاله در فرنگستان و ممالك متمدنه برافتاده‌اند. كه البته اين حرف جديدي نبوده و خيلي وقت است كه اعضاي فرقه فمنيسميون منكر نقش حياتي مهريه و جهيزيه و شيربها و حتي –نعوذ بالله- بيرق احمر شب زفاف هم مي شوند. لاكن از قراري كه اين حقير از احوالات جناب معتمد التجار مطلع است كه مشاراليه تا صنار سودي نداشته باشد داخل به هيچ موضوعي نمي شود، لابداً مي‌شود نتيجه گرفت كه خدا دختري به ايشان داده كه معزي‌اليه به صرافت انكار و تقبيح جهيزيه افتاده. مبارك باشد ان‌شالله. ..."

...

دارم برای تافل و جی ار آی آماده می شوم. تجربه ام می گوید وقتی داری فهرست لغت یاد می گیری اگر کلمه ای که بلد نیستی بین دو کلمه ای باشد که قبلا بلد بودی خیلی راحت تر یاد می گیری اش تا این که چند تا کلمه ناآشنا (خصوصا از نوع لغات جی ار ای) پشت سر هم ردیف شود که هیچ کدام را بلد نیستی. در حالت دوم معمولا هیچ کدام از آن لغت ها به یادم نمی ماند. یک استراتژی خلق کرده ام به اسم استراتژی شکستن خوشه ها (کلاسترها) و خوشه لغات ناآشنای داخل لیست را می شکنم بین لغت های خوب و دوست داشتنی که می شود زود یادشان گرفت. این جوری بازدهی بالا می رود.

پ.ن : الان داشتم یک وب سایتی می خوندم که این جمله توش بود. دیدم به این پست مرتبطه.

A friend of mine joked of there being an inverse relationship between one's verbal score and one's success in getting into economics grad school.

...

اگر کسی روزه اش را در ایران شروع کرده باشد و بعد بیاید اروپا و ببیند اکثریت مسلمانان این جا (اگر خیلی دو آتشه باشید حتی می توانید فرض کنید خود شیعه های اروپا) یک یا حتی دو روز زودتر ماه رمضان را شروع کرده اند و لذا زودتر از کشور مبداء شما عید می گیرند تکلیف آن یک یا دو روزی که کم تر روزه گرفته است چه می شود؟ به عبارت دیگر ماه رمضانش می شود مثلا28 یا حتی 27 روز در حالی که بقیه 29 روز گرفته اند.

فکر کنم بفرستمش برای شورای نگهبان که به عنوان یک سوال المپیادی در آزمون کتبی اجتهاد مجلس خبرگان استفاده کنند.

October 13, 2006

سرگذشت من و پول و دل خوشی

کلاس اول راهنمایی که بودم دوست داشتم مهندس برق شوم (این تصمیم تا آخر سال اول دانشگاه پابرجا ماند). آن موقع ها حقوق مهندس ها خیلی کم بود برای این که هنوز پروژه های صنعتی چندانی در کشور اجرا نمی شد و مهندسان به سختی کار پیدا می کردند که بیش تر هم کار دولتی بود. حقوق ها هم تماما کارمندی بود و از پرداخت های میلیونی امروزی شرکت های مشاوره و پیمان کاری خبری نبود. خلاصه دور و برمان هر چه مهندس (غیر از مهندسان عمران) می دیدیم با بی کاری یا مشکلات مالی جدی رو به رو بودند. بابای من هم که این وضع را می دید مرتبا با من بحث داشت که اگر مهندس برق شوی مثل فلانی و فلانی بی کار می مانی یا حقوق ماهی ده هزار تومان می گیری و سعی می کرد من را به سمت خواندن حرفه خودش یعنی پزشکی ترغیب کند. جواب من هم همیشه یک چیز بود و آن این که برایم پول مهم نیست و علاقه اولویت دارد! خلاصه یکی دو سالی درگیر بحث بودیم و وقتی دید حریفم نمی شود بی خیال شد. البته بعدا به لطف پیش رفت های دوره سازندگی و نیز گسترش بازار رایانه در ایران وضع مهندسان خوب و به خاطر سیاست های غلط آموزش پزشکی وضع پزشکان بد شد و دوره دبیرستان دیگر بابام خوش حال بود که من قرار است مهندس شوم. من هم در طی فرآیند بلوغ به این نتیجه رسیده بودم که پول مهم ترین چیز دنیا است و خلاصه به تفاهم خوبی دست پیدا کرده بودیم!

دانش گاه که رفتم از همان روز اول مشغول کار شدم. اگر بعدها بخواهم زندگی نامه بنویسم می گویم که مشاغل مختلفی از تدریس دبیرستان و برنامه نویسی و کنترل پروژه و مستندسازی و نصب تجهیزات برقی و برگزاری نمایش گاه فرهنگی و تست های خلاقیت و گردآوری مطالب از روزنامه ها و ... را در دوره دانش جوی تجربه کردم. یک خط قرمز هم داشتم و آن این که تدریس خصوصی نکنم. در کنکور جزو ده نفر اول و رتبه اول منطقه دو بودم و خلاصه مشتری تدریس خصوصی زیاد بود ولی به طور ارزشی با این موضوع مشکل داشتم و دنبالش نرفتم. پول های زیادی را هم از دست دادم ولی خوش حال هستم که این کار را نکردم. تجربه دانش گاه کم کم دوباره من را از این ایده که پول مهم ترین چیز دنیا است دور کرد. اطرافیان هم هر وقت با این ایده مواجه می شدند یک جواب مشخص داشتند: بگذار متاهل بشوی و مسوولیت زندگی را بر عهده بگیری آن وقت خودت می فهمی!

سال آخر لیسانس که درس زیادی نداشتم رفتم سر یک کار منظم و با حقوق مشخص. در واقع شدم کارمند شرکتی که همان جا با مریم آشنا شدیم و مدیرعاملش یک سال بعد پدرخانمم شد. دقیقا یک سال تمام از فضای روشن فکری و کارهای دانش جویی و مقاله خواندن بریدم و شدم یک مهندس با کلاس مثل بقیه. از همان هایی که کت و شلوار می پوشند و کیف در دست دارند و پروژه می گیرند و پاداش آخر ماهشان را بررسی می کنند و دایم دنبال این هستند که کجا بروند که حقوق بیش تری بدهد. بعد از یک سال فهمیدم که آدم این کار نیستم. برگشتم دانش گاه و دوباره زندگی ام لذت بخش شد. ارزش های مشترکمان با مریم هم جهت زندگی را درست به همان سمتی هل داد که دوست داشتم. به قول یکی از دوستانم وقتی ازدواج نکرده بودم دنبال پول و زندگی بودم. الان هر قدر بیش تر از متاهل شدنم می گذرد بیش تر مشغول کار سیاسی و فرهنگی می شوم

همان موقع ها این بحث بین دوستان ما به جد مطرح بود که اولویت درآمد و علاقه و ارزش ها باید چه طور انتخاب شود؟ یکی از بچه ها حرف خوبی زد که سال ها است مساله من را حل کرده است. گفت اگر بگویی من به درآمد کم قانعم هیچ نمی توانی قضیه را جمع کنی و جایی متوقف شوی. چون پول زیادش هم برای آدم کم است. باید یک سقف معین بگذاری و بگویی هر وقت درآمدم به این سطح عددی مشخص رسید توقف می کنم. به نظرم حرفش خصوصا در درازمدت و در طراحی دینامیک مسیر شغلی آدم بسیار کلیدی است.

من الان 28 سال دارم. نزدیک هفت سال تمام است که ازدواج کرده ایم و مسوولیت زندگی را بر عهده داشته ام. شغل های مختلف با درآمد های کاملا متفاوت و سطوح مختلفی از زندگی (از جمله دوره هایی از بی کاری و بی پولی) را تجربه کرده ام و هنوز عاقل نشده ام. یادم است اوایل زندگی مشترک میز تحریر نداشتیم و مریم خیلی به آن احتیاج داشت. پول هم نداشتیم و نمی خواستم هم از کسی بگیرم. یک کاری گیرم آمد و یک کتاب را ویراستاری کردم و با پولش که سی هزار تومان بود یک میز خریدیم. هر وقت که به آن میز نگاه می کردم یاد آن یک هفته کار فشرده و لذت خریدنش می افتادم. حرف آن دور و بری ها هم کاملا غلط از آب درآمده است که بگذار متاهل شوی خودت می روی دنبال پول. البته الان دیگر به شیوه سابق پیش بینی نمی کنند بل که توصیه می کنند: ببین تو الان دیگر بیست و هشت سالت است و کم کم باید فکر زندگی ات باشی! بی راه هم نمی گویند. از دار دنیا تقریبا هیچ چیزی ندارم و در عوض دوستانم که مسیر استاندارد را رفتند خیلی هاشان صاحب خانه و ماشین و شرکت و سهام هستند.

من هنوز عاقل نشده ام. هنوز به نظرم می رسد همه لذت زندگی با پول خریداری نمی شود. هنوز هم فکر می کنم آدم باید کارش را دوست داشته باشد یا به آن اعتقاد داشته باشد. هنوز هم به بچه هایی که برای انتخاب رشته کنکور باهام مشورت می کنند می گویم این قدر نپرسید کدام رشته درآمدش بیش تر است به چیزهای مهم تر فکر کنید. هنوز هم همه وقتم را کار نمی کنم و نمی خواهم هم در آینده بکنم. هنوز هم کارهای پرسود را به خاطر این که بهشان اعتقاد ندارم یا برایم جذاب نیست رد می کنم. هنوز هم دوست ندارم برای خودم بازاریابی کنم. هنوز هم به سقف مشخص برای درآمد اعتقاد دارم و برای آینده ام هم مطابق این ایده برنامه ریزی می کنم. فرصت هم تقریبا برایم تمام شده است. در حوزه کاری دنبال موضوعاتی رفته ام که درآمدش کم تر از نصف موضوعات دیگری است که دلم با آن ها راضی نمی شود ولی در بازار پرطرف دار هستند. مردم عموما فکر می کنند من احمق هستم ولی من به نظرم می رسد حداقل طبقه متوسط و درس خوانده کشور ما به سطحی از درآمد رسیده است که نیازهای اولیه اش تامین باشد و لنگ مقدمات زندگی نباشد و لذا بتوان برای سبک زندگی اش از ایده کیفیت زندگی به جای درآمد بیشینه دفاع کرد. گیرم که اگر درآمدت را بیشینه نکردی به جای خانه نود متری در هفتاد متری بنشینی و به جای پژو پراید سوار شوی و به جای این که در سی و پنج سالگی صاحب خانه شوی در چهل سالگی بشوی و به جای این که پول خرج معلم خصوصی و کلاس کنکور بچه ات کنی روی تربیتش از بچگی فکر کنی و لباس ارزان تر بپوشی و تشریفات کم تری داشته باشی. این حرف ها را یک بچه دبیرستانی نمی گوید. یک آدم متاهل می گوید که تجربه زندگی داشته است و آدم هایی را دیده که فقیر ولی دل خوش هستند.

October 12, 2006

جهیزیه و دختران امروزی

از زاویه اقتصادی جهیزیه معنای مشخصی دارد. به تعبیری خیلی ساده شده این شیوه عمدتا در جوامعی رایج است که زنان در خانه کار می کنند و مردان در بیرون و چون حدس عمومی جامعه این بوده که بهره وری نهایی (قیمت مزد) مردان بیش از زنان است آن ها برای ایجاد تعادل در تامین هزینه های زندگی سرمایه اولیه ای را هم راه خود می آورند که جبران کننده کم تر بودن مزدشان باشد. البته تامین هزینه این موضوع بر عهده خانواده دختر است و لذا برخی آن را به عنوان پرداخت ارثیه دختر به شکلی زودرس نیز تعبیر می کنند. یک فرض مهم هم این وسط هست. خانواده دختر جهیزیه می دهند تا داماد از دخترشان به خوبی نگه داری کند.

اگر دقت کنید هر قدر جوامع به سمت برابری دست مزد و فرصت های شغلی زن و مرد پیش رفته و هر قدر دو نفر مسوولیت مالی زندگی را به صورت هم سان تری بر عهده گرفته اند از اهمیت جهیزیه کاسته شده است. به گونه ای که در جوامع غربی دیگر مفهوم جهیزیه تقریبا از بین رفته است. این وسط وضع جامعه ما عجیب است. دختران تحصیل کرده ایرانی هم باید همانند هم سرانشان در بیرون خانه کار کنند و تقریبا همان قدر مزد بگیرند و هم هنوز مجبورند به خاطر عرف اجتماعی جهیزیه هم راه بیاورند. مضاف بر این که در خانه هم مسوولیت بیش تری دارند. به نظرتان چند سال طول می کشد تا این رسم از بین برود؟

October 11, 2006

آدم های خوب شهر* : تحویل خانه و پول پیش

این جا مرسوم است که معمولا سه برابر اجاره خانه را به عنوان ودیعه به صاحب خانه می دهند. فرقش هم با ایران این است که صاحب خانه این پول را خرج نمی کند بل که به طور نظری آن را در حسابی نگاه داری می کند و وقتی خانه را خالی کردی خسارت های احتمالی را از آن کم کرده و پولت را با احتساب بهره آن پس می دهد (که مثلا برای 1500 یورو می شود 5 یورو!). ضمنا این جا وظیفه مستاجر است که خانه را به شکلی که تحویل گرفته تحویل بدهد. مشخص ترین موضوع هم این است که خانه را کامل رنگ بزند.

خانه قبلی مان را که تحویل دادیم من سعی کردیم همه چیز را درست کنم و پس بدهم. صاحب خانه را هم هیچ وقت ندیده بودم چون در شهر دیگری زندگی می کرد و ارتباطمان فقط اینترنتی بود. چون خودش در وین نیست از شانس بد ما نماینده آژانس معاملات املاک را برای تحویل فرستاد و او هم مطابق وظیفه اش گشت و ایراد های عجیب و غریبی از خانه گرفت که اگر همه شان قرار بود درست شود من کلی بده کار می شدم. به صاحب خانه گفتم خیلی از این مسایل از قبل این جا بوده یا خارج از کنترل من بوده است. مشکل کارم هم این بود که خودمان خانه را مستقیم از مستاجر قبلی گرفته بودیم و چون وارد نبودیم هیچ کدام از آن اشکال های قدیمی به چشممان نیامده بود. چون صاحب خانه موقع تحویل خانه به ما حضور نداشته در واقع این وظیفه ما بوده که خانه را درست تحویل بگیریم و اشکالات قدیمی هم یک جوری به گردن ما می افتاد. به هر حال گذشت و مدتی که ایران بودیم صاحب خانه پول پیش خانه را پس نفرستاد. ایمیل هم که می زدم جواب نمی داد. یاد این حرف رفقا افتادم که وقتی پول پیش می دهی باید فراموشش کنی چون آخر سر آن قدر ایراد می گیرند که تقریبا چیزی بهت پس نمی دهند. توصیه دیگر هم این بود که تا پولت را نگرفتی کلید خانه را پس نده چون بعدش دیگر نمی توانی بگیری. گفتم این حرف ها را به عینه در عمل دیدم.

وقتی برگشتیم گفتم زنگی بزنم و ببینم چه می گوید. زنگ زدم. انتظار داشتم بگوید تو کی هستی یا تلفن را جواب ندهد و خلاصه یک جوری قضیه را دو در کند. ولی بر عکس توضیح داد که مدت طولانی خارج از اتریش بوده و تازه برگشته. عذرخواهی کرد و گفت که از بین ایرادها کامل نبودن نقاشی خانه به من مربوط بوده (تا حدی راست می گفت چون سقف بلند بود و من بالای دیوارها را رنگ نزده بودم) و او هم خانه را دوباره رنگ کرده است. منتظر است آژانس املاک صورت حساب را بفرستد تا هزینه رنگ را از پول پیش کم کند و بقیه را بفرستد. اضافه هم کرد که از این وضع که پول من دیر شده ناراحت است.

* اگر می خواهید راجع به آدم های خوب شهر بخوانید این وبلاگ در موردشان می نویسد.

October 10, 2006

...

تجربه می گوید زمانی که روزه هستید خرید نروید چون گرسنگی فشار می آورد و آدم دوست دارد هر چیزی که توی سوپرمارکت هست را بخرد تا زمان افطار بخورد حتی چیزهایی که قبلا برایش هیجان انگیز نبوده.

عدم تعادل در جوامع چند هم سری

دارم روی بحث چند هم سری و مدل کردن اقتصادی آن کار می کنم. روزی هم که در مجله زنان صحبت داشتم خلاصه ای از یکی از مقاله های خواندنی این حوزه را ارائه کردم و این سوال همان جا هم برای من و بقیه مطرح شد که در جوامعی که چند هم سری رایج است عدم تعادل بین تعداد زنان و مردان چگونه حل می شود؟ در برخی کشورهای آفریقای سیاه چند هم سری کاملا معمول است و این یعنی این که به ازای هر مرد بیش از یک زن در خانواده وجود دارد (مثلا دو یا سه). شبیه به این در جوامع عشایری ایران و نیز در کردستان نیز معمول بوده و شاید الان هم باشد. در این صورت باید عده قابل توجهی از مردان بدون هم سر باقی بمانند که کمی عجیب است. یک ایده این است که رشد جمعیت تا حدی مشکل را تخفیف می دهد چون در بخش های پایین تر هرم سنی زنان بیش تری در دست رس هستند و به علت فاصله سنی بین زن و مرد این موضوع تا حدی تعادل ایجاد می کند ولی باز هم به نظر می رسد این جواب دقیقی برای موضوع نیست. برای این که پدیده چند هم سری از قدیم رایج بوده و رشد جمعیت در آن زمان خیلی کم بوده است. حدس دیگر این است که احتمالا مردان بیش از زنان در معرض کشته شدن در جنگ و تصادف و غیره هستند. این حدس هم با این فرض که زنان در این نوع کشورها با مرگ در زمان زایمان مواجه می شوند ضعیف می شود. خلاصه من هنوز جوابی برای موضوع ندارم. شما دارید؟

October 09, 2006

بر سر آموزش اقتصاد چه آمده است؟

دنیس مولر در حوزه انتخاب عمومی (پابلیک چویس) آدم معروفی است. یک کتاب فوق العاده در این زمینه نوشته که از منابع مهم درسی به حساب می آید و فهرست طولانی از مقاله ها و کتاب های منتشر شده دارد. سال ها هم رییس انجمن انتخاب عمومی و انجمن ساماندهی صنعتی (آی او) بوده است. یکی از شانس های من در وین حضور در کلاس های انتخاب عمومی و ساماندهی صنعتی مولر و نوشتن مقاله سال اولم با او بوده که بسیار برایم درس آموز بود. اگر کتابش را بخوانید یا با او گفت و گو کنید متوجه می شوید که اطلاعات گسترده ای در حوزه های خارج از اقتصاد دارد. خصوصا در زمینه انتخاب عمومی که پیوند نزدیکی با علوم سیاسی دارد بسیار به متون کلاسیک سیاست و نظریه های رایج آن مسلط است و این ویژگی است که من کم تر در اقتصاددان های امروزی دیده ام.

یکی ویژگی جالب دیگر او برای من روش تدریس شهودی و مفهومی اش حتی در کلاس های دکترا است. با این که قاعدتا فهم ریاضی اش خیلی خوب است (لیسانس ریاضی دارد و دکترایش را هم از پرینستون گرفته) ولی سر کلاس معمولا کم تر ریاضیات به کار می برد و عمدتا روی درک مفاهیم متمرکز می شود. این دقیقا شیوه ای است که من می پسندم و علاقه دارم اگر روزی اقتصاد درس دادم به همین شیوه درس بدهم. هر چند می دانم روشی است که با انتقادهای تحقیرآمیز اقتصادخوانده های عشق ریاضی مواجه می شود. معنی این حرف البته این نیست که ریاضیات لازم نیست بل که به نظر من می رسد جزییات ریاضی را به سادگی می شود خودخوانی کرد ولی معنی پشت مفاهیم را به سادگی نمی توان به طور شخصی درک کرد و مهم ترین کارکرد کلاس درس اقتصاد می تواند همین انتقال شهود پشت مفاهیم باشد.

امروز مولر بحث جالبی راجع به مفهوم سود در بنگاه داشت و آخر سر تصمیم گرفت یک جمع بندی تاریخی از تطور نظریه ها در این حوزه ارائه کند. سوالی در مورد نظریه اسمیت و ریکاردو پرسید و از جمع 15 نفر دانش جوی دکترا هیچ کس (از جمله این بنده بی سواد که البته دانش جوی دکترا هم نیستم) نتوانست جواب درست بدهد. سرش را تکان داد و با تاسف گفت من نمی دانم بر سر نظام آموزش اقتصاد چه آمده است؟ این حرفش خیلی معنی داشت.

October 07, 2006

مدیریت ارتباطات و گله مندی دوستان

من خوش بختانه یا متاسفانه دوستان (و یا دقیق تر مجموعه ای از دوستان و آشنایان) خیلی زیادی دارم و به واسطه نوع تعاملاتم تعداد آن ها رو به افزایش هم است. در سفر آخر که دو ماه طول کشید تقریبا هر روز با چند نفر دیدار داشتیم و بازهم دست آخر فرصت نشد که حداقل بیست نفر از رفقا را که علاقه مند بودم ببینمشان و قرار هم شده بود هم دیگر را ببینم ملاقات کنم. وقتی تعداد دوستان و ارتباطات زیاد می شود و گرفتاری های دیگر هم هست طبعا وقت کم تری هم برای تمرکز روی ارتباطات و رعایت شئونات آن باقی می ماند و دور از ذهن نیست که دوستان آدم رنجیده خاطر شوند. الان با یکی از رفقای وبلاگی - که خیل هم دوستش دارم - حرف می زدم. ایران که بودیم یک شب با خودش و خانمش رفتیم سینما به دعوت او، بعدش هم غذای دل چسبی مهمانمان کرد و خلاصه شب خوبی با هم داشتیم. منتظر فرصتی بودم که یک بار دیگر ببینیمشان و متاسفانه وقت نشد. لطف کرد و پیام هم داد که هم را دوباره ببینم و من هم قول دادم ولی روزهای آخر آن قدر کار سرم ریخته بود که وقت و حال و حوصله جواب دادن به اس ام اس ها و پیام ها را نداشتم. این قضیه جواب ندادن به پیام ها هم مثل دو در کردن کارها است. ظاهر قضیه این است که یک اس ام اس جواب دادن یک دقیقه بیش تر طول نمی کشد همان طور که ایمیل جواب دادن هم همین قدر زمان می برد ولی وقتی آدم سرش شلوغ است و یا ذهنش درگیر موضوعات مختلف است یک جوری جمع و جور کردن ذهن برای نوشتن همین یک جواب ساده غیرممکن یا خیلی مشکل می شود. الان این دوست ما و هم سر گرامی اش کلی از دست ما دل خور شده اند که چرا تحویلشان نگرفتیم. هر چی هم آیه و قسم آمدم که بابا ما آن شب کلی حال کردیم و به شما علاقه مند هستیم زیر بار نرفت. می دانم که آدم های زیادی هستند که همین دل خوری را از من دارند. ایمیل ها و کامنت هایی که پاسخ داده نشده اند، تلفن هایی که زده نشده و مناسبت هایی که فراموش شده و دوستی که هر بار می روم ایران قرار است بروم منزلشان و نشده، مهمانی هایی که خیلی کوتاه می رویم و توی ذوق صاحب خانه می خورد و چیزهایی از این قبیل به اندازه کافی هست که مایه دل خوری شود. واقعا نمی دانم چه کنم که دوستان را رنجیده نکنم. اگر بخواهم به کار و درس و نوشتن برسم فرصت کافی برای نگهداری روابطم به شکل مطلوب را ندارم و دوستانم را از دست می دهم یا ناراحتشان می کنم و اگر بخواهم وقت درخوری برای این کار صرف کنم به هیچ کار دیگری نمی رسم. راه حلی دارید؟

انتخابات شوراها، آزمون برنامه‌گرایی و واقع‌گرایی احزاب

این یادداشتم امروز در دنیای اقتصاد چاپ شده است.

در اقتصاد سیاسی رقابت احزاب در انتخابات معنای کاملا مشخصی دارد. احزاب متناسب با جهت‌گیری‌های خود و پایگاه اجتماعی‌شان به‌طور مشخص به مردم مي‌گویند که مي‌خواهند منابع مالی برای اداره کشور را از چه راهی تامین کنند و این منابع را صرف چه اموری نمایند. به این ترتیب مردم از یک طرف مي‌دانند که با سرکار آمدن یک حزب مشخص باید متحمل چه نوع مالیات‌ها و هزینه‌هایی شوند و از سوی دیگر انتظار دریافت چه سطحی از خدمات دولتی (آموزش، بهداشت، دفاع، بیمه بیکاری، برنامه‌های حفظ محیط زیست و غیره) را داشته باشند. وقتی موضوع این‌چنین شفاف باشد احزاب نیز ناچار باید اهداف و برنامه‌های مشخصی را در انتخابات اعلام نمایند. سنت معهود در عرصه رقابت انتخاباتی در ایران معمولا به شیوه‌ای متفاوت از سیاق رایج در دنیا برقرار بوده است. با توجه به متکی بودن بودجه دولتی به منابع ناشی از درآمد نفتی و پایین بودن سهم درآمد‌های مالیاتی در کل ورودی‌های مالی دولت، احزاب معمولا بیش از این که «هزینه‌های» انتخاب شدن خود را برای مردم روشن کنند، آرمان‌ها و اهداف دور و دراز را به مردم وعده مي‌دهند

در نتیجه با توجه به این واقعیت که آرمان‌ها معمولا برای بیش تر مردم یکسان است، شعارهای انتخاباتی احزاب در ایران تفاوت چندانی با یکدیگر نداشته و همگی محورهای نسبتا مشترکی همچون اشتغال، مهار تورم، بهبود آموزش، مبارزه با فساد، کاهش بوروکراسی و رعایت حقوق شهروندان را در بر مي‌گیرد. چنین رویکردی به جریان انتخابات به ناچار انتخاب بین احزاب را از انتخاب بین جهت‌گیری‌ها و سیاست‌های مبتنی بر هزینه و فایده به انتخاب مبتنی بر علایق قومی، محلی یا اشتراکات سیاسی تقلیل مي‌دهد. طبیعی است که در نبود سیاست‌های روشن انتخاباتی ارزیابی عملکرد احزاب نیز با دشواری مواجه خواهد بود.
نبود چنین الزامي ‌برای ارائه برنامه مشخص نه تنها احزاب را به سمت ارائه برنامه‌های کلی و نشاندن اهداف به جای برنامه‌ها سوق مي‌دهد، بلکه حتی گاه فضا را برای ارائه شعارهایی مهیا مي‌کند که در ذات خود متناقض است. فی‌المثل در انتخابات قبلی شوراها یکی از احزاب سیاسی شعار خود را تبدیل کردن تهران به شهری زیبا و ارزان قرار داده بود. اقتصاددانان و متخصصان مسائل شهری مي‌دانند که انتخاب بین زیبایی و ارزانی، یک انتخاب کلیدی در برنامه‌ریزی منطقه‌ای است و در عمل به سختی بتوان این دو متغیر را به طور همزمان بیشینه کرد. اگر شهری ارزان باشد جمعیت به سمت آن هجوم مي‌آورد و دیگر زیبایی باقی نمي‌ماند. به این ترتیب شعار این حزب تنها مي‌توانست یک جمله زیبا و به یادماندنی برای ناظران و شهروندان باشد و نه یک برنامه عمل برای اداره شهر. البته این حزب در غیرواقعی بودن شعارهایش تنها نبود.
به خاطر مي‌آورم که در آستانه انتخابات شوراها جلسه‌ای در دانشکده مدیریت و اقتصاد دانشگاه شریف تشکیل شد و از مجموعه‌ای از احزاب با گرایش‌های مختلف چپ و راست دعوت شد تا در یک گفت‌وگوی انتقادی به بیان برنامه‌های خود بپردازند.
به علت فضای انتخاباتی آن زمان نتایج این جلسه بازتاب چندانی در جامعه نیافت ولی کسانی که شاهد این گفت‌وگوها بودند به خاطر مي‌آورند که چگونه یکی از احزاب از برنامه خود برای توسعه سریع مترو تهران سخن مي‌گفت و هیچ ایده‌ای در مورد این که بودجه لازم برای این طرح تقریبا چقدر است و چند برابر بودجه فعلی شهرداری خواهد بود، نداشت.
حزب دیگری از لزوم آباد کردن جنوب تهران سخن مي‌گفت و در پاسخ به این سوال که در این صورت با سیل مهاجرت جدید به تهران چه مي‌کند، بیان داشت که فرض ما این است که دولت هم وظایف خود را به خوبی انجام مي‌دهد و شهرهای دیگر هم آباد خواهند شد! حزب دیگری از لزوم سالم‌سازی شهرداری سخن مي‌گفت ولی هیچ برنامه‌ای برای این که سالم سازی به چه معنی است و چگونه مي‌توان آن را پیاده کرد ارائه نمي‌داد و نهایتا حزب آخر علاقه‌مند بود که پس از ورود به شهرداری پروژه‌ای با حضور متخصصان اجرا کرده و برنامه‌های خود را در آن زمان تدوین کند. نتیجه تلخی که از این جلسه به دست آمد این بود که عمده احزاب کشور تصور درستی از ماهیت نهادی که برای اداره آن با هم رقابت مي‌کردند، نداشتند.
اکنون چهار سال از آن زمان گذشته است، کشور دچار تحولات سیاسی گسترده‌ای شده است و احزاب تجربه بیشتری به دست آورده‌اند.
انتخابات پیش رو هم انتخاب شوراها است و خصوصیات مهم آن این است که شورا باید در درجه اول به بحث تامین منابع و محل مصرف آنها در سطح شهر (بودجه شهرداری) بپردازد. اگر در بحث انتخابات مجلس و ریاست جمهوری ساختار مالی دولت بر نحوه تبلیغات احزاب سایه افکنده و آنها را از شیوه‌های رایج در دنیا دور مي‌کند، انتخابات شوراها اتفاقا به ساختار جهانی نزدیک است و مدلی عینی از بحث رابطه مالیات، خدمت بین دولت محلی و شهروندان را تصویر مي‌کند.
بنابراین احزاب برای عدم ارائه برنامه‌های مشخص بهانه‌ای نخواهند داشت و مي‌توان از آنها خواست که این برنامه‌ها را به صورت کاملا شفاف ارائه نمایند. از طرف دیگر مطبوعات، روشنفکران و متخصصان نیز باید فضا را به سمت نقد کردن اهداف کلی، ناسازگار یا غیر عملی هدایت کنند و احزاب را به این سمت سوق دهند که «حرف‌های مشخص» خودشان را که در چارچوب روابط شناخته شده مالیه بخش عمومي‌ مي‌گنجد و معنی دار است، ارائه نمایند. چنین فرآیندی به عمیق‌تر و واقعی‌تر شدن تاثیر انتخابات در ایران کمک شایانی خواهد کرد.

October 06, 2006

اقتصاد در اروپا

روزبه - که تازگی به خانه جدیدش اسباب کشی کرده - لینک مصاحبه ای را با دکتر عباسی نژاد گذاشته که من هم توصیه می کنم بخوانیدش. دکتر عباسی نژاد را من فقط یک بار در یک مهمانی دوستانه دیده ام و با ایشان صحبت کردم و در همان صحبت او را آدم دقیق و فهمیده ای یافتم. الان که مصاحبه را خواندم خوشحالم که چنین فردی در ریاست دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران است و آرزو می کنم افرادی مانند او در سیستم آموزش اقتصاد ایران بیش تر شوند. یک نکته را هم می خواستم بگویم. مصاحبه کننده ها یعنی پویا جبل عاملی و هم سرش سمیه مردانه در جریان مصاحبه یکی دو جا سوال هایی مطرح کرده اند که حاکی از این تصور است که در اروپا هنوز اقتصاددانان در فضای اقتصاد اتریشی نیمه اول قرن بیستم به سر می برند و با روش های مقداری و ریاضی میانه ای ندارند. هرچند این حرف زمانی درست بوده است ولی الان مدت ها است که دیگر "روی کرد اروپایی" به اقتصاد نداریم و دانشکده های خوب اقتصاد اروپا مثل آمستردام و تیلبورگ و استکهلم و بن و فرانکفورت و بارسلونا و پومپئوفابرا و فلورنس و زوریخ و روتردام و تولوز و کاتولیک بروکسل و اسلو و ... به شدت از همان روش های اقتصاد جریان اصلی پیروی می کنند. اتفاقا همان طور که قبلا هم نوشتم به دلایل مختلفی - از جمله کم تر بودن بودجه تحقیقاتی و غیرتجاری بودن دانشگاه ها - تکیه بر روش های ریاضی و تئوریک در اروپا بیش از آمریکا است و این تا حدی برای خود من آزار دهنده است. ضمن این که در آمریکا معمولا می شود در دانشکده های اقتصاد افرادی با گرایش آلترناتیو یا جدید در اقتصاد را یافت ولی در اروپا اکثرا دروس اصلی و استاندارد تدریس می شود و مباحث غیرریاضی و عمومی تر مثل اقتصاد توسعه و اقتصاد مقایسه ای و معرفت شناسی و حقوق و اقتصاد کم رنگ تر است. به هر حال این تصوری که پویا دارد و احتمالا در میان برخی دوستان ایرانی هم شایع است چندان منطبق با واقع نیست و اتفاقا مشکل اروپا این است که از آن طرف بام افتاده است.

بلاگفا و مدیریت رشد

بلاگفا شده است نمونه عینی چیزی که در مدیریت رشد و دینامیک سیستم ها درس می دادم. وقتی یک سرویس دهنده (شرکت، منطقه جغرافیایی، متخصص، شهر، ...) کیفتی برتر از بقیه رقبا ارائه می کند سیل تقاضا به سمت آن سرازیر می شود. این تقاضا زمانی کم خواهد شد که به علت تراکم بیش از حد بار کیفیت سرویس افت کرده باشد. نکته در این جا است که این پدیده معمولا خیلی دیرتر از زمان لازم اتفاق می افتد یعنی زمانی که حجم بار روی سرویس دهنده از ظرفیت استاندارد آن فراتر رفته باشد و علامت آن در قالب افت کیفیت به مصرف کنندگان برسد. تازه در این شرایط هم مردم به راحتی ذهنیتشان را عوض نمی کنند و لذا اولین سیگنال های افت کیفیت را خیلی جدی نمی گیرند. در نتیجه حجم بار هم چنان بالا می رود تا جایی که به نقطه بحرانی برسد. مدت ها است که سراغ هر وبلاگی که روی بلاگفا است می روم به احتمال زیاد یک پیام خطا دریافت می کنم. این روزها که وضع بدتر هم شده است و تقریبا به نقطه بحرانی رسیده است. کسب اعتبار و مشتری در کسب و کار بسیار مشکل است ولی از دست دادن آن بسیار راحت. بلاگفا احتمالا بخشی از کاربران مهم و پرمراجعه خودش را در این ماجرا از دست خواهد داد.

پ.ن : فهرست لینک های کناری خیلی شلوغ شده بود. وبلاگ هایی که می دانم دیگر بروز نمی شوند و وبلاگ هایی که به هیچ کس لینک نمی دهند را حذف کردم. لطفا اگر اشتباه حذف کرده ام خبر بدهید و تعارف هم نکنید. آشنایی من و پیام یزدان جوی عزیز سر ماجرایی شبیه به این شروع شد.

October 05, 2006

مدیریت مالی و حساب داری

اگر پیشینه فعالان حوزه مدیریت مالی در ایران را بررسی کنید متوجه می شوید که اکثریت مطلق آن ها از دانشکده های حساب داری و یا مدیریت وارد این حوزه شده اند. این مسیر در دهه های قبل مرسوم بوده ولی در دو سه دهه اخیر روند به سمت رشته مالی مبتنی بر نظریه های اقتصادی و دوره های ارائه شده در دانشکده های اقتصاد متمایل شده است و امروزه تصور امور مالی بدون پیش زمینه جدی اقتصاد تقریبا غیرممکن است.

واقعیت این است که حساب داری و امور مالی دو حوزه نزدیک ولی متفاوت از یک دیگر هستند. حساب داری روی جریان مبادلات مالی در داخل یک سازمان و ثبت و ضبط و تجزیه و تحلیل روند آن متمرکز است. وظیفه حساب دار عمدتا جمع بندی اطلاعات مالی و ارائه گزارش های مناسب هم راه با تحلیل به مدیران است. در حالی که متخصص مالی متمرکز روی دینامیک مبادلات مالی در داخل بنگاه و کل بازار مالی، روند های آتی آن و رفتار بهینه یک بنگاه در تعامل با بازار مالی و بقیه بازی گران است. به این سبب متخصص مالی به شدت به دانستن نظریه ها و ابزارهای اقتصاد نیازمند است که روی مباحثی مثل اقتصاد خرد، تحلیل سری های زمانی و فرآیندهای تصادفی، نظریه بازی ها و طراحی مکانیسم ها بنا می شود.

در سفر ایران با چند نفر از دوستان که در دانشگاه های مختلف فوق لیسانس و دکترای مالی می خوانند صحبت کردیم و نتیجه مشترک تمام صحبت ها این بود که برنامه درسی این رشته در ایران از جریان اصلی دنیا دور است. حتی اگر تیتر برخی درس ها نیز یک سان باشد معمولا سطح ریاضیات به کار رفته در دروس ایران خیلی پایین است و از زبان به شدت ریاضی فاینانس در دنیا فاصله دارد. اگر علاقه مند به دنبال کردن مباحث مالی هستید این جا لینک دروس دکترای فاینانس موسسه مان و فهرست دروس سال های قبل را می گذارم. اگر روی دروس امسال بروید معمولا جزییات بیش تری مثل سرفصل ها و جزوه ها را دریافت می کنید. خود من این ترم اقتصادسنجی سری های زمانی مالی را دارم که استادی از دانشکده بیزنس شیکاگو درس می دهد و خیلی لذت بخش است.

October 04, 2006

دو دره بازی

دوره دانش جویی از آن هایی بودم که برچسب "دو در کن" بسیار روی من می خورد. دلیلش هم روشن بود. ده تا کار بر می داشتم و خوب برخی کارها وسط ها دو در می شد و الخ. البته وقتی وارد دنیای کار حرفه ای شدن فهمیدم دوره در بودن بد ترین صفتی است که ممکن است روی یک کارشناس بخورد. اگر دو در باشی علامه دهر هم که باشی کسی روی کارت حساب نمی کند و برای کار مهم دعوتت نمی کند. در این بین مهم ترین شیوه ای که برای دو در نکردن یاد گرفتم و تجربه جالبی هم برایم بود شیوه کنار آمدن با ذهن بود. فهمیدم که بخشی از دو در کردن ناشی از شکست ذهنی است که در مقابل انبوه کار رخ می دهد. ذهن در مقابل سیاهه کارها خودش را کنار می کشد و می گوید آقا من نیستم و کارها را به امان خدا رها می کند. خیلی هم به این فکر نمی کند که شاید این سیاهه مجموعه ای از کارهای کوچک باشد که بشود هر کدامش را در عرض نیم ساعت تمام کرد. یک بار در اوایل فارغ التحصیلی لیسانس باید چند تا پروژه جدی را تمام می کردم و هیچ کدام هم جای شوخی و تاخیر نداشت. در جریان آن تجربه بودم که فهمیدم در کار ما (که حجم زیادی ندارد ولی تولید خروجی در آن سخت است) اگر بتوانم بر ذهن مسلط شم و قصد کنم که تک تک کارها را تمام کنم و علامت بزنم ماجرا خیلی ساده تر می شود. مهم ترین قدم هم همین غلبه بر تردید برای بستن کار در یک جا و تصمیم برای تولید کار نهایی با همه جزییاتش است. مرحله ای که من همیشه به چیزی مثل "زایمان" و ترس و درد آن تشبیهش می کنم. مرحله ای که وقتی رد می شود نفس راحتی می کشی و حس می کنی یک کار درست و حسابی انجام دادی.

الان داشتم فایل هایم را مرتب می کردم و به چیزهایی رسیدم که خاطره اولین کاری که دو در نکردم و از آن پس یاد گرفتم کار را تمام کنم را برایم زنده کرد. سال 76 توی دانشگاه با برخی رفقا یک گروه درست کرده بودیم به اسم "گروه مطالعات مدیریت و اقتصاد" و کارهای مختلفی می کردیم از جمله برگزاری سمینار. یک پروژه هم از دانشگاه آزاد گرفته بودیم و بین اعضای گروه تقسیم کرده بودیم. رفقا هم که یکی از یکی دو درتر بودند بخش خودشان را زخمی کرده و به امان خدا رها کرده بودند. یک روز کارفرمای دانشگاه که از دوستان بود و الان از مدیران کلیدی شرکت کاله است زنگ زد و گفت بی چاره شدیم باید این گزارش را تحویل شورای عالی انقلاب فرهنگی بدهیم و هنوز هیچ بخش آن برای ارائه آماده نیست. خلاصه من به عنوان مسوول گروه یک جوری گردنم افتاد که کارها را "جمع" کنم. رفتم و دیدم همه بخش مهم کارها را انجام داده اند ولی جزییاتی مثل نوشتن مقدمه و نتیجه گیری و خلاصه مدیریت و منابع و تصحیح نهایی و این جور چیزهای گزارش ها باقی مانده. یکی دو روز نشستم و برای تک تک آن شش هفت گزارش این کارها را کردم و همه آماده تحویل شد. کارفرما هم نامردی نکرد. پول دست مزد ساعتی بچه ها را حساب کرد و پرداخت و باقی بودجه هر بخش پروژه را به عنوان پاداش اتمام کار به من داد. آن جا بود که به این نتیجه رسیدم که نه تنها "کار را آن کرد که تمام کرد" بل که "پول را آن گرفت که کار را تمام کرد". البته آخر سر هم بیست تومان از بودجه اصلی باقی مانده بود که بهمان دادند و ما چون رقم کم بود تقسیمش نکردیم و یک شب سوار بر پیکان همین آق بهمن وبلاگ نویس - که تنها ماشین دار جمعمان بود- رفتیم و همه اش را خرج یک شام حسابی در رستوران سیب کردیم.

الان به فهرست کارهای دو در شده ام نگاه می کنم. آخ چه قدر زیاد است. از همه مهم ترش این کتاب اقتصاد به زبان ساده که فقط ویرایش نهایی اش مانده و من دو ماه است که تنبلی می کنم تمامش کنم.

راستی کسی می داند این اصطلاح "دو در کردن" از کجا آمده؟ من چیزهایی شنیده ام و می نویسم.

پ.ن : خاطره های دانشکده صنایع برایم زنده شد. اساتیدی که از دو در گذشته و شش در بودند و اساتیدی که کتاب نوشته بودند. مثلا :
Two Door Theory and it Applications

October 02, 2006

کتاب چی؟

آق بهمن سنت خوبی دارد که هر از چندی کتاب هایی را معرفی می کند. من در این سفر چند تایی کتاب خواندم که خوشم آمد و فکر کردم بد نیست این جا تعدادی از آن ها را معرفی شان کنم. احتمالا بخشی از این کتاب ها برای کسانی که در ایران هستند آشنا و تکراری خواهد بود.

1) کشتگان بر سر قدرت، نوشته مسعود بهنود: مثل همه کتاب های دیگر بهنود از خواندنش لذت بردم. اگر با سبک و دقت نوشتن بهنود آشنا باشید می دانید که نباید کتاب را به عنوان یک منبع تاریخی صد در صد مطمئن فرض کنید. با این همه حسن بزرگ کتاب معرفی تکنوکرات ها و چهره های نسبتا ناشناخته تاریخ معاصر ایران مثل صنیع الدوله، داور، رزم آرا و نصرت الدوله است که دانستن در موردشان برای فهم به تر تاریخ بین مشروطه و مرداد سی و دو مفید است.

2) کار روشن فکری، نوشته بابک احمدی : به نظرم برای بحث در مورد مبانی نظری روشن فکری کتاب مفید و قابل اعتنایی است. ضمن این که یک اثر تولیدی و نه ترجمه ای است.

3) آشنایی با معرفت شناسی، نوشته منصور شمس: کتابی بسیار روان و منظم برای کسانی که علاقه مند به مبانی معرفت شناسی هستند. من مدت ها است که کتاب تالیفی مولفان ایران را نمی خوانم ولی این کتاب استثنا بود و از خواندنش بهره بردم. یاسر میردامادی قبلا نسخه قدیمی تر کتاب را معرفی کرده بود و نسخه ای که من خواندم جدیدتر بود و توسط طرح نو منتشر شده بود.


4) مهرماندگار و مشتاقی و مهجوری دو مجموعه مقاله جدید از استاد ملکیان. برایم بسیار تلخ بود وقتی دیدم کتاب اولی با تیراژ 2200 نسخه منتشر شده است. اگر اثر یک روشن فکر نسبتا پرطرفدار ما این قدر خواننده داشته باشد وای به حال بقیه.

5) آینده آزادی، اولویت لیبرالیسم بر دموکراسی، نوشته فرید ذکریا (سردبیر نیوزویک): به نظر من کتابی بسیار مفید برای روشن فکران ایرانی است. در مورد این کتاب به طور مستقل خواهم نوشت.

6) در جست و جوی امر قدسی، مصاحبه رامین جهانبگلو با دکتر سید حسین نصر: همانند مصاحبه رامین با شایگان این کتاب هم از جزییات زندگی شخصی نصر شروع می کند و بعد به بررسی آرای او می رسد. اگر به دانستن در باب جریان سنت گرایی علاقه مند هستید خواندنش را توصیه می کنم.

7) از کیرکگارد تا نيچه : کتاب دو واکنش متفاوت و مهم به جریان عقل گرایی در غرب را به زبان ساده بیان می کند. اگر به دانستن آرای کیرکگارد و نیچه علاقه مند هستید این کتاب را بخونید.

8) سرگذشت يك علم، كالبدشكافي نظام آموزشي علم اقتصاد در ايران، (گفت وگو با برگزيدگان سه نسل از اقتصاددانان كشور)، به کوشش محمد اسمعيل مطلق و ميكائيل عظيمي : اگر می خواهید با سیر تحول علم اقتصاد در ایران در چهار دهه قبل آشنا شوید مفید است. اشکال کتاب این است که به سمت گروه خاصی از اساتید اقتصاد متمایل است و طیف اقتصاددانان جریان اصلی را از جریان مصاحبه حذف کرده است. اشکال دیگرش این است که وضعی که از علم اقتصاد در ایران تصویر می کند بروز نیست.

پ.ن1: فرید ذکریا را به اشتباه سردبیر نیویورک تایمز نوشته بودم و با تذکر دوستان تصحیح کردم.

پ.ن2: یک کتاب بسیار جالب را فراموش کرده بودم. انیشتین و شاعر، ترجمه ناصر موفقیان، انتشارات علمی فرهنگی: این کتاب مجموعه پنج خاطره ویلیام هرمان شاعر آلمانی از دیدار با انیشتن و تلاش های مشترک آن ها علیه نازیسم در دهه های سی و چهل میلادی است. خواندن کتاب به من کمک کرد تا فهم به تری از وضعیت واقعی آلمان در زمان ظهور و قدرت گرفتن نازی ها و نیز وضعیت آلمانی های مهاجرت کرده به آمریکا در طول جنگ به دست آورم.

October 01, 2006

ضرورت عقلانی سازی طرح اخراج کارگران خارجی

این یادداشتم امروز به عنوان سرمقاله روزنامه دنیای اقتصاد چاپ شده است:

این سوال که تاثیر حضور کارگران مهاجر و به طور مشخص مهاجران غیرقانونی روی اقتصاد ملی یک کشور چیست و سیاست یک کشور در قبال آن چه باید باشد از جمله سوالات مورد علاقه اقتصاددانان و سیاست مداران است. بسیاری از کشورهای اروپایی و نیز ایالات متحده آمریکا به طور جدی با این مساله مواجه هستند و احزاب سیاسی در این کشورها بسته به پایگاه اجتماعی و اقتصادی خود سیاست های متفاوتی را در قبال ورود کارگران خارجی اتخاذ می کنند.این سیاست ها تابعی از تاثیری است که حضور نیروی کار خارجی بر روی بخش های مختلف اقتصاد برجای می گذارد و لذا منافع رای دهندگان را متناسب با این اثرات دچار تحول می کند.

با وجود اهمیت مساله بررسی مطالعات و مقاله های مربوط به این موضوع نشان می دهد که هنوز نمی توان تاثیرات نیروی کار خارجی را به طور دقیق پیش بینی کرد و مطالعات مختلف تخمین های نسبتا متفاوتی از این تاثیرات ارائه کرده اند. برخی مطالعات افزایش رفاه شهروندان محلی در اثر مهاجرت نیروی کار خارجی و برخی دیگر کاهش آن را نتیجه گرفته اند. با این همه بسیاری از مطالعات نتایج مشترکی مبتنی بر اصول پایه علم اقتصاد را مورد تایید قرار می دهند که می تواند در شرایط مختلف اقتصادی مورد استناد قرار گیرد.

مهم ترین زاویه ای که می توان تاثیرات نیروی کار خارجی را بررسی کرد بحث عرضه نیروی کار در اقتصاد است. می دانیم که در فرآیند تولید نیروی کار و سرمایه مکمل یک دیگر به حساب می آیند و لذا هر قدر میزان عرضه نیروی کار بیش تر باشد بر بهره روی نهایی سرمایه افزوده خواهد شد. از این زاویه افزایش حجم نیروی کار خارجی از طریق ارتقاء بهره وری سرمایه باعث رشد درآمد آن بخش از شهروندان کشور میزبان که صاحب سرمایه های خرد و کلان هستند خواهد شد. از طرف دیگر افزایش عرضه نیروی کار باعث کاهش دست مزد ها و در نتیجه کاهش قیمت تمام شده محصولات و خدماتی می شود که نیروی کار خارجی در آن حضور دارد. مشاهدات عینی در کشورهای اروپایی حاکی از این است که بخش های مهمی از اقتصاد این کشورها مثل رستوران ها، هتل داری، ساختمان و فروش گاه های زنجیره ای عمدتا بر پایه حضور نیروی کار خارجی امکان فعالیت دارد و خروج نیروی کار خارجی باعث افزایش شدید قیمت ها در این بخش می شود. نمونه عینی این موضوع در ایران در بخش ساختمان قابل مشاهده است. حضور نیروی کار افغان در بخش ساختمان ایران که به علت های مختلف با دست مزد پایین تر و بهره وری بالاتری نسبت به نیروی کار ایرانی فعالیت می کند هزینه تمام شده محصولات این بخش را به طور مشخصی پایین آورده است. مضاف بر این که همانند کشورهای دیگر بخشی از کارهای سخت در صنعت ساختمان به طور انحصاری توسط نیروی کار مهاجر انجام می شود و در صورت خروج این نیروی کار از کشور ممکن است نیروی کار داخلی تمایلی به حضور در این نوع فعالیت ها نداشته باشد. فعالین صنعت ساختمان احتمالا دوره های کم یابی نیروی کار در این بخش را که به علت خروج ناگهانی نیروی کار ماهر افغان از کشور به دنبال برقراری آرامش در افغانستان به خاطر می آورند.

البته حضور نیروی کار خارجی همیشه با تاثیرات مثبت هم راه نیست. با توجه به این که مهاجر غیرقانونی معمولا مشاغل غیرتخصصی را اشغال می کند حضور آن ها باعث افزایش عرضه در بخش غیرماهر بازار کار می شود. افزایش عرضه دراین بخش بازار کار خود به خود به کاهش دست مزد و( یا افزایش بی کاری در صورت چسبندگی یا انعطاف ناپذیری بازار) منجر خواهد شد که این موضوع روی رفاه جویندگان کار در این بخش از بازار تاثیر منفی برجای می گذارد. اقتصاددان ها متفق القول هستند که قشری از جامعه میزبان که فاقد آموزش و مهارت هستند بزرگ ترین بازندگان حضور نیروی کار خارجی در یک کشور هستند. مخالفت های احساسی که با حضور پناهندگان افغان در ایران صورت می گیرد و گاه نیز با کمال تاسف شکل غیراخلاقی و نژادپرستانه به خود می گیرد از همین زاویه قابل درک و فهم است.

اگر به سوال اول مقاله بازگردیم می بینیم که همانند هر مساله اقتصادی دیگری دو وجه مثبت و منفی حضور نیروی کار خارجی باعث پیچیده شدن مساله سیاست گذاری می شود و نمی توان به راحتی نسبت به تحمل یا اخراج این افراد نظر داد. اولین الزامی که این پیچیدگی به سیاست گذار تحمیل می کند لزوم رجوع به پژوهش های قابل اعتماد در حوزه بازار کار برای دسته بندی شکل فعالیت های مهاجران و تاثیرات آن ها بر بخش های مختلف اقتصاد است که متاسفانه به نظر نمی رسد در ایران چندان جدی گرفته شده باشد.

واقعیت این است که نیروی کار افغان در ایران یک قشر همگن نیست و طیفی از کارگران ساده تا افراد ماهر در بخش های مختلف ساختمان و صنعت را تشکیل می دهد. حتی اگر از مساله تفاوت بهره وری صرف نظر کنیم و فرض کنیم کارگران ساده افغان به راحتی قابل جای گزینی با نیروی کار ایرانی است چنین فرضی را در مورد نیروی کار متخصص افغان به سختی می توان پذیرفت. لذا تدوین و اجرای یک سیاست یک سان برای تمامی این نیروی کار و خصوصا اجرای خشن و بدون ظرافت آن منجر به هدردادن هزینه هایی خواهد شد که کشور در این بیست و پنج ساله برای پذیرایی از مهاجرین افغان متحمل شده است. بخش ماهر این نیروی کار در این مدت سرمایه انسانی کسب کرده است که تولید مجدد آن در نیروی کار ایرانی نیازمند صرف زمان و هزینه قابل توجهی است و در دوره گذر ممکن است تاثیرات منفی قابل توجهی در یک بخش کلیدی مثل صنعت ساختمان که از پیش رانه های مهم اقتصاد ایران به شمار می آید برجای بگذارد. این تاثیرات ممکن است هم به شکل افزایش هزینه مستقیم اجرای پروژه های ساختمانی و عمرانی (که هم اکنون نیز به نسبت درآمد سرانه ایرانیان بسیار بالا است) و هم به شکل طولانی شده دوره اجرای این پروژه ها ( که نهایتا خود را در قیمت تمام شده متجلی خواهد کرد) بروز نماید. توصیه ما به مسوولین این است که تا دیر نشده نسبت به دسته بندی مشاغلی که توسط نیروی کار افغان انجام می شود اقدام نموده و سپس متناسب با عرضه و تقاضای نیروی کار داخلی در آن مشاغل و میزان تاثیرگذاری خروجی نیروی کار مهاجر آن بخش بر سایر بخش های اقتصادی سیاست های مناسب ساماندهی بازار کار را اجرا نمایند.


 

all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007