« November 2006 | صفحه اول | January 2007 »

December 31, 2006

بدون شرح!

کامنت سیما شاخساری ذیل مطلب مربوط به بحث من و نازلی سیبیل طلا در وبلاگ نازلی که احتمالا مخاطبش من هستم:


"نازلی، چون گفتی اومدم بخونم ببینم دعوا سر چیه.

بابا خودت رو سر "لو سلف استیم" بعضی ها اذیت نکن. خودت هم می دونی که زمانی به اسم مسیحیت زنانی رو که دانششان خطرناک محسوب می شد می سوزاندند و بهشان جادوگر می گفتند. بعد هم علم مدرن اومد خودش رو برتر اعلام کرد و بقیه دانش های خطرناک رو رپرس کرد. خب شیوه های دیسیپلین کردن و مجازات عوض شده. قبلاً در برابر چشم عموم شکنجه می کردند و امروزه انگ "بیماری" و "آنرمال" بودن می زنند و زیر اسم "علم" همه جور دانش رو "ضد دانش" می نامند. یعنی شیوه گاورنمنتالیتی مدرن "نرمالیزه" کردنه و خب تفکر دوگانه مدرن هم برای نرمال خطاب کردن نرمال، ضدش یعنی "بیمار" و "آنرمال" رو بوجود می یاره. اینجاست که وقتی می پرسی کدوم دانش ها دانش شده اند و چه "حقیقت" هایی به عنوان حقیقت ثبت شده اند و چه قدرت هایی پشت اون هاست-- یعنی وقتی رژیم دانش-قدرت-حقیقت رو تاریخی می کنی و زیر سوال می بری-- می شی دیوانه. در این بین هم پژوهش های زنان (و نه لیبرال فمینیسم کسانی مثل فمینیست مجاریتی که همه چیز داره به جز پژوهش!) شده جایی برای تخلیه عقده های صکثیستی (توضیح: تغییر املاء از صاحب چای داغ است) کسانی که از تحقیق کیفی چیزی نمی دونن. خب خوبه که بپرسیم چه جور فمینیسم هایی در گاورمنتالیتی نئو لیبرال مشروع و "خوب" محسوب می شن و کدوم ها انگ "رادیکال" بودن می خورند؟ خب قربونت، هیلری کلینتون هم در افغانستان زنان افقانی رو "نجات" داده، مگه نه (به قول بورات: ناااات!) اون نوع فمینیسم هست که در پروژه اقتصاد نیولیبرال بی خطر و پرسوده!
بگذریم. من برم که دوباره گرفتار وبلاگخونی نشم. من هم مثل علیرضا تف می کنم به دانش هایی که تکنوکرات های بی سواد امروزی رو کرده آتوریته علمی"

پ.ن: رفیق باسوادمان! به بحث تحقیق کیفی هم اشاره کرده. یادم افتاد چهار پنج سال پیش یک مرکز تحقیقاتی ازم خواست که پروپوزالی برای تهیه کتاب چه ای در مورد روش های تحقیق کیفی ارائه دهم که البته سر شرایط کار به توافق نرسیدیم. برای این که ملت فکر نکنند که حالا این روش تحقیق کیفی چه چیز عظیمی است که فقط ایشان می داند و بقیه از آن سر نمی آورند "مقدمه" این "پروپوزال" را که مروری سریع و ساده برمقدمات تحقیق کیفی است این جا می گذارم که اگر دوست داشتید بخوانید و ببینید خیلی خبری نیست.

پژوهش های اقتصادی ایران

فصلنامه پژوهش های اقتصادی ایران توسط دانش کده اقتصاد دانش گاه علامه چاپ می شود و یکی از معتبرترین ژورنال های عملی اقتصاد در ایران است. اگر اشتباه نکنم در حال حاضر تنها ژورنال فعالی است که انتشار مقاله در آن در حوزه اقتصاد برای ارتقاء هیات علمی دانشگاه ها واجد امتیاز است و لذا می توان آن را آیینه ای از آخرین تحولات علمی اقتصاد در ایران دانست. خوش بختانه بسیاری از نسخه های قبلی مجله به صورت متن کامل قابل دست رسی است. مطالعه این مجله برای گروه های مختلفی می تواند مفید باشد. اولا کسانی که در خارج هستند می توانند روی کردهای علمی مورد علاقه در ایران و سطح کارها را ارزیابی کنند. کسانی هم که در ایران به طور تخصصی اقتصاد نمی خوانند ولی علاقه مند هستند مرور سریعی بر مباحث مختلف این حوزه در قالب مقالات آکادمیک داشته باشند می توانند به این مجله مراجعه کنند. بخش های آغازین بسیاری از مقالات که ادبیات موضوع را بررسی کرده است برای آشنا شدن با مفاهیم کلیدی این حوزه ها منبع خوبی خواهد بود.

نکته ای که از مرور بیش از 15 شماره این مجله به ذهن من رسید غلبه پررنگ روش های اقتصادسنجی در پژوهش های اقتصادی در ایران نسبت به مباحث نظری است. با مرور سریعی که روی مقالات داشتم به نظرم می رسد که در بخش اقتصادسنجی اکثر آن ها از مفاهیم جدید و معمول در تحلیل های اقتصادسنجی استفاده می کنند (کاری به دقت استفاده از مفاهیم ندارم) ولی در بخش مدل نظری دچار ضعف هستند. هر چند مدل های نظری در برخی مسایل (خصوصا جایی که تعداد متغیرها خیلی زیاد است) به سادگی قابل توسعه دادن و پیاده سازی نیست ولی در اکثریت حوزه ها معمولا کار ابتدا با ساختن یک مدل ریاضی از روابط بین متغیرهای کلیدی در قالب یک مدل تعادل بخشی یا تعادل عمومی شروع شده و سپس رفتار متغیرهای درون مدل بر اساس فرضیات اصلی با استفاده از داده ها تخمین زده می شود. وجود چنین مدل هایی هم برای عمیق تر کردن فهم، مشخص کردن جهت های علیت و مهم تر از همه معنی دار کردن مفهومی مدل اقتصادسنجی و تفسیر درست تر از رابطه داده ها بسیار مفید (شاید هم الزامی) است. به نظرم به دلیل همین غلبه روش های اقتصادسنجی است که وقتی صحبت از ریاضیات در اقتصاد در ایران می شود ذهن ها فورا متوجه روش های "کمی" می شود و از نقش مفهومی ریاضیات غفلت می شود. ضمن این که اقتصادسنجی صرف باعث کم رنگ شدن توجه به مکانیسم های اقتصاد خصوصا مکانیسم های مربوط به تعادل عمومی و بهینه سازی دینامیکی عامل ها می شود.

توصیه می کنم در شماره 17 مقاله دکتر نیلی و شهاب نفیسی در مورد تاثیر پراکندگی سال های آموزش بر رشد اقتصادی، نقد دکتر زنوزی و پاسخ مجدد دکتر نیلی را بخوانید. من این سه مقاله را سال 83 که آن شماره مجله چاپ شده بود خواندم و فارغ از محتوای بحث ها و کیفیت نقدها از رایج شدن شیوه نقد هم کار (Peer Review) در این مجله لذت بردم. متاسفانه ظاهرا ماجرا به همان یک مقاله محدود مانده و من دیگر در مجلات بعدی نقد مشابهی را ندیدم. نقد توسط هم کار یکی از مکانیسم های مهم برای جلوگیری از پرت و پلا گویی در علم است که جایش در علوم انسانی ایران بدجوری خالی است.

December 29, 2006

ساری گلین

مطلب قبلی در مورد ساری گلین هم باعث شد یک رفیق قدیمی و بسیار دوست داشتنی را پیدا کنم و هم این که صاحب گنجینه ای از انواع ساری گلین ها شوم! این جا و این جا می توانید نسخه های دیگری را دان لود کنید. در این لینک هم می توانید یک نسخه را گوش بدهید. از نیکات و مسعود و رهی و اختای و بقیه رفقایی که لطف کردند و فایل فرستادند صمیمانه تشکر می کنم.

معرفی اقتصادی نویسان

خب مثل این که علم اقتصاد در وبلاگستان فارسی بر خلاف جاهای دیگر چندان مهجور نیست و طرف داران نظریه "نئو لیبرالیسم" (به قول رفقای انقلابی سیبیل دار !) هم برعکس بقیه محافل روشن فکری در ایران در اقلیت و حاشیه نیستند. البته من و روزبه و بقیه یکی دو بار گفتیم که این آقای نئولیبرال را نمی شناسیم (من خودم تا حالا در یک مکالمه انگلیسی این کلمه را نشنیده ام. دارم شک می کنم نکند لغت فارسی است!) و نمی دانیم این ماجرا چه صیغه ای است ولی خب چون رفقای "مارکسیست - فمینیست" خیلی به او علاقه دارند و مرتب ازش دعوت به پاسخ گویی می کنند ما برای خالی نبودن عریضه گاهی به خودمان وکالت می دهیم که از طرف "نئو لیبرال" غایب صحبت کنیم. امیدوارم خودش راضی باشد. فعلا چون این اسم نئولیبرال کلاس دارد و هم نئو است و هم لیبرال من از آن استفاده می کنم تا وقتی صاحبش پیدا شود.

خلاصه این هم چند تا وبلاگ اقتصادی جدید:

1) اقتصاد خرد و بازارها را علی دادپی می نویسد. رفیق قدیمی که دلم برای صحبت های طولانی و شیرین اش در باب تاریخ و جنگ و هواپیما و سیاست بدجوری تنگ شده. از آن برقی های فریب خورده ای که رفت موسسه فوق لیسانس خواند و دکترایش را هم از ویسکانسین گرفت. علی آخرین شغلت چیه؟

2) مصطفی بشکار هم صنایعی بود که اقتصادی شد و الان دکترایش را در وندربیت می گیرد. پاکیزه و متین می نویسد و چند موضوع جالب در اقتصاد بین الملل و اقتصاد سیاسی را بحث کرده که خیلی خواندنی است.

3) علی مستشاری را از گروه موسیقی شریف می شناختیم. مهندسی شیمی خواند و رفت ام.آی.تی دکترا گرفت و بعد هم جزو گروه رهبران جوان یو.ان.دی.پی استخدام شد تا جزو معدود ایرانیانی باشد که به این رده ها دست پیدا می کنند. ظاهرا سرش بدجوری گرم پروژه های توسعه شده و وقت نمی کند خیلی وبلاگ بنویسد. ما از همین جا دعوتش می کنیم که ادامه دهد.

4) علی حیدری هم بعد از یک دوره درون گرایی و خودسازی دوباره برگشته و با قوت و قدرت می نویسد. فعلا که گیر داده به بحث توزیع درآمد و نابرابری. یک خبر خوب هم این که علی در نقش رفیق بد دارد میثم زارع را هم که او هم امسال رفت ایلی نوی آلوده می کند. میثم شروع کن. هوات را داریم.

5) محمد رضا فرهادی ظاهرا فوق لیسانسش را از ایران گرفته و من معمولا نکته های خوبی ازش می آموزم. البته موضعش هنوز خیلی برای من معلوم نیست. گاهی در نقش طرف دار نئولیبرالیسم ظاهر می شود و گاهی هم چپ می زند. هر چه هست خواندنی می نویسد.

6) علی حق از رفقای روزنامه شرق که الان هم رفته روزنامه اعتماد قطعا یک نئولیبرال نیست. وبلاگش خواندنی بود و این اواخر خواندنی تر هم شده است. اگر می خواهید امهات اخبار پشت پرده اقتصاد در ایران را دنبال کنید حتما بهش سر بزنید.

7) امیر لعلی هم از بچه های شرق بود که یک بار با هم مناظره قلمی در شرق داشتیم. اسم وبلاگش هست "قلم های سرخ" و همین نشان می دهد که چه قدر نئولیبرال است. امیر هم ترکیبی از اقتصاد و مسایل سیاسی و مطبوعاتی را می نویسد.

7) رضا و راد منتقد تئولیبرالیسم و اقتصاد تئوکلاسیک هم دارند ادامه می دهند. به نظرم کم کم زبان وبلاگی دستشان آمده و دارند ساده و قابل فهم می نویسند. منتظریم که پارادایم کوانتمی را معرفی کنند که ما هم ازش سر در بیاوریم.

8) محمدرضای نیک خواه به نوعی نفوذی نئولیبرال ها در بین نهادگراها بود. چون یک مدتی ظاهرا سایتشان را مدیریت نگهداری می کرد. مخلوطی از اقتصادی و شخصی می نویسد.

خواهش می کنم اگر کسی دیگر از دوستان بود که من نمی شناختم و اقتصادی می نوشت (از هر نوعی) خبر بدهد که اضافه کنم.

رییس بزرگ تازگی ها کم کار شدی. بابا یک تکونی بخور و گرد و خاکی بکن.

December 28, 2006

رشد اقتصادی و دست مزدهای دولتی

نسخه اولیه کتاب اقتصاد به زبان ساده را برای چند نفر از دوستان فرستادم و بازخوردهای خوبی دریافت کردم. یک توصیه این بود که تعداد سوالات موجود در کتاب را بیش کنم. الان داشتم سوالات فصل مربوط به تولید ناخالص ملی را می نوشتم که دیدم این سوال ممکن است این جا هم قابل بحث باشد:

دولت معمولا هر سال حقوق کارمندان رسمی و ستادی خود را برابر با نرخ تورم افزایش می دهد. مثلا اگر حقوق فردی در سال 1385 برابر 300 هزار تومان بوده باشد و تورم سال 1386 معادل 10 درصد پیش بینی شود این فرد در این سال 330 هزار تومان دریافت خواهد کرد تا قدرت خریدش حفظ شود. با توجه به بحث رشد اقتصادی با این سیاست رفاه کارمندان دولت در مقایسه با سایر اقشار جامعه در درازمدت چه تغییری می کند؟ (از این موضوع که دولت ممکن است در پیش بینی نرخ تورم اشتباه کند صرف نظر می کنیم.)

December 27, 2006

فلسفه درد

1) اگر شاهد سوزانده شدن گربه ای و در معرض شنیدن ناله های او باشیم به احتمال زیاد افسرده می شویم. حال آن که اگر سنگی را خرد کنیم چنین حسی به ما دست نمی دهد. گربه و سنگ چه فرقی دارند؟ چرا برای له کردن کبوتر ناراحت می شویم و برای نصف کردن یک گل آن قدر ناراحت نمی شویم؟ جماد و گیاه و حیوان چه فرق اساسی با هم دارند که موضوع را برای ما متفاوت می کند؟ شاید چون ما ناله های سنگ و گل را نمی شنویم آن را با مساله گربه متفاوت می دانیم.

2) درد چیست؟ زیست شناسان می گویند درد یک مکانیسم دفاعی برای محافظت موجود "زنده" از خطرات احتمالی است. آیا کل این فرآیند چیزی بیش از یک تحول شیمیایی در داخل شبکه عصبی حیوان - یا حتی انسان - است؟ آیا رنج و فریاد ناشی از درد فیزیولوژیک خودش وجود یا اصالتی جداگانه دارد که ارزش توجه داشته باشد یا بخشی از همین فرآیند عصبی - مکانیکی است؟

3) با کم کردن درد - فعلا در سطح حیوانات - چه چیزی را در جهان تغییر می دهیم؟ مثلا در غرب اصرار دارند که ذبح حیوانات را در کشتارگاه های صنعتی به شیوه ای انجام دهند که حیوان کم ترین درد را متحمل شود. این که خوک یا گاوی که ده ثانیه بعد کشته خواهد شد در هنگام مردن چند ثانیه ای فشار تیغ را بر گلویش حس کند و در واکنش به آن عکس العمل نشان بدهد یا بر عکس با شلیک گلوله ای در مغزش در جا (در واقع در کسری از ثانیه) بمیرد چه فرقی با هم دارد؟ او در هر صورت بعد از ده ثانیه مرده است.

4) از دید فیلسوفان درد (توضیح : فلاسفه ای که روی موضوع درد کار می کنند)، تالم روحی (مثلا افسردگی ناشی از شکست در عشق) و عذاب جسمی (مثلا درد ناشی از بریدگی) با هم متفاوت است. ما هنوز دقیقا نمی دانیم که آیا حیوانات هم درد روحی دارند یا نه. بحث ما در این جا فعلا محدود به رنج جسمی است.

5) اگر به چیزی مثل شعور کلی در جهان معتقد باشیم فهم موضوعات فوق برایمان راحت تر خواهد بود ولی ما عموما در داخل آن فضا فکر نمی کنیم. بحث های مربوط به حقوق حیوانات معمولا در گفتمانی غربی - به هر دو معنای دینی و فلسفی - رخ می دهد که در آن مساله وحدت وجود و رنج جهان به شکل مطرح شده در آموزه های آسیای شرقی چندان جدی نیست.

6) آیا بحث توجه به حیوان و گیاه و حتی طبیعت "بی جان" صرفا دستوری اخلاقی از جنس دستورات انفسی (سوبژکتیو) است؟ انفسی به این معنی که خود این توجه چیزی را در جهان عوض نمی کند ولی در داخل وجود انسان تاثیراتی بر جای می گذارد. مثلا باعث فروتن شدن او می شود.

7) کاستن از درد و رنج انسان ها - فعلا فیزیکی - چه؟ ...

پ.ن : من موضعی ندارم. سوال صرفا فلسفی است. نقطه کلیدی این پست بخش آخر بند دو است.

December 26, 2006

مهندسی مالی و فیزیک اقتصاد

این جوری که خبردار شدم انجمن فیزیک ایران و دانشگاه شریف یک کارگاه/سمینار روی بحث مهندسی مالی و فیزیک اقتصاد برگزار خواهند کرد. اطلاعیه و نحوه ثبت نام را از این سایت می توانید ببینید. این طور که من از اسامی می بینم در کمیته علمی شان هم فیزیک دان (احتمالا بیش تر فیزیک دان های علاقه مند به نظریه پیچیدگی و شبکه های عصبی) و هم استاد ریاضی و فرآیند های تصادفی و هم متخصص مسایل مالی دارند و این ترکیب بسیار خوبی ایجاد می کند.

تا جایی که من می دانم بحث فیزیک اقتصاد (Econphysics) از اوایل دهه نود مطرح است و منظور از آن هم کاربرد روش های توسعه داده شده در فیزیک (عمدتا روش های آماری) برای بررسی پدیده های اقتصادی که رفتار آماری پیچیده دارند است. بازارهای مالی نمونه خوبی از چنین پدیده هایی هستند. در بازار مالی ما با موضوعاتی مثل داده های متلاطم یا فرکانس بالا مواجه هستیم که فیزیک دان ها به نظرشان می رسد با ابزارهای نظریه پیچیدگی می توانند تحلیل هایی روی آن ها انجام دهند. به هر حال تا جایی که من از ادبیات اخیر فاینانس خبر دارم این ابزارها (به هم راه ابزارهای دیگری از مهندسی مخابرات) به وارد فاینانس شده و مورد استفاده قرار می گیرد و لذا فیزیک اقتصاد دیگر آن فاصله قبلی را با موضوع کاربردش ندارد. ولی چون فیزیک دان ها به این مباحث تسلط بیش تری دارند قطعا شنیدنش از زبان آن ها جالب خواهد بود. این نکته را البته باید اشاره کنم که متخصصین فاینانس این مباحث را بیش تر از اقتصاددان ها پذیرا خواهند بود. اقتصاددان ها اصولا به روش های صرف آماری اعتماد زیادی ندارند و روی مدل سازی مفهومی رفتار عامل ها قبل از مدل سازی و تحلیل آماری تاکید دارند. فاینانسی ها چون بیش تر دغدغه کاربرد و عمل را دارند با این روش ها راحت تر کنار می آیند.

اصولا این رشته تولیدکننده (ریاضیات) و این دو پسر عموی مصرف کننده (فیزیک و اقتصاد) رابطه خوبی با هم دارند و خیلی خوب حرف هم را می فهمند. برخی مفاهیم کلیدی در اقتصاد مثل تعادل عمومی از مفهوم مشابه در فیزیک الهام گرفته است. یکی از امیدها برای رشد اقتصاد در ایران همین است که آدم های قوی از فیزیک و ریاضی به سمت اقتصاد سرریز شوند و این رشته را تقویت کنند. یک خبر غیررسمی بدهم که ایده ای در شریف در جریان است که در چند سالی آتی رشته اقتصاد هم به گرایش های ریاضی کاربردی اضافه شود. یعنی دانش جویان مقداری درس (حدود 70 واحد) از دانشکده ریاضی بگیرند و مابقی دروس اختیاری خود را از دانشکده اقتصاد بردارند و نهایتا در رشته ریاضی - اقتصاد فارغ التحصیل شوند. این رشته سال ها است که در اروپا (خصوصا اروپای شرقی) وجود دارد و بسیار هم موفق بوده است.

پ.ن: وقتی صحبت از فیزیک در ایران می شود بدجوری هوایی می شوم. یاد مرکز المپیاد و کنفرانس دانش آموزی انجمن فیزیک و خبرنامه و کارسوق فیزیکی که در مدرسه خودمان برگزار کردیم و اولین تجربه مدیریتی من بود و جذابیت شخصیت کاریزماتیک آن روزهای دکتر منصوری و درس فیزیک روز دکتر اردلان و چمن های جلوی دانش کده فیزیک قدیم و فضای آی پی ام و سمینارهایش و خیلی چیزهای دیگر می افتم. اصولا جو فیزیک در ایران جو به شدت باحالی است ...

December 24, 2006

فمینیسم لیبرال

تجربه ام می گوید هر بار که راجع به فمینیسم از منظر اقتصادی چیزی نوشتم و به تور یکی از معدود فمینیست های "عجیب و غریب" وبلاگستان افتادم با حجم انبوهی از سر و صدا و تبلیغات مواجه شدم. با این همه خوش بختانه هنوز پوستم آن قدر کلفت مانده که چیزی که درست می دانم را بگویم. دقت کنید که "عجیب و غریب" صفت محدودکننده در جمله های آغازین است و لذا بحث را به تعداد معدودی آدم با این صفت محدود می کند. برایم جالب هم هست که تا به حال تقریبا با هیچ کدام از دوستان فمینیست مقیم ایران برخوردی نداشته ایم و رابطه همیشه دوستانه بوده است (علی رغم تفاوت نگاهمان) ولی از "برخی" فمینیست های مقیم اروپا و آمریکای شمالی تا دلتان بخواهد چیغ و داد شنیده ام. خودم هم در فهم راز این قضیه مانده ام. بگذریم.

من این پاراگراف را در بخش شب یلدا نوشتم و به تک تک جملاتش اعتقاد دارم : "یک سری از دوستان خیلی صمیمی و خوب من جزو فمینیست های فعال و تندرو هستند و در مقابل تعداد معدودی فمینیست ایرانی برایم سمبل شخصیت بیمارگونه و غیر قابل تحمل هستند. جالب این جا است که من شخصا به شدت به روی کرد فمینیستی اعتقاد دارم و در مقابل برداشت بقیه این است که ضد فمینیسم هستم. در جلسه مجله زنان دلیلش را فهمیدم. عمیقا به فمینیسم لیبرال اعتقاد دارم که خواهان برداشتن هر نوع مانع "قانونی" و "حقوقی" بر سر برابری زن و مرد است ولی با فمینیست های چپ گرا که اکثریت را در دست دارند و مساله نابرابری زن و مرد را به رفع نابرابری های دیگر پیوند می زنند به لحاظ فکری اختلافات جدی دارم. لذا عجیب نیست که ضد فمینیسم شناخته شوم."

حالا این نازلی سیبیل طلا (شورشی محبوب من در وبلاگستان) برداشته و به قول خودش یک نقد روی این پاراگراف من نوشته است. جواب بحث های شخصی با نازلی را در کامنت دانی اش داده ام و می دهم و وقت بقیه را با آن نمی گیرم. فقط چون از یکی دو نفر دیگر از دوستان برداشت سوء تفاهم آمیزی راجع به این پاراگراف شنیدم سعی می کنم این جا نوشته خودم را آشکارتر بنویسم.

اولا من تنها چیز بحث برانگیزی که نوشته ام ابراز عدم علاقه به "معدودی فمینیست ایرانی است که نگاه بیمارگونه دارند". نگاه این آدم ها در فضای وبلاگستان ناآشنا نیست. کافی است یک نفر چیزی - حتی بی ربط به موضوع مورد علاقه آنان - بنویسد که به مذاق این حضرات خوش نیاید. آن وقت صد جور اسم و برچسب ردیف می شود که مثلا اثبات کند که این آقا نگاهش به "جنس گونه گی" ناهنجار است و در گفتمان ماقبل مدرن (بخوانید ماقبل فمینیست تندرو) به سر می برد و الخ. هر قدر هم طرف بخواهد اثبات کند که بابا من اصلا این منظور را نداشتم و فقط یک عبارت معمول در زبان را - که کسی لزوما در معنای عمقی به کار نمی بردش - برای بیان حرف دیگری به کار بردم کارساز نخواهد بود. من راستش به این شخصیت که می گردد تا از عالم و آدم یک جور دشمنی با زن بیرون بکشد و نقدش هم به جای تذکر کوچک برای اصلاح، بیانیه بلندی است که آسمان و ریسمان را به هم پیوند می زند و طرف را بیچاره می کند چیزی جز بیمار نمی گویم. در پاراگراف هم نه از این کسی اسم برده ام و نه اشاره ای کرده ام که متوجه گروه خاصی شود. فقط از یک رفتار خاص ابراز تنفر کرده ام و این به نظرم اصلا کار غیراخلاقی نیست.

نمی خواهم راجع به تئوری های فمینیسم چیزی بنویسم و در باب موضوعی که تخصص من نیست نظر بدهم. فقط تعریف هایی از فمینیسم لیبرال ارائه می دهم که هم روشن کنم خودم به چه جریانی اعتقاد دارم و هم یک جریان تا حدی اقلیت در بین فمینیست های ایرانی را برجسته کنم. نقطه شروع فمینیسم لیبرال مثل بقیه روی کردهای لیبرال بر مبنای محوریت "فرد" و حق او برای تصمیم گیری در مورد زندگی اش بدون محدودیت های تحمیل شده از نهادهای بیرونی - مثل دولت و سنت - است. نقش فمینیسم در این روی کرد وقتی معنا می یابد که به این نکته توجه کنیم که به خاطر تبعیض های موجود علیه زنان ارزش هایی که لیبرالیسم از آن دفاع می کند در مورد آنان امکان تحقق کامل ندارد و لذا باید مساله زنان به صورت خاص مورد توجه قرار گیرد. در ویکی پدیا آمده : "فمینیسم لیبرال معتقد است که برابری برای زنان از طریق اصلاحات "حقوقی" و "اجتماعی" امکان پذیر است و لازم نیست مردان به عنوان یک گروه به چالش کشیده شوند". دیکشنری فمینیسم استنفورد می گوید : "فمینیسم لیبرال مهم ترین دلیل برای تحت سلطه بودن زنان را موانع رسمی و غیررسمی برای ورود آن ها به عرصه عمومی می داند ... قابلیت های زنان شکوفا نخواهد شد مگر این که به حقوق برابر آموزشی و سیاسی با مردان دست پیدا کنند". موج اول فمینیسم لیبرال عمدتا بر مسایل پایه ای مثل حق رای و تحصیل عالی زنان تاکید داشت ولی با وجود رفع این تبعیضات هنوز هم زنان در عرصه عمومی حضور پایین تری دارد. موج بعدی فمینیسم لیبرال معتقد است که ساختار مردسالارانه - یا مبتنی بر ارزش های مردانه مثل رقابت شدید- سازمان های اقتصادی این امکان را به زنان نمی دهد که ضمن حفظ نقش زنانه خود قدرت رقابت کافی در عرصه عمومی را هم به دست بیاورند. لذا موج های دهه 70 و 80 از یک طرف به دنبال ایجاد سازمان های لابی گر زنانه (مثل اتحادیه ملی زنان در آمریکا) و از طرف دیگر تقویت مکانیسم هایی مثل ساعت کار انعطاف پذیر یا پرداخت مزد برای کار خانگی و نگهداری فرزندان بودند. موج سوم که در دهه 90 بروز کرد - و به موج مابعد فمینیسم یا ضد فمینیسم هم معروف است - توصیه می کند که به جای پرداختن بیش از حد به موانع اجتماعی روی نقش فردی زنان برای بهبود آینده خود تاکید شود و زنان خود را پشت حصار "قربانی جامعه" پنهان نکنند ...

قضاوت در مورد این که با نوع مشکلاتی که زنان در ایران رو به رو هستند و احتمالا خواهند بود آیا ایده های فمینیسم لیبرال برای ایران مفید هست یا به قول سیبیل طلا "مایه شرمندگی" است را به عهده خوانندگان می گذارم. فعلا بگذارید از فرصت استفاده کنم و از فمینیست محبوب و شدیدا مورد احترامم شادی صدر تشکر کنم که بدون سر و صدا و بازی با اسم و کلمات کار خودش را برای اصلاحات قضایی و دفاع از حقوق زنان محکوم انجام می دهد و نتایج مشخص برای زنان ایرانی به بار می آورد. هفته قبل هم کمپین آن ها موفقیت جدیدی به دست آورد. به نظر من کار امثال شادی صدر - که پخته و آشنا به واقعیت مسایل هستند- در کشوری مثل ایران صد برابر موثرتر از تئوری های ناکجاآبادی برخی دوستان دیگر است.

December 23, 2006

رمز سلوک

در نوجوانی در یک کتاب عرفانی خوانده بودم که "روزی مردی ثروت مند پسرش را پیش عارفی می برد که در بازار حجره داشت و از او می خواهد که رمز سلوک را به پسر بیاموزد. اتفاقا همان موقع بامیه فروشی دوره گرد از جلوی حجره می گذشت. عارف او را صدا زد و گفت سینی ات را بگذار این جا. به پسر ثروت مند گفت این سینی را بزار بالای سرت و تا ته بازار برو و برگرد. رمز سلوک را می آموزی"

بازار و سینی بامیه زندگی ما کجا و در چه موقعیت های است؟

تعطیلات

تعطیلات بیست روزه ما عملا از دی روز ظهر شروع شد. به توصیه هژیر که گفته بود خودم را مجبور کنم که درس را بگذارم کنار، عمل کردم و با وجود وسوسه های شیطانی فعلا می خواهم دو سه روزی هیچ کاری در باب مقاله ها و امتحان ها و ارائه های بعد از تعطیلات نکنم. چند تا پروژه برای تعطیلات دارم. از همه مهم تر این که این کتاب راهنمای اقتصاد برای همه را که پارسال تقریبا کارش را تمام کردم و نیاز به ویراستاری و اصلاح داشت نهایی کنم. از امروز کار را شروع می کنم. پروژه بعدی که از صبح زود تا الان یک سره رویش کار کردم راه انداختن دوباره سایت شخصی ام است. قبلا سایت داشتم ولی با تغییر میزبان اینترنتی از دست رفت. برای سایت انگیزه مهمی دارم. چند وقت پیش که فایل های روی رایانه را مرتب می کردم دیدم چه قدر ارائه و مقاله و یادداشت و گزارش دارم که از سال 78 به این طرف تولید کرده ام و به طور عمومی منتشر نشده و یا جایی منتشر شده و فراموش شده است. فکر کردم خوب است همه تولیدات نوشتاری ام را یک جا روی سایت جمع کنم. شاید بعضی هایش به درد برخی بخورد. برای خودم هم خوب است که سیر فکری و کاری ام را دنبال کنم. اگر هم کسی کارنامه ام را خواست می توانم به سایت حواله بدهم. فعلا مقاله هایی که در روزنامه ها نوشته ام را جمع کردم. رزومه را هم به روز کردم. قدم بعدی این است که گزارش هایی که جنبه عمومی دارند و قابل انتشار هستند آماده کنم. از گزارش های اختصاصی هم شاید بخش های نمونه ای را بگذارم. ارائه های عمومی و مقالات کنفرانس ها را هم آماده می کنم. مشکل اصلی ام نداشتن تولیدکننده فایل پی دی اف است. نمی خواهم فایل های ورود و پاورپوینت روی وب بگذارم. اگر کسی راهنمایی داشت ممنون می شوم.

یک پروژه مطالعاتی هم دارم. می خواهم مروری دوباره روی اگزیستانسیالیسم داشته باشم. کارهایی که از کیرکگارد، هایدگر، سارتر و مارسل دارم را دوباره می خوانم. بیماری به سوی مرگ کیرکگارد و روان کاوی وجودی سارتر را دوباره شروع کردم. سعی می کنم کمی از کارهای درایفوس را هم بخوانم. نمی دانم در ایران کاری از او ترجمه شده است یا نه؟. از سه روز پیش چنین گفت زردشت هم دوباره توی کیفم است و به عنوان استراحت می خوانمش و سرمست می شوم. البته ممکن است نیچه از دستم شاکی باشد چرا که خودش گفته " این که هر کس خواندن تواند آموخت نه تنها نوشتن که اندیشیدن را نیز تباه خواهد کرد"

مدت ها بود که از سینما دور افتاده بودم. موقعی که سر کار می رفتم کلوپ فیلم خوبی داشتیم و مرتب فیلم می دیدیم ولی دیگر دست رسی ندارم. الان مریم یک جای جدید که فیلم های خوبی دارد کشف کرده و دوباره شروع کرده ایم. Crash و قبل از طلوع را چند وقت پیش دیدیم. هر دو عالی بود. دی شب هم زندگی دوگانه ورونیکا را نصفه دیدم و الان می روم که تماش کنم. کیشلوفسکی علاوه بر اشارات اگزیستانسیالیستی در تصویر کردن جذابیت درون گرانه زنانه - از همان ها که به قول میرزا عطر زندگی است- عالی است ...

December 22, 2006

کلوپ تفریحی برای کار فیزیکی

ام روز یکی از دوستان زنگ زد که رایانه ام از کار افتاده و تو کسی را می شناسی که تعمیر رایانه بلد باشه؟ منم هر کسی را که می شناختم سفر بود. از فردا هم تعطیلات شروع می شه و اگر ام روز کاری نمی کرد رایانه اش مدت نسبتا طولانی خراب می ماند، آن هم درست در روزهایی که مشغول نوشتن پایان نامه است. اگر هم دست تعمیرکار می داد اولا خدا یورو پیاده می شد و بعد هم باید یکی دو هفته صبر می کرد. چاره ای نبود. گفتم من چیزی بلد نیستم ولی شاید از منبع تغذیه باشد بیا امتحانش کنیم. با هم رفتیم یکی از این مراکز خرید الکترونیکی و یک منبع تغذیه 20 یورویی خریدیم. آوردیم دفتر من و منبع تغذیه را برایش عوض کردم و یک کم سیم و پیچ باز و بسته کردم. الان اس ام اس زد که رایانه دوباره مشغول کار شده. بعد از روزهای متمادی پای مونیتور نشستن و الکی مقاله خواندن خستگی ام در رفت و سر حال شدم. احتمالا یک جوری به همان علاقه قدیمی به ابزارآلات و تعمیرات بر می گردد. می گم کاش یک کلوپ تفریحی چیزی بود که وقتی آدم از کار فکری خسته می شد می رفت آن جا و چند تایی وسیله خراب را تعمیر می کرد یا نجاری و آهنگ ری و سیم کشی و لوله کشی می کرد و عرق می ریخت و جانی دوباره می گرفت. یک بار یک فیلم می دیدم که یک پزشک انگلیسی را نشان می داد که هفته ای یک روز می رفت و به عنوان هیزم شکن (البته با اره برقی) کار می کرد. الان حسش را می فهمم.

December 21, 2006

زنجیره شب یلدا : چیزهایی که راجع به من نمی دانید

در راستای دستور سلطان بانو بزار من هم در این بازی شرکت کنم.

1) دوره دانش جویی وقتی تنها بودم مقداری نخود لوبیا خیس کردم که آب گوشت (غذای مورد علاقه) درست کنم. ولی بعدش قرار شد که چند روزی جایی بروم و وقتی برای آب گوشت نبود. با حماقت تمام آب نخود لوبیا ها را خالی کردم و گذاشتم "خشک" بشوند که دوباره بریزم سر جایشان! وقتی بعد از یکی دو روز برگشتم خانه را بوی گند برداشته بود.

2) یک بار بعد از ازدواج مهمان داشتیم و سعی کردیم جوجه کباب درست کنیم. ذغال های منقل ریخته بود دور و بر و بالکون را کثیف کرده بود. من هم جارو برقی را آوردم که تمیز کاری کنم که ناگهان یکی از ذغال های نیمه روشن رفت توی جارو برقی و حسابی سرخ شد. توی کیسه جارو برقی هم که جز پرز و کاغذ و اینا نیست و هوای کافی هم در آن دمیده می شود. در عرض کسری از ثانیه کل ماجرا آتش گرفت و ...

3) در دوره دانش جویی نزدیک بود بروم دادگاه انقلاب. مداخله یک روحانی نیک نفس و بزرگ وار که من را می شناخت مانع از این قضیه شد (این را بعدها برایم تعریف کرد). در تریبون آزاد چیزی گفته بودم که ناطق نوری از آن پس هر جا می رفت حرفم را نقل می کرد و می گفت ببینید تهاجم فرهنگی دشمن به کجا رسیده است که یک دانش جو در تریبون آزاد این حرف را می گوید. با شمارش من ناطق 15 بار این حرف را در مجالس مختلف نقل کرد و البته هر بار هم صحبت من را دست خوش تغییراتی می کرد. رفقا هم قضیه را می دانستند و آخرین تحولات در صحبت های ناطق را خبر می دادند.

4) از سال سوم دبیرستان به ترتیب قرار بوده این رشته ها را بخوانم یا خوانده ام : فیزیک، مکانیک، برق، حقوق، علوم سیاسی، ریاضی، صنایع، فلسفه علم، اقتصاد، مدیریت، جامعه شناسی، دوباره علوم سیاسی، دوباره اقتصاد. مدت ها هم آرزویم این بود که کنار دانش گاه بروم درس حوزوی بخوانم. یک سری کتاب های آموزش عربی و مقدمات فقه را هم خودم خواندم. به یکی از ضعف های بزرگم اعتراف می کنم : نمی توانم به یک چیز قانع بشوم و قبول کنم هر انتخابی معادل چشم پوشی از چیزهای جالب انتخاب های دیگر است. هنوز هم تا حدی این اشکال را دارم و دنبال چیزی هستم که همه چیز (عمق و قوت نظری، بازار کار، فایده اجتماعی، جذابیت و الخ) را با هم داشته باشد.

5) این یک واقعیت است که من یک شغل در یک سازمان بین المللی را که به راحتی گیر هر کسی نمی آید با حمایت دولت ایران به دست آوردم (و البته بعدا بدون حمایت دولت تمدیدش کردم). وقتی امکان فرستادن یک ایرانی به این موقعیت فراهم شد از 40-50 نفر آدم از دانش کده های مختلف اقتصاد و مدیریت دعوت کردند که برای مصاحبه بروند. من هم که سیستم همیشگی را می دانستم رفتم آن جا و از فرصت استفاده کردم و حرفم را زدم و آخرش دعوا کردم و آمدم بیرون. موقع بیرون آمدن مقام ارشدی که مسوول تصمیم گیری بود گفت این قضیه که گذشت ولی اگر بعدا رفتی جایی برای مصاحبه کاری مثل هاشمی رفسنجانی لم نده و حرف بزن! فردایش از دفتر آن فرد زنگ زدند که یک سر بیا این جا. رفتم و برایم توضیح داد که معمولا این شغل ها را به پسرخاله ها می دهند ولی چون این کار با خارجی ها سر و کار دارد و پسرخاله قبلی در کار مشابهی گند زده است این بار تصمیم گرفته اند پسر خاله نفرستند و در میان تعجب من گفت که با بررسی رزومه ها به این نتیجه رسیده اند که من را معرفی کنند. خلاصه این طوری شد که شد. آن مقام هم که تیپ و رفتارش اصلا شبیه مدیران جمهوری اسلامی نبود با آمدن دولت جدید مشمول مهرورزی قرار گرفت. البته این ماجرا باعث شد که من سال 82 به جای این که بروم آمریکا سر از اتریش در بیاورم و درس دکترایم 4 سال عقب بیفتد و مسیر زندگی ام تقریبا عوض شود. من هنوز هم سر انرژی که دو وزارت خانه سر ماجرای من گذاشتند به کشورم بده کارم و متاسفانه تغییر دولت و کنار رفتن تیم قبلی باعث شد که تجاربی که باید پس از آن دوره منتقل می کردم عملا سرگردان باقی بماند. در سفر آخرم به تهران به دفتر مقام مسوول جدید که یک بار هم هم دیگر را در وین ملاقات کرده بودیم زنگ زدم و گفتم که تهران هستم و بگویید هر کاری لازم است بکنم که خبری نشد.

6) یک سری از دوستان خیلی صمیمی و خوب من جزو فمینیست های فعال و تندرو هستند و در مقابل تعداد معدودی فمینیست ایرانی برایم سمبل شخصیت بیمارگونه و غیر قابل تحمل هستند. جالب این جا است که من شخصا به شدت به روی کرد فمینیستی اعتقاد دارم و در مقابل برداشت بقیه این است که ضد فمینیسم هستم. در جلسه مجله زنان دلیلش را فهمیدم. عمیقا به فمینیسم لیبرال اعتقاد دارم که خواهان برداشتن هر نوع مانع "قانونی" و "حقوقی" بر سر برابری زن و مرد است ولی با فمینیست های چپ گرا که اکثریت را در دست دارند و مساله نابرابری زن و مرد را به رفع نابرابری های دیگر پیوند می زنند به لحاظ فکری اختلافات جدی دارم. لذا عجیب نیست که ضد فمینیسم شناخته شوم.

شش نفر پیش نهادی من : فروغ، احمد سیف، نسرین، نیما نامداری، اکبر داستان پور، یاسر میردامادی

قرارداد آتی در نفت

دارم روی بحث ریسک متغیر در بازار نفت و روش های یافتن نسبت بهینه قراردادهای آتی(Futures) کار می کنم. یاد خاطره ای افتادم. سال 81 که استراتژی توسعه صنعتی در حال تدوین بود در یکی از جلسات کاری یکی از رفقا که شما هم می شناسیدش و الان آمریکا است بحثی را راجع به اقتصاد جهانی ارائه کرد و بخشی از صحبتش راجع به تحولات قیمت نفت و تاثیر آن بر اقتصاد ایران بود. نظر او این بود که به تر است ایران همه نفت خود را تحت قراردادهای آتی به مدت پنج سال پیش فروش کند و از این تلاطم ها خلاص شود. آن موقع قیمت نفت دور و بر 20 دلار بود و احتمالا قیمتی که بابت قرارداد آینده می شد دریافت کرد دور و بر همین مبلغ می بود. همیشه بهش می گویم که خدا را شکر کسی حرفت را جدی نگرفت و گرنه احتمالا بعد از این که قیمت نفت به بالای 60 دلار رسید به جرم اتلاف میلیاردها دلار از منابع ملی اعدامت می کردند.

* قراردادهای آتی چیزی مثل سلف خری در سیستم سنتی بازار ما است. طرفین معامله آینده قراردادی را امضاء می کنند که یک طرف موظف به تحویل مقدار مشخصی از یک کالا (مثلا نفت) در زمان مشخصی است و طرف دیگر قیمت تضمینی را برای جنسی که در آن تاریخ تحویل می شود پرداخت می کند. اگر قیمت آن روز کالا بیش از قیمت قرارداد باشد فروشنده کالا ضرر می کند و اگر کم تر باشد فروشنده قرارداد آتی. قیمت آتی و قیمت امروز همیشه در یک تعادل با هم هستند و قیمت های پیش نهاد شده در قراردادهای آتی تخمینی از انتظارات متوسط معامله گران را نشان می دهد.

December 20, 2006

تحصیل اقتصاد در اروپا

ایمیل های زیادی از دوستان دریافت می کنم که راجع به تحصیل در اروپا می پرسند. قول داده بودم که چیزی می نویسم. اول از همه باید بگویم که مدارس اروپایی اقتصاد در ایران تقریبا ناشناخته هستند. من غیر از بچه های موسسه خودمان، یکی از دوستان در مانهایم، دوست دیگری در تینبرگن و دوست دیگری که اخیرا به فرانکفورت رفت ایرانی دیگری را در اروپا ندیده ام. نکته ای که باید به طور جدی به آن توجه کرد تغییرات اساسی است که در برنامه های اقتصاد اروپا رخ داده است. نکته های مهم در این رابطه که به ذهن می رسد شامل این موارد است:

1) بسیاری از مدارس خوب شیوه قدیمی اروپایی را که تز محور بود کنار گذاشته اند و سیستم آمریکایی مبتنی بر دو سال درس و امتحان جامع را پیاده کرده اند. من هیچ برنامه خوب اقتصاد در اروپا نمی شناسم که فاقد این دو سال درس باشد.

2) تغییر دیگر پرداخت پول به دانش جویان است که پیش از این معمول نبوده است. اتفاقا یک حسن اروپا این است که بسیاری از مدارس اروپایی پول را در قالب بورس و نه دست یاری استاد پرداخت می کنند و لذا هیچ انتظاری جز درس خواندن و تحقیق از دانش جو ندارند. تقریبا در تمام مدارسی که من می شناسم پولی که پرداخت می شود بسیار مناسب است و برای یک زندگی دو نفری راحت (سبک اروپایی) کفایت می کند.

3) یک اشکال بزرگ اروپا این است که همان طور که قبلا گفتم اکثر مدارس اروپا روی حوزه های خاصی ریاضیات و تئوری اقتصاد متمرکز هستند و روش های اقتصادسنجی در آن ها ضعیف است یا دید جامعی از اقتصاد به دانش جویان نمی دهند. اگر بخواهم از قیاس استفاده کنم اروپا ریاضی دان هایی تربیت می کند که کمی هم اقتصاد بلدند ولی آمریکای شمالی اقتصاددان هایی تربیت می کنند که ریاضی هم بلدند. بحث تمرکز را در اروپا خیلی مشخص تر از آمریکا می توان دید. خیلی از مدارس فقط روی یک حوزه خاص متمرکز هستند و روی حوزه های دیگر هیچ فرد برجسته ای ندارند.

4) زبان تحصیل در تمامی برنامه های خوب اقتصاد اروپا انگلیسی است و لذا تافل و جی آر ای پیش نیاز تمام این برنامه ها است. در برخی موارد اگر پولی که از سال سوم به بعد می دهند مربوط به کمک در تدریس باشد ممکن است مجبور شوید کمی زبان محلی آن کشور را بیاموزید.

5) یکی از نکاتی که باید برای بسیاری از دوستان تکرار کنم این است که برنامه آموزش اقتصاد در دنیای غرب به کل با ایران فرق دارد. این که کسی تز فوق لیسانش را روی نهادگرایی نوشته باشد هیچ مزیتی برای پذیرش ایجاد نمی کند. ضمن این که چیزهایی که خواهد آموخت اساسا شباهتی به درس های توصیفی ایران ندارد. تنها چیزی که برای پذیرش مهم است پیشینه ریاضی فرد است. اگر لیسانس یا فوق لیسانس ریاضی داشته باشید تقریبا در هر برنامه اقتصاد در اروپا به کسی که اقتصاد خوانده باشد ترجیح داده می شوید.

6) در نقاطی که یک دانش کده توان کافی ندارد یک مدرسه تحصیلات تکمیلی مجازی شکل می گیرد و مجموعه دانش کده ها سبد منابع خود را به اشتراک می گذارند. مدرسه فاینانس وین، مدرسه تحصیلات تکمیلی روئر و موسسه تحصیلات تکمیلی تینبرگن نمونه ای از این برنامه ها هستند.

7) اکثر مدارس اروپا بر خلاف آمریکا برای پذیرش دکترا شرط فوق لیسانس را دارند. اگر با لیسانس وارد شوید معمولا باید اول دوره فوق لیسانس را بگذرانید.

8) روزبه هم توضیح داده است که در اقتصاد پذیرش توسط کمیته اتخاذ می شود. مکاتبه با استاد تقریبا معنی خاصی ندارد مگر این که فرد مشخصی استاد مشخصی را در یک دانش گاه بشناسد و تماس قوی با او برقرار کند. اگر یکی از اساتیدتان رفیق قدیمی کسی در یک دانش گاه خوب اروپایی است از او بخواهید با فرد مورد نظر تماس بگیرد در غیر این صورت وقت خود و اساتید را با فرستادن ایمیل تلف نکنید.

9) نوشتن آن مقاله ای که ممکن است در پذیرش شما تاثیر داشته باشد در دوره لیسانس و فوق لیسانس بسیار مشکل است. این که شما نوشته ای بفرستید که در آن ادبیات موضوعی مرور شده است چیز خاصی به شانس پذیرشتان نمی افزاید. بنابراین خیلی روی این که مقاله منتشر نکرده اید تاکید نکنید. بقیه رقبای شما هم این کار را نکرده اند.

10) برخی برنامه ها در اروپا مثل تولوز و بن و تیلبورگ رتبه بندی بالاتر از کیفیت واقعی آموزشی شان دارند. دلیل این موضوع هم از دست دادن کادرهای خوب است که اثرش را فورا در رتبه بندی نشان نمی دهد. در مقابل برخی برنامه ها مثل مدرسه فاینانس وین یا ایکره بروکسل (دانشگاه آزاد بروکسل) چون جدید هستند هنوز رتبه بالایی به دست نیاورده اند ولی کادر جوان و توانمندی دارند. سعی کنید این برنامه ها را شناسایی کنید و روی آن ها متمرکز شوید چون ضمن دارا بودن کیفیت مناسب شانس پذیرش در آن ها بالاتر است.

11) برخی مدارس اروپایی مثل پمپئو فابرو و تولوز از سیستم شیکاگو پیروی می کنند. یعنی در سال اول تعداد خیلی زیادی دانش جو می گیرند (بیش از شصت نفر) و بعد بخش قابل توجهی از آن ها را در پایان سال اول بیرون می ریزند. من خودم برای این دو برنامه درخواست نکردم ولی شما اگر 22 سالتان است و پایه ریاضی تان خیلی خوب است این کار را بکنید. حداکثر این که اگر نتوانستید وارد سال دوم شوید بعدا می گویید که از "تولوز" اخراج شدید. خود این موضوع کلاس دارد :)

12) اگر به گرایش های کاربردی علاقه دارید این نکته را مد نظر داشته باشید که اروپا در فاینانس به تر از اقتصاد کاربردی است. در مقابل اگر به مباحث نظری مثل نظریه تعادل عمومی یا نظریه بازی ها علاقه دارید اروپا انتخاب بسیار درستی خواهد بود.

13) در اسپانیا پومپئو فابروا، در فرانسه تولوز و اخیرا سوربن، در آلمان بن و مانهایم و روئر و فرانکفورت، در سوئد استکهلم، در بلژیک ایکره (لیبره) ،در هلند تیلبرگ، تینبرگن و ماستریخت، در فنلاند هلسینکی و نهایتا در نروژ اسلو قابل توصیه هستند. اگر چیزی را از قلم نینداخته باشم غیر از این ها برنامه خوب مشهور دیگری نمی شناسم. در اتریش غیر از موسسه خودمان (هر دو برنامه اقتصاد و فاینانس) هیچ جایی را توصیه نمی کنم. دانشگاه اروپایی در فلورانس بسیار عالی است ولی به خاطر نوع سیستم تامین مالیش ورود به آن برای ایرانی ها عملا غیرممکن است.

14) فکر نکنید پذیرش در اروپا آسان تر از آمریکا است. پذیرش گرفتن از مدارس خوب اروپا به سختی پذیرش گرفتن از دانش گاه های بالای آمریکایی است. موسسه ما برای دوره فاینانس از بین 200 نفر متقاضی سال قبل فقط 4 نفر را پذیرش کرد.

بازار کار اقتصاد

یک فرق بسیار مهم و کلیدی در بازار کار رشته های علوم انسانی به طور عام و اقتصاد به طور مشخص با مهندسی وجود دارد. در علوم انسانی باید جزو یکی دو درصد بالای کشور باشی تا بتوانی کار مناسب و دل خواهت را انجام دهی و گرنه اگر یک اقتصاددان متوسط باشی احتمالا مجبور خواهی شد تن به پروژه ها و کارهایی بدهی که چندان رضایت بخش نیست. در مهندسی این طور نیست. اگر دانش و توانایی ات از یک حداقلی بالاتر باشد و یک مهندس متوسط باشی معمولا کار مناسب (مناسب با تعریف ایران) گیر می آوری. هزاران نفر از بچه هایی که مهندسی خوانده اند در شرکت های مهندسی مشاور یا پیمانکاری یا رایانه ای یا مراکز تحقیقاتی مشغول کارهایی هستند که برایشان جدی و ارضاء کننده است در حالی که عدد بچه هایی که اقتصاد خوانده اند و کار دل خواه خود را انجام می دهند بسیار کم تر از این است. دقت کنید که بحث من فقط از زاویه مالی نیست و کیفیت خود کار در این جا محور بحث است. تعداد پروژه های تحقیقاتی / مشاوره ای اقتصادی که واقعا نیاز به دانش و تخصص بالا دارد در کشور بسیار محدود است. در مقابل تعداد زیادی کار سطح پایین تر هست که کسی انتظار حرف دقیق در آن را ندارد (یا اصلا نمی توان چنین حرفی را در آن فضا زد) و باید با بلا بلا گفتن پرش کرد. این جور پروژه ها معمولا زینت بخش تصمیماتی است که از قبل مشخص شده و فقط نیاز به یک توجیه ظاهرا علمی دارد. از زاویه مالی اتفاقا ممکن است بازار کار لایه دوم جذاب تر هم باشد ولی ارضای شغلی آن قابل مقایسه با مورد اول نیست.

با این تعریف اگر فرد سخت گیری باشید ورود به رشته ای مثل اقتصاد از حیث بازار کار بسیار پرریسک تر از رشته هایی مثل مهندسی یا حقوق یا حسابداری است. من خودم در کنار این که سعیم را می کنم که خودم را از رده اقتصاددان متوسط بالا بکشم (این که موفق بشوم یا نه بحث دیگری است) یک استراتژی مهم دیگر هم دارم : بخشی از تخصصم را روی موضوعاتی متمرکز می کنم که کم ترین ارتباط را با بخش دولتی داشته باشد و مشتری کافی در سه بخش خصوصی ایرانی، سرمایه گذاران خارجی و سازمان های بین المللی داشته باشد تا مجبور نشوم به هیچ وجه برای امرار معاش به بخش دولتی وابسته باشم. این طوری هم می توانم استقلال فکری خودم را حفظ کنم و هم کارهای دل خواه تری انجام دهم. یافتن این که این موضوعات چیست دیگر به عهده خود علاقه مندان رشته اقتصاد :)

December 18, 2006

روزمره

دارم از بوداپست می نویسم. همین الان از امتحان جی آر ای برگشتم. ریاضی را شدم 800/800 و بخش لغت را گند زدم و شدم 800/330، امیدوارم بخش نوشتن را خوب بشوم و این نمره پایین را جبران کنم. دی روز شروع کردیم به بوداپست گردی تا سومین پایه امپراطوری عظمت باخته اتریش- مجارستان (به همراه وین و پراگ) را از نزدیک ببینیم. بوداپست از آن چیزی که فکر می کردم ثروت مندتر و منظم تر بود. در مقایسه با پراگ که میراث حکومت کمونیستی در آن هنوز هم به چشم می خورد بوداپست تقریبا فرق خیلی اساسی با شهرهایی مثل وین یا مونیخ نداشت. بخش اعظم وقت دی روز را برای مجموعه یهودیان صرف کردیم که شامل یک کنیسه خاص (با معماری نشات گرفته از کلیساهای مسیحی و مسجد مسلمانان شامل دو مناره) و موزه و گورستان یهودیان بود. مجارستان پیش از جنگ جهانی دوم با 25% یهودی بزرگ ترین درصد جمعیت یهودی در کل اروپا را داشته که بنا بر اسناد این موزه از مجموع یک میلیون نفر یهودی ساکن مجارستان نزدیک به 600 هزار نفر آن ها در عرض 50 روز و در اواخر جنگ کشته شدند. در این قتل عام هیتلر تنها نبود و حکومت مجارستان نیز به کمک نازی ها رفته بود. در حیاط گورستان بنای بزرگ داشتی بود که نام سیاست مداران اروپایی که با تهیه اسناد هویت جعلی یا اعطای پناهندگی توانستند جان عده قابل توجهی از یهودیان را نجات دهند بر آن نوشته شده بود. ماجرای هلوکاست بوداپست و یادبودهای قربانیان سرشناس آن را که دنبال می کردم دائما لبخندهای احمقانه حضرت مهرورز که فاجعه به این بزرگی را به تمسخر می گیرد و برایش مسابقه کاریکاتور راه می اندازد جلوی چشمم بود.

کامنت های مطلب قبلی را چک کردم و دیدم که عده ای از دوستان اعتراض کرده اند که من از راه دور چطور توانسته ام پیروزی اصول گرایان را بررسی کنم. راستش نوع اعتراض دوستان من را یاد برخی واکنش های روانی در جریان تحلیل های سیاسی می اندازد که دو روی یک سکه است و هر دو را فشار روانی برای تحمل واقعیت ناخوشایند می نامم. یک شکل آن را زمانی مشاهده کردم که احمدی نژاد به ریاست جمهوری انتخاب شده بود و عده ای از آدم ها که مخالف انتخابش بودند به زور دنبال عناصر مثبتی در شخصیت او بودند تا خود را با این وضع جدید تطبیق بدهند. هیچ فراموش نمی کنم که یکی از دوستان که کاملا به جناح دیگری تعلق دارد می گفت که البته خوب این ها یک نکته مثبت دارند و آن این که سالم هستند! بعدش هم سعی می کرد توضیح دهد که اعضای کابینه مهرورزی تحصیلات خوبی دارند و الخ. این به نظر من گول زدن خود است. از طرف دیگر دوستانی که طرف دار اصلاح طلبان هستند با ندیدن موفقیت های اخیر اصول طلبان و سعی در انکار آن یک جوری خود را از مشاهده درست واقعیت محروم می کنند. من شاخص موفقیت اصول گرایان را تا حد امکان از روی اطلاعات اصلاح طلبان و ادعاهای حداکثری آن ها استخراج کردم. نتایج شوراها در شهرهای مختلف را با لیست هایی که از گروه های مختلف پیدا کردم مقایسه کردم و مشخصا به این نتیجه رسیدم که اصول گرایان و رایحه ای ها روی هم بازهم در برخی شهرهای بزرگ پیروز شده اند. ضمن این که نتایج تا الان انتخابات تهران حکایت از پیروزی شکننده آن ها دارد. البته این نتایج حاوی دو خبر خوب هم هست. یکی شکست فاحش رایحه خدمت در دست یابی به رای بالا و دیگری راه یافتن چند نفر چهره شاخص اصلاح طلب به شورا. البته تجربه های قبلی می گوید باید صبر کرد و تا آخر ماجرا را دید. بعید نیست باز شب بخوابیم و صبح ببینم نتایج دیگری به دست آمده است. به هر حال بازتاب در این جدول آرایشی از نیروهای پیروز انتخابات داده است.

اگر نتایج تهران به همین منوال جلو برود این انتخابات یک تفاوت اساسی با تمام انتخابات های قبلی خواهد داشت و آن این که اعضای انتخاب شده از یک گروه نخواهند بود. اگر تاریخ انتخابات را دنبال کنید در مجلس دوم، سوم، چهارم و ششم و هفتم و شورای شهر اول و دوم ما همیشه شاهد پیروزی کامل یک لیست و تسلط کامل یک حزب بر نهادهای قانون گذار بودیم (مجلس پنجم تنها استثنا است). بر خلاف دفعات قبل این بار شورای شهر ترکیبی از چهره های سرشناس ائتلاف اصلاح طلبان و اصول گرایان خواهد بود و هر کدام که نهایتا پیروز شوند اکثریت شکننده ای خواهند داشت و در نتیجه به نوعی برای اولین بار باید شکلی از دولت ائتلافی را در ایران تجربه کنیم. این یک رفتار انتخاباتی جدید است که ارزش تحلیل دارد.

December 16, 2006

رمز پیروزی انتخاباتی اصول گرایان چیست؟

من خودم جواب سوال فوق را ندارم ولی از امروز صبح که نتایج انتخابات را بررسی کرده ام این سوال یکی دو سال اخیر در ذهنم دوباره جرقه زده است. به عنوان کسی که وقایع سیاسی را از سال 70 دقیقا دنبال می کنم در فهم رفتار دو سال اخیر مردم ایران تقریبا عاجز مانده ام.

1) جناح راست یکی از مهم ترین پیروزی هایش را در انتخابات مجلس چهارم به دست آورد. در آن سال ها فضای به شدت تخریبی علیه نیروهای موسوم به خط امام درست شده بود. به خوبی خاطرم هست که شایعه کرده بودند که کروبی فرار کرده، آیت الله موسوی اردبیلی از دنیا رفته، محتشمی در ماجرای لاکربی دست داشته و الخ. این فضا باعث شده بود تا مردم مشکلات جنگ و بعد از آن را به تندروی نیروهای چپ گرا نسبت دهند و در مقابل هاشمی و جناح راست را که در آن زمان متحدد یک دیگر بودند نویدبخش یک سیاست خارجی کم تنش و اقتصاد بازتر بدانند.

2) با قدرت گرفتن راست در دولت هاشمی - وزارت کشور و علوم و اقتصاد و فرهنگ و الخ - و آشکارتر شدن سیاست های محافظه کارانه و بسته آن ها از یک طرف و جان گرفتن دوباره نیروهای خط امام و ارائه تحلیل های مستمر راجع به خطر راست سنتی، جامعه تحصیل کرده به نوعی در مقابل این جریان موضع گرفت. به گونه ای که اگر پاره ای اتفاق ها در انتخابات مجلس پنجم اتفاق نمی افتاد این جناح ممکن بود اکثریت را در مجلس از دست بدهد. رفتار مردم در مجلس پنجم برای من کاملا قابل فهم بود. راست سنتی به عنوان جریان بسته و بی کفایتی مطرح شده بود که از یک طرف اگر بر سر کار بیاید آزادی های نسبی ایجاد شده در زمان هاشمی را برخواهد چید و از طرف دیگر چون فاقد تخصص و شناخت درست از دنیا بود با اتخاذ سیاست های غلط اقتصادی و سیاسی و اداری باعث رکود و عقب ماندگی اقتصادی کشور خواهد شد. یوسفعلی میرشکاک که در کل عمرش به مدت یک ماه مدرن شد و دوباره سرجایش برگشت به دقت این برداشت از راست را در مقاله معروفش "چشم اندازی از خطابه وحشت" که در هفته نامه بهمن چاپ شد به تصویر کشید. رای مردم به کارگزاران و نیروهای تازه به صحنه برگشته خط امام که تحت شعارهای آزادی خواهانه فعالیت می کردند به نوعی ابراز میل برای ادامه جریان لیبرالیزه کردن فضای اجتماعی، ایدئولوژی زدایی و حاکمیت تکنوکرات هایی مثل کرباسچی بود. هر چند که این رای طبقه متوسط تازه به صحنه سیاست برگشته نتوانست در مقابل رای های قوی برآمده از پایگاه های سنتی راست سنتی - مساجد و هیات های مذهبی - مقاومت کند.

3) تاریخ دوم خرداد را همه می دانید و تکرار نمی کنم. راست به صورت غیرمنتظره ای به حاشیه رفت و بدون این که بازسازی ایدئولوژیک خاصی بکند با چراغ خاموش در انتخابات شوراها برگشت و به صورت ناباورانه ای پیروز شد. فکر می کنم پیروزی اول اصول گرایان جنبه استراتژیک نداشت و دو دلیل اصلی آن یکی پراکنده شدن رای اصلاح طلبان بین لیست های مختلف و یکی هم بسیج نیروهای طرف دار راست برای حضور در انتخابات بود. پیروزی مجلس هفتم قدم دومی بود که البته در مسابقه بدون رقیبی به دست آمد و عنصری از تحلیل ما نیست. با این همه رای کلی اصول گرایان در دور اول (نزدیک به ده میلیون) و رای بالای احمدی نژاد در دور دوم انتخابات ریاست جمهوری 84 موضوعی نبود که بشود آن را به سادگی کنار گذاشت. پیروزی نسبتا قطعی اصول گرایان در انتخابات فعلی شوراها حلقه بعدی این زنجیره است.

سال ها نظر غالب در جامعه شناسی سیاسی ایران این بود که راست سنتی یک رای ثابت هفت میلیون نفری از اقشار مذهبی و سنتی جامعه دارد که رقم آن هم مرتب به رو به کاهش خواهد بود. این رای ثابت خودش را در انتخابات ریاست جمهوری 76 (ناطق) و 80 (توکلی) نشان داده بود. از طرف دیگر بسیاری از تحلیل گران این اعتقاد را داشتند که موج هایی مثل جوانی جمعیت، گسترش اینترنت و همه گیر شدن آموزش عالی نیروهایی هستند که فضا را هر چه بیش تر به نفع جریان های اصلاح طلب و لیبرال خواهد ساخت. ما تا سال ها باور داشتیم که راست هیچ شانسی برای برگشتن به عرصه سیاسی از طریق انتخابات ندارد چون به نظرمان می رسید این هفت میلیون نفر همیشه اقلیتی کوچک در مقابل یک اکثریت جوان و پرشور بیست و چند میلیونی خواهد بود. با این همه راست برگشته است و آن رای هفت میلیونی به چیزی بالای پانزده میلیون رای رسیده است. تاکید می کنم که راست بدون بازسازی ایدئولوژیک باز گشته است. هر چند طبعا به تبعیت از فضا، شکل و رنگ و بوی تبلیغات انتخاباتی آن ها عوض شده است ولی تفکرات اساسی که ابراز می دارند فرق چندانی با اوایل دهه هفتاد ندارد.

این را خودم از عباس عبدی شنیدم که می گفت " مشکل ما با راست بی کفایتی آن ها در اداره کشور است. اگر ما بدانیم که راست قابلیت این را دارد که با بستن فضای سیاسی و اداره درست اقتصاد می تواند همانند چین کشور را در مسیر رشد بیندازد کل قدرت را دو دستی تقدیم آن ها می کنیم". مگر این همان راست با تفکرات قدیمی نیست؟ پس چرا مردم عادی به او رای می دهند؟ آیا مردم دیگر دنبال آزادی اجتماعی نیستند؟ یا فکر می کنند راست ها این شایستگی را دارند که امور روزمره را به خوبی اداره کنند؟ یا چون راست ها این بار در عرصه اقتصاد شعارهای چپ گرایانه اتخاذ کرده اند مورد حمایت مردم قرار گرفته اند. من در فهم این موضوع مانده ام. آیا ایده آل های ما با خواسته های اکثریت* جامعه فاصله اساسی گرفته است؟

* دقت کنید که هیچ جای دنیا 100% مردم در انتخابات شرکت نمی کنند. رقم شرکت معمولا بین 40 تا 70 درصد است که در ایران هم رقمی حول و حوش همین را داریم. بنابراین رای اکثریت در ایران تقریبا همان معنی جهانی آن را دارد. با این فرق که گزینه های انتخاب خیلی محدودتر است.

December 15, 2006

ابهام در بازار نفت

موضوع مقاله ای که قرار شد با بلوم بنویسم معلوم شد. قبلا توضیح دادم که وجود ابهام باعث می شود تا انگیزه برخی افراد برای خرید دارایی کم تر شود و این خودش را در قیمت دارایی نشان می دهد. در واقع می توان به نوعی عنصر "ابهام گریزی" و سودی که افراد از آن صرف نظر کرده اند تا دارایی های بدون ابهام را جای گزین دارایی های مبهم در سبد خود کنند اندازه گرفت.

همین موضوع در بازار نفت هم صادق است. تا جایی که من می دانم بازار نفت "حداقل" با دو ابهام بزرگ رو به رو است. یکی تغییراتی که در پیش بینی مربوط به ذخایر نفت رخ می دهد. با کشف هر میدان نفتی جدید پیش بینی های قبلی در مورد ظرفیت های عرضه به هم می ریزد. فکر کنم همین مثال مفهوم ابهام و فرق آن با ریسک را نشان می دهد. تا حد کمی که من با بحث اکتشاف معدن آشنا هستم فرآیند کشف یک معدن و هزینه استخراج آن کاملا غیرقابل پیش بینی است و لذا قراردادهای مالی برای تامین مالی این نوع پروژه ها با پروژه های ساده های مثل ساختمان فرق می کند. ابهام دیگر در بازار نفت به وجود فن آوری های جای گزین بر می گردد. هم اکنون تعداد زیادی برنامه تحقیقاتی روی انواع اشکال انرژی جای گزین در جریان است که یا شکست می خورند یا به صورت موردی کاربرد پیدا می کنند و یا به طور کامل جای سوخت فسیلی را خواهند گرفت. این که این فن آوری ها به کجا خواهد رسید هم توزیع احتمال چندانی ندارد و موضوع مبهمی است.

حدس اولیه ما این است که وجود چنین ابهام هایی خودش را در قیمت پیش خرید نفت برای زمان های آتی نشان می دهد. فعلا قرار شده به عنوان بخش اول کار سعی کنم یک مدل ساده تئوری برای این موضوع بسازم. از انواع ایده ها و کامنت های دوستانی که با صنعت نفت یا بحث تحلیل ابهام و ریسک آشنا هستند کاملا استقبال می کنم و ممنون هستم. یک بار که این جا بحث نفت بود چیزهای خیلی زیادی یاد گرفتم.

* اگر خواستید موضوع مقاله به ذهنتان برسد به دیدن رفقا بروید. دی روز رفتم اوپک دیدن دکتر عسلی و دکتر جلالی. همان جا ایده اولیه برای نفت گرفتم. امروز که به بلوم گفتم خوشش آمد و موضوع را کمی پرداخت و تبدیل کرد به موضوع تحقیق.

من فکر می کردم قضیه عدم فعالیت دی اه ال در ایران حل شده ولی این طور که شنیدم هنوز برقرار است. حالا اگر کسی بخواهد یک سری مدارک را در عرض سه روز از ایران به اروپا بفرستد باید چه کار کند؟ آیا پست ایران این کار را می کند؟ به موقع تحویل می دهد؟ تجربه ای داشته اید؟ جای گزینی می شناسید؟

راستی بخشی از مدارک در داخل پاکت های دربسته است که نباید توسط کس دیگری باز شود و مستقیم به دانشگاه برسد. آیا پست اصرار دارد که پاکت ها را باز کند؟

پ.ن : از همه دوستانی که لطف کردند و اطلاعات دادند بی نهایت ممنونم. تقریبا راه حل را گرفتم. خوانندگانی که با مشکل مشابه رو به رو هستند حتما کامنت ها را بخوانند. طیف وسیعی از تجارب در آن جا بیان شده است.

با این که یاسر کراچیان را چند سال است که ندیده ام ولی مواضع سیاسی مان خیلی شبیه همه. جوری که یک وقت هایی فقط می خوام بگم "همون که یاسر گفت". دلیلش هم روشنه : هر دو حقوق بگیر و مزدور جمهوری اسلامی هستیم. البته اون حقوقش را از طریق شعبه جمهوری اسلامی مستقر در دانشگاه تورنتو دریافت می کرد و من از طریق شعبه مستقر در موسسه مطالعات پیش رفته وین.

December 14, 2006

ابهام گریزی

تفاوت بین ریسک و ابهام (Ambiguity or Uncertainty هر دو لغت مرسوم است) را اولین بار نایت در کتاب معروفش "ریسک، عدم قطعیت و سود" در سال 1921 مطرح کرد. ریسک به موقعیت هایی گفته می شود که تصمیم گیرنده از نتیجه یک فرآیند اطمینان ندارد ولی توزیع احتمال روی آن را می داند. ابهام وقتی است که حتی توزیع احتمال نتایج فرآیند را هم نمی داند. پاراداکس السبرگ یکی از اولین آزمایش های تجربی برای بررسی این موضوع بود که قبلا هم همین جا یک شکلی از آن را مطرح کرده بودم. شکل اولیه این آزمایش می تواند به خوبی ماجرا را توضیح دهد. دو گلدان داریم که اولی شامل 50 توپ قرمز و 50 توپ سیاه هست. در مورد دومی هیچ چیزی نمی دانیم فقط می دانیم که در داخل آن ترکیبی از توپ های سیاه و قرمز وجود دارد. افراد می توانند یکی از گل دان ها را انتخاب کرده و یک توپ از داخل آن بردارند. اگر توپ قرمز باشد جایزه می گیرند. اگر در این مثال دقت کنید انتخاب یک توپ و دیدن نتیجه آن از گل دان اول ریسکی و از گل دان دوم تحت ابهام است. هر چند هیچ تضمینی نیست که نتیجه انتخاب یک توپ لزوما قرمز باشد ولی ما می دانیم که این توپ به احتمال 50% قرمز خواهد بود. راجع به گل دان دوم حتی همین توزیع احتمال را هم نداریم و لذا تحت شرایط ابهام هستیم.

بعد از مطرح شدن پاراداکس السبرگ در دهه 60 تلاش های متعددی صورت گرفت که توابع تصمیم گیری پیش نهاد شود که مساله ابهام را هم در درون خود بگنجاند. یک کلاس مهم از این توابع بر پایه ظرفیت ها (Capacity) بنا شده اند. ظرفیت یک سنجه احتمال است که بر خلاف سنجه های سنتی که ما می شناسیم تجمعی نیست. یعنی احتمال وقوع یکی از دو پیشامد الف و ب لزوما احتمال الف + احتمال ب نیست حتی اگر الف و ب از هم جدا باشند. اگر دقت کنید مفهوم سنتی انتگرال هم تحت این تابع صادق نیست چون انتگرال بر اساس فرض جمع حجم بازه های کوچک استوار است و اگر سنجه احتمال جمع پذیر نباشد انتگرال کل فضا حاصل جمع حجم های تک تک عناصر کوچک فضا نیست. علاوه بر تلاش های ریاضی عده زیادی سعی کردند در آزمایش های تجربی شکل های دیگری از این پاراداکس را بررسی کنند. یکی از اشکالی که من خیلی دوست دارم این آزمایش است.

به افراد دو گل دان می دهیم که در اولی 30 توپ قرمز ، 30 توپ سیاه و 30 توپ زرد هست. در دومی 30 توپ قرمز هست ولی در مورد توپ های سیاه و زرد فقط می دانیم که جمع آن ها 60 است و عدد تک تک را نمی دانیم. به افراد می گوییم اگر قرار باشد روی توپ قرمز در مقابل توپ سیاه شرط بندی کنید کدام گل دان را انتخاب می کنید؟ همان طور که حدس زده می شود گل دان اول! حال یک ثانیه بعد به همان فرد می گوییم اگر بخواهی روی توپ قرمز در مقابل توپ زرد شرط بندی کنی چه؟ باز گل دان اول! با مفهوم سنتی احتمال متوجه تناقض اساسی در این دو انتخاب هستید؟ فرد اگر در انتخاب اولش گل دان اول را انتخاب کند یعنی این که با این که راجع به تعداد سیاه ها در گل دان دوم چیزی نمی داند ولی "باور دارد" که سیاه در گل دان دومی بیش تر از 30 تای داخل گل دان اول است و لذا به تر است گل دان اول را که سیاه کم تری دارد انتخاب کند. با توجه به این که جمع کل توپ های سیاه و زرد شصت است معنی آن این است که تعداد زردها در گل دان دوم کم تر از 30 است. پس در شرط بندی دوم که قرمز در مقابل زرد شرط بندی می شود باید گل دان دوم را انتخاب کند که شانس بردن قرمز در آن بیش تر است. با این حال فرد در هر دو حالت گل دان اول را انتخاب می کند. این رفتار به خاطر ابهامی است که در توزیع احتمال گل دان دوم وجود دارد.

بحث ابهام گریزی از دهه 90 وارد ادبیات مالی هم شده است و خصوصا از سال 2000 به بعد چندین مقاله روی مدل کردن ارزش دارایی ها با وارد کردن مفهوم ابهام گریزی ارائه شده است. در این مدل ها فرض می شود که افراد نه تنها حاضرند مقداری از سود را قربانی کرده و از ریسک پرهیز کنند بل که همین کار را برای ابهام هم می کنند و کم تر وارد معامله دارایی های مبهم می شوند. به این ترتیب ارزش دارایی هایی که قیمت آتی آن ها ابهام دارد کم تر می شود. در مورد کاربرد مدل های ابهام گریزی در بازار مالی پست جداگانه ای می نویسم ولی علی الحساب می توانید این مقاله را ببینید که مروری روی مقالات قبل از سال 2002 انجام داده است. البته چند مقاله بعد از این تاریخ هم منتشر شده که در این مرور نیست.

December 13, 2006

نقد استدلال

کاش بین درس های رنگارنگ و سراپا فایده نظام آموزشی ما یک درس کوچک در هر پایه درسی بود که چیزی مثل بخش نقد استدلال جی آر ای را درس می دادند و امتحان می گرفتند یا حداقل در کنار انشاهای مربوط به به تر بودن علم از ثروت و فواید گاو و گوسفند این نوع انشاء را هم تمرین می کردند. برای دوستانی که احیانا با ماجرا سر و کار نداشته اند، ایده کلی مساله این است که یک پاراگراف شسته رفته و خیلی متین و معقول می دهند و می گویند تا می توانید از استدلال این پاراگراف خطای منطقی بگیرید. خطاهای منطقی هم معمولا از چیزهایی مثل اشتباه گرفتن علیت و هم زمانی یا تعمیم یک نمونه کوچک به کل جامعه یا تکیه بر یک اثر جزیی و بخشی برای پیش نهاد یک راه حل بنیادی ناشی می شود. هر قدر پنبه پاراگراف بیچاره را بیش تر بزنید نمره به تری می گیرید. پنبه زنی که تمام شد تازه می فهمید این پاراگراف خیلی معقول و متین در واقع داشته حرف بی ربطی می زده که در نگاه اول به چشم نمی آمده است. فکر نمی کنید جامعه ما بدجوری به پرورش چنین مهارتی نیاز دارد و جای چنین آموزشی خیلی خالی است؟

پ.ن : ما البته اهل جسارت و شوخی با بزرگ ترها خصوصا خانم دکتر احمدنیای عزیز نیستم. ولی چه کنیم که در فهرست موضوعات جی آر ای که باید پنبه اش زده شود عین یکی از مطالعاتی که ایشان در پی نوشت پستشان بهش ارجاع داده اند آمده است.

پ.ن 2: مثل هر نقد دیگری مخاطب اول این پست خودم هستم. اگر با سیستم جی آر ای نقد شود پنبه خیلی از پست های خودم هم زده می شد (که معمولا هم زده می شود) و البته چه قدر خوب است.

December 12, 2006

مرگ دیکتاتور

پینوشه مرد. دو روایت از نقش او در تاریخ شیلی هست. یکی چهره دیکتاتوری که چند هزار نفر را کشت و آزادی را برای سال ها در کشورش سرکوب کرد و دیگری سرباز نجات بخشی که کشورش را از غلتیدن به ورطه مارکسیسم نجات داد و ثبات و شکوفایی اقتصادی برایش ارمغان آورد. من تاریخ دان نیستم و لذا صلاحیت اظهارنظر در بخش سیاسی مساله را ندارم. فقط در مورد قسمت آخر که مربوط به شکوفایی اقتصادی است - و معمولا توسط روشن فکران تاریخ نویس وارونه جلوه داده می شود - مدتی است می خواهم چیزی بنویسم که فعلا فرصت نشده است.

در هر صورت او هر چه بود در این که یک دولت دموکراتیک را که رهبری مردمی و تا حدی محبوب (توضیح : در ایران در مورد میزان محبوبیت آلنده کمی اغراق می شود) بر سر آن بود سرنگون کرد و حکومت نظامی به وجود آورد و مثل بقیه حکومت های نظامی دهه 70 و 80 در آمریکای لاتین سیاست سرکوب آشکار و پنهان مخالفان را در پیش گرفت شکی نیست - احتمالا حتی خشن تر و آشکارتر از کشورهایی مثل برزیل و آرژانتین -. در این قسمتش احتمالا اختلاف نظری نداریم. حال به واکنش دولت فعلی که بعد از سرنگونی عملی حکومت پینوشه سر کار آمده است دقت کنید. دولت گفته که برای مرگ او مراسم رسمی برگزار نمی کند این حرف خیلی معنی دارد چرا این اطلاع را می دهد که به لحاظ منطقی این امکان به ذهن متبادر می شده که مراسم برگزار بشود و دولت تصمیم گرفته این کار را نکند. با این حال به ارتش اجازه داده شده تا پرچم های مراکز نظامی را نیمه افراشته کند و او را با احترامات نظامی دفن کند.

برداشت من از مجموعه اتفاقاتی که بعد از تغییر حکومت ها در آمریکای لاتین، آفریقای جنوبی و اروپای شرقی افتاد این است که مردم و رهبران این جوامع بلوغ سیاسی قابل توجهی از خود نشان دادند. بلوغ سیاسی فقط این نیست که چه طور یک نظام سیاسی را سرنگون کنیم، بخش مهم تر آن این است که چه طور آسیب های این سرنگونی را به حداقل برسانیم. یک بخش از این بلوغ به بحث "حفظ جای گاه نهادها" در جامعه برمی گردد. پینوشه اگر دیکتاتور هم بوده به هر حال زمانی فرمانده ارتش یا نیروی دریایی و رییس جمهور کشورش بوده و همین باعث می شود تا پس از مرگش از حداقلی از احترام برخوردار باشد. این احترام احتمالا "برای شخص او نیست" بل که احترام جامعه به این موقعیت ها و سمت ها است. احترامی که باعث می شود بعد از یک تغییر در جامعه تیشه به ریشه نهادها زده نشود و تجربه ها و اقتدارها پراکنده نشود. جوامع به لحاظ سیاسی بالغ خوب فهمیده اند که اعتبار و سرمایه اجتماعی نهادهایی مثل ارتش یا ریاست جمهوری یا رهبری مذهبی یا ریاست دانشگاه یا قضاوت و الخ به آسانی به دست نیامده است که در آتش هیجان و خشم و انتقام از قبلی ها به باد داده شود. به قول یکی از دوستانم این جوامع فهمیده اند که "ژنرال را نباید کشت یا تحقیر کرد حتی اگر کودتا کند". این خویشتن داری سیاسی متاسفانه هنوز به جامعه ما رخنه نکرده است. معنی خویشتن داری هم فکر کنم روشن است : تسلط بر رفتار علی رغم احساس خشم و تنفر.

December 11, 2006

نمره تافل

نمره تافلم آمد. کمی از حد انتظارم کم تر شد. شدم 107 از 120 که می شود معادل 625 از 677. هدف خودم این بود که 640 (110) بشوم و سه نمره کم آوردم. ریز نمرات بخش ها هم این طوری است.
نوشتن 29/30
خواندن 28/30
شنیدن 26/30
صحبت 24/30

نمره صحبت به مراتب کم تر از آنی است که خودم انتظار داشتم. در مورد شنیدن هم می دانستم که به خاطر بی دقتی در یکی از متن ها نمره ام کم می شود. فکر کنم اگر دوباره امتحان بدهم با تجربه ای که در بخش صحبت دارم می توانم هدف 640 را محقق کنم. کسانی که تجربه دارند می شود لطف کنند بگویند آیا نمره بالای 640 به جای 625 تاثیر قابل توجهی می گذارد یا نه؟

کنترل ظاهری قیمت‌ها یا تنبیه تولیدکننده؟

الان بحث گران شدن مطرح است و دولت اعلام کرده که جلوی این کار را می گیرد. ظاهرا این وسط کسی حق و حقوق نانوایان برایش مهم نیست و فقط می خواهند هر طور شده جلوی اعتراض مردم را بگیرند. این سرمقاله روزنامه دنیای اقتصاد را امروز در این رابطه نوشته ام.

جامعه ما حساسیت خاصی روی قیمت برخی کالاها مثل نان و هزینه حمل و نقل دارد. در نگاه اول ممکن است به نظر برسد که جلوگیری از افزایش قیمت این کالاها به دلیل تاثیری که روی تورم عمومی دارد، می‌تواند توجیه‌پذیر باشد. در این استدلال یکی از خطاهای بزرگ در تحلیل مسائل اجتماعی یعنی خلط بین علیت و هم‌زمانی نهفته است. در واقع چون مشاهدات عادی بین افزایش قیمت برخي كالاها و افزایش نرخ تورم هم‌زمانی‌هایی را نشان مي‌دهد، برخي دچار اين وسوسه مي‌شوند که افزایش قیمت این کالاها را منشا بروز تورم معرفي كنند. از بحث‌های نظری در باب منشا پولی تورم و بحث مکانیسم تعیین قیمت در بازار که بگذریم، کسانی که به این گزاره باور دارند، از نقش اطلاعاتی قیمت کالاهای عمومی در جامعه غفلت می‌کنند. واقعیت این است که تورم ناشی از افزایش قیمت بنزین و نان و كرايه تاکسی رخ نمی‌دهد بلکه مردم چون به تجربه دریافته‌اند که معمولا دولت قیمت این کالاها را متناسب با تورم افزایش می‌دهد، از آن به عنوان راهنمایی برای تخمین تورم استفاده کرده و قیمت کالاهایی که خود تولید می‌کنند یا قیمت نیروی کار خود را بر اساس آن تنظیم می‌کنند. تجربه دو سال اخیر که با اجرای طرح کنترل قیمت‌ها، قیمت این نوع محصولات ثابت‌ مانده است، نشان می‌دهد که رابطه علی در این بین وجود نداشته و مردم صرفا سنجه تخمین تورم خود را به کالاهای دیگری منتقل کرده‌اند و تورم هم راه خود را ادامه داده است

در این بین موضوعی که معمولا مغفول باقی می‌ماند حقوق تولیدکننده‌های خرد بخش‌خصوصی است که از بخت بد در حوزه‌هایی فعالیت می‌کند که دولت، مجلس، مطبوعات، صدا و سیما یا جامعه روی قیمت آنها حساس هستند. نان، حمل‌و‌نقل، خدمات پزشکی و برخی محصولات غذایی تحت پوشش طرح قیمت‌گذاری، از این گروه کالاها به شمار می‌آیند. در عمل دولت با فشار آوردن بر تولیدکنندگان این محصولات و اصرار برای حفظ قیمت‌های سال قبل سعی می‌کند جامعه را راضی نگاه دارد. این در حالی است که از یکسو هزینه تولید در تک‌تک این بخش‌ها متناسب با تورم رشد می‌کند و از طرف دیگر صاحبان این مشاغل حق دارند همانند بقیه اقشار (از جمله کارمندان دولت) درآمد ظاهری خود را متناسب با تورم عمومی جامعه بالا ببرند تا قدرت خرید خود را حفظ نمایند.
بحث‌های حول افزایش قیمت نان در هفته اخیر نشان می‌دهد که تا چه حد به حقوق بخش‌خصوصی تولیدکننده این محصول کم‌‌اعتنايي وجود دارد. حتی اگر قیمت آرد و انرژی مصرفی نانوایی‌ها ثابت مانده باشد باز عوامل دیگری مثل اجاره محل یا دستمزد کارگران یا هزینه تعمیر و نگهداری نانوایی وجود دارند که قیمت آنها تحت کنترل دولت نیست و معمولا متناسب با تورم رشد می‌کند. به این ترتیب نانوایی‌ها اگر بخواهند نان را با قیمت‌های سال‌های قبل عرضه کنند مجبورند یا از حاشیه سود خود بکاهند و یا برای جبران این زیان به اقدامات غیرقانونی مثل فروش آزاد سهمیه آرد دست بزنند. ماجرا در این حد هم ختم نمی‌شود. حتی اگر فرض کنیم که قیمت تمام عوامل تولید نان توسط دولت کنترل شود باز نانوایی‌ها با فروش نان به قیمت سال‌های قبل سودی معادل سال‌های گذشته کسب می‌کنند که اگر آن را با نرخ تورم تعدیل کنیم نشان از کاهش درآمد واقعی نانوایان دارد. نتیجه این سیاست علاوه بر اینكه باعث ترویج فساد در بخش تولید نان می‌شود این خواهد بود که از رغبت بخش‌خصوصی برای فعالیت در این بخش کاسته شده و مساله همیشگی کمبود نانوایی در کشور تشدید می‌شود.
حرف آخر اينكه دولت اگر می‌خواهد اقشار آسیب‌پذیر را در مقابل افزایش قیمت ظاهری کالاهای اساسی حمایت کند باید آن را از طریق مکانیسم‌های مناسب تامین‌اجتماعی صورت دهد و فشار بخش‌های دیگر را به دوش تولیدکنندگان خرده‌پای بخش‌خصوصی منتقل نکند

December 10, 2006

...

این دومین باری است که از آدمی که سعی کرده بودم جلوی بقیه ازش طرف داری کنم ضربه می خورم. جالب است که خصوصیات هر دو مورد عین هم بود. اولی یک کامنت گذار با اسم مستعار بود که در وبلاگ های مختلفی سر و کله اش پیدا می شد و دومی یک آدمی که از نزدیک می شناختم. در هر دو مورد آدم های دیگری با من بحث می کردند که به علت ناپختگی شخصیتی و قضاوت ها و اظهارنظرهای بی حساب و کتاب این افراد (که گودرز را به شقیقه ربط می دهند) نباید به آن ها میدان داد. من هم متقابلا در هر دو مورد بارهای بار با بقیه دوستانم بحث کردم که این طور قضاوت نکنند. قبول داشتم که این آدم هایی که صحبتشان را می کنم به اندازه کافی عاقل نیستند ولی مرتب روی این تاکید می کردم که هر دو تیزبینی ها و نقدهای تیزی دارند که جالب است و باعث می شود آدم خطاهایش را بشناسد و لذا ارتباط با آن ها ارزشمند است. متاسفانه خودم در هر دو بار گرفتار خامی یا عدم تعادل شخصیتی این آدم ها شدم.

یک مثالش این که در هر دو بار چیزهایی که به طور خصوصی برایشان نوشته بودم و معنایش صرفا در چارچوب آن ارتباط خصوصی قابل تفسیر بود مورد سوء استفاده قرار گرفت. مثال دیگر این که مورد تهمت هایی قرار گرفتم که روحم هم خبر نداشت و اتفاقا همیشه به شدت مراقب هستم که این کار را نکنم (سانسور کامنت و اغراق در مدرک تحصیلی). وقتی با آدم نابالغ طرف باشی ماجرا شبیه بچه ای است که ممکن است یک دفعه سنگ بردارد و به شیشه عینکت بزند و یا به دروغ جار بزند که تو یک دزد هستی و تو هم از این حرکت غیرقابل باور آن قدر غافل گیر شوی که نمی دانی چه کار کنی.

هر دو تجربه برای من خیلی پرهزینه و دردناک بود ولی درس بزرگی شد که یاد بگیرم موقع ارتباط با آدم ها این قدر وزن نکته سنجی را زیاد نکنم و فاکتور "بلوغ و ثبات رفتاری" و "قابلیت اعتماد" را بیش تر از قبل در نظر بگیرم. در نظر گرفتن این فاکتور خصوصا برای امثال ما که رو بازی می کنند و اطلاعاتشان در اختیار همه هست و به هر حال حضور عمومی دارند خیلی خیلی مهم است.

December 09, 2006

نگاه مهندسی به برنامه ریزی صنعتی

دارم از راه دور مختصر مشورتی به پروژه ای می دهم که راجع به برنامه ریزی جامع یک صنعت خاص است و عده ای از رفقای مهندس صنایع مسوولیت اجرای آن را بر عهده دارند. در اصل دقیقا نمی دانم که منظورشان از برنامه ریزی جامع چیست چون فقط به صورت موردی روی موضوعات اقتصادی پروژه کار می کنم. بخشی از کار من این شده که به این دوستان مهندس تفاوت بین نگاه مکانیکی - مهندسی و نگاه داروینی - اقتصادی را متذکر شوم. یک جایی از کارشناس پروژه شان خواسته بودند که بر اساس تقاضای موجود ظرفیت بهینه تولیدی این صنعت در کشور را حساب کند و او هم داشت با من مشورت می کرد. دیدم برداشتی که دوستان از مقوله ظرفیت دارند درست مثل برداشتی است که در برنامه ریزی تولید هست. یک کارخانه ای داری و سعی می کنی حساب کنی که چند تا ماشین برای تولید لازم داری. محاسبه ظرفیت بهینه در این مساله خاص معنی دارد ولی وقتی راجع به یک صنعت که از هزاران بنگاه کوچک تشکیل شده صحبت می کنی اساسا این نگاه بی معنی است. برای دوستان توضیح دادم که در نگاه اقتصادی بنگاه اصولا روی مرز بهینه خود تولید می کند و به محض این که از آن فاصله بگیرد سعی می کند به مقدار بهینه برگردد. این موضوع خصوصا در صنایعی که بحث چسبندگی ظرفیت ندارند بیش تر صادق است. لذا داده هایی که دوستان از میزان کل سرمایه و نیروی کار در صنعت دارند و تابع تولیدی که برای بنگاه ها تخمین زده شده است دقیقا نمایان گر وضع بهینه است (این فرضی است که در ابتدای هر کار اقتصادسنجی خرد انجام می دهیم)

دوباره دوستان از این کارشناس خواسته بودند که توجیه کند که دوره صنایع با ارزش افزوده پایین گذشته و باید این صنعت را تعطیل کرد. دوباره مجبور شدم توضیح بدهم که یک صنعت مثل یک بخش خط تولید نیست که اهرمش را بکشیم و متوقف کنیم و به جای یک چیز دیگر تولید کنیم. صنعت تا وقتی که فعالیت در آن برای بنگاه ها توجیه دارد به حیات خود ادامه می دهد و وقتی هم این توجیه از بین برود خودش خودش را تعطیل می کند و نیازی به توجیه کردن تعطیلی آن نیست. البته من متوجه یک مساله هستم. در کشوری که دولتش نگاه به شدت مهندسی به اقتصاد صنعتی دارد یعنی مثلا فکر می کند که می تواند زمینه های صنعتی مساعد را شناسایی کرده و سوبسید بدهد و الخ، مشاور هم مجبور است به زبان مکانیکی راجع به یک پدیده اقتصادی حرف بزند.

* ادبیات مدرن توسعه صنعتی دخالت دولت را برای تعیین حوزه های فعالیت صنعتی کشور مردود دانسته و معتقد است دولت در این باره بسیار خطا می کند. روی کرد حمایتی توصیه شده در این ادبیات می گوید اجازه بدهید صنایع مثل گیاهان خودرو در بستر کشور برویند و نشان دهند خاک کشور شما برای چه گیاهی مناسب است (تمثیل). آن وقت اگر خواستید دخالت کنید از بین این جوانه ها آن که از همه مستحکم تر است را انتخاب کنید و حمایت های زیرساختی ارائه کنید. تصمیم دولت برای ورود یا خروج از یک رشته صنعتی مثل کاشتن یک گیاه به زور است.

پ.ن : این درست است که بعضی وقت ها مهندس ها نگاه مکانیکی به پدیده های اقتصادی دارند ولی دردناک تر و خطرناک تر از آن این است که گاهی خود اقتصادخوانده ها هم بی آن که خود بدانند مروج چنین روی کردی هستند. در واقع ریشه مساله این جا است که اقتصادخوانده ها به اندازه کافی از روی کرد اورگانیک دفاع نمی کنند و گاهی هم خود با مهندسان هم داستان می شوند. این ایده که دوران این صنایع گذشته و باید تعطیلش کرد توسط یک آقای دکتر اقتصاد مطرح شده بود.

رمز داوینچی

فیلم رمز داوینچی را همان اول که آمد توی سینما دیدم و بسیار لذت بردم. چند وقت پیش یکی از دوستان خبر داد که کتاب در ایران ترجمه شده و نسخه اینترنتی آن توسط ناشر ارائه شده است. دنبالش گشتم و دیدم یکی از رفقای وبلاگی نسخه فشرده آن را جایی قرار داده است. حسن ترجمه فارسی این است که پاورقی های مفصلی هم دارد و اطلاعات خیلی خوبی ارائه می کند. اول کتاب هم توضیح می دهد که بسیاری از اطلاعات داخل فیلم واقعی است. من نصف کتاب را یک نفس خواندم. امیدوارم شما هم خوشتان بیاید. اگر قبلا فیلم را دیده باشید و شخصیت ها و صحنه ها در ذهنتان باشد خواندن کتاب فوق العاده جذاب تر می شود. توصیه می کنم اول فیلم را ببینید و بعد کتاب را بخوانید و گرنه ممکن است حوصله به آخر رساندن همه 440 صفحه را نداشته باشید.

پ.ن : راستی توی این کتاب هم چند تا انجمن مخفی غربی خصوصا دیرصهیون معرفی می شود.

موضوع تحقیق

یکی از سخت ترین کارهای دنیا پیدا کردن موضوع مقاله در حوزه ای است که تسلط کافی روی ادبیاتش نداری. برای پیدا کردن موضوع تحقیق سال دومم پدرم درآمد و استاد هی موضوعات را رد کرد تا بلاخره به نظرم رسید که یک داستان خوب پیدا کرده ام. رفتم پیش استاد و گفتم من می خواهم روی بازی چانه زنی با علامت دهی دروغین کار کنم و خیلی هم مرتب توضیح دادم که طرفین چون می دانند طرف مقابل استراتژی خود را بر اساس میزان صبر آن ها انتخاب می کند می توانند در قدم های اول بازی رفتار یک بازی گر صبورتر از خود را تقلید کنند و طرف مقابل را به اشتباه بیندازند. از طرف دیگر چون تقلید نوع دیگری غیر از نوع خود هزینه زا است نمی توانند این رفتار را تا ابد ادامه دهند و الخ و نهایتا ما تعادل بازی را تحت این شرایط پیدا می کنیم. در تمام مدت استاد عزیز داشت لبخند می زد و تایید می کرد. وقتی صحبت من تمام شد گفت البته این ایده خوبی است و شروع کرد به شمردن مقاله هایی که از دهه هشتاد تا الان روی این موضوع کار شده و تعادل مورد نظر من را بررسی کرده است! خدا را شکر که وسط صحبت ها یک موضوع دیگر راجع به رای دادن مطرح شد و یک دفعه گفت دوست داری روی رای گیری کار کنی؟ و مقاله های قبلی خودش را داد و من هم یک چیزی وسط پراندم و استاد خوشش آمد و گفت هوم! تعادل هماهنگ شده در بازی رای شرکتی. همین خوبه برو روش کار کن و زندگی شیرین شد.

الان دوباره باید یک موضوع مقاله به لری بلوم که تا هفته بعد هم بیش تر این جا نیست پیش نهاد بدم. خودش گفت که یک موضوع جذاب روی استفاده از تئوری تصمیم برای مینیمم کردن خطر تروریسم هوایی داره که من خیلی دوست نداشتم روش کار کنم (بحث به گیت های بازرسی و رفتار آدم ها در بردن اسلحه به داخل هواپیما و ریسک شناسایی شدن و الخ مربوط می شه). اونم مقابله به مثل کرد و گفت خیلی خب پس آخر هفته روش کار کن و دوشنبه با سه تا موضوع بیا که یکی را انتخاب کنیم. الان دارم می زنم توی سر خودم که موضوع پیدا کنم. انشاء هم که نمی شه نوشت که مثلا بگم : استفاده از سنجه های احتمالی غیرجمع پذیر در مدل کردن عدم اطمینان! باید یک مساله مشخص باشه که بشود در عرض مدت کوتاهی حلش کرد و به صورت یک مقاله نوشت. قاعدتا قبلا هم نباید کار شده باشه و لذا نیاز به یک جور حدس موثق داری. فعلا دارم توی مقاله ها دور می زنم ببینم فرجی می شه یا نه؟ وبلاگ چای داغ و شرکا از ایده های گرم شما در این رابطه شدیدا استقبال می کند.

پ.ن : این جا ما باید یک مقاله شبیه به تز فوق لیسانس در سال دوم بنویسیم. علاوه بر آن اجازه داریم که چیزی به اسم مقاله سمیناری بنویسم که 7 واحد (تقریبا معادل دو تا درس) حساب می شود. سال دوم کلا باید 60 واحد پر کنیم که 12 واحدش همان مقاله سال دوم است و بقیه باید با درس یا مقاله سمیناری پر شود. مقاله ای که باید با بلوم بنویسم از نوع همین 7 واحدی ها است.

110%

این جوک - شاید هم واقعیت - را که به یک مربی فوتبال نسبت می دهند حتما شنیده اید: تیم ما هشتاد درصد آمادگی کسب کرده و سی درصد دیگه هم در طول هفته آینده کسب می کند! واقعیتش این است که آدم ها خیلی متفاوت از این رفتار نمی کنند. یک مشاهده جالب در اقتصاد رفتاری این است که برای یک سری مکانیک مشکل روشن نشدن یک خودرو را بیان می کنند و از آن ها می خواهند که بگویند به چه احتمالی این مشکل مربوط به مکانیک، برق یا سوخت رسانی خودرو است. گزینه ها هم جوری است که حالت دیگری متصور نیست و لذا جمع احتمال ها باید یک باشد. در قدم بعدی از همان آدم همین سوال را می پرسند ولی این بار یک بخش - مثلا برق - را به زیربخش ها می شکنند و به جای یک سوال پنج تا سوال که همه زیرمجموعه بخش برق هستند می گذارند. مثلا می گویند مشکل می تواند از موتور، دلکو، باطری، سیم کشی، دینام، پلاتین یا سیستم سوخت رسانی باشد. نتیجه جالب این است که مجموع احتمال هایی که آدم ها به تک تک این پنج عنصر برقی می دهند بیش از احتمالی است که در مرحله اول به کل آن ها ذیل عنوان مشکل برقی داده بودند.

December 08, 2006

فقر ...

جامعه ایران فشار فقر روی افراد را مضاعف می کند. آدم ها نه تنها بابت محرومیت ناشی از فقر اذیت می شوند بل که باید شرمندگی ناشی از فقیر بودن را هم بر دوش بکشند. گاهی فشار این خجالت ناشی از فقیر بودن از اصل ماجرا تلخ تر و دردناک تر است.

اصلاحات آموزش عالی در اتریش

سیستم آموزش عالی در اتریش -حداقل برای شهروندان این کشور- کاملا باز است. یعنی فرد از دوره لیسانس تا دکترا هیچ محدودیتی برای ثبت نام در دانشگاه ندارد و تنها پیش نیازش داشتن مدرک دوره تحصیلی پایین تر است. یعنی دیپلم دبیرستان برای ثبت نام فوق لیسانس پیوسته و فوق لیسانس برای ثبت نام دکترا کفایت می کند. این جا هم مثل آلمان لیسانس و فوق لیسانس از هم جدا نیست. ضمن این که به جای دوره پی اه دی دوره دکترا دارند. فرقش هم در این است که در دوره دکترا درس جدی یا امتحان جامع تعیین صلاحیت پس از دو سال درس وجود ندارد و دانش جو فقط باید تزش را بنویسد. خب احتمالا می توانید پیامد این سیستم را حدس بزنید. ظرفیت رشته ها و تناسب استعدادها - به جز معدودی رشته مثل موسیقی و پزشکی - کنترل نمی شود. هر چند فلسفه "ورود آسان - خروج مشکل" در این جا پیاده شده و حداقل در برخی رشته ها درس ها سنگین است - و البته در برخی دیگر لزوما نه - ولی به هر صورت تعدد دانش جو باعث می شود که حداقل در دوره اول یعنی دوره فوق لیسانس استادان نتوانند وقت زیادی برای راهنمایی تزهای دانش جویان صرف کنند. تصورش هم سخت نیست. در خیلی از رشته ها که مثلا ده یا بیست نفر استاد بیش تر ندارد سالیانه بین 500 تا 1000 نفر ثبت نام می کنند و همه هم باید تز فوق لیسانس بنویسند. دیگر خودتان نتیجه گیری کنید که کیفیت کار چه طور می شود. دوره دکترا هم خیلی فرق ندارد. یعنی یک دانشکده می تواند صدها دانش جوی دکترا داشته باشد که نیازی هم به گذراندن درس چندانی ندارند و همیشه هم استادی پیدا می شود که آسان گیر باشد و بشود با او تزی نوشت و دکترا گرفت.

مسایلی از این دست باعث شده تا هم سطح بهره وری تولید علم در اتریش به شدت پایین تر از کشورهایی مثل آمریکا و انگلیس باشد و هم کیفیت فارغ التحصیلان و در نتیجه قدرت علامت دهی مدرک این کشور چندان بالا نباشد. اتفاقا دی شب با جمعی از اساتید رفته بودیم بیرون و سر شام با یکی از استادان دانش گاه وین آشنا شدم. می گفت دانش جوهای دکترای ما باهوش هستند ولی به شدت تنبلند و انگیزه ای برای خواندن جدی درس ها را ندارند! این مسایل استادان نسل جدید - خصوصا آن هایی که تربیت علمی آنگلوساکسون دارند - و سیاست گذاران پیش رو را به فکر انداخته که اصلاحات جدی در نظام آموزش عالی انجام دهند. اصلاحاتی که به شدت با مقاومت محافظه کاران در داخل دانش گاه ها و احزاب دست چپی در نظام سیاسی مواجه است. با این همه چون بلاخره سنت حسنه فکر کردن و شکمی حرف نزدن در این جا کمی جدی تر از مملکت ما است حتی در همین بستر هم صحبت های دو طرف چارچوب مند و قابل فهم است. خلاصه ای از برخی بحث ها را که حاوی نکته های جالبی برای ما است این جا می آورم.

1) ظاهرا این توافق عمومی وجود دارد که اصلاحات نباید معطوف به رقابتی کردن ورود برای دوره لیسانس باشد. این را هم بگویم که بحث تفکیک مقطع لیسانس و فوق لیسانس در رشته های مختلف از چند سال پیش شروع شده و در حال گسترش است. منطق این حرف جالب است. اولا معتقدند که سن شرکت در این امتحان (18 سال) و زمان لازم برای آماده شدن برای آن (17 سالگی) دقیقا سنی است که پسران عقل درست و حسابی ندارند و تازه دارند بحران های دوران بلوغ را می گذرانند. بنابراین در این سن به اندازه کافی عاقل نیستند که بتوانند تصمیم های درست بگیرند یا خوب درس بخوانند. ثانیا امتحان رقابتی باعث می شود تا یکی دو سال از شادترین دوران زندگی دانش آموزان صرف آماده شدن برای امتحان ورودی شود و نباید به خاطر افزایش کیفیت آموزش عالی این بها را پرداخت.

2) مخالفین امتحان ورودی معتقدند که آموزش عالی فقط یک سرمایه گذاری روی سرمایه انسانی افراد نیست بل که در عین حال یک کالای مصرفی هم هست. یعنی عده ای از افراد ممکن است دوره لیسانس را طی کنند فقط به خاطر این که از بودن در دانش گاه لذت ببرند. من جواب مخالفان این استدلال را نمی دانم ولی خودم می توانم بگویم که با این تعریف (که من هم موافقش هستم) باید هزینه مصرف را از مصرف کننده بگیریم و گرنه تقاضا به سمت بی نهایت میل می کند همان طور که در عمل اتفاق افتاده است. شهریه های اندکی که از چند سال پیش فعال شده تقریبا در همین راستا است.

3) باز بودن در دوره لیسانس طبیعتا منجر به تراکم دانش جو می شود و امکان گروه بندی دانش جویان بین دانش گاه های خوب و بد را هم از بین می برد. مدافعین این سیستم معتقدند که اساسا دوره لیسانس چیزی مثل دبیرستان است و لذا لازم نیست که منابع کم یاب نظام آموزش عالی یعنی" اساتید خوب" به این بخش تخصیص داده شوند. ضمن این که عدم تفکیک دانش جویان در این مقطع باعث می شود تا افراد به لحاظ اجتماعی در جمع متنوع تری درس بخوانند و بلوغ اجتماعی به تری پیدا کنند. حرفشان برای من جالب بود. برای دوره لیسانس اساتید معمولی (که به خاطر تعدد فارغ التحصیلان دکترا عده شان خیلی زیاد است) را تخصیص دهیم و اساتید خوب و حرفه ای را برای دوره تحصیلات تکمیلی نگه داریم.

4) رقابت برای به دوره بعد از لیسانس یعنی فوق لیسانس جدید و دکترا منتقل شود. در این سن دانش جویان هم به اندازه کافی علایق خود را می شناسند و هم به حدی پخته شده اند که در یک رقابت جدی شرکت کنند. ضمن این که عده زیادی از افراد در همان مقطع اول آموزش عالی را ترک می کنند و رقابت بین عده کم تری و لذا با فشار کم تری صورت می گیرد. راست هم می گویند به تفاوت فشار بین کنکور لیسانس و فوق لیسانس در ایران دقت کنید.

5) یک نکته جالبی که من از این بحث یاد گرفتم ظرافتی است که در پیاده سازی سیستم جدید دنبال می شود. مدافعین سیستم جدید فهمیده اند که رقابتی کردن آموزش عالی یا تلاش برای بالا بردن سطح آن با مخالفت های گسترده مواجه خواهد شد. بنابراین راه هوش مندانه ای انتخاب کرده اند. گفته اند که ما اصلا دست به سیستم قبلی نمی زنیم و این سیستم همین طوری به کارش ادامه دهد. در عوض سعی دارند به صورت موازی سیستم دانش گاهی جدیدی بسازند که اسمش را الیت یونیورستی می گویند و شبیه به نظام تحصیلات تکمیلی در آمریکا است. اولین برنامه ای که به این شکل طراحی شد دوره پی.اه.دی فاینانس بود که به صورت مشترک بین موسسه ما و دو دانشگاه دیگر وین اجرا شد و سیستم کاملا آمریکایی دارد. یک دوره مشابه هم در شهر گراتز و در حوزه بیوتکنولوژی پیاده شد. صحبت های مشابهی برای رشته اقتصاد هم در جریان است که هنوز عملیاتی نشده است. من از این ظرافت خیلی خوشم آمد. در بحث مدیریت تحول می گویند که یک راه مهم تحول این است که به جای دست زدن به سیستم قدیمی در داخل همان سازمان یک بخش جدید چابک درست کنید. اگر کارکرد این بخش جدید به تر از بخش های قدیمی باشد مسیر رقابت خود به خود باعث تقویت این بخش و تضعیف و حل شدن بخش های قدیمی می شود.

December 07, 2006

اندر حکایت مردم ایران

تاکسی به عنوان فضایی که امکان نمونه برداری تصادفی از جامعه ایران را فراهم می کند آزمایش گاه جالبی است. یکی از تجربه/مشاهده های من در این آزمایش گاه این بود که وقتی چهار نفر دیگر با حرارت مشغول تبادل نظر عمیق در مورد یک مساله بودند - مثلا معتقدند بودند که قیمت بنزین در ایران خیلی گران است یا مثلا کرباسچی را باید اعدام کرد - وارد بحث می شدم و کمی که صحبت می کردم می دیدم همان جمع چند دقیقه بعد با شور و حرارت سابق درست 180 درجه خلاف حرف های قبلی را می زند و هم دیگر را تایید می کند - مثلا عمیقا معتقند که مشکل آلودگی هوا این است که بنزین ارزان است یا کرباسچی واقعا خدمت کرده است -. تا حالا برایتان پیش آمده است؟

در جامعه ای که به قول یوسفعلی میرشکاک شنیدارگرا است و حتی تحصیل کرده هایش کتاب نمی خوانند - خانه چند زوج کاملا تحصیل کرده رفته اید که کتاب خانه نداشته اند یا کتاب غیردرسی نمی خوانند؟ - و رادیو اش برنامه هایش را با دلقک بازی های عوام پسند پر می کند و تلویزیونش نرگس و فرزاد حسنی پخش می کند و در دستور کار نظام آموزشی اش تفکر تحلیلی- انتقادی اساسا جایی ندارد و روزنامه هایش خیلی وقت ها خالی از تحلیل های چارچوب مند است، نمی توان انتظار داشت عامه مردم ذهن پیچیده و منظم داشته باشند و خلاف مشاهده بالایی رفتار کنند.

December 06, 2006

آیا جای گزینی واردات به این سادگی است؟

احمد سیف عزیز مطلبی نوشته و ضمن ارائه آمار و ارقام مربوط به واردات و صادرات کشور این سوال را مطرح کرده که "من نمی دانم چرا برای جانشینی بعضی از اقلام وارداتی کاری نمی کنیم؟". به نظرم ماجرا به این سادگی که احمد تصویر کرده نیست.

1) درآمد سرانه ایران به احتساب روش اطلس بالای 2000 دلار و با احتساب روش قدرت خرید حدود 8000 دلار است. طبیعی است که مردم هر کشوری متناسب با سطح درآمدشان سبدی از کالاهای قابل تبادل با خارج را مصرف کنند. نمی توانند درآمد سرانه ای در این حد داشت و انتظار داشت که مردم اتومبیل سوار نشوند و موبایل نخرند و رایانه نداشته باشند و الخ. مهم هم نیست که ارز کشور از کجا می آید. از نفت یا غیرنفت به هر حال درآمد ما الان در این سطح است.

2) ممکن است گفته شود این درست ولی چرا واردات 25-40 میلیاردی که از خارج داریم را در داخل تولید نکنیم که هم از خروج ارز جلوگیری کنیم و هم در داخل اشتغال ایجاد کنیم؟ مقدمتا بگویم که این ایده "جلوگیری از خروج ارز" حرف خیلی دقیقی نیست. وضعیت اکستریمی را تصور کنید که ما از خروج هر ارزی جلوگیری کردیم و همه چیز را در داخل تولید کردیم. آن وقت می خواهیم با این ارزهایی که ذخیره کرده ایم چه کار کنیم؟ هر کشوری تا می تواند صادر می کند و تا می تواند پول صادراتش را برای خرید کالاهای دیگر مصرف می کند. اگر هم این کار را نکند دینامیک بازار ارز با کاهش قیمت ارز خود به خود این را تحمیل خواهد کرد.

3) چرا با جای گزینی واردات اشتغال ایجاد نکنیم؟ همه می دانید که ایده جای گزینی واردات که دهه 60 و 70 در کشورهایی مثل هند و برزیل اجرا شد با شکست جدی مواجه شد و الان کسی از زاویه استراتژیک از آن دفاع نمی کند. ولی بحث من کمی خردتر است. برای این که به این سوال پاسخ دهیم اول باید واردات را به دو گروه تقسیم کنیم. وارداتی که اساسا امکان تولید آن در کشور نیست و وارداتی که امکان فنی آن هست ولی قیمت خارجی آن کم تر است.

4) بخش قابل توجهی از واردات ما مربوط به کالاهایی است که کشور ما به لحاظ فنی قادر به تولید آن ها نیست. از تجهیزات پزشکی و وسایل رایانه ای و داروهای خاص بگیرید تا لکوموتیو مترو و تجهیزات پیش رفته نظامی و وسایل مخابراتی و دستگاه های اندازه گیری و ماشین های صنعتی و الخ. به دلایل مختلف - از جمله کوچک بودن اندازه بازار - کشوری مثل ما قادر نیست فن آوری لازم برای تولید همه این کالاها را در داخل توسعه دهد و لذا وارد کردن آن ها تنها راه دست یابی است.

5) بخش باقی مانده به کالاهایی مربوط است که امکان تولید فنی آن ها در داخل هست - با صرف نظر از تفاوت کیفیت - ولی نمونه خارجی آن ارزان تر وارد می شود. پوشاک و محصولات نساجی و برخی محصولات کشاورزی و غذایی مشخص ترین مثال این گروه هستند. در این رابطه یک بحث را همه ما قبول داریم. ثابت نگه داشتن نرخ ظاهری ارز از سال ها قبل و در واقع کاهش نرخ واقعی آن باعث شده تا خرید بسیاری از کالاها از خارج از کشور به مراتب اقتصادی تر از داخل باشد. اگر نرخ ارز اصلاح شود تا اندازه ای تمایل به خرید کالای داخلی را تقویت کرده و تا حدی باعث جای گزینی واردات می شود. ولی حتی بعد از آن و با واقعی کردن نرخ ارز هم بسیاری محصولات خواهند بود که واردات آن ها به لحاظ اقتصادی به صرفه است.

6) چرا واردات کالایی به صرفه است؟ چند دلیل خلاصه می شود ذکر کرد. یکی موقعیتی است که یک صنعت در طول مسیر کسب می کند - مثلا سطح تیراژ بالا- و شرکت های مشابه در کشورهای دیگر از آن دور هستند. دوم به فضای کسب و کار مربوط است که باعث می شود هزینه تولید در کشور وارد کننده بالا برود. نهایتا هم چیزی از جنس مزیت های طبیعی یا تبحری که یک کشور در طول زمان کسب می کند خود به خود مزیت قیمتی / کیفیتی برای صنایع آن کشور ایجاد می کند. پورتر در کتاب مشهورش مزیت های رقابتی ملل نشان داده است که چطور تولید کالای خاصی در طول زمان در یک کشور خاص متمرکز شده است. بنابراین چیز خیلی عجیبی نیست که یک کشور - ایران در این جا - در تولید بسیاری از کالاها غیراقتصادی تر از بقیه دنیا عمل کند و وارد کردن آن کالاها برایش اقتصادی باشد. البته می توان گفت که چرا فضای کسب و کار را اصلاح کنیم. این حرف غیر از این که متضمن چیزهایی مثل آزادسازی بازار کار است - که طبعا مورد اعتراض احمد سیف و دوستان دیگر قرار خواهد گرفت - موضوعی کلان است که فراتر از بحث راجع به واردات و صادرات است.

7) چرا با وضع تعرفه یا پرداخت سوبسید به تولید داخلی برای آن ها مزیت درست نکنیم؟ مثال خودرو و برنج را چند بار زده ایم. دو کالایی که از همین ایده پیروی کرده اند و باعث شده اند مصرف کننده ایرانی برای کالای مشابه قیمت بیش تری بپردازد. شاید بتوان برای یکی دو صنعت خاص مثل فولاد یا خودرو استدلال کرد که حمایت در مقابل واردات باعث رشد صنعت شده و مقدمات ورود آن را به بازارهای جهانی فراهم می کند ولی نمی توان دامنه آن را به صدها کالایی که وارد می شود تسری داد. البته منظورم از نتوانستن نتوانستن منطقی است وگرنه در عمل می شود همه مرزها را بست و مردم را مجبور کرد که همه چیز را از داخل بخرند. آن وقت است که مردم باید بابت تجربه خرید خودرو را برای هر چیز دیگری تکرار کنند.

8) می توان یک سیاست رادیکال ارائه داد و گفت که با پول نفت نباید شلوار و شکلات وارد کرد. این کار علاوه بر این که باعث می شود به جای مردم تصمیم بگیریم قیمت دلار را به آسمان می فرستد. آیا اگر این سیاست را اجرا کنیم و قیمت دلار مثلا به 5000 تومان برسد احمد سیف عزیز پست جدید نوشته و با ارائه آمار و ارقام از تضعیف پول ملی و. افزایش قیمت های به تبع آن شکایت نخواهد کرد؟

قصد من در این نوشته دفاع از یک سیاست خاص تجاری نیست بل که فقط می خواهم نشان دهم که قضیه به این سادگی ها هم نیست و مثل هر چیز دیگری دینامیکی بر آن حاکم است که به ما اجازه نمی دهد هر کاری بکنیم.

تضادهای نظریه تصمیم

در حوزه مدل سازی رفتار فردی سه جریان اصلی را می شود شناسایی کرد. نظریه تصمیم که کسانی مثل آومن و سویج و اشمایدلر و اپشتاین روی آن کار می کنند و عمدتا مبتنی بر پذیرش فرض عقلانیت و تلاش برای طرح ریزی پایه های نظری آن است. جریان بعدی جریان رفتاری است که با کارهای مهم و تاثیرگذار کانمن و ترسکی شروع شد که در آن نظریه چشم انداز (Prospect) نقش محوری دارد. فرق دو روی کرد در این است که اولی نگاه نرماتیو به مقوله تصمیم گیری دارد و سعی می کند با فرض گرفتن عقلانیت پایه های خرد آن را طوری بسط دهد که به رفتار انسانی نزدیک باشد. در روی کرد رفتاری ماجرا برعکس است یعنی رفتار عامل ها مشاهده شده و از طریق آن نظریه پردازی صورت می گیرد و لذا روی کرد بیش تر توصیفی است.
روی کرد سوم هم که جدیدتر است روی کرد عصبی است که سعی می کند مکانیسم تصمیم گیری تحت شرایط مختلف را از طریق ردیابی تاثیرات آن در فرآیندهای مغز روشن کند. البته در این بین کسانی هم وضعیت میانی دارند و سعی می کنند مقاله های ترکیبی منتشر کنند.

دی روز تقارن جالبی رخ داد. صبح تا ظهر با لری بلوم از دانشگاه کرنل کلاس نظریه تصمیم داشتیم که کاملا در جناح اول قرار می گیرد. یکی از مقاله هایی که لری اول کلاسش به شدت توصیه کرد بخوانیم مقاله نسبتا مشهوری از گول و پسندورفر با عنوان موضوعی برای اقتصاد فراموش کار است که در آن روی کرد عصبی نقد شده و گفته که انتزاعی که اقتصاددان ها برای کارهایشان لازم دارند با انتزاع روان شناسان متفاوت است و لذا دو برنامه تحقیقاتی نمی تواند ناقض یک دیگر باشد. عصر رفتم سخن رانی پیتر بوسرت از انستیتو تکنولوژی کالیفرنیا (کل تک) که جز افراد مشهور در حوزه عصبی است - اگر اطلاعات من اشتباه نباشد آزمایش گاه آن ها در کل تک در این زمینه پیش رو است - و حرف هایی کاملا خلاف جهت لری را می زد. صبح برای لری تعریف کردم که دی روز در چه تضاد عمیقی بین نظریه ها قرار گرفتم و او کلی افسوس خورد که چرا دی روز متوجه برنامه نشده که پیتر را آن جا ببیند. ظاهرا هم دیگر را فقط از مقاله ها می شناسند و تا حالا هم را ندیده اند. این را هم فراموش نکرد که از من بپرسد که آیا نقدهای گول و پسندورف را در جلسه پیتر مطرح کردم یا نه؟ البته این کار را نکرده بودم و دو تا سوال هم دلانه پرسیده بودم.

December 05, 2006

اقتصاد رفتاری

اقتصاد رفتاری (Behavioral Economics) و نظریه تصمیم حالت های متعددی که تحت آن افراد به طور سیستماتیک متفاوت از مدل مطلوبیت انتظاری رفتار می کنند را مستند کرده اند.

یکی از این وضعیت ها به اثر نحوه بیان (Framing Effect) معروف است و می گوید اگر به افراد اطلاعات کاملا یک سانی را با بیان های مختلف ارائه بدهیم تصمیمات متفاوتی می گیرند. یکی از مشهورترین آزمایش ها مربوط به موردی بود که از مردم می خواستند بین دو راه حل انتخاب کنند. یکی از راه حل ها ثابت است و راه حل دیگر را به دو گروه به زبان متفاوتی ارائه می دهند. به گروه اول می گویند : " در صورت اجرای این راه حل 200 نفر از 600 بیمار از مرگ نجات پیدا می کنند". به گروه دوم می گویند "در صورت اجرای این راه حل 400 نفر از 600 نفر بیمار می میرند" . در واقع هر دو جمله یک چیز را می گویند ولی مردم به طور معنی داری به سمت راه حلی که به شیوه اول بیان شده متمایل بودند. نمونه عملی این اثر را در زندگی روزمره می توان دید. اگر به مردم قیمت کالا را 100 بدهیم و بگوییم با خرید نقدی آن را 5 تومان ارزان تر می خرید یا این که قیمت خرید نقدی (95 تومان) را بدهیم و بگوییم در صورت خرید با کارت اعتباری باید 5 تومان بیش تر بپردازید باز هر دو جمله یک چیز است ولی مردم گزینه اول را ترجیح می دهند.

مورد بعدی اثر وضعیت اولیه (Status Quo Effect) گفته می شود و نشان می دهد که مردم نوعی تعصب ذهنی به گزینه دیفالت در مقابل گزینه ای که باید انتخاب شود دارند. این موضوع یک بار در عمل به خوبی مشاهده شد. در یک ایالت دو نوع بسته بیمه طراحی شد که به مشتریان فعلی قدرت انتخاب دو گزینه را می داد. گزینه اول گران تر ولی با پرداخت حق بیمه کامل و گزینه دوم ارزان تر با پرداخت بخشی از هزینه خسارت بود. در یک شهر به مردم گفتند که اگر چیزی خاصی را در فرم خرید بیمه علامت نزنند به طور خودکار گزینه اول را دریافت می کنند. در شهرهای دیگر برعکس آن بود یعنی در صورت عدم انتخاب گزینه دوم به طور خودکار خریداری می شد. نتایج نشان داد که در شهر اول درصد خریداران گزینه اول به مراتب بیش تر از شهرهای دیگر بود. فهم من این است که مردم فکر می کنند چیزی که به عنوان دیفالت ارائه می شود معمولا به تر است. موقع نصب نرم افزار دقت کرده اید که معمولا گزینه های دیفالت را انتخاب می کنیم؟

البته معنی این آزمایش ها این نیست که بخش نظریه تصمیم که مدل های ریاضی را ارائه می دهد بی کار می نشیند. هر کدام از این نتایج در بخش آزمایش گاهی و روان شناختی اقتصاد که بیرون می آید پشت سرش موجی برای اصلاح مدل های ریاضی نظریه تصمیم برای تطبیق به تر با نتایج تجربی را فعال می کند.

پ.ن : برای دیفالت ترجمه فارسی که معنی را درست برساند نیافتم.

نورو فاینانس

پیتر بوسرت از کل تک امروز این جا راجع به نورو فاینانس صحبت می کند. این شاخه جدید فاینانس روی مدل کردن فرآیند های بازار مالی از طریق بررسی فرآیندهای فیزیولوژیک در مغز انسان بحث می کند. متاسفانه وقت ندارم خلاصه صحبتش را ترجمه کنم و همین طوری این جا می گذارمش. روی سایتش کلی مقاله آن لاین وجود دارد که اگر به این تیپ مباحث علاقه مند باشید برایتان جالب خواهد بود.

Finance has always treated humans as black boxes, whereby behavioral rules are either imposed by decision theory (neoclassical finance) or derived from observation of actual or hypothetical choice (behavioral finance). In contrast, neuro-finance attempts to understand behavior by examining the physiological processes in the human brain when exposed to financial risk. The talk will illustrate this with the recent discovery that the brain analyzes monetary gambles by separately encoding their expected payoff and the payoff variance (even when subjects have never heard of these concepts). As such the brain uses the same inputs as Markowitz' portfolio theory. This is in sharp contrast with economics (which includes Prospect Theory), which represents desirability of gambles through scores on a single-dimensional utility scale.

انجمن های نخبگان

دقت کرده اید که در مقابل سنت ریشه دار انجمن های مخفی و نیمه مخفی نخبگان (مثلا فراماسونری یا انجمن جمجمه و استخوان) در غرب ما تقریبا هیچ نهاد مشابه جدی نداریم؟ این انجمن ها چند کارکرد مهم دارند : اولا برای نخبگان شبکه سازی و البته هویت سازی می کنند، ثانیا نوعی "عقلانیت ناشی از تجربه و عمل" را نسل به نسل منتقل می کنند و ثالثا یک جوری مسیر کلی جامعه را هدایت می کنند و نمی گذارند موج احساسات توده ای آن را به هر سو ببرد. "گسست" یکی از کلمات کلیدی است که رمز عدم پیش رفت جامعه ما را نشان می دهد و یکی از کارکردهای این نوع انجمن ها این است که جلوی گسست ها را بگیرند.

December 04, 2006

تکنولوژی و خانه داری زنان

پیش رفت فن آوری در دو سه دهه اخیر باعث شده تا بهره وری بسیاری از فعالیت های مربوط به امور خانه به شدت افزایش پیدا کند. میکرویو، چرخ گوشت، مخلوط کن برقی، جاروبرقی، ماشین لباس شویی و ظرف شویی، اتوی ایستاده، پلوپز و الخ نمونه هایی از وسایلی هستند که بهره وری انجام فعالیت های رایج داخل خانه مثل تهیه غذا و نظافت را کاملا بالا برده اند. خب حالا سوال همیشگی اقتصاددانه : با این اوصاف و با نظر گرفتن این واقعیت که دست مزدهای زنان به نسبت پیش رفت های اساسی رخ داده در بهره وری فعالیت های منزل، چندان بالا نرفته است آیا گسترش استفاده از وسایل جدید در خانه داری باعث می شود که زنان بیش تر در بیرون خانه کار کنند یا کم تر؟

قاعدتا اولین جواب سر راست این است که "حتما بیرون بیش تر کار می کنند" چون سریع تر به کارهای خانه می رسند و می توانند زمان بیش تری برای کار کردن در بیرون خانه اختصاص دهند. و البته طبق معمول جواب درست این قدرها هم بدیهی نیست. متناسب با الگوی زندگی خانواده پیش رفت فن آوری در کارهای منزل ممکن است باعث شود زنان وقت بیش تری را برای کارهای منزل اختصاص دهند و کم تر بیرون از خانه کار کنند! کمی عجیب به نظر می رسد نه؟ فعلا بهش فکر کنید تا فردا دلیلش را توضیح دهم. البته اگر خیلی عجله دارید این پست را که چند ماه پیش در مورد بهره وری مصرف انرژی نوشتم بخوانید. در هر دو مورد اثر مشابهی می تواند رخ دهد.

December 03, 2006

کاربرد ریاضیات در اقتصاد غیر از ارتقاء دقت زبانی و مفهومی بحث ها یک تاثیر بسیار مهم - و تا حد زیادی ناشناخته - در جامعه اقتصاددان ها برجای گذاشته است. حاکم شدن زبان ریاضی در دوره های تحصیلات تکمیلی اقتصاد نقش نوعی فیلتر را در گزینش افراد برای ورود به دنیای حرفه ای اقتصاددان ها ایفا می کند. اگر این زبان با این شدت حاکم نبود و زبان علم اقتصاد به زبان داستان وار قرن نوزدهم و یا زبان رایج در برخی کشورهای اروپایی ادامه پیدا می کرد افراد خیلی بیش تری می توانستند از فیلتر آموزش اقتصاد گذشته و با اسم اقتصاددان وارد جامعه شوند. حال آن که این افراد با مشاهده این دشواری یا از ورود به حوزه صرف نظر می کنند و یا نمی توانند به عنوان اقتصاددان جدی مطرح شوند. از طرف دیگر جذابیت ریاضی اقتصاد باعث شده تا تعداد زیادی ریاضی دان - که معمولا در هر جامعه ای جزو به ترین ها هستند - وارد این حوزه شوند. هر دو عامل باعث شده است تا سطح متوسط قابلیت فردی اعضای جامعه اقتصاددان ها بالا برود.

من این اثر را به وضوح در مورد خودم دیده ام. هم در بین هم کلاسی های اتریش من و هم در بین دوستان ایرانی کسانی هستند که از من خیلی قابل تر - باهوش تر، متمرکز تر یا پرکار تر- هستند. زبان ریاضی اقتصاد تفاوت قابلیت های ما را به خوبی برجسته کرده است در حالی که در یک فضای توصیفی ممکن بود من بتوانم خودم را هم سطح آن ها جا بزنم.

تئوری عدم عقلانیت

ما برای رفتار عقلانی عامل ها نظریه انتخاب عقلانی (Rational Choice) را داریم که به ما می گوید فرد نماینده جامعه (Representative Agent) - خصوصا در جمعیت های بزرگ و در طول زمان - چگونه تصمیم می گیرد. طبیعی است که عده ای به این نظریه نقد داشته باشند. تا این جا مشکلی نیست مشکل این جا است که منتقدین معمولا به این توجه نمی کنند که ما برای "رفتار غیر عقلانی" (Irrational) تئوری نداریم و منتقدین هم چیز دندان گیری ارائه نکرده اند. حتی در چارچوب بحث عقلانیت محدود که موضوعی پذیرفته شده است هنوز روش دقیقی برای مدل کردن این محدودیت وجود ندارد. لذا وقتی شرط عقلانیت را رها کنیم وارد فضای گنگی می شویم که هیچ حرف روشنی راجع به تحلیل رفتار عامل نمی توانیم بزنیم. یک عامل با رفتار غیرعقلانی - یعنی عاملی که لزوما مطلوبیت خودش را بیشینه نمی کند - هر کاری می تواند بکند.

نت استیت

تازه فهمیدم که تعداد بازدیدکننده وبلاگم خیلی بیش تر از این بوده که فکر می کردم. شمارنده نت استیت من نسخه قدیمی است که سایتش در ایران مسدود است لذا اکثر کسانی که از ایران وبلاگ را می خوانند جزو مراجعه کنندگان به حساب نمی آیند. نسخه جدید را که آدرسش باز است نصب کردم و با احتساب این که وسط روز کارش را شروع کرده بود با جهش ناگهانی تعداد بازدیدکننده مواجه شدم. اگر شما هم آیکون شمارنده با آدرس قدیمی دارید ممکن است این مساله برایتان پیش بیاید.

December 02, 2006

شوراها : یک

به نظرم در کنار بقیه عوامل یک عامل که به جنبش اصلاحات لطمه جدی زد آدم های ناشناخته یا ضعیف دست چندمی بودند که به این جریان چسبیدند و دست آخر هم بزرگ ترین ضربه را در جریان شورای شهر اول و به تبع در انتخاب دوم شوراها زدند. در دور دوم خاتمی در کنار چند حزب ریشه دار و شناخته شده اصلاح طلب ناگهان سر و کله تعداد قابل توجهی روزنامه و حزب کم طرف دار و بی هویت پیدا شد که مدعی سهم بودند و آخر سر هم با غوغاهای پوپولیستی که سر جریان ممنوعیت فروش تراکم در زمان ملک مدنی راه انداختند کل شورای شهر تهران را فلج کردند. ابراهیم اصغرزاده هم که در جریان تاسیس حزب مشارکت به عنوان موسس دعوت نشده بود و کینه عمیقی از کسانی مثل عبدی - و ظاهرا خاتمی - به دل گرفته بود سردسته این حرکت ها بود. من تخمینی از شانس پیروزی اصلاح طلبان ندارم ولی می بینم که شانس کوچکی که ممکن است وجود داشته باشد با این سر و صداهایی که کسانی مثل کواکبیان راه انداخته اند رو به افول است. با توجه به قدرت رسانه ای جریان مقابل همین سر و صداهای آدم های دست دو می تواند به یک قدرت تخریبی اساسی علیه اصلاح طلبان تبدیل شود.

گروه های مقاله خوانی

موسسه ما مثل بقیه جاهای مشابه سنتی دارد به اسم گروه های خوانش (Reading Groups) که در هر سه شاخه خرد و کلان و سنجی فعال است. در این گروه ها هر جلسه یک یا چند نفر مقاله هایی ارائه می کنند و در طول ارائه خود ارائه دهنده و بقیه شرکت کنندگان مقاله را نقد می کنند. گروه مقاله خوانی خرد با اسم رایج فرانسوی یعنی (Jour Fixe) خوانده می شود و هفتگی است. متاسفانه مقالات این گروه روی سایت نیست ولی فهرست ارائه ها را می توانید از این جا پیگیری کنید. موضوعی که این ترم روی آن متمرکز هستیم بحث نظریه تصمیم (Decision Theory) است که جزو مباحث مورد علاقه من است. مقالاتی که سعی می کنیم بخوانیم نوشته های کلیدی است که جمع بندی یا پیش نهادی برای فرموله کردن یک جنبه از رفتارهای انسانی ارائه کرده است. یکی از مباحث جالب در این حوزه مدل کردن مطلوبیت های متفاوت با مطلوبیت های کلاسیک مندرج در کتاب های درسی است. مثلا مطلوبیتی که فرد وضعیت افراد دیگر را در مطلوبیت خودش در نظر می گیرد یا وضعیتی که مجموعه بزرگ تری از انتخاب را به دلیل وسوسه ای که در آن وجود دارد کم تر از یک مجموعه کوچک تر دوست دارد. حالت دیگر هم مطلوبیت هایی است که مطلوبیت ناشی از مصارف آتی تابعی از مصرف امروز است. بحث های ریسک و عدم قطعیت و نحوه فرموله کردن ترجیحات تحت این شرایط هم موضوع دیگری در این حوزه است. این مباحث در زبان طبیعی و روزمره به سادگی قابل بیان است ولی برای وارد کردن آن به علم اقتصاد باید پایه های آکستوماتیک درستی برایش چیده شود تا در قالب یک تعریف مشخص و دقیق ریاضی فرموله شود. خوش بختانه از پس فردا یک درس تخصصی روی نظریه تصمیم داریم که لری بلوم نویسنده کتاب معروف ریاضیات برای اقتصاددان ها تدریس می کند و به طور دقیق تر وارد این موضوعات می شود.

گروه مقاله خوانی کلان حال و هوای متفاوتی دارد. بر خلاف گروه خرد که صحبت ها به شدت فنی است و تمام تمرکز روی این است که ببینیم آیا توصیف ریاضی ارائه شده برای مدل کردن یک رفتار به اندازه کافی دقیق و سازگار است یا نه، در گروه کلان تمرکز بیش تر روی داستان هایی است که مقاله ها تعریف می کنند و روی کردی که برای فرموله کردن آن استفاده شده است. لذا جزییات و جنبه های فنی فرموله کردن کم تر مورد توجه است. به همین خاطر هم در هر جلسه پنج نفر مقاله ارائه می کنند. اول چهار نفر خلاصه ای از مقاله های خودشان را هم راه با نقد می گویند و بعد یک نفر یک مقاله را با تفصیل و شرح و بسط (هم راه با معرفی زمینه تاریخی بحث و مقایسه مقاله های دیگر و نقد اساسی) ارائه می کند. گروه 5-6 نفری ما علایق متفاوتی دارد و هر کس متناسب با علایق خودش مقاله پیش نهاد می دهد. بازار کار، تجارت بین الملل و رشد مبتنی بر فن آوری سه علاقه اصلی بقیه اعضاء است. من هم که فعلا روی اقتصاد خانواده متمرکز هستم و البته به نوعی مرتد به شمار می آیم چرا که مقاله های کلاسیک مربوط به سیکل های تجاری را ارائه نمی کنم.

خوش بختانه مقاله های این گروه قابل دست رس است و اگر به این جا مراجعه کنید می توانید به طور مرتب مباحث را دنبال کنید و اصل مقاله ها را هم دریافت کنید.

December 01, 2006

هفت روز یک سان

حس این که هفت روز هفته برایت فرق خاصی ندارد در درازمدت فرسوده کننده است. سال ها است که روزگار من این جوری می گذرد و کار و تعطیلم با هم آمیخته است. تقریبا به جز زمانی کوتاهی در اوایل آمدنمان به وین که سر کار تمام وقت می رفتم - و لذا شنبه و یک شنبه روزهای متفاوتی با بقیه ایام هفته بودند - در چهار پنج سال گذشته تماما خودم برای روزهایم تصمیم گرفته ام. جنس کار هم طوری است که همیشه یک خروار کار داری که بلاخره باید تمامشان کنی، دخلی هم به روز هفته ندارد. بسیار پیش آمده که وسط هفته چند روز متوالی خانه نشین و یا آخر هفته پشت سر هم سر کار بوده ام. الان هم که ماه ها است که جز اندک کلاس هایی همه روزهایم به خواندن و گاهی نوشتن می گذرد. الان جمعه بعد از ظهر است و کارمند جماعت خوش حالند که دو روز آخر هفته را استراحت می کنند و در جنب و جوش هستند که زودتر تعطیل کنند و بروند خانه. ولی من دلم گرفته که برایم جمعه و شنبه و سه شنبه عملا هیچ فرقی نمی کند. این مساله ای است که احتمالا همه کسانی که حرفه شان تولید محتوی به صورت فردی است با آن دچار هستند.

پذیرش موسسه مطالعات پیش رفته وین

فرآیند پذیرش موسسه ما شروع شد و من دوباره باید متن پارسال را با تغییراتی منتشر کنم. پارسال من اولين ايرانی بودم که اين جا درس می خواندم و موسسه در داخل ايران خيلی شناخته شده نبود. وقتی این متن را نوشتم دو نفر از بچه های ایرانی برای پذیرش اقدام کردند و با رتبه های خوب پذیرفته شدند و الان شدیم سه نفر. فکر کنم در این یکی دو سال هم بیش تر شناخته شده و لذا عده بیش تری از دوستان ممکن است متقاضی پذیرش باشند.

مقدمتا بگویم که این موسسه را آمریکایی ها (بنیاد فورد) بعد از جنگ جهانی دوم در اتریش راه اندازی کردند تا مرکزی برای تدریس و تحقیق در علوم انسانی نوین و تربیت متخصصین سطح بالا باشد. در ابتدای تاسیس ریاست موسسه با اقتصاددان معروف ادگار مورگن اشترن (همان کسی که با فون نویمان نظریه کلاسیک مطلوبیت انتظاری را فرموله کردند) بود که سر و سامان جدی به موسسه داد و بنای یک موسسه کوچک و کاملا متفاوت با فضای دانش کده های علوم انسانی در کشورهای آلمانی زبان را ایجاد کرد. به خاطر نوع تاسیس هم فرهنگ این موسسه کاملا آمریکایی است و از سبک سنتی اروپایی- آلمانی دور است. این تذکر را هم بدهم که موسسه عمدا به صورت دانش گاه ثبت نشده است که مشمول قوانین دست و پا گیر اتریش برای موسسات آموزشی نشده و آزادی عمل کافی برای جذب استاد و دانش جو و طراحی استانداردهای آموزشی را داشته باشد. تقریبا با قاطعیت می شود گفت که کیفیت آموزشی موسسه با فاصله نسبتا زیادی با بقیه در کل دنیای آلمانی زبان رتبه اول را دارد.

موسسه سه دپارتمان در زمينه اقتصاد و جامعه شناسي و علوم سياسي دارد. البته فقط دپارتمان اقتصادش کاملا انگليسی زبان است و دو بخش دیگر تا حدی آلمانی زبان هستند. برنامه آموزشی اين جا يه دوره دو ساله معادل "درس های دوره دکترا" است و برنامه هم به شدت رياضی محور است و از درس های کيفی اقتصاد خبری نيست. چهار حوزه اصلی تخصص موسسه اقتصاد خرد و نظريه بازی ها و اقتصادسنجی و فايناس است که ظاهرا برنامه دکترای فایناس موسسه (با همکاری دو دانشگاه دیگر وین) در حوزه مالیه بنگاه (کورپوریت فاینانس) بالاترین رنک را در اروپای قاره ای دارد (دقت کنید که این پذیرش مربوط به دکترای فاینانس نیست). درس های سال دوم موسسه را تمام اساتید مدعو درس می دهند که معمولا از دانش گاه های خیلی خوب می آیند. این درس ها فرصتی برای آشنا شدن با اساتید معروف را فراهم می کند.

موسسه برای پذیرش امتحان ورودی دارد و درس های امتحان هم رياضی عمومی و آمار و احتمال و مقدمات بسیار جزیی از اقتصادسنجی است که برای بچه های ایرانی در کل و مشخصا برای کسانی که لیسانس مهندسی یا علوم داشته باشند زياد سخت نيست. نمونه سوالات سال های قبل در همان صفحه پذیرش موجود است. امتحان در وین برگزار می شود و موسسه هم کاری لازم را برای دریافت ویزا انجام می دهد. هزینه کل سفر و اقامت برای امتحان را حدود 700 هزار تومان در نظر بگیرید. پارسال سعی کردیم که امتحان در تهران برگزار بشود و نشد. اگر امسال تعداد متقاضیان ایرانی خیلی زیاد باشد شاید بشود دوباره سعی کرد که این اتفاق بیفتد.

موسسه سالیانه هشت یا نه نفر دانش جو می گیرد و ماهیانه هم 700 یورو بورس تحصیلی می دهد. امتیاز بزرگ این است که در مقابل این بورس هیچ کار دیگری - مثل تدریس و کمک به استاد - انتظار ندارد و دانش جو باید تمام دو سال را صرفا صرف تحصیل و تحقیق کند.

برای چه کسانی ممکن است آمدن به این جا را توصیه کنم؟

من برای کسانی که می توانند در سی تا دانشگاه اول آمريکا يا دانشگاه های خوب انگليس و کانادا + ده دانش گاه اول اروپا پذيرش بگيرند آمدن به این جا را توصیه نمی کنم. هر چند کیفیت تدریس موسسه عالی است و حدس من این است که سطح ریاضی و قوت نظری درس ها گاهی از برخی از همین دانش گاه ها خیلی بالاتر است با این همه چون موسسه فقط همین برنامه دو ساله را دارد و برنامه دکترای آن هنوز راه اندازی نشده (هر چند تا سال آینده قول آن داده شده است) لذا این دوره دو ساله برای کسانی که می توانند مستقیم وارد دوره دکترا در یک دانش گاه خوب بشوند وقت تلف کردن خواهد بود. من البته شخصا از این دو سال راضی هستم و احساس نمی کنم اگر دوباره جایی دکترای اقتصاد شروع کنم وقتم تلف شده است چون دریچه مهمی برای ورود به اقتصاد ریاضی را برای من باز کرد و اگر جای دیگری بروم با پایه خیلی به تری می توانم درسم را شروع کنم.


با این همه موسسه را برای سه گروه از افراد قویا توصیه می کنم:

1) کسانی که می خواهند یک دوره دو ساله نسبتا سنگين اقتصاد بخوانند و درک خوب و عميق از علم اقتصاد مدرن پيدا کنند و بعدش تصميم بگيرند که برای دکترا چه کار کنند (شايد مثلا بعدش بخواهند سياست گزاری عمومی يا برنامه ريزی منطقه ای يا مديريت يا مطالعات توسعه يا جامعه شناسي بخوانند). من شديدا اين گزينه را برای کسايي که می خواهند نهایتا در این تیپ رشته ها درس بخوانند و علاقه خوبی برای ساختن یک پایه اقتصادی دارند توصیه می کنم.

2) شانس پذيرش در دانشگاه های خوب را ندارند و می خواهند اين شانس را افزايش بدهند. یکی از سرویس های مهمی که موسسه به دانش جویان ارائه می کند بحث جایابی برای دوره بعدی تحصیلی است. دی روز بعد از مذاکرات لازم شاگرد اول دوره ما از تولوز پذیرش گرفت و دانش جوی تیرول استاد معروف آی آو شد. برای خود من چند تا گزینه را در نظر گرفته اند و مشغول مکاتبه و تماس تلفنی و غیره هستند تا ببینند چه کار می توانند بکنند. این ارتباطات شخصی روی شانس پذیرش بعدی به شدت تاثیر دارد.

3) گروهی که مثل من علاقه ای به رفتن به آمریکا ندارند و در عین حال می خواهند در یک سیستم آمریکایی تحصیل کنند می توانند در این دو سال درس های معادل دوره دکترا را بخوانند و بعد برای دکترا در یک دانش گاه خوب اروپایی اقدام کرده و تز خود را آن جا بنویسند. کل این روش حدود 5 تا 6 سال زمان می برد که تقریبا معادل زمان تحصیل در آمریکا است. با این ملاحظه که ضعف بزرگ برخی دانش گاه های اروپایی یعنی جدی نگرفتن درس های دوره دکترا را هم بر طرف می کند. بسیاری از دانش گاه های اروپایی خصوصا آن هایی که با موسسه تفاهم نامه هم کاری دارند این دو سال درس را به عنوان دروس دکترا قبول کرده و اجازه می دهند که فارغ التحصیلان موسسه مستقیم وارد مرحله تز بشوند.

چند ملاحظه:

1) مدرک این موسسه به همان دلیلی که اول قضیه گفتم ارزش دانش گاهی ندارد یعنی به عنوان یک فوق لیسانس جدید ارزیابی نمی شود. با این همه در بازار کار کشورهای اروپایی زبان به شدت معتبر است. البته با توجه به این که موسسه فقط از فارغ التحصیلان فوق لیسانس پذیرش می کند این مشکل چندان حاد نیست چون همه فارغ التحصیلان قبلا فوق لیسانس دیگری گرفته اند.

2) بورس موسسه برای زندگی دو نفری کافی نیست. دانش جویان این موسسه برای دریافت خوابگاه در اولویت هستند و فورا بهشان خوابگاه می دهند.

3) سطح ریاضیات موسسه به شدت بالا است و هر سال هم بالاتر می رود. اگر احساس می کنید که ممکن است در ریاضیات دچار مشکل شوید کمی بیش تر فکر کنید. امتحان ورودی لزوما معیار خوبی برای تخمین نیست. این امتحان برای ایرانی ها معمولا آسان است ولی درس های اصلی ناگهان به شدت سخت می شود.

4) موسسه در حوزه های کاربردی - مثل اقتصاد شهری و بخش عمومی و توسعه و الخ - درس ندارد. درس ها همه روی موضوعات پایه و نظری اقتصاد متمرکز است. فهرست برخی از درس های امسال را می توانید این جا ببینید. این هم فهرست درس های سال قبل

5) اگر زبان انگلیسی تان خیلی ضعیف باشد روی کیفیت تحصیلی تان اثر منفی می گذارد. زبان آلمانی اصلا نیاز نیست.

 

all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007