« October 2006 | صفحه اول | December 2006 »

November 30, 2006

یک سری باورهای عمومی یا کلیشه هست که شاید در شرایط بسیار کلی درست باشد ولی آن قدر هم که به نظر می رسد قطعی نیست. یکی که برای من زیاد اتفاق می افتد مربوط به باور عمومی رایج در مورد لزوم یاد گرفتن لغت انگلیسی از طریق دیکشنری انگلیسی به انگلیسی یا در داخل متن است. کلمات زیادی بوده که من به این شیوه یاد گرفته بودم و حس کلی از معنی آن داشتم. حتی بلد هم بودم که درست به کار ببرمش ولی فقط زمانی که ترجمه رایج فارسی اش را از کسی شنیدم مفهوم دقیق این کلمه با مفهومی که در ذهنم بود هماهنگ شد. به عبارت دیگر تجربه من می گوید گاهی نگاه کردن معنی در دیکشنری فارسی اتفاقا باعث یادگیری صحیح تر یا دقیق تری می شود.

توضیح نهادگرایانه!

سوال : چرا دست مزد بافندگان فرش دست باف در ایران پایین است؟

جواب مبتنی بر علم اقتصاد رایج : برای این که صنعت فرش دست باف به نسبت نیروی کار مشغول در آن سرمایه کمی دارد و انگیزه نوآوری در فرآیند تولید آن هم به خاطر اختصاصی نبودن نتایج (انتشار سریع) آن پایین است. از طرف دیگر نیروی کار آن معمولا در مناطقی جذب می شود که بهره وری نهایی نیروی کار در بخش های دیگر (از همه مهم تر کشاورزی) نزدیک به صفر است و خود نیروی کار هم قدرت کار در بخش های دیگر را ندارد. به علت تخصصی نبودن نیروی کار مانع ورود برای نیروهای جدید وجود ندارد و جا به جایی نیروی کار از بخش های دیگر به این بخش خیلی سریع صورت می گیرد. با در نظر گرفتن شرایط عرضه نیروی کار و بهره وری نهایی نیروی کار در این صنعت دست مزد این بخش به طور قابل ملاحظه ای از دست مزد بخش کشاورزی یا صنعت پایین تر خواهد بود. از ادبیات اقتصادی می دانیم که پایین بودن دست مزد باعث جذب نیروهای با کیفیت پایین تر به یک بخش شده و خود به عنوان مانعی "درون زا" برای رشد بهره وری و نوآوری عمل می کند.

جواب استاد محترم مدعی نهادگرایی در ایران : صنعت فرش دست باف یک صنعت استثماری است که هم بافنده و هم اقتصاد ملی را استثمار می کند و دولت نیز به علت قدرت گروه های ذینفع قدرت تغییر آن را ندارد. تولید فرش توجیه اقتصادی ندارد و درآمد آن درصد کمی از هزینه ها را پوشش می دهد. دولت باید سعی کند طرحی پیاده کند که در آن درآمد ناشی از قالیبافی به خالقان واقعی آن برسد و نه به دلالان. ضمن این که دولت باید سعی کند صنعت فرش دست باف را با صنایعی جای گزین کند که نهادهای ریشه دار استثماری نداشته باشد مثل صنایع تبدیلی در بخش کشاورزی.

به نظرتان کدام توضیح به درد بخورتر است؟ کدام یک برای مردم جذاب تر؟

پ.ن : جواب استاد محترم عینا از یک گزارش نقل شده است که متاسفانه به دلایل حرفه ای نمی توانم کل گزارش را منتتشر کنم. ضمنا جهت آسودگی خیال دوستانی که سعی خواهند کرد نهادگرایان وطنی را نجات دهند باید عرض کنم که در کل صحبت های این استاد محترم حتی یک جمله که شبیه به تحلیل های جواب اول باشد وجود ندارد.

November 29, 2006

موسیقی

ببینید با این آهنگ نوستالژی خاصی دارید یا نه؟ ممنون از محمدرضا اعلم برای قراردادن آهنگ روی سایتش و نوید برای ارسال لینک.

مجموعه ساری گلین در حال تکمیل شدن است. تا حالا سه چهار نسخه دیگر دریافت کرده ام که همه را این جا می گذارم.

کم بود داده و پایان نامه های اقتصادی

بارها این را از دوستانی که در ایران هستند شنیده ام که چون در ایران "داده و اطلاعات" به دانش جویان نمی دهند پس نمی شود پایان نامه اقتصادی درست و حسابی نوشت. در بخش کامنت های مطلب مربوط به پایان نامه ها هم یکی دو نفر از دوستان باز همین شکایت را تکرار کرده بودند. من احتمالا با قسمت اول حرف دوستان موافق هستم که در ایران داده ها را راحت بیرون نمی دهند -و البته شک دارم که آیا آن داده هایی که منظور دوستان است را در جاهای دیگر دنیا راحت بیرون می دهند-. این نکته هم درست است که از دید مدل سازی اقتصادی کیفیت داده هایی که ما در ایران داریم معمولا پایین تر است مثلا طول سری زمانی شان کوتاه است یا فاصله بین دو مشاهده خیلی زیاد است یا متغیر فقط به صورت تجمیعی ارائه می شود (خصوصا آمارهای مربوط به رفاه خانوار و توزیع درآمد) و الخ. این ها همه درست است. ولی با این همه به نظرم می رسد از این مقدمه نمی توان به این نتیجه رسید که "پس در ایران پایان نامه ای که کلی گویی و مرور ادبیات و تاریخ نگاری نباشد و یک مساله خاص را بررسی کرده باشد نمی شود نوشت". البته این بحث مفصل تر از این حرف ها است و من فقط چند نکته کوچک می گویم.

1) این تصور که همه تحقیقات اقتصادی با استفاده از روش های اقتصادسنجی و داده و اطلاعات صورت می گیرد تصور کاملا اشتباهی است. بسیاری از مقالات و پایان نامه های اقتصادی به منظور توسعه یک مدل نظری (بخوانید ریاضی) برای تشریح یک داستان عام در دنیای بیرون و یا اثبات و گسترش حدس ها و قضیه های موجود در بخش های نظری اقتصاد - مثلا نظریه تعادل عمومی یا نظریه بازی ها - نوشته می شود. به نظرم این نوع تحقیق اقتصادی در برخی دانش کده های اقتصاد کشور ما شناخته شده نیست و تصور عممومی مبتنی بر این است که کار علمی در اقتصاد یعنی اقتصادسنجی! من همیشه این را می گویم که برخی از اقتصاددان های معروف دنیا در عمرشان دست به ماشین حساب نزده اند یعنی اساسا با عدد و رقم سر و کار نداشته اند. این نکته را هم توجه داشته باشید که در بسیاری از تحقیقات حتی در اقتصاد کلان داده ها در انتهای مساله و به منظور کالیبره کردن مدل پیش نهادی مورد استفاده قرار می گیرد و مشارکت اصلی محقق در بخش اول یعنی توسعه مدل نظری صورت می گیرد.

2) داده همه جای دنیا سخت گیر می آید. این جا هم شرکت های خصوصی اطلاعات رقابتی خود را منتشر نمی کنند و اطلاعات منتشر شده به صورت جزیی هم معمولا باید خریداری شود. کاملا محتمل است که بخش مهمی از بودجه تحقیقاتی یک پروژه اتفاقا صرف خرید بانک های اطلاعاتی حاوی داده های خاص مورد استفاده در آن تحقیق بشود. از طرف دیگر خیلی از مقاله های مهم در اقتصاد - خصوصا مقاله هایی که یک نظریه را در سطح بین المللی ارزیابی می کنند - بر پایه داده های عمومی و ساده ای متکی هستند که در دست رس همه هست.

3) این هنر محقق است که مدل نظری که می سازد را طوری طراحی کند که تا حد امکان با اطلاعات در دست رس او قابل تخمین باشد. بحث متغیر نماینده (Proxy) دقیقا به همین دلیل به وجود آمده که جایی که داده مورد نظر ما وجود ندارد یا قابل مشاهده نیست با استفاده از متغیرهای دیگری همان رفتار را تولید کنیم. مثلا اطلاعات سرمایه گذاری شرکت ها روی تحقیق و توسعه و یا فرصت های سرمایه گذاری آن ها معمولا منتشر نمی شود یا قابل کمی سازی نیست. در این صورت محقق سعی می کند با استفاده از متغیرهایی مثل تعداد پتنت ثبت شده یا نسبت بین قیمت دفتری و قیمت بازار شرکت رفتار چنین متغیرهایی را در مدلش بازسازی کند. به عنوان مقال دیگر در اقتصاد شهری از متغیر تراکم جمعیتی به عنوان نماینده قیمت زمین (یا اجاره) و در بحث اقتصاد رفاه از متغیرهایی مثل میزان مصرف یا کل دارایی خانواده به عنوان نماینده سطح زندگی استفاده می شود.

خلاصه این که به نظرم این تصور که کم بود داده در ایران عامل نوشته نشدن پایان نامه های دقیق است خود ریشه در یک مساله مهم تر دارد و آن مساله منحصر دانستن تحقیقات اقتصادی به تحقیقات کمی و عددی آن هم با در اختیار داشتن همه اطلاعات مورد علاقه محقق است.

November 28, 2006

آومن

سخن رانی دی روز آومن خیلی جالب بود. موضوع مربوط به یکی از مقاله هایش بود که در دهه هشتاد منتشر کرده با عنوان : " بررسی مساله ورشکستگی در تلموت با استفاده از روی کرد تئوری بازی ها". ماجرا را با مساله ای فقهی شروع کرد که در آن اگر کسی بمیرد طبق آموزه های تلموت - مجموعه قواعد فقهی و مدنی یهودیت - زنانش متناسب با میزان ثروت او سهم های متفاوتی به عنوان مهریه می گیرند. مثلا اگر سه زن باشند که مهریه هایشان 100 و 200 و 300 باشد و فرد درگذشته فقط 100 واحد ثروت داشته باشد آن وقت هر کدام 33.3 واحد می گیرند ولی اگر ثروت یک دفعه به 200 واحد افزایش یابد آن وقت سهم افراد به ترتیب 50 و 75 و 75 می شود و نهایتا اگر ثروت به 300 برسد سهم ها به 50 و 100 و 150 می رسد. می بینید که درصدی که گیر افراد می آید متناسب با رقم مورد ادعا تغییر می کند و این کمی عجیب است.

آومن سعی کرد با بررسی مقررات دیگری در تلموت نشان دهد که اصلی وجود دارد که مبنایش این است که مقداری که هر طرفی به عنوان حق طرف دیگر به رسمیت می شناسد باید به طرف مقابل داده شود و باقی مانده به طور مساوی بین آن ها تقسیم شود. مثلا اگر دو نفر باشند که به ترتیب ادعای تملک 50% و 100% مالی را بکنند طبق این دستورالعمل آن مال به نسبت این ادعاها (دو و یک) تقسیم نمی شود بل که اول به نفر اول می گویند که تو قبول داری که 50% مال تو است پس در این که 50% مال فرد دیگر است شکی نیست و 50% را به او می دهیم و بعد 50% باقی مانده را به طور مساوی بین دو نفر تقسیم می کنیم لذا به نفر اول 25% و به نفر دوم 75% می رسد.

این یک ایده راه حل (Solution Concept) است حال اگر همین مفهوم راه حل را فرض کنیم و به بقیه قوانین تلموت برگردیم می بینیم که این قوانین از چیزی که آومن آن را سازگاری تقسیم جامه (دستوری که قضیه آن جا آمده مربوط به تقسیم جامه بین دو نفر بوده) تبعیت می کنند. یعنی اگر مقدار پیشنهاد شده به هر کس را به او بدهیم و برود پای کارش و مساله کوچک تر را با روش پاراگراف دوم حل کنیم دوباره به همان جواب می رسیم. خلاصه این که آومن نشان داد قوانین قضاوت مالی در تالموت سازگار هستند. ضمن این که در خلال صحبت هایش نکات مهمی را که برای پژوهش گران حوزه بازی ها آشنا است به زبان ساده تذکر داد. از جمله متعدد بودن تعادل ها در یک بازی و تفاوت بین تعادل ناشی از یک ایده راه حل و توصیه هنجاری برای حل یک بازی.

دی روز با مریم این سخن رانی را رفتیم . با این که این آدم برنده جایزه نوبل است و تقریبا هر مقاله ای که در اقتصاد نوشته کل علم را یک قدم به جلو برده آن قدر ساده و روشن صحبت کرد که حتی مریم که به این موضوعات چندان علاقه مند نیست کاملا لذت برده بود. آرزو کردم کاش برخی اساتید ایرانی که موقع سخن رانی نه خودشان می فهمند دقیقا چه می گویند و نه بقیه و فقط مشتی اصطلاح و نقل قول و نظریه هضم نشده در حرف هایشان یافت می شود این جا بودند و از روش سخن رانی او الهام می گرفتند.

November 27, 2006

پایان نامه انشاء وار

دی شب یکی از دوستانم که در ایران فوق لیسانس فلسفه علم خوانده است این جا بود. می گفت هشتاد درصد پایان نامه های خوب علوم انسانی در ایران عمدتا به معرفی و مرور کلی یک مفهوم یا روی کرد جدید اختصاص می یابد. البته کسی درصد دقیق چنین نوع پایان نامه هایی را نمی داند ولی می شود تفاهم کرد که تعداد این نوع پایان های فوق لیسانس و حتی دکترا که به جای بررسی و مدل کردن یک مساله کاملا خاص روی بررسی یک حوزه یا معرفی ایده های یک فرد نوشته می شود درصد قابل توجهی را تشکیل می دهد. مثالش می تواند این باشد که به جای این که در دانش کده جامعه شناسی عنوان پایان نامه مثلا "تاثیر اختلاط قومی بر کیفیت تولید کارگاه های فرش دستی در جنوب استان قم" باشد دانش جویان پایان نامه هایی تحت عنوان "سرمایه اجتماعی روی کردی جدید در توسعه" یا "معرفی و مرور آثار کاستلز" بنویسند.

زمانی که در دانش کده صنایع و مدیریت دانش جو بودم نوع گزارش های کارآموزی که نوشته می شد نیز از همین جنس بود. دانش جویی وارد شرکتی می شد و آخر سر گزارشی می داد که عین یک عکس خام از این شرکت بود. گزارشی که ابتدا حاوی اطلاعاتی از همه چیز با ربط و بی ربط شرکت بود و در ادامه واضح ترین مسایل شرکت مثل "پایین بودن بهره وری" و "از دست دادن سهم بازار" در آن شناسایی شده و نهایتا عمومی ترین راه حل های ممکن مثل "لزوم بازنگری در ساختار سازمانی" یا "پیاده سازی سیستم اطلاعاتی" پیش نهاد می شد. یادم هست یک بار مدیر تولید شرکتی که تجهیزات بسیار حساس و خاصی می ساخت از من خواست که یکی را به عنوان برنامه ریز تولید به او معرفی کنم. خود این مدیر تولید آدم دقیق و باسوادی بود و مساله مشخصی را هم در ذهن داشت. یکی از دوستان ما رفت و بعد از یکی دو ماه آمد بیرون. بعدا فهمیدم که این دوست ما حال نداشته که روی یک مساله مشخص یعنی یافتن فرمول مناسب برای حالت خاصی از برنامه ریزی تولید کارگاهی تحت شرایط عدم قطعیت کار کند و به جای آن مدام در حال ارائه پیش نهادهایی از جنس "لزوم اجرای برنامه استراتژیک" در شرکت بوده و نهایتا هم عذرش را خواسته اند. سر همین قضیه کارآموزی ها یک بار با یکی از اساتید که تازه از آمریکا برگشته بود صحبت کردیم و متعجب بود. می گفت وقتی ما دانش جو بودیم و برای کارآموزی می رفتیم یک مساله حل نشده مشخص و کوچک را جلوی ما می گذاشتند و می گفتند سه ماه روی این کار کنید و جواب آن را بهبود ببخشید. این جا دانش جوها راجع به سر و ته شرکت حرف می زنند ولی هیچ مساله مشخصی در گزارش کارآموزی شان نیست.

دوست فلسفه خوانده من معتقد بود - و من را هم قانع کرد - که به علت فاصله بسیار زیاد علوم انسانی ما با دنیا همین پایان های کلی و معرفی یا ترجمه وار هم کارهای مهمی هستند. ضمن این که می گفت اصولا آشنایی ما با ادبیات رایج دنیا این قدر کم است که عملا بسیار مشکل است که یک مساله مناسب در مرز علم را شناسایی کرده و روی یک راه حل جدید برای آن کار کنیم. حرفش درست است ولی از طرف دیگر من همیشه به نظرم رسیده که این شیوه نوشتن تحقیق در ایران یکی از مهم ترین اهداف آموزش تحصیلات تکمیلی یعنی تدریس روش حل یک مساله جدید در علم را به دانش جو نمی آموزد. فرق بسیار زیادی است بین مرور و گردآوری مطالب راجع به یک مفهوم جدید که کاری تقریبا ابطال ناپذیر است و کار کردن روی "حل" یک مساله کوچک ولی مشخص. به نظرم یک استاد راهنمای خوب دوره تحصیلات تکمیلی باید اصرار کند که کار تحقیقی یعنی یافتن یک داستان جدید، تدوین فرضیات، بررسی کارهای دیگران و سپس نوشتن توضیح علمی برای آن داستان به شیوه ای قابل قبول در دنیای علم. این فرآیند آسان به نظر می رسد ولی وقتی در عمل درگیر می شوی می بینی که تک تک این قدم ها چقدر سخت و فشارآور است. من تجربه نوشتن هر دو نوع مقاله و پایان نامه را دارم. وقتی روی مدل مساله مشخص کار می کنی ممکن است هفته ها کارت پیش نرود و ده ها روی کرد مختلف را امتحان کنی و جواب ندهد و فشار عصبی دیوانه ات کند تا بلاخره جرقه ای در ذهنت زده می شود و سر و ته مساله جمع می شود. این پروسه بسیار آموزنده است. در مقابل وقتی راجع به معرفی و مرور می نویسی مثل یک خط راست پیش می روی. هر جا را نفهمیدی از رویش می پری یا هر مفهومی را به شکل دل خواه خودت تفسیر و بازنویسی می کنی. هیج جا فشاری رویت نیست که چیزی تولید نکنی که مخاطبان با یک نگاه قادر به کشف نقطه ضعف هایش باشند. خلاصه فرق دو روی کرد مثل فرق بین خواندن و نوشتن یک داستان است.

به نظرم یکی از دلایلی که برخی دوستان در ایران این قدر راحت کل بنای یک علم را زیر سوال می برند و این قدر خوش خیالانه و غیرواقع بینانه راجع به تولید علم بومی و الخ حرف می زنند این است که خودشان تا به حال به طور واقعی در تولید علم مشارکت نداشته اند و تصوری از پیچیدگی و شکست های آن ندارند. ضمن این که نوشتن این تیپ پایان نامه ها اصولا مهارت فرد را به جای "حل مساله" به سمت "تاریخ نگاری" و "مقدمه نویسی" سوق می دهد و این افت بزرگی برای کسانی است که قرار است تحلیل گر مسایل اجتماعی در یک کشور باشند.

November 26, 2006

جامعه ما و نیاز به فریدمن های ایرانی

یکی از دوستان پرسیده بود چرا راجع به فریدمن چیزی نمی نویسم؟ اتفاقا همان روز چیزی نوشته بودم که امروز به عنوان سرمقاله دنیای اقتصاد چاپ شد :

میلتون فریدمن هفته گذشته از دنیا رفت و این اتفاق همان‌طور که انتظار مي‌رفت، واکنش‌هایی را در اردوی اقتصاددانان و سیاستمداران مخالف و موافق او برانگیخت. هر چند مي‌توان در مورد درستی یا نادرستی آرای او چه در حوزه نظریه‌های اقتصادی و چه در حوزه عمل به بحث نشست، ولی احتمالا موضوعی که دو طرف مخالف و موافق او حول آن اختلافی نخواهند داشت، تاثیری است که فریدمن در طی عمر خود بر واقعیت‌های دنیای سیاست برجای گذاشت. شاید بتوان با کمی تسامح مارکس، کینز و فریدمن را سه اقتصاددان بزرگی دانست که به قدرت اندیشه‌های خود توانستند سیاستمداران را در جهت دلخواه خود سوق دهند و سال‌ها تمسک به نام آنان مایه اعتباربخشی به سیاست‌های پیشنهادی احزاب و دولت‌ها بوده است

رمز تاثیر‌گذاری فریدمن چه بود؟ به نظر مي‌رسد هنر بزرگ او در این بود که موقعیت میانه‌اي بین آکادمی و دنیای عمل برای خود انتخاب کرد و مخاطبان خود را به درستی تشخیص داد.

اقتصاددانان جزو معدود دانشمندانی هستند که اثربخشی تلاش‌های علمی خود را نه صرفا به واسطه تولید و انتشار علم در دنیای دانشگاهی بلکه از طریق تغییر در نحوه اندیشیدن مردم و سیاستمداران محقق مي‌کنند. کار اقتصاددان زمانی موثر خواهد بود که مثل آبی به تدریج در لایه‌های مختلف تاثیرگذار بر سیاست‌ها، رهبران سیاسی و سیاستمداران، مدیران اجرایی، کارشناسان دولتی، اصحاب مطبوعات و نهایتا رای‌دهندگان نفوذ کرده و جهت تصمیمات آنها را تحت‌شعاع توصیه‌های خود قرار دهد.

فریدمن با درک این موقعیت ویژه «زبان» و «مخاطب» خود را به درستی انتخاب کرد. در دنیای چپ زده (میراث مارکس) و گرفتار دخالت دولت (میراث کینز) او پرچم دفاع از اقتصاد آزاد را برداشت و به زبان مردم عادی و به ساده‌ترین شکل ممکن عمیق‌ترین مفاهیم اقتصادی را توضیح داد. در بین برندگان جایزه نوبل عده معدودی اقتصاددان یافت مي‌شوند که این شیوه را انتخاب کرده باشند و در بین فهرست انتشارات آنها کتاب‌هایی از جنس «آزادی انتخاب» و «سرمایه‌داری و آزادی» یافت شود.‌ هایک شاید تنها استثنای آن جمع باشد که او هم همانند فریدمن برای مخاطب عام کتاب‌هایی با عنوان‌های هشداردهنده‌اي همچون «راهی به سوی بندگی» را در نقد سوسیالیسم نوشت.

با این همه در دنیای غرب دیگر به سختی مي‌توان انتظار ظهور فریدمن دیگری را داشت. دنیای علم اقتصاد در سه دهه گذشته دگرگون شده است. موضوعات در این علم به شدت تخصصی و جزیی شده و مردم و سياستمداران نیز دانش کافی نسبت به مبانی علم اقتصاد مدرن کسب کرده‌اند. از این حیث فریدمن اگر در دهه فعلی کار خود را شروع مي‌کرد شاید مسیر دیگری را طی مي‌کرد ولی سوال این است که آیا وضع کشور ما هم به همین شکل است؟

پاسخ منفی است. اگر از یک دقت علمی در پاسخ به این سوال صرف نظر کنیم شاید بتوانیم بگوییم وضعیت جامعه ما شبیه به اروپا و آمریکای دهه چهل و پنجاه میلادی است، همان دهه‌هایی که کسانی چون ‌هایک و فریدمن کار خود را آغاز کردند. وضعیتی که تصورات نادقیقی از آموزه‌های جذاب برخی مکاتب اقتصادی در ذهن و جان بخش‌های مهمی از جامعه و روشنفکران ایرانی رسوخ جدی دارد و از طرف دیگر هم برخی سیاست‌های اقتصادی دولت‌ها از حیث عدم تطابق با مبانی پایه‌اي علم اقتصاد مورد انتقاد است. در این وضعیت یکی از مهم‌ترین وظایف اقتصاددان ایرانی این است که تا مي‌تواند برای مخاطب عام و برای سياستمداران از مفاهیم اقتصادی بگوید و منطق اساسی این مفاهیم را تشریح کند. هنر اقتصاددان این خواهد بود که به غیراقتصاددانان نشان دهد که نتایج توصیه‌هایش چگونه قرار است زندگی واقعی او را تحت‌شعاع قرار دهد و این تاثیر از چه مجرایی جاری مي‌شود. بدون این زیرسازی فرهنگی شانس موفقیت سیاست‌های اصلاحی در اقتصاد ایران بسیار پایین خواهد بود.

موسیقی : ساری گلین

ساری گلین (عروس زرد یا زردپوش) از ترانه های فولکوریک معروف آذری - ارمنی است که دقیق نمی دانم اصلش به کدام زبان است. من یک اجرای بسیار زیبا از متن ارمنی را دارم که روی نوار است و فایلش را ندارم. نسخه های فارسی ترانه هم بعدا خوانده شده و اگر اشتباه نکنم سرود انقلابی "پاییز آمد" هم بعدا روی ریتم این ترانه ساخته شد. احتمالا می دانید که در سی دی "به تماشای آب های سفید" حسین علی زاده هر سه اجرای ارمنی - ترکی - فارسی وجود دارد هر چند من نسخه های قدیمی تر را کاملا ترجیح می دهم. روی رایانه دیدم سه نسخه ساری گلین دارم که این جا می گذارمشان. اگر کسی فایل اجرای ارمنی قدیمی و پاییز آمد را هم داشت ممنون می شوم برایم بفرستد که این جا بگذارم. در کل از زیباترین و عاشقانه ترین ترانه هایی است که شنیده ام.

اجرای ترکی قدیمی با کیفیت پایین تر
اجرای ترکی مدرن
اجرای فارسی (شاید با صدای ویگن)

رابرت آومن

فردا رابرت آومن این جا سخن رانی دارد. آومن به هم راه شلینگ جایزه نوبل سال 2005 اقتصاد را به خاطر کارهایش در حوزه نظریه بازی به دست آورد ولی مشارکت علمی او در اقتصاد فقط به این زمینه محدود نمی شود. آومن متولد 1930 فرانکفورت (شهروند فعلی اسراییل) از ام.آی.تی دکترای ریاضی دارد و جزء ریاضی دان هایی است که در دهه 50 و 60 میلادی - وقتی آومن در دهه دوم و سوم عمرش بود- پایه های آکسوماتیک علم اقتصاد را به زبان ریاضی بازنویسی کردند. تا جایی که من می دانم کارهای او را می شود در سه گروه تقسیم بندی کرد:

1) نظریه تصمیم (Decision Theory) : یکی از مهم ترین کارهای او در این حوزه بحث احتمال ذهنی (Subjective Probability) و به تبع آن معرفی مفهوم فضای آومن - آنسکمب بود که توسعه ای روی دامنه سویچ (Savage) به حساب می آید. این مفهوم فضا یکی از مفاهیمی است که کمک اساسی به تعریف مساله عدم قطعیت (Uncertainty) در نظریه تصمیم کرده است. فهم این مفهوم ساده نیست و من زیاد دیده ام که نویسندگان مقالات نمی توانند تمایز کافی بین فضای آ.آ و فضای سویج ارائه نمایند. فهم خود من این است که آ.آ روی کردی را پیش نهاد می کنند که در آن مساله عدم قطعیت - یعنی مساله ای که توضیح احتمالی عینی وجود ندارد - به دو مرحله شکسته می شود. خود آ.آ مرحله اول را شرط بندی روی اسب و مرحله دوم را شرط بندی روی رولت چرخان می نامند و منظورشان این است که مساله عدم قطعیت، خود به یک توزیع احتمالی ذهنی (شرط بندی اسب) روی یک توزیع احتمال عینی (رولت دوار) تبدیل می شود.

2) نظریه بازی : تعادل هماهنگ شده که اتفاقا من به طور تصادفی در پست قبلی همین جا ازش اسم برده بودم توسط آومن در نظریه بازی معرفی شد. این مفهوم فرض می کند که اگر بازی گران وسیله ای برای هماهنگ کردن استراتژی های آتی داشته باشند می توانند خارج از مجموعه محدب تعادل های نش به تعادل های جدیدی دست پیدا کنند که مطلوبیت انتظاری آن بزرگ تر از مجموعه قبلی باشد. مجموعه همه این ابزارهای تعادل نهایتا منجر به توزیع احتمالی می شود که تحت آن توزیع احتمال "هر استراتژی" "هر بازی گری" از ترکیب تمام استراتژی های دیگر همه بازی گران مطلوبیت انتظاری بیش تری تولید می کند و لذا بازی گران انگیزه ای برای تخطی از آن ندارند. مفهوم مهم دیگری که پیش تر توسط او معرفی شده بود و یکی از پایه های اساسی نظریه بازی است بحث دانش مشترک (Common Knowledge) در بازی ها است که می گوید اگر بازی گران راجع به مطلوبیت ها و تخمین های احتمال طرف مقابل اطلاع داشته باشد و نیز بداند که طرف مقابل نیز این را می داند و طرف مقابل نیز می داند که او می داند و الخ آن وقت طرفین نمی توانند توزیع احتمال متفاوتی را در ذهن داشته باشند. تیتر مقاله ای که این مفهوم را معرفی کرده است هم جالب است "Agreeging to Disagree". آومن می گوید توافق برای عدم توافق غیرممکن است. تعادل هماهنگ شده هم خود از وجود دانش مشترک ناشی می شود.

3) نظریه تعادل عمومی : من بر خلاف دو حوزه قبلی روی این حوزه کار نکرده ام و لذا مقاله های آومن را نخوانده ام ولی به طور اجمالی می توانم بگویم که یکی از کارهای مهمش معرفی بحث نظریه اندازه (Measure Theory) برای بررسی مساله تعادل و ائتلاف ها در شرایطی که تعداد بازی گران (و احتمالا بعد فضا) بی نهایت می شود. دوستان ریاضی دان به تر می دانند که وقتی با فضاهای بی نهایتی مواجه می شویم ابزارهای قبلی کارآیی خودشان را از دست می دهند (برای فهم به تر به خط که مجموعه ای از نقطه ها است فکر کنید. بر خلاف فضاهای محدود که طول یک عنصر مجموع طول عناصر سازنده آن است طول یک خط که از بی نهایت نقطه تشکیل شده خیلی راحت مجموع طول نقطه ها نیست چون طول هر نقطه صفر است!). نظریه اندازه بیش تر در ریاضی معرفی شده بود و آومن با کاربست آن در حوزه تعادل عمومی و نیز معرفی مفهوم انتگرال یک رابطه - یک رابطه بر خلاف تصور سنتی از تابع مجموعه ای از مقادیر یعنی بیش از یک مقدار را به هر مقدار دامنه نسبت می دهد - که خودش یک نوآوری در علم ریاضی بود وجود تعادل را در این گونه شرایط یعنی در اقتصادهای طیفی اثبات کرد.

دقت کنید که این ها همه کارهای آومن نیست. من در واقع گزیده ای از آن ها را بر اساس علاقه و آشنایی خودم این جا آوردم. در مجموع آومن از آن اقتصاددان هایی است که با این که ساده می نویسد ولی فهم نوشته هایش راحت نیست چرا که در بیش تر مقالاتش یک مفهوم نظری کلیدی را معرفی می کند و لذا کسانی منظور او را عمیقا درک می کنند که به اندازه کافی با مفاهیم قبلی کار کرده و محدودیت های آن را شناخته باشند. به هر حال او جزو کسانی است که به "دقیق" شدن علم اقتصاد و تبدیل گزاره های آن از توصیف های گنگ زبانی به توصیف دقیق ریاضی کمک زیادی کرده است.

* برخی دوستان احتمالا می دانند که بر خلاف رابن اشتاین گیم تئوریست معروف دیگر اسراییلی که به شدت چپ گرا و طرف دار حقوق فلسطینیان است آومن یک یهودی راست گرا است. ظاهرا قرار است بعد از سخن رانی اش شام هم بدهند و آومن طبق معمول اصرار کرده که کل غذا باید با گوشت کوشر (ذبح شرعی یهودی ها) تهیه شود.

November 25, 2006

بوداپست

کسی از دوستان از بوداپست این جا را می خونه؟ ان شاا... سه هفته دیگر چند روزی می رویم آن جا و چند تا سوال دارم.

تئوری سهام دار مسلط

فرض کنید که شرکتی داریم که هیچ کدام از سهام دارانش به تنهایی بیش از 50% سهام را ندارند. قضیه هایی وجود دارند که تحت شرایط مختلف نشان می دهد که کسی که بیش ترین میزان سهم را دارد (مثلا 40%) نقش کلیدی در تصمیمات شرکت خواهد داشت و عملا می تواند بسیاری از موضوعات دل خواهش را به تصویب برساند. مدیریت شرکت هم بیش از همه باید حواسش به او باشد. این موضوع کمی غیرشهودی است و در نگاه اول به نظر می رسد که اگر یک طرف همین آدم 40% باشد و طرف دیگر مثلا چهار تا سهام دار 15% آن وقت قاعدتا طرف دوم اکثریت دارد و رای گیری را می برد. ولی بر خلاف این شهود اولیه می توان اثبات کرد که تعادل های نشی برای این بازی پیدا می شود که در آن همین یک سهام دار مسلط در رای گیری شرکت می کند و طرف دوم با این که روی هم اکثریت دارد رای گیری را می بازد. شهود اثبات برای یکی از حالت های ساده این است که نشان دهیم شرکت نفر مسلط (مثلا 40%) و شرکت نکردن همه بقیه تعادل نش بازی است.

1) با توجه به این که رای گیری هزینه دارد (باید وقت بگذاری و در جلسه شرکت کنی) در صورت حفظ نتیجه قبلی برای تیم ما رای ندادن به تر از رای دادن است.
2) همیشه بردن (حتی با محاسبه هزینه رای دادن) به تر از باختن است.
3) با مقدمات فوق آدم ها وقتی در رای گیری شرکت می کنند که رایشان نتیجه رای گیری را عوض کند. در غیر این صورت شرکت نمی کنند.

خب حالا می توانید ببینید که اگر هیچ کدام از هم تیمی های من شرکت نکنند (فرض تعادل نش) آن وقت شرکت کردن من به تنهایی فقط هزینه اضافی به من تحمیل می کند ولی نتیجه رای گیری را عوض نمی کند در نتیجه برای من عقلانی است که شرکت نکنم. همه هم تیمی ها همین فکر را می کنند و سهام دار مسلط ولی غیراکثریتی بازی را می برد.

موسسه ما تا حالا روی سه نسخه از این بازی تحت شرایط مختلف کار کرده که یکی توی اکونومیکز لترز چاپ شده و یکی هم این جا قابل دست رسی است. حالا من دارم سعی می کنم روی نسخه چهارم کار کنم. شرایطی که در آن وقتی کسی از تیم فاقد سهام دار مسلط دارد راجع به رای دادن یا ندادن فکر می کند یک توزیع احتمال روی تصمیم هم تیمی های خودش هم دارد. در دنیای عمل فرض کنید با هم تیمی ها تلفنی صحبت کرده ایم ولی من مطمئن نیستم که کسی که قول داده رای بدهد لزوما این کار را بکند. این وضعیت منجر به یافتن تعادل هماهنگ شده (Correlated Equilibrium) در بازی می شود. البته هنوز نمی دانیم که آیا چنین تعادلی پیدا می شود یا اثبات می شود که پیدا نمی شود. به هر صورت هر دو نتیجه جالب است. این موضوع تحقیق من است که بخش مهمی از وقتم در هشت ماه آتی را به خودش اختصاص خواهد داد.

* این ژورنال اکونومیکز لترز را من تازه کشف کرده ام. سیاستش این است که به خاطر نشر سریع ایده ها و نتایج کلیدی، مقاله ها نباید از "چهار" صفحه بیش تر باشند و لذا نویسنده ها باید به شدت فشرده بنویسند. حسنش این است که موقع خواندن مقاله هایش می شود صاف رفت سراغ اصل مطلب. هر چند به خاطر این فشردگی سرعت خواندن مقاله هایش از یک ژورنال معمولی معمولا کم تر است.

November 24, 2006

دانش گاه آزاد

اگر اشتباه نکنم دانش گاه آزاد به پیش نهاد هاشمی رفسنجانی درست شده است. به نظرم او مردی است که همیشه چند قدم جلوتر از افق فکری حکومت و جامعه حرکت کرده است. تصورش را بکنید اگر در اوایل دهه شصت پایه دانش گاه آزاد گذاشته نمی شد و ایده آموزش عالی خصوصی در ایران در این سطح گسترده پیاده نمی شد وضعیت آموزش عالی در کشور چه قدر بحرانی تر از این که هست بود. می شود از کیفیت اداره یا آموزش دانش گاه آزاد انتقاد کرد ولی این را نمی توان فراموش کرد که این دانشگاه سبد انتخاب صد هزار نفر جوان را به طرز جدی گسترده تر کرده است. ضمن این که تاثیرات فرهنگی آن را نمی توان دست کم گرفت.

در دفاع از حقوق هفت میلیونی مددی

خبرگزاری انتخاب چند روز پیش خبر غیررسمی مبتنی بر این که حقوق محمد مددی مدیرعامل تامین اجتماعی حدود هفت میلیون تومان است منتشر کرد. به درستی و غلطی خبر کاری ندارم. احتمالا تا حدی در مورد رقم عددی حقوق اغراق شده ولی این که ارزش ریالی حقوق و مزایای مدیرعامل تامین اجتماعی به رقمی مثل این نزدیک باشد خیلی غیرواقعی نیست. طبعا این خبر واکنش هایی را در بر خواهد داشت. احمد سیف عزیز هم مطلبی نوشته بود که البته مستقیما به این موضوع مربوط نبود و باعث شد یکی دو تا کامنت با هم رد و بدل بکنیم. بعد فکر کردم شاید بد نباشد کل ماجرا را این جا هم به بحث بگذاریم.

1) سازمان تامین اجتماعی دو سازمان بزرگ را اداره می کند یکی شرکت سرمایه گذاری تامین و یکی هم بخش بیمه و درمان. سرمایه گذاری تامین یکی از بزرگ ترین هولدینگ های سرمایه گذاری در ایران است که رقم سرمایه آن به میلیاردها دلار بالغ می شود. مدیرعامل چنین شرکتی با این ابعاد همه جای دنیا حقوق و مزایایی بالای یک میلیون دلار در سال دارد. دست مزدها در ایران عین خارج نیست ولی لزوما هم خیلی فاصله ندارد. دست مزد بخش های تخصصی در ایران حدود یک چهارم خارج است بنا براین حقوق نود هزار دلاری برای مدیرعامل این نهاد خیلی خارج از چارچوب بازار کار نیست.

2) مددی را من شخصا می شناسم و مدت نسبتا طولانی مشاور هولدینگی بودم که او مدتی مدیرعاملش بود. آدم خوش فکر و باقابلیتی است. قبل از دولت احمدی نژاد مدیرعامل یک هولدینگ بزرگ بخش خصوصی بود و در کنار آن هم یک شرکت خصوصی مهندسی را اداره می کرد و بعید می دانم که در بازار خصوصی درآمدی کم تر از رقم فعلی اش داشت. اتفاقا من خوش حالم که احمدی نژاد حداقل در این یک مورد عقلش رسیده است که آدمی در قد و قواره مددی را جذب دولتش کند و کار را دست جوانک ها و آدم های بی قابلیت نسپرد. مددی دو ماه پیش استعفا کرد و گفت که نمی تواند با این دولت کار کند ولی نمی دانم چه شد که راضی شد بماند.

3) ماجرا را جور دیگری می توانیم ببنیم و این در واقع نکته اصلی من است. الان حقوق و مزایای دریافتی یک کارشناس تخصصی خوب در شرکت های سازمان های تامین اجتماعی حدود یک میلیون تومان است. قاعدتا مدیر این کارشناس که مسوولیت بیش تری دارد باید بیش تر از او حقوق بگیرد و مدیرعامل یک شرکت با احتساب پاداش ها معمولا دو سه میلیونی گیرش می آید. اگر همین سلسله مراتب را رعایت کنیم و به ترتیب در رده های مدیریتی داخل هولدینگ پیش برویم حقوق هفت میلیونی برای مدیرعامل تامین اجتماعی چندان عجیب و دور از منطق نیست. اتفاقا اگر کم تر از این باشد اوضاع بیش تر به هم می ریزد چرا که آدم های قابل ترجیح می دهند مشاغل رده پایین را قبول کنند و یا وارد بخش خصوصی شوند و بی خود خودشان را درگیر کارهای پر مسوولیت آن هم در این سیستم دولتی به هم ریخته نکنند. این پدیده شبیه ماجرای کژگزینی (Adverse Selection) است. با پایین بردن حقوق بخش دولتی ضعیف ترین آدم ها را تشویق می کنیم که در این بخش بمانند و کل کشور از این ماجرا متضرر می شود.

4) با همه این حرف ها یک نکته اساسی باقی است. می توان این پرسش مهم را مطرح کرد که چرا رقابت برای گرفتن این پست و پست های مشابه آن برای همه باز نیست و فقط عده معدودی می توانند آن را تصاحب کنند. ضمن این که بعد از آن نظارت شفافی بر این که عمل کرد این مدیر چه بوده و تا کی می تواند در دفترش باقی بماند وجود ندارد. به نظر من روشن فکران این کشور به جای این که با موج عوام زدگی هم راه شوند و به رقم حقوق اعتراض کنند اتفاقا باید از آن دفاع کنند ولی به طور هم زمان نوک انتقاداشان را به سمت قابلیت ها و عمل کرد افرادی که این پست ها را احراز می کنند متوجه کنند.

* مددی یک مثال است. این رقم حقوق و مزایا (روی هم) در بسیاری از شرکت های دولتی مهم از جمله صنعت نفت و پتروشیمی و خودرو و فولاد چندان نامعمول نیست و همیشه هم باید با مخفی کاری و ترس و راه های نیمه قانونی هم راه باشد. به نظرم باید با دفاع از این حقوق ها به شفاف شدن آن کمک کرد.

November 23, 2006

موسیقی : هر که ما را یاد کرد ...

یکی از کارهای دولتمند خلف که خیلی دوست دارم. لینک از ملکوت.

کمپین مبارزه با فقر : جک سال

وقتی می گویم بخش مهمی از اپوزسیون خارج از کشور کمی بیش از حد از مرحله پرت تشریف دارند دلایلی برای حرفم دارم. یک گروهی که نمی شناسمشان ولی ظاهرا برای خودشان فعال هستند هر از چندی ایمیل هایی برای وبلاگ نویسان می فرستند که متاسفانه من هم دریافتشان می کنم. از خواندنشان گاهی حس عصبانیت و گاهی هم حس خنده بهم دست می دهد. دی روز دوباره ایمیلی رسید که خبر از تشکیل گروهی تحت عنوان "کمپین مبارزه با فقر" می داد و در آن بر تحقق مطالبات زیر در ایران تاکید شده بود. البته دوستان فراموش نکرده بودند که در یک تحلیل عمیق همه دلایل وضع جاری را غیر از حکومت فعلی به مناسبات بیماری گونه سرمایه داری هم نسبت دهند. حالا این شما و این هم مطالبات دوستان ما:

١ : حداقل دستمزد رسمی بايد تضمين کننده يک زندگی مرفه و در خور شان انسان باشد.

حامد : ممنون از تذکر دوستان! این تعریف را به ادبیات سیاست گذاری اضافه می کنیم.

٢ : بيمه بيکارى مکفى براى همه افراد آماده به کار بالای ١٦ سال . پرداخت بيمه بيکاری به کليه کسانيکه به علل جسمی توان اشتغال به کار را ندارند. پرداخت بيمه بازنشستگی مکفی براى زنان و مردان ٥٥ سال به بالا.

حامد : سن بازنشستگی الان در اروپا بالای 60 و گاهی 65 سال است. دوستان از اروپا هم جلو زده اند.

٣ : کاهش ساعت کار به حداکثر ٣٠ ساعت کار در هفته ( ٥ روز شش ساعته).

حامد : آقا همه با هم بریم ایران تحت حکومت دوستان. تصورش را بکنید: فقط سی ساعت کار در هفته! کجای دنیا چنین بهشتی را می شه پیدا کرد.

۴ : قرار گرفتن کليه کودکان و نوجوانان زير ١٦ سال که فاقد تامين معيشتی و رفاهی از طريق خانواده ميباشند تحت تکفل دولت.

۵ : ممنوعيت کار حرفه ای برای کودکان و نوجوانان زير ١۶ سال.

حامد : خب راست می گویند. وقتی بند چهار به آسانی محقق شود بند پنج هم خود به خود محقق خواهد شد.

۶ : طب و خدمات بهداشتى رايگان، مناسب و در دسترس برای همگان . گسترش و سازماندهی امکانات پزشکی و درمانی به نحوی که دسترسی فوری به طبيب و دارو و درمان برای کليه ساکنين کشور آسان باشد.

حامد: چه جوری؟


٧ : تامين و تضمين مسکن مناسب، بهداشتی و ايمن برای همگان . هزينه مسکن نبايد از ١٠ ٪ در آمد فرد يا خانواده بيشتر باشد و مابقی هزينه، در صورت لزوم بايد توسط سوبسيد دولتی تامين گردد .

حامد : حالا چرا 10%؟ اونم دولت بده که همه خوش بخت بشوند. سوبسید دولتی هم لابد از خزانه خانوادگی دوستان کمپین تامین می شود.

٨ : تامين شبکه حمل و نقل عمومی درون شهری رايگان.

حامد : در اروپا اگر بلیط نخرید و از حمل و نقل عمومی استفاده کنید حسابی خدمت شما می رسند. من که گفتم دوستان از اروپا هم جلوتر هستند.

٩ : آموزش عمومی رايگان (پيش دانشگاهی و دانشگاهی و تخصصی ) و در دسترس برای همه متقاضيان . پرداخت کمک هزينه کافی به دانشجويان.

حامد : آقا من گفتم بهشته ولی شما باور نکردید. نه تنها آموزش عمومی رایگان بل که پرداخت کمک هزینه کافی به همه دانش جویان. برو بچس آماده بشید که جمع کنید و برگردید. دیگه لازم نیست برای دو زار پول برید تی ای و آر ای این عوامل استکبار بشید.

امیدوارم مایه شادی و تفریح دوستان فراهم شده باشد.

پ.ن : توی گوگل اسم این آقایی که این ایمیل ها را می فرستند (علی جوادی) را جست و جو کردم. در ویکی پدیا صفحه اختصاصی دارند و در جای جای آن تاکید کرده اند که استاد ریاضی دانشگاه یو سی ال ای هستند ولی متاسفانه در جست و جوی انگلیسی اسم ایشان + دانشگاه هیچ چیز خاصی پیدا نشد!

November 22, 2006

جی آر آی

کسی ایده دقیق راجع به تاثیرداشتن / بی تاثیری بخش وربال جی آر ای داره؟ من روایت های نیمه متناقض شنیدم. بعضی با قطعیت می گن که اصلا اهمیتی نداره و بعضی می گن که تا حدی تاثیر داره. می شه تجربه های خودتون را برام بگید.

اگر نظرتون اینه که مهمه توصیه ای برای منبع و روش مطالعه دارید؟ مثلا لینک یا کتاب خاصی؟ (چهار هفته وقت دارم!)

حامد : از همه دوستانی که لطف کردند و جواب دادند ممنونم. فکر کنم ایده قضیه دستم اومد. ظاهرا برای احتیاط هم شده به تر است یک حداقلی را حفظ کرد. توصیه استادم هم این بود که بعضی دانشکده ها ممکن است به خاطر نمره پایین وربال پیش نهاد تدریس را با احتیاط بدهند و لذا به تر است نمره وربال خیلی پایین نباشد.

چشمه ای از شاه کارهای همیشگی ایسنا

تغییر واحد سنجش میزان انتقال اطلاعات از بایت به وات :

"وي با بيان اينكه در تابستان خط پهناي باند دانشكده از 128 به 512 كيلو وات افزايش يافته است ..."


چگونه می توان وضع علم اقتصاد را در ایران به تر کرد : پرده سوم

این پست در واقع نوعی پاسخ به تعدادی از کامنت های پست قبلی هم محسوب می شود.

1) بسیاری از پدیده ها در سطج جامعه رابطه مرغ و تخم مرغی دارند یعنی رابطه علیت بیشنان از دو طرف برقرار است. البته این رابطه لزوما به صورت هم زمان رخ نمی دهد ولی معمولا برای بیننده عادی تشخیص تاخیر زمانی بین تاثیرات ساده نیست. در مورد ضعیف بودن علم اقتصاد (و البته حوزه های دیگری مثل مدیریت و جامعه شناسی) هم می توان این رابطه دو طرفه را به خوبی دید : اقتصاددان خوب در کشور کم داریم چون مشتری درست و حسابی برایش نیست. از طرف دیگر برای این علم مشتری درست و حسابی نداریم چون اقتصاددان های خوبی نداریم که تقاضا ایجاد کنند.

2) این که تقاضا نقش مهمی در شکل دهی به وضعیت فعلی داشته شکی نیست. البته باید بین وضعیت کمی و کیفی تقاضا تمایز قایل شد. در رشته هایی مثل اقتصاد تقاضای "کمی" لزوما پایین نیست و میلیاردها تومان پول در قالب طرح های پژوهشی و مشاوره ای در این زمینه خرج می شود و بلاخره اساتید و فارغ التحصیلان اقتصاد (حتی تندترین اعضای اپوزسیون مثل رییس دانا و رحیم زاده اسکویی) هم پول های خوبی گیرشان می آید. مساله اصلی پایین بودن کیفیت تقاضا است. عمده پروژه های حوزه اقتصاد در ایران سرفصل های کلی دارد (مثلا طرح توسعه استان سیستان !) که روی یک مساله مشخص متمرکز نیست و لذا محقق و مشاور را ترغیب می کند که به جای تمرکز دقیق روی یک موضوع حرف های کلی غیرقابل ابطال بزند. من بارها حتی این را هم دیده ام که در پروژه هایی که جنبه مشخص تر و دقیق تر دارند نهاد کارفرمایی آن قدر ضعیف است که مشاور هر چه تحویل بدهد چند تایی اشکال ظاهری می گیرد و نهایتا کار را قبول می کند. چنین بازار کار نسبتا خمودی نیروهای قوی را به هیجان نمی آورد و لذا جذب این بازار نمی کندشان.

3) در این که وضعیت نظام سیاسی و نحوه تفکر سیاست مداران نسبت به اقتصاددانان هم در این ماجرا موثر شکی نیست. با این همه به نظر من بخش مهمی از وضعیت فوق در بخش تقاضا خود معلول کیفیت پایین طرف عرضه است. من خودم بارهای بار در سازمان های مختلف شاهد مساله هایی بوده ام که یک اقتصاددان قوی قاعدتا باید بتواند راه حل معقولی برای آن ارائه کند ولی چون در آن حوزه یا در ایران اصلا کسی را نداریم و یا کارفرما می داند که اگر اقتصاددانی را به خدمت بگیرد به احتمال زیادی بلا بلا تحویل می گیرد از خیر فکر کردن به مساله می گذارد. علاوه بر این اقتصاددان های خوب قاعدتا یک قدم هم جلوتر می روند و مسایلی که اساسا از چشم کارفرما پنهان است و می توان آن را در چارچوب علم اقتصاد تحلیل کرد پیش نهاد می کنند. خلاصه این طرف عرضه مثل مته معدن کاری است. لایه های بی کیفیت بالا را بر می دارد و به لایه های مرغوب و اصیل پایینی می رسد. طبیعی است که اگر چنین مته های خوبی نداشته باشیم همیشه موضوعاتمان در سطح باقی می ماند.

4) چرا از نقش نظام سیاسی این قدر سریع می گذرم؟ این کاری است که من بنا به ایدئولوژی مدل سازی ام در هر مساله ای که با یک عامل "بیرونی" خارج از کنترل برنامه ریزان مواجه می شوم انجام می دهم. به عقیده من اگر می خواهیم صحبت هایمان موثر و معطوف به نتیجه باشد باید روی حوزه "تاثیر گذاری" مان صحبت کنیم نه حوزه "آمال و علایق" مان. قطعا تغییر در نظام سیاسی می تواند تاثیر جدی روی بازار کار و در نتیجه وضعیت علم اقتصاد داشته باشد ولی چنین تغییراتی خصوصا در کوتاه مدت از دست من به عنوان یک اقتصاددان خارج است. در مقابل من نوعی اقتصاددان می توانم راجع به این که چه طور می شود سیاست های عملی در داخل صنف خودمان اجرا کرد که در همین چارچوب فعلی ظرفیت های طرف عرضه را ارتقاء دهد صحبت کنم. بنابراین من روی حوزه تاثیرگذاری ام یعنی راه حل هایی از جنس راه حل های پست قبلی متمرکز می شوم و سعی می کنم در مرحله بعدی راهی برای اجرایی کردن آن ها پیدا کنم. این کاری است که از عهده ما بر می آید. اگر این راه حل ها به نتیجه برسد خود موجب تغییرات مثبت در سمت نظام کارفرمایی هم خواهد شد.

November 21, 2006

انتری که لوطی اش مرده بود

این داستان صادق چوبک را خیلی دوست داشتم بخوانم و هیچ وقت فرصت دست نداده بود. امروز حین وب گردی دیدم سایتی متن کامل آن را گذاشته است. اگر علاقه مند هستید بخوانید و لذت ببرید.

تورم جهیزیه در هندوستان : نقش نظام کاستی

مطالعات متعدد نشان می دهد که با ثابت نگه داشتن ثروت خانواده ها و کیفیت داماد و حذف اثر تورم، ارزش جهیزیه ها در هند طی قرن گذشته به شدت بالا رفته است. برخی مطالعات این رقم را تا 20 برابر هم تخمین می زنند. نتیجه این تورم جهیزیه ای فشار به خانواده عروس، سوزاندن عروس به خاطر کم ارزش بودن جهیزیه اش و فشار بر روی دختران ازدواج نکرده است. این موضوع در حالی اتفاق می افتد که رقم جهیزیه در بسیاری از کشورهای دنیا به شدت کاهش پیدا کرده است. سیوان اندرسون استاد دانشگاه بریتیش کلمبیا روی موضوع جهیزیه متمرکز است و مقالات مختلفی در این باب نوشته است.

او در مقاله ای سعی می کند توضیح اقتصادی برای این پدیده ارائه نماید. البته توضیح هایی مثل "چشم و هم چشمی" توسط جامعه شناسان ارائه شده است ولی شاید بد نباشد توضیح اقتصاددان ها از همین پدیده چشم و هم چشمی را به شکلی جزیی تر و تحلیلی تر بشنویم.

برای این کار اول از همه باید ببینیم در قرن گذشته چه اتفاقی در هندوستان افتاده است؟ اتفاق مهم این بوده که با آغاز عصر نوسازی و بعد از آن شروع کار دولت ملی نقش طبقات اجتماعی (کاست ها) در تخصیص فرصت های آموزشی و شغلی به افراد تضعیف شده است. پیش از آن شغل هر کس به شدت وابسته به کاستی بود که در آن قرار داشت و طبعا شغل های ممتاز به افراد طبقه های بالا می رسید. طبیعی است که اگر این سیستم در کار باشد ثروت هر فرد نمی تواند از سقف مجازی که طبقه اش اجازه می دهد بالاتر برود. ضمن این که افراد داخل یک طبقه هم شغل های کما بیش مشابهی خواهند داشت. با ورود فرآیند نوسازی این ترتیبات برهم زده شد و افراد بدون توجه به طبقه ای که در آن هستند می توانند وارد مشاغل مختلف باشند. با این همه توجه به این نکته مهم است که برچسب طبقه به عنوان یک عامل تشخص هم چنان باقی است. یعنی موقعیت یک فرد در هندوستان چند دهه گذشته تابعی از هر دو عامل شغل و طبقه ای است که به آن تعلق دارد.

مطابق این نظام، طبقه خانواده و فرزندان تابعی از طبقه پدر است. یعنی اگر مرد از طبقه بالاتر باشد زن با ازدواج با او طبقه خود و فرزندان آتی اش را ارتقاء می دهد ولی برعکس آن ممکن نیست. اگر مردی با زنی از طبقه بالاتر ازدواج کند طبقه او و فرزندانش ارتقاء پیدا نمی کند بل که طبقه زن و فرزندانش تنزل می یابد. طبیعی است که در این سیستم هیچ زنی با مردی از طبقه پایین تر ازدواج نمی کند ولی مردی ممکن است با زنی از طبقه پایین تر ازدواج کند چون چیزی از دست نمی دهد. حال می توانیم به توابع مطلوبیت مرد و زن فکر کنیم. چون پارامترهایی مثل جذابیت ظاهری را نمی توان به راحتی مدل کرد و جنبه تصادفی هم دارد مدل را بر اساس متغیرهای اقتصادی می سازیم. مطلوبیت زن تابعی است از میزان ثروت داماد و اختلاف بین طبقه خودش و طبقه داماد. هر چه این اختلاف بیش تر باشد زن ارتقاء طبقاتی بیش تری می یابد. مطلوبیت داماد صرفا تابعی است از میزان جهیزیه ای که زن با خود می آورد و ربطی به طبقه زن ندارد.

تا پیش از دوره نوسازی همه چیز ساده بود. هر کس با افراد طبقه خود ازدواج می کرد ولی بعد از این دوره تغییرات مهمی رخ داده است. افراد طبقات پایین تر ممکن است به شغل های خوبی رسیده باشند. ضمن این که برخی خانواده های طبقه بالاتر ممکن است خیلی فقیرتر از قبل شده باشند. افراد طبقه پایین طبعا علاقه مند هستند تا دامادی از طبقه بالاتر پیدا کنند و لذا حاضرند برای دامادهای طبقه بالاتر جهیزیه های خوبی پیش نهاد کنند که او را ترغیب به ازدواج با دختر خود کنند. این داماد مشتریان دیگری هم دارد و آن دختران هم طبقه خودش است. قبلا فقط این دختران مشتری داماد بودند ولی الان هم آن ها و هم دختران ثروت مند ولی با طبقه پایین خواستار این داماد هستند. این دو با هم بر سر این دامادها رقابت می کنند. خب طبیعی است که چه پدیده ای رخ می دهد : وقتی تقاضا برای چیزی بالا برود قیمتش نسبت به حالت قبلی افزایش پیدا می کند که در این مثال خود را در قالب افزایش رقم جهیزیه ها نشان می دهد.

سیستم فعلی وضع مردان پایین ترین طبقه (اگر اشتباه نکنم نجس ها) را خیلی بد می کند چون نمی توانند از حیث اختلاف طبقه چیزی به دختران پیش نهاد کنند و تنها گروهی هستند که صرفا محدود به طبقه خود هستند. اگر نظام یک جامعه طبقاتی نباشد و مثلا مثل اروپا حیثیت اجتماعی یک فرد صرفا تابع ثروت و تحصیلات باشد آن وقت این عامل مادرزادی طبقه از معادلات فوق حذف می شود و جذابیت ناشی از اختلاف طبقه داماد و عروس از بین می رود و لذا هر دامادی دقیقا جهیزیه ای مطابق کیفیت خود دریافت می کند که می توان نشان داد باعث کاهش رقم جهیزیه به نسبت حالت فوق می شود. علاوه بر آن اگر فرآیند نوسازی آن قدر پیش برود که افرادی در طبقه های پایین تر خیلی ثروت مندتر از طبقات بالا بشوند (ماجرای شازده های قاجاری فقیرشده در ایران) حتی زنان طبقه بالا هم ممکن است به خاطر ثروت داماد از منزلت طبقاتی خود چشم بپوشند و با او ازدواج کنند. در این شرایط هم تاثیر نظام کاستی از هم می پاشد.

اگر دوست دارید جزیی تر بخوانید این جا یک نسخه قابل دست رس از مقاله هست.

پ.ن : ما در ایران نظام کاستی نداریم ولی بحث تشخص خانوادگی تاحدی وجود دارد که می تواند توضیحی البته ضعیف تر از مورد فوق برای کشور ما ارائه کند. در پست های بعدی راجع بهش صحبت می کنیم.

November 20, 2006

موسیقی

سرود رود را شنیده اید؟ برای آن که اهل کوه بودند این سرود خاطره انگیز است. اگر دوست داشتید از این جا گوش کنید.

چگونه می توان وضع علم اقتصاد را در ایران به تر کرد؟ پرده دوم

دوره تابستانی المپیاد فیزیک که بودیم یک سری از اساتیدمان فارغ التحصیل یا دانش جوی اولین دوره های دکترا در ایران بودند (از جمله همین دکتر شیرزاد معروف که البته استاد دوره بالاتر بود ولی باهاش گپ می زدیم) و ما هم یک جوری به این تیپ ها علاقه مند بودیم. حرف اکثر آن ها این بود که ما با این که می توانستیم خارج برویم نرفتیم که بنای این قضیه در ایران شکل بگیرد. من اطلاع دقیقی از وضعیت فعلی علم فیزیک در ایران ندارم ولی بر اساس مشاهدات پراکنده ای که دارم به نظرم می رسد که اساتید خوبی از این دوره ها بیرون آمده اند و خیلی هاشان هم در ایران ماندنی شدند. در واقع ایده دکترای با کیفیت فیزیک در داخل اثرات خوبی برجای گذاشته است.(جناب کاساندرا نظر شما به عنوان یک وبلاگ نویس فارغ التحصیل دکترای فیزیک شریف چیست؟)

حالا موضوع را به حیطه علم اقتصاد ببریم. دغدغه ای که آن دوست کمبریجی ما ابراز می کرد این بود که فرض کن ما برگشتیم و کار دانشگاهی هم کردیم و یک دوره خوب فوق لیسانس هم در ایران شکل گرفت. نتیجه بعدی اش برای کشور چه خواهد بود؟ آیا تجربه موسسه دوباره تکرار نمی شود که اکثر بچه های قوی بگذارند بروند و عملا هم درصد بسیار کمی از آن ها متمایل به برگشتن باشند.

در واقع سوال را می توان این طوری طرح کرد که ما اگر در داخل ظرفیت کافی برای نگهداری آدم های توانمند را نداشته باشیم (چه به لحاظ جذابیت کاری و حرفه ای و چه شرایط عمومی زندگی) و در مقابل در کشورهای دیگر بازار کار جذابی در انتظار فارغ التحصیلان رشته های اقتصاد و مالی باشد آیا ارتقاء سطح دانش جویان داخلی به حدی بالاتر از "ظرفیت نگهداشت کشور خودمان" عملا فقط منجر به تسریع خروج آن ها از کشور نمی شود؟

این سوالی است که شاید بد نباشد هم فکری در موردش داشته باشیم. شاید باید راه های جای گزین را هم بررسی کرد:

1) به جای ایجاد جزیره کیفیت انرژی بچه هایی که از خارج بر می گردند صرف تقویت عمومی دانش اقتصاد در کشور شود. مثلا دانشگاه شریف با دانشگاه یزد یا کرمان دوره مشترک برگزار کند و بخشی از این انرژی برای ارتقاء سطح آموزش اقتصاد در شهرستان صرف شود. در واقع با این روش ما به جای افزایش قابل توجه در سطح علمی یک عده معدود، سطح علمی عده بیش تری از افراد را مقدار محدودی بالا می بریم.

2) به جای تمرکز صرف روی دوره اقتصاد نقش فعالی برای ارائه دروس عمومی اقتصاد در سطح گسترده و با کیفیت مناسب (و شاید حتی اجباری) برای سایر رشته ها (از جمله مهندسی، علوم، علوم اجتماعی و سیاسی) ایفا کنیم. یعنی تلاش کنیم سطح عمومی فهم جامعه از مسایل اقتصادی را ارتقاء دهیم.

3) روی ارتقاء سطح دوره های دکترا متمرکز شویم یا به شیوه آمریکا دوره فوق لیسانس و دکترا را پیوسته کنیم. احتمال ترک کشور توسط یک فارغ التحصیل کارشناسی ارشد خیلی بالاتر از یک فارغ التحصیل دکترا است که سنش بالاتر است و تزش را روی مسایل ایران نوشته و کم کم زمینه عضویتش در هیات علمی را فراهم کرده و در بازار کار هم جای خودش را پیدا کرده است و با فضای ایران هم تطابق بیش تری دارد. این روش یک حسن هم دارد. این که از طریق تربیت فارغ التحصیل دکترا می تواند به سرعت تفکر جدید اقتصادی را در دانشگاه های کشور گسترش دهد.

4) مکانیسم پایداری برای دعوت منظم از ایرانیان مقیم خارج برای تدریس داشته باشیم. می توان تخمین زد که تا 5 سال آینده نزدیک به صد نفر فارغ التحصیل دکترای اقتصاد در خارج خواهیم داشت. اگر هر کدام از این افراد علاقه مند باشند که هر 5 سال یک بار یک ترم (یا حتی یک ماه به صورت فشرده) در ایران به عنوان استاد مدعو تدریس کنند در هر ترم می توان ده نفر استاد از خارج از کشور دعوت کرده و اساسا کیفیت برنامه آموزشی را زیر و رو کرد.

راه های دیگر؟

November 19, 2006

آموزش عمومی علوم

این دوره ای که برای تافل تست می زدم چیزی به زبان انگلیسی ام اضافه نشد ولی در عوض مقدار زیادی اطلاعات راجع به زیست شناسی و زمین شناسی و ستاره شناسی و تاریخ هنر (خصوصا تاریخ رقص و موسیقی) و الخ کسب کردم. نمی دانم قطعات بخش ریدینگ و لیسنینگ تافل تا چه حد به واقعیت کلاس های درس در آمریکای شمالی نزدیک است ولی اگر واقعا دروس عمومی دوره لیسانس به این شکل تدریس شود به شدت هیجان انگیز است. وقتی بحث های زیست شناسی و زمین شناسی که می شنیدم را با کلاس های خواب آور و خسته کننده خودمان در ایران - که باعث تنفر شدید من از این دو علم شد - مقایسه می کنم می بینم که از یک طرف چه قدر شیوه تدریس ما عقب مانده بود (شاید هم هنوز هم هست) و از طرف دیگر تا چه حد به عنوان یک فرد تحصیل کرده دانش عمومی ام در حوزه هایی از این جنس پایین است. چیزی که من را به شدت به این قطعات درسی و محتوای آن ها علاقه مند کرد شیوه ای است که به کار می برند: توضیح دادن مکانیسم حاکم بر پدیده ها و ترسیم تصویر کلی و قابل فهم از آن چه اتفاق می افتد به جای پرداختن به جزییات خسته کننده و بی فایده موجود در کتاب های درسی ما. از بین همه مباحث هم تاریخ هنر از همه برایم جذاب تر و جدیدتر بود. عجیب هم نیست. در سیستم گل و بلبل کشور ما اصولا این بحث در دروس جایی ندارد.

راستی یک سوال : کسی سری کتاب های صوتی که به موضوعات عمومی مثل زیست شناسی (خصوصا تکامل)، تاریخ جهان، زبان شناسی، تاریخ هنر و روان شناسی بپردازد سراغ دارد؟

پ.ن : باورتان می شود اگر نمره لیسنینگ تافلم زیر %100 بشود تقصیر همین موضوع است؟ سر یکی از قطعات که راجع به شکل گیری ستاره ها بود آن قدر جذب خود موضوع شدم که فراموش کردم در امتحان تافل هستم و باید به یک سری جزییات گوش کنم. در نتیجه یکی تا سوال را بعدا با شک جواب دادم.

November 18, 2006

چگونه می توان وضع دانش اقتصاد در ایران را به تر کرد؟ پرده اول

چند شب پیش با یکی از دوستان قدیمی که در کمبریج دکترای اقتصاد می خواند گپ تلفنی زدیم. همان طور که حدس می زدم علاقه مند هست برگردد (شاید با یکی دو سال تاخیر) و به دلیل سابقه بسیار عالی اش به احتمال زیاد عضو هیات علمی شریف می شود. مثل همیشه سوال هوش مندانه ای مطرح کرد که بحث طولانی راجع بهش کردیم. این بحث احتمالا دغدغه کسان دیگری هم می تواند باشد و فکر کردیم خوب است من در این جا طرحش کنم. کمی مقدمه می گویم و در پست بعدی می روم سراغ سوال مهدی برکچیان.

ما در ایران بعد از انقلاب دو تجربه از ایجاد جزیره های کیفیت در رشته اقتصاد یا حوزه های نزدیک به آن را داریم که اتفاقا هر دو هم توسط دکتر مشایخی راه اندازی شد. اولین تجربه دوره فشرده فوق لیسانس برنامه ریزی سیستم ها در دانشگاه صنعتی اصفهان بود که از سال 62 تا 65 اجرا می شد و بعد از آن هم چند سالی ولی با افت کیفیت ادامه داشت. ورودی های این برنامه را طیفی از فارغ التحصیلان رشته های مهندسی، اقتصاد، تحقیق در عملیات و نیز عده ای از کارشناسان سازمان برنامه تشکیل می دادند و در آن ترکیبی از ریاضیات، رایانه، اقتصاد و مباحث برنامه ریزی و مدیریت تدریس می شد. ظاهرا دوره بسیار سنگینی هم بوده به طوری که یکی از دوستان ما که فارغ التحصیل اقتصاد دانشگاه بهشتی بوده بعد از یک سال دوره را به خاطر ریاضیاتش ترک می کند. به هر حال این دوره سه ساله در آن سال های کم بود نیروی متخصص توانست عده قابل توجهی کارشناس آشنا به اقتصاد و برنامه ریزی را تحویل دستگاه های دولتی کشور بدهد که به سرعت هم جذب رده های مدیریتی شدند. معروف ترین فارغ التحصیل آن برنامه دکتر نیلی است (که به مجرد فارغ التحصیلی مسوول دفتر اقتصاد کلان و کمی بعد از آن معاون اقتصادی سازمان برنامه شد) و از فارغ التحصیلان دیگرش مثلا می توانیم دکتر درگاهی (استاد دانشگاه شهید بهشتی)، دکتر کرمانشاه (معاون وزیر صنایع و وزیر ارتباطات دولت خاتمی)، دکتر محقر (معاون وزیر کشور دولت خاتمی)، دکتر عسلی (رییس موسسه مطالعات انرژی و کارشناس فعلی اوپک)، مرحوم شمس (معاون سابق سازمان برنامه)، آقای مهندس سلیمانیها (مشاور مدیرعامل ایران خودرو)، دکتر مدرس (استاد دانشگاه شریف)، آقای الهی (مدیر برنامه ریزی نفت و گاز پارس) و البته پدر خانم بنده (مدیرعامل اسبق شرکت داده پردازی و مدیرعامل فعلی حاسب سیستم) را نام برد. نکته قابل توجه این که تا جایی که من می دانم درصد فارغ التحصیلان این دوره که در ایران ماندند و خصوصا جذب بخش عمومی شدند بسیار بالا بود.

تجربه بعدی موسسه عالی پژوهش در برنامه ریزی و توسعه (معروف به نیاوران) بود که بعد از مهاجرت دکتر مشایخی و دکتر طبیبیان به تهران شروع شد. این موسسه البته نسبت به دوره قبلی امکانات و جایگاه رسمی قوی تری هم داشت. موسسه یکی دو سالی کار پژوهشی می کرد (فی المثل آن پروژه معروف موانع توسعه در ایران که تیم بزرگی از متخصصان رشته های مختلف روی آن کار می کردند از جمله دکتر سروش و دکتر مجتهدشبستری و دکتر محمد توکل و دکتر چلبی و الخ) و بعد از آن برنامه فوق لیسانس مهندسی سیستم های اقتصادی - اجتماعی را راه اندازی کرد که تا جایی که من خاطرم هست تفاوت مهمش با دوره اصفهان در بیش تر شدن وزن دروس اقتصادی و ریاضیات و کاهش نسبی حجم دروس مدیریتی بود. این موسسه به دلیل کیفیت متفاوتش به زودی تبدیل به محل جذابی برای فارغ التحصیلان رشته های مهندسی شد به گونه ای که من خاطرم هست سال 74 از کل 30 نفر ورودی موسسه 21 نفر از دانشگاه خودمان بودند که 14 نفر آن ها دانش جوی دانشکده برق بودند. موسسه نیاوران هم تیم کوچک هیات علمی خودش را داشت و هم از اساتیدی مثل دکتر پسران و دکتر صالحی اصفهانی ها (دو برادر) به عنوان استاد مدعو استفاده می کرد. فضای فیزیکی و جو موسسه تقریبا همان چیز ایده آلی بود که خیلی از ما آرزو داشتیم. یک حلقه تخصصی در باغی زیبا با کتابخانه و امکانات خوب که به خاطر پروژه های کاریش به دانش جوها امکان می داد تمام وقتشان (حتی آخر هفته) را آن جا صرف کار و تحصیل هم زمان کنند. اگر اشتباه نکنم این دوره حدود هشت سال در زمان اوج و سه هم در زمان حضیض موسسه (بعد از ریاست مرحوم عظیمی) دانش جو گرفت تا این که پارسال برنامه آموزشی اش متوقف شد. از فارغ التحصیلان سرشناس موسسه در وبلاگستان روزبه، پویان و دوست دار سقراط معرف حضور هستند.

فرق دستاوردهای نیاوران با اصفهان چه بود؟ تحلیل من این است که بر خلاف اصفهان که توانست یک جریان منسجم حامی یک تفکر اقتصادی و یک تعداد کارشناس مدیریتی به دستگاه های دولتی تزریق کند و به هر حال منشاء اثرات نسبتا جدی در کشور شود شوک خروجی دوره نیاوران تقریبا اثرخاصی در کشور به وجود نیاورد و یا اثر آن میرا بود. بسیاری از فارغ التحصیلان برجسته موسسه کشور را ترک کردند و درصد برگشت آن ها به کشور تا الان صفر بوده است. در سال های آینده هم حدس زده می شود که درصد کمی از آن ها بعد از اتمام درس برگردند. برخی از فارغ التحصیلان هم برگشتند سر کار مهندسی قبلی خودشان و از علم اقتصاد استفاده تخصصی نمی کنند. از کسانی که در مطبوعات وارد شدند و به گسترش فرهنگ عمومی اقتصاد کمک کردند من فقط دو نفر در ذهنم هست یکی همین علی سرزعیم که در دنیای اقتصاد سرمقاله می نویسد و یکی هم علی فرحبخش که در ماهنامه آفتاب و جاهای دیگر مقاله های خوبی خصوصا در حوزه حقوق اقتصادی می نوشت و مدتی است که نوشته جدیدی از او ندیده ام. در زمان دکتر عبده بورس تعدادی از فارغ التحصیلان موسسه را جذب کرد که ظاهرا بعد از تحولات اخیر این پایگاه هم از دست رفته است. شرکت سرمایه گذاری خارجی یک پایگاه دیگر بود که نمی دانم چه بر سر آن آمده است. محمد مهدی رحمتی شاید مشهورترین (و شاید موثرترین) فارغ التحصیل موسسه بود که مدت طولانی معاونت های مختلف سازمان برنامه را برعهده داشت و در اختلافات اخیر استعفا کرد. تا جایی که من می دانم هیچ شرکت تخصصی مشاوره اقتصادی فعال توسط فارغ التحصیلان موسسه راه اندازی نشده است که در بازار مشاوره ایران مطرح باشد. از دید کار تیمی بزرگ ترین کار انجام شده تدوین استراتژی توسعه صنعتی بود که با محوریت دکتر نیلی انجام شد و عده قابل توجهی از دانش جویان و فارغ التحصیلان موسسه در آن حضور داشتند. خوش بختانه این کار باعث شد تا چند نفری روی این موضوع متمرکز شوند و انتشار کتاب های مجموعه را ادامه دهند.

موسسه در کل دوره فعالیتش قاعدتا باید بین 300 تا 400 نفر کارشناس ارشد اقتصاد یا رشته های جانبی آن (مثل اقتصاد حمل و نقل و انرژی) تربیت کرده باشد. به لحاظ کمی این تعداد کارشناس برای تکان دادن فضای کارشناسی اقتصاد کشور یک نیروی قوی به حساب می آید ولی علی رغم همه تلاش ها و زحماتی که در آن صرف شد عملا دستاورد ملموسی مشاهده نمی شود. چرا؟ این سوالی کلیدی است.

November 17, 2006

تافل دادیم رفت

هفته ای قبل از امتحان تافل : خدایا به قدرت خود این رایتینگ و اسپیکینگ را یک کاریش بکن. ریدینگ و لیسنینگ را خود خواهم آموخت.

بعد از امتحان تافل : خدایا لیسنینگ که به خوبی و خوشی گذشت. بر سهم رایتینگ و اسپیکینگ در تافل هر چه بیش تر بیفزا. فقط هوای ریدینگ ما را داشته باش با این کلمه هایی که در وربال جی ار ای هم نمونه اش پیدا نمی شود.

هدفم 677/640 قدیم و 120/110 جدید به بالا بود. اگر زیر این نمره بشم دوباره امتحان می دم. تازه راه و چاه دستم اومده. نکته بدش این جا است که نمره ریدینگ و لیسنینگ را همان موقع نمی دن و باید سه هفته صبر کنی.

پ.ن : یکی از دوستان پرسیده که آیا لازم بوده تافل بدهم؟ پاسخ این سوال توجیه گر این موضوع است که چرا اگر زیر 110 بشوم دوباره امتحان می دهم. تا جایی که فهمیده ام خیلی از جاها قانونا نیازی به تافل ندارم چون یک سال و نیم در یک محیط انگلیسی کار کرده ام و مدرک بعدی ام را هم از یک برنامه انگلیسی زبان گرفته ام. اگر این شرط را داشته باشید معمولا نمره تافل نیاز نیست. اتفاقا به همین دلیل نمره امتحان تافل فقط وقتی به دردم می خورد که خیلی بالا باشد تا بتواند در نظر کمیته پذیرش تمایز ایجاد کند. چون اگر قرار بشود مثلا نمره ای حول و حوش 600 بیاورم فقط نشان می دهد که در زبان انگلیسی خنگ نیستم (حداقل لازم). علامتی در این سطح را همین مدرک تحصیلی فعلی ام می دهد و نمره تافل چیزی به آن اضافه نمی کند.

شواهدی نیمه کمی برای این که چرا می گوییم اقتصاددان خوب در ایران کم داریم؟

1) دانشگاه های ام.آی.تی ، استانفورد و برکلی جزو معتبرترین مراکز آموزشی دنیا در مهندسی و علوم هستند. در دانشکده های مهندسی و علوم دانشگاه شریف تعداد قابل توجهی استاد فارغ التحصیل این دانشگاه ها وجود دارند. اگر حافظه ام خطا نکند فقط از دانشگاه ام.آی.تی چهار نفر در دانشکده برق و همین تعداد در دانشکده مکانیک عضو هیات علمی وجود داشت. احتمالا وضع بقیه دانشکده های مهندسی دانشگاه های خوب کشور خیلی متفاوت از این نیست.

2) دانش جویان فنی احتمالا کمابیش این را حس کرده اند که تفاوت معنی داری بین کیفیت تدریس و تحقیق اساتید فارغ التحصیل این تیپ دانشگاه ها و کسانی که از دانشگاه های رده پایین تر فارغ التحصیل شده اند وجود دارد. طبعا این یک قاعده خدشه ناپذیر نیست و حتما استثنا دارد ولی تجربه خود من می گوید این تیپ اساتید یک سر و گردن بالاتر از بقیه بودند (فی المثل دکتر معصوم نیا برق و دکتر دورعلی مکانیک) و بسیاری از تحولات دانشگاهی توسط همین این تیپ اساتید کلید زده می شد.

3) همین دانشگاه صنعتی شریف در کل دانشکده مدیریت و اقتصادش فقط دو استاد فارغ التحصیل آمریکا دارد. شاید بگویید این دانشکده جوان است ولی اگر به بقیه دانشکده های اقتصاد کشور هم سر بزنید وضع خیلی متفاوت نیست. من یک بار سعی کردم "تعداد کل اساتید رشته اقتصاد در ایران" که فارغ التحصیل چند دانشگاه برتر دنیا هستند را به دست آورم. منظورم دانشگاه هایی مثل شیکاگو، نورت وسترن، ام.ای.تی، پرینستون، هاروارد، ییل و مدرسه اقتصادی لندن است. تعداد کسانی که من در کل کشور شناسایی کردم به تعداد انگشتان یک دست نرسید. البته قطعا شمارش من دقیق نبوده و شاید کسانی این طرف و آن طرف از قلم افتاده باشند. ولی به هر حال از مجموعه اطلاعات ناشی از مصاحبه ها و وب سایت دانشکده ها و غیره بیش از این به دست نیامد. به عبارت دیگر بر اساس تخمین من تعداد اساتید فارغ التحصیل دانشگاه های خوب فقط در یک دانشکده مهندسی کشور چند برابر کل اساتید رشته اقتصاد در کشور است که در چنین دانشگاه هایی درس خوانده اند. برای مقایسه نگاهی بکنید به فهرست اساتید دو دانشگاه بوغازیچی و بیلکنت ترکیه. کشوری که وضعیت اقتصادی - اجتماعی نسبتا مشابه ما دارد.

4) یک واقعیت مهم و کلیدی هم این وسط هست. علم اقتصاد در بیست تا سی سال گذشته دچار تحولات اساسی شده است. لذا حتی اگر اساتیدی از دانشکده های متوسط در دهه هفتاد میلادی داشته باشیم دانششان لزوما هم سو با علم اقتصاد دهه هشتاد و نود نیست. به این موضوع این واقعیت را اضافه کنید که نرخ ورود استاد فارغ التحصیل از دانشگاه های آمریکایی در سال های بعد از انقلاب به دانشکده های اقتصاد کشور باز نزدیک به صفر بوده است. (قطعا صفر نبوده ولی رقم کل تقسیم بر 25 سال به صفر نزدیک است). این به این معنی است که دانشکده های اقتصاد ما از موج جدید فارغ التحصیلان رشته اقتصاد (بعد از دهه هشتاد) عملا بهره نبرده اند و لذا در پارادایمی ماقبل تحولات اخیر این علم به سر می برند.

5) موضوع فقط به اساتید سابق محدود نمی شود. اگر رقم پذیرش دانش جویان ایرانی در دانشگاه های خارج را هم ببینیم (که تازه در سال های اخیر رشد جدی داشته است) تفاوت معنی داری را مشاهده می کنیم. باز اگر حافظه و آمار من خطا نکند کل دانش جویان ایرانی که در دانشگاه های به اصطلاح آیوی لیگ آمریکا اقتصاد می خوانند به انگشتان یک دست نمی رسد. در حالی که در تک تک رشته های مهندسی تعداد قابل توجهی دانش جو در هر یک از این دانشگاه ها داریم. الان در آمریکا دو دانشکده محل تمرکز دانش جویان ایرانی به شمار می آیند: تگزاس (با رنک حدود 16) و ایلی نوی (با رنک حدود 21-24) و حضور در دانشکده های با رنک بالاتر تقریبا استثنا است بر خلاف مهندسی که یک قاعده است.

6) این وضعیت خودش را بازتولید می کند. در واقع مورد پنج خود معلول مورد سه و چهار است. غیر از بحث کیفیت آموزش و آماده سازی دانش جو، استاد فارغ التحصیل دانشگاه خوب ارتباطات قوی برای فرستادن دانش جویانش به دانشکده های بالاتر دارد و بر عکس در نبود چنین استادانی ورود به این دانشگاه ها بسیار مشکل می شود.

7) آیا وضعیت بعد از انقلاب ایجاد شده است؟ تا جایی که من می دانم خیر. دکتر هاشم پسران تنها اقتصاددانان ایرانی مطرح در خارج از کشور وقتی به ایران بر می گردد توسط دانشکده اقتصاد تهران تحویل گرفته نمی شود. سهراب بهداد و فرهاد نعمانی دو استاد جوان آن موقع دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران بوده اند که بعد از انقلاب فرهنگی از ایران خارج شده اند و الان بیست سال است که در دانشگاه های خارج حضور دارند. سری به فهرست انتشاراتشان بزنید تا ببینید که آیا در این بیست سال غیر از مقاله های مربوط به ایران حتی یک مقاله علمی در رشته اقتصاد در یک ژورنال جدی منتشر کرده اند یا نه؟

8) انتشار مقاله در رشته اقتصاد قطعا مشکل تر از مهندسی است. این مساله خصوصا در رابطه با چند ژورنال برتر اقتصاد تشدید می شود. این واقعیت را می دانیم. با این همه اگر کل به پروفایل اساتید چند دانشکده برتر اقتصاد کشور مراجعه کنید در کل کارنامه کاری شان به ندرت اثری از انتشار مقاله حتی در یک ژورنال دست دو و سه خارجی هم می بینید. من در بانک های اطلاعاتی زیاد سرک می کشم و کارهای افراد را دنبال می کنم. راستش را بگویم تعداد مقالاتی که در کل بانک های اطلاعاتی از اساتید مقیم ایران یافته ام شاید به ده مورد نرسد. این یعنی تولید مقاله در ایران با تقریب خوبی صفر است. دقت کنید که لزوما صحبت از مقالات تئوریک در اقتصاد نمی کنیم حتی در حوزه های کاربردی و مسایل مربوط به کشور مثل نفت و بازار کار و تورم و آزادسازی هم تقریبا خبری نیست.

9) قطعا هدف من مقصر دانستن کسی نیست. ده ها عامل دست به دست هم داده اند تا این وضعیت ایجاد شده است. از جمله جذابیت بازار کار در رشته اقتصاد در خارج از کشور و نیز کاهش قابل توجه بورس های داخلی برای تحصیل در دانشگاه های آمریکایی. ولی به هر حال این الان وضعیت ما است. اگر نخواهیم این واقعیت را بپذیریم هرگز نمی توانیم اصلاحش کنیم.

* شکی نیست که آمار و ارقام من تقریبی است ولی این نتایج به قول علمای نظریه بازی در مقابل لرزش دست (Trembling Hand) مقاوم است. به عبارت دیگر نتیجه گیری ها با اضافه شدن یکی دو مورد تغییر خاصی نمی کند.

November 16, 2006

اقتصاددان ها به درد می خورند؟

یک سوال قدیمی: اگر علم اقتصاد به درد می خورد پس چرا اقتصاددانان ایرانی نتوانسته اند کاری بکنند؟

یک دلیل از چند دلیل اصلی: برای این که تعداد اقتصاددانان برجسته این کشور که سرشان به تنشان بیرزد شاید به تعداد انگشتان دو دست هم نرسد. آن هم در کشوری که طی سال ها سیاست هایش در عمده بخش ها از عقلانیت اقتصادی فاصله گرفته است و قاعدتا به حجم عظیمی از مطالعات اقتصادی نیاز دارد. نتیجه این می شود که صدها نقص در بخش های مختلف می ریزد سر تعداد محدودی اقتصاددان که مجبورند وقت خود را به جای تمرکز دقیق روی مسایل صرف بحث راجع به مبانی و بدیهیات بکنند. ضمن این که بخشی از همین چند نفر هم به لحاظ سیاسی قدرت نفوذ ندارند. آن وقت ما از علم اقتصاد انتظار معجزه هم داریم. اگر متناسب با جمعیت و اندازه اقتصاد ایران، صدها اقتصاددان ورزیده آشنا با مباحث روز و دارای قدرت تحلیل بالا داشتیم که در سطوح مختلف سیاست گذاری کشور به طور تخصصی فعال بودند و قدرت تاثیر گذاری هم داشتند آن وقت می شد راجع به مفید بودن یا نبودن علم اقتصاد حرف زد. اگر دنبال مثال می گردید ترکیه را ببینید که در کنار برنامه گسترده تربیت اقتصاددان، آدمی مثال کمال درویش را از بانک جهانی آورد و کرد وزیر اقتصاد و توانست تورمش را از 50 درصد به کم تر از 10 درصد برساند.

دلایلی که برخی دوستان می آورند مبنی بر این که با وجود داشتن "چند نفر اقتصاددان" چرا ما این قدر مشکل اقتصادی داریم شبیه این است که یک نفر پزشک برود افغانستان و بشود وزیر بهداشت و شروع کند راجع به اصول بهداشتی این ور و آن صحبت کردن. آن وقت دو سال بعد یکی در بیاید و بگوید که تو که راست می گی و وزیر هم هستی پس چرا آدم ها در فلان ده دور افتاده از بیماری ساده می میرند؟ حتما علم پزشکی تو ایراد دارد!

November 15, 2006

بازار پیوند اعضاء

آمارهای پزشکی نشان می دهد که صدها هزار نفر در کشورهای مختلف می توانند با پیوند کلیه به جای استفاده از دستگاه دیالیز زندگی خیلی به تری داشته باشند. از طرف دیگر فرد اهداء کننده می تواند با یک کلیه هم زندگی تقریبا در سطح قبلی داشته باشد. در این بین مساله تطابق بافت پیونده دهنده و پیوند گیرنده هم مهم است. می دانیم که هر قدر سبد اعضای اهدایی بزرگ تر باشد شانس این که افرادی که نیازمند عضو هستند عضو متناسب با بافت بدن خود را پیدا کنند بیش تر می شود.

می بینید که مساله مهم این است که افراد زیادی با کلیه اضافی زندگی می کنند و عده ای هم به خاطر نداشتن یک کلیه از دنیا می روند یا زندگی سختی را تجربه می کنند. پس اگر بتوانیم کاری بکنیم که تمایل افراد دارای دو کلیه به انتقال یک کلیه خود به فرد نیازمند بیش تر شود رفاه اجتماعی را افزایش داده ایم. پس ما می خواهیم سبد کلیه ها را بزرگ کنیم. این یک سوال سیاست گذاری مهم است که چه مکانیسمی می توان برقرار کرد که این سبد را بزرگ تر کند. این گزینه ها مطرح است:

1) یک راه این است که چیزی مثل بیمه عضو ایجاد شود. افراد در باشگاه اهدای اعضاء مشارکت می کنند و متعهد می شوند که هر وقت کسی از اعضاء به مرحله خطرناک رسید یکی از کلیه های خود را (طبعا اگر دو کلیه داشتند) به او اهداء کنند. اهداء کننده هم کسی خواهد بود که بافت بدنش شباهت بیش تری به بیمار داشته باشد. با این روش افراد ریسک را بین خود تقسیم می کنند. مشکل این روش سرباز زدن افراد از اجرای تعهد است. افراد موقعی که خودشان نیاز دارند حاضر خواهند شد ولی وقتی وظیفه اهدای عضوشان را داشته باشند غیبشان می زند و پیدا کردنشان راحت نیست. طبیعی است که کسی که غیبش بزند از کلوب اخراج می شود ولی همین فرد اگر قرار بود عضو دریافت کند قطعا حاضر می شد.

2) یک راه بر غلبه بر مساله فوق ایجاد بازار اقتصاد خرید و فروش اعضاء است. این جا مساله اشتراک ریسک نیست بل که هر فردی در مقابل دریافت بالاترین قیمت ممکن عضو خود را اهدا می کند. لذا مشکل قبلی حل می شود. البته از دید برابر طلبانه این روش باعث می شود اعضاء بدن گیر افراد پول دار بیاید. یک راهش این است که دولت قیمت عضو را ثابت تعیین کند و لذا ثروت فرد (و لذا قیمت پیش نهادی بالاتر) برایش حسنی ایجاد نکند. این روش باعث کاهش تمایل افراد به اهداء عضو خود می شود.

3) کلوبی شبیه مورد اول داشته باشیم ولی با این تفاوت که وقتی فرد عضو کلوب از دنیا می رود کلیه های او اجبارا به کلوب اهداء شود. فرد هم چنین می تواند تعیین کند که کلیه های او با اولویت بیش تری به خانواده یا دوستانش برسد. اشکال این روش این است که تعداد افراد از دنیا رفته ممکن است کم تر از افراد نیازمند باشد.

مساله البته به این سادگی حل نمی شود. یک موضوع مهم که باقی می ماند این است که اولویت دریافت کلیه با چه کسی است؟ اگر می خواهید بیش تر بدانید این جا را بخوانید.

حاشیه ای بر سقف ثروت

در پست مربوط به سقف ثروت از دوستان خواسته بودم به جای اقتصاددان طرف دار بازار جواب بدهند که جواب ها اکثرا خواندنی بودند. من به طور ویژه از جواب خانمی به اسم مریم خیلی خوشم آمد. عین کامنتشان را این جا کپی می کنم و یک توضیح مختصر اضافه می کنم.

"البته رشته تحصیلی من علوم سیاسی است و چیز خیلی زیادی از اقتصاد نمی دانم اما تصور می کنم جواب کسی که به اقتصاد بازار و طبعا داروینیسم معتقد باشد به این استدلال این خواهد بود که هر گونه دخالت در جریان طبیعی اقتصاد که بقا و رشد اصلح را یا به خطر اندازد و یا محدود کند و در مقابل به کسانی امکان رشد دهد که از توانمندی کافی برخوردار نیستند موجب به خطر افتادن رشد اقتصادی خواهد شد که از جریان طبیعی آن در نهایت همه افراد جامعه سود خواهند برد. حتی اگر به قیمت وجود شکاف طبقاتی در جامعه تمام شود. "

تنها نکته ای که من می خواهم به طور جزیی تر به توضیح ایشان اضافه کنم این است که در کنار بقیه منابع کم یاب، "شخصیت های کارآفرین" و "ثروت آفرین" در جوامعی مثل ما به شدت کم یاب هستند. حتی شاید بشود گفت یکی از کم یاب ترین ها، چون به هر حال سرمایه و نیروی انسانی تا اندازه ای در دست رس هست. در نتیجه سیاستی که بخواهد انگیزه این تیپ آدم ها را از بین ببرد جامعه را از یکی از کم یاب ترین منابع خود محروم کند قطعا وضع همه را بدتر می کند. لذا اگر ایده معلم اجتماعی مرحوم ما عملی شود و سقف ثروت (یا شکل ملایم تر آن مالیات های سنگین بر درآمد های بالا) اجرا شود احتمالا ما شاهد ظهور تعداد زیادی شرکت متوسط هم ارزش شرکت های قبلی نخواهیم بود بل که بهره وری کلی شرکت های موجود در اقتصاد افت خواهد کرد. این نکته کلیدی شاید برایتان جالب باشد و قبلا هم در مقاله ای در رستاک گفته ام. کشورهای اسکاندیناوی که مظهر مالیات گیری و توزیع درآمد برای ایرانیان هستند "کم ترین" نرخ مالیات بر شرکت ها را در کل اروپا دارند (غیر از آلمان). آن جا اگر حقوق بالا بگیری مالیات زیادی می دهی ولی اگر درآمدت از سرمایه گذاری و شرکت داری ناشی شود مالیاتت بسیار کم می شود. این یعنی این که حتی جامعه ای مثل سوئد و دانمارک آدم ها را تشویق می کند که بروند و از طریق کارآفرینی پول دار شوند و پولشان را برای خودشان حفظ کنند.

November 14, 2006

این است وضع ما

فکر کنم بد نیست یک بار بخشی از تعارف ها و ملاحظه ها کنار گذاشته شود و برخی مسایل آشکارتر به بحث گذاشته شود.

1) در بین وبلاگ نویسان اقتصادی دوستی به اسم احمد هست که من نمی دانم کجا ساکن هستند ولی از نوشته هایشان کاملا معلوم است که به حوزه اقتصادسنجی تسلط دارند. احمد بر خلاف بقیه اهل جنجال هم نیست و گاهی می آید و مطلب آموزنده ای می نویسد و هر کس می خواند دقت و تسلط ایشان را تمجید می کند.

2) روزبه در دانشگاه مینه سوتا درس می خواند. مینه سوتا یکی از به ترین دانشگاه های دنیا در اقتصاد کلان است ( دانشکده اقتصاد مینه سوتا در شکل گیری روی کرد جدید خرد به اقتصاد کلان نقش کلیدی داشته) و هر کسی که کمی دستش در کار باشد می داند که رفتن به آن جا کار ساده ای نیست. اگر از احسان ابراهیمی (شیکاگو) و یکی دو دوست جوان تر دیگر فاکتور بگیریم روزبه به لحاظ کیفیت محل تحصیل بین کل بچه های ایرانی تقریبا بالاترین موقعیت را دارد و یکی از امیدهای آینده برای احراز شغل آکادمیک در یک دانشگاه خوب آمریکایی است. باز کسی که با الفبای کار آکادمیک آشنا است می داند که رنک بالای یک دانشگاه یعنی چه.

3) رضا و راد دو دوست دیگری هستند که فوق لیسانسشان را احتمالا از دانشگاه علامه گرفته اند (اگر اشتباه نکنم). این دو عزیز جدیدا وبلاگی راه انداخته اند و در مورد بازی های کوانتمی و موضوعات دیگری می نویسند. خودتان وبلاگشان را بخوانید و با وبلاگ روزبه و احمد مقایسه کنید.

4) احمد در پاسخ کامنت این دو دوست گرامی پستی در کمال ادب نوشته و یک ماجرا را به دقت توضیح داده که توصیه می کنم اگر می خواهید از سیر تکامل اقتصاد کلان در چند دهه اخیر آگاه شوید حتما بخوانید. در مقابل کامنت رضا و راد برای احمد این بوده : "جناب احمد بسیار آموزنده و زیبا بود. اما این اصلا جواب سوال من نبود. شما حفظیاتت خوبه ولی نمیدونی چی به چی ربط داره از اون چیزی دفاع میکنی که واقعا نمیدونی چیه. اینایی که گفتی هیچ ربطی به سوال من نداشت و من بازم بر نظر قبلیم تاکید دارم البته متاسفم که هر کس سه چهار تا بحث رو پیش میکشه و اسمش رو میزاره دفاع از عقایدش
فکر نمیکنم دیگه گفتمان ما به جایی برسه با همون حفظیات پر طمطراقتون خوش باشید "

5) من برای دو دوست (رضا و راد) گرامی کامنتی گذاشتم (ذیل آن مطلب بخوانید) و خواهش کردم که مطالبشان را به زبان ساده تری بنویسند که ما هم بفهمیم. فکر کنم هر کسی منظور من را از زبان ساده می فهمد. بی تعارف به نظر من کسی که متنی را با کلی الفاظ و اصطلاحات می نویسد ولی هیچ توضیحی راجع به مکانیسم ها نمی دهد خودش هم خوب ماجرا را متوجه نشده است. من دوستان را دعوت کردم که به جای شعار دادن راجع به برتری نظریه بازی های کوانتمی با چند مثال عینی این برتری را نشان دهند. راد (شاید هم رضا) عزیز هم لطف کرده و پستی نوشته با عنوان "برای عشاق سرمایه داری" و خلاصه تحلیل های ساده ای ارائه کرده که در سطح فهم من و امثال من باشد! آخرش هم جمله ای نثار روزبه کرده : "روزبه در کامنتی که تو وبلاگ احمد گذاشته بود من و راد رو متهم به بی اطلاعی از اقتصاد متعارف کرده، روزبه عزیز من و راد حداقل از تو و دوستان مهندس بداخلاقت بیشتر با مباحث اقتصاد از نوع متعارف و غیرمتعارف آشنا هستیم، عقده فن و تکنیک هم نداریم. حرف من اینه که شما فقط فرمول یاد گرفتید و سه چهار تا اسم بزرگ و مقاله، به این نمیگن علم و کسی که اینارو حفظ باشه هم اقتصاددان نمیشه، تو دنیای واقعی به من اون اژدهایی رو که شکار میخوای بکنی نشون بده. "

من قضاوتی نمی کنم. شما می توانید وبلاگ احمد و روزبه و راد و رضا را بخوانید و خودتان قضاوت کنید. فقط این توضیح را اضافه کنم که این فضای عمومی است که شما به عنوان یک اقتصاددان در ایران باید با آن مواجه شوید.

ریز می بینمت

این اصطلاح عمیق "ریز دیدن" را که در فارسی به صورت متواتر استفاده می کنیم تا حدی یک معادل انگیسی هم داره. این جوری :

He makes the others to look small or I don't like being made to look small

خلاصه خارجی دیدید ریز ببینیدش و حالش را ببرید.

مجله صنعت و توسعه

آقای جهانگیری وزارت صنایع و معادن را که خاطرتان هست؟ خاتمی عزیز بعد از ادغام وزارت صنایع و معادن فهمید که حضرت شافعی این کاره نیست و فرستادش مسکو که استراحت کند. جهانگیری که آمد وزارت خانه را تکان حسابی داد. امیر حسین مهدوی را چی؟ همان پسر جوانی که در همشهری ماه می نوشت و آدم فکر می کرد هم سن و سال صادق جنان صفت است ولی در واقع 19 سالش بود. بعدش هم شد دبیر اقتصادی شرق و مطلب وبلاگی من را عینا توی روزنامه چاپ کرد و باعث شد یک دعوای سهم گین با هم بکنیم (پای بقیه هم آمد وسط) و در نتیجه حسابی رفیق بشویم.

حالا جهانگیری نشریه ای به اسم صنعت و توسعه در می آورد که امیرحسین مهدوی دبیر تحریریه اش است و دکتر نجفی و دکتر نیلی و چند نفر دیگر از مدیران دولت خاتمی اعضای شورای سیاست گذاری اش. خوش بختانه کل نشریه شان را می شود آن لاین خواند. بخوانید و برایشان بنویسید. من یک توصیه هم برایشان دارم. نشریه شان تمرکز ندارد و طیفی از مطالب سطح کلان (و بعضی وقت ها کلی گویی) تا حرف های جزیی و عملیاتی در آن دیده می شود. فکر کنم به تر است مطالب را کمی به حوزه اجرا نزدیک کنند.البته می دانم که در شماره های بعد قرار است روی موضوعاتی مثل تامین مالی صنعت کار کنند که عملیاتی تر است.

پ.ن : این شایعه راجع به جهانگیری را فراموش نمی کنم. در دولت هاشمی استاندار اصفهان بود و موقع انتخابات ریاست جمهوری رفته بود فرودگاه به استقبال رای شهری که آن روزها کاندیدا بود. خب حدس عمومی این بود که ناطق رییس جمهور خواهد شد. ظاهرا یکی از نزدیکان ناطق هم بهش گفته بود با این استقبالی که کردی باید در دولت بعدی دنبال کاری برایت خودت بگردی. جهانگیری هم کارت دانشجویی اش را نشان داده بود و گفته بود می خواهد دکترا بخواند. تقدیر این بود که چرخ به گونه ای دیگر بگردد و جهان گیری وزیر شود و آن آدم نزدیک ناطق برود دکترا بخواند.

November 13, 2006

اپوزسیون رویایی

یکی از مشکلات حکومت های بسته این است که اپوزسیون خود را خیال پرداز و غیرواقع بین بار می آورند. اگر اپوزسیون دستش توی کار باشد و مسوولیت اداره کشور را در مقاطعی بر عهده بگیرد یا حتی در سطوح پایین تر مدیریتی و اجرایی مشغول کار باشد آن وقت با واقعیت های اداره کشور و مشکلات و محدودیت های متعدد سر راه آن آشنا می شود و نقدها و ایده های خام ارائه نمی کند. در غیاب چنین ارتباطی هم تصور اپوزسیون از آدم های داخل قدرت و جریان امور به شدت از واقعیت دور می شود و هم این که آدم اپوزسیون لمس نمی کند که پیش نهاد برای بهبود امور در سطح واقعی تفاوت زیادی با حرف در جلسه حزبی و میتینگ انتخاباتی دارد. حال اگر اپوزسیون خارج از کشور هم زندگی کند که دیگر ماجرا بدتر می شود.

یکی از شانس هایی که امثال ما داشتیم این بود که در دوره دانش گاه به واسطه فعالیت های دانش جویی - سیاسی و بعد از هم در کارهای مشاوره ای با عده زیادی از آدم های داخل قدرت از نزدیک آشنا شدیم و توانستیم جریان امور و پیچیدگی بهبود آن را از نزدیک ببینیم. این تجربه ها به ما نشان داد که بر خلاف تصور کاریکاتوری بیرونی مدیران دولتی خصوصا در بخش های عملیاتی نه آن قدر احمق و بی سواد هستند و نه آن قدر خائن و دزد. اتفاقا بسیاری از این مدیران از خودشان مایه می گذارند تا در یک سیستم دولتی درب و داغون که با ده ها محدودیت قانونی و مالی و نیروی انسانی مواجه است بتوانند یک کاری را جلو ببرند و منشاء اثری شوند. کسانی که با سیستم دولتی آشنا هستند می فهمند که برای کار کردن در داخل این محدودیت ها طرف باید فرد قابلی باشد تا بتواند بهبود هایی را ایجاد کند. من چند نکته هم از ره گذر تجربه های کاریم فهمیدم که برایم خیلی جالب بود. اولا بر خلاف تصور اولیه با خیلی نیروهای جناح راستی سر و کار داشتم که هم آدم های باسواد و با تجربه ای بودند و هم به کارشان وارد هم بودند. حالا سر مسایل فرهنگی و سیاسی با هم تفاهم نداشتیم و آن بحث دیگری بود. جالب بود که من گاهی از این آدم ها درس تحمل و بزرگ واری می گرفتم. تجربه جالب دیگر این بود که در خیلی جاهایی که سمت های مدیریتی را دست تیپ های دانش گاهی داده بودند خرابی به بار آمده بود. این تیپ ها معمولا در تخیلات خود سیر می کردند و خیلی به منطق تولید خروجی و نتیجه در یک سازمان بخش عمومی یا شرکت اقتصادی دولتی توجه نداشتند و یا با الفبای مدیریت در عمل آشنا نبودند. فکر کنم رفقای خواننده این جا بتوانند فهرست بلندبالایی از منابع کشور که در اختیار این تیپ ها قرار داده شده و تلف شده است ذکر کنند.

الان که بحث آب گیری چند سد داغ است، بیانیه ها و مصاحبه های مخالفان وزارت نیرو و همان تصویر کاریکاتوری که از ماجرا ارائه می دهند من را یاد حرف های قبلی ام می اندازد. من در اصل موضوع ورودی ندارم و قضاوت محتوایی نمی کنم ولی این تصور که از ابتدای طراحی این سدها تا الان هیچ آدم باسواد و دل سوزی در مجموعه ای از سازمان های دولتی پیدا نمی شود که این حرف های بدیهی را بفهمد برایم خیلی خام جلوه می کند. بگذارید یک خاطره بگویم و بحث را تمام کنم. چند سال پیش شهرداری یکی از اشتباهات رایج را مرتکب شده بود و طراحی مرکز محیط زیست شهر تهران را به یکی از دانشکده های محیط زیست سپرده بود و آن ها هم مطابق معمول یک سری حرف مفت غیر مرتبط تحویل داده بودند که باعث شد صدای همه آدم های وارد و با تجربه در سمینار ارائه این طرح در بیاید. رفقا برای این که توجیه کنند که ارزیابی محیط زیستی چقدر مهم است (انگار کسی شک دارد) گفته بودند که زمان کرباسچی متخصصان محیط زیست تاکید کرده بودند که پل های فجر (تقاطع همت و مدرس) به لحاظ محیط زیستی مردود است ولی شهردار وقت (کرباسچی) با بی اعتنایی به این گزارش دستور ساخت این پل را داد و ما الان شاهد ترافیک سنگین روی آن هستیم.

وقتی حضرات داشتند استدلال عمیق خودشان را ارائه می کردند من به این فکر می کردم که اولا ترافیک سنگین روی پول چه ربطی به گزارش ارزیابی محیط زیستی دارد؟ ثانیا اگر قرار بود شهرداری به حرف این تیپ آدم ها گوش بدهد باید همه کارها را تعطیل کند و منتظر فرمان روشن فکران باقی بماند که مبادا یک پروژه شهری مقداری اثرات محیط زیستی داشته باشد. الان این پل ها ساخته شده اند و 15 سال است که مردم روی آن تردد می کنند و به پدر سازنده رحمت می فرستند و وضع محیط زیست تهران با ساختن آن بدتر نشده است. ثالثا خود کرباسچی احتمالا دقیق تر از هر کسی می دانست که روی این پل ترافیک خواهد شد ولی چون مرد عمل بود می فهمید که رفع ترافیک شهر به این راحتی ممکن نیست. ماجرای سدها بی شباهت به آن پل ها نیست.

پ.ن : راستی یک حسن دولت مهرورزی این است که ما قدر آدم های استخوان دار جناح راست را می دانیم و دعا می کنیم کاش همان ها سر کار آمده بودند.

November 12, 2006

تعمیرات خانگی

بچه که بودم ویژگی عجیب غریبی داشتم که خودم هم الان خوب درکش نمی کنم و آن هم این که عاشق ابزارآلات بودم. تا سن 8-9 سالگی فک و فامیل و دوست و آشنا به جای این که برای من تفنگ و ماشین هدیه بیاورند انواع چکش و ست آچار و رنده و گیره سوهان کاری (جدی می گم) و اره آهن بری و چیزهایی از این جنس می آورند و من را بسیار خوش حال می کردند. بعد مدتی به وسایل پزشکی علاقه مند شدم، از اول راهنمایی تا اوایل دبیرستان عاشق وسایل برقی و الکترونیکی و هویه و اهم متر بودم و نهایتا دوره دبیرستان برنامه نویسی رایانه سرگرمی ام بود. یک جوری ردپای این علاقه به ابزار و دیدن خروجی کار ملموس در کارهای بعدی ام هم باقی مانده است.

الان مدتی است که کشف کرده ام که می توانم علاقه قبلی ام را با تعمیرات خانگی ارضاء کنم. نمی دانید چه لذتی دارد وقتی شیر آب لباس شویی را درست می کنم که چکه نکند یا چسب مخصوص می خرم و کابینت را آب بندی می کنم یا ویندوز رایانه ها را دوباره نصب می کنم یا وسایل چوبی ایکیا را سر هم می کنم یا ماوس را تمیز می کنم و الخ. یک جوری وقتی همش در دنیای حرف و تئوری باشی کارهای از این جنس - کار واقعی، کار بدنی، کار ملموس - حس خوبی از مفید بودن به آدم می دهد. یک وقت هایی که به پوچی نظری می رسم واقعا احتیاج دارم جعبه ابزارم را بردارم و راه بیفتم وسایل خراب هم سایه ها را درست کنم و از دیدن این که چیزهایی درست و منظم کار می کنند لذت ببرم.

سرمایه

می گم این روزنامه سرمایه حالش خوبه با این سرمقاله های عتیقه اش؟ 1 و 2. بعضی وقت ها آدم فکر می کنه به جای سرمایه داره داس و چکش سرخ را می خونه.

سوالی از سر کنج کاوی و نگاهی کمی متفاوت به ماجرای فیلم

من از این که به شعورم توهین شود یا منطق گزاره ها با هم جور درنیاید احساس ناراحتی می کنم. ببینید شما می توانید کمکی بکنید. اطلاعیه ها و مصاحبه ها و گزارش های رسمی از ماجرای فیلم بازی گر کذا می گوید :

1) خانم داخل فیلم آن خانمی که مردم فکر می کنند نیست.

نتیجه گیری اول : فیلم به دو نفر دیگر تعلق دارد و طبعا خانم بازی گر تلویزیون، زن و مرد داخل فیلم خصوصی را نمی شناسد. عالی.

2) مرد مربوط به فیلم در دوبی (یا جای دیگری) شناسایی و توسط اینترپول دست گیر شد.

نتیجه گیری دوم : هویت و اسم و رسم این مرد برای دستگاه مسوول در ایران مشخص بوده و در اختیار پلیس بین الملل گذاشته شده است.

به نظر شما اگر مورد اول صحیح باشد مورد دوم امکان پذیر است؟ آیا از روی قیافه یک نفر فرد غیرمشهور در یک فیلم شخصی می توان هویت او را شناسایی کرد؟ تا جایی که من می دانم این کار غیر ممکن است. هیچ بانک اطلاعاتی یا نرم افزاری نیست که تصویر یک فرد معمولی را بدهی و اسم طرف را به شما بدهد. ضمن این که در بین هفتاد میلیون نفر ایرانی صدها نفر می توان پیدا کرد که قیافه شان به شدت شبیه یک نفر داخل یک فیلم باشد.

من اگر بودم نسخه به تری از اطلاع رسانی را ترجیح می دادم : زن داخل فیلم هر که هست، باشد. قضیه شخصی است و به دیگران مربوط نیست. اما مرد داخل فیلم (که زن طبعا او را می شناسد) تصویر شخصی زن را بدون رضایت او منتشر کرده و باید مجازات شود. پایان توضیحات.

این توضیح با عقل و شعور من بیش تر جور در می آید و شجاعانه تر هم هست.

این نوع توضیح یک فایده اساسی هم دارد: در بازی بین زنان و متجاوزان به حقوق آن ها - که در کشور ما در حال گسترش است-، قدرت باج گیری از زنان به خاطر فیلم هایی که بدون رضایتشان منتشر می شود را کم می کند. اگر قرار باشد هر باری که چنین دیوانگی رخ می دهد زن به خاطر ماجرایی که تقصیری در آن ندارد هزینه بپردازد طرف های مقابل مشوق خواهند داشت که این کار را ادامه بدهند. ولی اگر یک بار سیر ماجرا در جامعه متفاوت شود، یعنی دستگاه قضایی و صدا و سیما و خانه سینما و بقیه بگویند مستقل از صحت و سقم ماجرا موضوع "زن" اصلا به ما مربوط نیست و موضوعی شخصی است و تاثیری روی کار او ندارد. پلیس و قوه قضاییه هم همتشان را سر تنبیه منتشر کننده فیلم متمرکز کنند آن وقت این رفتار انگیزه انجام موردهای مشابه برای افراد بعدی را کم می کنند. در وضعیت فعلی زن ماجرا صرف نظر از این که فیلم واقعی است یا نه باید کلی هزینه بپردازد که "بی گناهیش" (به قول خارجی ها بی گناهی داخل کوت آن کوت) را ثابت کند یا هزینه ها را کم کند. این فرآیند می تواند متوقف شود. حد نهایی آن این است که زن جرات کند به خبرنگاران فضول بگوید بله من بودم، به شما و بقیه ربطی دارد؟

دویچه وله

نتایج مسابقه اعلام شد. خوش حالم که چند تا وبلاگ خوب ایرانی در سطح بین المللی جایزه بردند. از بین برندگان آرش عاشوری نیا را می شناختم که به نظرم سایت فوق العاده ای دارد و کاملا مستحق جایزه بود. کامران آن سوی دیوار هم با اختلاف تنها سه رای در بخش ویژه دوم شده است. در بخش وبلاگ های فارسی هم زیتون خانم اول شد که خدمت ایشان تبریک عرض می کنیم. ظاهرا وبلاگ من هم دوم شده است که البته فکر کنم مقام خاصی در مسابقه به حساب نمی آید و جایزه ای ندارد. نمی دانم، شاید هم دارد. به هر حال اهمیتی ندارد. بسیار ممنون بابت لطفی که کردید و نظرهای محبت آمیزی که نوشتید. وقتی نظرها را خواندم احساس کردم نوشتن این وبلاگ تا حدی ارزشش را دارد و بلاخره یک عده را راضی می کند.

قیمت گذاری تبعیضی

در پس ایده قیمت گذاری تبعیضی یک درک اقتصادی عمیق خوابیده است : فروشنده از هر مشتری حداکثر سود ممکن را بیرون می کشد و این کار موقعی ممکن می شود که به هر کس به طور جداگانه بالاترین قیمتی که او حاضر است بپردازد پیش نهاد شود. در همان مثال قبلی فروشنده اگر قیمت را 100 تومان تعیین کند 10 نفر مشتری خواهد داشت و اگر 50 تومان تعیین کند 40 تومان. سود او در حالت اول 1000 تومان و در حالت دوم 2000 تومان است. ماجرا این است که اگر او به شکل تبعیضی قیمت گذاری کند حتی سود بیش تری هم به دست می اورد. این روش چطور است؟
اول قیمت را 100 تومان تعیین می کنیم، وقتی در این قیمت 10 نفر تقاضا داریم یعنی این 10 نفر حاضرند 100 تومان بابت قضیه بپردازند و لذا ما سود 1000 تومانی خودمان را کسب می کنیم. بعد که این 10 نفر تمام شدند قیمت را می کنیم 50 تومان. الان به چند نفر می توانیم بفروشیم و چقدر سود اضافه داشته باشیم؟ در این قیمت 30 نفر دیگر مشتری ما می شوند. چرا 30 و نه 40؟ چون 10 نفر قبلا خرید کرده بودند. پس از بابت این 30 نفر هم 1500 تومان گیر ما می آید که با 1000 تومان قبلی می شود 2500 تومان که از هر دو قیمت قبلی برایمان پر سودتر است. این مثال گسسته بود. در واقع فروشنده وقتی سودش بیشینه می شود که به جای پرش از 100 به 50 قیمت را ذره ذره پایین بیاورد و در هر قیمتی جیب آدم های مربوط به آن قیمت را خالی کند. این البته وضعیت کاملا نظری است و در عمل معمولا قیمت تبعیضی روی چند قیمت گسسته کار می کند.. ولی چطور؟ مثال می زنم.

1) ساندویچی یا فتوکپی که با کارت دانش جویی تخفیف می دهد می دهد که اگر این تخفیف را ندهد دانش جوها آن جا پیدایشان نمی شود. اگر هم به همه همین قیمت را بدهد سودش کم تر می شود. با دو قیمتی کردن هم از مشتری اصلی سود خودش را می برد و هم دانش جوها را به سبدش اضافه می کند.

2) انواع رایانه که به بازار می آید اول خیلی گران است. با این همه آدم هایی هستند که به دلایل مختلف حاضرند همان موقع آن را گران بخرند. پس شرکت ها اول محصولاتشان را با قیمت بالا عرضه می کنند و بعد که خریداران پر پول تمام شدند قیمت را پایین می آورند تا بقیه را هم جذب کنند.

3) انتشاراتی ها و نرم افزار فروش و شرکت های دارویی محصول خود را در آمریکا و اروپا به یک قیمت می فروشند و در کشورهای فقیر به یک قیمت کاملا پایین تر. سال ها قبل نرم افزاری سینا بورلند را قانع کرده بود که محصولاتش (مثلا توربو پاسکال یا کواتروپرو) را به قیمتی بسیار کم تر از آمریکا در ایران عرضه کند. استدلال هم دقیقا همین بود که اگر به قیمت اصلی بدهید هیچ کسی نمی خرد ولی با این قیمت پایین یک عده می خرند و شما سودتان بیش تر می شود.

4) یک مدلش هم هست که خیلی زیرکانه است. یک محصول را تولید می کنید و بین تنوع های مختلف آن محصول یک نوع را به خاطر یک ویژگی خاص (معمولا رنگ) به قیمتی کاملا متفاوت می فروشید. نکته این جا است که هزینه تولید تمام مدل ها برای شما یکی است ولی با بالا بردن قیمت یک رنگ خاص (مثلا) جیب کسانی را که علاقه ویژه به آن رنگ دارند خالی می کنید. ضمن این که تقاضای اصلی خود را جا به جا نمی کنید چون برای بقیه به اندازه کافی مدل های دیگر موجود است. ماشین یا آی پد با رنگ مشکی نمونه خوب قضیه است.

نکته اصلی قیمت گذاری تبعیضی در این جا است که شما دقیقا همان جنس (خصوصا به لحاظ هزینه تولید) را به مصرف کنندگان مختلف به قیمت متفاوت می فروشید.

November 11, 2006

نشانه های انسان معنوی

به نظر من این مقاله یکی از کلیدی ترین نوشته های استاد ملکیان است که دو سال پیش در روزنامه ایران چاپ شد و اگر حافظه ام خطا نکند در کتاب اخیرش هم موجود است. برای دوستانی که دست رسی ندارند می گذارمش این جا. ممنون از محمدرضا جلایی پور برای ارسال فایل.

دو نکته در این مقاله برای من خیلی جالب توجه است. یکی روی کرد سلبی که در ابتدا هست و نشان می دهد آرامش معنوی تابع دین و علم و نظام اجتماعی خاصی نیست و دوم تعریفی که از زندگی اصیل ارائه می کند. به نظرمن این مقاله به طور هم زمان دو گیر اساسی موقعیت امروز ما را برجسته می کند (طبعا خیلی خلاصه). گیرهایی که داریوش شایگان معتقد است دو سر موقعیت پاندول زندگی ما است: استبداد و نیهیلیسم.

تبعیض قیمتی

آقا اولش بگم این علیداد را من تازه کشف کرده ام و وبلاگش بسیار خواندنی است. علیداد یک نقدی بر نوشته قبلی من نوشته که حاوی اطلاعات مفیدی راجع به موضوعات مختلف است و توصیه می کنم اگر با بحث های بازاریابی آشنایی ندارید حتما بخوانیدش. با این همه نقد علیداد به نقطه مرکزی و اساسی بحث من اشاره نمی کند که به نظرم شاید دلیلش در نظر نگرفتن بحث کلیدی تبعیض قیمتی باشد.

ابتدائا باید بگویم تبعیض قیمتی اصولا در شرایط انحصاری یا فزونی تقاضا بر عرضه امکان پذیر است و اگر در فضای رقابت کامل باشیم یا بازار بدون حضور ما هم قدرت پاک کردن تقاضا را داشته باشد چنین چیزی امکان پذیر نیست. در چنین شرایط به اصطلاح رقبا می توانند تبعیض ما را بشکنند. البته در دنیای عمل بسیاری از شرکت ها در شرایط دور از رقابت کامل کار می کنند. یعنی یا انحصار منطقه ای دارند یا کالایشان تمایزهای اندکی با بقیه دارد یا آن قدر بزرگ هستند که میزان عرضه آن ها روی بازار اثر می گذارد. مثال های متعدد را در پست بعدی می زنم.

حالا فرض کنید من انحصاری یا شبه انحصاری جنسی دارم که اگر آن را به 100 تومان بفروشم 10 نفر می خرندش. اگر به 50 تومان بفروشم 40 نفر می خرند. برای راحتی بحث فرض کنید هزینه تمام شده ام صفر است و فروش همه اش سود است. به نظر شما من باید قیمتم را چگونه تعیین کنم؟ روی این موضوع فکر کنید. طبق معمول جوابش آن قدر که به نظر می رسد ساده و سر دستی نیست.

هر چند علیداد در انتهای بحثش موضوع چرخه عمر را مطرح کرده ولی به این جهت گفتم از هسته اصلی بحث من دور افتاده که بحثش را به سمتی برده که روی کاهش قیمت تمام شده روی دوره عمر بحث می کند. این بحث کاملا درست است ولی فرض اصلی اش با بحث ما کاملا متفاوت است. در چرخه عمر فروشنده قدرتی برای بازی با قیمت ندارد و تابع شرایط بازار است. در بحث تبعیض قیمتی (که مثال قبلی من هم مربوط به آن بود) قیمت گذاری صرفا از طرف هزینه تولید نیست و فروشنده حاشیه ای بین قیمت کف و قیمت بازار دارد که با آن بازی می کند یعنی می تواند بین قیمت 100 یا 50 تومان تصمیم بگیرد و هم چنان در بازار بماند.

November 10, 2006

خوبی خدا

اگر از همنام و مترجم دردها خوشتان آمده، اگر داستان کوتاه آمریکایی دوست دارید و اگر بعد از استقرار دولت مهرورزی کتاب خواندنی جدید در بازار پیدا نمی کنید توصیه می کنم حتما "خوبی خدا" را بخوانید. حدس می زنم انتخاب زیرکانه اسم و ملایم و پنهان بودن تم مثلث عشق در بعضی داستان های کتاب باعث شده تا کل ماجرا یک جوری از زیر دست ممیزان تیزبین ارشاد در برود. تا تمام نشده بروید و بخرید. تجربه من می گوید هر داستانش به تنهایی قدرت مست کردن برای یکی دو ساعت را دارد.

امیر مهدی عزیز ممنون برای انتخاب خوب داستان ها، ممنون برای ترجمه روان و ممنون بابت نسخه ای که هدیه کردی.

November 09, 2006

...

آقای مازیار که کامنت گذاشته اید و پرسیده اید که کجا من را دیده اید؟ کار یا دانشگاه؟ خب البته شما نباید خیلی یادتان بیاید چون اساتید دانش جوها را به خاطر نمی آورند ولی بنده یادم هست که ترم دوم لیسانس دانش جوی شما بودم و چون پاسکال بلد بودم قرار شد یک نرم افزار دیکشنری بنویسم و عوضش بیست بگیرم. دنیای کوچکی است. همین یازده سال پیش بود. راستی هنوز هم گیتار می زنید؟ این را هم اضافه کنم که چند سالی بعد از این که شما از ا.س رفته بودید بنده شدم مشاور حاجی و آقای ف.ا و رفقا و سر یک جلسه ای یک بار هم دیگر را آن جا دیدیم. چند نفر از خواننده های این جا دانش جوی ایشان بودند؟

خود درگیری انحصارگر

می دانیم که انحصارگر سودی بیش از هزینه حاشیه ای می برد و در مقابل هر قدر که ساختار بازار به سمت رقابت کامل برود سود به سمت صفر میل می کند. در عمل انحصارگر لازم نیست که یک شرکت معظم باشد. پیتزا فروشی و کافی شاپ و خدمات تخلیه چاه داخل یک محله که در نزدیکی هایش مغازه مشابه نیست هم به نوعی انحصارگر به شمار می رود و می تواند قیمت انحصاری روی محصولات تعیین کند.

اگر انحصارگر محصولی تولید کند که مصرف کنندگان یک بار برای مدت طولانی می خرند - باز زمان طولانی می تواند یک روز باشد، مردم فقط یک بار در روز شام می خورند - آن وقت همین انحصارگر با مساله جالبی مواجه می شود و آن هم رقابت با خودش در طول زمان است. ماجرا این است که هر قدر زمان جلو می رود انحصارگر دوست دارد برای جذب مشتریانی که تا الان خرید نکرده اند قیمت را پایین تر بیاورد و به اصطلاح تبعیض قیمتی اعمال کند. هلیم و آش را اگر سر شب نخرید ممکن است آخر شب به نصف هم بتوانید بخرید چون فروشنده نمی خواهد آن ها را دور بریزد، ضمنا دوست دارد زودتر مغازه اش را ببندد و برود (به عبارت دیگر گذشت زمان برایش پر هزینه است) و لذا ترجیح می دهد سریع ردشان کند. این یک بازی بین فروشنده و خریدار ایجاد می کند. خریدار به تجربه می داند که فروشنده به مرور زمان قیمتش را کاهش خواهد داد - چه فروش سبزی یک سوم قیمت آخر شب و چه پایین آوردن قیمت هندی کم و خودرو در ماه های بعد از عرضه به بازار - . لذا اگر خریدار به اندازه کافی صبور باشد سعی می کند در دوره های اول خرید نکند و صبر کند تا بعدا که قیمت پایین آمد محصول را بخرد. بنا براین انحصارگر با فروش هایی در دوره های مختلف زمانی مواجه می شود که مثل رقیب هم عمل می کنند. اگر قیمت را در دوره اول پایین نیاورد مشتریان را به سمت خرید دوره دوم سوق می دهد که برای او خوشایند نیست چون زمان برایش هزینه دارد و اگر پایین بیاورد از سودش کم می کند. به هر حال می شود نشان داد که تحت شرایط خاصی همین بازی بین شخصیت های مختلف یک انحصارگر (شخصیت های روی زمان) منجر به این می شود که او خیال خودش را راحت کند و قیمت را در همان دوره اول پایین بیاورد و به قیمت رقابتی نزدیک کند. یعنی با این که ساختار بازار رقابتی نیست ولی به خاطر ساختار بازی انحصارگر انگیزه ای برای اعمال قیمت غیررقابتی ندارد.

پ.ن : آقا من مثال پیتزا را آوردم که موضوع را روشن کنم، دوستان اصل بحث را ول کردند چسبیدند به پیتزا، نوش جان ! حذفش می کنم که برویم سراغ اصل مطلب.

November 08, 2006

...

از دی روز تا فردا برنامه روزانه تصحیح می شود : شروع { اپشتاین و اشمایدلر در نسخه های مختلف، لاتک (از نوع بیمر)، ساندویچ، نوشتن وبلاگ} برگرد به شروع.

تازه دارم می شم دانش جوی تحصیلات تکمیلی + وبلاگ اضافه

...

در همین چند ساعت اخیر سه تا موضوع را فهمیدم که نه تنها برایم مفید فایده بود بل که از خنگی خودم و این که تا الان نمی دانستمشان شرمنده شدم.

1) برای این که جست و جوی ارجاع معکوس انجام بدهیم یعنی بدانیم که چه مقاله هایی به مقاله مورد نظر ما ارجاع داده اند می شود از گوگل اسکالرهم استفاده کرد و "سایتت بای" را انتخاب کرد.

2) اگر ویندوزتان مثل مال من داغون شده و هیچ روشی برای ورود به هارد دیسک و کپی کردن از فایل های مای داکیومنت جواب نداده ناامید نشوید. می شود یک ویندوز جدید نصب کرد و گفت که بغل نسخه قبلی نصب کند. من این کار را کردم و وقتی با ویندوز جدید بالا آمدم با کمال شگفتی دیدم به همه محتویات درایو سی و حتی فایل های داخل "مای داکیونت" قبلی دست رسی دارم.

3) اشتفان دوستم علاقه ای به شرکت مجدد در امتحان تافل ندارد چون امیدی برای بهبود نمره اش ندارد. راست هم می گوید چون 300/300 را نمی شود به تر کرد.

حسن ختام مسابقه

بابا حسین درخشان عزیز بی خیال. ما ها که شرکت کننده مسابقه هستیم هر کدام یک جوری زیرآب ماجرا را زدیم و گفتیم قضیه تفریح بود و تمام هم شد. بعدش هم رفتیم دنبال کار و زندگی. تو که داور مسابقه بودی و خواهی بود که نباید نقش عادل فردوسی پور را بازی کنی و رقابت ها را گزارش کنی. ضمنا من امید و ناامیدی نداشتم که بخواهم خودم را از چهارم به سوم بالا بکشم. به خدا کارهای مهم تر داریم رفیق. عزت زیاد.

ضربه آخر : روزهای اول که نتایج را دنبال می کردم کلاش از من عقب تر بود. یک دفعه دیدم در عرض یک ربع پنجاه تا رای رفت بالا. دقیقه به دقیق رایش زیاد می شد. همین اتفاق برای سیبیل هم افتاد و دست آخر خودم هم مشمول محبت دوستان شدم. در عرض نیم ساعت رایم نزدیک صد تا رفت بالا. می خوام بگم که همین چند صد تا رای هم واقعی نیست.

تک و لاتک

می گم همه مصیبت خواندن و فهمیدن و احیانا خدای نکرده نوشتن مقاله های اقتصادی یک طرف، درست کردن پرزنتیشن با این تک (Tex) و لاتک (Latex) یک طرف. نرم افزار به این یوزرهاستایلی (User Hostile!) در عمرم ندیده ام. همه انگیزه آدم را برای پرزنتیشن می کشد. راست می گویند که اگر نفع شخصی نباشد دنیا عقب می ماند. سی ساله که این نرم افزار داره توسعه پیدا می کنه و چون اوپن سورس و رایگانه کسی به فکر راحتی کاربر بدبخت و کور شدن چشماش نیست. هی پاور پوینت بیل گیتس، کجایی که یادت بخیر. هی پرزنتیش درست کردن ده دقیقه قبل از جلسه (بعضی وقت ها هم حین جلسه)، یادت بخیر.

دو فرق کوچک

1) در ایران معمولا استادهای جوان تر باسوادتر از استادان قدیمی و احیانا فسیل شده بودند. دلیلش هم این بود که تازه فارغ التحصیل شده بودند و با دانش روز بیش تر آشنا بودند. این جا عموما بر عکس است و استاد هر قدر باتجربه تر باشد بیش تر می داند. دلیلش هم روشن است. همه استادها در هر سنی مرتبا مقاله می خوانند و آن که قدیمی تر است مقاله های بیش تری خوانده و در سخن رانی های بیش تری بوده و بیش تر منتشر کرده است و لذا چیزهای بیش تری می داند.

2) در ایران باید همیشه فاصله خوبی بین استاد و دانش جو باشد. این جا اساتید دقیقا سر همان گروه های بحثی می نشینند که دانش جوها هم هستند و مقاله ها و نظراتشان همان قدر که مال بقیه نقد می شود توسط دانش جویان نقد می شود - گاهی هم راه با کنایه و متلک - می شود و کسی هم ناراحت نمی شود. فکر کنم یک دلیل عمده این است که این جا آدم ها یاد گرفته اند روی موضوع مشخص و در چارچوب متدلوژی صحبت کنند. توی ایران اگر قرار باشد استادها هفته ای یکی دوبار بین دانش جوها مقاله های در حال کارشان را ارائه کنند هر کسی برای خودش فیلسوف می شود و در باب همه چیز آن مقاله نظرهای کلان می دهد.

November 07, 2006

داریوش جان می گم این دکتر سروش بزنم به تخته هر چه سنش بالاتر می ره پیر که نمی شه ، خوش تیپ تر هم می شه.

برنامه روزانه

در ده روز گذشته جریان زندگی من کما بیش چیزی شبیه به این بوده و تا ده روز دیگر هم همین طور خواهد بود :

شروع

{ پاسخ دادن به ایمیل ها، (گویا، بازتاب، ایسنا، انتخاب)، خواندن برای تافل، تلاش برای فهمیدن نیم صفحه دیگر از مقاله اپشتاین، صبحانه، تست تافل، نوشتن وبلاگ، تلاش برای فهمیدن نیم صفحه قبلی مقاله اپشتاین، آش پزی، (گویا، بازتاب، ایسنا، انتخاب)، تست تافل، جواب دادن کامنت ها، ناهار، تست تافل، نوشتن وبلاگ، تست تافل، جواب دادن ایمیل ها، آش پزی، (گویا، بازتاب، ایسنا، انتخاب)، شام، خواندن برای تافل، مرور یک صفحه از مقاله اپشتاین، خواب }

برگرد به شروع

کاش زندگی همیشه این قدر ساده و بی دردسر وبدون مسوولیت بود. گاهی فکر می کنم اگر بتوانی در چنین سبک زندگی فرو بروی هرگز هوس هیجان نمی کنی.

پ.ن : در یک قرارداد غیرصریح با مریم تقسیم کار کرده ایم. از بین کارهای خانه من آن یکی را که خیلی دوست دارم و تفریح بزرگم است یعنی آش پزی و ابراز خلاقیت! در آن را انتخاب کرده ام و مریم هم کار جمع و جور کردن ریخت و پاش های من را. اتفاقا تقسیم کار بهینه ای است. آدم شکمو غذا می پزد و آدم با سلیقه خانه را مرتب می کند.

November 06, 2006

سقف ثروت

دوره راهنمایی و دبیرستان یک معلم علوم اجتماعی داشتیم که آدم باسوادی بود - در معیارهای آن روز ما - و مثل هر معلم علوم اجتماعی باسوادی در دهه شصت طبعا چپ گرا هم بود. یادم است بحث فاصله طبقاتی یکی از دغدغه های اساسی او بود و بارهای بار راه حلش را که به قول خودش از الجزایر الهام گرفته بود به ما ارائه داد. راه حل این بود که به افراد اجازه فعالیت و مالکیت خصوصی بدهیم ولی برای ثروت سقف بگذاریم و مثلا بگوییم هر کسی مجاز است حداکثر تا سقف دویست میلیون تومان ثروت داشته باشد. من هم که مثل هر سیزده ساله دیگری در آن دهه خواننده آثار شریعتی بودم به شدت طرف دار این راه حل بودم. (درست است، من هم مثل هر لیبرال رادیکالی زمانی چپ بودم ولی در هفده سالگی به راه راست هدایت شدم!)

اولین واکنش یک طرف دار سیستم بازار به این پیش نهاد این خواهد بود که خب فرض کنیم ثروت آقایان و خانم های صاحب کاله و سپاهان و بوتان و مهرام و همکاران سیستم و غیره به آن سقف رسید و آن ها هنوز هم ایده هایی برای تولید محصولات جدید یا سرمایه گذاری در زمینه های جدید و گسترش فعالیت های شرکت هایشان دارند. حالا چه کار باید بکنند؟ من به جای دوست چپ گرا جواب می دهم. پاسخ این است که بلی! ما جلوی بزرگ شدن بیش از حد شدن آن ها را می گیریم و دوستان کارافرین را به مرخصی می فرستیم تا فضا برای بقیه باز بماند و به جای تعداد محدودی شرکت غول پیکر صدها شرکت با اندازه متوسط و متعلق به افراد مختلف ایجاد شود و جامعه به سطح هموارتری از توزیع ثروت برسد.

جواب متقابل اقتصاددان طرف دار بازار آزاد را نمی نویسم و ماجرا را به شما واگذار می کنیم تا راجع بهش فکر کنید. راه حل معلم اجتماعی و پاسخ او به نظر منطقی می رسد. آیا مشکلی هم دارد؟

پ.ن : این وبلاگ توی ایران خونده می شه؟ فی ل تر نشده؟ شمارنده به طرز عجیبی هیچ مراجعه ای از ایران را نشون نمی ده.

پ.ن 2 : ممنون از توضیحاتتان. ظاهرا در ایران مشکلی نیست. یکی از دوستان قدیمی خبر داده که آن معلم پارسال مرحوم شده است. روحش شاد. انسان نازنینی بود.

November 05, 2006

قیمت بنزین

حجت الاسلام محمدرضا میرتاج الدینی نماینده وابسته به جریان محافظه کار از تبریز با آن که اقتصاد نخوانده است ولی از همه این حضرات ظاهرا دانشکده اقتصاد رفته مجلس و دولت بیش تر می فهمد. او امسال مردانه و تک و تنها جلوی اصرار امثال احمد توکلی ایستاده و خواستار اصلاح قیمت بنزین و حل یک باره مساله است. چند بار هم نطق کرده و یادداشت نوشته است. این آخرین یادداشتش در دنیای اقتصاد است. یادداشتش مثل صحبت های قبلی اش نشان می دهد که ذهن منظمی دارد و مفاهیم اقتصاد سیاسی را خوب درک کرده است.

کاندیدای اصلح

آقا همین الان مطلع شدیم که پارسا صائبی عزیز بلاخره پس از رای زنی های فراوان با احزاب مختلف کاندیدای اصلح مسابقه را اعلام کرد. امیدوارم شما هم همین قدر که من به این کاندیدا خندیدم بخندید و تفریح کنید.

تبلیغات و مصرف کاذب ؟

یکی از اشکالاتی که منتقدین اقتصاد بازار به این سیستم وارد می کنند به بحث تبلیغات باز می گردد. منتقدین معتقدند که تولیدکنندگان در بازار می توانند روی ترجیحات مصرف کننده اثر گذاشته و مثلا با تبلیغات مصرف کننده را وادار به خرید کالایی کنند که واقعا نیازی به آن ندارد. این دوستان معتقدند که در واقع مدلی که اقتصاددانان از انتخاب عقلانی انسان ها و تقاضای مشتق شده از آن ارائه می کنند در این جا صادق نیست.

مشکل این نقد این است که برداشت از مفهوم مطلوبیت را در حد مصرف مادی کالا محدود می کند. نکته در این جا است که کالاهای بسیار اندکی در دنیا یافت می شود که مطلوبیتشان صرفا ناشی از مصرف مادی آن ها باشد - سیب زمینی مثالی از چنین کالایی است. در مقابل لذت و انگیزه مصرف بسیاری از کالاها علاوه بر کارکردهای اصلی آن کالا به تصورهایی جانبی ناشی از مصرف آن هم بر می گردد. کسی که واکمن و لپ تاپ و ادکلن و ماشین و آب بسته بندی شده و همبرگر فست فود می خرد از لذت ناشی از تصور کردن سبک زندگی گره خورده با آن محصول یا نوع خدمت دریافت شده هم برخوردار می شود. نکته کلیدی که از دید دوستان منتقد مغفول است همین است که خود این تصور هم جزیی - گاه بسیار مهم - از مطلوبیت شخص مصرف کننده است. مثلا وقتی شرکتی مایکل جردن را برای تبلیغ کفش هایش به کار می گیرد و نوجوان ها به این خاطر این کفش را می خرند که با پوشیدن آن خود را در موقعیت مایکل جردن تصور کنند یا حداقل احساسی از موقعیت او داشته باشند در واقع این احساس است که توسط کارخانه به فروش می رود و مردم مشتری نایکی و آدیداس می شوند و خود کفش و پوشاندن پا در واقع نقش فرعی دارد. این لذت به لحاظ ماهیت چیزی متفاوت از لذت تماشای یک فیلم یا تفریح در شهر بازی یا خوردن یک غذای لذیذ یا شنیدن یک موسیقی نیست.

این یک مثال خیلی اکستریم است. زمانی در یکی از گروه های مقاله خوانی مان موضوع تاثیر قالب بندی اطلاعات روی برداشت مردم مطرح بود. مثال کلاسیک آن این است که پمپ بنزین به شما بگوید اگر نقدی پول بدهید نسبت به پرداخت با کارت تخفیف می گیرید یا بگوید اگر با کارت بپردازید باید درصد بیش تری پول بدهید. هر دو این جمله ها در واقع یک چیز است ولی تجربه نشان می دهد که مردم بنزینی که با جمله اول بیان شده باشد را بیش تر می خرند. یکی از دوستان معتقد بود که مردم هم چنان عقلانی رفتار می کنند و استدلالش هم این بود که من به عنوان مصرف کننده نه تنها بنزین می خرم بل که احساس رضایت روانی از شکل پرداختم را هم می خرم و لذا بنزین اول با بنزین دوم برای من دو کالای مختلف است که در یک تصمیم عقلانی اولی را ترجیح می دهم.

November 04, 2006

زیبایی طبیعی

زیبایی طبیعی، ملایم، معصومانه و غیر صک صی در بخش های خاصی از کشور ما تقریبا دارد فراموش می شود. اگر ساکن شمال شهر تهران باشید یا در شرکت های خصوصی و موسسات آموزشی غیردولتی رفت و آمد داشته باشید شانس دیدن قیافه های واقعی زن ها را تقریبا از دست می دهید. جالب این جا است که این دوستان ایرانی وقتی در اروپا هم ساکن می شوند (که زیبایی طبیعی بسیار ستوده می شود و حتی توسط شرکت های لوازم آرایشی هم تبلیغ می شود و محدودیت پوشش هم وجود ندارد) باز دست از آرایش های غلیظ و با عرض معذرت گاهی جی جی وار بر نمی دارند. کافی است یک گردهمایی ایرانی بروید تا تفاوت آن را از این جهت با یک مجلس مشابه خارجی احساس کنید. یک خانم ایرانی در دفتر یکی از شرکت های هواپیمایی معروف این جا کار می کند. یک بار داشتم می رفتم آن جا و یکی از همکاران خارجی ام گفت راستی اگر رفتی برو سراغ آن خانم ایرانیه که کارت را به تر راه بیندازد. گفتم خب از کجا بشناسمش؟ گفت کاری ندارد همان طور که بقیه ایرانی ها را می شود شناخت، همان خانمی که آرایش غلیظ و جواهرات فراوان دارد!

این که بخش هایی از فضای عمومی کشور ما زن ها را با آرایش صک صی ترجیح می دهد (توصیف جزییاتش با خود شما) علامت خیلی بدی است.

ریسک و بازده

شاید بد نباشد یک توضیحی راجع به رابطه ریسک و بازده بدهم. وقتی می گوییم عموم مردم به دلیل ریسک گریزی شان، بازده بالاتری را در قبال ریسک طلب می کنند معنی آن این نیست که در دارایی های ریسکی "امید ریاضی" بازده کم تر از دارایی بدون ریسک است. بل که با وجود "میانگین بازده یک سان" بین یک دارایی ریسکی و یک دارایی قطعی ترجیح می دهند دارایی بدون ریسک را انتخاب کنند. اگر هم دارایی ریسکی را انتخاب کنند آن وقت در مقایسه با یک دارایی بدون ریسک میانگین بازده بالاتری را طلب می کنند. این مثال شاید کمک کند. فرض کنید یک گزینه خرید اوراق مشارکت با سود قطعی 20% است و یک گزینه هم سرمایه گذاری در سهامی که به احتمال 50% سود 15% و به احتمال 50% سود 25% می دهد. اگر دقت کنید میانگین بازده دو دارایی کاملا با هم برابر است ولی از دید یک آدم ریسک گریز گزینه اول مطلوبیت بیش تری دارد. این آدم بسته به میزان ریسک گریزی اش ممکن است حتی اوراق مشارکت 20% را به سهامی که مثلا به احتمال 50% بازده 16% و به احتمال 50% بازده 26 درصد دارد ترجیح بدهد. یعنی یک دارایی قطعی 20% برای او با ارزش تر از یک دارایی ریسکی 21% است.

ریسک گریزی آدم ها عمدتا یک موضوع روانی است و گرنه با محاسبات احتمال معلوم است که دارایی دوم میانگین بازده بیش تری تولید می کند. حال اگر آدم ها سطح ریسک گریزی های مختلفی داشته باشند بین آن ها مبادله هایی شکل می گیرد. مثلا یک نفر که ریسک پذیر است (کارافرین) به کسی که ریسک گریز است (کارمند) می گوید حاضری بازده 25% ریسکی خودت را به من بدهی و در عوض بازده 20% بدون ریسک دریافت کنی؟ اگر او قبول کند، فرد ریسک پذیر (کارآفرین داستان ما) پاداش ریسک پذیری خودش را در قالب آن 5% تفاوت بازده دریافت می کند. وقتی می گوییم کارآفرین ریسک پذیرتر است معنی آن این نیست که او تلقی متفاوتی از میزان ریسک دارد یا به بازده های پایین تر راضی است بل که با توزیع احتمال یک سان روی بازده ها حساسیت کم تری روی تغییرات بازده دارد و در نهایت هم میانگین بازده بیش تری گیر او می آید. خلاصه این که در دارایی ریسکی در مقابل زیان احتمالی سود های بزرگ احتمالی هم وجود دارد و گرنه هیچ آدم عاقلی آن را انتخاب نمی کند.

این سطح از بحث مربوط به اوایل قرن بیستم است. بعدها موضوع مدل کردن میزان ریسک پذیری، ارزیابی ذهنی از میزان ریسک و عدم قطعیت گریزی (وقتی توزیع احتمال ریسک معلوم نیست) هم به موضوع اضافه شده است.

اگر می خواهید بیش تر بدانید صفحه مربوط به ریسک در ویکی پدیا اطلاعات نسبتا جامعی دارد.

November 03, 2006

...

در سال های قبل از انقلاب در شهر کوچک پدر و مادر من پیرمرد روحانی از نسل روحانیون سنتی زندگی می کرده که طبق شنیده هایم بسیار وارسته بوده است و خودم بارهای بار در جمع های مختلف مردم آن شهر ذکر نیکی های او را شنیده ام. یکی از اقواممان که اصولا آدم ضدمذهبی است حکایت می کرد که این آدم زندگی محقرانه ای داشت. انگار یک وقتی شب یا دم صبح خانه نبوده و دزدی آمده بود و وسایل خانه اش را برده بود و همان موقع گرفته بودندش. گویی خانه اش دیوارهای بلندی داشته و فردا صبح که مردم جمع شده بودند و راجع به دزد خانه صحبت می کردند سر و کله اش پیدا می شود و به جای آن که سراغ دزد و وسایلش را بگیرد می گوید خدا رحم کرده این جوان از بالای این دیوار پایین نیفتاده و گرنه معلوم نبود چه به سرش می آمد. این پیرمرد با سلوکش حتی این فامیل ضدمذهب ما را هم به خودش علاقه مند کرده بود.

محسن حجتی دوست قدیمی ام که وبلاگش برای آشنایان گاه شورانگیز و گاه بسیار نوستالژیک است راجع به پدرش نوشته است. پدری از جنس همان روحانی.

این جور داستان ها گونه ای تاریخ شفاهی از نسلی از آدم های این سرزمین است که مرتبا کم یاب تر می شوند. همیشه دوست دارم از این جنس حکایت ها بیش تر بخوانم و بشونم.

November 02, 2006

چرا کارآفرینان یا سهام داران باید سود ببرند؟

جواب ها متفاوت است. بعضی ها (مثلا مارکسیست ها) اصلا قایل به چنین حقی نیستند. من سعی می کنم دیدگاهی را که به شومپترین ها و طرف داران بازار مالی نزدیک است توضیح بدهم.

می دانیم و در زندگی شخصی هم حس کرده ایم که عموم آدم ها از ریسک گریزانند. تعریف ریسک هم چیزی نیست جز تغییرات در میزان بازده یک فعالیت که به زبان ریاضی می شود واریانس بازده. این خاصیت ریسک گریزی باعث می شود تا ما یک دریافت قطعی را به یک دریافت ریسکی با میانگین بازده بالاتر ترجیح بدهیم. مثلا حاضریم پولی بیش تر از میانگین ضرر احتمالی یک سال را بدهیم و خانه و ماشینمان را بیمه کنیم.

حالا ما به عنوان صاحب کار و سرمایه دو گزینه پیش رو داریم. یکی این که خودمان تمام ریسک های بازار را تحمل کنیم. مثلا وقتی در شرکتی به عنوان کارمند کار می کنیم یا به آن شرکت وام می دهیم دست مزد و نرخ سود واممان کاملا متناسب با وضعیت آن شرکت باشد. اگر ضرر داد حقوق و سود وام را نگیریم و اگر سود داد متناسب با آن پول بگیریم. مشاهدات عینی می گوید اکثریت مردم اصلا حاضر به پذیرفتن چنین شغل ها و سرمایه گذاری های نیستند چون تلاطم های این گونه زندگی شان را مختل می کند.

کاری که صاحب یک شرکت می کند دقیقا شبیه یک قرارداد بیمه است. من در شرکت استخدام می شوم و معمولا حقوق کاملا مشخص و تضمین شده ای را متناسب با قراردادم دریافت می کنم. وام هم که می دهم سود کاملا مشخصی را باید دریافت کنم. حال این وسط کارآفرین یا سهام دار است که باید تمام ریسک های حضور در بازار مثل شکست محصول جدید یا شکست در مقابل رقبا یا تلاطم محیط و غیره را بپذیرد. با این تعبیر بنگاه با عقد قرارداد برای بخشی از ذینفعانش (کارکنان و وام کیرندگان) مثل یک ماشین ضد ریسک عمل می کند. طبیعی است که مثل هر ماشین ضد ریسک دیگری سهمی هم بابت تبدیل یک پرداخت ریسکی به پرداخت قطعی دریافت می کند. این همان سهم کارافرین یا سهام دار است که ریسک را تحمل می کند ولی به ما منتقل نمی کند

میزان شعور برخی گروه های اپوزسیون خارج از کشور

در جريان سخنرانی آقای خاتمی در "چتِم هاوس"، يک موسسه مطالعات خارجی در مرکز لندن، بيش از يکصد تظاهرکننده از حزب کمونیست کارگری، سلطنت طلبان، مجاهدین خلق، اتحادیه پناهندگان ایرانی بریتانیا و حزب دمکراتیک خلق الاحواز علیه او شعار دادند.

یکی از تظاهرکنندگان (از حزب بسیار مترقی کمونیست کارگری!) گفت "تفاوتی بین خاتمی و پیونشه نیست" و دستگاه قضایی بریتانیا با خاتمی نیز باید همچون وی رفتار می کرد.

یکی از تظاهرکنندگان وابسته به جبهه الاحواز هم می گوید: ما به این دلیل علیه خاتمی در اینجا تظاهرات می کنیم که در زمان ریاست جمهوری او نامه وی برای "پاکسازی نژادی" قوم عرب منتشر و منجر به تظاهراتی شد که به کشته شدن مردم انجامید

خلاصه این رفقا متفوق القول خواستار بازداشت خاتمی توسط پلیس انگلیس بودند.

منبع : بی بی سی

November 01, 2006

Job Market

محیط کاری ایران خصوصا در حوزه علوم انسانی آدم ها را بد عادت می کند. برای این که کارها تخصصی نیست و واقعا آن قدر مهم نیست که شما روی چه حوزه ای کار کرده باشید. همین که یک مدرک دکترا داشته باشید کافی است تا کلی کار بهتان پیش نهاد شود. اگر هم روی موضوعی متمرکز باشید به راحتی می توانید تغییر حوزه کار بدهید چون سطح کارها آن قدر بالا نیست که نشود به سرعت آن را یاد گرفت. ایران که بودم یش نهادهای عجیب و غریبی به من می شد که مثلا بروم در یک پروژه آی.تی یا منابع انسانی یا طراحی ساختار سازمانی یا بازاریابی مشاور شوم یا در کارگاه های آموزشی تدریس کنم. برایشان مهم هم نبود که من اصلا در این حوزه های خاص تخصص و تبحر و حتی دانش فراتر از مباحث پایه ندارم! در حوزه کارهای آکادمیک و پژوهشی علوم انسانی هم وضع یک جوری بدتر از این هم هست. به لطف برنامه های سال های اخیر آن قدر مرکز تحقیقاتی و بودجه پژوهشی این ور و آن پیدا شده و آن قدر آدم شناخته شده کم است که شما هر حوزه ای از یک رشته را کار کرده باشی بلاخره یک پروژه ای می گیری و مشغول می شوی یا فوقش به حوزه های دیگر سرک می کشی.

بازار کاری که من در اروپا دیده ام درست برعکس است. کارهای پژوهشی یا مشاوره ای که برای دارندگان مدرک دکترا و فوق لیسانس امکان پذیر است کاملا تخصصی و دقیقا تعریف شده است و اگر روی آن موضوع تز ننوشته باشی یا تعداد خوبی مقاله چاپ نکرده باشی اصلا درخواست کارت را نگاه نمی کنند. خلاصه این طوری نیست که بروی و بگویی آقا من خیلی خوب و باهوش و پرکارم. لطفا کار به من بدهید و نتیجه اش را ببینید. این موضوع خصوصا برای ما که اجازه کار عام نداریم و فقط در صورتی که تخصصمان کم یاب باشد با صدور ویزای کار برایمان موافقت می شود حساس تر است.

الان که فصل اقدام کردن برای پذیرش نزدیک شده تذکرهای روز افزون اساتید و رفقا برای در نظر گرفتن بازار کار برایم مهم تر و مهم تر می شود. چون از شرایط آینده ایران اطمینان ندارم برای احتیاط باید چیزی بخوانم که اگر احیانا به هر دلیلی نتوانستم برگردم ایران بتوانم کاری پیدا کنم و راننده تاکسی نشوم. قسمت تلخ ماجرا این جا است که این جوری که من فهمیده ام در رشته اقتصاد بین عمیق بودن موضوع - به معنایی که بین ما رایج است - و شانس یافتن کار رابطه معکوس وجود دارد. خود من خیلی دوست دارم که مثلا بروم جایی توسعه یا فلسفه اقتصاد یا اندیشه های اقتصادی بخوانم یا حداکثر روی همین بحث تئوری مکانیسم های اقتصادی و رابطه اقتصاد و سایر حوزه ها (مثل انتخاب عمومی) یا نظریه تصمیم و نظریه بازی متمرکز شوم. اگر این رشته ها را بخوانم شانس کارم بسیار پایین خواهد بود در حالی که بازار کار - حداقل در اروپا - معمولا کسانی را که کارهای تجربی و کمی کرده اند به سرعت جذب می کند. برای این که مراکز سیاست گذاری و شرکت های مشاوره و سرمایه گذاری و بانک ها و الخ به این تیپ آدم ها که می توانند اطلاعات را آنالیز کرده و نتایج عددی مشخص تولید کنند خیلی نیاز دارند. از بین گروه هشت نفره دوره ما یکی از رفقا که معدلش از همه پایین تر است و کم ترین میزان دلبستگی را به علم اقتصاد دارد از همه زودتر کار گیر آورده است. برای این که روی اقتصاد منطقه ای متمرکز شده که حوزه ای است با مفاهیم اقتصادی خیلی ساده که هیچ هیجان فکری در آدم ایجاد نمی کند. هنر او این است که خوب بلد است یک سری داده را بگیرد و با نرم افزار محاسبات لازم را روی آن انجام بدهد. به این خاطر هم از همه بیش تر مقاله منتشر کرده و هم کنفرانس رفته و هم کار گیر آورده است. بقیه که خیلی باسوادتر از او هستند فعلا باید کلی بگردند و ببینند کجا یک پروژه تحقیقاتی تعریف کرده که به علایق آن ها می خورد و پول دارد و جذب آن جا شوند.

خلاصه واقعیت تلخ بازار کار در خارج از کشور و جدیت و انعطاف ناپذیری موجود در آن بعضی وقت ها آدم هایی مثل من را مجبور می کند که کمی بیش تر به آینده فکر کنند و لزوما بر اساس علاقه محض انتخاب رشته نکنند. این جا کاملا متحمل است که "دکترا" بگیری و بعد کار پیدا نکنی. بعد از این تجربه دو ساله به تر می فهمم که چرا برخی دوستان که در ایران خیلی پرشورانه به مباحث نظری اقتصاد یا دیگر حوزه های علوم انسانی علاقه داشتند وقتی رفتند خارج نهایتا به سمت حوزه های دیگری متمایل شدند.

صحبت از راه دور

کنفرانس از راه دور یکی از فعالیت هایی است که دوستان مجموعه فرهنگی هنری تهران انجام می دهند. در این کنفرانس ها که به صورت هفتگی برگزار می شود هر بار یکی از ایرانیان خارج از کشور صحبت می کند. این بار هم نوبت من شده و قرار شده که راجع به "تحصیل در رشته اقتصاد و آینده شغلی آن" صحبت کنم. دوستان از من خواسته اند که اطلاعات مربوط به این سمینار را در وبلاگ بگذارم.

زمان : یک شنبه 14 آبان (5 نوامبر) ، ساعت 16:00- 17:30 به وقت تهران

مکان : خیابان شریعتی، رو به روی بهار شیراز، مجموعه فرهنگی هنری تهران (سینما ایران)، تلفن 77641125- 7

خلاصه صحبت : در سال های اخیر دانش جویان ایرانی، اقتصاد و رشته های مرتبط با آن را به عنوان یکی از گزینه های جذاب برای ادامه تحصیل در نظر گرفته اند. با وجود این گرایش به نظر می رسد که تقاضا برای اقتصاد دانان توان مند در داخل ایران در 10 سال گذشته هم واره بر عرضه آن غلبه داشته است.در نتیجه این رشته می تواند به عنوان یکی از گزینه های جذاب برای کسانی که قصد فعالیت در بازار کار آینده ایران و خارج از آن را دارند مطرح باشد. در این جلسه من ابتدا یک ایده کلی در مورد اهداف وبرنامه تحصیلی یک دوره معمول اقتصادی برای حضار ارائه خواهم کرد و سپس در مورد شغل های احتمالی برای اقتصاد دان در حوزه های عمومی و خصوصی بحث خواهم نمود.

پ.ن : نمی دانم چرا؟ ولی نگاه من به بازار کار اقتصاددانان در داخل ایران خوش بینانه تر از بقیه دوستان است.

 

all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007