« November 2006 | صفحه اول | January 2007 »

December 31, 2006

بدون شرح!

کامنت سیما شاخساری ذیل مطلب مربوط به بحث من و نازلی سیبیل طلا در وبلاگ نازلی که احتمالا مخاطبش من هستم:


"نازلی، چون گفتی اومدم بخونم ببینم دعوا سر چیه.

بابا خودت رو سر "لو سلف استیم" بعضی ها اذیت نکن. خودت هم می دونی که زمانی به اسم مسیحیت زنانی رو که دانششان خطرناک محسوب می شد می سوزاندند و بهشان جادوگر می گفتند. بعد هم علم مدرن اومد خودش رو برتر اعلام کرد و بقیه دانش های خطرناک رو رپرس کرد. خب شیوه های دیسیپلین کردن و مجازات عوض شده. قبلاً در برابر چشم عموم شکنجه می کردند و امروزه انگ "بیماری" و "آنرمال" بودن می زنند و زیر اسم "علم" همه جور دانش رو "ضد دانش" می نامند. یعنی شیوه گاورنمنتالیتی مدرن "نرمالیزه" کردنه و خب تفکر دوگانه مدرن هم برای نرمال خطاب کردن نرمال، ضدش یعنی "بیمار" و "آنرمال" رو بوجود می یاره. اینجاست که وقتی می پرسی کدوم دانش ها دانش شده اند و چه "حقیقت" هایی به عنوان حقیقت ثبت شده اند و چه قدرت هایی پشت اون هاست-- یعنی وقتی رژیم دانش-قدرت-حقیقت رو تاریخی می کنی و زیر سوال می بری-- می شی دیوانه. در این بین هم پژوهش های زنان (و نه لیبرال فمینیسم کسانی مثل فمینیست مجاریتی که همه چیز داره به جز پژوهش!) شده جایی برای تخلیه عقده های صکثیستی (توضیح: تغییر املاء از صاحب چای داغ است) کسانی که از تحقیق کیفی چیزی نمی دونن. خب خوبه که بپرسیم چه جور فمینیسم هایی در گاورمنتالیتی نئو لیبرال مشروع و "خوب" محسوب می شن و کدوم ها انگ "رادیکال" بودن می خورند؟ خب قربونت، هیلری کلینتون هم در افغانستان زنان افقانی رو "نجات" داده، مگه نه (به قول بورات: ناااات!) اون نوع فمینیسم هست که در پروژه اقتصاد نیولیبرال بی خطر و پرسوده!
بگذریم. من برم که دوباره گرفتار وبلاگخونی نشم. من هم مثل علیرضا تف می کنم به دانش هایی که تکنوکرات های بی سواد امروزی رو کرده آتوریته علمی"

پ.ن: رفیق باسوادمان! به بحث تحقیق کیفی هم اشاره کرده. یادم افتاد چهار پنج سال پیش یک مرکز تحقیقاتی ازم خواست که پروپوزالی برای تهیه کتاب چه ای در مورد روش های تحقیق کیفی ارائه دهم که البته سر شرایط کار به توافق نرسیدیم. برای این که ملت فکر نکنند که حالا این روش تحقیق کیفی چه چیز عظیمی است که فقط ایشان می داند و بقیه از آن سر نمی آورند "مقدمه" این "پروپوزال" را که مروری سریع و ساده برمقدمات تحقیق کیفی است این جا می گذارم که اگر دوست داشتید بخوانید و ببینید خیلی خبری نیست.

پژوهش های اقتصادی ایران

فصلنامه پژوهش های اقتصادی ایران توسط دانش کده اقتصاد دانش گاه علامه چاپ می شود و یکی از معتبرترین ژورنال های عملی اقتصاد در ایران است. اگر اشتباه نکنم در حال حاضر تنها ژورنال فعالی است که انتشار مقاله در آن در حوزه اقتصاد برای ارتقاء هیات علمی دانشگاه ها واجد امتیاز است و لذا می توان آن را آیینه ای از آخرین تحولات علمی اقتصاد در ایران دانست. خوش بختانه بسیاری از نسخه های قبلی مجله به صورت متن کامل قابل دست رسی است. مطالعه این مجله برای گروه های مختلفی می تواند مفید باشد. اولا کسانی که در خارج هستند می توانند روی کردهای علمی مورد علاقه در ایران و سطح کارها را ارزیابی کنند. کسانی هم که در ایران به طور تخصصی اقتصاد نمی خوانند ولی علاقه مند هستند مرور سریعی بر مباحث مختلف این حوزه در قالب مقالات آکادمیک داشته باشند می توانند به این مجله مراجعه کنند. بخش های آغازین بسیاری از مقالات که ادبیات موضوع را بررسی کرده است برای آشنا شدن با مفاهیم کلیدی این حوزه ها منبع خوبی خواهد بود.

نکته ای که از مرور بیش از 15 شماره این مجله به ذهن من رسید غلبه پررنگ روش های اقتصادسنجی در پژوهش های اقتصادی در ایران نسبت به مباحث نظری است. با مرور سریعی که روی مقالات داشتم به نظرم می رسد که در بخش اقتصادسنجی اکثر آن ها از مفاهیم جدید و معمول در تحلیل های اقتصادسنجی استفاده می کنند (کاری به دقت استفاده از مفاهیم ندارم) ولی در بخش مدل نظری دچار ضعف هستند. هر چند مدل های نظری در برخی مسایل (خصوصا جایی که تعداد متغیرها خیلی زیاد است) به سادگی قابل توسعه دادن و پیاده سازی نیست ولی در اکثریت حوزه ها معمولا کار ابتدا با ساختن یک مدل ریاضی از روابط بین متغیرهای کلیدی در قالب یک مدل تعادل بخشی یا تعادل عمومی شروع شده و سپس رفتار متغیرهای درون مدل بر اساس فرضیات اصلی با استفاده از داده ها تخمین زده می شود. وجود چنین مدل هایی هم برای عمیق تر کردن فهم، مشخص کردن جهت های علیت و مهم تر از همه معنی دار کردن مفهومی مدل اقتصادسنجی و تفسیر درست تر از رابطه داده ها بسیار مفید (شاید هم الزامی) است. به نظرم به دلیل همین غلبه روش های اقتصادسنجی است که وقتی صحبت از ریاضیات در اقتصاد در ایران می شود ذهن ها فورا متوجه روش های "کمی" می شود و از نقش مفهومی ریاضیات غفلت می شود. ضمن این که اقتصادسنجی صرف باعث کم رنگ شدن توجه به مکانیسم های اقتصاد خصوصا مکانیسم های مربوط به تعادل عمومی و بهینه سازی دینامیکی عامل ها می شود.

توصیه می کنم در شماره 17 مقاله دکتر نیلی و شهاب نفیسی در مورد تاثیر پراکندگی سال های آموزش بر رشد اقتصادی، نقد دکتر زنوزی و پاسخ مجدد دکتر نیلی را بخوانید. من این سه مقاله را سال 83 که آن شماره مجله چاپ شده بود خواندم و فارغ از محتوای بحث ها و کیفیت نقدها از رایج شدن شیوه نقد هم کار (Peer Review) در این مجله لذت بردم. متاسفانه ظاهرا ماجرا به همان یک مقاله محدود مانده و من دیگر در مجلات بعدی نقد مشابهی را ندیدم. نقد توسط هم کار یکی از مکانیسم های مهم برای جلوگیری از پرت و پلا گویی در علم است که جایش در علوم انسانی ایران بدجوری خالی است.

December 29, 2006

ساری گلین

مطلب قبلی در مورد ساری گلین هم باعث شد یک رفیق قدیمی و بسیار دوست داشتنی را پیدا کنم و هم این که صاحب گنجینه ای از انواع ساری گلین ها شوم! این جا و این جا می توانید نسخه های دیگری را دان لود کنید. در این لینک هم می توانید یک نسخه را گوش بدهید. از نیکات و مسعود و رهی و اختای و بقیه رفقایی که لطف کردند و فایل فرستادند صمیمانه تشکر می کنم.

معرفی اقتصادی نویسان

خب مثل این که علم اقتصاد در وبلاگستان فارسی بر خلاف جاهای دیگر چندان مهجور نیست و طرف داران نظریه "نئو لیبرالیسم" (به قول رفقای انقلابی سیبیل دار !) هم برعکس بقیه محافل روشن فکری در ایران در اقلیت و حاشیه نیستند. البته من و روزبه و بقیه یکی دو بار گفتیم که این آقای نئولیبرال را نمی شناسیم (من خودم تا حالا در یک مکالمه انگلیسی این کلمه را نشنیده ام. دارم شک می کنم نکند لغت فارسی است!) و نمی دانیم این ماجرا چه صیغه ای است ولی خب چون رفقای "مارکسیست - فمینیست" خیلی به او علاقه دارند و مرتب ازش دعوت به پاسخ گویی می کنند ما برای خالی نبودن عریضه گاهی به خودمان وکالت می دهیم که از طرف "نئو لیبرال" غایب صحبت کنیم. امیدوارم خودش راضی باشد. فعلا چون این اسم نئولیبرال کلاس دارد و هم نئو است و هم لیبرال من از آن استفاده می کنم تا وقتی صاحبش پیدا شود.

خلاصه این هم چند تا وبلاگ اقتصادی جدید:

1) اقتصاد خرد و بازارها را علی دادپی می نویسد. رفیق قدیمی که دلم برای صحبت های طولانی و شیرین اش در باب تاریخ و جنگ و هواپیما و سیاست بدجوری تنگ شده. از آن برقی های فریب خورده ای که رفت موسسه فوق لیسانس خواند و دکترایش را هم از ویسکانسین گرفت. علی آخرین شغلت چیه؟

2) مصطفی بشکار هم صنایعی بود که اقتصادی شد و الان دکترایش را در وندربیت می گیرد. پاکیزه و متین می نویسد و چند موضوع جالب در اقتصاد بین الملل و اقتصاد سیاسی را بحث کرده که خیلی خواندنی است.

3) علی مستشاری را از گروه موسیقی شریف می شناختیم. مهندسی شیمی خواند و رفت ام.آی.تی دکترا گرفت و بعد هم جزو گروه رهبران جوان یو.ان.دی.پی استخدام شد تا جزو معدود ایرانیانی باشد که به این رده ها دست پیدا می کنند. ظاهرا سرش بدجوری گرم پروژه های توسعه شده و وقت نمی کند خیلی وبلاگ بنویسد. ما از همین جا دعوتش می کنیم که ادامه دهد.

4) علی حیدری هم بعد از یک دوره درون گرایی و خودسازی دوباره برگشته و با قوت و قدرت می نویسد. فعلا که گیر داده به بحث توزیع درآمد و نابرابری. یک خبر خوب هم این که علی در نقش رفیق بد دارد میثم زارع را هم که او هم امسال رفت ایلی نوی آلوده می کند. میثم شروع کن. هوات را داریم.

5) محمد رضا فرهادی ظاهرا فوق لیسانسش را از ایران گرفته و من معمولا نکته های خوبی ازش می آموزم. البته موضعش هنوز خیلی برای من معلوم نیست. گاهی در نقش طرف دار نئولیبرالیسم ظاهر می شود و گاهی هم چپ می زند. هر چه هست خواندنی می نویسد.

6) علی حق از رفقای روزنامه شرق که الان هم رفته روزنامه اعتماد قطعا یک نئولیبرال نیست. وبلاگش خواندنی بود و این اواخر خواندنی تر هم شده است. اگر می خواهید امهات اخبار پشت پرده اقتصاد در ایران را دنبال کنید حتما بهش سر بزنید.

7) امیر لعلی هم از بچه های شرق بود که یک بار با هم مناظره قلمی در شرق داشتیم. اسم وبلاگش هست "قلم های سرخ" و همین نشان می دهد که چه قدر نئولیبرال است. امیر هم ترکیبی از اقتصاد و مسایل سیاسی و مطبوعاتی را می نویسد.

7) رضا و راد منتقد تئولیبرالیسم و اقتصاد تئوکلاسیک هم دارند ادامه می دهند. به نظرم کم کم زبان وبلاگی دستشان آمده و دارند ساده و قابل فهم می نویسند. منتظریم که پارادایم کوانتمی را معرفی کنند که ما هم ازش سر در بیاوریم.

8) محمدرضای نیک خواه به نوعی نفوذی نئولیبرال ها در بین نهادگراها بود. چون یک مدتی ظاهرا سایتشان را مدیریت نگهداری می کرد. مخلوطی از اقتصادی و شخصی می نویسد.

خواهش می کنم اگر کسی دیگر از دوستان بود که من نمی شناختم و اقتصادی می نوشت (از هر نوعی) خبر بدهد که اضافه کنم.

رییس بزرگ تازگی ها کم کار شدی. بابا یک تکونی بخور و گرد و خاکی بکن.

December 28, 2006

رشد اقتصادی و دست مزدهای دولتی

نسخه اولیه کتاب اقتصاد به زبان ساده را برای چند نفر از دوستان فرستادم و بازخوردهای خوبی دریافت کردم. یک توصیه این بود که تعداد سوالات موجود در کتاب را بیش کنم. الان داشتم سوالات فصل مربوط به تولید ناخالص ملی را می نوشتم که دیدم این سوال ممکن است این جا هم قابل بحث باشد:

دولت معمولا هر سال حقوق کارمندان رسمی و ستادی خود را برابر با نرخ تورم افزایش می دهد. مثلا اگر حقوق فردی در سال 1385 برابر 300 هزار تومان بوده باشد و تورم سال 1386 معادل 10 درصد پیش بینی شود این فرد در این سال 330 هزار تومان دریافت خواهد کرد تا قدرت خریدش حفظ شود. با توجه به بحث رشد اقتصادی با این سیاست رفاه کارمندان دولت در مقایسه با سایر اقشار جامعه در درازمدت چه تغییری می کند؟ (از این موضوع که دولت ممکن است در پیش بینی نرخ تورم اشتباه کند صرف نظر می کنیم.)

December 27, 2006

فلسفه درد

1) اگر شاهد سوزانده شدن گربه ای و در معرض شنیدن ناله های او باشیم به احتمال زیاد افسرده می شویم. حال آن که اگر سنگی را خرد کنیم چنین حسی به ما دست نمی دهد. گربه و سنگ چه فرقی دارند؟ چرا برای له کردن کبوتر ناراحت می شویم و برای نصف کردن یک گل آن قدر ناراحت نمی شویم؟ جماد و گیاه و حیوان چه فرق اساسی با هم دارند که موضوع را برای ما متفاوت می کند؟ شاید چون ما ناله های سنگ و گل را نمی شنویم آن را با مساله گربه متفاوت می دانیم.

2) درد چیست؟ زیست شناسان می گویند درد یک مکانیسم دفاعی برای محافظت موجود "زنده" از خطرات احتمالی است. آیا کل این فرآیند چیزی بیش از یک تحول شیمیایی در داخل شبکه عصبی حیوان - یا حتی انسان - است؟ آیا رنج و فریاد ناشی از درد فیزیولوژیک خودش وجود یا اصالتی جداگانه دارد که ارزش توجه داشته باشد یا بخشی از همین فرآیند عصبی - مکانیکی است؟

3) با کم کردن درد - فعلا در سطح حیوانات - چه چیزی را در جهان تغییر می دهیم؟ مثلا در غرب اصرار دارند که ذبح حیوانات را در کشتارگاه های صنعتی به شیوه ای انجام دهند که حیوان کم ترین درد را متحمل شود. این که خوک یا گاوی که ده ثانیه بعد کشته خواهد شد در هنگام مردن چند ثانیه ای فشار تیغ را بر گلویش حس کند و در واکنش به آن عکس العمل نشان بدهد یا بر عکس با شلیک گلوله ای در مغزش در جا (در واقع در کسری از ثانیه) بمیرد چه فرقی با هم دارد؟ او در هر صورت بعد از ده ثانیه مرده است.

4) از دید فیلسوفان درد (توضیح : فلاسفه ای که روی موضوع درد کار می کنند)، تالم روحی (مثلا افسردگی ناشی از شکست در عشق) و عذاب جسمی (مثلا درد ناشی از بریدگی) با هم متفاوت است. ما هنوز دقیقا نمی دانیم که آیا حیوانات هم درد روحی دارند یا نه. بحث ما در این جا فعلا محدود به رنج جسمی است.

5) اگر به چیزی مثل شعور کلی در جهان معتقد باشیم فهم موضوعات فوق برایمان راحت تر خواهد بود ولی ما عموما در داخل آن فضا فکر نمی کنیم. بحث های مربوط به حقوق حیوانات معمولا در گفتمانی غربی - به هر دو معنای دینی و فلسفی - رخ می دهد که در آن مساله وحدت وجود و رنج جهان به شکل مطرح شده در آموزه های آسیای شرقی چندان جدی نیست.

6) آیا بحث توجه به حیوان و گیاه و حتی طبیعت "بی جان" صرفا دستوری اخلاقی از جنس دستورات انفسی (سوبژکتیو) است؟ انفسی به این معنی که خود این توجه چیزی را در جهان عوض نمی کند ولی در داخل وجود انسان تاثیراتی بر جای می گذارد. مثلا باعث فروتن شدن او می شود.

7) کاستن از درد و رنج انسان ها - فعلا فیزیکی - چه؟ ...

پ.ن : من موضعی ندارم. سوال صرفا فلسفی است. نقطه کلیدی این پست بخش آخر بند دو است.

December 26, 2006

مهندسی مالی و فیزیک اقتصاد

این جوری که خبردار شدم انجمن فیزیک ایران و دانشگاه شریف یک کارگاه/سمینار روی بحث مهندسی مالی و فیزیک اقتصاد برگزار خواهند کرد. اطلاعیه و نحوه ثبت نام را از این سایت می توانید ببینید. این طور که من از اسامی می بینم در کمیته علمی شان هم فیزیک دان (احتمالا بیش تر فیزیک دان های علاقه مند به نظریه پیچیدگی و شبکه های عصبی) و هم استاد ریاضی و فرآیند های تصادفی و هم متخصص مسایل مالی دارند و این ترکیب بسیار خوبی ایجاد می کند.

تا جایی که من می دانم بحث فیزیک اقتصاد (Econphysics) از اوایل دهه نود مطرح است و منظور از آن هم کاربرد روش های توسعه داده شده در فیزیک (عمدتا روش های آماری) برای بررسی پدیده های اقتصادی که رفتار آماری پیچیده دارند است. بازارهای مالی نمونه خوبی از چنین پدیده هایی هستند. در بازار مالی ما با موضوعاتی مثل داده های متلاطم یا فرکانس بالا مواجه هستیم که فیزیک دان ها به نظرشان می رسد با ابزارهای نظریه پیچیدگی می توانند تحلیل هایی روی آن ها انجام دهند. به هر حال تا جایی که من از ادبیات اخیر فاینانس خبر دارم این ابزارها (به هم راه ابزارهای دیگری از مهندسی مخابرات) به وارد فاینانس شده و مورد استفاده قرار می گیرد و لذا فیزیک اقتصاد دیگر آن فاصله قبلی را با موضوع کاربردش ندارد. ولی چون فیزیک دان ها به این مباحث تسلط بیش تری دارند قطعا شنیدنش از زبان آن ها جالب خواهد بود. این نکته را البته باید اشاره کنم که متخصصین فاینانس این مباحث را بیش تر از اقتصاددان ها پذیرا خواهند بود. اقتصاددان ها اصولا به روش های صرف آماری اعتماد زیادی ندارند و روی مدل سازی مفهومی رفتار عامل ها قبل از مدل سازی و تحلیل آماری تاکید دارند. فاینانسی ها چون بیش تر دغدغه کاربرد و عمل را دارند با این روش ها راحت تر کنار می آیند.

اصولا این رشته تولیدکننده (ریاضیات) و این دو پسر عموی مصرف کننده (فیزیک و اقتصاد) رابطه خوبی با هم دارند و خیلی خوب حرف هم را می فهمند. برخی مفاهیم کلیدی در اقتصاد مثل تعادل عمومی از مفهوم مشابه در فیزیک الهام گرفته است. یکی از امیدها برای رشد اقتصاد در ایران همین است که آدم های قوی از فیزیک و ریاضی به سمت اقتصاد سرریز شوند و این رشته را تقویت کنند. یک خبر غیررسمی بدهم که ایده ای در شریف در جریان است که در چند سالی آتی رشته اقتصاد هم به گرایش های ریاضی کاربردی اضافه شود. یعنی دانش جویان مقداری درس (حدود 70 واحد) از دانشکده ریاضی بگیرند و مابقی دروس اختیاری خود را از دانشکده اقتصاد بردارند و نهایتا در رشته ریاضی - اقتصاد فارغ التحصیل شوند. این رشته سال ها است که در اروپا (خصوصا اروپای شرقی) وجود دارد و بسیار هم موفق بوده است.

پ.ن: وقتی صحبت از فیزیک در ایران می شود بدجوری هوایی می شوم. یاد مرکز المپیاد و کنفرانس دانش آموزی انجمن فیزیک و خبرنامه و کارسوق فیزیکی که در مدرسه خودمان برگزار کردیم و اولین تجربه مدیریتی من بود و جذابیت شخصیت کاریزماتیک آن روزهای دکتر منصوری و درس فیزیک روز دکتر اردلان و چمن های جلوی دانش کده فیزیک قدیم و فضای آی پی ام و سمینارهایش و خیلی چیزهای دیگر می افتم. اصولا جو فیزیک در ایران جو به شدت باحالی است ...

December 24, 2006

فمینیسم لیبرال

تجربه ام می گوید هر بار که راجع به فمینیسم از منظر اقتصادی چیزی نوشتم و به تور یکی از معدود فمینیست های "عجیب و غریب" وبلاگستان افتادم با حجم انبوهی از سر و صدا و تبلیغات مواجه شدم. با این همه خوش بختانه هنوز پوستم آن قدر کلفت مانده که چیزی که درست می دانم را بگویم. دقت کنید که "عجیب و غریب" صفت محدودکننده در جمله های آغازین است و لذا بحث را به تعداد معدودی آدم با این صفت محدود می کند. برایم جالب هم هست که تا به حال تقریبا با هیچ کدام از دوستان فمینیست مقیم ایران برخوردی نداشته ایم و رابطه همیشه دوستانه بوده است (علی رغم تفاوت نگاهمان) ولی از "برخی" فمینیست های مقیم اروپا و آمریکای شمالی تا دلتان بخواهد چیغ و داد شنیده ام. خودم هم در فهم راز این قضیه مانده ام. بگذریم.

من این پاراگراف را در بخش شب یلدا نوشتم و به تک تک جملاتش اعتقاد دارم : "یک سری از دوستان خیلی صمیمی و خوب من جزو فمینیست های فعال و تندرو هستند و در مقابل تعداد معدودی فمینیست ایرانی برایم سمبل شخصیت بیمارگونه و غیر قابل تحمل هستند. جالب این جا است که من شخصا به شدت به روی کرد فمینیستی اعتقاد دارم و در مقابل برداشت بقیه این است که ضد فمینیسم هستم. در جلسه مجله زنان دلیلش را فهمیدم. عمیقا به فمینیسم لیبرال اعتقاد دارم که خواهان برداشتن هر نوع مانع "قانونی" و "حقوقی" بر سر برابری زن و مرد است ولی با فمینیست های چپ گرا که اکثریت را در دست دارند و مساله نابرابری زن و مرد را به رفع نابرابری های دیگر پیوند می زنند به لحاظ فکری اختلافات جدی دارم. لذا عجیب نیست که ضد فمینیسم شناخته شوم."

حالا این نازلی سیبیل طلا (شورشی محبوب من در وبلاگستان) برداشته و به قول خودش یک نقد روی این پاراگراف من نوشته است. جواب بحث های شخصی با نازلی را در کامنت دانی اش داده ام و می دهم و وقت بقیه را با آن نمی گیرم. فقط چون از یکی دو نفر دیگر از دوستان برداشت سوء تفاهم آمیزی راجع به این پاراگراف شنیدم سعی می کنم این جا نوشته خودم را آشکارتر بنویسم.

اولا من تنها چیز بحث برانگیزی که نوشته ام ابراز عدم علاقه به "معدودی فمینیست ایرانی است که نگاه بیمارگونه دارند". نگاه این آدم ها در فضای وبلاگستان ناآشنا نیست. کافی است یک نفر چیزی - حتی بی ربط به موضوع مورد علاقه آنان - بنویسد که به مذاق این حضرات خوش نیاید. آن وقت صد جور اسم و برچسب ردیف می شود که مثلا اثبات کند که این آقا نگاهش به "جنس گونه گی" ناهنجار است و در گفتمان ماقبل مدرن (بخوانید ماقبل فمینیست تندرو) به سر می برد و الخ. هر قدر هم طرف بخواهد اثبات کند که بابا من اصلا این منظور را نداشتم و فقط یک عبارت معمول در زبان را - که کسی لزوما در معنای عمقی به کار نمی بردش - برای بیان حرف دیگری به کار بردم کارساز نخواهد بود. من راستش به این شخصیت که می گردد تا از عالم و آدم یک جور دشمنی با زن بیرون بکشد و نقدش هم به جای تذکر کوچک برای اصلاح، بیانیه بلندی است که آسمان و ریسمان را به هم پیوند می زند و طرف را بیچاره می کند چیزی جز بیمار نمی گویم. در پاراگراف هم نه از این کسی اسم برده ام و نه اشاره ای کرده ام که متوجه گروه خاصی شود. فقط از یک رفتار خاص ابراز تنفر کرده ام و این به نظرم اصلا کار غیراخلاقی نیست.

نمی خواهم راجع به تئوری های فمینیسم چیزی بنویسم و در باب موضوعی که تخصص من نیست نظر بدهم. فقط تعریف هایی از فمینیسم لیبرال ارائه می دهم که هم روشن کنم خودم به چه جریانی اعتقاد دارم و هم یک جریان تا حدی اقلیت در بین فمینیست های ایرانی را برجسته کنم. نقطه شروع فمینیسم لیبرال مثل بقیه روی کردهای لیبرال بر مبنای محوریت "فرد" و حق او برای تصمیم گیری در مورد زندگی اش بدون محدودیت های تحمیل شده از نهادهای بیرونی - مثل دولت و سنت - است. نقش فمینیسم در این روی کرد وقتی معنا می یابد که به این نکته توجه کنیم که به خاطر تبعیض های موجود علیه زنان ارزش هایی که لیبرالیسم از آن دفاع می کند در مورد آنان امکان تحقق کامل ندارد و لذا باید مساله زنان به صورت خاص مورد توجه قرار گیرد. در ویکی پدیا آمده : "فمینیسم لیبرال معتقد است که برابری برای زنان از طریق اصلاحات "حقوقی" و "اجتماعی" امکان پذیر است و لازم نیست مردان به عنوان یک گروه به چالش کشیده شوند". دیکشنری فمینیسم استنفورد می گوید : "فمینیسم لیبرال مهم ترین دلیل برای تحت سلطه بودن زنان را موانع رسمی و غیررسمی برای ورود آن ها به عرصه عمومی می داند ... قابلیت های زنان شکوفا نخواهد شد مگر این که به حقوق برابر آموزشی و سیاسی با مردان دست پیدا کنند". موج اول فمینیسم لیبرال عمدتا بر مسایل پایه ای مثل حق رای و تحصیل عالی زنان تاکید داشت ولی با وجود رفع این تبعیضات هنوز هم زنان در عرصه عمومی حضور پایین تری دارد. موج بعدی فمینیسم لیبرال معتقد است که ساختار مردسالارانه - یا مبتنی بر ارزش های مردانه مثل رقابت شدید- سازمان های اقتصادی این امکان را به زنان نمی دهد که ضمن حفظ نقش زنانه خود قدرت رقابت کافی در عرصه عمومی را هم به دست بیاورند. لذا موج های دهه 70 و 80 از یک طرف به دنبال ایجاد سازمان های لابی گر زنانه (مثل اتحادیه ملی زنان در آمریکا) و از طرف دیگر تقویت مکانیسم هایی مثل ساعت کار انعطاف پذیر یا پرداخت مزد برای کار خانگی و نگهداری فرزندان بودند. موج سوم که در دهه 90 بروز کرد - و به موج مابعد فمینیسم یا ضد فمینیسم هم معروف است - توصیه می کند که به جای پرداختن بیش از حد به موانع اجتماعی روی نقش فردی زنان برای بهبود آینده خود تاکید شود و زنان خود را پشت حصار "قربانی جامعه" پنهان نکنند ...

قضاوت در مورد این که با نوع مشکلاتی که زنان در ایران رو به رو هستند و احتمالا خواهند بود آیا ایده های فمینیسم لیبرال برای ایران مفید هست یا به قول سیبیل طلا "مایه شرمندگی" است را به عهده خوانندگان می گذارم. فعلا بگذارید از فرصت استفاده کنم و از فمینیست محبوب و شدیدا مورد احترامم شادی صدر تشکر کنم که بدون سر و صدا و بازی با اسم و کلمات کار خودش را برای اصلاحات قضایی و دفاع از حقوق زنان محکوم انجام می دهد و نتایج مشخص برای زنان ایرانی به بار می آورد. هفته قبل هم کمپین آن ها موفقیت جدیدی به دست آورد. به نظر من کار امثال شادی صدر - که پخته و آشنا به واقعیت مسایل هستند- در کشوری مثل ایران صد برابر موثرتر از تئوری های ناکجاآبادی برخی دوستان دیگر است.

December 23, 2006

رمز سلوک

در نوجوانی در یک کتاب عرفانی خوانده بودم که "روزی مردی ثروت مند پسرش را پیش عارفی می برد که در بازار حجره داشت و از او می خواهد که رمز سلوک را به پسر بیاموزد. اتفاقا همان موقع بامیه فروشی دوره گرد از جلوی حجره می گذشت. عارف او را صدا زد و گفت سینی ات را بگذار این جا. به پسر ثروت مند گفت این سینی را بزار بالای سرت و تا ته بازار برو و برگرد. رمز سلوک را می آموزی"

بازار و سینی بامیه زندگی ما کجا و در چه موقعیت های است؟

تعطیلات

تعطیلات بیست روزه ما عملا از دی روز ظهر شروع شد. به توصیه هژیر که گفته بود خودم را مجبور کنم که درس را بگذارم کنار، عمل کردم و با وجود وسوسه های شیطانی فعلا می خواهم دو سه روزی هیچ کاری در باب مقاله ها و امتحان ها و ارائه های بعد از تعطیلات نکنم. چند تا پروژه برای تعطیلات دارم. از همه مهم تر این که این کتاب راهنمای اقتصاد برای همه را که پارسال تقریبا کارش را تمام کردم و نیاز به ویراستاری و اصلاح داشت نهایی کنم. از امروز کار را شروع می کنم. پروژه بعدی که از صبح زود تا الان یک سره رویش کار کردم راه انداختن دوباره سایت شخصی ام است. قبلا سایت داشتم ولی با تغییر میزبان اینترنتی از دست رفت. برای سایت انگیزه مهمی دارم. چند وقت پیش که فایل های روی رایانه را مرتب می کردم دیدم چه قدر ارائه و مقاله و یادداشت و گزارش دارم که از سال 78 به این طرف تولید کرده ام و به طور عمومی منتشر نشده و یا جایی منتشر شده و فراموش شده است. فکر کردم خوب است همه تولیدات نوشتاری ام را یک جا روی سایت جمع کنم. شاید بعضی هایش به درد برخی بخورد. برای خودم هم خوب است که سیر فکری و کاری ام را دنبال کنم. اگر هم کسی کارنامه ام را خواست می توانم به سایت حواله بدهم. فعلا مقاله هایی که در روزنامه ها نوشته ام را جمع کردم. رزومه را هم به روز کردم. قدم بعدی این است که گزارش هایی که جنبه عمومی دارند و قابل انتشار هستند آماده کنم. از گزارش های اختصاصی هم شاید بخش های نمونه ای را بگذارم. ارائه های عمومی و مقالات کنفرانس ها را هم آماده می کنم. مشکل اصلی ام نداشتن تولیدکننده فایل پی دی اف است. نمی خواهم فایل های ورود و پاورپوینت روی وب بگذارم. اگر کسی راهنمایی داشت ممنون می شوم.

یک پروژه مطالعاتی هم دارم. می خواهم مروری دوباره روی اگزیستانسیالیسم داشته باشم. کارهایی که از کیرکگارد، هایدگر، سارتر و مارسل دارم را دوباره می خوانم. بیماری به سوی مرگ کیرکگارد و روان کاوی وجودی سارتر را دوباره شروع کردم. سعی می کنم کمی از کارهای درایفوس را هم بخوانم. نمی دانم در ایران کاری از او ترجمه شده است یا نه؟. از سه روز پیش چنین گفت زردشت هم دوباره توی کیفم است و به عنوان استراحت می خوانمش و سرمست می شوم. البته ممکن است نیچه از دستم شاکی باشد چرا که خودش گفته " این که هر کس خواندن تواند آموخت نه تنها نوشتن که اندیشیدن را نیز تباه خواهد کرد"

مدت ها بود که از سینما دور افتاده بودم. موقعی که سر کار می رفتم کلوپ فیلم خوبی داشتیم و مرتب فیلم می دیدیم ولی دیگر دست رسی ندارم. الان مریم یک جای جدید که فیلم های خوبی دارد کشف کرده و دوباره شروع کرده ایم. Crash و قبل از طلوع را چند وقت پیش دیدیم. هر دو عالی بود. دی شب هم زندگی دوگانه ورونیکا را نصفه دیدم و الان می روم که تماش کنم. کیشلوفسکی علاوه بر اشارات اگزیستانسیالیستی در تصویر کردن جذابیت درون گرانه زنانه - از همان ها که به قول میرزا عطر زندگی است- عالی است ...

December 22, 2006

کلوپ تفریحی برای کار فیزیکی

ام روز یکی از دوستان زنگ زد که رایانه ام از کار افتاده و تو کسی را می شناسی که تعمیر رایانه بلد باشه؟ منم هر کسی را که می شناختم سفر بود. از فردا هم تعطیلات شروع می شه و اگر ام روز کاری نمی کرد رایانه اش مدت نسبتا طولانی خراب می ماند، آن هم درست در روزهایی که مشغول نوشتن پایان نامه است. اگر هم دست تعمیرکار می داد اولا خدا یورو پیاده می شد و بعد هم باید یکی دو هفته صبر می کرد. چاره ای نبود. گفتم من چیزی بلد نیستم ولی شاید از منبع تغذیه باشد بیا امتحانش کنیم. با هم رفتیم یکی از این مراکز خرید الکترونیکی و یک منبع تغذیه 20 یورویی خریدیم. آوردیم دفتر من و منبع تغذیه را برایش عوض کردم و یک کم سیم و پیچ باز و بسته کردم. الان اس ام اس زد که رایانه دوباره مشغول کار شده. بعد از روزهای متمادی پای مونیتور نشستن و الکی مقاله خواندن خستگی ام در رفت و سر حال شدم. احتمالا یک جوری به همان علاقه قدیمی به ابزارآلات و تعمیرات بر می گردد. می گم کاش یک کلوپ تفریحی چیزی بود که وقتی آدم از کار فکری خسته می شد می رفت آن جا و چند تایی وسیله خراب را تعمیر می کرد یا نجاری و آهنگ ری و سیم کشی و لوله کشی می کرد و عرق می ریخت و جانی دوباره می گرفت. یک بار یک فیلم می دیدم که یک پزشک انگلیسی را نشان می داد که هفته ای یک روز می رفت و به عنوان هیزم شکن (البته با اره برقی) کار می کرد. الان حسش را می فهمم.

December 21, 2006

زنجیره شب یلدا : چیزهایی که راجع به من نمی دانید

در راستای دستور سلطان بانو بزار من هم در این بازی شرکت کنم.

1) دوره دانش جویی وقتی تنها بودم مقداری نخود لوبیا خیس کردم که آب گوشت (غذای مورد علاقه) درست کنم. ولی بعدش قرار شد که چند روزی جایی بروم و وقتی برای آب گوشت نبود. با حماقت تمام آب نخود لوبیا ها را خالی کردم و گذاشتم "خشک" بشوند که دوباره بریزم سر جایشان! وقتی بعد از یکی دو روز برگشتم خانه را بوی گند برداشته بود.

2) یک بار بعد از ازدواج مهمان داشتیم و سعی کردیم جوجه کباب درست کنیم. ذغال های منقل ریخته بود دور و بر و بالکون را کثیف کرده بود. من هم جارو برقی را آوردم که تمیز کاری کنم که ناگهان یکی از ذغال های نیمه روشن رفت توی جارو برقی و حسابی سرخ شد. توی کیسه جارو برقی هم که جز پرز و کاغذ و اینا نیست و هوای کافی هم در آن دمیده می شود. در عرض کسری از ثانیه کل ماجرا آتش گرفت و ...

3) در دوره دانش جویی نزدیک بود بروم دادگاه انقلاب. مداخله یک روحانی نیک نفس و بزرگ وار که من را می شناخت مانع از این قضیه شد (این را بعدها برایم تعریف کرد). در تریبون آزاد چیزی گفته بودم که ناطق نوری از آن پس هر جا می رفت حرفم را نقل می کرد و می گفت ببینید تهاجم فرهنگی دشمن به کجا رسیده است که یک دانش جو در تریبون آزاد این حرف را می گوید. با شمارش من ناطق 15 بار این حرف را در مجالس مختلف نقل کرد و البته هر بار هم صحبت من را دست خوش تغییراتی می کرد. رفقا هم قضیه را می دانستند و آخرین تحولات در صحبت های ناطق را خبر می دادند.

4) از سال سوم دبیرستان به ترتیب قرار بوده این رشته ها را بخوانم یا خوانده ام : فیزیک، مکانیک، برق، حقوق، علوم سیاسی، ریاضی، صنایع، فلسفه علم، اقتصاد، مدیریت، جامعه شناسی، دوباره علوم سیاسی، دوباره اقتصاد. مدت ها هم آرزویم این بود که کنار دانش گاه بروم درس حوزوی بخوانم. یک سری کتاب های آموزش عربی و مقدمات فقه را هم خودم خواندم. به یکی از ضعف های بزرگم اعتراف می کنم : نمی توانم به یک چیز قانع بشوم و قبول کنم هر انتخابی معادل چشم پوشی از چیزهای جالب انتخاب های دیگر است. هنوز هم تا حدی این اشکال را دارم و دنبال چیزی هستم که همه چیز (عمق و قوت نظری، بازار کار، فایده اجتماعی، جذابیت و الخ) را با هم داشته باشد.

5) این یک واقعیت است که من یک شغل در یک سازمان بین المللی را که به راحتی گیر هر کسی نمی آید با حمایت دولت ایران به دست آوردم (و البته بعدا بدون حمایت دولت تمدیدش کردم). وقتی امکان فرستادن یک ایرانی به این موقعیت فراهم شد از 40-50 نفر آدم از دانش کده های مختلف اقتصاد و مدیریت دعوت کردند که برای مصاحبه بروند. من هم که سیستم همیشگی را می دانستم رفتم آن جا و از فرصت استفاده کردم و حرفم را زدم و آخرش دعوا کردم و آمدم بیرون. موقع بیرون آمدن مقام ارشدی که مسوول تصمیم گیری بود گفت این قضیه که گذشت ولی اگر بعدا رفتی جایی برای مصاحبه کاری مثل هاشمی رفسنجانی لم نده و حرف بزن! فردایش از دفتر آن فرد زنگ زدند که یک سر بیا این جا. رفتم و برایم توضیح داد که معمولا این شغل ها را به پسرخاله ها می دهند ولی چون این کار با خارجی ها سر و کار دارد و پسرخاله قبلی در کار مشابهی گند زده است این بار تصمیم گرفته اند پسر خاله نفرستند و در میان تعجب من گفت که با بررسی رزومه ها به این نتیجه رسیده اند که من را معرفی کنند. خلاصه این طوری شد که شد. آن مقام هم که تیپ و رفتارش اصلا شبیه مدیران جمهوری اسلامی نبود با آمدن دولت جدید مشمول مهرورزی قرار گرفت. البته این ماجرا باعث شد که من سال 82 به جای این که بروم آمریکا سر از اتریش در بیاورم و درس دکترایم 4 سال عقب بیفتد و مسیر زندگی ام تقریبا عوض شود. من هنوز هم سر انرژی که دو وزارت خانه سر ماجرای من گذاشتند به کشورم بده کارم و متاسفانه تغییر دولت و کنار رفتن تیم قبلی باعث شد که تجاربی که باید پس از آن دوره منتقل می کردم عملا سرگردان باقی بماند. در سفر آخرم به تهران به دفتر مقام مسوول جدید که یک بار هم هم دیگر را در وین ملاقات کرده بودیم زنگ زدم و گفتم که تهران هستم و بگویید هر کاری لازم است بکنم که خبری نشد.

6) یک سری از دوستان خیلی صمیمی و خوب من جزو فمینیست های فعال و تندرو هستند و در مقابل تعداد معدودی فمینیست ایرانی برایم سمبل شخصیت بیمارگونه و غیر قابل تحمل هستند. جالب این جا است که من شخصا به شدت به روی کرد فمینیستی اعتقاد دارم و در مقابل برداشت بقیه این است که ضد فمینیسم هستم. در جلسه مجله زنان دلیلش را فهمیدم. عمیقا به فمینیسم لیبرال اعتقاد دارم که خواهان برداشتن هر نوع مانع "قانونی" و "حقوقی" بر سر برابری زن و مرد است ولی با فمینیست های چپ گرا که اکثریت را در دست دارند و مساله نابرابری زن و مرد را به رفع نابرابری های دیگر پیوند می زنند به لحاظ فکری اختلافات جدی دارم. لذا عجیب نیست که ضد فمینیسم شناخته شوم.

شش نفر پیش نهادی من : فروغ، احمد سیف، نسرین، نیما نامداری، اکبر داستان پور، یاسر میردامادی

قرارداد آتی در نفت

دارم روی بحث ریسک متغیر در بازار نفت و روش های یافتن نسبت بهینه قراردادهای آتی(Futures) کار می کنم. یاد خاطره ای افتادم. سال 81 که استراتژی توسعه صنعتی در حال تدوین بود در یکی از جلسات کاری یکی از رفقا که شما هم می شناسیدش و الان آمریکا است بحثی را راجع به اقتصاد جهانی ارائه کرد و بخشی از صحبتش راجع به تحولات قیمت نفت و تاثیر آن بر اقتصاد ایران بود. نظر او این بود که به تر است ایران همه نفت خود را تحت قراردادهای آتی به مدت پنج سال پیش فروش کند و از این تلاطم ها خلاص شود. آن موقع قیمت نفت دور و بر 20 دلار بود و احتمالا قیمتی که بابت قرارداد آینده می شد دریافت کرد دور و بر همین مبلغ می بود. همیشه بهش می گویم که خدا را شکر کسی حرفت را جدی نگرفت و گرنه احتمالا بعد از این که قیمت نفت به بالای 60 دلار رسید به جرم اتلاف میلیاردها دلار از منابع ملی اعدامت می کردند.

* قراردادهای آتی چیزی مثل سلف خری در سیستم سنتی بازار ما است. طرفین معامله آینده قراردادی را امضاء می کنند که یک طرف موظف به تحویل مقدار مشخصی از یک کالا (مثلا نفت) در زمان مشخصی است و طرف دیگر قیمت تضمینی را برای جنسی که در آن تاریخ تحویل می شود پرداخت می کند. اگر قیمت آن روز کالا بیش از قیمت قرارداد باشد فروشنده کالا ضرر می کند و اگر کم تر باشد فروشنده قرارداد آتی. قیمت آتی و قیمت امروز همیشه در یک تعادل با هم هستند و قیمت های پیش نهاد شده در قراردادهای آتی تخمینی از انتظارات متوسط معامله گران را نشان می دهد.

December 20, 2006

تحصیل اقتصاد در اروپا

ایمیل های زیادی از دوستان دریافت می کنم که راجع به تحصیل در اروپا می پرسند. قول داده بودم که چیزی می نویسم. اول از همه باید بگویم که مدارس اروپایی اقتصاد در ایران تقریبا ناشناخته هستند. من غیر از بچه های موسسه خودمان، یکی از دوستان در مانهایم، دوست دیگری در تینبرگن و دوست دیگری که اخیرا به فرانکفورت رفت ایرانی دیگری را در اروپا ندیده ام. نکته ای که باید به طور جدی به آن توجه کرد تغییرات اساسی است که در برنامه های اقتصاد اروپا رخ داده است. نکته های مهم در این رابطه که به ذهن می رسد شامل این موارد است:

1) بسیاری از مدارس خوب شیوه قدیمی اروپایی را که تز محور بود کنار گذاشته اند و سیستم آمریکایی مبتنی بر دو سال درس و امتحان جامع را پیاده کرده اند. من هیچ برنامه خوب اقتصاد در اروپا نمی شناسم که فاقد این دو سال درس باشد.

2) تغییر دیگر پرداخت پول به دانش جویان است که پیش از این معمول نبوده است. اتفاقا یک حسن اروپا این است که بسیاری از مدارس اروپایی پول را در قالب بورس و نه دست یاری استاد پرداخت می کنند و لذا هیچ انتظاری جز درس خواندن و تحقیق از دانش جو ندارند. تقریبا در تمام مدارسی که من می شناسم پولی که پرداخت می شود بسیار مناسب است و برای یک زندگی دو نفری راحت (سبک اروپایی) کفایت می کند.

3) یک اشکال بزرگ اروپا این است که همان طور که قبلا گفتم اکثر مدارس اروپا روی حوزه های خاصی ریاضیات و تئوری اقتصاد متمرکز هستند و روش های اقتصادسنجی در آن ها ضعیف است یا دید جامعی از اقتصاد به دانش جویان نمی دهند. اگر بخواهم از قیاس استفاده کنم اروپا ریاضی دان هایی تربیت می کند که کمی هم اقتصاد بلدند ولی آمریکای شمالی اقتصاددان هایی تربیت می کنند که ریاضی هم بلدند. بحث تمرکز را در اروپا خیلی مشخص تر از آمریکا می توان دید. خیلی از مدارس فقط روی یک حوزه خاص متمرکز هستند و روی حوزه های دیگر هیچ فرد برجسته ای ندارند.

4) زبان تحصیل در تمامی برنامه های خوب اقتصاد اروپا انگلیسی است و لذا تافل و جی آر ای پیش نیاز تمام این برنامه ها است. در برخی موارد اگر پولی که از سال سوم به بعد می دهند مربوط به کمک در تدریس باشد ممکن است مجبور شوید کمی زبان محلی آن کشور را بیاموزید.

5) یکی از نکاتی که باید برای بسیاری از دوستان تکرار کنم این است که برنامه آموزش اقتصاد در دنیای غرب به کل با ایران فرق دارد. این که کسی تز فوق لیسانش را روی نهادگرایی نوشته باشد هیچ مزیتی برای پذیرش ایجاد نمی کند. ضمن این که چیزهایی که خواهد آموخت اساسا شباهتی به درس های توصیفی ایران ندارد. تنها چیزی که برای پذیرش مهم است پیشینه ریاضی فرد است. اگر لیسانس یا فوق لیسانس ریاضی داشته باشید تقریبا در هر برنامه اقتصاد در اروپا به کسی که اقتصاد خوانده باشد ترجیح داده می شوید.

6) در نقاطی که یک دانش کده توان کافی ندارد یک مدرسه تحصیلات تکمیلی مجازی شکل می گیرد و مجموعه دانش کده ها سبد منابع خود را به اشتراک می گذارند. مدرسه فاینانس وین، مدرسه تحصیلات تکمیلی روئر و موسسه تحصیلات تکمیلی تینبرگن نمونه ای از این برنامه ها هستند.

7) اکثر مدارس اروپا بر خلاف آمریکا برای پذیرش دکترا شرط فوق لیسانس را دارند. اگر با لیسانس وارد شوید معمولا باید اول دوره فوق لیسانس را بگذرانید.

8) روزبه هم توضیح داده است که در اقتصاد پذیرش توسط کمیته اتخاذ می شود. مکاتبه با استاد تقریبا معنی خاصی ندارد مگر این که فرد مشخصی استاد مشخصی را در یک دانش گاه بشناسد و تماس قوی با او برقرار کند. اگر یکی از اساتیدتان رفیق قدیمی کسی در یک دانش گاه خوب اروپایی است از او بخواهید با فرد مورد نظر تماس بگیرد در غیر این صورت وقت خود و اساتید را با فرستادن ایمیل تلف نکنید.

9) نوشتن آن مقاله ای که ممکن است در پذیرش شما تاثیر داشته باشد در دوره لیسانس و فوق لیسانس بسیار مشکل است. این که شما نوشته ای بفرستید که در آن ادبیات موضوعی مرور شده است چیز خاصی به شانس پذیرشتان نمی افزاید. بنابراین خیلی روی این که مقاله منتشر نکرده اید تاکید نکنید. بقیه رقبای شما هم این کار را نکرده اند.

10) برخی برنامه ها در اروپا مثل تولوز و بن و تیلبورگ رتبه بندی بالاتر از کیفیت واقعی آموزشی شان دارند. دلیل این موضوع هم از دست دادن کادرهای خوب است که اثرش را فورا در رتبه بندی نشان نمی دهد. در مقابل برخی برنامه ها مثل مدرسه فاینانس وین یا ایکره بروکسل (دانشگاه آزاد بروکسل) چون جدید هستند هنوز رتبه بالایی به دست نیاورده اند ولی کادر جوان و توانمندی دارند. سعی کنید این برنامه ها را شناسایی کنید و روی آن ها متمرکز شوید چون ضمن دارا بودن کیفیت مناسب شانس پذیرش در آن ها بالاتر است.

11) برخی مدارس اروپایی مثل پمپئو فابرو و تولوز از سیستم شیکاگو پیروی می کنند. یعنی در سال اول تعداد خیلی زیادی دانش جو می گیرند (بیش از شصت نفر) و بعد بخش قابل توجهی از آن ها را در پایان سال اول بیرون می ریزند. من خودم برای این دو برنامه درخواست نکردم ولی شما اگر 22 سالتان است و پایه ریاضی تان خیلی خوب است این کار را بکنید. حداکثر این که اگر نتوانستید وارد سال دوم شوید بعدا می گویید که از "تولوز" اخراج شدید. خود این موضوع کلاس دارد :)

12) اگر به گرایش های کاربردی علاقه دارید این نکته را مد نظر داشته باشید که اروپا در فاینانس به تر از اقتصاد کاربردی است. در مقابل اگر به مباحث نظری مثل نظریه تعادل عمومی یا نظریه بازی ها علاقه دارید اروپا انتخاب بسیار درستی خواهد بود.

13) در اسپانیا پومپئو فابروا، در فرانسه تولوز و اخیرا سوربن، در آلمان بن و مانهایم و روئر و فرانکفورت، در سوئد استکهلم، در بلژیک ایکره (لیبره) ،در هلند تیلبرگ، تینبرگن و ماستریخت، در فنلاند هلسینکی و نهایتا در نروژ اسلو قابل توصیه هستند. اگر چیزی را از قلم نینداخته باشم غیر از این ها برنامه خوب مشهور دیگری نمی شناسم. در اتریش غیر از موسسه خودمان (هر دو برنامه اقتصاد و فاینانس) هیچ جایی را توصیه نمی کنم. دانشگاه اروپایی در فلورانس بسیار عالی است ولی به خاطر نوع سیستم تامین مالیش ورود به آن برای ایرانی ها عملا غیرممکن است.

14) فکر نکنید پذیرش در اروپا آسان تر از آمریکا است. پذیرش گرفتن از مدارس خوب اروپا به سختی پذیرش گرفتن از دانش گاه های بالای آمریکایی است. موسسه ما برای دوره فاینانس از بین 200 نفر متقاضی سال قبل فقط 4 نفر را پذیرش کرد.

بازار کار اقتصاد

یک فرق بسیار مهم و کلیدی در بازار کار رشته های علوم انسانی به طور عام و اقتصاد به طور مشخص با مهندسی وجود دارد. در علوم انسانی باید جزو یکی دو درصد بالای کشور باشی تا بتوانی کار مناسب و دل خواهت را انجام دهی و گرنه اگر یک اقتصاددان متوسط باشی احتمالا مجبور خواهی شد تن به پروژه ها و کارهایی بدهی که چندان رضایت بخش نیست. در مهندسی این طور نیست. اگر دانش و توانایی ات از یک حداقلی بالاتر باشد و یک مهندس متوسط باشی معمولا کار مناسب (مناسب با تعریف ایران) گیر می آوری. هزاران نفر از بچه هایی که مهندسی خوانده اند در شرکت های مهندسی مشاور یا پیمانکاری یا رایانه ای یا مراکز تحقیقاتی مشغول کارهایی هستند که برایشان جدی و ارضاء کننده است در حالی که عدد بچه هایی که اقتصاد خوانده اند و کار دل خواه خود را انجام می دهند بسیار کم تر از این است. دقت کنید که بحث من فقط از زاویه مالی نیست و کیفیت خود کار در این جا محور بحث است. تعداد پروژه های تحقیقاتی / مشاوره ای اقتصادی که واقعا نیاز به دانش و تخصص بالا دارد در کشور بسیار محدود است. در مقابل تعداد زیادی کار سطح پایین تر هست که کسی انتظار حرف دقیق در آن را ندارد (یا اصلا نمی توان چنین حرفی را در آن فضا زد) و باید با بلا بلا گفتن پرش کرد. این جور پروژه ها معمولا زینت بخش تصمیماتی است که از قبل مشخص شده و فقط نیاز به یک توجیه ظاهرا علمی دارد. از زاویه مالی اتفاقا ممکن است بازار کار لایه دوم جذاب تر هم باشد ولی ارضای شغلی آن قابل مقایسه با مورد اول نیست.

با این تعریف اگر فرد سخت گیری باشید ورود به رشته ای مثل اقتصاد از حیث بازار کار بسیار پرریسک تر از رشته هایی مثل مهندسی یا حقوق یا حسابداری است. من خودم در کنار این که سعیم را می کنم که خودم را از رده اقتصاددان متوسط بالا بکشم (این که موفق بشوم یا نه بحث دیگری است) یک استراتژی مهم دیگر هم دارم : بخشی از تخصصم را روی موضوعاتی متمرکز می کنم که کم ترین ارتباط را با بخش دولتی داشته باشد و مشتری کافی در سه بخش خصوصی ایرانی، سرمایه گذاران خارجی و سازمان های بین المللی داشته باشد تا مجبور نشوم به هیچ وجه برای امرار معاش به بخش دولتی وابسته باشم. این طوری هم می توانم استقلال فکری خودم را حفظ کنم و هم کارهای دل خواه تری انجام دهم. یافتن این که این موضوعات چیست دیگر به عهده خود علاقه مندان رشته اقتصاد :)

December 18, 2006

روزمره

دارم از بوداپست می نویسم. همین الان از امتحان جی آر ای برگشتم. ریاضی را شدم 800/800 و بخش لغت را گند زدم و شدم 800/330، امیدوارم بخش نوشتن را خوب بشوم و این نمره پایین را جبران کنم. دی روز شروع کردیم به بوداپست گردی تا سومین پایه امپراطوری عظمت باخته اتریش- مجارستان (به همراه وین و پراگ) را از نزدیک ببینیم. بوداپست از آن چیزی که فکر می کردم ثروت مندتر و منظم تر بود. در مقایسه با پراگ که میراث حکومت کمونیستی در آن هنوز هم به چشم می خورد بوداپست تقریبا فرق خیلی اساسی با شهرهایی مثل وین یا مونیخ نداشت. بخش اعظم وقت دی روز را برای مجموعه یهودیان صرف کردیم که شامل یک کنیسه خاص (با معماری نشات گرفته از کلیساهای مسیحی و مسجد مسلمانان شامل دو مناره) و موزه و گورستان یهودیان بود. مجارستان پیش از جنگ جهانی دوم با 25% یهودی بزرگ ترین درصد جمعیت یهودی در کل اروپا را داشته که بنا بر اسناد این موزه از مجموع یک میلیون نفر یهودی ساکن مجارستان نزدیک به 600 هزار نفر آن ها در عرض 50 روز و در اواخر جنگ کشته شدند. در این قتل عام هیتلر تنها نبود و حکومت مجارستان نیز به کمک نازی ها رفته بود. در حیاط گورستان بنای بزرگ داشتی بود که نام سیاست مداران اروپایی که با تهیه اسناد هویت جعلی یا اعطای پناهندگی توانستند جان عده قابل توجهی از یهودیان را نجات دهند بر آن نوشته شده بود. ماجرای هلوکاست بوداپست و یادبودهای قربانیان سرشناس آن را که دنبال می کردم دائما لبخندهای احمقانه حضرت مهرورز که فاجعه به این بزرگی را به تمسخر می گیرد و برایش مسابقه کاریکاتور راه می اندازد جلوی چشمم بود.

کامنت های مطلب قبلی را چک کردم و دیدم که عده ای از دوستان اعتراض کرده اند که من از راه دور چطور توانسته ام پیروزی اصول گرایان را بررسی کنم. راستش نوع اعتراض دوستان من را یاد برخی واکنش های روانی در جریان تحلیل های سیاسی می اندازد که دو روی یک سکه است و هر دو را فشار روانی برای تحمل واقعیت ناخوشایند می نامم. یک شکل آن را زمانی مشاهده کردم که احمدی نژاد به ریاست جمهوری انتخاب شده بود و عده ای از آدم ها که مخالف انتخابش بودند به زور دنبال عناصر مثبتی در شخصیت او بودند تا خود را با این وضع جدید تطبیق بدهند. هیچ فراموش نمی کنم که یکی از دوستان که کاملا به جناح دیگری تعلق دارد می گفت که البته خوب این ها یک نکته مثبت دارند و آن این که سالم هستند! بعدش هم سعی می کرد توضیح دهد که اعضای کابینه مهرورزی تحصیلات خوبی دارند و الخ. این به نظر من گول زدن خود است. از طرف دیگر دوستانی که طرف دار اصلاح طلبان هستند با ندیدن موفقیت های اخیر اصول طلبان و سعی در انکار آن یک جوری خود را از مشاهده درست واقعیت محروم می کنند. من شاخص موفقیت اصول گرایان را تا حد امکان از روی اطلاعات اصلاح طلبان و ادعاهای حداکثری آن ها استخراج کردم. نتایج شوراها در شهرهای مختلف را با لیست هایی که از گروه های مختلف پیدا کردم مقایسه کردم و مشخصا به این نتیجه رسیدم که اصول گرایان و رایحه ای ها روی هم بازهم در برخی شهرهای بزرگ پیروز شده اند. ضمن این که نتایج تا الان انتخابات تهران حکایت از پیروزی شکننده آن ها دارد. البته این نتایج حاوی دو خبر خوب هم هست. یکی شکست فاحش رایحه خدمت در دست یابی به رای بالا و دیگری راه یافتن چند نفر چهره شاخص اصلاح طلب به شورا. البته تجربه های قبلی می گوید باید صبر کرد و تا آخر ماجرا را دید. بعید نیست باز شب بخوابیم و صبح ببینم نتایج دیگری به دست آمده است. به هر حال بازتاب در این جدول آرایشی از نیروهای پیروز انتخابات داده است.

اگر نتایج تهران به همین منوال جلو برود این انتخابات یک تفاوت اساسی با تمام انتخابات های قبلی خواهد داشت و آن این که اعضای انتخاب شده از یک گروه نخواهند بود. اگر تاریخ انتخابات را دنبال کنید در مجلس دوم، سوم، چهارم و ششم و هفتم و شورای شهر اول و دوم ما همیشه شاهد پیروزی کامل یک لیست و تسلط کامل یک حزب بر نهادهای قانون گذار بودیم (مجلس پنجم تنها استثنا است). بر خلاف دفعات قبل این بار شورای شهر ترکیبی از چهره های سرشناس ائتلاف اصلاح طلبان و اصول گرایان خواهد بود و هر کدام که نهایتا پیروز شوند اکثریت شکننده ای خواهند داشت و در نتیجه به نوعی برای اولین بار باید شکلی از دولت ائتلافی را در ایران تجربه کنیم. این یک رفتار انتخاباتی جدید است که ارزش تحلیل دارد.

December 16, 2006

رمز پیروزی انتخاباتی اصول گرایان چیست؟

من خودم جواب سوال فوق را ندارم ولی از امروز صبح که نتایج انتخابات را بررسی کرده ام این سوال یکی دو سال اخیر در ذهنم دوباره جرقه زده است. به عنوان کسی که وقایع سیاسی را از سال 70 دقیقا دنبال می کنم در فهم رفتار دو سال اخیر مردم ایران تقریبا عاجز مانده ام.

1) جناح راست یکی از مهم ترین پیروزی هایش را در انتخابات مجلس چهارم به دست آورد. در آن سال ها فضای به شدت تخریبی علیه نیروهای موسوم به خط امام درست شده بود. به خوبی خاطرم هست که شایعه کرده بودند که کروبی فرار کرده، آیت الله موسوی اردبیلی از دنیا رفته، محتشمی در ماجرای لاکربی دست داشته و الخ. این فضا باعث شده بود تا مردم مشکلات جنگ و بعد از آن را به تندروی نیروهای چپ گرا نسبت دهند و در مقابل هاشمی و جناح راست را که در آن زمان متحدد یک دیگر بودند نویدبخش یک سیاست خارجی کم تنش و اقتصاد بازتر بدانند.

2) با قدرت گرفتن راست در دولت هاشمی - وزارت کشور و علوم و اقتصاد و فرهنگ و الخ - و آشکارتر شدن سیاست های محافظه کارانه و بسته آن ها از یک طرف و جان گرفتن دوباره نیروهای خط امام و ارائه تحلیل های مستمر راجع به خطر راست سنتی، جامعه تحصیل کرده به نوعی در مقابل این جریان موضع گرفت. به گونه ای که اگر پاره ای اتفاق ها در انتخابات مجلس پنجم اتفاق نمی افتاد این جناح ممکن بود اکثریت را در مجلس از دست بدهد. رفتار مردم در مجلس پنجم برای من کاملا قابل فهم بود. راست سنتی به عنوان جریان بسته و بی کفایتی مطرح شده بود که از یک طرف اگر بر سر کار بیاید آزادی های نسبی ایجاد شده در زمان هاشمی را برخواهد چید و از طرف دیگر چون فاقد تخصص و شناخت درست از دنیا بود با اتخاذ سیاست های غلط اقتصادی و سیاسی و اداری باعث رکود و عقب ماندگی اقتصادی کشور خواهد شد. یوسفعلی میرشکاک که در کل عمرش به مدت یک ماه مدرن شد و دوباره سرجایش برگشت به دقت این برداشت از راست را در مقاله معروفش "چشم اندازی از خطابه وحشت" که در هفته نامه بهمن چاپ شد به تصویر کشید. رای مردم به کارگزاران و نیروهای تازه به صحنه برگشته خط امام که تحت شعارهای آزادی خواهانه فعالیت می کردند به نوعی ابراز میل برای ادامه جریان لیبرالیزه کردن فضای اجتماعی، ایدئولوژی زدایی و حاکمیت تکنوکرات هایی مثل کرباسچی بود. هر چند که این رای طبقه متوسط تازه به صحنه سیاست برگشته نتوانست در مقابل رای های قوی برآمده از پایگاه های سنتی راست سنتی - مساجد و هیات های مذهبی - مقاومت کند.

3) تاریخ دوم خرداد را همه می دانید و تکرار نمی کنم. راست به صورت غیرمنتظره ای به حاشیه رفت و بدون این که بازسازی ایدئولوژیک خاصی بکند با چراغ خاموش در انتخابات شوراها برگشت و به صورت ناباورانه ای پیروز شد. فکر می کنم پیروزی اول اصول گرایان جنبه استراتژیک نداشت و دو دلیل اصلی آن یکی پراکنده شدن رای اصلاح طلبان بین لیست های مختلف و یکی هم بسیج نیروهای طرف دار راست برای حضور در انتخابات بود. پیروزی مجلس هفتم قدم دومی بود که البته در مسابقه بدون رقیبی به دست آمد و عنصری از تحلیل ما نیست. با این همه رای کلی اصول گرایان در دور اول (نزدیک به ده میلیون) و رای بالای احمدی نژاد در دور دوم انتخابات ریاست جمهوری 84 موضوعی نبود که بشود آن را به سادگی کنار گذاشت. پیروزی نسبتا قطعی اصول گرایان در انتخابات فعلی شوراها حلقه بعدی این زنجیره است.

سال ها نظر غالب در جامعه شناسی سیاسی ایران این بود که راست سنتی یک رای ثابت هفت میلیون نفری از اقشار مذهبی و سنتی جامعه دارد که رقم آن هم مرتب به رو به کاهش خواهد بود. این رای ثابت خودش را در انتخابات ریاست جمهوری 76 (ناطق) و 80 (توکلی) نشان داده بود. از طرف دیگر بسیاری از تحلیل گران این اعتقاد را داشتند که موج هایی مثل جوانی جمعیت، گسترش اینترنت و همه گیر شدن آموزش عالی نیروهایی هستند که فضا را هر چه بیش تر به نفع جریان های اصلاح طلب و لیبرال خواهد ساخت. ما تا سال ها باور داشتیم که راست هیچ شانسی برای برگشتن به عرصه سیاسی از طریق انتخابات ندارد چون به نظرمان می رسید این هفت میلیون نفر همیشه اقلیتی کوچک در مقابل یک اکثریت جوان و پرشور بیست و چند میلیونی خواهد بود. با این همه راست برگشته است و آن رای هفت میلیونی به چیزی بالای پانزده میلیون رای رسیده است. تاکید می کنم که راست بدون بازسازی ایدئولوژیک باز گشته است. هر چند طبعا به تبعیت از فضا، شکل و رنگ و بوی تبلیغات انتخاباتی آن ها عوض شده است ولی تفکرات اساسی که ابراز می دارند فرق چندانی با اوایل دهه هفتاد ندارد.

این را خودم از عباس عبدی شنیدم که می گفت " مشکل ما با راست بی کفایتی آن ها در اداره کشور است. اگر ما بدانیم که راست قابلیت این را دارد که با بستن فضای سیاسی و اداره درست اقتصاد می تواند همانند چین کشور را در مسیر رشد بیندازد کل قدرت را دو دستی تقدیم آن ها می کنیم". مگر این همان راست با تفکرات قدیمی نیست؟ پس چرا مردم عادی به او رای می دهند؟ آیا مردم دیگر دنبال آزادی اجتماعی نیستند؟ یا فکر می کنند راست ها این شایستگی را دارند که امور روزمره را به خوبی اداره کنند؟ یا چون راست ها این بار در عرصه اقتصاد شعارهای چپ گرایانه اتخاذ کرده اند مورد حمایت مردم قرار گرفته اند. من در فهم این موضوع مانده ام. آیا ایده آل های ما با خواسته های اکثریت* جامعه فاصله اساسی گرفته است؟

* دقت کنید که هیچ جای دنیا 100% مردم در انتخابات شرکت نمی کنند. رقم شرکت معمولا بین 40 تا 70 درصد است که در ایران هم رقمی حول و حوش همین را داریم. بنابراین رای اکثریت در ایران تقریبا همان معنی جهانی آن را دارد. با این فرق که گزینه های انتخاب خیلی محدودتر است.

December 15, 2006

ابهام در بازار نفت

موضوع مقاله ای که قرار شد با بلوم بنویسم معلوم شد. قبلا توضیح دادم که وجود ابهام باعث می شود تا انگیزه برخی افراد برای خرید دارایی کم تر شود و این خودش را در قیمت دارایی نشان می دهد. در واقع می توان به نوعی عنصر "ابهام گریزی" و سودی که افراد از آن صرف نظر کرده اند تا دارایی های بدون ابهام را جای گزین دارایی های مبهم در سبد خود کنند اندازه گرفت.

همین موضوع در بازار نفت هم صادق است. تا جایی که من می دانم بازار نفت "حداقل" با دو ابهام بزرگ رو به رو است. یکی تغییراتی که در پیش بینی مربوط به ذخایر نفت رخ می دهد. با کشف هر میدان نفتی جدید پیش بینی های قبلی در مورد ظرفیت های عرضه به هم می ریزد. فکر کنم همین مثال مفهوم ابهام و فرق آن با ریسک را نشان می دهد. تا حد کمی که من با بحث اکتشاف معدن آشنا هستم فرآیند کشف یک معدن و هزینه استخراج آن کاملا غیرقابل پیش بینی است و لذا قراردادهای مالی برای تامین مالی این نوع پروژه ها با پروژه های ساده های مثل ساختمان فرق می کند. ابهام دیگر در بازار نفت به وجود فن آوری های جای گزین بر می گردد. هم اکنون تعداد زیادی برنامه تحقیقاتی روی انواع اشکال انرژی جای گزین در جریان است که یا شکست می خورند یا به صورت موردی کاربرد پیدا می کنند و یا به طور کامل جای سوخت فسیلی را خواهند گرفت. این که این فن آوری ها به کجا خواهد رسید هم توزیع احتمال چندانی ندارد و موضوع مبهمی است.

حدس اولیه ما این است که وجود چنین ابهام هایی خودش را در قیمت پیش خرید نفت برای زمان های آتی نشان می دهد. فعلا قرار شده به عنوان بخش اول کار سعی کنم یک مدل ساده تئوری برای این موضوع بسازم. از انواع ایده ها و کامنت های دوستانی که با صنعت نفت یا بحث تحلیل ابهام و ریسک آشنا هستند کاملا استقبال می کنم و ممنون هستم. یک بار که این جا بحث نفت بود چیزهای خیلی زیادی یاد گرفتم.

* اگر خواستید موضوع مقاله به ذهنتان برسد به دیدن رفقا بروید. دی روز رفتم اوپک دیدن دکتر عسلی و دکتر جلالی. همان جا ایده اولیه برای نفت گرفتم. امروز که به بلوم گفتم خوشش آمد و موضوع را کمی پرداخت و تبدیل کرد به موضوع تحقیق.

من فکر می کردم قضیه عدم فعالیت دی اه ال در ایران حل شده ولی این طور که شنیدم هنوز برقرار است. حالا اگر کسی بخواهد یک سری مدارک را در عرض سه روز از ایران به اروپا بفرستد باید چه کار کند؟ آیا پست ایران این کار را می کند؟ به موقع تحویل می دهد؟ تجربه ای داشته اید؟ جای گزینی می شناسید؟

راستی بخشی از مدارک در داخل پاکت های دربسته است که نباید توسط کس دیگری باز شود و مستقیم به دانشگاه برسد. آیا پست اصرار دارد که پاکت ها را باز کند؟

پ.ن : از همه دوستانی که لطف کردند و اطلاعات دادند بی نهایت ممنونم. تقریبا راه حل را گرفتم. خوانندگانی که با مشکل مشابه رو به رو هستند حتما کامنت ها را بخوانند. طیف وسیعی از تجارب در آن جا بیان شده است.

با این که یاسر کراچیان را چند سال است که ندیده ام ولی مواضع سیاسی مان خیلی شبیه همه. جوری که یک وقت هایی فقط می خوام بگم "همون که یاسر گفت". دلیلش هم روشنه : هر دو حقوق بگیر و مزدور جمهوری اسلامی هستیم. البته اون حقوقش را از طریق شعبه جمهوری اسلامی مستقر در دانشگاه تورنتو دریافت می کرد و من از طریق شعبه مستقر در موسسه مطالعات پیش رفته وین.

December 14, 2006

ابهام گریزی

تفاوت بین ریسک و ابهام (Ambiguity or Uncertainty هر دو لغت مرسوم است) را اولین بار نایت در کتاب معروفش "ریسک، عدم قطعیت و سود" در سال 1921 مطرح کرد. ریسک به موقعیت هایی گفته می شود که تصمیم گیرنده از نتیجه یک فرآیند اطمینان ندارد ولی توزیع احتمال روی آن را می داند. ابهام وقتی است که حتی توزیع احتمال نتایج فرآیند را هم نمی داند. پاراداکس السبرگ یکی از اولین آزمایش های تجربی برای بررسی این موضوع بود که قبلا هم همین جا یک شکلی از آن را مطرح کرده بودم. شکل اولیه این آزمایش می تواند به خوبی ماجرا را توضیح دهد. دو گلدان داریم که اولی شامل 50 توپ قرمز و 50 توپ سیاه هست. در مورد دومی هیچ چیزی نمی دانیم فقط می دانیم که در داخل آن ترکیبی از توپ های سیاه و قرمز وجود دارد. افراد می توانند یکی از گل دان ها را انتخاب کرده و یک توپ از داخل آن بردارند. اگر توپ قرمز باشد جایزه می گیرند. اگر در این مثال دقت کنید انتخاب یک توپ و دیدن نتیجه آن از گل دان اول ریسکی و از گل دان دوم تحت ابهام است. هر چند هیچ تضمینی نیست که نتیجه انتخ