« October 2006 | صفحه اول | December 2006 »

November 30, 2006

یک سری باورهای عمومی یا کلیشه هست که شاید در شرایط بسیار کلی درست باشد ولی آن قدر هم که به نظر می رسد قطعی نیست. یکی که برای من زیاد اتفاق می افتد مربوط به باور عمومی رایج در مورد لزوم یاد گرفتن لغت انگلیسی از طریق دیکشنری انگلیسی به انگلیسی یا در داخل متن است. کلمات زیادی بوده که من به این شیوه یاد گرفته بودم و حس کلی از معنی آن داشتم. حتی بلد هم بودم که درست به کار ببرمش ولی فقط زمانی که ترجمه رایج فارسی اش را از کسی شنیدم مفهوم دقیق این کلمه با مفهومی که در ذهنم بود هماهنگ شد. به عبارت دیگر تجربه من می گوید گاهی نگاه کردن معنی در دیکشنری فارسی اتفاقا باعث یادگیری صحیح تر یا دقیق تری می شود.

توضیح نهادگرایانه!

سوال : چرا دست مزد بافندگان فرش دست باف در ایران پایین است؟

جواب مبتنی بر علم اقتصاد رایج : برای این که صنعت فرش دست باف به نسبت نیروی کار مشغول در آن سرمایه کمی دارد و انگیزه نوآوری در فرآیند تولید آن هم به خاطر اختصاصی نبودن نتایج (انتشار سریع) آن پایین است. از طرف دیگر نیروی کار آن معمولا در مناطقی جذب می شود که بهره وری نهایی نیروی کار در بخش های دیگر (از همه مهم تر کشاورزی) نزدیک به صفر است و خود نیروی کار هم قدرت کار در بخش های دیگر را ندارد. به علت تخصصی نبودن نیروی کار مانع ورود برای نیروهای جدید وجود ندارد و جا به جایی نیروی کار از بخش های دیگر به این بخش خیلی سریع صورت می گیرد. با در نظر گرفتن شرایط عرضه نیروی کار و بهره وری نهایی نیروی کار در این صنعت دست مزد این بخش به طور قابل ملاحظه ای از دست مزد بخش کشاورزی یا صنعت پایین تر خواهد بود. از ادبیات اقتصادی می دانیم که پایین بودن دست مزد باعث جذب نیروهای با کیفیت پایین تر به یک بخش شده و خود به عنوان مانعی "درون زا" برای رشد بهره وری و نوآوری عمل می کند.

جواب استاد محترم مدعی نهادگرایی در ایران : صنعت فرش دست باف یک صنعت استثماری است که هم بافنده و هم اقتصاد ملی را استثمار می کند و دولت نیز به علت قدرت گروه های ذینفع قدرت تغییر آن را ندارد. تولید فرش توجیه اقتصادی ندارد و درآمد آن درصد کمی از هزینه ها را پوشش می دهد. دولت باید سعی کند طرحی پیاده کند که در آن درآمد ناشی از قالیبافی به خالقان واقعی آن برسد و نه به دلالان. ضمن این که دولت باید سعی کند صنعت فرش دست باف را با صنایعی جای گزین کند که نهادهای ریشه دار استثماری نداشته باشد مثل صنایع تبدیلی در بخش کشاورزی.

به نظرتان کدام توضیح به درد بخورتر است؟ کدام یک برای مردم جذاب تر؟

پ.ن : جواب استاد محترم عینا از یک گزارش نقل شده است که متاسفانه به دلایل حرفه ای نمی توانم کل گزارش را منتتشر کنم. ضمنا جهت آسودگی خیال دوستانی که سعی خواهند کرد نهادگرایان وطنی را نجات دهند باید عرض کنم که در کل صحبت های این استاد محترم حتی یک جمله که شبیه به تحلیل های جواب اول باشد وجود ندارد.

November 29, 2006

موسیقی

ببینید با این آهنگ نوستالژی خاصی دارید یا نه؟ ممنون از محمدرضا اعلم برای قراردادن آهنگ روی سایتش و نوید برای ارسال لینک.

مجموعه ساری گلین در حال تکمیل شدن است. تا حالا سه چهار نسخه دیگر دریافت کرده ام که همه را این جا می گذارم.

کم بود داده و پایان نامه های اقتصادی

بارها این را از دوستانی که در ایران هستند شنیده ام که چون در ایران "داده و اطلاعات" به دانش جویان نمی دهند پس نمی شود پایان نامه اقتصادی درست و حسابی نوشت. در بخش کامنت های مطلب مربوط به پایان نامه ها هم یکی دو نفر از دوستان باز همین شکایت را تکرار کرده بودند. من احتمالا با قسمت اول حرف دوستان موافق هستم که در ایران داده ها را راحت بیرون نمی دهند -و البته شک دارم که آیا آن داده هایی که منظور دوستان است را در جاهای دیگر دنیا راحت بیرون می دهند-. این نکته هم درست است که از دید مدل سازی اقتصادی کیفیت داده هایی که ما در ایران داریم معمولا پایین تر است مثلا طول سری زمانی شان کوتاه است یا فاصله بین دو مشاهده خیلی زیاد است یا متغیر فقط به صورت تجمیعی ارائه می شود (خصوصا آمارهای مربوط به رفاه خانوار و توزیع درآمد) و الخ. این ها همه درست است. ولی با این همه به نظرم می رسد از این مقدمه نمی توان به این نتیجه رسید که "پس در ایران پایان نامه ای که کلی گویی و مرور ادبیات و تاریخ نگاری نباشد و یک مساله خاص را بررسی کرده باشد نمی شود نوشت". البته این بحث مفصل تر از این حرف ها است و من فقط چند نکته کوچک می گویم.

1) این تصور که همه تحقیقات اقتصادی با استفاده از روش های اقتصادسنجی و داده و اطلاعات صورت می گیرد تصور کاملا اشتباهی است. بسیاری از مقالات و پایان نامه های اقتصادی به منظور توسعه یک مدل نظری (بخوانید ریاضی) برای تشریح یک داستان عام در دنیای بیرون و یا اثبات و گسترش حدس ها و قضیه های موجود در بخش های نظری اقتصاد - مثلا نظریه تعادل عمومی یا نظریه بازی ها - نوشته می شود. به نظرم این نوع تحقیق اقتصادی در برخی دانش کده های اقتصاد کشور ما شناخته شده نیست و تصور عممومی مبتنی بر این است که کار علمی در اقتصاد یعنی اقتصادسنجی! من همیشه این را می گویم که برخی از اقتصاددان های معروف دنیا در عمرشان دست به ماشین حساب نزده اند یعنی اساسا با عدد و رقم سر و کار نداشته اند. این نکته را هم توجه داشته باشید که در بسیاری از تحقیقات حتی در اقتصاد کلان داده ها در انتهای مساله و به منظور کالیبره کردن مدل پیش نهادی مورد استفاده قرار می گیرد و مشارکت اصلی محقق در بخش اول یعنی توسعه مدل نظری صورت می گیرد.

2) داده همه جای دنیا سخت گیر می آید. این جا هم شرکت های خصوصی اطلاعات رقابتی خود را منتشر نمی کنند و اطلاعات منتشر شده به صورت جزیی هم معمولا باید خریداری شود. کاملا محتمل است که بخش مهمی از بودجه تحقیقاتی یک پروژه اتفاقا صرف خرید بانک های اطلاعاتی حاوی داده های خاص مورد استفاده در آن تحقیق بشود. از طرف دیگر خیلی از مقاله های مهم در اقتصاد - خصوصا مقاله هایی که یک نظریه را در سطح بین المللی ارزیابی می کنند - بر پایه داده های عمومی و ساده ای متکی هستند که در دست رس همه هست.

3) این هنر محقق است که مدل نظری که می سازد را طوری طراحی کند که تا حد امکان با اطلاعات در دست رس او قابل تخمین باشد. بحث متغیر نماینده (Proxy) دقیقا به همین دلیل به وجود آمده که جایی که داده مورد نظر ما وجود ندارد یا قابل مشاهده نیست با استفاده از متغیرهای دیگری همان رفتار را تولید کنیم. مثلا اطلاعات سرمایه گذاری شرکت ها روی تحقیق و توسعه و یا فرصت های سرمایه گذاری آن ها معمولا منتشر نمی شود یا قابل کمی سازی نیست. در این صورت محقق سعی می کند با استفاده از متغیرهایی مثل تعداد پتنت ثبت شده یا نسبت بین قیمت دفتری و قیمت بازار شرکت رفتار چنین متغیرهایی را در مدلش بازسازی کند. به عنوان مقال دیگر در اقتصاد شهری از متغیر تراکم جمعیتی به عنوان نماینده قیمت زمین (یا اجاره) و در بحث اقتصاد رفاه از متغیرهایی مثل میزان مصرف یا کل دارایی خانواده به عنوان نماینده سطح زندگی استفاده می شود.

خلاصه این که به نظرم این تصور که کم بود داده در ایران عامل نوشته نشدن پایان نامه های دقیق است خود ریشه در یک مساله مهم تر دارد و آن مساله منحصر دانستن تحقیقات اقتصادی به تحقیقات کمی و عددی آن هم با در اختیار داشتن همه اطلاعات مورد علاقه محقق است.

November 28, 2006

آومن

سخن رانی دی روز آومن خیلی جالب بود. موضوع مربوط به یکی از مقاله هایش بود که در دهه هشتاد منتشر کرده با عنوان : " بررسی مساله ورشکستگی در تلموت با استفاده از روی کرد تئوری بازی ها". ماجرا را با مساله ای فقهی شروع کرد که در آن اگر کسی بمیرد طبق آموزه های تلموت - مجموعه قواعد فقهی و مدنی یهودیت - زنانش متناسب با میزان ثروت او سهم های متفاوتی به عنوان مهریه می گیرند. مثلا اگر سه زن باشند که مهریه هایشان 100 و 200 و 300 باشد و فرد درگذشته فقط 100 واحد ثروت داشته باشد آن وقت هر کدام 33.3 واحد می گیرند ولی اگر ثروت یک دفعه به 200 واحد افزایش یابد آن وقت سهم افراد به ترتیب 50 و 75 و 75 می شود و نهایتا اگر ثروت به 300 برسد سهم ها به 50 و 100 و 150 می رسد. می بینید که درصدی که گیر افراد می آید متناسب با رقم مورد ادعا تغییر می کند و این کمی عجیب است.

آومن سعی کرد با بررسی مقررات دیگری در تلموت نشان دهد که اصلی وجود دارد که مبنایش این است که مقداری که هر طرفی به عنوان حق طرف دیگر به رسمیت می شناسد باید به طرف مقابل داده شود و باقی مانده به طور مساوی بین آن ها تقسیم شود. مثلا اگر دو نفر باشند که به ترتیب ادعای تملک 50% و 100% مالی را بکنند طبق این دستورالعمل آن مال به نسبت این ادعاها (دو و یک) تقسیم نمی شود بل که اول به نفر اول می گویند که تو قبول داری که 50% مال تو است پس در این که 50% مال فرد دیگر است شکی نیست و 50% را به او می دهیم و بعد 50% باقی مانده را به طور مساوی بین دو نفر تقسیم می کنیم لذا به نفر اول 25% و به نفر دوم 75% می رسد.

این یک ایده راه حل (Solution Concept) است حال اگر همین مفهوم راه حل را فرض کنیم و به بقیه قوانین تلموت برگردیم می بینیم که این قوانین از چیزی که آومن آن را سازگاری تقسیم جامه (دستوری که قضیه آن جا آمده مربوط به تقسیم جامه بین دو نفر بوده) تبعیت می کنند. یعنی اگر مقدار پیشنهاد شده به هر کس را به او بدهیم و برود پای کارش و مساله کوچک تر را با روش پاراگراف دوم حل کنیم دوباره به همان جواب می رسیم. خلاصه این که آومن نشان داد قوانین قضاوت مالی در تالموت سازگار هستند. ضمن این که در خلال صحبت هایش نکات مهمی را که برای پژوهش گران حوزه بازی ها آشنا است به زبان ساده تذکر داد. از جمله متعدد بودن تعادل ها در یک بازی و تفاوت بین تعادل ناشی از یک ایده راه حل و توصیه هنجاری برای حل یک بازی.

دی روز با مریم این سخن رانی را رفتیم . با این که این آدم برنده جایزه نوبل است و تقریبا هر مقاله ای که در اقتصاد نوشته کل علم را یک قدم به جلو برده آن قدر ساده و روشن صحبت کرد که حتی مریم که به این موضوعات چندان علاقه مند نیست کاملا لذت برده بود. آرزو کردم کاش برخی اساتید ایرانی که موقع سخن رانی نه خودشان می فهمند دقیقا چه می گویند و نه بقیه و فقط مشتی اصطلاح و نقل قول و نظریه هضم نشده در حرف هایشان یافت می شود این جا بودند و از روش سخن رانی او الهام می گرفتند.

November 27, 2006

پایان نامه انشاء وار

دی شب یکی از دوستانم که در ایران فوق لیسانس فلسفه علم خوانده است این جا بود. می گفت هشتاد درصد پایان نامه های خوب علوم انسانی در ایران عمدتا به معرفی و مرور کلی یک مفهوم یا روی کرد جدید اختصاص می یابد. البته کسی درصد دقیق چنین نوع پایان نامه هایی را نمی داند ولی می شود تفاهم کرد که تعداد این نوع پایان های فوق لیسانس و حتی دکترا که به جای بررسی و مدل کردن یک مساله کاملا خاص روی بررسی یک حوزه یا معرفی ایده های یک فرد نوشته می شود درصد قابل توجهی را تشکیل می دهد. مثالش می تواند این باشد که به جای این که در دانش کده جامعه شناسی عنوان پایان نامه مثلا "تاثیر اختلاط قومی بر کیفیت تولید کارگاه های فرش دستی در جنوب استان قم" باشد دانش جویان پایان نامه هایی تحت عنوان "سرمایه اجتماعی روی کردی جدید در توسعه" یا "معرفی و مرور آثار کاستلز" بنویسند.

زمانی که در دانش کده صنایع و مدیریت دانش جو بودم نوع گزارش های کارآموزی که نوشته می شد نیز از همین جنس بود. دانش جویی وارد شرکتی می شد و آخر سر گزارشی می داد که عین یک عکس خام از این شرکت بود. گزارشی که ابتدا حاوی اطلاعاتی از همه چیز با ربط و بی ربط شرکت بود و در ادامه واضح ترین مسایل شرکت مثل "پایین بودن بهره وری" و "از دست دادن سهم بازار" در آن شناسایی شده و نهایتا عمومی ترین راه حل های ممکن مثل "لزوم بازنگری در ساختار سازمانی" یا "پیاده سازی سیستم اطلاعاتی" پیش نهاد می شد. یادم هست یک بار مدیر تولید شرکتی که تجهیزات بسیار حساس و خاصی می ساخت از من خواست که یکی را به عنوان برنامه ریز تولید به او معرفی کنم. خود این مدیر تولید آدم دقیق و باسوادی بود و مساله مشخصی را هم در ذهن داشت. یکی از دوستان ما رفت و بعد از یکی دو ماه آمد بیرون. بعدا فهمیدم که این دوست ما حال نداشته که روی یک مساله مشخص یعنی یافتن فرمول مناسب برای حالت خاصی از برنامه ریزی تولید کارگاهی تحت شرایط عدم قطعیت کار کند و به جای آن مدام در حال ارائه پیش نهادهایی از جنس "لزوم اجرای برنامه استراتژیک" در شرکت بوده و نهایتا هم عذرش را خواسته اند. سر همین قضیه کارآموزی ها یک بار با یکی از اساتید که تازه از آمریکا برگشته بود صحبت کردیم و متعجب بود. می گفت وقتی ما دانش جو بودیم و برای کارآموزی می رفتیم یک مساله حل نشده مشخص و کوچک را جلوی ما می گذاشتند و می گفتند سه ماه روی این کار کنید و جواب آن را بهبود ببخشید. این جا دانش جوها راجع به سر و ته شرکت حرف می زنند ولی هیچ مساله مشخصی در گزارش کارآموزی شان نیست.

دوست فلسفه خوانده من معتقد بود - و من را هم قانع کرد - که به علت فاصله بسیار زیاد علوم انسانی ما با دنیا همین پایان های کلی و معرفی یا ترجمه وار هم کارهای مهمی هستند. ضمن این که می گفت اصولا آشنایی ما با ادبیات رایج دنیا این قدر کم است که عملا بسیار مشکل است که یک مساله مناسب در مرز علم را شناسایی کرده و روی یک راه حل جدید برای آن کار کنیم. حرفش درست است ولی از طرف دیگر من همیشه به نظرم رسیده که این شیوه نوشتن تحقیق در ایران یکی از مهم ترین اهداف آموزش تحصیلات تکمیلی یعنی تدریس روش حل یک مساله جدید در علم را به دانش جو نمی آموزد. فرق بسیار زیادی است بین مرور و گردآوری مطالب راجع به یک مفهوم جدید که کاری تقریبا ابطال ناپذیر است و کار کردن روی "حل" یک مساله کوچک ولی مشخص. به نظرم یک استاد راهنمای خوب دوره تحصیلات تکمیلی باید اصرار کند که کار تحقیقی یعنی یافتن یک داستان جدید، تدوین فرضیات، بررسی کارهای دیگران و سپس نوشتن توضیح علمی برای آن داستان به شیوه ای قابل قبول در دنیای علم. این فرآیند آسان به نظر می رسد ولی وقتی در عمل درگیر می شوی می بینی که تک تک این قدم ها چقدر سخت و فشارآور است. من تجربه نوشتن هر دو نوع مقاله و پایان نامه را دارم. وقتی روی مدل مساله مشخص کار می کنی ممکن است هفته ها کارت پیش نرود و ده ها روی کرد مختلف را امتحان کنی و جواب ندهد و فشار عصبی دیوانه ات کند تا بلاخره جرقه ای در ذهنت زده می شود و سر و ته مساله جمع می شود. این پروسه بسیار آموزنده است. در مقابل وقتی راجع به معرفی و مرور می نویسی مثل یک خط راست پیش می روی. هر جا را نفهمیدی از رویش می پری یا هر مفهومی را به شکل دل خواه خودت تفسیر و بازنویسی می کنی. هیج جا فشاری رویت نیست که چیزی تولید نکنی که مخاطبان با یک نگاه قادر به کشف نقطه ضعف هایش باشند. خلاصه فرق دو روی کرد مثل فرق بین خواندن و نوشتن یک داستان است.

به نظرم یکی از دلایلی که برخی دوستان در ایران این قدر راحت کل بنای یک علم را زیر سوال می برند و این قدر خوش خیالانه و غیرواقع بینانه راجع به تولید علم بومی و الخ حرف می زنند این است که خودشان تا به حال به طور واقعی در تولید علم مشارکت نداشته اند و تصوری از پیچیدگی و شکست های آن ندارند. ضمن این که نوشتن این تیپ پایان نامه ها اصولا مهارت فرد را به جای "حل مساله" به سمت "تاریخ نگاری" و "مقدمه نویسی" سوق می دهد و این افت بزرگی برای کسانی است که قرار است تحلیل گر مسایل اجتماعی در یک کشور باشند.

November 26, 2006

جامعه ما و نیاز به فریدمن های ایرانی

یکی از دوستان پرسیده بود چرا راجع به فریدمن چیزی نمی نویسم؟ اتفاقا همان روز چیزی نوشته بودم که امروز به عنوان سرمقاله دنیای اقتصاد چاپ شد :

میلتون فریدمن هفته گذشته از دنیا رفت و این اتفاق همان‌طور که انتظار مي‌رفت، واکنش‌هایی را در اردوی اقتصاددانان و سیاستمداران مخالف و موافق او برانگیخت. هر چند مي‌توان در مورد درستی یا نادرستی آرای او چه در حوزه نظریه‌های اقتصادی و چه در حوزه عمل به بحث نشست، ولی احتمالا موضوعی که دو طرف مخالف و موافق او حول آن اختلافی نخواهند داشت، تاثیری است که فریدمن در طی عمر خود بر واقعیت‌های دنیای سیاست برجای گذاشت. شاید بتوان با کمی تسامح مارکس، کینز و فریدمن را سه اقتصاددان بزرگی دانست که به قدرت اندیشه‌های خود توانستند سیاستمداران را در جهت دلخواه خود سوق دهند و سال‌ها تمسک به نام آنان مایه اعتباربخشی به سیاست‌های پیشنهادی احزاب و دولت‌ها بوده است

رمز تاثیر‌گذاری فریدمن چه بود؟ به نظر مي‌رسد هنر بزرگ او در این بود که موقعیت میانه‌اي بین آکادمی و دنیای عمل برای خود انتخاب کرد و مخاطبان خود را به درستی تشخیص داد.

اقتصاددانان جزو معدود دانشمندانی هستند که اثربخشی تلاش‌های علمی خود را نه صرفا به واسطه تولید و انتشار علم در دنیای دانشگاهی بلکه از طریق تغییر در نحوه اندیشیدن مردم و سیاستمداران محقق مي‌کنند. کار اقتصاددان زمانی موثر خواهد بود که مثل آبی به تدریج در لایه‌های مختلف تاثیرگذار بر سیاست‌ها، رهبران سیاسی و سیاستمداران، مدیران اجرایی، کارشناسان دولتی، اصحاب مطبوعات و نهایتا رای‌دهندگان نفوذ کرده و جهت تصمیمات آنها را تحت‌شعاع توصیه‌های خود قرار دهد.

فریدمن با درک این موقعیت ویژه «زبان» و «مخاطب» خود را به درستی انتخاب کرد. در دنیای چپ زده (میراث مارکس) و گرفتار دخالت دولت (میراث کینز) او پرچم دفاع از اقتصاد آزاد را برداشت و به زبان مردم عادی و به ساده‌ترین شکل ممکن عمیق‌ترین مفاهیم اقتصادی را توضیح داد. در بین برندگان جایزه نوبل عده معدودی اقتصاددان یافت مي‌شوند که این شیوه را انتخاب کرده باشند و در بین فهرست انتشارات آنها کتاب‌هایی از جنس «آزادی انتخاب» و «سرمایه‌داری و آزادی» یافت شود.‌ هایک شاید تنها استثنای آن جمع باشد که او هم همانند فریدمن برای مخاطب عام کتاب‌هایی با عنوان‌های هشداردهنده‌اي همچون «راهی به سوی بندگی» را در نقد سوسیالیسم نوشت.

با این همه در دنیای غرب دیگر به سختی مي‌توان انتظار ظهور فریدمن دیگری را داشت. دنیای علم اقتصاد در سه دهه گذشته دگرگون شده است. موضوعات در این علم به شدت تخصصی و جزیی شده و مردم و سياستمداران نیز دانش کافی نسبت به مبانی علم اقتصاد مدرن کسب کرده‌اند. از این حیث فریدمن اگر در دهه فعلی کار خود را شروع مي‌کرد شاید مسیر دیگری را طی مي‌کرد ولی سوال این است که آیا وضع کشور ما هم به همین شکل است؟

پاسخ منفی است. اگر از یک دقت علمی در پاسخ به این سوال صرف نظر کنیم شاید بتوانیم بگوییم وضعیت جامعه ما شبیه به اروپا و آمریکای دهه چهل و پنجاه میلادی است، همان دهه‌هایی که کسانی چون ‌هایک و فریدمن کار خود را آغاز کردند. وضعیتی که تصورات نادقیقی از آموزه‌های جذاب برخی مکاتب اقتصادی در ذهن و جان بخش‌های مهمی از جامعه و روشنفکران ایرانی رسوخ جدی دارد و از طرف دیگر هم برخی سیاست‌های اقتصادی دولت‌ها از حیث عدم تطابق با مبانی پایه‌اي علم اقتصاد مورد انتقاد است. در این وضعیت یکی از مهم‌ترین وظایف اقتصاددان ایرانی این است که تا مي‌تواند برای مخاطب عام و برای سياستمداران از مفاهیم اقتصادی بگوید و منطق اساسی این مفاهیم را تشریح کند. هنر اقتصاددان این خواهد بود که به غیراقتصاددانان نشان دهد که نتایج توصیه‌هایش چگونه قرار است زندگی واقعی او را تحت‌شعاع قرار دهد و این تاثیر از چه مجرایی جاری مي‌شود. بدون این زیرسازی فرهنگی شانس موفقیت سیاست‌های اصلاحی در اقتصاد ایران بسیار پایین خواهد بود.

موسیقی : ساری گلین

ساری گلین (عروس زرد یا زردپوش) از ترانه های فولکوریک معروف آذری - ارمنی است که دقیق نمی دانم اصلش به کدام زبان است. من یک اجرای بسیار زیبا از متن ارمنی را دارم که روی نوار است و فایلش را ندارم. نسخه های فارسی ترانه هم بعدا خوانده شده و اگر اشتباه نکنم سرود انقلابی "پاییز آمد" هم بعدا روی ریتم این ترانه ساخته شد. احتمالا می دانید که در سی دی "به تماشای آب های سفید" حسین علی زاده هر سه اجرای ارمنی - ترکی - فارسی وجود دارد هر چند من نسخه های قدیمی تر را کاملا ترجیح می دهم. روی رایانه دیدم سه نسخه ساری گلین دارم که این جا می گذارمشان. اگر کسی فایل اجرای ارمنی قدیمی و پاییز آمد را هم داشت ممنون می شوم برایم بفرستد که این جا بگذارم. در کل از زیباترین و عاشقانه ترین ترانه هایی است که شنیده ام.

اجرای ترکی قدیمی با کیفیت پایین تر
اجرای ترکی مدرن
اجرای فارسی (شاید با صدای ویگن)

رابرت آومن

فردا رابرت آومن این جا سخن رانی دارد. آومن به هم راه شلینگ جایزه نوبل سال 2005 اقتصاد را به خاطر کارهایش در حوزه نظریه بازی به دست آورد ولی مشارکت علمی او در اقتصاد فقط به این زمینه محدود نمی شود. آومن متولد 1930 فرانکفورت (شهروند فعلی اسراییل) از ام.آی.تی دکترای ریاضی دارد و جزء ریاضی دان هایی است که در دهه 50 و 60 میلادی - وقتی آومن در دهه دوم و سوم عمرش بود- پایه های آکسوماتیک علم اقتصاد را به زبان ریاضی بازنویسی کردند. تا جایی که من می دانم کارهای او را می شود در سه گروه تقسیم بندی کرد:

1) نظریه تصمیم (Decision Theory) : یکی از مهم ترین کارهای او در این حوزه بحث احتمال ذهنی (Subjective Probability) و به تبع آن معرفی مفهوم فضای آومن - آنسکمب بود که توسعه ای روی دامنه سویچ (Savage) به حساب می آید. این مفهوم فضا یکی از مفاهیمی است که کمک اساسی به تعریف مساله عدم قطعیت (Uncertainty) در نظریه تصمیم کرده است. فهم این مفهوم ساده نیست و من زیاد دیده ام که نویسندگان مقالات نمی توانند تمایز کافی بین فضای آ.آ و فضای سویج ارائه نمایند. فهم خود من این است که آ.آ روی کردی را پیش نهاد می کنند که در آن مساله عدم قطعیت - یعنی مساله ای که توضیح احتمالی عینی وجود ندارد - به دو مرحله شکسته می شود. خود آ.آ مرحله اول را شرط بندی روی اسب و مرحله دوم را شرط بندی روی رولت چرخان می نامند و منظورشان این است که مساله عدم قطعیت، خود به یک توزیع احتمالی ذهنی (شرط بندی اسب) روی یک توزیع احتمال عینی (رولت دوار) تبدیل می شود.

2) نظریه بازی : تعادل هماهنگ شده که اتفاقا من به طور تصادفی در پست قبلی همین جا ازش اسم برده بودم توسط آومن در نظریه بازی معرفی شد. این مفهوم فرض می کند که اگر بازی گران وسیله ای برای هماهنگ کردن استراتژی های آتی داشته باشند می توانند خارج از مجموعه محدب تعادل های نش به تعادل های جدیدی دست پیدا کنند که مطلوبیت انتظاری آن بزرگ تر از مجموعه قبلی باشد. مجموعه همه این ابزارهای تعادل نهایتا منجر به توزیع احتمالی می شود که تحت آن توزیع احتمال "هر استراتژی" "هر بازی گری" از ترکیب تمام استراتژی های دیگر همه بازی گران مطلوبیت انتظاری بیش تری تولید می کند و لذا بازی گران انگیزه ای برای تخطی از آن ندارند. مفهوم مهم دیگری که پیش تر توسط او معرفی شده بود و یکی از پایه های اساسی نظریه بازی است بحث دانش مشترک (Common Knowledge) در بازی ها است که می گوید اگر بازی گران راجع به مطلوبیت ها و تخمین های احتمال طرف مقابل اطلاع داشته باشد و نیز بداند که طرف مقابل نیز این را می داند و طرف مقابل نیز می داند که او می داند و الخ آن وقت طرفین نمی توانند توزیع احتمال متفاوتی را در ذهن داشته باشند. تیتر مقاله ای که این مفهوم را معرفی کرده است هم جالب است "Agreeging to Disagree". آومن می گوید توافق برای عدم توافق غیرممکن است. تعادل هماهنگ شده هم خود از وجود دانش مشترک ناشی می شود.

3) نظریه تعادل عمومی : من بر خلاف دو حوزه قبلی روی این حوزه کار نکرده ام و لذا مقاله های آومن را نخوانده ام ولی به طور اجمالی می توانم بگویم که یکی از کارهای مهمش معرفی بحث نظریه اندازه (Measure Theory) برای بررسی مساله تعادل و ائتلاف ها در شرایطی که تعداد بازی گران (و احتمالا بعد فضا) بی نهایت می شود. دوستان ریاضی دان به تر می دانند که وقتی با فضاهای بی نهایتی مواجه می شویم ابزارهای قبلی کارآیی خودشان را از دست می دهند (برای فهم به تر به خط که مجموعه ای از نقطه ها است فکر کنید. بر خلاف فضاهای محدود که طول یک عنصر مجموع طول عناصر سازنده آن است طول یک خط که از بی نهایت نقطه تشکیل شده خیلی راحت مجموع طول نقطه ها نیست چون طول هر نقطه صفر است!). نظریه اندازه بیش تر در ریاضی معرفی شده بود و آومن با کاربست آن در حوزه تعادل عمومی و نیز معرفی مفهوم انتگرال یک رابطه - یک رابطه بر خلاف تصور سنتی از تابع مجموعه ای از مقادیر یعنی بیش از یک مقدار را به هر مقدار دامنه نسبت می دهد - که خودش یک نوآوری در علم ریاضی بود وجود تعادل را در این گونه شرایط یعنی در اقتصادهای طیفی اثبات کرد.

دقت کنید که این ها همه کارهای آومن نیست. من در واقع گزیده ای از آن ها را بر اساس علاقه و آشنایی خودم این جا آوردم. در مجموع آومن از آن اقتصاددان هایی است که با این که ساده می نویسد ولی فهم نوشته هایش راحت نیست چرا که در بیش تر مقالاتش یک مفهوم نظری کلیدی را معرفی می کند و لذا کسانی منظور او را عمیقا درک می کنند که به اندازه کافی با مفاهیم قبلی کار کرده و محدودیت های آن را شناخته باشند. به هر حال او جزو کسانی است که به "دقیق" شدن علم اقتصاد و تبدیل گزاره های آن از توصیف های گنگ زبانی به توصیف دقیق ریاضی کمک زیادی کرده است.

* برخی دوستان احتمالا می دانند که بر خلاف رابن اشتاین گیم تئوریست معروف دیگر اسراییلی که به شدت چپ گرا و طرف دار حقوق فلسطینیان است آومن یک یهودی راست گرا است. ظاهرا قرار است بعد از سخن رانی اش شام هم بدهند و آومن طبق معمول اصرار کرده که کل غذا باید با گوشت کوشر (ذبح شرعی یهودی ها) تهیه شود.

November 25, 2006

بوداپست

کسی از دوستان از بوداپست این جا را می خونه؟ ان شاا... سه هفته دیگر چند روزی می رویم آن جا و چند تا سوال دارم.

تئوری سهام دار مسلط

فرض کنید که شرکتی داریم که هیچ کدام از سهام دارانش به تنهایی بیش از 50% سهام را ندارند. قضیه هایی وجود دارند که تحت شرایط مختلف نشان می دهد که کسی که بیش ترین میزان سهم را دارد (مثلا 40%) نقش کلیدی در تصمیمات شرکت خواهد داشت و عملا می تواند بسیاری از موضوعات دل خواهش را به تصویب برساند. مدیریت شرکت هم بیش از همه باید حواسش به او باشد. این موضوع کمی غیرشهودی است و در نگاه اول به نظر می رسد که اگر یک طرف همین آدم 40% باشد و طرف دیگر مثلا چهار تا سهام دار 15% آن وقت قاعدتا طرف دوم اکثریت دارد و رای گیری را می برد. ولی بر خلاف این شهود اولیه می توان اثبات کرد که تعادل های نشی برای این بازی پیدا می شود که در آن همین یک سهام دار مسلط در رای گیری شرکت می کند و طرف دوم با این که روی هم اکثریت دارد رای گیری را می بازد. شهود اثبات برای یکی از حالت های ساده این است که نشان دهیم شرکت نفر مسلط (مثلا 40%) و شرکت نکردن همه بقیه تعادل نش بازی است.

1) با توجه به این که رای گیری هزینه دارد (باید وقت بگذاری و در جلسه شرکت کنی) در صورت حفظ نتیجه قبلی برای تیم ما رای ندادن به تر از رای دادن است.
2) همیشه بردن (حتی با محاسبه هزینه رای دادن) به تر از باختن است.
3) با مقدمات فوق آدم ها وقتی در رای گیری شرکت می کنند که رایشان نتیجه رای گیری را عوض کند. در غیر این صورت شرکت نمی کنند.

خب حالا می توانید ببینید که اگر هیچ کدام از هم تیمی های من شرکت نکنند (فرض تعادل نش) آن وقت شرکت کردن من به تنهایی فقط هزینه اضافی به من تحمیل می کند ولی نتیجه رای گیری را عوض نمی کند در نتیجه برای من عقلانی است که شرکت نکنم. همه هم تیمی ها همین فکر را می کنند و سهام دار مسلط ولی غیراکثریتی بازی را می برد.

موسسه ما تا حالا روی سه نسخه از این بازی تحت شرایط مختلف کار کرده که یکی توی اکونومیکز لترز چاپ شده و یکی هم این جا قابل دست رسی است. حالا من دارم سعی می کنم روی نسخه چهارم کار کنم. شرایطی که در آن وقتی کسی از تیم فاقد سهام دار مسلط دارد راجع به رای دادن یا ندادن فکر می کند یک توزیع احتمال روی تصمیم هم تیمی های خودش هم دارد. در دنیای عمل فرض کنید با هم تیمی ها تلفنی صحبت کرده ایم ولی من مطمئن نیستم که کسی که قول داده رای بدهد لزوما این کار را بکند. این وضعیت منجر به یافتن تعادل هماهنگ شده (Correlated Equilibrium) در بازی می شود. البته هنوز نمی دانیم که آیا چنین تعادلی پیدا می شود یا اثبات می شود که پیدا نمی شود. به هر صورت هر دو نتیجه جالب است. این موضوع تحقیق من است که بخش مهمی از وقتم در هشت ماه آتی را به خودش اختصاص خواهد داد.

* این ژورنال اکونومیکز لترز را من تازه کشف کرده ام. سیاستش این است که به خاطر نشر سریع ایده ها و نتایج کلیدی، مقاله ها نباید از "چهار" صفحه بیش تر باشند و لذا نویسنده ها باید به شدت فشرده بنویسند. حسنش این است که موقع خواندن مقاله هایش می شود صاف رفت سراغ اصل مطلب. هر چند به خاطر این فشردگی سرعت خواندن مقاله هایش از یک ژورنال معمولی معمولا کم تر است.

November 24, 2006

دانش گاه آزاد

اگر اشتباه نکنم دانش گاه آزاد به پیش نهاد هاشمی رفسنجانی درست شده است. به نظرم او مردی است که همیشه چند قدم جلوتر از افق فکری حکومت و جامعه حرکت کرده است. تصورش را بکنید اگر در اوایل دهه شصت پایه دانش گاه آزاد گذاشته نمی شد و ایده آموزش عالی خصوصی در ایران در این سطح گسترده پیاده نمی شد وضعیت آموزش عالی در کشور چه قدر بحرانی تر از این که هست بود. می شود از کیفیت اداره یا آموزش دانش گاه آزاد انتقاد کرد ولی این را نمی توان فراموش کرد که این دانشگاه سبد انتخاب صد هزار نفر جوان را به طرز جدی گسترده تر کرده است. ضمن این که تاثیرات فرهنگی آن را نمی توان دست کم گرفت.

در دفاع از حقوق هفت میلیونی مددی

خبرگزاری انتخاب چند روز پیش خبر غیررسمی مبتنی بر این که حقوق محمد مددی مدیرعامل تامین اجتماعی حدود هفت میلیون تومان است منتشر کرد. به درستی و غلطی خبر کاری ندارم. احتمالا تا حدی در مورد رقم عددی حقوق اغراق شده ولی این که ارزش ریالی حقوق و مزایای مدیرعامل تامین اجتماعی به رقمی مثل این نزدیک باشد خیلی غیرواقعی نیست. طبعا این خبر واکنش هایی را در بر خواهد داشت. احمد سیف عزیز هم مطلبی نوشته بود که البته مستقیما به این موضوع مربوط نبود و باعث شد یکی دو تا کامنت با هم رد و بدل بکنیم. بعد فکر کردم شاید بد نباشد کل ماجرا را این جا هم به بحث بگذاریم.

1) سازمان تامین اجتماعی دو سازمان بزرگ را اداره می کند یکی شرکت سرمایه گذاری تامین و یکی هم بخش بیمه و درمان. سرمایه گذاری تامین یکی از بزرگ ترین هولدینگ های سرمایه گذاری در ایران است که رقم سرمایه آن به میلیاردها دلار بالغ می شود. مدیرعامل چنین شرکتی با این ابعاد همه جای دنیا حقوق و مزایایی بالای یک میلیون دلار در سال دارد. دست مزدها در ایران عین خارج نیست ولی لزوما هم خیلی فاصله ندارد. دست مزد بخش های تخصصی در ایران حدود یک چهارم خارج است بنا براین حقوق نود هزار دلاری برای مدیرعامل این نهاد خیلی خارج از چارچوب بازار کار نیست.

2) مددی را من شخصا می شناسم و مدت نسبتا طولانی مشاور هولدینگی بودم که او مدتی مدیرعاملش بود. آدم خوش فکر و باقابلیتی است. قبل از دولت احمدی نژاد مدیرعامل یک هولدینگ بزرگ بخش خصوصی بود و در کنار آن هم یک شرکت خصوصی مهندسی را اداره می کرد و بعید می دانم که در بازار خصوصی درآمدی کم تر از رقم فعلی اش داشت. اتفاقا من خوش حالم که احمدی نژاد حداقل در این یک مورد عقلش رسیده است که آدمی در قد و قواره مددی را جذب دولتش کند و کار را دست جوانک ها و آدم های بی قابلیت نسپرد. مددی دو ماه پیش استعفا کرد و گفت که نمی تواند با این دولت کار کند ولی نمی دانم چه شد که راضی شد بماند.

3) ماجرا را جور دیگری می توانیم ببنیم و این در واقع نکته اصلی من است. الان حقوق و مزایای دریافتی یک کارشناس تخصصی خوب در شرکت های سازمان های تامین اجتماعی حدود یک میلیون تومان است. قاعدتا مدیر این کارشناس که مسوولیت بیش تری دارد باید بیش تر از او حقوق بگیرد و مدیرعامل یک شرکت با احتساب پاداش ها معمولا دو سه میلیونی گیرش می آید. اگر همین سلسله مراتب را رعایت کنیم و به ترتیب در رده های مدیریتی داخل هولدینگ پیش برویم حقوق هفت میلیونی برای مدیرعامل تامین اجتماعی چندان عجیب و دور از منطق نیست. اتفاقا اگر کم تر از این باشد اوضاع بیش تر به هم می ریزد چرا که آدم های قابل ترجیح می دهند مشاغل رده پایین را قبول کنند و یا وارد بخش خصوصی شوند و بی خود خودشان را درگیر کارهای پر مسوولیت آن هم در این سیستم دولتی به هم ریخته نکنند. این پدیده شبیه ماجرای کژگزینی (Adverse Selection) است. با پایین بردن حقوق بخش دولتی ضعیف ترین آدم ها را تشویق می کنیم که در این بخش بمانند و کل کشور از این ماجرا متضرر می شود.

4) با همه این حرف ها یک نکته اساسی باقی است. می توان این پرسش مهم را مطرح کرد که چرا رقابت برای گرفتن این پست و پست های مشابه آن برای همه باز نیست و فقط عده معدودی می توانند آن را تصاحب کنند. ضمن این که بعد از آن نظارت شفافی بر این که عمل کرد این مدیر چه بوده و تا کی می تواند در دفترش باقی بماند وجود ندارد. به نظر من روشن فکران این کشور به جای این که با موج عوام زدگی هم راه شوند و به رقم حقوق اعتراض کنند اتفاقا باید از آن دفاع کنند ولی به طور هم زمان نوک انتقاداشان را به سمت قابلیت ها و عمل کرد افرادی که این پست ها را احراز می کنند متوجه کنند.

* مددی یک مثال است. این رقم حقوق و مزایا (روی هم) در بسیاری از شرکت های دولتی مهم از جمله صنعت نفت و پتروشیمی و خودرو و فولاد چندان نامعمول نیست و همیشه هم باید با مخفی کاری و ترس و راه های نیمه قانونی هم راه باشد. به نظرم باید با دفاع از این حقوق ها به شفاف شدن آن کمک کرد.

November 23, 2006

موسیقی : هر که ما را یاد کرد ...

یکی از کارهای دولتمند خلف که خیلی دوست دارم. لینک از ملکوت.

کمپین مبارزه با فقر : جک سال

وقتی می گویم بخش مهمی از اپوزسیون خارج از کشور کمی بیش از حد از مرحله پرت تشریف دارند دلایلی برای حرفم دارم. یک گروهی که نمی شناسمشان ولی ظاهرا برای خودشان فعال هستند هر از چندی ایمیل هایی برای وبلاگ نویسان می فرستند که متاسفانه من هم دریافتشان می کنم. از خواندنشان گاهی حس عصبانیت و گاهی هم حس خنده بهم دست می دهد. دی روز دوباره ایمیلی رسید که خبر از تشکیل گروهی تحت عنوان "کمپین مبارزه با فقر" می داد و در آن بر تحقق مطالبات زیر در ایران تاکید شده بود. البته دوستان فراموش نکرده بودند که در یک تحلیل عمیق همه دلایل وضع جاری را غیر از حکومت فعلی به مناسبات بیماری گونه سرمایه داری هم نسبت دهند. حالا این شما و این هم مطالبات دوستان ما:

١ : حداقل دستمزد رسمی بايد تضمين کننده يک زندگی مرفه و در خور شان انسان باشد.

حامد : ممنون از تذکر دوستان! این تعریف را به ادبیات سیاست گذاری اضافه می کنیم.

٢ : بيمه بيکارى مکفى براى همه افراد آماده به کار بالای ١٦ سال . پرداخت بيمه بيکاری به کليه کسانيکه به علل جسمی توان اشتغال به کار را ندارند. پرداخت بيمه بازنشستگی مکفی براى زنان و مردان ٥٥ سال به بالا.

حامد : سن بازنشستگی الان در اروپا بالای 60 و گاهی 65 سال است. دوستان از اروپا هم جلو زده اند.

٣ : کاهش ساعت کار به حداکثر ٣٠ ساعت کار در هفته ( ٥ روز شش ساعته).

حامد : آقا همه با هم بریم ایران تحت حکومت دوستان. تصورش را بکنید: فقط سی ساعت کار در هفته! کجای دنیا چنین بهشتی را می شه پیدا کرد.

۴ : قرار گرفتن کليه کودکان و نوجوانان زير ١٦ سال که فاقد تامين معيشتی و رفاهی از طريق خانواده ميباشند تحت تکفل دولت.

۵ : ممنوعيت کار حرفه ای برای کودکان و نوجوانان زير ١۶ سال.

حامد : خب راست می گویند. وقتی بند چهار به آسانی محقق شود بند پنج هم خود به خود محقق خواهد شد.

۶ : طب و خدمات بهداشتى رايگان، مناسب و در دسترس برای همگان . گسترش و سازماندهی امکانات پزشکی و درمانی به نحوی که دسترسی فوری به طبيب و دارو و درمان برای کليه ساکنين کشور آسان باشد.

حامد: چه جوری؟


٧ : تامين و تضمين مسکن مناسب، بهداشتی و ايمن برای همگان . هزينه مسکن نبايد از ١٠ ٪ در آمد فرد يا خانواده بيشتر باشد و مابقی هزينه، در صورت لزوم بايد توسط سوبسيد دولتی تامين گردد .

حامد : حالا چرا 10%؟ اونم دولت بده که همه خوش بخت بشوند. سوبسید دولتی هم لابد از خزانه خانوادگی دوستان کمپین تامین می شود.

٨ : تامين شبکه حمل و نقل عمومی درون شهری رايگان.

حامد : در اروپا اگر بلیط نخرید و از حمل و نقل عمومی استفاده کنید حسابی خدمت شما می رسند. من که گفتم دوستان از اروپا هم جلوتر هستند.

٩ : آموزش عمومی رايگان (پيش دانشگاهی و دانشگاهی و تخصصی ) و در دسترس برای همه متقاضيان . پرداخت کمک هزينه کافی به دانشجويان.

حامد : آقا من گفتم بهشته ولی شما باور نکردید. نه تنها آموزش عمومی رایگان بل که پرداخت کمک هزینه کافی به همه دانش جویان. برو بچس آماده بشید که جمع کنید و برگردید. دیگه لازم نیست برای دو زار پول برید تی ای و آر ای این عوامل استکبار بشید.

امیدوارم مایه شادی و تفریح دوستان فراهم شده باشد.

پ.ن : توی گوگل اسم این آقایی که این ایمیل ها را می فرستند (علی جوادی) را جست و جو کردم. در ویکی پدیا صفحه اختصاصی دارند و در جای جای آن تاکید کرده اند که استاد ریاضی دانشگاه یو سی ال ای هستند ولی متاسفانه در جست و جوی انگلیسی اسم ایشان + دانشگاه هیچ چیز خاصی پیدا نشد!

November 22, 2006

جی آر آی

کسی ایده دقیق راجع به تاثیرداشتن / بی تاثیری بخش وربال جی آر ای داره؟ من روایت های نیمه متناقض شنیدم. بعضی با قطعیت می گن که اصلا اهمیتی نداره و بعضی می گن که تا حدی تاثیر داره. می شه تجربه های خودتون را برام بگید.

اگر نظرتون اینه که مهمه توصیه ای برای منبع و روش مطالعه دارید؟ مثلا لینک یا کتاب خاصی؟ (چهار هفته وقت دارم!)

حامد : از همه دوستانی که لطف کردند و جواب دادند ممنونم. فکر کنم ایده قضیه دستم اومد. ظاهرا برای احتیاط هم شده به تر است یک حداقلی را حفظ کرد. توصیه استادم هم این بود که بعضی دانشکده ها ممکن است به خاطر نمره پایین وربال پیش نهاد تدریس را با احتیاط بدهند و لذا به تر است نمره وربال خیلی پایین نباشد.

چشمه ای از شاه کارهای همیشگی ایسنا

تغییر واحد سنجش میزان انتقال اطلاعات از بایت به وات :

"وي با بيان اينكه در تابستان خط پهناي باند دانشكده از 128 به 512 كيلو وات افزايش يافته است ..."


چگونه می توان وضع علم اقتصاد را در ایران به تر کرد : پرده سوم

این پست در واقع نوعی پاسخ به تعدادی از کامنت های پست قبلی هم محسوب می شود.

1) بسیاری از پدیده ها در سطج جامعه رابطه مرغ و تخم مرغی دارند یعنی رابطه علیت بیشنان از دو طرف برقرار است. البته این رابطه لزوما به صورت هم زمان رخ نمی دهد ولی معمولا برای بیننده عادی تشخیص تاخیر زمانی بین تاثیرات ساده نیست. در مورد ضعیف بودن علم اقتصاد (و البته حوزه های دیگری مثل مدیریت و جامعه شناسی) هم می توان این رابطه دو طرفه را به خوبی دید : اقتصاددان خوب در کشور کم داریم چون مشتری درست و حسابی برایش نیست. از طرف دیگر برای این علم مشتری درست و حسابی نداریم چون اقتصاددان های خوبی نداریم که تقاضا ایجاد کنند.

2) این که تقاضا نقش مهمی در شکل دهی به وضعیت فعلی داشته شکی نیست. البته باید بین وضعیت کمی و کیفی تقاضا تمایز قایل شد. در رشته هایی مثل اقتصاد تقاضای "کمی" لزوما پایین نیست و میلیاردها تومان پول در قالب طرح های پژوهشی و مشاوره ای در این زمینه خرج می شود و بلاخره اساتید و فارغ التحصیلان اقتصاد (حتی تندترین اعضای اپوزسیون مثل رییس دانا و رحیم زاده اسکویی) هم پول های خوبی گیرشان می آید. مساله اصلی پایین بودن کیفیت تقاضا است. عمده پروژه های حوزه اقتصاد در ایران سرفصل های کلی دارد (مثلا طرح توسعه استان سیستان !) که روی یک مساله مشخص متمرکز نیست و لذا محقق و مشاور را ترغیب می کند که به جای تمرکز دقیق روی یک موضوع حرف های کلی غیرقابل ابطال بزند. من بارها حتی این را هم دیده ام که در پروژه هایی که جنبه مشخص تر و دقیق تر دارند نهاد کارفرمایی آن قدر ضعیف است که مشاور هر چه تحویل بدهد چند تایی اشکال ظاهری می گیرد و نهایتا کار را قبول می کند. چنین بازار کار نسبتا خمودی نیروهای قوی را به هیجان نمی آورد و لذا جذب این بازار نمی کندشان.

3) در این که وضعیت نظام سیاسی و نحوه تفکر سیاست مداران نسبت به اقتصاددانان هم در این ماجرا موثر شکی نیست. با این همه به نظر من بخش مهمی از وضعیت فوق در بخش تقاضا خود معلول کیفیت پایین طرف عرضه است. من خودم بارهای بار در سازمان های مختلف شاهد مساله هایی بوده ام که یک اقتصاددان قوی قاعدتا باید بتواند راه حل معقولی برای آن ارائه کند ولی چون در آن حوزه یا در ایران اصلا کسی را نداریم و یا کارفرما می داند که اگر اقتصاددانی را به خدمت بگیرد به احتمال زیادی بلا بلا تحویل می گیرد از خیر فکر کردن به مساله می گذارد. علاوه بر این اقتصاددان های خوب قاعدتا یک قدم هم جلوتر می روند و مسایلی که اساسا از چشم کارفرما پنهان است و می توان آن را در چارچوب علم اقتصاد تحلیل کرد پیش نهاد می کنند. خلاصه این طرف عرضه مثل مته معدن کاری است. لایه های بی کیفیت بالا را بر می دارد و به لایه های مرغوب و اصیل پایینی می رسد. طبیعی است که اگر چنین مته های خوبی نداشته باشیم همیشه موضوعاتمان در سطح باقی می ماند.

4) چرا از نقش نظام سیاسی این قدر سریع می گذرم؟ این کاری است که من بنا به ایدئولوژی مدل سازی ام در هر مساله ای که با یک عامل "بیرونی" خارج از کنترل برنامه ریزان مواجه می شوم انجام می دهم. به عقیده من اگر می خواهیم صحبت هایمان موثر و معطوف به نتیجه باشد باید روی حوزه "تاثیر گذاری" مان صحبت کنیم نه حوزه "آمال و علایق" مان. قطعا تغییر در نظام سیاسی می تواند تاثیر جدی روی بازار کار و در نتیجه وضعیت علم اقتصاد داشته باشد ولی چنین تغییراتی خصوصا در کوتاه مدت از دست من به عنوان یک اقتصاددان خارج است. در مقابل من نوعی اقتصاددان می توانم راجع به این که چه طور می شود سیاست های عملی در داخل صنف خودمان اجرا کرد که در همین چارچوب فعلی ظرفیت های طرف عرضه را ارتقاء دهد صحبت کنم. بنابراین من روی حوزه تاثیرگذاری ام یعنی راه حل هایی از جنس راه حل های پست قبلی متمرکز می شوم و سعی می کنم در مرحله بعدی راهی برای اجرایی کردن آن ها پیدا کنم. این کاری است که از عهده ما بر می آید. اگر این راه حل ها به نتیجه برسد خود موجب تغییرات مثبت در سمت نظام کارفرمایی هم خواهد شد.

November 21, 2006

انتری که لوطی اش مرده بود

این داستان صادق چوبک را خیلی دوست داشتم بخوانم و هیچ وقت فرصت دست نداده بود. امروز حین وب گردی دیدم سایتی متن کامل آن را گذاشته است. اگر علاقه مند هستید بخوانید و لذت ببرید.

تورم جهیزیه در هندوستان : نقش نظام کاستی

مطالعات متعدد نشان می دهد که با ثابت نگه داشتن ثروت خانواده ها و کیفیت داماد و حذف اثر تورم، ارزش جهیزیه ها در هند طی قرن گذشته به شدت بالا رفته است. برخی مطالعات این رقم را تا 20 برابر هم تخمین می زنند. نتیجه این تورم جهیزیه ای فشار به خانواده عروس، سوزاندن عروس به خاطر کم ارزش بودن جهیزیه اش و فشار بر روی دختران ازدواج نکرده است. این موضوع در حالی اتفاق می افتد که رقم جهیزیه در بسیاری از کشورهای دنیا به شدت کاهش پیدا کرده است. سیوان اندرسون استاد دانشگاه بریتیش کلمبیا روی موضوع جهیزیه متمرکز است و مقالات مختلفی در این باب نوشته است.

او در مقاله ای سعی می کند توضیح اقتصادی برای این پدیده ارائه نماید. البته توضیح هایی مثل "چشم و هم چشمی" توسط جامعه شناسان ارائه شده است ولی شاید بد نباشد توضیح اقتصاددان ها از همین پدیده چشم و هم چشمی را به شکلی جزیی تر و تحلیلی تر بشنویم.

برای این کار اول از همه باید ببینیم در قرن گذشته چه اتفاقی در هندوستان افتاده است؟ اتفاق مهم این بوده که با آغاز عصر نوسازی و بعد از آن شروع کار دولت ملی نقش طبقات اجتماعی (کاست ها) در تخصیص فرصت های آموزشی و شغلی به افراد تضعیف شده است. پیش از آن شغل هر کس به شدت وابسته به کاستی بود که در آن قرار داشت و طبعا شغل های ممتاز به افراد طبقه های بالا می رسید. طبیعی است که اگر این سیستم در کار باشد ثروت هر فرد نمی تواند از سقف مجازی که طبقه اش اجازه می دهد بالاتر برود. ضمن این که افراد داخل یک طبقه هم شغل های کما بیش مشابهی خواهند داشت. با ورود فرآیند نوسازی این ترتیبات برهم زده شد و افراد بدون توجه به طبقه ای که در آن هستند می توانند وارد مشاغل مختلف باشند. با این همه توجه به این نکته مهم است که برچسب طبقه به عنوان یک عامل تشخص هم چنان باقی است. یعنی موقعیت یک فرد در هندوستان چند دهه گذشته تابعی از هر دو عامل شغل و طبقه ای است که به آن تعلق دارد.

مطابق این نظام، طبقه خانواده و فرزندان تابعی از طبقه پدر است. یعنی اگر مرد از طبقه بالاتر باشد زن با ازدواج با او طبقه خود و فرزندان آتی اش را ارتقاء می دهد ولی برعکس آن ممکن نیست. اگر مردی با زنی از طبقه بالاتر ازدواج کند طبقه او و فرزندانش ارتقاء پیدا نمی کند بل که طبقه زن و فرزندانش تنزل می یابد. طبیعی است که در این سیستم هیچ زنی با مردی از طبقه پایین تر ازدواج نمی کند ولی مردی ممکن است با زنی از طبقه پایین تر ازدواج کند چون چیزی از دست نمی دهد. حال می توانیم به توابع مطلوبیت مرد و زن فکر کنیم. چون پارامترهایی مثل جذابیت ظاهری را نمی توان به راحتی مدل کرد و جنبه تصادفی هم دارد مدل را بر اساس متغیرهای اقتصادی می سازیم. مطلوبیت زن تابعی است از میزان ثروت داماد و اختلاف بین طبقه خودش و طبقه داماد. هر چه این اختلاف بیش تر باشد زن ارتقاء طبقاتی بیش تری می یابد. مطلوبیت داماد صرفا تابعی است از میزان جهیزیه ای که زن با خود می آورد و ربطی به طبقه زن ندارد.

تا پیش از دوره نوسازی همه چیز ساده بود. هر کس با افراد طبقه خود ازدواج می کرد ولی بعد از این دوره تغییرات مهمی رخ داده است. افراد طبقات پایین تر ممکن است به شغل های خوبی رسیده باشند. ضمن این که برخی خانواده های طبقه بالاتر ممکن است خیلی فقیرتر از قبل شده باشند. افراد طبقه پایین طبعا علاقه مند هستند تا دامادی از طبقه بالاتر پیدا کنند و لذا حاضرند برای دامادهای طبقه بالاتر جهیزیه های خوبی پیش نهاد کنند که او را ترغیب به ازدواج با دختر خود کنند. این داماد مشتریان دیگری هم دارد و آن دختران هم طبقه خودش است. قبلا فقط این دختران مشتری داماد بودند ولی الان هم آن ها و هم دختران ثروت مند ولی با طبقه پایین خواستار این داماد هستند. این دو با هم بر سر این دامادها رقابت می کنند. خب طبیعی است که چه پدیده ای رخ می دهد : وقتی تقاضا برای چیزی بالا برود قیمتش نسبت به حالت قبلی افزایش پیدا می کند که در این مثال خود را در قالب افزایش رقم جهیزیه ها نشان می دهد.

سیستم فعلی وضع مردان پایین ترین طبقه (اگر اشتباه نکنم نجس ها) را خیلی بد می کند چون نمی توانند از حیث اختلاف طبقه چیزی به دختران پیش نهاد کنند و تنها گروهی هستند که صرفا محدود به طبقه خود هستند. اگر نظام یک جامعه طبقاتی نباشد و مثلا مثل اروپا حیثیت اجتماعی یک فرد صرفا تابع ثروت و تحصیلات باشد آن وقت این عامل مادرزادی طبقه از معادلات فوق حذف می شود و جذابیت ناشی از اختلاف طبقه داماد و عروس از بین می رود و لذا هر دامادی دقیقا جهیزیه ای مطابق کیفیت خود دریافت می کند که می توان نشان داد باعث کاهش رقم جهیزیه به نسبت حالت فوق می شود. علاوه بر آن اگر فرآیند نوسازی آن قدر پیش برود که افرادی در طبقه های پایین تر خیلی ثروت مندتر از طبقات بالا بشوند (ماجرای شازده های قاجاری فقیرشده در ایران) حتی زنان طبقه بالا هم ممکن است به خاطر ثروت داماد از منزلت طبقاتی خود چشم بپوشند و با او ازدواج کنند. در این شرایط هم تاثیر نظام کاستی از هم می پاشد.

اگر دوست دارید جزیی تر بخوانید این جا یک نسخه قابل دست رس از مقاله هست.

پ.ن : ما در ایران نظام کاستی نداریم ولی بحث تشخص خانوادگی تاحدی وجود دارد که می تواند توضیحی البته ضعیف تر از مورد فوق برای کشور ما ارائه کند. در پست های بعدی راجع بهش صحبت می کنیم.

November 20, 2006

موسیقی

سرود رود را شنیده اید؟ برای آن که اهل کوه بودند این سرود خاطره انگیز است. اگر دوست داشتید از این جا گوش کنید.

چگونه می توان وضع علم اقتصاد را در ایران به تر کرد؟ پرده دوم

دوره تابستانی المپیاد فیزیک که بودیم یک سری از اساتیدمان فارغ التحصیل یا دانش جوی اولین دوره های دکترا در ایران بودند (از جمله همین دکتر شیرزاد معروف که البته استاد دوره بالاتر بود ولی باهاش گپ می زدیم) و ما هم یک جوری به این تیپ ها علاقه مند بودیم. حرف اکثر آن ها این بود که ما با این که می توانستیم خارج برویم نرفتیم که بنای این قضیه در ایران شکل بگیرد. من اطلاع دقیقی از وضعیت فعلی علم فیزیک در ایران ندارم ولی بر اساس مشاهدات پراکنده ای که دارم به نظرم می رسد که اساتید خوبی از این دوره ها بیرون آمده اند و خیلی هاشان هم در ایران ماندنی شدند. در واقع ایده دکترای با کیفیت فیزیک در داخل اثرات خوبی برجای گذاشته است.(جناب کاساندرا نظر شما به عنوان یک وبلاگ نویس فارغ التحصیل دکترای فیزیک شریف چیست؟)

حالا موضوع را به حیطه علم اقتصاد ببریم. دغدغه ای که آن دوست کمبریجی ما ابراز می کرد این بود که فرض کن ما برگشتیم و کار دانشگاهی هم کردیم و یک دوره خوب فوق لیسانس هم در ایران شکل گرفت. نتیجه بعدی اش برای کشور چه خواهد بود؟ آیا تجربه موسسه دوباره تکرار نمی شود که اکثر بچه های قوی بگذارند بروند و عملا هم درصد بسیار کمی از آن ها متمایل به برگشتن باشند.

در واقع سوال را می توان این طوری طرح کرد که ما اگر در داخل ظرفیت کافی برای نگهداری آدم های توانمند را نداشته باشیم (چه به لحاظ جذابیت کاری و حرفه ای و چه شرایط عمومی زندگی) و در مقابل در کشورهای دیگر بازار کار جذابی در انتظار فارغ التحصیلان رشته های اقتصاد و مالی باشد آیا ارتقاء سطح دانش جویان داخلی به حدی بالاتر از "ظرفیت نگهداشت کشور خودمان" عملا فقط منجر به تسریع خروج آن ها از کشور نمی شود؟

این سوالی است که شاید بد نباشد هم فکری در موردش داشته باشیم. شاید باید راه های جای گزین را هم بررسی کرد:

1) به جای ایجاد جزیره کیفیت انرژی بچه هایی که از خارج بر می گردند صرف تقویت عمومی دانش اقتصاد در کشور شود. مثلا دانشگاه شریف با دانشگاه یزد یا کرمان دوره مشترک برگزار کند و بخشی از این انرژی برای ارتقاء سطح آموزش اقتصاد در شهرستان صرف شود. در واقع با این روش ما به جای افزایش قابل توجه در سطح علمی یک عده معدود، سطح علمی عده بیش تری از افراد را مقدار محدودی بالا می بریم.

2) به جای تمرکز صرف روی دوره اقتصاد نقش فعالی برای ارائه دروس عمومی اقتصاد در سطح گسترده و با کیفیت مناسب (و شاید حتی اجباری) برای سایر رشته ها (از جمله مهندسی، علوم، علوم اجتماعی و سیاسی) ایفا کنیم. یعنی تلاش کنیم سطح عمومی فهم جامعه از مسایل اقتصادی را ارتقاء دهیم.

3) روی ارتقاء سطح دوره های دکترا متمرکز شویم یا به شیوه آمریکا دوره فوق لیسانس و دکترا را پیوسته کنیم. احتمال ترک کشور توسط یک فارغ التحصیل کارشناسی ارشد خیلی بالاتر از یک فارغ التحصیل دکترا است که سنش بالاتر است و تزش را روی مسایل ایران نوشته و کم کم زمینه عضویتش در هیات علمی را فراهم کرده و در بازار کار هم جای خودش را پیدا کرده است و با فضای ایران هم تطابق بیش تری دارد. این روش یک حسن هم دارد. این که از طریق تربیت فارغ التحصیل دکترا می تواند به سرعت تفکر جدید اقتصادی را در دانشگاه های کشور گسترش دهد.

4) مکانیسم پایداری برای دعوت منظم از ایرانیان مقیم خارج برای تدریس داشته باشیم. می توان تخمین زد که تا 5 سال آینده نزدیک به صد نفر فارغ التحصیل دکترای اقتصاد در خارج خواهیم داشت. اگر هر کدام از این افراد علاقه مند باشند که هر 5 سال یک بار یک ترم (یا حتی یک ماه به صورت فشرده) در ایران به عنوان استاد مدعو تدریس کنند در هر ترم می توان ده نفر استاد از خارج از کشور دعوت کرده و اساسا کیفیت برنامه آموزشی را زیر و رو کرد.

راه های دیگر؟

November 19, 2006

آموزش عمومی علوم

این دوره ای که برای تافل تست می زدم چیزی به زبان انگلیسی ام اضافه نشد ولی در عوض مقدار زیادی اطلاعات راجع به زیست شناسی و زمین شناسی و ستاره شناسی و تاریخ هنر (خصوصا تاریخ رقص و موسیقی) و الخ کسب کردم. نمی دانم قطعات بخش ریدینگ و لیسنینگ تافل تا چه حد به واقعیت کلاس های درس در آمریکای شمالی نزدیک است ولی اگر واقعا دروس عمومی دوره لیسانس به این شکل تدریس شود به شدت هیجان انگیز است. وقتی بحث های زیست شناسی و زمین شناسی که می شنیدم را با کلاس های خواب آور و خسته کننده خودمان در ایران - که باعث تنفر شدید من از این دو علم شد - مقایسه می کنم می بینم که از یک طرف چه قدر شیوه تدریس ما عقب مانده بود (شاید هم هنوز هم هست) و از طرف دیگر تا چه حد به عنوان یک فرد تحصیل کرده دانش عمومی ام در حوزه هایی از این جنس پایین است. چیزی که من را به شدت به این قطعات درسی و محتوای آن ها علاقه مند کرد شیوه ای است که به کار می برند: توضیح دادن مکانیسم حاکم بر پدیده ها و ترسیم تصویر کلی و قابل فهم از آن چه اتفاق می افتد به جای پرداختن به جزییات خسته کننده و بی فایده موجود در کتاب های درسی ما. از بین همه مباحث هم تاریخ هنر از همه برایم جذاب تر و جدیدتر بود. عجیب هم نیست. در سیستم گل و بلبل کشور ما اصولا این بحث در دروس جایی ندارد.

راستی یک سوال : کسی سری کتاب های صوتی که به موضوعات عمومی مثل زیست شناسی (خصوصا تکامل)، تاریخ جهان، زبان شناسی، تاریخ هنر و روان شناسی بپردازد سراغ دارد؟

پ.ن : باورتان می شود اگر نمره لیسنینگ تافلم زیر %100 بشود تقصیر همین موضوع است؟ سر یکی از قطعات که راجع به شکل گیری ستاره ها بود آن قدر جذب خود موضوع شدم که فراموش کردم در امتحان تافل هستم و باید به یک سری جزییات گوش کنم. در نتیجه یکی تا سوال را بعدا با شک جواب دادم.

November 18, 2006

چگونه می توان وضع دانش اقتصاد در ایران را به تر کرد؟ پرده اول

چند شب پیش با یکی از دوستان قدیمی که در کمبریج دکترای اقتصاد می خواند گپ تلفنی زدیم. همان طور که حدس می زدم علاقه مند هست برگردد (شاید با یکی دو سال تاخیر) و به دلیل سابقه بسیار عالی اش به احتمال زیاد عضو هیات علمی شریف می شود. مثل همیشه سوال هوش مندانه ای مطرح کرد که بحث طولانی راجع بهش کردیم. این بحث احتمالا دغدغه کسان دیگری هم می تواند باشد و فکر کردیم خوب است من در این جا طرحش کنم. کمی مقدمه می گویم و در پست بعدی می روم سراغ سوال مهدی برکچیان.

ما در ایران بعد از انقلاب دو تجربه از ایجاد جزیره های کیفیت در رشته اقتصاد یا حوزه های نزدیک به آن را داریم که اتفاقا هر دو هم توسط دکتر مشایخی راه اندازی شد. اولین تجربه دوره فشرده فوق لیسانس برنامه ریزی سیستم ها در دانشگاه صنعتی اصفهان بود که از سال 62 تا 65 اجرا می شد و بعد از آن هم چند سالی ولی با افت کیفیت ادامه داشت. ورودی های این برنامه را طیفی از فارغ التحصیلان رشته های مهندسی، اقتصاد، تحقیق در عملیات و نیز عده ای از کارشناسان سازمان برنامه تشکیل می دادند و در آن ترکیبی از ریاضیات، رایانه، اقتصاد و مباحث برنامه ریزی و مدیریت تدریس می شد. ظاهرا دوره بسیار سنگینی هم بوده به طوری که یکی از دوستان ما که فارغ التحصیل اقتصاد دانشگاه بهشتی بوده بعد از یک سال دوره را به خاطر ریاضیاتش ترک می کند. به هر حال این دوره سه ساله در آن سال های کم بود نیروی متخصص توانست عده قابل توجهی کارشناس آشنا به اقتصاد و برنامه ریزی را تحویل دستگاه های دولتی کشور بدهد که به سرعت هم جذب رده های مدیریتی شدند. معروف ترین فارغ التحصیل آن برنامه دکتر نیلی است (که به مجرد فارغ التحصیلی مسوول دفتر اقتصاد کلان و کمی بعد از آن معاون اقتصادی سازمان برنامه شد) و از فارغ التحصیلان دیگرش مثلا می توانیم دکتر درگاهی (استاد دانشگاه شهید بهشتی)، دکتر کرمانشاه (معاون وزیر صنایع و وزیر ارتباطات دولت خاتمی)، دکتر محقر (معاون وزیر کشور دولت خاتمی)، دکتر عسلی (رییس موسسه مطالعات انرژی و کارشناس فعلی اوپک)، مرحوم شمس (معاون سابق سازمان برنامه)، آقای مهندس سلیمانیها (مشاور مدیرعامل ایران خودرو)، دکتر مدرس (استاد دانشگاه شریف)، آقای الهی (مدیر برنامه ریزی نفت و گاز پارس) و البته پدر خانم بنده (مدیرعامل اسبق شرکت داده پردازی و مدیرعامل فعلی حاسب سیستم) را نام برد. نکته قابل توجه این که تا جایی که من می دانم درصد فارغ التحصیلان این دوره که در ایران ماندند و خصوصا جذب بخش عمومی شدند بسیار بالا بود.

تجربه بعدی موسسه عالی پژوهش در برنامه ریزی و توسعه (معروف به نیاوران) بود که بعد از مهاجرت دکتر مشایخی و دکتر طبیبیان به تهران شروع شد. این موسسه البته نسبت به دوره قبلی امکانات و جایگاه رسمی قوی تری هم داشت. موسسه یکی دو سالی کار پژوهشی می کرد (فی المثل آن پروژه معروف موانع توسعه در ایران که تیم بزرگی از متخصصان رشته های مختلف روی آن کار می کردند از جمله دکتر سروش و دکتر مجتهدشبستری و دکتر محمد توکل و دکتر چلبی و الخ) و بعد از آن برنامه فوق لیسانس مهندسی سیستم های اقتصادی - اجتماعی را راه اندازی کرد که تا جایی که من خاطرم هست تفاوت مهمش با دوره اصفهان در بیش تر شدن وزن دروس اقتصادی و ریاضیات و کاهش نسبی حجم دروس مدیریتی بود. این موسسه به دلیل کیفیت متفاوتش به زودی تبدیل به محل جذابی برای فارغ التحصیلان رشته های مهندسی شد به گونه ای که من خاطرم هست سال 74 از کل 30 نفر ورودی موسسه 21 نفر از دانشگاه خودمان بودند که 14 نفر آن ها دانش جوی دانشکده برق بودند. موسسه نیاوران هم تیم کوچک هیات علمی خودش را داشت و هم از اساتیدی مثل دکتر پسران و دکتر صالحی اصفهانی ها (دو برادر) به عنوان استاد مدعو استفاده می کرد. فضای فیزیکی و جو موسسه تقریبا همان چیز ایده آلی بود که خیلی از ما آرزو داشتیم. یک حلقه تخصصی در باغی زیبا با کتابخانه و امکانات خوب که به خاطر پروژه های کاریش به دانش جوها امکان می داد تمام وقتشان (حتی آخر هفته) را آن جا صرف کار و تحصیل هم زمان کنند. اگر اشتباه نکنم این دوره حدود هشت سال در زمان اوج و سه هم در زمان حضیض موسسه (بعد از ریاست مرحوم عظیمی) دانش جو گرفت تا این که پارسال برنامه آموزشی اش متوقف شد. از فارغ التحصیلان سرشناس موسسه در وبلاگستان روزبه، پویان و دوست دار سقراط معرف حضور هستند.

فرق دستاوردهای نیاوران با اصفهان چه بود؟ تحلیل من این است که بر خلاف اصفهان که توانست یک جریان منسجم حامی یک تفکر اقتصادی و یک تعداد کارشناس مدیریتی به دستگاه های دولتی تزریق کند و به هر حال منشاء اثرات نسبتا جدی در کشور شود شوک خروجی دوره نیاوران تقریبا اثرخاصی در کشور به وجود نیاورد و یا اثر آن میرا بود. بسیاری از فارغ التحصیلان برجسته موسسه کشور را ترک کردند و درصد برگشت آن ها به کشور تا الان صفر بوده است. در سال های آینده هم حدس زده می شود که درصد کمی از آن ها بعد از اتمام درس برگردند. برخی از فارغ التحصیلان هم برگشتند سر کار مهندسی قبلی خودشان و از علم اقتصاد استفاده تخصصی نمی کنند. از کسانی که در مطبوعات وارد شدند و به گسترش فرهنگ عمومی اقتصاد کمک کردند من فقط دو نفر در ذهنم هست یکی همین علی سرزعیم که در دنیای اقتصاد سرمقاله می نویسد و یکی هم علی فرحبخش که در ماهنامه آفتاب و جاهای دیگر مقاله های خوبی خصوصا در حوزه حقوق اقتصادی می نوشت و مدتی است که نوشته جدیدی از او ندیده ام. در زمان دکتر عبده بورس تعدادی از فارغ التحصیلان موسسه را جذب کرد که ظاهرا بعد از تحولات اخیر این پایگاه هم از دست رفته است. شرکت سرمایه گذاری خارجی یک پایگاه دیگر بود که نمی دانم چه بر سر آن آمده است. محمد مهدی رحمتی شاید مشهورترین (و شاید موثرترین) فارغ التحصیل موسسه بود که مدت طولانی معاونت های مختلف سازمان برنامه را برعهده داشت و در اختلافات اخیر استعفا کرد. تا جایی که من می دانم هیچ شرکت تخصصی مشاوره اقتصادی فعال توسط فارغ التحصیلان موسسه راه اندازی نشده است که در بازار مشاوره ایران مطرح باشد. از دید کار تیمی بزرگ ترین کار انجام شده تدوین استراتژی توسعه صنعتی بود که با محوریت دکتر نیلی انجام شد و عده قابل توجهی از دانش جویان و فارغ التحصیلان موسسه در آن حضور داشتند. خوش بختانه این کار باعث شد تا چند نفری روی این موضوع متمرکز شوند و انتشار کتاب های مجموعه را ادامه دهند.

موسسه در کل دوره فعالیتش قاعدتا باید بین 300 تا 400 نفر کارشناس ارشد اقتصاد یا رشته های جانبی آن (مثل اقتصاد حمل و نقل و انرژی) تربیت کرده باشد. به لحاظ کمی این تعداد کارشناس برای تکان دادن فضای کارشناسی اقتصاد کشور یک نیروی قوی به حساب می آید ولی علی رغم همه تلاش ها و زحماتی که در آن صرف شد عملا دستاورد ملموسی مشاهده نمی شود. چرا؟ این سوالی کلیدی است.

November 17, 2006

تافل دادیم رفت

هفته ای قبل از امتحان تافل : خدایا به قدرت خود این رایتینگ و اسپیکینگ را یک کاریش بکن. ریدینگ و لیسنینگ را خود خواهم آموخت.

بعد از امتحان تافل : خدایا لیسنینگ که به خوبی و خوشی گذشت. بر سهم رایتینگ و اسپیکینگ در تافل هر چه بیش تر بیفزا. فقط هوای ریدینگ ما را داشته باش با این کلمه هایی که در وربال جی ار ای هم نمونه اش پیدا نمی شود.

هدفم 677/640 قدیم و 120/110 جدید به بالا بود. اگر زیر این نمره بشم دوباره امتحان می دم. تازه راه و چاه دستم اومده. نکته بدش این جا است که نمره ریدینگ و لیسنینگ را همان موقع نمی دن و باید سه هفته صبر کنی.

پ.ن : یکی از دوستان پرسیده که آیا لازم بوده تافل بدهم؟ پاسخ این سوال توجیه گر این موضوع است که چرا اگر زیر 110 بشوم دوباره امتحان می دهم. تا جایی که فهمیده ام خیلی از جاها قانونا نیازی به تافل ندارم چون یک سال و نیم در یک محیط انگلیسی کار کرده ام و مدرک بعدی ام را هم از یک برنامه انگلیسی زبان گرفته ام. اگر این شرط را داشته باشید معمولا نمره تافل نیاز نیست. اتفاقا به همین دلیل نمره امتحان تافل فقط وقتی به دردم می خورد که خیلی بالا باشد تا بتواند در نظر کمیته پذیرش تمایز ایجاد کند. چون اگر قرار بشود مثلا نمره ای حول و حوش 600 بیاورم فقط نشان می دهد که در زبان انگلیسی خنگ نیستم (حداقل لازم). علامتی در این سطح را همین مدرک تحصیلی فعلی ام می دهد و نمره تافل چیزی به آن اضافه نمی کند.

شواهدی نیمه کمی برای این که چرا می گوییم اقتصاددان خوب در ایران کم داریم؟

1) دانشگاه های ام.آی.تی ، استانفورد و برکلی جزو معتبرترین مراکز آموزشی دنیا در مهندسی و علوم هستند. در دانشکده های مهندسی و علوم دانشگاه شریف تعداد قابل توجهی استاد فارغ التحصیل این دانشگاه ها وجود دارند. اگر حافظه ام خطا نکند فقط از دانشگاه ام.آی.تی چهار نفر در دانشکده برق و همین تعداد در دانشکده مکانیک عضو هیات علمی وجود داشت. احتمالا وضع بقیه دانشکده های مهندسی دانشگاه های خوب کشور خیلی متفاوت از این نیست.

2) دانش جویان فنی احتمالا کمابیش این را حس کرده اند که تفاوت معنی داری بین کیفیت تدریس و تحقیق اساتید فارغ التحصیل این تیپ دانشگاه ها و کسانی که از دانشگاه های رده پایین تر فارغ التحصیل شده اند وجود دارد. طبعا این یک قاعده خدشه ناپذیر نیست و حتما استثنا دارد ولی تجربه خود من می گوید این تیپ اساتید یک سر و گردن بالاتر از بقیه بودند (فی المثل دکتر معصوم نیا برق و دکتر دورعلی مکانیک) و بسیاری از تحولات دانشگاهی توسط همین این تیپ اساتید کلید زده می شد.

3) همین دانشگاه صنعتی شریف در کل دانشکده مدیریت و اقتصادش فقط دو استاد فارغ التحصیل آمریکا دارد. شاید بگویید این دانشکده جوان است ولی اگر به بقیه دانشکده های اقتصاد کشور هم سر بزنید وضع خیلی متفاوت نیست. من یک بار سعی کردم "تعداد کل اساتید رشته اقتصاد در ایران" که فارغ التحصیل چند دانشگاه برتر دنیا هستند را به دست آورم. منظورم دانشگاه هایی مثل شیکاگو، نورت وسترن، ام.ای.تی، پرینستون، هاروارد، ییل و مدرسه اقتصادی لندن است. تعداد کسانی که من در کل کشور شناسایی کردم به تعداد انگشتان یک دست نرسید. البته قطعا شمارش من دقیق نبوده و شاید کسانی این طرف و آن طرف از قلم افتاده باشند. ولی به هر حال از مجموعه اطلاعات ناشی از مصاحبه ها و وب سایت دانشکده ها و غیره بیش از این به دست نیامد. به عبارت دیگر بر اساس تخمین من تعداد اساتید فارغ التحصیل دانشگاه های خوب فقط در یک دانشکده مهندسی کشور چند برابر کل اساتید رشته اقتصاد در کشور است که در چنین دانشگاه هایی درس خوانده اند. برای مقایسه نگاهی بکنید به فهرست اساتید دو دانشگاه بوغازیچی و بیلکنت ترکیه. کشوری که وضعیت اقتصادی - اجتماعی نسبتا مشابه ما دارد.

4) یک واقعیت مهم و کلیدی هم این وسط هست. علم اقتصاد در بیست تا سی سال گذشته دچار تحولات اساسی شده است. لذا حتی اگر اساتیدی از دانشکده های متوسط در دهه هفتاد میلادی داشته باشیم دانششان لزوما هم سو با علم اقتصاد دهه هشتاد و نود نیست. به این موضوع این واقعیت را اضافه کنید که نرخ ورود استاد فارغ التحصیل از دانشگاه های آمریکایی در سال های بعد از انقلاب به دانشکده های اقتصاد کشور باز نزدیک به صفر بوده است. (قطعا صفر نبوده ولی رقم کل تقسیم بر 25 سال به صفر نزدیک است). این به این معنی است که دانشکده های اقتصاد ما از موج جدید فارغ التحصیلان رشته اقتصاد (بعد از دهه هشتاد) عملا بهره نبرده اند و لذا در پارادایمی ماقبل تحولات اخیر این علم به سر می برند.

5) موضوع فقط به اساتید سابق محدود نمی شود. اگر رقم پذیرش دانش جویان ایرانی در دانشگاه های خارج را هم ببینیم (که تازه در سال های اخیر رشد جدی داشته است) تفاوت معنی داری را مشاهده می کنیم. باز اگر حافظه و آمار من خطا نکند کل دانش جویان ایرانی که در دانشگاه های به اصطلاح آیوی لیگ آمریکا اقتصاد می خوانند به انگشتان یک دست نمی رسد. در حالی که در تک تک رشته های مهندسی تعداد قابل توجهی دانش جو در هر یک از این دانشگاه ها داریم. الان در آمریکا دو دانشکده محل تمرکز دانش جویان ایرانی به شمار می آیند: تگزاس (با رنک حدود 16) و ایلی نوی (با رنک حدود 21-24) و حضور در دانشکده های با رنک بالاتر تقریبا استثنا است بر خلاف مهندسی که یک قاعده است.

6) این وضعیت خودش را بازتولید می کند. در واقع مورد پنج خود معلول مورد سه و چهار است. غیر از بحث کیفیت آموزش و آماده سازی دانش جو، استاد فارغ التحصیل دانشگاه خوب ارتباطات قوی برای فرستادن دانش جویانش به دانشکده های بالاتر دارد و بر عکس در نبود چنین استادانی ورود به این دانشگاه ها بسیار مشکل می شود.

7) آیا وضعیت بعد از انقلاب ایجاد شده است؟ تا جایی که من می دانم خیر. دکتر هاشم پسران تنها اقتصاددانان ایرانی مطرح در خارج از کشور وقتی به ایران بر می گردد توسط دانشکده اقتصاد تهران تحویل گرفته نمی شود. سهراب بهداد و فرهاد نعمانی دو استاد جوان آن موقع دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران بوده اند که بعد از انقلاب فرهنگی از ایران خارج شده اند و الان بیست سال است که در دانشگاه های خارج حضور دارند. سری به فهرست انتشاراتشان بزنید تا ببینید که آیا در این بیست سال غیر از مقاله های مربوط به ایران حتی یک مقاله علمی در رشته اقتصاد در یک ژورنال جدی منتشر کرده اند یا نه؟

8) انتشار مقاله در رشته اقتصاد قطعا مشکل تر از مهندسی است. این مساله خصوصا در رابطه با چند ژورنال برتر اقتصاد تشدید می شود. این واقعیت را می دانیم. با این همه اگر کل به پروفایل اساتید چند دانشکده برتر اقتصاد کشور مراجعه کنید در کل کارنامه کاری شان به ندرت اثری از انتشار مقاله