« December 2006 | صفحه اول | February 2007 »

January 31, 2007

اقتصاد فمینیستی

دی‌روز با یکی از استادان دانش‌گاه وین مشورت می‌کردم که اگر احیانا خواستم دکترایم را در وین بخوانم آیا استاد راهنمای خوبی پیدا می‌کنم یا نه؟ گفت البته من تخصصم به علایق تو نمی‌خورد ولی فلانی (یکی از خانم‌های استاد دانش‌گاه وین) می‌تواند گزینه خوبی برایت باشد و کارش به علایق تو نزدیک است. گفتم چطور؟ گفت آخر او هم مثل تو حوزه تخصصش اقتصاد فمینیستی است!!! گفتم آخر من که این‌ کاره نیستم. گفت پس چرا همه مقاله‌هایی که در گروه مقاله‌خوانی ماکرو ارائه می‌کنی و قرار است ارائه کنی راجع به مسایل زنان است؟ دیدم راست می‌گوید: چند هم‌سری، جهیزیه و نظام کاستی، کار زنان خانه‌دار، تاثیرات لوازم خانگی، قرص‌های ضد بارداری، ...

مجبور شدم توضیح بدهم که این یکی جزو علایق روشن‌فکری‌ام است و علایق حرفه‌ای‌ام که به درد بازار کار هم بخورد روی کاربردهای نظریه بازی در ساماندهی صنعتی و اقتصاد مالی است. به هر حال برایم جالب بود که یک استاد متخصص اقتصاد فمینیستی جدیدا در دانش‌گاه وین استخدام شده است. همین یکی دو هفته پیش هم یک کارگاه در مورد اقتصاد فمینیستی برگزار کردند. فعلا می‌خوام یک سرش بهش بزنم و کمی راجع به اقتصاد فمینیستی با هم گپ بزنیم. از دی‌روز هم هر وقت این صحبت یادم می‌افتد از تصورشان نسبت به خودم خنده‌ام می‌گیرد. بندگان خدا فکر می‌کنند علایق پژوهشی من اقتصاد فمینیستی است و نمی‌دانند برخی فمینیست‌های عزیز به خاطر همین حرف‌ها به خون من تشنه هستند.

January 30, 2007

اقتصاد برای همه و پرسش‌نامه تاثیرات اجتماعی وبلاگ‌ها

1) در تعطیلات فرصتی شد تا روی نسخه اولیه و پیش‌نویس کتاب کار کنم. هر چند بعد از آن سرم مجددا شلوغ شد و نتوانستم ادامه بدهم. گفتم قبل از این ‌که ادامه دهم نسخه اولیه را روی سایت بگذارم که شما هم بخوانید و به طور اساسی نقدش کنید. البته هنوز کتاب تا کامل شدن فاصله زیادی دارد. متنش هنوز اتصال منطقی لازم را ندارد، سوالات برخی بخش‌ها هنوز نهایی نشده است، نمودارها در داخل متن نیامده است، مشخصات کتاب‌شناختی کامل نیست، متن‌ها در بخشی قسمت‌ها بیش از حد طولانی است، برخی مباحث خوب باز نشده و الخ. از این گذشته شما ممکن است به نظرتان برسد که برخی مباحث بی‌فایده یا نامتناسب با مخاطب این کتاب است یا جای برخی مطالب دیگر خالی است یا برخی نتیجه‌گیری‌ها می‌تواند به‌تر شود و الخ. ممنون می‌شوم اگر نظراتتان و نقدهایتان را بگویید.

2) محمدرضا واعظی از رفقای قدیمی است که الان در دانش‌گاه نوادا فوق لیسانس می‌خواند و مشغول نوشتن تز فوق لیسانسش است که در مورد تاثیرات اجتماعی وبلاگ‌ها است. پرسش‌نامه الکترونیکی‌شان در این آدرس قرار دارد. کمک بزرگی خواهد بود اگر به این آدرس سر بزنید و با صرف چند دقیقه وقت پرسش‌نامه را پر کنید. من از طرف رضا از شما تشکر می‌کنم.

پ.ن 1) یک نقد مشترک این بود که انگلیسی کلمات کلیدی را هم بیاورم. این موضوع را به کل فراموش کرده بودم و بسیار ممنونم بابت این تذکر.

January 29, 2007

نوستالِِژی

به خودم می‌گویم نوستالژی‌ها را آسان به باد نده و خودم وسوسه می‌شوم که توصیه‌ام را زیر پا بگذارم. پارسال ناپرهیزی کردم و مجموعه آثار صمد را بعد از نزدیک به بیست سال دوباره خواندم و آن برج عاجی که از خواندن حریصانه تک‌تک‌ کتاب‌هایش در نه سالگی و ده سالگی ساخته شده بود برایم فرو ریخت. دی‌شب هم دو سه قسمتی از هزاردستان را دیدم (شاید بعد از پانزده سال) وحس کردم با آن شاه‌کاری که در ذهنم بود فاصله زیادی دارد.

تصمیم برای حفظ یا نابودی آگاهانه نوستالژی یک جور انتخاب برای ماندن در ذهنیت کودکی و غوطه خوردن عمرانه در لذت آن یا شکستن بت‌های ذهنی و رو به رو شدن با حقیقت تلخ است. انتخاب دوم شاید به بالغ زیستن نزدیک‌تر باشد ولی بهایش رها کردن لذت مجانی است که می‌توانست تا آخر عمر به عنوان مخدر روح به کار برود.

پ.ن: ممنونم از ساغر بانو. نیم‌فاصله‌ درست شد.

January 28, 2007

سرهمنوشتنکلمات

من دانشی در باب زبان شناسی یا اصول نگارش ندارم ولی چون بارهای بار با کامنت های اعتراضی دوستان مواجه شده ام فقط توضیح می دهم که از چه نظری پیروی می کنم که کلمات را جدا می کنم.

بر حسب آن چیزی که از بزرگان ماجرا آموخته ام اعتقاد دارم که هر قدر زبانی که استفاده می شود معنای روشن تری داشته باشد اندیشه مان روشن تر و دقیق تر خواهد بود. از روشنی زبان هم این را می فهمم که هر کلمه تا حد امکان به معنی دقیق و واقعی خود نزدیک باشد. کوروش علیانی سال ها قبل این مثال را برایم زد که سلام معنی مشخصی دارد (آرزوی سلامتی) ولی وقتی به کسی می گوییم "سلام" منظورمان این نیست که "من آرزو می کنم تو سلامت باشی" بل که فقط فقط یک چیزی می گوییم که به طرف احترام گذاشته باشیم. کلمه "سلام" این جا معنی واقعی خودش را به تدریج از دست داده است. این یک جور نابود کردن زبان است.

به متن های راهنمایی و دبیرستان مراجعه کنیم. "دهقان" در واقع بوده ده گان یا دانشجو در واقع بوده دانش جوینده. همان طور که دهقان برای مان یک کلمه بسیط جلوه می کند "دانشجو" هم اگر سر هم نوشته شود فقط یک معنی قراردادی- ضمنی را منتقل خواهد کرد حال آن که اگر بنویسیم " دانش جو " به مخاطب گفته ایم که من دارم راجع به کسی صحبت می کنم که دانش می جوید. اگر بگویم "بیچارگی" چیزی در مایه های بدبختی و درد و این ها گفته ام ولی اگر بنویسم "بی چاره گی" یعنی وضعیتی که طرف در آن فاقد چاره است و لذا مثلا بی چاره گی از "بد بختی" متمایز می شود.

تمایل شخصی من این است که در موقع نوشتن یا موقع سخن گفتن دقیق به این تفکیک معنایی در کلمات ترکیبی دقت کنم. این به دقیق شدن ذهنم کمک می کند. به عنوان یک قاعده ویرایشی هم این اصل عمومی را رعایت می کنم که "هر کلمه ای که معنی مستقل داشته باشد باید جداگانه نوشته شود". مثلا "همسر" غلط است و باید نوشت هم سر. اگر اشتباه نکنم اولین بار فرج سرکوهی این شیوه را در آدینه عمومی کرد. این شیوه اوایل کمی عجیب بود ولی فکر کنم الان موضوع برای خیلی ها عادی شده است و جای خود را باز کرده است.

البته دو مشکل دارم. یکی این که گاهی کلماتی را جدا می نویسم که بعد که فکر می کنم می بینم ممکن است اجزای جدای آن لزوما معنای مستقل نداشته باشند. ثانیا یک مشکل فنی دارم که نمی توانم نیم فاصله ایجاد کنم و لذا شیوه ام گاهی موضوع را سخت می کند. راه های معمول برای نیم فاصله در وبلاگ من جواب نمی دهد یا شاید من آن ها را درست به کار نمی برم. ممنون می شوم اگر راهنمایی در باب هر دو مشکل ارائه دهید.

January 27, 2007

اثرات منطقه ای جنوب خلیج فارس

اثرات جغرافیایی در رشد اقتصادی موضوعی شناخته شده است. مجاورت یک منطقه با یک منطقه توسعه یافته تر باعث می شود تا منابعی مثل فن آوری به منطقه مجاور سرریز شود (مثلا از طریق تاسیس مراکز مونتاژ در مناطق کناری) و در مقابل نیروی کار منطقه کم تر توسعه یافته امکان حضور در بازار هم سایه گان توسعه یافته تر را به دست آورد. از طرف دیگر مشاهده توسعه یافتگی روی سطح انتظارات سیاست مداران و مردم کشورهای مجاور تاثیر گذاشته و آن ها را تشویق به پیروی از این رفتار می کند. نهایتا این که چون معمولا ساختار جغرافیایی و جمعیتی کشورهای هم سایه به هم نزدیک است امکان تقلید از کشورهای موفق بیش تر فراهم است.

خوشه های رشد را در مناطق مختلف دنیا می توان دید. یک نمونه بسیار مشهود آن کشورهای آسیای شرقی هستند که مثل دومینو یکی پس از دیگری مسیر رشد را طی کردند و هم اکنون هم استراتژی توسعه خود را به کشورهای کم تر توسعه یافته تر منطقه مثل فیلیپین و ویتنام صادر کرده اند. رفتار مشابهی در کشورهای اروپای شرقی و خصوصا بخش های مرکزی تر آن مثل چک، اسلواکی، مجارستان و لهستان مشاهده می شود. نهایتا سیستم اسکاندیناوی مثال دیگری از پیروی از سیستم اقتصادی و مسیر رشد مشابه در چهار کشور هم سایه در شمال اروپا است.

کشورهای عرب جنوب خلیج فارس ظاهرا این مسیر را آغاز کرده اند. الگویی که دوبی به عنوان یک کشور مناسب برای سرمایه گذاری خارجی آغاز کرد هم اکنون توسط قطر و بحرین در حال دنبال شدن است. امیر فعلی قطر با کنار زدن پدرش این کشور را در زمان کوتاهی از یک جامعه بدوی به سمت دنبال کردن مسیر توسعه یافته گی سوق داد. الجزیره و خطوط هوایی قطر به عنوان دو نماد مهم تصویر قطر را در اذهان عمومی زیر و رو کرده و این کشور کوچک ناشناخته را در جهان شناسانده است. این روزها که اجلاس داووس در حال برگزاری است تمامی گزارش ها و تبلیغات خبری سی ان ان در مورد این اجلاس با تبلیغ بسیار هنرمندانه ای در مورد بحرین شروع می شود که این کشور را به عنوان نمونه ای از یک جامعه مدرن و آینده گرا و ایده آل برای سرمایه گذاری معرفی می کند ( و البته جهت اطلاع ناسیونالیست های دو آتشه از بیان لفظ خلیج عربی هم غافل نمی شود). این کشورها یک امتیاز بزرگ که دارند کم تر بودن پیچیدگی های اجتماعی - فرهنگی جامعه شان است که باعث می شود به جای درگیر شدن در بحث های بی هوده و بی پایان فلسفی-فرهنگی مسیری عمل گرا در پیش بگیرند و قدم های عملی سریع برای توسعه اقتصادی خود بردارند.

منزلت اجتماعی و تحصیل

در بسیاری موارد منافع ناشی از تحصیل ممکن است تماما به خود فرد باز نگردد و مثلا منافعی را برای نسل های آینده به دنبال داشته باشد یا منجر به گسترش علم یا فرهنگ در جامعه شود بی آن که دست مزدی بابت آن به فرد پرداخت شود. از تئوری اقتصاد می دانیم که اگر چنین اتفاقی بیفتد میزان سرمایه گذاری افراد روی آموزش کم تر از میزان بهینه اجتماعی آن خواهد بود. به زبان ساده تر اگر مثلا کسی در رشته باستان شناسی تحصیل کند از یک طرف خودش از طریق دست مزد بالاتر در آینده منتفع می شود و لذا برای تحصیل انگیزه خواهد داشت. از طرف دیگر کار او ممکن است منافعی هم برای کل جامعه داشته باشد که تمام ارزش آن در قالب دست مزدی که به فرد داده می شود متجلی نمی شود. فرض کنیم که این امکان بود که حقوق باستان شناسان دقیقا معادل ارزشی می شد که برای جامعه و نسل های آینده تولید می کنند. در این صورت حقوق باستان شناسان بالا می رفت و افراد انگیزه بیش تری برای سرمایه گذاری روی این حوزه داشتند. در حالی که وقتی دست مزد باستان شناس کم تر از این رقم (منظور رقم معادل ارزش اجتماعی) است طبعا از میزان سرمایه گذاری افراد روی تحصیل در این رشته کاسته می شود و لذا جامعه با میزان کم تری از سرمایه گذاری روی آموختن باستانی شناسی نسبت به وضعیت بهینه مواجه خواهد شد.

این مساله در تمامی جوامع وجود دارد و به دلایل مختلف امکان بازگرداندن کل ارزش کار افراد در قالب پرداخت های پولی وجود ندارد و لذا مکانیسم های دیگری فعال می شود. یکی از مکانیسم ها این است که جامعه از طریق اعطای پرستیژ و منزلت اجتماعی به افراد تحصیل کرده سعی می کند بر مطلوبیت ناشی از تحصیل بیفزاید. فکر کنم اساتید دانش گاه (یا معلمان در چند دهه قبل در ایران) یک مثال از این قضیه باشند که با وجود این که لزوما دست مزدهای بالایی دریافت نمی کنند ولی منزلت اجتماعی شغل شان با جبران کم تر بودن دست مزد به نسبت زحمت مورد نیاز برای رسیدن به این موقعیت باعث تشویق افراد به ورود به این مسیر شغلی می شود.

یک نکته مهم این است که اگر پرستیژ در یک جامعه خیلی مهم باشد ممکن است افراد وابسته به طبقات ثروت مند (ولی نه لزوما دارای قابلیت فردی) تشویق شوند که صرفا جهت کسب منزلت ناشی از مدرک روی تحصیلات سرمایه گذاری کنند. این تمایل افراد ثروت مندتر خود به خود فضای تحصیل و حضور در محیط های کاری نیازمند تخصص بالا را برای افراد با قدرت مادی کم تر ولی با قابلیت فردی بالاتر محدود می کند. در نتیجه پرستیژ اجتماعی اثر معکوسی ایجاد کرده و از طریق افزایش انگیزه تحصیل افراد با قابلیت پایین ولی پول زیاد مجددا باعث تخصیص غیربهینه تحصیلات در جامعه می شود.

فکر کنم هر دو اثر را در جامعه خودمان به وضوح می توانیم ببینیم. از یک طرف پرستیژ جبران کننده درآمد مادی پایین تر در بسیاری از شغل ها به نسبت فعالیت های دیگر (مثلا دلالی در بازار) است و لذا باعث می شود برخی افراد این شغل ها را به شغل های پردرآمد ولی کم پرستیژ ترجیح دهند. از طرف دیگر انگیزه ای می شود تا افراد صندلی های دانش گاه ها را بدون این که تحصیل لزوما برایشان به ترین انتخاب باشد اشغال کنند.

January 25, 2007

سهمیه بندی جنسیتی

ظاهرا بحث سهمیه بندی جنسیتی دانش گاه ها دوباره مطرح شده است. به نظرم از دو زاویه مختلف می توان به قضیه نگاه کرد:

1) اگر تحصیلات دانش گاهی را فرصتی برای گسترش مهارت های عمومی افراد و زمینه ای برای ارتباط اجتماعی آنان بدانم در این صورت اساسا سهمیه بندی موضوع نادرستی است. من برعکس معتقدم در جامعه ای مثل ما باید به نفع زنان تبعیض مثبت اعمال کرد چون تحصیلات دانش گاهی برای زنان می تواند برخی تبعیض های دیگر را کاهش دهد. ضمن این که نفس سهمیه بندی با عدالت در تضاد است چرا که با وجود برتری یک زن در رقابت ورودی دانش گاه جای او به یک مرد داده می شود. این عین تبعیض است.

2) در نگاه دوم اگر هدف از تحصیلات دانش گاهی را تربیت متخصص برای زمینه کاری مشخص بدانیم موضوع ممکن است کمی فرق کند. دقت کنید که همه بحث ما با فرض یارانه ای بودن تحصیلات دانش گاهی در ایران است و گرنه در یک نظام آموزش عالی که خود دانش جو هزینه اش را می پردازد که اساسا این جور بحث ها منتفی است. اگر این فرض "تربیت متخصص" را بپذیریم آن وقت این نتیجه را هم خواهیم داشت که منابع ملی کشور باید به طریقی هزینه شود که بالاترین بازدهی را داشته باشد. به عبارت دیگر تحصیلات دانش گاهی فقط یک سرمایه گذاری خصوصی برای فرد نیست چون هزینه اش از طرف جامعه تامین می شود و لذا در کنار بازده خصوصی بازده اجتماعی آن هم باید در نظر گرفته شود. در این چارچوب ممکن است استدلال برخی طرف داران سهمیه بندی از یک حیث درست باشد که بازده سرمایه گذاری روی نیروی کار زن در برخی رشته ها ممکن است کم تر باشد چون نهایتا زنان در مقایسه با مردان به نسبت کم تری در بازار کار مشارکت می کنند (چه به لحاظ ساعت کار و چه به لحاظ تصمیم برای مشارکت یا عدم مشارکت). یادم هست چند سال قبل جایی همین بحث بود و موافقین سهمیه بندی استدلال می کردند که مثلا در رشته پزشکی برخی زنان فارغ التحصیل بعد از ازدواج یا حتی قبل از آن دست از کار می کشند (مثلا اگر مجبور شوند برای طرح خود به نقطه دور افتاده ای بروند) و به این ترتیب سرمایه گذاری روی آن ها هدر می رود (دقت کنید که راجع به صحت آمار این قضیه چیزی نمی دانیم و فعلا فرض می کنیم این ادعا صحیح باشد).

اگر واقعا این موضوع مشاهده شود هم راهش سهمیه بندی نیست بل که روش منطقی تری را می توان به کار برد. می توان یک قاعده جدی اعمال کرد که هر فردی که در رشته های پرهزینه (مثل پزشکی و مهندسی) تحصیل کند و بعد از تحصیل با وجود فراهم بودن فرصت شغلی وارد بازار کار نشود باید هزینه تحصیلات خود را به دولت بازگرداند. به این ترتیب اگر کسی صرفا جهت توسعه قابلیت های شخصی و پرستیژ اجتماعی وارد دانش گاه شود باید هزینه اش را شخصا بپردازد یا این که در به ترین حالت صندلی را در رشته های پرهزینه اشغال نکند. این قاعده البته ممکن است برخی مردان را هم شامل شود.

نهایتا این که در باب استدلال های مثل این که عدم تعادل در تحصیلات دانش گاهی زنان و مردان یک نسل باعث عدم تعادل در بازار ازدواج می شود باید گفت که لطفا دولت کار خودش را بکند و در تصمیمات خصوصی افراد دخالت نکند. این که زنان بعد از دانش گاه رفتن شانس کم تری برای ازدواج خواهند داشت موضوعی است که به خودشان مربوط است. ضمن این که اساسا هنجار اجتماعی موضوعی پویا است و خودش را به نوعی با شرایط جدید تطبیق می دهد. شاید فزونی تعداد زنان تحصیل کرده نسبت به مردان باعث شود تا نقش مدرک تحصیلی دو طرف در قضیه کم رنگ تر شود.

January 24, 2007

شکست فجیع در تحقیق

نمی توانم روی نوشتن مطلب جدی تمرکز کنم. خودم را بدجوری توی دردسر انداخته ام. دیدم کلا شش هفت ماه بیش تر ممکن است در این موسسه نباشم (امیدوارم که این طور نباشد و سال بعد هم این جا باشم) و لذا باید از فرصت استفاده کنم و تا می توانم چیز یاد بگیرم. در نتیجه چند تا درس و گروه سمینار اضافی برداشته ام و حالا تقریبا هر هفته یک امتحان و یکی دو تا ارائه سنگین دارم. تا از یکی خلاص می شوم فوری آن یکی سر و کله اش پیدا می شود. کنارش هم باید دو سه تا مقاله ای که دستم است را تمام کنم. دو در هم که اصلا نمی شود کرد. خصوصا ارائه ها را که باید تک تک کلمات و نقدهایت را با دقت انتخاب کنی. این جور که برنامه ام نشان می دهد دقیقا تا سه ماه دیگر اوضاع همین طوری است (هفته ای حداقل یک امتحان و یک ارائه) و اگر بخواهم همین طور به گرفتن درس های مورد علاقه ادامه دهم فکر کنم تا آخر سال همین طور بماند. به حال اوضاع بدجوری فشرده شده است.

حالا این وسط یک دردسر جدید هم پیدا شد. مقاله اصلی ام که راجع به رفتار رای دهندگان تحت تعادل هماهنگ شده بود، داشت خوب جلو می رفت. اثبات قضیه کلیدی را تمام کردم و چند هفته متوالی سرش با استادم بحث کردیم و کلی خوش حال بودیم که از زمان بندی جلو هستیم. گفت آماده اش کن که برای جایی بفرستیمش. نشستم و مقاله را توی لاتک تایپ کردم. فقط یک چیزی کمی اذیتم می کرد و آن این که یک جوری تعادلی که پیدا کرده بودم زیادی از حد خوش رفتار بود. همش فکر می کردم یک جای کار باید ایراد داشته باشد. شب آخر که می خواستم بروم پیش استاد گفتم کمی مقاله بخوانم که در مقدمه نتایج نظری هم بگذاریم و نتیجه کار خودمان را باهاشان مقایسه کنیم. چند تا مقاله از ژورنال گیم تئوری که روی هندسه تعادل هماهنگ شده بحث می کردند را نگاه کردم و شکم راجع به کار خودم بیش تر شد. یکی از مثال های مقاله ها را حل کردم و دیدم جواب عمومی که در مقاله خودم دارم با جواب آن ها تفاوت دارد و بعد از یکی دو ساعت بازرسی معادلات تازه دوزاری ام افتاد. یک جا درست اول قضیه در نوشتن معادلات یک اشتباه فجیع مرتکب شده بودم و آن این که احتمال تجمعی رای دادن را به صورت حاصل ضرب احتمال های کناری نوشته بودم. تازه یادم افتاد که این کار در تعادل هماهنگ شده مجاز نیست و در واقع اگر این کار را بکنی مساله را از یک فضای احتمالی با بعد خیلی زیاد به بعد کم تقلیل می دهی. مثلا در مورد سه بازی گر فضا به جای هفت بعد فقط سه بعد خواهد داشت. تا نصف شب نشستم و هر کاری کردم نتوانستم جواب های قبلی را حفظ کنم. همه نتایج دو ماه اخیر کلا بر باد رفته بود. صبح آویزان رفتم پیش استاد و وقتی قضیه را گفتم زد توی پیشانی اش و یک دقیقه سر تکان دادیم و خندیدیم که از عصبانیتمان کم کنیم. خلاصه این که برگشته ام سر جای اول و فعلا هم کار پیش نمی رود چون هیچ امکانی برای ساده کردن معادلات نیست. از آن برج عاج جواب عمومی برای همه حالت ها مجبورم برگردم و مساله را در حالت های بسیار خاص امتحان کنم شاید که جوابی پیدا بشود.

بدی اش این است که این مقاله ای بود که می خواستم به عنوان نمونه کار برای دانش گاه هایی که اپلای کرده بودم بفرستم و حالا دستم خالی شده است و باید یکی دو روزه چیزی جور کنم.

January 23, 2007

...

رفقای مقیم یو اس می گم بهتون بد نگذره یک موقع. تا الان سه تا درس با سه تا استاد آمریکایی از سه دانشگاه خیلی معروف داشتم. سری های زمانی مالی با تسای از شیکاگو، نظریه تصمیم با بلوم از کرنل و قیمت گذاری دارایی ها با ورنر از مینه سوتا. امتحان هر سه نفر گلابی به معنای واقعی بود. دقیقا مدل آمریکایی: اگر تعریف ها را بدانی می توانی همه سوالات را حل کنی. هر سه را شب امتحان خواندم و از هر سه هم نمره الف گرفتم یا می گیرم. ما واقعا داریم این جا شکنجه می شویم با این امتحان های مدل المپیادی استادان اروپایی. بعدش هم موقع پذیرش نمره ها را نگاه می کنند و می گویند چرا معدلتان ب است و الف نیست.

پ.ن: آقا من این پست را با لحن شوخی و مزاح نوشتم ولی انگار قضیه جدی شد و مخالف و موافق پیدا کرد. ظاهرا باید برای برخی رفقا که متوجه لحن نوشته نشده اند توضیح بدهم که نمونه آماری من فقط این سه تا است (ان شاا... به زودی یک نفر از ایلی نوی و یک نفر از برکلی را هم تجربه خواهیم کرد) و معلوم است که نمی شود روی آن حرف زد. مجبور شدم این را بنویسم که کسی برداشت جدی بودن از این پست نکند و احیانا رگ های غیرت آمریکاییش بیرون نزند (برخی کامنت ها را ببینید). متاسفانه بر خلاف آمریکا حداقل در موسسه ما نمره ها را روی منحنی نمی برند و این از حیث معدل خیلی به ضرر ما تمام می شود. ضمنا جهت اطلاع برخی دوستان دیگر این جا بحث بیزنس اسکول نیست بل که بحث تحصیلات تکمیلی اقتصاد است. بین اقتصاد و بیزنس مقدار قابل توجهی تفاوت وجود دارد!

January 22, 2007

مهندسی صنایع

اجازه بدهید این پست را از بحث فقر فاصله بگیرم و برگردم. این پست ممکن است برای همه جالب نباشد ولی چون عده قابل توجهی از کسانی که این جا را می خوانند مهندس صنایع هستند یا به نوعی با آن سر و کار دارند فکر کردم بحث های چگالی آموزش را به یک سرانجامی برسانیم.

1) من در آن جا ادعا کردم که مهندسی صنایع جذابیت خودش را از دست داده است. دوستان در مقابل به آگهی های استخدام اشاره کردند. فکر می کنم اکثر این دوستان کمی جوان تر از من هستند و بازار کار سال های 72-75 را در تحلیل وارد نمی کنند. مهندسی صنایع تا قبل از دهه هفتاد به شدت مهجور بود و فارغ التحصیلان آن به ندرت کاری پیدا می کردند. در اوایل دهه هفتاد این رشته کشف شد و در نیمه اول این دهه با یک رشد ناگهانی مواجه شد. کارفرمایان تازه به اهمیت مسایل سازمانی و مدیریتی پی برده بودند و فکر می کردند مهندسان صنایع می توانند برایشان معجزه کنند. در نتیجه تقاضا برای مهندسان صنایع و دست مزد پیش نهادی برای آنان به شدت بالا رفته بود و فاصله قابل توجهی با بقیه رشته های مهندسی پیدا کرده بود. این حباب به دو دلیل اصلی در نیمه دوم دهه هفتاد شکست. یکی افزایش قابل توجه عرضه مهندسان صنایع (فکر کنم واحد جنوب به تنهایی سالانه 1000 نفر فارغ التحصیل داشت) و یکی هم عدم تطبیق قابلیت ها و عمل کرد مهندسان صنایع با انتظاراتی که کارفرمایان از آنان داشتند. کافرمایان دریافتند که مسایل سازمانی پیچیده تر از این حرف ها است و درس هایی که مهندسان صنایع می آموزند آن قدر قوی نیست که مسایل آنان را حل کند. در واقع کیسه شعبده مهندسان صنایع لو رفت و بسیاری از مهندسان فنی در مدت کوتاهی با مفاهیمی مثل کنترل پروژه، کنترل کیفیت یا ایزو آشنا شدند و تصورشان راجع به قابلیت این ابزارها واقعی شد. در نتیجه شغل مهندسی صنایع در بسیاری از سازمان ها تبدیل به شغلی شد که کار روتین و تقریبا تزیینی داشت (دوستان مهندسان صنایع به وجدان خود رجوع کنند و ببینند چند بار از خودشان پرسیده اند که آیا کار من را یک دیپلمه با چند هفته آموزش نمی تواند انجام دهد؟ یا چند بار از کار خود خسته شده اند و کار را عوض کرده اند؟). خود من ایران که بودم یک بنگاه سیار کاریابی - نیرویابی بودم و فکر کنم برای عده قابل توجهی از دوستانم کار پیدا کرده بودم. در نتیجه وضعیت دست مزدها و مشاغل را به خوبی در ذهنم دارم.

2) می خواهم بین بحث چگالی آموزش و مقدمه فوق رابطه برقرار کنم. اوضاع در بازار کار می توانست به شکلی کاملا متفاوت پیش برود اگر مهندسان صنایع بیش از این متخصص بودند. در واقع نیازهای کارفرمایان برای به کارگیری ابزارهای مدیریتی نوین کاملا واقعی بود ولی مشکل این بود که دروسی که در رشته مهندسی صنایع تدریس می شد آن قدر سطحی بود که نمی توانست پاسخ تخصصی به این نیازها بدهد. در کامنت های یکی از دوستان آمده بود که برای برخی از دروسی که ما در شریف می خواندیم نیم واحد هم زیاد بود و این دقیقا چیزی است که من ازش به عنوان چگالی پایین آموزش اسم بردم. مهندسی صنایع معمولا با چگالی خوبی شروع می شود و در ترم های اول دروس جدی مثل تحقیق در عملیات و آمار و احتمال دارد ولی درست پس از پایان این دروس و شروع دروس کاربردی این چگالی به صورت معنی داری افت می کند و ذهن ها شروع به تنبل شدن یا سطحی دیدن ماجرا می کند.

3) به نظرم مهندسی صنایع می توانست یک رشته عمیق و با پرستیژ در بازار باشد اگر دروس آن از انسجام و عمق بیش تری برخوردار بودند. ایده ای که من دارم این است که مهندسی صنایع به جای این وضعیت پراکنده به چند رشته تخصصی تفکیک شود. مهم ترین رشته ای که از این تفکیک بیرون می آید تحقیق در عملیات است. من فکر می کنم اگر یک رشته تخصصی به اسم مهندسی تحقیق در عملیات داشتیم که در آن زنجیره ای از دروس پایه ای مثل جبر خطی، فرآیند های تصادفی، اصول مدل سازی، رگرسیون و اقتصادسنجی، طراحی و آنالیز الگوریتم ها، نظریه تصمیم، سیستم های دینامیکی و کنترل و الخ به علاوه دروس تخصصی جداگانه در تحقیق عملیات (مثل برنامه ریزی پویا، خطی پیش رفته، غیرخطی و الخ) تدریس می شد و نهایتا کاربردهای تحقیق در عملیات در حوزه های مختلفی مثل حمل و نقل، بهداشت، انرژی، مدیریت تولید (همان مهندسی صنایع سنتی)، مدیریت شهری، مدیریت مالی و الخ در قالب دروس تخصصی ارائه می شد مهندسی صنایع می توانست به یک تخصص تبدیل شود که قابلیت ارائه پاسخ های دقیق به مسایل را داشت. همین زنجیره تخصصی سازی می توانست در گرایش بعدی به اسم مهندسی تولید رخ دهد که در آن به جای تمرکز بر مدل سازی ریاضی به مهندسی فرآیند توجه می شد و زنجیره دروس تخصصی مثل انواع علم مواد و فن آوری های تولید، ارگونومی، اتوماسیون و روباتیک، مهندسی فرآیند و فن آوری گروهی، مدیریت نوآوری و فن آوری، اصول طراحی محصول جدید، زنجیره تامین و خدمات مشتری (بخش سیستمی)، سیستم های حمل مواد و انبار، طراحی و تولید به کمک رایانه و الخ تدریس می شد و فارغ التحصیلان آن می توانستند به عنوان مهندسان نوآوری یا فرآیند در کنار متخصصان محصول کار کنند.

4) یک نکته هم مهم است. مهندسان صنایع در ایران عمدتا کار مهندسی صنایعی نمی کنند و در حوزه کار مدیریت وارد شده اند. بین مهندسی صنایع و مدیریت مرزهای مشخصی وجود دارد. اولا مهندسان صنایع عمدتا باید به مسایل مدیریت عملیات (مثل برنامه ریزی تولید) بپردازند. ثانیا ابزارهای مهندسان صنایع عمدتا ریاضی و کمی و ابزارهای مدیریت عمدتا کیفی و رفتاری است. به نظر می رسد چون کار کردن در حوزه اول سخت است مهندسان صنایع کارهای سهل و ممتنعی مثل برنامه ریزی استراتژیک، سازماندهی و سیستم های اطلاعات را ترجیح می دهند و علاقه ای به کارهای تحقیق در عملیاتی و آماری که قلب تخصصی مهندسی صنایع است ندارند.

January 21, 2007

امنیت غذایی

بخش مهمی از تور تامین اجتماعی به بخش خوراک مربوط می شود که دلایل آن و تاثیراتش در سلامت و قابلیت های نسل های آینده روشن است. روی کرد کلی برای تامین امنیت غذایی همان طور که در کشور ما هم رایج است پرداخت یارانه به برخی محصولات پایه و یا ارائه سهمیه های غذا به طبقات محروم است. این سیاست ها باید چند ویژگی اصلی داشته باشند تا منجر به ناکارآمدی و شکست برنامه ها نشوند:

1) یارانه آن ها به طبقه نیازمند برسد. تجربه جهانی می گوید اگر یارانه عمومی باشد در این صورت ممکن است طبقات ثروت مندتر به علت مصرف کل بیش تر یارانه بیش تری دریافت کنند. ما در ایران سوبسید گسترده عمومی روی مواد غذایی نداریم ولی موضوع درباره آب و برق و بنزین صادق است.

2) یارانه ذایقه مصرف کنندگان را به سمت کالاهای وارداتی یا گران متمایل نکند. این اتفاق فی المثل در مورد برنج در ایران افتاده است. برنج یارانه ای باعث شد تا این ماده وارد سبد غذایی بسیاری از طبقات شود که قبلا مصرف کننده آن نبودند.

3) فرصت سوء استفاده از شبکه درگیر در توزیع آن را به حداقل برساند. مثلا اگر نان را دو نرخی کنیم در این صورت احتمال خیلی زیادی دارد که نانوایی های سوبسیدی آرد خود را پنهانی در بازار آزاد بفروشند.

4) یارانه ها متوجه طرف تقاضا باشد تا طرف عرضه. به این ترتیب هم انگیزه تولیدکننده برای افزایش بهره وری از بین نمی رود و هم مصرف کننده قدرت انتخاب کافی متناسب با ترجیحات خود را دارد. یارانه نان در ایران باعث هدردهی گسترده آن می شود.

5) با بزرگ کردن بخش ناکارآمد دولتی باعث ایجاد کسری بودجه پایدار و در نتیجه تورم های ناشی از آن نشود. باز یارانه سوخت یک مثال است که هر ساله با بلعیدن چیزی بین هفت تا ده میلیارد دلار از منابع بودجه به بیش تر شدن کسری بودجه کمک می کند.

6) هزینه تفکیک افراد هدف از غیر هدف در آن زیاد نباشد. در واقع هزینه اجرای سیاست نباید از درصد معینی از منافع آن تجاوز کند. این موضوع در کشور ما که درآمدها به شدت غیرشفاف است بسیار کلیدی است.

7) علامت های غلط به عامل ها برای تغییر در شرایط زندگی خود جهت بهره مند شدن از یارانه ها ندهد. مثلا محدود کردن یارانه به زوج ها یا پرداخت کمک هزینه به بچه ها ممکن است باعث تشویق به ازدواج در زمان نامناسب یا زاد و ولد بیش تر شود.

8) با واردات مواد غذایی ارزان توسط بخش دولتی یا سیاست های قیمت گذاری غلط به رشد تولید بخش خصوصی داخلی ضربه نزند. قیمت گذاری ها و نظارت های دهه شصت روی محصولات غذایی جلوی رشد بسیاری از شرکت های صنایع غذایی را در کشور گرفته بود.

9) با انحصار واردات مواد غذایی کلیدی در دست بخش دولتی باعث گسترش فساد و ناکارآمدی و منع بخش خصوصی برای حضور بهره ورتر در این حوزه نشود و دست مصرف کنندگان را از گزینه های دیگر کوتاه نکند.

در پست بعدی راجع به مکانیسم های انتخاب خودکار مصرف کنندگان هدف صحبت می کنیم.

January 20, 2007

مهار فقر و بازار آزاد

مدت نسبتا طولانی است که این کابوس فقر در ایران من را رها نمی کند. متاسفانه بی تدبیری های دولت جدید هم مساله را تشدید کرده و همان هایی که به امید گشایشی در زندگی شان به این آقا رای داده بودند تا به حال بیش تر از همه از ماجرا ضرر کرده اند. اگر ماجرا این طور جلو برود و شوک های تورمی دوباره دامن جامعه را بگیرد بی آن که مکانیسمی برای حمایت از اقشار پایین تعبیه شده باشد معلوم نیست چه بر سر زندگی عده زیادی از افراد می آید (تبعات اجتماعی-امنیتی آن هم جای خود ولی من فعلا دغدغه ام آن آدم ها است). بنا بر این الان بیش تر از هر زمان دیگری باید راجع به این سوال اساسی که "چه طور می شود در درون نظام اقتصادی مبتنی مکانیسم بازار، حداقل معیشت را هم برای همه فراهم کرد" بحث کرد و راجع بهش نوشت و به گوش کسانی که فعلا عهده دار امور هستند رساند. من در چند پست آتی روی این موضوع متمرکز می مانم.

سوال مقدماتی این است که چرا باید اساسا به این موضوع پرداخت؟ به نظرم دو جواب برای مساله داریم. اول این که مکانیسمی که ما از آن دفاع می کنیم در درازمدت پاسخ می دهد و مساله فعلا این است که در زمان فعلی عده قابل توجهی از آدم ها با این فقر مواجه هستند و از آن رنج می برند. بنابراین یک اقتصاددان مسوول این سوال را پیش رویش خواهد داشت که تا زمان تحقق رشد اقتصادی چه مکانیسم هایی را می شود تعبیه کرد که کم ترین میزان انحراف از مسیر بهینه تخصیص منابع را ایجاد کند و در عین حال وضع افراد فقیر را در همین فاصله به حداقل قابل قبولی به تر کند.

مساله دوم جدی تر است. ما از مکانیسم بازار به طور جدی دفاع می کنیم چون در یک چارچوب تکاملی اعتقاد داریم این مکانیسم منابع کم یاب جامعه را به به ترین شکل تخصیص می دهد و ضمن شکوفا کردن استعدادها، این استعدادها را به بالاترین نیازها تخصیص می دهد. با این همه یک نکته را نباید فراموش کرد. مثل هر مکانیسم تکاملی دیگری، بازار هم در پشت سر خودش عده ای را که در این فرآیند ضعیف تشخیص داده می شوند در وضعیت بدی رها می کند. عده این افراد البته بسته به سطح توسعه یافتگی کشورها متفاوت است. در یک کشور ثروت مند مثل کشورهای اروپای غربی سطح عمومی تغذیه و آموزش و امکانات اجتماعی در حدی است که شاید درصد اندکی از افراد از بدو تولد یا در طی دوران بلوغ اجتماعی به سطحی نمی رسند که قادر به مشارکت فعال در فرآیند بازار باشند. همین عدد ممکن است در یک کشور آفریقایی درصد قابل توجهی از جمعیت را شامل شود. از این گذشته شوک های بهره وری در بازار آزاد که باعث جهش و رشد کل اقتصاد می شود معمولا قربانیانی دارد که در آن مقطع زمانی از ماشین پیاده می شوند و بعضی هرگز دوباره بر نمی گردند و بعضی دیگر برای بازگشتن به زمان نیاز دارند و لذا تکلیف این دوره برای آن ها باید مشخص شود. زندگی افراد را نمی توان به این راحتی رها کرد.

هر دو مثالش را در جامعه خودمان داریم. فردی که در یک خانواده فقیر در یک روستا در بلوچستان یا ایلام یا حتی در انواع مناطق حاشیه نشین اطراف تهران* به دنیا می آید و مثلا قدرت بدنی و توان ذهنی متوسط به پایینی هم دارد ممکن است هرگز در عمرش شانس این را پیدا نکند که به اندازه ای بهره وری داشته باشد که دست مزدش کفاف حداقل نیازهای خودش و خانواده اش را بدهد. این آدم را نمی توان در چرخه سیاست گذاری فراموش کرد. از طرف دیگر کسانی را هم داریم که در جریان تغییر فن آوری یا تجدیدساختار شغل خود را از دست می دهند و برگشتنشان به دنیای حرفه ای نیاز به زمان طولانی دارد.

January 19, 2007

فهم من از ازدواج

من راستش با نگاه غالب بر فلسفه ازدواج که هم از تریبون های رسمی و هم از زبان بسیاری از زوج ها - حتی زوج های خیلی مدرن - بیان می شود موافق نیستم و آن را نمی پسندم. فکر کنم بارهای بار این را از زبان زوج ها - خصوصا خانم ها - شنیده ام که ازدواج فرصتی برای " با هم حرکت کردن " ، " با هم پریدن " ، " به هم تکیه کردن " و " با هم ساختن " و خلاصه انواع این "باهم" های مختلف است. می دانم که لزوما گفتن این حرف ها به معنی تحقق آن ها نیست و آدم ها گاه آمال خودشان را در قالب واقعیتی که تصویر می کنند بیان می کنند ولی فهم من این است که می شود شکل تا حدی متفاوتی هم به مساله داد. به نظرم به جای این همه تاکید بر حذف فردیت و ذوب آن در " ما " می توان ازدواج را فرصتی برای لذت متقابل دید در عین این که دو طرف زندگی روحی مستقل خود را با همه علایق و اهداف و روحیات حفظ می کنند. منظور من از این استقلال به جای یک کلمه گنگ به ابتذال کشیده شده واقعا استقلال عینی و ملموس و عملی و فیزیکی است. دو نفر آدم بالغ مسیر زندگی خودشان را می روند و در این مسیر آن قدر به خودشان اعتماد و اتکا دارند که نیازی به بال یا هم راه دیگر نداشته باشند منتها بر حسب طبیعت انسانی شان از بودن با کسی از جنس دیگر لذت می برند. بی آن که این لذت جای انواع لذت ها یا تجربه های دیگر را تنگ کند. ازدواج در تعریف من دیگر آن شکل نهادی-اجتماعی-وظیفه ای-اخلاقی و همه چیزهای از این نوع را البته ندارد و بر اساس قرارداد مبتنی بر لذت (در معنی بسیار عام) بین دو نفر آدم خوداتکا تنظیم می شود. من واقعا دوست دارم که شریکم به جای آن که خودش و من را یک واحد ببیند از هم خانگی و هم سفری با من لذت ببرد. شرط بقای ازدواج هم چیزی جز لذت نیست. حال بر اساس این تعریف بنیان خانواده از هم می پاشد؟ خب بپاشد. به من چه؟ من مسوول زندگی انسانی خودم و تجربه های درون آن هستم و لاغیر.

پ.ن1: کامنت های این مطلب شده مثل Old Boys Club ! نگاه کنید. هیچ خانمی در جمع حضور ندارد. یعنی این قدر نگاه خانم ها به مقوله متفاوت است؟

پ.ن 2: به خاطر کوتاهی متن برخی استدلال های آن رادیکال به نظر می رسد. با توضیحاتی که دوستان دادند باید اضافه کنم که من هم قبول دارم که مثل هر رابطه دیگری این جا هم به حداقلی از سرمایه گذاری عاطفی و تعهدات اخلاقی (البته در چارچوب قرارداد شخصی طرفین) برای پایدارسازی یا حداکثرسازی این لذت نیاز داریم و من آن را نفی نمی کنم. در واقع استقلال را فقط در یک سطح استراتژیک و برای مسیر کلی زندگی بحث می کنم. قطعا در یک سطح روزمره تر درجه ای از استقلال فدا خواهد شد. تلاش من برای قراردادن مساله "لذت انسان مستقل" در محوریت قضیه بود.

پ.ن 3 : کامنت یکی از دوستان درست است. بچه ماجرا را عوض می کنید. این پست منطقا باید با پست بچه در درون یک بسته دیده شود.

پ.ن 4: اینم کامنت مریم در این باب است که چون همسر من است شاید برایتان جالب باشد :
در باب مقوله ازدواج باید بگم که قضیه خیلی پیچیده تر از این حرف هاست و نمی شه یک حکم کلی صادر کرد و هر نوع آدمی با هر شرایطی رو توی اون گنجوند و مطلبی هم که حامد به اون اشاره کرده تنها بخشی از ماجراست که به گمان من بخش نادرست آن "نیست".

چند کلمه در باب گوجه!

متاسفانه ایران نیستم که ماجرا را از نزدیک ببینم ولی از منابع متعدد راجع به قیمت گوجه خوانده ام و می دانم که شده است هر کیلو 3500 تومان. راستش در اتریش که به خاطر نداشتن کشاورزی قوی به لحاظ قیمت مواد کشاورزی کشور بسیار گرانی است ما معمولا گوجه را کم تر از این قیمت می خریم. یک سال قبل که هر کس که چیزی از اقتصاد می فهمید دادش درآمده بود که بابا بودجه به این بزرگی تبعات تورمی خواهد داشت و از نیلی گرفته تا توکلی همه هشدار می دادند که نقدینگی را زیاد نکنید رفقا آن قدر تنشان گرم بود که به این حرف ها گوش نکردند و این شد که شد. می خواهم بگویم در این که تورم بالا هست و دلایلش هم تقریبا بدیهی است حرفی نیست. با این همه من چند کلمه راجع به همین بحث گوجه فرنگی دارم:

1) اولا به نظر می رسد سلیقه یا قدرت خرید مردم دچار تحولات اساسی شده است. من به خوبی یادم می آید که با این که در خانواده متوسط به بالایی زندگی می کردیم ولی در زمستان به ندرت گوجه فرنگی می خریدیم برای این که بسیار گران و البته خوبش معمولا نایاب بود. شاهدش هم همیشه در ذهنم هست که بساط سالاد از آخرهای پاییز تا اوایل بهار جمع می شد و جایش ترشی می خوردیم. تابستان ها هم گوجه خشک می کردند و برای غذاهای خاصی مثل آب گوشت، گوجه خشک شده استفاده می کردند. می خواهم بگویم این طور که من یادم می آید (و البته زمان خیلی قدیم نیست، شاید تا همین ده سال قبل) گوجه چیزی نبود که جایش در سبد مصرف زمستان این قدر جدی باشد و گرانی اش باعث اعتراض گسترده شود. در واقع گوجه در زمستان واقعا گران و کم یاب بود و البته کسی هم نمی خریدش.

2) این که قیمت گوجه در اتریش ارزان تر از ایران است یک خطای اساسی ثابت در سیاست گذاری تعرفه ها را نشان می دهد. بارهای بار گفته ام که به خاطر حفاظت بازار داخلی مردم ایران باید قیمت های خیلی بالایی برای بسیاری از محصولات کشاورزی یا دامی بپردازند. اگر قیمت گوجه کاملا سالم و مرتب در قلب اروپا چیزی کم تر از دو هزار تومان باشد و تجارت محصول از کشورهای هم سایه آزاد باشد قاعدتا قیمت کم تری را در ایران خاورمیانه ای که کارگر و حمل و نقل بسیار ارزان تر از اروپا است باید انتظار داشت.

3) سال بعد همه گوجه خواهند کاشت و مقدار زیادی گوجه اضافی در بازار خواهیم داشت.

4) این جا کنسروهای گوجه به قیمت بسیار ارزان (حدود 300 تومان) هست که در موارد مربوط به طبخ غذا کاملا جانشین گوجه تازه می شود و زحمتش هم خیلی کم تر است. مثلا اگر بخواهید املت یا اسلامبولی درست کنید می توانید نصف قوطی از این ها را باز کنید و بریزید که هم خیلی ارزان تر از قیمت گوجه در می آید و هم سریع است. در واقع استفاده درست از فن آوری باعث شده تا هزینه های نگهداری گوجه در سردخانه حذف شده و گوجه با بهره وری بالا و به صورت آماده عرضه شود. شاید اگر چنین چیزی در ایران بود می توانست روی کاهش قیمت تاثیر جدی بگذارد.

January 18, 2007

دست مزد و تخصیص

به قول یکی از رفقا که کامنت گذاشته بود این سوال در سطح درس اکون 101 (مقدمه ای بر اقتصاد) است. فرض کنیم که این ادعا که زنان علی رغم بهره وری برابر با مردان حقوق های کم تری دریافت می کنند درست باشد. در این صورت در یک بازار رقابتی و با فرض عقلانیت عوامل چه پیش بینی برای نرخ بی کاری زنان و مردان در سطح کل جامعه می کنید؟ آیا این پیش بینی با واقعیت های بیرون سازگار است؟

راهنمایی1) : به دنیای واقع نگاه کنید. کارگران ساختمانی افغان با وجود بهره وری بالاتر دست مزد کم تری از کارگران ایرانی دریافت می کنند و تبعیض در آن بازار مشهود است. وضع استخدام نیروی کار افغان و ایران در چنین بازارهایی چه طور است؟ کدام طرف بیش تر بی کار است؟ یک مثال دیگر در دنیای واقع دختران قالی باف هستند که دست مزد کم تری از مردان دریافت می کنند. در روستاها عمده نیروی کار قالی بافی از چه جنسی است؟

راهنمایی 2) : تحت این فرض برابری بهره وری و پایین تر بودن دست مزد زنان فرض کنید که یک بنگاه به هر دلیلی صاحب درصد بزرگ تری از نیروی کار زن نسبت به بقیه رقبا است. به نظر شما در بازار رقابت وضع این بنگاه در مقابل رقبا چطور خواهد شد؟ این وضع بقیه بنگاه ها را تشویق می کند تا نیروی کار خود را از کدام جنس استخدام کنند؟

* این بحث فعلا در سطح درس اکون 101 است. بحث پیچیده تر در قالب مدل های چانه زنی دست مزد را بعدا مطرح می کنیم.

January 17, 2007

تبعیض؟

دی روز با یکی از رفقای فمینیست روی این پست ما قبل آخر بحث کردیم و من دیدم که فعلا برای تفاهم بر سر مفاهیمی پایه ای مشکل داریم. مساله اول به بحث این بر می گردد که اساسا تبعیض یعنی چه؟

یک تعریف می تواند این باشد که تبعیض یعنی ترجیح فردی به فرد دیگر به خاطر ویژگی هایی مثل رنگ و جنسیت و مذهب و نژاد و غیره به جای توجه به شایستگی های فردی. به عبارت دیگر تبعیض موقعی رخ می دهد که با وجود قابلیت های برابر بین دو نفر یکی از آن ها به خاطر باور کلیشه ای که لزوما به موضوع انتخاب مربوط نیست ترجیح داده می شود مثلا بین یک زن و مرد با تحصیلات و تجربه و الخ یک سان، مرد به زن ترجیح داده می شود.

در تخصیص های اداری تبعیض خیلی راحت قابل ردیابی است. اگر مثلا در کنکور ورودی دانش گاه ها بگویند که اگر یک دختر و پسر نمره یک سان داشتند یکی از آن ها به خاطر جنسیتش ترجیح داده می شود یا اگر بگویند در شرایط برابر سفیدپوستان به نسبت سیاه پوستان از حق بیش تری برای نشستن روی صندلی اتوبوس دارند فوری متوجه تبعیض می شویم.

با این همه در بازار ماجرا به شدت پیچیده تر از آن است که به نظر می رسد. فعلا این مثال را مطرح می کنم که ببینم نظر شما چیست؟ شغلی داریم که جذابیت چهره یا صدای فرد روی کیفیت شغلش اثر می گذارد (مثلا مهمان داری هواپیما، گویندگی اخبار، معلمی کودکان یا بازاریابی). دو نفر مرد و زن یا حتی دو نفر زن با تحصیلات و تجربه و تخصص کاملا یک سان ولی با خصوصیات فیزیکی کاملا متفاوت مراجعه می کنند و آن یکی که چهره یا صدای جذاب تر داشت انتخاب می شود. دقت کنید که بر خلاف قابلیت های فردی که علاوه بر استعداد به تلاش خود فردهم وابسته است قیافه یا صدا موضوعی کاملا مادرزادی است. خب حالا آیا این تصمیم تبعیض آمیز بوده یا نه؟

دوست فمینیست می گفت اگر در این انتخاب خانم به خاطر جنسیتش به جای آقا انتخاب شود تبعیض نیست چون ویژگی هایی داشته (حتی صرف جنسیت) که او را در این شغل موثرتر می کرده است. من هم کاملا با او موافق بودم که هیچ تبعیضی رخ نداده و بازار تصمیم گرفته شغل را به کسی بدهد که بالاترین کارآیی را در شغل دارد. در این مثال ما قادر به مشاهده عاملی مثل زیبایی و صدا بودیم و لذا توجیه کافی برای تبعیض ندیدن ماجرا داشتیم. حال فرض کنید که ناظر ماجرا کسی است که اساسا قادر به تشخیص مقوله ای مثل زیبایی یا خوش صدایی نیست. از نظر او یک تبعیض اساسی رخ داده چون یکی بی دلیل به آن یکی ترجیح داده شد.

در تحقیقات اجتماعی چشم غیرمسلح ما قادر به کشف خیلی از پارامترها نیست. ما ممکن است زیبایی را ببینیم ولی بازار صدها فاکتور پنهان از چشم ما را می بیند و به صورت ناخودآگاه تصمیم را اخذ می کند. لذا صرف این که متوسط دست مزد زنان یا مهاجران کم تر از بقیه هست نمی تواند مدعای محکمی برای تبعیض باشد. شاید ده ها فاکتور از جنس همان زیبایی در این انتخاب دخیل است که چشم ما نمی بیند. در مورد این که چرا به لحاظ نظری تبعیض در بازار اساسا به سختی رخ می دهد و چه مدل هایی برای توضیح آن هست بعدا می نویسم.

January 16, 2007

قدرت قرص

فکر کنم در چند پست اخیر همین طور روی مساله کار زنان متمرکز بمانم. مقاله ای در ژورنال اقتصاد سیاسی سال 2002 چاپ شده که اسمش هست قدرت قرص یا Power of Pill. ایده این مقاله و مقاله های دیگری که این فرضیه را مطرح می کنند این است که پیش رفت های فنی و تغییرات قانونی که در عرضه قرص های جلوگیری از بارداری در دهه 60 و 70 میلادی رخ داد باعث شد تا وضع زنان در بازار کار به طور چشم گیری بهبود یابد. نقش "قرص" در ماجرا را می توان به چند طریق دنبال کرد. اولا این روش ها نقش عنصر تصادفی در برنامه ریزی آموزشی زنان جوان را تضعیف کرد و به آن ها امکان داد که بتوانند با تمرکز بیش تری در رشته هایی که نیاز به آموزش طولانی دارند (مثل پزشکی یا حقوق) وارد شوند. این موضوع باعث ارتقاء سطح سرمایه انسانی زنان می شود. حامله گی برنامه ریزی شده وقفه های ناگهانی در کارراهه شغلی را هم کم کرده و باعث تمرکز بیش تر روی یک حوزه شغلی می شود. از طرف دیگر به کارگیری این روش و روش های مشابه ریسک استخدام زنان برای کارفرمایان (ریسک ناشی از ترک ناگهانی شغل به علت بارداری ناخواسته) را کم تر می کند و لذا به نزدیک شدن بهره وری زن و مرد و در نتیجه کاهش فاصله بین دست مزدهای آنان کمک می کند.

هر چند مقاله اصلی موضوعی را بررسی می کند که برای جامعه ما موضوعیت ندارد (جلوگیری از بارداری برای زنان جوان ازدواج نکرده) ولی حدس می زنم که بتوان اثرات جدی مشابهی را در کشور ما هم دید. اگر دقت کنید بسیاری از زنان جوان ازدواج کرده دهه شصت در سال های اولیه دهه بیست عمرشان باردار می شدند و این باعث وقفه جدی بین پایان دانشگاه و یا ورود به بازار کار می شد. در حالی که با گسترش روش های کنترل جمعیت در دهه هفتاد بسیاری از زنان جوان قادرند که تحصیلات دانشگاهی و برنامه ورود به بازار کار را با کیفیت به تری برنامه ریزی کنند و حضور حرفه ای موثرتری داشته باشند. به این ترتیب برنامه تنظیم خانواده دهه هفتاد نه تنها به کاهش رشد جمعیت کمک کرد بل که می تواند یک اثر مهم در به تر کردن سطح انباشت سرمایه انسانی برای زنان هم داشته باشد. این البته فرضیه من است و تحقیق تجربی آن می تواند موضوع پایان نامه یکی از دوستان فمینیست باشد.

* ژورنال اقتصاد سیاسی یکی از ژورنال های محبوب من است. خصوصیت این ژورنال این است که در آن "داستان" مقاله از جنبه های فنی مهم تر است. لذا در این مجله می توان توضیح های اقتصادی خیلی جالبی راجع به پدیده های مختلف مشاهده کرد. زبان ریاضی مقاله هایش هم معمولا ساده تر از ژورنال های دیگر اقتصادی معتبر است.

** در زبان انگلیسی the pill معمولا معنی قرص ضد بارداری می دهد. این اصطلاح رایج است که She is on the pill. در مدرسه به ما یاد داده اند که پیل و تبلت هر دو یعنی قرص ولی در واقع در کاربرد کلمه پیل باید احتیاط کرد.

*** بخشی از ایده های اولیه این پست را مدیون بحث با بورگان نظامی هستم.

January 15, 2007

مشاهده پذیری و تبعیض علیه زنان

یادتان باشد قبلا گفتم که مثال هایی از این که چرا روش های رگرسیون ساده در مطالعات اجتماعی و مطالعات زنان ممکن است خطا برانگیز باشد می آورم. فرض کنید داده های مربوط به جنسیت و دست مزد زنان و مردان را جمع آوری کرده و تحلیل می کنیم. به احتمال زیادی خواهیم دید که میانگین دست مزد برای زنان کم تر از مردان است یا به عبارت دیگر در رگرسیون دست مزد روی متغیرهای مختلف خواهیم دید که متغیر جنسیت تاثیر معنی داری دارد و ضریب آن برای زنان منفی است. تا این جا خوب است ولی آیا از این رگرسیون ساده می توان به سرعت نتیجه گرفت که علیه زنان در بازار کار تبعیض وجود دارد؟ قطعا نه!

این رگرسیون فقط نشان می دهد که زنان دست مزدهای کم تری از مردان دریافت می کنند ولی چیزی راجع به دلایل آن نمی گوید. علت این پدیده می تواند حداقل به چهار چیز مربوط باشد:

1) وجود تبعیض علیه زنان : همان چیزی که در ابتدا به ذهن می رسد.
2) بهره وری پایین تر زنان در بازار : تفاوت های مربوط به خصوصیات جسمی و روحی یا شرایط فیزیولوژیک زن و مرد
3) تفاوت سرمایه انسانی مربوط به زن و مرد : مثلا این که زنان با کیفیت پایین تری از مردان درس می خوانند یا قابلیت های انسانی خود را در حوزه هایی پرورش می دهند که خارج از بازار کار رایج است مثل مهارت های مربوط به امور خانه یا تربیت فرزندان ، هنر یا روابط عاطفی-انسانی
4) میزان ریسک ناشی از استخدام و از دست دادن سرمایه گذاری روی نیروی انسانی برای کارفرما: مثلا ترک کار به خاطر ازدواج یا بارداری برای زنان

چیزی که این رگرسیون به ما گزارش می کند فقط "حاصل جمع" چهار علت فوق است و از آن نمی توان نتیجه ای راجع به معنی دار بودن تک تک آن ها گرفت مگر این که مدل های نظری به مساله اضافه کنیم و سعی کنیم به نوعی اثر تک تک عوامل را تفکیک کنیم. در برخی موارد این موضوع ممکن نیست چون این متغیرها به صورت مستقل قابل مشاهده یا اندازه گیری نیستند. مثلا مورد سه را در نظر بگیرید. ما می توانیم تفاوت سرمایه انسانی رسمی بین و زن مرد را از طریق متغیری مثل سال های تحصیل اندازه بگیریم، حتی می توانیم کیفیت درس خواندن را از طریق معدل بسنجیم یا تخمین بزنیم ولی باز خیلی عناصر (مثلا قابلیت ها و مهارت های فردی لازم برای کار) باقی می ماند که قابل مشاهده به صورت یک عامل منفرد نیست و نمی توان آن را از بقیه تفکیک کرد.

خلاصه این که رگرسیون های این مدلی که متاسفانه به کرات هم در ایران و حتی در دنیا به کار می روند هیچ حرف خاصی نمی زنند. رگرسیون مثال ما فقط می گوید که زنان کم تر از مردان دست مزد می گیرند (موضوعی بدیهی) ولی به تنهایی هیچ چیزی راجع به "علت" آن نمی گوید. در واقع تست کردن علمی این فرضیه که مثلا تبعیض عامل پایین تر بودن دست مزد زنان یا مهاجران است کار بسیار مشکلی است و نیاز به کنترل کردن متغیرهای متعددی دارد که بعضی از آن ها (مثل مهارت عملی) به راحتی قابل اندازه گیری نیست.

* دقت کنید که این پست نمی گوید که هیچ کدام از آن چهار عامل فرضی لزوما درست است. فقط می گوید بررسی آن ها از روی مشاهدات ساده مربوط به رابطه دست مزد و جنسیت کار درستی نیست. اگر بخواهیم فاصله دست مزد زن و مرد را کم کنیم باید علت های درست و واقعی آن را بشناسیم و به اولین حدس عامه پسند قانع نشویم.

January 14, 2007

سهمیه بندی بنزین لازم ولی ناکافی

صبح امروز یک سر به سایت ها زدم و دیدم که خبر داغ سهمیه بندی بنزین منتشر شده است. با این که خیلی کار داشتم ولی فکر کردم باید هر چه سریع تر چیزی در این مورد نوشت و لذا مقاله ای نوشتم و برای دنیای اقتصاد فرستادم. بعدا که دوباره سر زدم دیدم خبر قبلی تکذیب شده است. به هر حال روزنامه امروز سرمقاله ای که نوشته بودم را کار کرده و البته در کنارش هم گزارشی از همین اطلاعات ضد و نقیض منتشر شده را آورده است. این متن مقاله ام است.

" در خبرها آمده است كه هیات محترم دولت سهمیه بندی قطعی بنزین در نیمه دوم سال آینده را تصویب کرده و براساس برخی اخبار نیز تاكسی‌ها روزانه 22 لیتر، مسافركش‌های شخصی 18 لیتر و خودروهای شخصی 4 لیتر بنزین دریافت خواهند كرد.

از یك زاویه این اقدام دولت را باید به فال نیك گرفته و این تصمیم شجاعانه را كه نقطه شروعی برای قطع چرخه اصلاح معیوب عرضه بنزین تقریبا مجانی به مصرف‌كنندگان است، ستود. با این همه این مصوبه عمدا یا سهوا مساله مازاد بنزین مورد نیاز خودروهای شخصی را مسكوت گذارده است. البته با توجه به نظرات پیشین دولت مي‌توان حدس زد كه بر اساس فرضیه «زمینه روانی تورم» احتمالا تمایل دولت به این سمت است كه نرخ بنزین دوگانه نشود و مصرف‌كنندگان به سهمیه تعیین شده محدود بمانند. با توجه به این كه این مصوبه باید در قالب بودجه سالیانه در مجلس بحث و تصویب شود، به نظر می رسد كه نمایندگان محترم مي‌توانند با نگاه جامع‌تر به مساله زمینه كاراتر كردن این طرح را فراهم كنند"

اثرات بسیار منفی محدود كردن عرضه بنزین بر روی رفاه شهروندانی كه برنامه كار و سكونت خود را طی سال‌ها بر اساس مصرف بنزین قبلی تنظیم كرده‌اند، به طور مفصل بحث شده است و در این جا تكرار نمی‌شود. نكته‌ای كه مي‌خواهیم در این جا برجسته كنیم، این است كه حتی با پذیرفتن فرضیه «زمینه روانی تورم» (كه البته مبنای علمی ندارد و در هیچ منبع اقتصادی علمی از آن بحث نشده است) سیاست ممانعت از ورود بنزین مازاد به قیمت‌های جهانی و فروش آن به قیمت واقعی – حتی با دریافت مالیات بر روی آن – اثرات منفی جدی‌تری بر روی قیمت‌های سوخت و حمل و نقل خواهد داشت.

واقعیت گریزناپذیر این است كه حتی با عدم تمایل دولت‌ها، عوامل اقتصادی بازارهای خود را برای مبادله كالاهای مورد نیاز شكل خواهند داد. در مساله سهمیه بنزین، فی‌المثل فردی كه منزلش در فاصله زیادی از محل كارش واقع است و به دلایل مختلف صرفا امكان تردد با خودروی شخصی را دارد یا فردی كه شغلش او را مجبور مي‌كند كه با خودروی شخصی تردد كند مجبور خواهد شد تا مازاد بنزین مورد نیاز را به هر شكلی از بازار سیاه تامین نماید. از طرف دیگر طبیعی است كه بپذیریم كه بنزین عرضه شده در این بازار از محل سهمیه بنزین تاكسی‌ها و مسافركش‌ها و یا عرضه‌های غیرقانونی توسط عوامل دست‌اندركار توزیع بنزین تامین خواهد شد. در هر صورت این بازار سیاه به صورت جدی شكل خواهد گرفت و قیمت واقعی بنزین هم در آن بر اساس عرضه و تقاضا تعیین خواهد شد كه از همین الان مي‌توان قیمت بسیار بالایی برای آن حدس زد.

حال دولت و مجلس محترم دو گزینه پیش‌رو دارند. گزینه اول این كه بر روی عدم عرضه بنزین مازاد بر سهميه‌بندي به قیمت واقعی اصرار كنند و لذا جامعه را با قیمت‌های بسیار بالای بنزین بازار سیاه مواجه كنند كه حتی در چارچوب فرضیه «زمینه روانی تورم» نیز اثر بسیار مخربی خواهد داشت. ضمن این كه این گزینه با خارج كردن بخش عمده‌ای از خودروهای شخصی از چرخه حمل و نقل باعث مي‌شود تا تقاضای جدیدی وارد بازار حمل و نقل عمومی شود و لذا قیمت‌های واقعی و غیررسمی این بخش را افزایش دهد.

گزینه دوم مي‌تواند در كنار سهمیه‌بندی بنزین یارانه‌ای، به دولت یا بخش خصوصی اجازه دهد تا همانند هر كالای دیگری بنزین را از بازار بین‌المللی وارد كرده و به فروش برساند. این گزینه باعث مي‌شود تا عرضه بنزین در كشور متناسب با تقاضا تنظیم شود و لذا از سطح قیمتی كه در بازار سیاه شكل خواهد گرفت به شدت كاسته شود. ضمن این كه این گزینه با كاهش فاصله بین قیمت بنزین رسمی و قیمت بازار آزاد فرصت رانت جویی برای كسانی كه به هر دلیلی به سهمیه‌های بالای بنزین دست رسی دارند (مثلا دارندگان خودروهای مسافركش) را كاهش خواهد داد.

یك نكته حاشیه‌ای ولی مهم را هم در مورد تبعات این مصوبه نباید فراموش كرد. هر اطلاع جدیدی به بازار باعث مي‌شود تا عوامل اقتصادی رفتارهای خود را متناسب با آن تنظیم نمایند. اعلام این مصوبه و انتظاری كه برای اجرای آن در سال 1386 وجود دارد باعث خواهد شد تا از یك طرف افراد بسیاری خودرو شخصی خود را به صورت مسافركش ثبت كنند تا از مزایای سهمیه بنزین بالاتر بهره‌مند شوند، ثانیا افراد متمول تر تمایل خواهند داشت تا در قالب قراردادهای رسمی یا غیررسمی صاحب تاكسی‌هایی شده و از سهمیه بنزین آنها استفاده كنند و نهایتا سوداگران بازار با درك تفاوت عظیم قیمت بنزین آزاد در سال جاری و سال آینده شروع به ذخیره‌سازی بنزین خواهند كرد تا آن را سال آینده به فروش برسانند. این به این معنی است كه باید در ماه‌های پایانی سال شاهد افزایش چشمگیر در تقاضای بنزین در كشور باشیم.

یک تغییر مهم در برنامه موسسه مطالعات پیش رفته

عده قابل توجهی از دوستان که راجع به اقدام برای پذیرش موسسه ما پرسیده بودند راجع به مدرک تحصیلی موسسه و شرایط معافیت سربازی برای فارغ التحصیلات فوق لیسانس سوال کرده بودند. هفته قبل خبر مهمی دریافت کردم که ممکن است روی تصمیم برخی از علاقه مندان اثر بگذارد. خبر این است که دانشگاه وین قبولی در آزمون موسسه را به مثابه پذیرش دکترا تلقی می کند و لذا افرادی که در این آزمون قبول شوند می توانند مستقیما در دوره دکترای دانش گاه وین هم ثبت نام کنند (البته اگر فوق لیسانس اقتصاد یا ام.بی.ا داشته باشند). علاوه بر آن دانشگاه وین درس های موسسه را به عنوان دروس دوره دکترا می پذیرد (بر عکس آن صادق نیست و دانش جویان موسسه اگر از دانشگاه وین درس بردارند جزو واحد هایشان حساب نمی شود) و لذا دیگر نیازی به گذراندن جداگانه دروس دکترا در دانشگاه وین هم نیست. به این ترتیب کسی که در موسسه قبول می شود می تواند هم زمان با آن در دانشگاه وین هم دانش جوی دکترا شود و ویزای دانش جویی اتریش و معافیت تحصیلی برای دوره دکترا را دریافت کند. برنامه موسسه در سال دوم معمولا شامل حجم زیادی از کار تحقیقاتی است و دانش جویان می توانند این کارها را جوری تنظیم کنند که با تز دکترایشان در دانشگاه وین یک سان باشد. به این ترتیب عملا کافی است تا پس از پایان دوره دو ساله آی اچ اس (موسسه مطالعات پیش رفته) یک یا حداکثر دو سال دیگر در وین بمانید و دکترای خود را از دانشگاه وین دریافت کنید. ضمن این که یک برنامه دو ساله سطح بالای کورس دکترا را با دریافت بورس در موسسه گذرانده اید و ضعف مهم برنامه دکترای دانشگاه وین یعنی نداشتن کورس جدی را رفع کرده اید. اگر می خواهید فاینانس بخوانید و به راحتی نمی توانید در دانش گاه های دیگر پذیرش دکترای فاینانس بگیرید این گزینه برایتان بسیار کارا خواهد بود. وین یکی از به ترین جاها در اروپای قاره ای برای تحصیل کورپوریت فاینانس است و لذا می توانید بخشی از دروس سال دوم را از گروه فاینانس موسسه مطالعات پیش رفته برداشته و تز دکترایتان را هم در این حوزه بنویسید. البته مدرک دکترای اقتصاد یا بیزنس دریافت می کنید ولی حوزه کارتان روی فاینانس خواهد بود.

اگر می خواهید از این امتیاز جدید استفاده کنید باید موقعی که برای امتحان موسسه به وین می آیید مدارک مورد نیاز دانشگاه وین (مثل ترجمه رسمی و تایید شده تمام کارنامه ها و مدارک تحصیلی قبلی) را با خودتان بیاورید و شخصا به دانشگاه وین مراجعه کنید و درخواست پذیرش را تحویل دهید تا زودتر پذیرش دکترا را از آن جا دریافت کنید و برای ویزا و معافیت تحصیلی (اگر نیاز هست) اقدام کنید.

* در شرایط ثبت نام جایی هست که گفته باید مدرک معتبر مبنی بر این که در کشور خودتان مجاز به تحصیل دوره دکترا هستید را ارائه کنید. این مانع بزرگ برای ثبت نام در سیستم آموزشی اتریش برای خارجی ها است. این خبر جدیدی که نوشتم همین است که اگر در موسسه قبول شوید نیازی به این شرط ندارید. شرط زبان آلمانی هم خیلی جدی نیست. در بدترین حالت پذیرش مشروط می دهند و شما وقتی آمدید وین وقت دارید تا آلمانی یاد بگیرید.