« جهیزیه و دختران امروزی | صفحه اول | ... »

21 مهر 85

سرگذشت من و پول و دل خوشی

کلاس اول راهنمایی که بودم دوست داشتم مهندس برق شوم (این تصمیم تا آخر سال اول دانشگاه پابرجا ماند). آن موقع ها حقوق مهندس ها خیلی کم بود برای این که هنوز پروژه های صنعتی چندانی در کشور اجرا نمی شد و مهندسان به سختی کار پیدا می کردند که بیش تر هم کار دولتی بود. حقوق ها هم تماما کارمندی بود و از پرداخت های میلیونی امروزی شرکت های مشاوره و پیمان کاری خبری نبود. خلاصه دور و برمان هر چه مهندس (غیر از مهندسان عمران) می دیدیم با بی کاری یا مشکلات مالی جدی رو به رو بودند. بابای من هم که این وضع را می دید مرتبا با من بحث داشت که اگر مهندس برق شوی مثل فلانی و فلانی بی کار می مانی یا حقوق ماهی ده هزار تومان می گیری و سعی می کرد من را به سمت خواندن حرفه خودش یعنی پزشکی ترغیب کند. جواب من هم همیشه یک چیز بود و آن این که برایم پول مهم نیست و علاقه اولویت دارد! خلاصه یکی دو سالی درگیر بحث بودیم و وقتی دید حریفم نمی شود بی خیال شد. البته بعدا به لطف پیش رفت های دوره سازندگی و نیز گسترش بازار رایانه در ایران وضع مهندسان خوب و به خاطر سیاست های غلط آموزش پزشکی وضع پزشکان بد شد و دوره دبیرستان دیگر بابام خوش حال بود که من قرار است مهندس شوم. من هم در طی فرآیند بلوغ به این نتیجه رسیده بودم که پول مهم ترین چیز دنیا است و خلاصه به تفاهم خوبی دست پیدا کرده بودیم!

دانش گاه که رفتم از همان روز اول مشغول کار شدم. اگر بعدها بخواهم زندگی نامه بنویسم می گویم که مشاغل مختلفی از تدریس دبیرستان و برنامه نویسی و کنترل پروژه و مستندسازی و نصب تجهیزات برقی و برگزاری نمایش گاه فرهنگی و تست های خلاقیت و گردآوری مطالب از روزنامه ها و ... را در دوره دانش جوی تجربه کردم. یک خط قرمز هم داشتم و آن این که تدریس خصوصی نکنم. در کنکور جزو ده نفر اول و رتبه اول منطقه دو بودم و خلاصه مشتری تدریس خصوصی زیاد بود ولی به طور ارزشی با این موضوع مشکل داشتم و دنبالش نرفتم. پول های زیادی را هم از دست دادم ولی خوش حال هستم که این کار را نکردم. تجربه دانش گاه کم کم دوباره من را از این ایده که پول مهم ترین چیز دنیا است دور کرد. اطرافیان هم هر وقت با این ایده مواجه می شدند یک جواب مشخص داشتند: بگذار متاهل بشوی و مسوولیت زندگی را بر عهده بگیری آن وقت خودت می فهمی!

سال آخر لیسانس که درس زیادی نداشتم رفتم سر یک کار منظم و با حقوق مشخص. در واقع شدم کارمند شرکتی که همان جا با مریم آشنا شدیم و مدیرعاملش یک سال بعد پدرخانمم شد. دقیقا یک سال تمام از فضای روشن فکری و کارهای دانش جویی و مقاله خواندن بریدم و شدم یک مهندس با کلاس مثل بقیه. از همان هایی که کت و شلوار می پوشند و کیف در دست دارند و پروژه می گیرند و پاداش آخر ماهشان را بررسی می کنند و دایم دنبال این هستند که کجا بروند که حقوق بیش تری بدهد. بعد از یک سال فهمیدم که آدم این کار نیستم. برگشتم دانش گاه و دوباره زندگی ام لذت بخش شد. ارزش های مشترکمان با مریم هم جهت زندگی را درست به همان سمتی هل داد که دوست داشتم. به قول یکی از دوستانم وقتی ازدواج نکرده بودم دنبال پول و زندگی بودم. الان هر قدر بیش تر از متاهل شدنم می گذرد بیش تر مشغول کار سیاسی و فرهنگی می شوم

همان موقع ها این بحث بین دوستان ما به جد مطرح بود که اولویت درآمد و علاقه و ارزش ها باید چه طور انتخاب شود؟ یکی از بچه ها حرف خوبی زد که سال ها است مساله من را حل کرده است. گفت اگر بگویی من به درآمد کم قانعم هیچ نمی توانی قضیه را جمع کنی و جایی متوقف شوی. چون پول زیادش هم برای آدم کم است. باید یک سقف معین بگذاری و بگویی هر وقت درآمدم به این سطح عددی مشخص رسید توقف می کنم. به نظرم حرفش خصوصا در درازمدت و در طراحی دینامیک مسیر شغلی آدم بسیار کلیدی است.

من الان 28 سال دارم. نزدیک هفت سال تمام است که ازدواج کرده ایم و مسوولیت زندگی را بر عهده داشته ام. شغل های مختلف با درآمد های کاملا متفاوت و سطوح مختلفی از زندگی (از جمله دوره هایی از بی کاری و بی پولی) را تجربه کرده ام و هنوز عاقل نشده ام. یادم است اوایل زندگی مشترک میز تحریر نداشتیم و مریم خیلی به آن احتیاج داشت. پول هم نداشتیم و نمی خواستم هم از کسی بگیرم. یک کاری گیرم آمد و یک کتاب را ویراستاری کردم و با پولش که سی هزار تومان بود یک میز خریدیم. هر وقت که به آن میز نگاه می کردم یاد آن یک هفته کار فشرده و لذت خریدنش می افتادم. حرف آن دور و بری ها هم کاملا غلط از آب درآمده است که بگذار متاهل شوی خودت می روی دنبال پول. البته الان دیگر به شیوه سابق پیش بینی نمی کنند بل که توصیه می کنند: ببین تو الان دیگر بیست و هشت سالت است و کم کم باید فکر زندگی ات باشی! بی راه هم نمی گویند. از دار دنیا تقریبا هیچ چیزی ندارم و در عوض دوستانم که مسیر استاندارد را رفتند خیلی هاشان صاحب خانه و ماشین و شرکت و سهام هستند.

من هنوز عاقل نشده ام. هنوز به نظرم می رسد همه لذت زندگی با پول خریداری نمی شود. هنوز هم فکر می کنم آدم باید کارش را دوست داشته باشد یا به آن اعتقاد داشته باشد. هنوز هم به بچه هایی که برای انتخاب رشته کنکور باهام مشورت می کنند می گویم این قدر نپرسید کدام رشته درآمدش بیش تر است به چیزهای مهم تر فکر کنید. هنوز هم همه وقتم را کار نمی کنم و نمی خواهم هم در آینده بکنم. هنوز هم کارهای پرسود را به خاطر این که بهشان اعتقاد ندارم یا برایم جذاب نیست رد می کنم. هنوز هم دوست ندارم برای خودم بازاریابی کنم. هنوز هم به سقف مشخص برای درآمد اعتقاد دارم و برای آینده ام هم مطابق این ایده برنامه ریزی می کنم. فرصت هم تقریبا برایم تمام شده است. در حوزه کاری دنبال موضوعاتی رفته ام که درآمدش کم تر از نصف موضوعات دیگری است که دلم با آن ها راضی نمی شود ولی در بازار پرطرف دار هستند. مردم عموما فکر می کنند من احمق هستم ولی من به نظرم می رسد حداقل طبقه متوسط و درس خوانده کشور ما به سطحی از درآمد رسیده است که نیازهای اولیه اش تامین باشد و لنگ مقدمات زندگی نباشد و لذا بتوان برای سبک زندگی اش از ایده کیفیت زندگی به جای درآمد بیشینه دفاع کرد. گیرم که اگر درآمدت را بیشینه نکردی به جای خانه نود متری در هفتاد متری بنشینی و به جای پژو پراید سوار شوی و به جای این که در سی و پنج سالگی صاحب خانه شوی در چهل سالگی بشوی و به جای این که پول خرج معلم خصوصی و کلاس کنکور بچه ات کنی روی تربیتش از بچگی فکر کنی و لباس ارزان تر بپوشی و تشریفات کم تری داشته باشی. این حرف ها را یک بچه دبیرستانی نمی گوید. یک آدم متاهل می گوید که تجربه زندگی داشته است و آدم هایی را دیده که فقیر ولی دل خوش هستند.



   نظرات

Arash :

جالب بود.

 

Mehdi :

استفاده کردم. راستش می خواهم بدانم چرا با تدريس خصوصی مخالفی؟ من هيچوقت معلم خصوصی نداشتم - که فکر می کنم به نفع تحصيلاتم بوده - و تا حالا هم تدريس خصوصی نکرده ام، ولی فکر می کنم بهتر است با کمی تدريس خصوصی هزينه خريد يک ماشين را دربياورم.

حامد : مهدی جان خیلی شخصی بود. به این بر می گشت که من حس می کردم کسی نباید به اتکای پول پدرش به دانش گاه برود. اصلا قابل توصیه برای بقیه نبود.

 

محمد :

عجيب اين قضيه رو مي فهمم...

 

ali :

آقای قدوسی، این پستت عجیب به دلم نشست، دقیقا مسائلی هستند که من به خاطر اینها با بقیه درگیرم. خوشحالم که شما هم اینطور فکر می‌کنید. کاش این طرز تفکر گسترش پیدا کنه

 

Ramin :

I admire your post, and the fact that you are in peace with yourself. When I was deciding to return to Iran or not, I thought about this issue thoroughly and I found money is very important to me. Wearing a Zegna suit, and driving a beamer is a value in my life. Now the problem is when I think this should be your value or vice versa. Nontheless, I am an avid fan of your blog, and it is one of the first things I read each day.

 

سارا :

چرا با تدریس خصوصی مشکل ارزشی داشتین؟

حامد: سارا خانم لطف کنید به پاسخ مهدی مراجعه کنید.

 

محمد درويش - مهار بيابان زايي :

خوشحالم كه نمي خواهي عاقل شوي ... ببين وضع جهان چگونه است! يك مشت عاقل دارند آن را اداره مي كنند!! بهتر است ما حداكثر همون بزرگترين آدم كوچيكي باشيم كه مي تونيم باشيم ...

 

رهام :

پست خوبی نوشتی.من هم دقیقا مثل تو فکر می کنم.شاید برای همین است که شغل روزنامه نگاری را دنبال کردم.شغلی که پول زیادی ازش در نمی آید.
ولی حامد جان به نظر من پول چیز خوبی است. و شاید بهترین چیز در جهان.چرا که پول قدرت انتخاب می دهد.قدرت انتخاب هم به عقیده من یعنی آزادی و آزادی تنها واژه مقدس جهان است.

 

فرزانه :

می‌خواهم این مطلب را با مطلب "صبوری و رشد" که ۳۰ ژوئن نوشته‌اید مقایسه کنم.
آیا اینکه دنبال پولِ سریع و بلافاصله نبوده‌اید کمی هم بابت این نبوده است که می‌دانسته‌اید که پرداختن به کارهایی که ظاهراً کمتر درآمدزا هستند می‌توانند در درازمدت رفاه پایدارتری را تضمین کنند؟

حامد : That is a sharp observation.

 

طفل شیرخواره :

این ((ایده کیفیت زندگی به جای درآمد بیشینه )) عالی بود .عالی.

 

elahe :

سلام. من الهه هستم. وبلاگ شما را همیشه دنبال می کنم. خودم هم گاهی توی وبلاگ وانهاده چیزهایی می نویسم. راستش از وقتی شما را توی مجله زنان دیدم توی همان جلسه ی فمینیسم و اقتصاد بیشتر وبلاگ را می خوانم. خوشحال می شوم اگر به وبلاگ من لینگ بدهیدو گاهی هم سری بزنید.

 

:

به این تفاصیلی که ذکر کرده اید متوجه نشدم که شما الآن در اتریش که مشغول تحصیل هستید پس چگونه از عهده مخارج تحصیل برمی آیید ظاهرا نه شما نه همسرتان هیچکدام که اشتغال به کار ندارید و الآن در اتریش کار نمی کنید در ایران هم که شغل دائمی نداشته اید هر چه هم که در ایران بدست آورده اید خرج زندگی شده است و پس انداز چندانی نباید باشد پس الآن از کجا مخارج زندگی و تحصیل در کشور اتریش را بدست می آورید تازه چگونه می خواهید از عهده مخارج تحصیل در دکترا بر بیایید؟ تازه خرج و مخارج تحصیل همسرتان را از کجا می آورید ؟ ظاهرا او هم که کار نمی کند تازه یک نکته را فراموش کردید بنویسید و آنهم وبلاگ نویسی است فکر می کنید اگر به شکل معمولی زندگی کرده بودید هرگز وبلاگ نویس می شدید راستی چند نفر را در ایران سراغ دارید که مثلا دکترا در ایران گرفته باشد و وبلاگ هم بنویسد هرچی وبلاگ نویس توی ایران هست یا دانشجوی دکترا است یا دانشجو است یا ... خلاصه آدم حسابی یعنی کسی که الآن دکترا را کاملا گرفته و مشغول کار است هرگز وبلاگ در ایران نمی نویسد لذا شماهم قطعا اگر یک سیستم زندگی معمولی انتخاب کرده بودی وجلو می رفتی پس از اخذ مدرک دکترا و اشتغال به کار قطعا یک وبلاگ نویس دائمی نمی شدی یعنی وبلاگ نویسی که بطور دائم و مرتب بنویسد چون فکر نکنم حتی یک مورد اینچنینی در ایران باشد وبلاگ نویسی دائمی کار افراد غیر معمول در ایران است.

حامد: دوست عزیز ممنون از سوالاتتان
1) کسی که در خارج دانش جوی تحصیلات تکمیلی می شود معمولا بورس یا حقوق از دانش گاه دریافت می کند. هزینه زندگی ما از طریق بورسی که از موسسه محل تحصیل می گیرم تامین می شود.

2) تحصیل در اتریش عموما رایگان است و شهریه تحصیل هم سر من سالیانه سی هزار تومان (سی یورو) است که از عهده اش بر می آیم!

3) معمولا افراد وقتی دانش جوی دکترا می شوند که از دانش گاه پول بگیرند. پول دوره دکترا معمولا برای اداره زندگی کافی است و حتی می شود کمی پس انداز هم کرد. موسسه ما به دانش جویان دکترای فاینانسش 1600 یورو در ماه بورس می دهد.

4) تعریفتان را از آدم حسابی نفهمیدم. ولی وبلاگ نویسی کاری نیست که خیلی از من وقت بگیرد و یکی از مشغله های مهمم است و فکر می کنم حالا حالاها ادامه بدهم.

 

امين :

حسابي به دلم نشست... مسائلي است كه درگيرش هستم. امسال بابد انتخاب رشته كنم...

 

امين :

همه‌ی نوشته‌ی خوب شما يک طرف، اين جمله هم در کامنت انانيمس يه طرف:
«وبلاگ نویسی دائمی کار افراد غیر معمول در ایران است.»

 

majid :

hamash ghabool, vali har kasi yek hadde aghalli az zendegi o lazem dare. hala be ghol e khodet khoone ye 70 metri va pride. in ham pool mikhad. motmaen am ke midooni rahn e ye khoone ye 70 metri too ye jaaye motevasset e tehran kheyli rahat 20 choob aab mikhore. pas hamintori nemishe darvishi be dastan fekr kard.

 

اكبر :

سلام
راستش مدتها بود كه ميخواستم يكسري سوال از شما بپرسم كه جوابشون را تو اين پستت فهميدم
مثل هميشه استفاده كردم

 

قاسم :

من تا جایی که دیده ام انسانهای بس موفق اصلن نگران کم یا زیاد پول نیستند. همه گی یشان به این باور رسیده اند و می توانند که در صورت لزوم با مدت زمان کمی کار دقیق کردن به آن مقدار پولی که می خواهند می رسند. این یا آن کار را ادامه می دهند چون آنرا واقعن دوست دارند

 

مصطفي :

آقاي قدّوسي،
از اين كه آدمي مثل شما اين حرفها را مي‌زند دلگرم مي‌شوم. امّا يك مسأله‌اي در اين بين هست كه دقيقاً آدمي مثل شما بايد به آن حسّاس‌تر باشد و من فكر مي‌كنم شما آن را دور زديد!
كم پولي و سطح پايين‌تر درآمد و پس‌انداز حاشيه‌ي امنيّت ضعيف‌تري در زندگي آدم باقي مي‌گذارد و اين مسأله به خصوص در كشوري مثل ايران حادتر است. اين ديگر مسأله‌ي پژو يا پرايد نيست. مثلاً اگر خداي ناكرده يك فوريت درماني پرهزينه پيش بيايد، آدم كم‌توقّع كه نه درآمد بالايي دارد و نه پس‌انداز قابل توجّهي، بايد چه كند؟ به اين هم فكر كرده‌ايد؟

 

:

It all depends on whether your family or more so your wife's father will end up giving you an apartment and inhertinace. This could provide security blanket for you & your wife to pursue your dreams...... most young peoplr in Iran do not have that luxury.

 

:

the most omportant thing is knowing yourself,

 

salimi :

صريح،واقعي، صميمي، خودماني، خوب و دوست داشتني.

 

:

I found a better way to enjoy my life. Work hard, even the ones you do not like then give part of the money away to a needy. It is painful but extremely enjoyable. I sometimes think my responsibility is beyond my family. Probably wo'nt work for others.

 

ليشام :

حال مي‌كنم باهات حامد جان! گر چه بسوزه پدر اين بي‌پولي ولي انصافاً وقتي پول و درآمد بيش‌تر، دغدغه‌ي آدم بشود، به نظرم همه‌ي آسايش آدم را مي‌گيرد... چند سالي است كه به آرامشي رسيدم كه شايد تا حدودي توانسته باشم برخي گوشه‌هايش را نوشته باشم توي وبلاگم. به اندازه‌ي نيازم دنبال درآمد بودم و هرگاه كه به دلايلي پولي بيش‌تر از درآمدم مي‌خواستم انگار دستي از آسمان مي‌آمد و مي‌گفت: بيا! اين هم پول... زندگي همين است حامد جان!... همين دو سه ماه پيش بود كه آه در بساط نداشتم. در مجموع بيست هزار تومان و تمام حساب‌ها خالي. مي‌دانستم تا يك ماه ديگر هم از حقوق سه ماهانه‌ام خبري نيست. گفتم چه كنم با آن؟ گفتم مي‌روم همه‌اش را مي‌خورم خيالم راحت باشد كه پول بي پول. جاي شما خالي با همان بيست تومان رفتم سه روز همدان و با بچه‌هاي فليكر، گشت و گذار و عكاسي. روز آخر كه برگشتيم تهران، ترمينال غرب كه رسيدم پول نداشتم برگردم خانه. شش تومان ار آدم غريبه قرض كردم!... بله حامد جان! زندگي همين است... آرزو دارم كه در كنار همسرت به‌ترين و شادترين لحظات زندگي‌ات رو پيش رو داشته باشي :)

 

Amir :

جالب بود
اما یک نکته ای این وسط هست به نظر من که خوب آدم وقتی می تونه دغدغه مالی نداشته باشه و بخواد به یک حداقلی راضی باشه که پشتش به یک جایی گرم باشه !
اگر پدر همسر شما مدیر عامل نبود و خانواده پدری خودتان هم از وضع مالی خوبی برخوردار نبود، و خیالتون راحت نبود که در مواقعی که واقعا به پول نیاز حیاتی دارید( نه خریدن یک میز ! ) کسی هست که بتونین روش حساب کنید، بازم اینجوری حرف می زدید یا نه ؟!

 

afarin :

Great...I hope this will continue doing what you want and knowing how to get them... trying to do the same :)

 

نوح :

چقدر خوب تونستم با این حرفات ارتباط برقرار کنم. مرسی

 

كامران :

همين چند شب پيش مهمان يكي از دوستاني بوديم كه در آستانه چهل سالگي مي گفت من اصلا فكر نكي كنم حتما بايد خوونه داشته باشم و ...اونها به اين عقيده داشتند كه كيفيت زندگي است كه تعيين كننده است . بقول عرفا ي خودمون بايد ببينيم عرض زنگدي چقدره !

 

خوابزده :

درسته همه چیز پول نمیشه....
ماهم شروع بکار کردیم. شمارو لینکیدیم.

 

صادق :

سلام خسته نباشی.
ممنون از وبلاگ خوبت.
سوالی داشتم در خصوص "ihs" و اینکه شرایطش ،امتحانش و کلا همه چیز درباره این موسسه!
خیلی ممنون میشوم اگر جواب بدی.
آدرس ایمیلم هم هست.متشکرم

 

امين ترابي :

جانا سخن از زبان ما مي گويي

 

بهاره :

سلام

کسی نمی خواد با کار اداری بپوسه! کار اداری لزوما فسیل کننده نیست. گاهی اوقات ما خودمان خلاقیت به خرج نمی دهیم. به هر حال اگر ما کار اداری نکنیم بنگاهی باقی نمی ماند که اقتصاد دان ها درباره آنها و اصلا کل اقتصاد جامعه بنویسند.

یاد صحبت ماهاتیر محمد افتادم(اگرچه شاید خیلی ها او را قبول نداشته باشند ولی نمی توان انکار کرد که مالزی توسعه اش را مدیون او است)در مصاحبه با شبکه 4 تابستان امسال گفت:

"یکی از مسایل کشورهای آسیایی و خصوصا مسلمان این است که به ما قرنها است آموزش داده اند پرداختن به زندگی دنیوی اشتباه است! از زمان رنسانس ما متوقف شدیم و غرب فاصله بزرگی را ایجاد کرد." و توصیه کرد : "بایستی متعادل زندگی کرد"


ضمنا مطمئن هستم شما از بابت پشتوانه خانوادگی خیالتان آسوده بوده است.

 

متين :

حامد خان قدوسي، بعد از مدت‌ها مطلبت به دلم نشست. به تو اميدوار شدم پسر! به مريم سلام مبسوط برسان.

 

metol :

سلام حامد جان،
در عين حالي كه با اين ايده شخصاً خيلي حال مي‌كنم و هميشه سعي مي‌كنم خودم رو به اين جور زندگي نزديك كنم (مثلاً كار ثابت و كارمندي نكنم)، ولي فكر مي‌كنم (حداقل در ايران) نمي‌شه اون رو زياد تعميم داد يا به همه توصيه‌اش كرد. به اين دقت كن كه تو الآن دو تا گزينه پيش روت هست. يكي كسب حداقل درآمد لازم براي زندگي با سطح رفاه استاندارد (حداقل) و در عوض پرداختن بيشتر به كارهاي فرهنگي و ... (دلي) و گزينه دومي، كسب درآمد بيشتر و رفاه بالاتر و در عوض داشتن وقت كمتر براي كارهاي دلي.
در گزينه اولي، تو جزء قشر متوسط (حتي كم درآمد) جامعه‌اي هستي كه توش زندگي مي‌كني (اتريش). ولي رفاه مادي‌ات به اون اندازه‌اي هست كه براي «خوش‌بخت» بودن كافي باشه و بتوني وقتت رو صرف خودت و زندگي‌ات بكني.
ولي در اين‌جا براي داشتن رفاه استاندارد، يعني اون حداقل لازم براي خوشبختي (اون حداقلي كه بهت اجازه بده بجز نيازهاي اوليه‌ات به چيزهاي ديگه‌اي هم فكر كني)، بايد درآمدت در حدي باشه كه تو رو توي دهك‌هاي بالاي درآمدي جامعه‌ات قرار مي‌ده. يعني نسبت به جامعه خودت پول‌دار محسوب مي‌شي. براي اين كه چنين آدمي بشي، بايد وقت فابل توجهي از زندگي‌ات رو صرف پول درآوردن بكني كه باعث كم‌تر رسيدن به «دل»ات مي‌شه. حتي موقعي كه به حداقل رفاهي مي‌رسي، ديگه پول درآوردن خودش به نوعي برات يك هدف شده. بهش عادت كردي. سخته كه ازش جدا شي.
نمي‌گم اون جور زندگي كه مي‌گي، اين‌جا امكانش نيست. ولي خيلي سخته و امكانش براي همه هم وجود نداره. لازمه‌اش اينه كه تخصص يا مهارتي داشته باشي، با درآمد زايي خوب و قدرت انتخاب زياد، كه بهت اجازه بده «به اندازه» كار كني. و خيلي‌ها اين امتياز رو ندارند.

 

ana :

hamed jan salam man az bachehaye polytechnicam.daram baraye fogh mikhunam.vaghti angize va poshtekare toro toye dars khundan mibinam vaghean hasudim mishe mishe begi chetori enghadr khub dars mikhundi ke enghadr pishraft kardi mishe mano rahnamii koni va begi che tor mishe be in daraje az movafaghiat va pishraft resid ba roozi 20 saat dars khundan maybe lotfan rajebe in nokte baraye daneshjoohaye fani mohandesi sarasari benevis mamnun

 

anna :

hamed jan salam.man fareghotahsile polytechnicam va daram baraye konkure fogh mikhunam mikhastam azat khahesh konam be onvane ye adame movafagh dar dars begi che tor be in daraje az angize va poshtekar residi va che amali baes shod bedoone vaghfe dars bekhuni va jolo beri chon moteasefane man dochare biangizegiam va be sakhti dars mikhunam. mishe begi chetor mishe be onvane ye dokhtar ke metallurgy khunde va ba tavajo be mohit mored dare kari dar iran baraye in reshte be khosoos baraye dokhtara khub dars khund va pishraft kard dochare feghdane angize shodam lotfan rahnamiim kon va az tajrobeye khodet tooye dars khundan begoo.mamnun misham age ye post raje be in matlab benevisi

 

مینا :

این نوشته رو دوست داشتم. گاهی یادمون می ره که پول قراره وسیله ای باشه در خدمت رضایت آدم از زندگیش و نه رضایت از زندگی چیزی که خرج پول در آوردن بشه...

 

عليرضا :

صبر کن ببينم. پس تئوری انتخاب عقلانی چی می شه اين وسط؟

حامد: تئوری انتخاب عقلانی می گه مطلوبیت خودتان را که تابعی است از درآمد و لیژر (به قول خارجی ها) و مشتقش هم نسبت به هر دو مثبت است ماکسیمم کنید.

 

Reza :

به نظر من این سیری که طی کردی شاید بین 10% ایرانی ها مشترک باشه. جایگزین کردن کسب درآمد با ارزش ها هم عموما بین این درصد کم رواج داره چون اکثرا به یه طریقی پشتگرمی مالی خوبی دارن.به هر حال اون 90% هم یه طوری با ارزش های خودشون, که احتمالا شخصی تر هستن (و نه خیلی تاثیر گذار در کلیت جامعه) کنار میان.فکر می کنم یکی از وظائف شما 10% اینه که برای اونها هم امکان داشتن ارزشهای تاثیر گذارتر بدین.

 

ابوالفتحی :

وقتی مطالب مثل این پست تو را می‌خوانم حس می‌کنم وب‌گردی خیلی هم وقت تلف‌کردن نیست

 

deepblue :

سلام.
چرا به پول اینقدر شخصی نگاه می کنی؟ از مهم ترین ابزارهای ایجاد رفاه و عدالت اجتماعی پول زیاد است. استفاده صحیح از ثروت و قدرت کلید سعادت است. بای

 

:

آقا با احترام میخواستم خدمتتون بگم که خیلی ایدالیستی و ساده انگارانه به این مساله نگاه میکنید. در این شکی نیست که آدم باید دنبال کاری که دوست داره و ارضاش میکنه بره. همچنین درسته که هدف زندگی آدم نباید پول باشه و پول به تنهایی خوشبختی نمیاره. اما دنبال درآمد بالاتر رفتن اصلا قابل سرزنش نیست و احتمالا دوستان شما توصیه بیربطی به شما نمی کنند. میدونید چرا؟ چون تو دنیای امروز پول جزو واقعیت های زندگی است. بر خلاف اون قدیمها که میگفتند که علم بهتر است یا ثروت تو دنیای امروز بدون ثروت علم هم میسز نیست. شما میدونید تو همین ایران خودمون هزینه تحصیل و مدرسه یک بچه (از شهریه گرفته تا روپوش و مداد و دفتر و ایاب و ذهاب و غیره) طی دوازده سال تا دیپلم چقدر میشه؟ حالا دیگه کنکور و بعدش پیشکش. من به هیچ عنوان تبلیغ اون نوع «قناعت ورزی» و چشم پوشی از درآمد بیشتر را درست نمیدونم. چون همیشه مساله تجمل گرایی نیست. همیشه مساله این نیست که پراید شما بشه بنز یا خونه از میدون رسالت بره فرمانیه. مساله درست کردن نوعی امنیت اقتصادی است برای خود و خانواده تون. چون من به چشم خودم دیدم که دختر ده ساله فامیلم که ناگهان دچار تومور مغزی شده بود چگونه ظرف یک سال از بین رفت و هزینه درمانش تو ایران (که تازه محدود و ناموفق هم بود) سر به فلک میزد. اگه پدرش اینقدر پول داشت که بفرستش خارج شاید نتیجه فرق میکرد. اما اونقدر «زیاد» پول نداشت. میدونم این عادلانه نیست. اما همینه که هست. اونی که داره درمان میکنه اونی که نداره باید بمیره. اونی که داره پاش به دانشگاه باز میشه اونی که نداره نه.

 

:

پست بالایی از من بود.

 

:

من نمیدونم چرا اطلاعاتم پاک میشه. پست های بالایی از من بود.

بابک

overman.persianblog.com

 

Anar :

حامد جان دلخوشی نه به فقر است نه به ثروت. این دوتا مساله تمکن مالی و رضایت شغلی الزاما هیچ منافاتی با هم ندارند.

 

سارا :

دقیقا با شما موافقم. در جای جای نوشته شما میتوانم به جای پول بگذارم مهاجرت... هیچ گونه رفاهی به اصطلاح تضمین کننده شادی نیست. آفرین.

 

واحه :

ضمن احترام و موافقت با بخشي از مطلبت ،فكر مي كنم رفاه نسبي خانواده خودت و همسرت نقش مهمي داشته كه فرصت داشته باشي افق هاي ديگري را ببيني.من هم كسي هستم كه رتبه 165 كنكور بودم و رشته پزشكي را انتخاب نكردم ،علاقه ام چيز ديگري بود وحتي بخاطر اين كار شهرت پيدا كردم!اما وقتي براي رفتن به اجلاس جهاني كه دعوت داشتم نتونستم پول بليطم رو بدم مجبور به كارمند بودن شدم.باهات موافقم هيچ پول زياد و بوقت و البته حتي پول كم كسي رو خوشبخت نكرده،حس دروني آدم ها مهمه .اما فقط يكطرف قضيه رو نگاه نكن.بعضي وقتها بي پولي از هر نكبتي بدتره.

 

عليرضا :

ليژر رو چه جوری اندازه می گيری اون وقت؟ اگر بتونی هرچيزی که دلخواه من باشه رو اسمش رو "ليژر" بگذاری (مثلآ - فرض کن - هم درس خوندن و هم کمک ناشناس به مستمندان توی شب تاريک) اون وقت "ليژر" به معنای يک متغير ژنريک کاملآ بی معنا می شه نه؟

حامد : من که فعلا راجع به اندازه گیری صحبت نکردم. اصولا نظریه مدرن مطلوبیت و بهینه سازی روی مقدار عددی بنا نشده و روی اولویت های ترجیحی بنا شده. من فعلا در سطح مفهومی می گم اون تصوری که تو از مدل اقتصادی به عنوان بیشینه کننده درآمد داری درست نیست، در مدل اقتصادی آدم ها بیشینه کننده مطلوبیت هستند و خود مطلوبیت هم حاصل جمع مصرف کالاهای قابل خریداری در بازار (جمع بندی شده با درآمد) و غیرقابل خریداری از بازار (لیژر) است.

 

امید :

سلام حامد جان راستش من چند روز بیشتر نیست که نوشته های شما را پیدا کرده ام ومی خوانم.واقعا خوشحالم که هنوز افرادی با چنین طرز فکر می بینم.راستش من مثل خیلی از افراد پول را دوست دارم اما اصلا به ان اعتقاد ندارم یعنی خیلی دوست داشتم که پول زیاد داشته باشم و با ان به خیلی از افراد واقعا نیازمند کمک می کردم چون شاید خداوند به جای اینکه این فرصت ها و نعمت ها را به من بده می تونست به افراد دیگری بده که شاید اگر انها این همه چیز رر داشتند خیلی بهتر از من از انها استفاده می کردند(راستش من دانشجویIT دانشگاه سراسری تبریز هستم اما فکر می کنم که باز هم از این همه فرصتی که داشتم درست استفاده نکردم)من فکر می کنم که فقط داشتن پول خوشبختی نیست.ادم می تواند بدون پول هم خیلی خوشبخت باشد.
واقعا خوشحالم که بیشتر ازمقدار پول به منبع درامد ان فکر می کنید(اخه من خودم خیلی با کلاس خصوصی مشکل دارم وبرای قبولی در کنکور با اینکه برای معلم خصوصی اصلا مشکل مالی نداشتم ولی یک معلم خصوصی هم نداشتم وبیشتر درس هایم را هم سعی می کردم خودم بخوانم).من بااینکه در یک خانواده مرفه زندگی می کنم اما خیلی دوست دارم پولی که دست من هست حاصل تلاش خودم باشد(یعنی یه ارزشهای خاصی دارم که با عقیده بسیاری از افراد متفاوت است).

 

امید :


سلام حامد جان راستش من چند روز بیشتر نیست که نوشته های شما را پیدا کرده ام ومی خوانم.واقعا خوشحالم که هنوز افرادی با چنین طرز فکر می بینم.راستش من مثل خیلی از افراد پول را دوست دارم اما اصلا به ان اعتقاد ندارم یعنی خیلی دوست داشتم که پول زیاد داشته باشم و با ان به خیلی از افراد واقعا نیازمند کمک می کردم چون شاید خداوند به جای اینکه این فرصت ها و نعمت ها را به من بده می تونست به افراد دیگری بده که شاید اگر انها این همه چیز رر داشتند خیلی بهتر از من از انها استفاده می کردند(راستش من دانشجویIT دانشگاه سراسری تبریز هستم اما فکر می کنم که باز هم از این همه فرصتی که داشتم درست استفاده نکردم)من فکر می کنم که فقط داشتن پول خوشبختی نیست.ادم می تواند بدون پول هم خیلی خوشبخت باشد.
واقعا خوشحالم که بیشتر ازمقدار پول به منبع درامد ان فکر می کنید(اخه من خودم خیلی با کلاس خصوصی مشکل دارم وبرای قبولی در کنکور با اینکه برای معلم خصوصی اصلا مشکل مالی نداشتم ولی یک معلم خصوصی هم نداشتم وبیشتر درس هایم را هم سعی می کردم خودم بخوانم).من بااینکه در یک خانواده مرفه زندگی می کنم اما خیلی دوست دارم پولی که دست من هست حاصل تلاش خودم باشد(یعنی یه ارزشهای خاصی دارم که با عقیده بسیاری از افراد متفاوت است

 

 

all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007