« January 2007 | صفحه اول | March 2007 »

February 28, 2007

تعیین ناپذیری نرخ ارز

دو کشور را تصور کنید که بین آن ها تجارت آزاد برقرار است. ضمن این که پول ملی هر کدام در کشور دیگر قابل قبول است و می تواند برای خرید و فروش کالاها به کار رود. آمریکا و کانادا یا کشورهای اروپایی پیش از معرفی یورو یا احتمالا کشورهای عرب خلیج فارس نمونه ای از این ماجرا هستند. در این صورت به لحاظ تئوری نرخ برابری ارز این دو کشور می تواند هر رقم دل خواهی باشد و یا به عبارت دیگر هیچ عدد مشخصی برای نرخ ارز به دست نمی آید.

دلیلش ساده است: نرخ ارز صرفا یک توافق است. فرض کنید دو پول الف (کشور اول) و ب (کشور دوم) داریم. با توجه به این که بین دو کشور تجارت آزاد برقرار است قیمت های کالاهای قابل مبادله در دو کشور یک سان خواهد بود. فرض کنید بازار قیمت ها را در هر دو کشور بر اساس ارز کشور الف تعیین کرده و مثلا قیمت تخم مرغ 10 واحد الف به دست آمده است. حال فرض کنید نرخ ارز را معادل 5 تعیین کنیم. در این صورت هر واحد ارز الف معادل پنج واحد ارز ب مبادله خواهد شد. قیمت تخم مرغ هم که 10 واحد الف بود حالا می شود 50 واحد ب. اگر نرخ ارز را به جای 5 مثلا 20 تعیین می کردیم قیمت تخم مرغ بر حسب ارز ب می شد 200 واحد.

برای این که موضوع برایتان ملموس شود ریال و تومان را به عنوان ارز دو کشور در نظر بگیرید که نرخ برابری آن ها ده است. فرض کنید که از فردا هر تومان را معادل 5 ریال تعیین کنیم. هیچ اتفاق خاصی نمی افتد. قیمت همه چیز بر حساب ریال معلوم است و فقط وقتی می خواهیم چیزی را به تومان بدهیم به جای تقسیم بر ده رقم را بر پنج تقسیم می کنیم. اگر هم اسکناس های تومان و ریال جدا داشتیم در شرایط جدید هر اسکناس یک تومانی را با پنج اسکناس یک ریالی مبادله می کردیم. رقم هر تومان برابر ده ریال فقط یک قرارداد است که می تواند معادل هر رقم دیگری تعیین شود.

در چنین شرایط دو کشور می توانند یک رقم دل خواه را برای نرخ برابری دو ارز اعلام کنند و از آن به بعد همیشه با آن نرخ ثابت کار کنند.

February 27, 2007

حراج پول

به این بازی فکر کنید و اگر چند نفر بودید اجرایش کنید. یک هزار تومانی را به حراج می گذاریم و مثل همیشه آن را به کسی که بیش ترین قیمت را پیش نهاد بدهد می دهیم. منتها این بازی یک فرق کوچک با حراج های دیگر هم دارد و آن این که کسی که دوم می شود هم باید آخرین قیمت پیش نهادی خودش را بپردازد و البته چیزی هم دریافت نمی کند. فراموش نکنید که مثل هر حراج دیگری هر کسی که می خواهد قیمت جدید پیش نهاد بدهد باید رقمی بیش تر از بالاترین قیمت قبلی را پیش نهاد بدهد.

فرض کنید بازی را شروع می کنیم. نفر اول مثلا قیمت صد تومان را پیش نهاد می دهد و پیش خودش فکر می کند که اگر ببرد 900 تومان سود کرده است. طبیعی است که خروجی بازی در این نقطه در تعادل نخواهد بود. نفر بعدی احتمالا می گوید دویست تومان و سعی می کند 800 تومان سود ببرد و همین طور قیمت ها بالا می رود تا به نزدیک هزار تومان برسد (تا وقتی قیمت کم تر از هزار تومان است هم چنان سود برنده شدن مثبت است). وقتی به هزار نزدیک بشویم سود رفته رفته کم تر می شود و احتمالا تمایل برای بالا بردن قیمت کم تر است ولی یک موضوع مهم را فراموش نکنید: نفر دوم باید آخرین قیمتی که گفته را بدهد (مثلا 900 تومان) و چیزی هم دریافت نکند. در این شرایط هر کس که اول شود سود خیلی مختصری می برد و نفر دوم زیان هنگفتی می کند. پس جنگ بسیار سختی بین دو نفر اول و دوم در می گیرد. هر کدام سعی می کند چند تومانی به قیمت نفر قبلی اضافه کند تا از دوم شدن خودش جلوگیری کند و این زنجیره تا وقتی که یک نفر جیبش کاملا از پول خالی شود ادامه می یابد. احتمالا می توانید حدس بزنید که در آخر بازی قیمت اسکناس هزار تومانی به چندین هزار تومان رسیده و هر دو نفر با ضرر هنگفت بازی را تمام خواهند کرد.

این بازی اولین بار توسط شوبیک پیش نهاد شد. ظاهرا شوبیک و نش و بقیه وقت خالی خود را در رند کورپوریشن به طراحی بازی های عجیب و غریب می پرداختند و این بازی هم یکی از نتایج این تفریحات بود. شوبیک مقاله اصلی خودش را در سال 1971 تحت عنوان "بازی حراج دلار" منتشر کرد و از آن به بعد این بازی به یکی از مباحث جالب برای کسانی که روی بحث فقدان هم کاری در بازی ها و نتایج آن کار می کنند تبدیل شده است. ظاهر این بازی ممکن است انتزاعی و عجیب به نظر برسد ولی اتفاقا مدل ساده و هوش مندانه ای از بسیاری از پدیده های دنیای واقعی است. به عنوان مثال به رقابت بر سر ارائه یک محصول جدید از طریق تحقیق و توسعه فکر کنید. بازی دلار دقیقا مدلی از این بازی دنیای واقعی است. در بازی تحقیق و توسعه هر شرکتی سعی می کند زودتر از رقبا فن آوری محصول را نهایی و ثبت کرده یا وارد بازار کند. هر شرکتی که اول شود بازی را برده است (بازار را می گیرد) و شرکت های بعدی تمام سرمایه گذاری خود را از دست می دهند. مثال دیگر ماجرا می تواند رقابت های انتخاباتی بین کاندیداها باشد که سرمایه گذاری هواداران نفرات بازنده تماما هدر می رود. شرایط حاکم در بازی دلار در این موارد واقعی هم ایجاد می شود و هر طرف سعی می کند کمی بیش تر به سرمایه گذاری بیفزاید تا جزو بازنده ها نباشد و ماجرا ادامه می یابد.

February 25, 2007

Exapnsion Economics

آقا ببخشید من زبانم ضعیف است و نمی‌توانم بفهمم اقتصاد با گرایش Expansion یعنی چه؟ اقتصاد با گرایش Science هم همین طور! نقش Guide در پایان‌نامه فوق‌لیسانس و دکترا را هم نمی‌فهمم. به نظرتان کسی که این صفحه انگلیسی پایان‌نامه‌های دانش‌کده اقتصاد دانش‌گاه تهران را تهیه کرده منظورش کلمه‌های دیگری مثل
Development Economics , Theoritical Economics and Supervisor
بوده؟

راستی بچه‌های گروه بلاگ ساینس دانش‌گاه شریف یک تحقیق در مورد وبلاگ‌های فارسی انجام می‌دهند. این‌جا پرسش‌نامه‌شان را گذاشته‌اند و از شما دعوت می‌کنند چند ثانیه وقت صرف کنید و به دو سه سوال پاسخ دهید.

نقدشوندگی و آدم بدبین

حس عمومی ما می گوید که اگر در مقابل دو گزینه سرمایه‌گذاری با بازده یک‌سان ولی قابلیت نقدشوندگی متفاوت قرار گرفتیم آن را که نقدشوندگی بالاتری دارد انتخاب کنیم. مثالش می تواند دو پروژه سرمایه گذاری مسکن باشد که در اولی هر زمان که بخواهیم می توانیم پولمان را بیرون بکشیم و سود تا آن جا را بگیریم و برویم پی کارمان ولی دومی ما را مجبور می کند که تا آخر دوره مقرر صبر کنیم و اگر خواستیم وسط کار برویم جریمه سنگینی بپردازیم. اگر سود مورد انتظار دو پروژه در آخر دوره یک‌سان باشد قاعدتا اولی را به دومی ترجیح می دهیم.

حالا قضیه ناسازگاری دینامیکی را که قبلا بحث کردیم به یاد بیاورید. فردی با این شکل از رفتار - که البته ممکن است خیلی از ما ها را شامل شود - خصوصا با شکل رایج آن یعنی تنزیل هیپربولیک ترجیحاتش در مورد پروژه سرمایه گذاری قبل از شروع سرمایه گذاری و در حین آن متفاوت خواهد بود. یعنی ممکن است در ابتدا خیلی عاقلانه تصمیم بگیرد که مقدار مشخصی پول را برای مدت معینی در این پروژه بگذارد ولی بعد از یکی دو سال به خودش بگوید بی‌خیال! بگذار پول را پس بگیریم و با آن کار دیگری کنیم یا حتی آن را خرج کنیم.

ماجرا جالب تر می شود اگر فرد خود را بشناسد و بداند که آیا بدبین است یا خوش‌بین. پیش‌رفت کار هر سرمایه گذاری با دریافت اطلاعات و اخبار جدیدی از آن هم‌راه است. فرد بدبین به اطلاعات بد و منفی واکنش شدیدی نشان می دهد و انتظارش از سود آینده پروژه را متناسب با آن پایین می آورد. اگر شما یک فرد بدبین باشید و در عین حال ترجیحات ناسازگار داشته باشید در نقطه شروع می دانید که به محض دریافت اخبار بد تمایلش برای خروج از سرمایه گذاری بالا خواهد رفت. او در عین حال این را می داند که پروژه های ریسک دار - مثلا کارهای نوآورانه یا با فن آوری بالا - از این اخبار منفی زیاد خواهد داشت و سود خوب را کسی خواهد برد که تا آخر کار صبر کند.

این مقاله نشان می دهد که اگر شما این فرد باشید بر خلاف تصور عمومی گزینه سرمایه‌گذاری با قدرت نقدشوندگی پایین را به گزینه با نقدشوندگی ترجیح می دهید. این یکی مقاله هم ادعا می کند که افزایش ابزارهای مالی در اقتصاد آمریکا که منجر به گسترش گزینه های سرمایه گذاری با نقدشوندگی بالا شده است نهایتا نرخ پس انداز را در اقتصاد پایین آورده است.

February 22, 2007

سرنوشت وبلاگ

هفته قبل از یکی از دوستانم ایمیلی دریافت کردم که گفته بود از امروز دیگر وبلاگم را نمی خواند چون به قول خودش به علت دوری از فضای عمومی ایران دچار "سندرم ناشی از تنهایی" شده ام و نوشته هایم خیلی انتزاعی است. این سندرم تنهایی و تاثیر بودن در فضای ایران برای درک عمیق تر مسایل را به خوبی می فهمم و لذا از همان موقع به این نکته فکر می کنم. امروز در حالی که داشتم به آن ایمیل قبلی فکر می کردم از یک دوست قدیمی دیگر ایمیلی دریافت کردم که هشدار می داد ممکن است به بیماری غلبه تولید خروجی بر یادگرفتن مبتلا شده باشم. فکر می کنم بی راه نمی گویند و هر دو در یک موضوع مشترک بودند: این که تحلیل هایی که راجع به ایران می نویسم پخته نیست.

از طرف دیگر خودم از مدتی قبل داشتم فکر می کردم که باید یک جایی حتی به قیمت کاهش قابل توجه در تعداد مخاطبین روند فعلی را متوقف کنم و شکل دیگری به وبلاگ بدهم. چند وقت پیش ها دوست بلاگری ازم خواست که در یکی از برنامه های مصاحبه - میزگرد وبلاگ نویسان شرکت کنم و من با وجود علاقه زیاد به او عذرخواهی کردم و گفتم ترجیح می دهم این کار را نکنم. دلیلش را هم برایش شرح دادم و گفتم که خودم را "وبلاگ نویس" نمی دانم. وبلاگ نویسی برای من یک فعالیت حرفه ای نیست و تنها ابزاری برای پر کردن "تنهایی معنوی" است که قبلا ازش صحبت کرده ام (نوشتن در رستاک در مقابل یک فعالیت حرفه ای برایم به حساب می آید). من دارم درسم را می خوانم و مدت ها است که هیچ کاری جز درس خواندن ندارم و البته توان جسمی و ذهنی ام بهم اجازه نمی دهد که روزانه بیش از مقدار مشخصی روی کار تحقیقی یا درسی وقت صرف کنم. به دلیل گرفتاری زیاد و برخی دلایل دیگر ارتباط شخصی روزمره ام عمدتا محدود به هم کاران و اساتید موسسه مان است و لذا وبلاگ امکانی بود که با آن می توانستم به شکل کارآمدی و با صرف وقت مختصری با افراد دیگری روی موضوعات ساده تر و غیرفنی تر و در عین حال جذاب تر برای خودم گفت و گو کنم، نقد بشوم و ایده های جدید بگیرم، ارتباطم را با دوستان قدیمی ام حفظ کنم و دوستان جدیدی که علایق مشابه من دارند بیابم.

فکر می کنم با این که این را قبلا گفته ام ولی باید تصریح کنم که من بر خلاف برخی دوستان دیگر "رسالت وبلاگی" برای خودم قایل نیستم و وبلاگ برایم چیزی جز جای گزین گپ های سر ناهار و داخل ماشین با رفقا در ایران نیست. گپ هایی که در واقع یک جور پیش نویس افکار پخته تر و فرصتی برای ارائه برداشت های خام و شنیدن نظرات دیگران در مورد آن ها است. دقت این گپ ها هم واقعا در همین حد است و بس.

با این همه چون در یک محیط مکتوب می نویسم و در این شرایط خطر سوء برداشت بیش تر است به نظرم وقتش شده است که تصمیمی که به آن فکر کرده بودم را عملی کنم. ایمیل این دو دوست هم محرک خوبی شد تا این تصمیم را زودتر عملی کنم. از این به بعد سعی می کنم دیگر چیزی راجع به ایران و تحلیل مسایل روزمره ننویسم. اگر وبلاگ نویسی را ادامه دهم احتمالا روی دو موضوع متمرکز می شوم. یکی بحث روی مفاهیم انتزاعی و علمی در اقتصاد و احیانا فلسفه و دیگری اوضاع احوال شخصی خصوصا در حوزه تحصیلی. البته ممکن است به زودی و پس از قطعی شدن نتیجه پذیرش تحصیلی ام خبرهایی بدهم که روی اصل کار وبلاگ نویسی هم تاثیر بگذارد.

February 21, 2007

بازهم قیمت گوجه

نمی دانم شما هم این تجربه را داشته اید یا نه ولی به هر حال من در ایران بارها با این تصور مواجه شده ام که مردم فکر می کنند تفاوت بین قیمت خرده فروشی اجناس در فروش گاه های مختلف جز همان پدیده های مختص ایران است و هیچ جای دنیا چنین پدیده ای مشاهده نمی شود. مضاف بر این که تصورات گنگی هم از خاطراتی که این و آن از زمان حضورشان در خارج نقل می کنند دارم که مثلا می گویند آقا هر جا می رفتی قیمت فلان چیز دقیقا همان قدر بود و نه یک سنت این طرف و آن طرف.

ریشه این توقع برای یک سان بودن قیمت احتمالا می تواند از دو چیز ناشی شود. یا مردم ایران در عمق وجودشان خیلی کمونیست هستند و فکر می کنند که دولت باید بیاید و برچسب قیمت نارنگی و پنیر را در همه بقالی ها کنترل کند و اگر کسی از قیمت مصوب تخلف کرد گردنش را بزند و یا بر عکس همه عمیقا به تئوری های اولیه کتاب های درسی مقدماتی اقتصاد باور دارند و فکر می کنند که به علت وجود بازارهای رقابتی کامل و فقدان وجود اثرات فضایی و اقتصاد مقیاس و عدم تقارن اطلاعات و غیره قیمت همه چیز همه جا باید دقیقا یک سان باشد و گرنه گران فروش از بازار اخراج می شود.

حالا با مبانی نظری این تفاوت قیمت کاری ندارم ولی به عنوان یک مورد تجربی باید بگویم وضع ما این جا از ایران هم خراب تر است. این جا حداقل پنج فروش گاه زنجیره ای بزرگ وجود دارد که عمده خریدهای مردم از آن جا صورت می گیرد. قیمت های این فروش گاه ها هم به طور کاملا مشخصی قانون خودش را دارد به طوری که یک جنس کاملا مشابه (مثلا تیغ ریش تراشی یا نان یا باطری با مارک یک سان) را ممکن است در این فروش گاه ها با دو تا سه برابر تفاوت قیمت خرید. ما معمولا میوه و سبزیجات را از بازار ترک ها می خریم. هفته قبل گوجه خریده بود از قرار هر کیلو 70 سنت. پریشب گوجه لازم داشتیم و بازار ترک ها هم آن موقع بسته بود. مجبور شدم از یکی از فروش گاه های بزرگ بخرم کیلویی 3.2 یورو! جهت اطلاع که آن 70 سنتی آب دارتر و طبیعی تر از این 3.2 یورویی بود.

فکر کنم اگر کسی در ایران شاهد این صحنه بود که قیمت یک کالا در دو فروش گاه 380% تفاوت دارد به زمین و زمان فحش می داد و می گفت کجای دنیا چنین اقتصادی پیدا می شود!

February 20, 2007

پیش گویی محقق کننده

سعی کرده اید که روی تیرآهن های سقف یک خانه در حال ساخت که هنوز دیوارها و سقف هایش تکمیل نشده راه بروید؟ اگر مثل من امتحان کرده باشید می بینید که ترس از این که بیفتید باعث می شود که دلهره داشته باشید و همین گاهی اوقات باعث افتادن می شود. فردا که سقف آماده شود و خطر افتادن بر طرف شد می توانید رد همان تیرآهن قبلی را بگیرد و جست و خیز کنید و هرگز از تیرآهن آن طرف تر نیفتید. آیا باور داشته اید که یک امتحان بسیار مشکل است و قرار است امتحان را بیفتید و دقیقا به خاطر فشار ناشی از همین تصور امتحان را بیفتید؟ آیا تصور کرده اید که یک نفر آدم بدی است و به خاطر این تصورتان رفتارتان را با او عوض کرده اید و باعث شده اید واکنش بد نشان بدهد و سرانجام آدم بد بودنش به حقیقت بپیوندد؟ آیا گاهی فکر کرده اید که خیلی باهوش یا خیلی احمق هستید و اعتماد به نفس / تزلزل ناشی از این موضوع باعث تا دقیقا همان طور که فکر می کردید رفتار کنید؟

این مثال ها فراوان است و از آن به عنوان پیش گویی محقق کننده (Self Fulfilling Prophecy) یاد می شود. خاصیت این پیش گویی یا تصورها این است که در ابتدا اساسا حاوی اطلاعات نادرستی هستند ولی صرف باور اولیه به این اطلاعات نادرست باعث می شود تا در سیستم تحولاتی اتفاق بیفتد که همان اطلاعات نادرست اولیه را در واقعیت محقق کند. بروز چنین باورهایی در سیستم ها باعث می شوند تا سیستم از یک تعادل به تعادل دیگری منتقل شود. ما می دانیم که سیستم های اقتصادی - اجتماعی دارای تعادل های چندگانه هستند و با خارج شدن از یک تعادل نهایتا در تعادل دیگری قرار می گیرند. تذکر این نکته هم بد نیست که تا جایی که من می دانم در علم اقتصاد هنوز تئوری های قوی برای این که بدانیم سیستم در کدام نقطه تعادل قرار می گیرد نداریم.

این جا به جایی تعادل در اثر یک باور خیالی اولیه در اقتصاد فراوان اتفاق می افتد. فرض کنید مردم همین الان به طور کاملا بی دلیلی یا بر اساس یک شایعه بی اساس تصور کنند که بانک های خصوصی قرار است فردا ورشکست شوند. این تصور باعث می شود که همه برای خارج کردن پولشان به بانک هجوم ببرند و همین باعث ورشکست شدن بانک در واقعیت شود. مشابه آن در بازار بورس هم هست. یک شایعه بی اساس در مورد افت قیمت سهام باعث عرضه زیاد سهام و افت واقعی قیمت سهام می شود. تصور از رشد قیمت مسکن باعث افزایش تقاضا و کاهش عرضه فعلی شده و نهایتا قیمت را بالا می برد. شایعه بهبود وضعیت اقتصادی در آینده باعث می شود تا مردم مصرف خود را بالا ببرند و این خود باعث تحرک در اقتصاد می شود و نهایتا موجب رشد اقتصادی می شود. باور کارکنان یک شرکت به بروز نوآوری تکنولوژیک در آینده باعث می شود تا آن ها برای جلوگیری از اخراج خود سعی کنند تا مهارت های خود را تقویت کنند و همین خود باعث جهش نوآوری در شرکت شود. این دو مثال آخر نشان می دهد که پیش گویی محقق کننده لزوما منفی نیست و می تواند کاربردهای مثبت - مثلا در تعلیم و تربیت - داشته باشد.

خصوصیات همه این موارد این است که تصور اولیه یک حلقه تقویت کننده را تحریک می کند که باعث بروز نشانه هایی به نفع باور اولیه می شود و همین خود باور اولیه را تقویت کرده و رفتار متناسب با آن را تحریک می کند و این چرخه مثبت سیستم را از تعادل قبلی خارج کرده و به تعادل جدید می رساند.

سندرم ان.جی.او بازی

تجربه مختصری در کار کردن با ان.جی.او ها و نهادهای بین المللی دارم. تجربه ام می گویم که ان.جی.او ها به دو گروه اصلی تقسیم می شوند: آن هایی که کار می کنند و آن هایی که حرف می زنند. آن هایی که حرف می زنند بعد از مدتی دچار یک سندروم می شوند که فکر می کنند این حرف ها و بیانیه ها و کنوانسیون ها واقعا تاثیری به حال دنیا دارد. غافل از این که دنیا هم به دو بخش اصلی تقسیم می شود: بخش حقیقی و بخش مجازی. بخش حقیقی امور را پیش می برد و بخش مجازی در دنیای خودش محکوم می کند و توصیه می کند و گردهمایی می گذارد و خلاصه دنیای شیرین خودش را دارد.

امروز دیدم خانم عبادی گفته که به سازمان ملل متحد پيشنهاد کرده کنوانسيون جديدی را تنظيم کند که در صورت تصويب آن کشورهای امضاء کننده، اجازه ندارند بيش از بودجه بهداشت و آموزش برای مصارف نظامی خود هزينه کنند و همچنين بدهی های آن دسته از کشورهايی که ارتش خود را منحل می کنند بخشوده شود.

این همان دنیای مجازی است که فکر می کند اگر کشوری فرضا این کنوانسیون را امضاء کرد در بخش حقیقی می اید و بودجه نظامی اش را شفاف می کند تا بقیه بدانند که بیش از بهداشت و آموزش برای مصارف نظامی خرج کرده است و جلویش را بگیرند. ضمنا خانم عبادی فراموش کرده که اولا هیچ کشوری ارتش خود را منحل نمی کند و ثانیا بدهی ها متعلق به سازمان ملل نیست که آن ها را ببخشد. این بدهی ها یک سری صاحب دیگر هم دارد.

من مدت ها است به نتیجه ای که باید برسم رسیده ام. اگر می خواهید تغییر مثبتی ایجاد کنید باید در بخش حقیقی نفوذ کنید. در بخش مجازی البته شادتر و "کول تر" خواهید بود ولی جز حرف زدن فایده چندانی برای کسی نخواهید داشت.

February 19, 2007

خوراک مرغ استعلایی

این یکی از تجارب من برای پختن غذای رژیمی لذیذ است. اسم این غذا مرغ استعلایی* است که البته در برخی موارد مرغ ویتگنشتاینی (در مقابل مرغ پوپری) هم خوانده می شود. احتمالا در منزل یا خوابگاه پلوپز دارید و احتمالا پلوپزتان از این قطعات فلزی که برای بخارپز است دارد. ابتدا مقدار قابل توجهی سیر درشت را پوست بکنید (نگران بوی سیر نباشید. سیر بخارپز بو ندارد) و روی سوراخ های صفحه فلزی بچینید. لایه بعدی را از حلقه های پیاز بچینید و وسط آن بال مرغ به مقدار دل خواه گذاشته و مابقی فضا را با سیب زمینی و هویج پوست کنده و بادمجان پوست نکنده پر کنید. ظرف پلوپز را تا میزان 40% با آب پر کنید و به آن نمک و فلفل و در صورت تمایل آب لیموی تازه اضافه کنید. اگر علاقه مند هستید می توانید کمی سبزی معطر هم به آب اضافه کنید. نهایتا به مخلوط بالای سینی نمک و فلفل و در صورت تمایل کمی روغن زیتون اضافه کنید. در پلوپز را بسته و آن را روشن کنید و بگذارید یک ساعت و نیم تا دو ساعت بخار کند. غذا آماده است. در قسمت پایین هم سوپ بسیار خوش مزه رقیق (Clear Soup) تشکیل شده است. کافی است کمی از سیرهای بالای صفحه را در آن خرد کنید تا خوش مزه تر شود. اگر علاقه داشتید مقداری سیب زمینی و هویج را هم می توانید داخل آن له کنید. این غذا کالری قابل قبولی دارد و زحمت تهیه آن هم خیلی کم است. می توانید به جای بال مرغ از سینه مرغ هم استفاده کنید ولی سوپ پایین به اندازه سابق غلیظ و خوش مزه نخواهد شد.

* استعلایی به دلیل صعود مرغ به بالای پلوپز به این غذا اطلاق می شود. دلیل اطلاق نام ویتنگشتاین هنوز کاملا روشن نیست.

February 18, 2007

زنان در اقتصاد

اقتصاد یکی از مردانه ترین حوزه های علمی در دنیا است و سهم زنان در آن بسیار اندک است. طبعا آمارها برای کشورهای مختلف کمی تفاوت می کند ولی مطالعات مختلف یک واقعیت مشترک را نشان می دهند. زنان در برنامه های لیسانس اقتصاد حضور تقریبا قابل قبولی دارند (چیزی بین 30 تا 40) درصد ولی این رقم وقتی به دوره دکترا می رسد نصف می شود و در لایه مشاغل آکادمیک به شدت افت می کند. مثلا این تحقیق نشان می دهد که فقط 5% استادان اقتصاد در انگلیس زن هستند. این رقم در مورد مربیان اقتصاد به 15% می رسد. مقاله دیگری موضوع را برای استرالیا بررسی کرده و به نتایج کمابیش مشابه رسیده است. بر اساس داده های این مقاله از بین 660 نفر کارکنان دانشکده های اقتصاد بررسی شده فقط 4 نفر استاد زن وجود دارد. نهایتا گزارش کمیته وضعیت زنان در اقتصاد می گوید که 27% ورودی های دوره های دکترا و 9% استادان اقتصاد در آمریکا را زنان تشکیل می دهند. تمامی این گزارش ها تاکید دارند که در مقایسه با متوسط حضور زنان در مشاغل آکادمیک اقتصاد وضعیت کاملا ضعیف تری را نشان می دهد. مثلا در استرالیا 38% کارکنان علمی دانش گاه زن هستند ولی این رقم در اقتصاد به 20% می رسد.

چند فرضیه برای این ماجرا وجود دارد. فرضیه اول این است که چون زنان در ریاضیات ضعیف تر هستند در دور رقابت در اقتصاد کنار گذاشته می شوند. البته می شود به این حدس خدشه وارد کرد که با وجود نیاز یک سان به مهارت های ریاضی وضعیت زنان در مهندسی و ریاضیات و فیزیک از اقتصاد به تر است. فرض دوم ماجرا را به کم بود مدل های نقش (Role Model) زنانه در اقتصاد مربوط می داند و می گوید چون زنان موفق در اقتصاد به لحاظ تاریخی کم بوده اند - اگر حافظه ام خطا نکند تا به حال زن برنده جایزه نوبل در اقتصاد نداشته ایم - دختران جوان کم تر تشویق می شوند که وارد این فضا شوند ( یک دختر دبیرستان در ذهن خودش بیش تر دوست دارد ماری کوری شود یا میلتون فریدمن؟). فرضیه نهایی که قابل تامل به نظر می رسد این است که فضای علمی غالب ارزش پایین تری به موضوعات تحقیق مورد علاقه زنان می دهد.

این نکته هم جالب است که ظاهرا وضعیت حضور زنان در رشته بیزنس که از جهاتی به اقتصاد شبیه است کاملا بالاتر از اقتصاد است.

اقتصاد کلان جدید

یک نفر نقل می کرد که وقتی دانش جو بوده ادوارد پرسکات که آن موقع هنوز خیلی معروف نشده بود و نوبل نبرده بود برای سخن رانی می رود دانش گاه شان. می گفت یکی دو دقیقه این ور و آن را نگاه کرد و بعد رفت روی تخته یک منحنی بی تفاوتی مطلوبیت کشید و با آن لحن خاص خودش گفت: هر تحلیل و مقاله اقتصادی حتما باید حداقل یک عدد از این منحنی ها را در داخل خودش داشته باشد.

از دیشب دارم به این جمله ظاهرا ساده ولی عمیقا تاثیرگذار که علم اقتصاد را در دو دهه اخیر زیر و رو کرده فکر می کنم. اشاره پرسکات در واقع به بازنویسی اقتصاد کلان بر پایه های خرد است. ایران که بودم بر خلاف اقتصاد خرد به اقتصاد کلان هیچ علاقه ای نداشتم و آن را مبحثی غیرعمیق و کسالت بار می دانستم. دلیلش هم این بود که بر خلاف اقتصاد خرد که خیلی روشن بر پایه فردگرایی روش شناختی بنا شده بود و می توانستی چارچوب منظم بهینه سازی را در تک تک مسایل آن ببینی حس من این بود که اقتصاد کلان به مبحثی حفظی شبیه است که بر پایه یک سری اتحاد روی مفاهیم گنگ کار می کند. متاسفانه خیلی از کتاب های اقتصاد کلان موجود در بازار ایران همین تصویر کسالت بار از اقتصاد کلان را ارائه می کنند و به این خاطر من معمولا به کسانی که مشتاق مطالعه اقتصاد کلان هستند توصیه می کنند که با احتیاط به کتاب های ترجمه شده نگاه کنند. خوش بختانه بعدا که با اقتصاد کلان جدید و روی کردهایی مثل بهینه سازی دینامیکی و مدل های بین نسلی آشنا شدم این تصورم تغییر کرد و فهمیدم که مرز بین اقتصاد خرد و کلان کاملا فرو ریخته است و به قول یکی از اساتیدمان اقتصاد کلان چیزی جز شکل دینامیکی نظریه تعادل عمومی نیست. با این تصویر جدید اقتصاد کلان هم به اندازه اقتصاد خرد برایم جذاب شد.

به نظرم اگر یک نفر بخواهد در یک جمله کوتاه استدلال کند که چرا مرتبا می گوییم علم اقتصاد در ایران از روش رایج دنیا فاصله زیادی دارد می تواند از ایده همین جمله پرسکات استفاده کند و بگوید: چون در اکثر درس ها و تحلیل ها و مقاله های ایرانی حتی یک عدد از این منحنی های بی تفاوتی وجود ندارد. من تمام مقالات قابل دست رسی فصلنامه پژوهش های اقتصادی ایران را به دقت خواندم و جز یکی دو مورد مقاله ای که در این چارچوب کار شده باشد ندیدم.

February 15, 2007

فرضیه تله انتظارات

دارم روی معتبر بودن یا نبودن فرضیه "اثرات روانی تورم" خصوصا در رابطه با افزایش قیمت بنزین در ایران یک کار کوچکی انجام می دهم. یکی از مدل های تا حدی مرتبط به این ماجرا فرضیه تله انتظارات است. مدلی که این فرضیه ارائه می کند بر پایه عکس العمل سیاست گذار پولی نسبت به انتظارات تورمی بخش خصوصی عمل می کند. فرض کنید که به هر دلیلی - که در این مدل برون زا است - عوامل اقتصادی انتظار تورم بالایی را دارند (مثلا به خاطر این که دولت یک باره قیمت بنزین را چند برابر کرده است). این انتظار برای تورم بالا می تواند باعث بروز دو اثر در اقتصاد شود. اول این که بنگاه ها با اطمینان از حساسیت منفی سیاست گذار نسبت به رکود، حاضر می شوند قیمت بالاتری برای دست مزد (متناسب با تورم انتظاری) بپردازند. فرض کنید اول سال است و بعد از بالا رفتن قیمت بنزین کارگران و بنگاه ها مشغول مذاکره برای تعیین مزد در سال جدید هستند. چون همه تصور می کنند که قیمت جدید بنزین باعث یک تورم مثلا 30%ی در اقتصاد می شود بنگاه ها به افزایش دست مزدی در همین حدود رضایت می دهند. دلیل این رضایت هم مشخص است چرا که بنگاه انتظار دارد که از رهگذر تورم پیش بینی شده قیمت کالایش را هم افزایش دهد و اثرات دست مزد بالا را خنثی کند. اثر دیگر انتظار تورمی در قالب کاهش پس انداز و افزایش نرخ بهره (به علت ترس از افت ارزش پول آتی) بروز می کند.

بعد از رخ دادن این اتفاقات سیاست گذار در معرض تصمیم قرار می گیرد. سیاست گذار دو استراتژی مهم در اختیار دارد: تورم بالا یا تورم پایین. اگر او استراتژی تورم پایین را انتخاب کند (عرضه پول را محدود نگاه دارد) باعث رکود در اقتصاد می شود چرا که با وجود افزایش دست مزد قیمت محصول در اقتصاد افزایش نمی یابد و بنگاه ها مجبورند از تولید بکاهند. از طرف دیگر محدود کردن عرضه پول باعث بالا ماندن نرخ بهره شده و باعث کاهش تولید می شود. دقت کنید که قرارداد دست مزد معمولا چسبنده و بازگشت ناپذیر است و نمی توان بعد از معلوم شدن نرخ تورم جدید قرارداد قبلی را تعدیل کرد. در مقابل استراتژی عرضه بالای پول (استراتژی تورم بالا) باعث می شود تا از فرو رفتن اقتصاد به رکود جلوگیری شود ولی در عوض تورم به اقتصاد تحمیل شود.

این وضعیت در واقع یک بازی هماهنگی (Coordination Game) است. ساختار این بازی به گونه ای است که اگر استراتژی دو بازی گر یک سان باشد (هر دو تورم پایین یا هر دو تورم بالا) مطلوبیت هر دو بازی گر بالا است و اگر متفاوت باشد (مثلا بنگاه انتظار تورم بالا و سیاست گذار تورم پایین) مطلوبیت هر دو افت می کند (مثلا در قالب ورشکستگی برای بنگاه ها و رکود برای سیاست گذار) و لذا تعادل های نش خالص بازی در استراتژی های هماهنگ رخ می دهد. این مدل پیش نهاد می کند که به علت حساسیت سیاست گذار به مقوله رکود او همیشه استراتژی موافق با انتظارات را انتخاب خواهد کرد و لذا در تله انتظارات تورمی بخش خصوصی اقتصاد می افتد.

مدلی که تشریح کردم یک فرضیه است که روی آن نقدهایی هم وجود دارد. ضمن این که هنوز مطمئن نیستم که لزوما برای ایران صادق باشد. یک مساله مهم برای کاربرد این مدل در ایران ترجیحات متفاوت سیاست گذار ایرانی است که در مقاطع متعدد نشان داده است برای مهار تورم اولویت بالایی قایل است حتی به قیمت تحمیل رکود به اقتصاد.

February 14, 2007

فلسفه پول

معمولا سر کلاس های اقتصاد کلان که می خواهند بحث پول را شروع کنند از این استدلال استفاده می کنند که در غیاب پول به علت عدم تطابق هم زمان نیازها در اقتصاد کالایی بسیاری از مبادلات امکان پذیر نمی شود. فکر کنم هر استاد اقتصاد کلان برای روشن شدن جمله قبل این مثال را بزند که اگر پول وجود نداشت و هر کسی فقط کالایی که تولید می کند را برای تبادل در اختیار داشت من مجبور بودم برای راننده تاکسی که من را می برد خانه اقتصاد کلان درست بدهم و او هم که می رود سلمانی مجبور است سلمانی را به جایی ببرد تا جبران زحمت شود ولی ممکن است سلمانی خانه اش همان بغل باشد و نیازی به تاکسی نداشته باشد. طبیعتا چون راننده تاکسی هم به اندازه کافی از این و آن اقتصاد کلان شنیده است نیازی به درس جدید ندارد و استاد را به منزل نمی رساند و اقتصاد بسیار ناکارا می شود.

جالب این جا است که این استدلال رایج که در بسیاری کتاب های قدیمی تر هم آمده لزوما درست نیست. می توان نشان داد که حتی بدون وجود هیچ پولی در اقتصاد و بدون تطابق هم زمان نیازها هم می توان مبادله در اقتصاد را شکل داد. چه طور؟ راننده تاکسی می داند که هر چند خودش به درس اقتصاد کلان نیاز ندارد ولی کسانی در گوشه و کنار هستند که به این درس نیاز دارند و احیانا کالاهای مورد علاقه او را در اختیار دارند یا کالاهایی دارند که دیگران که کالاهای مورد علاقه او را دارند به آن ها علاقه دارند. پس می توان یک کار کرد: راننده تاکسی استاد را به مقصد می رساند و از او کاغذی می گیرد که استاد قول می دهد در عوض خدمت راننده تاکسی اقتصاد کلان درس بدهد ولی نه لزوما الان بل که هر زمانی که متقاضی پیدا شود یا در زمان مشخصی که استاد اعلام می کند. سلمانی هم از راننده تاکسی تعهد مشابهی را می گیرد. حالا فردا اتفاقا راننده تاکسی نیاز به تخم مرغ دارد و صاحب مغازه تخم مرغ هم دانش جوی پاره وقت اقتصاد است. پس راننده تخم مرغ را می گیرد و کاغذ تعهد استاد را به او می دهد و او با این کاغذ سر کلاس استاد می رود و استاد یادش می آید که باید در قبال خدمت راننده تاکسی این خدمت را ارائه دهد و الخ.

اشکال قضیه کجا است؟ مساله اصلی به قابلیت اعتماد برمی گردد. چه تضمینی هست که استادی که به مقصد رسیده بود و در مقابل قول داده بود اقتصاد کلان درس بدهد لزوما این کار را بکند و فردا که تخم مرغ فروش پیشش رفت زیر حرفش نزند؟ این جا است که باید یک نهاد معتبر و دارای قابلیت اعمال قراردادها (مثلا دولت) سر و کله اش پیدا شود و اگر استاد اقتصاد علی رغم تعهدی که روی کاغذ داده بود از تدریس شانه خالی کند مجبورش کند که این کار را بکند. فرض کنید دولت دانای کل است و هر لحظه هر خدمتی که کسی به کسی ارائه می دهد را مشاهده می کند و در کارنامه دو طرف ثبت می کند. یا حتی عملی تر برگه هایی تهیه می کند که هر بار که کسی به کسی خدمتی داد دو طرف آن را امضاء می کنند و به باجه های دولتی تحویل می دهند و همه خدمات طول روز در بایگانی ملی ثبت می شود. این بایگانی نشان می دهد که هر فردی چه خدماتی داده و در قبال آن مجاز است تا چه حدی از خدمات دیگر استفاده کند. تمام شد. نیازی هم به پول نبود و اقتصاد هم کار می کند.

حالا نقش پول چیست؟ کل نقش پول جای گزین شدن با آن سیستم حساب داری است. فکر کنید که به جای این که هر روز هر کسی برگه هایش را تحویل بدهد و دولت در سیستم بایگانی اش خدمات هر نفر را ثبت کند و برایش سقف مجاز مصرف از کالاهای دیگر را تعیین کند یک برگ استاندارد معتبر به اسم پول درست می کنیم. این پول عین همان برگه تعهد است با این فرق که هر برگه پول امتیاز مشخصی دارد. وقتی راننده تاکسی من را به منزل می رساند و هزار تومان می گیرد انگار در سیستم فرضی بایگانی خدمات هزار امتیاز دریافت کرده است. این کل نقش پول است.

حالا چرا این بحث را می کنم؟ از جنبه تاریخی و فلسفی اش که بگذریم اگر به اطراف نگاه کنیم می بینیم که انگار سیستم فرضی بایگانی سوابق خدمات داردعملی می شود و نقش پول به عنوان برگه استاندارد امتیاز کم کم حذف می شود. من خودم به بخشی از بانک داری الکترونیکی از این زاویه نگاه می کنم.

* برخی دوستان در پست قبلی انتقاد داشتند که من پول و شبه پول و الخ را جدا نکرده ام. ضمن احترام به دقت دوستان فکر می کنم در این سطح از عمومیت این تفکیک برای ما کلیدی نیست و بحثمان برای همه انواع پول (به قول معروف همه ام. ها) صادق است.

February 13, 2007

افسانه خیرخواه بودن دیگران

پیمان: در اين مملكت هر كسي تنها وظيفه خود را اين مي داند كه طوري رفتار كند كه در دوره بعد هم راي بياورد ... جهان سوم جايي است كه هر فرد در آنجا - چه در دولت چه در ديگر نهادهاي عمومي يا خصوصي تنها وظيفه مطلق خود را حداكثر كردن تابع مطلوبيت كاملا شخصي خود مي داند.

حامد: پیمان جان شما دانش جوی اقتصاد هستی و لذا نباید فراموش کنی که چیزی که تصویر کرده ای دقیقا فرضیات محوری است که علم اقتصاد از رفتار انسان ها ارائه می دهد. راجع به سیاست مداران صحبت کردی. اگر نظریه انتخاب عمومی (Public Choice) را که اتفاقا حوزه ای مهم برای فهم مسایل کشور ما هم هست بخوانی می بینی که کل این نظریه با این فرض شروع می شود که سیاست مداران افراد خودخواهی هستند که تنها به بیشینه کردن نفع خود می اندیشند. ضمن این که این جمله در انتخاب عمومی مشهور است که "سیاست مداران انتخابات را نمی برند که برنامه مناسبی تنظیم کنند، آن ها برنامه را طوری تنظیم می کنند که انتخابات را ببرند". لذا چیزهایی که نوشتی نه فقط برای جهان سوم بل که برای تک تک کشورهای دنیا صادق است. مهم این است که یک جامعه چه مکانیسم هایی طراحی و پیاده می کند که از ماحصل نفع جویی سیاست مداران و افراد منفعت طلب ترجیحات خود را محقق کند.

سود بانک های تجاری

یکی از سوالاتی که سال ها قبل هم در ذهن خودم بود و هم در سال های اخیر بارها از طرف دوستان با آن مواجه شده ام این است که اساسا یک بانک تجاری (در کشور ما بانک تجاری یعنی تقریبا همه بانک ها غیر از بانک مرکزی) چگونه خلق پول می کند و چگونه سود می برد؟

با یک مثال ساده توضیح می دهم. فرض کنید من هزار تومان در بانک الف در حساب پس اندازم می گذارم. آیا بانک با این هزار تومان قرار است هزار تومان وام بدهد؟ نه! احتمالا با این هزار تومان من چیزی در حد پنج هزار تومان وام می دهد!! کمی عجیب است ولی در واقع منطق بانک داری همین است. بانک می داند که اگر مثلا هزار تومان به یک مشتری وام بدهد او قرار نیست همه پول را یک جا از حسابش به شکل اسکناس بیرون بکشد و مثلا به فروشنده خانه اش بپردازد بل که معمولا چک می کشد و بدون جا به جا کردن اسکناس خرید و فروش را انجام می دهد. فروشنده خانه هم متعاقبا برای پرداخت هزینه سیمان و تیرآهن خانه هایی که می سازد لزوما پول نقد از بانک بیرون نمی کشد بل که مجددا چک به آن ها می دهد و این چک ها همین طور یا دست به دست می گردد یا وارد یک حساب می شود و از آن حساب چک جدیدی صادر می شود. ماجرا به همین سادگی است. بانک می داند که در هر لحظه از زمان هر مشتری به احتمالی کم تر از یک (مثلا 20%) سعی می کند موجودی خودش را به نقد تبدیل کند لذا با داشتن هزار تومان پول نقد در صندوقش می تواند هم زمان به پنج نفر وام هزار تومانی بدهد. به این ترتیب بانک هزار تومان را عملا تبدیل به پنج هزار تومان نقدینگی کرد.

در دنیای دیجیتال ماجرا جدی تر هم شده است و حتی مشتریان خرد هم که در کشوری مثل ایران باید پول نقد برای خریدهای روزانه بردارند نیاز زیادی به پول نقد ندارند. من خودم شخصا شاید کم تر از 10% کل خریدهایم را با اسکناس انجام می دهم. چون در اکثر فروش گاه ها امکان پرداخت با کارت وجود دارد. به این ترتیب من نوعی ممکن است 1000 یورو در حسابم داشته باشم ولی سال به سال این 1000 یورو را به پول نقد تبدیل نکنم و فقط از بانک بخواهم که یک رقم مشخص را از فایل من کم کرده و به فایل فروشنده اضافه کند. این دست بانک را برای این که به اعتبار این 1000 یورو من به افراد زیادی وام یا اعتبار بدهد بازتر می کند.

حال بانک چطور سود می برد؟ کار اصلی بانک این است که یک دارایی غیرنقدی را تبدیل به دارایی نقدی می کند. مثلا فرض کنید که من سازنده خانه هستم ولی پولی برای پرداخت حق الزحمه بنا و آهن و گچ ندارم. وقتی از بانک وام می گیرم بانک در مقابل وام من سند زمین را گرو برمی دارد و تا زمان بازپرداخت جزو دارایی های خودش می کند. در عوض به من می گوید من حسابت را به میزان وام درخواستی ات شارژ کردم (دقت کنید که هیچ خبری از پول اسکناسی نیست. بانک فقط یک عدد را در فایل من عوض کرد). من هم حالا با پول بیش تر در حسابم (که البته چیزی جز یک عدد نیست) می توانم مصالح بخرم و هر بار از بانک بخواهم که آن عدد کذایی را از حساب من کم کرده و به حساب بنا و آجرفروش اضافه کند. آخر سر هم وقتی خانه را ساختم و پول دستم آمد (در واقع باز فقط رقمی به حسابم اضافه شد) می روم تا وامم را تسویه کنم و لذا بهره ای به بانک می دهم و سند زمینم را پس می گیرم. تمام شد. بانک با این جا به جا کردن رقم های رایانه ای هم مشکل من را که پول نقد نداشتم حل کرد و هم خودش صاحب سود شد بدون این که خیلی هم نیازی به داشتن اسکناس یا پول واقعی داشته باشد.

February 12, 2007

جهان سوم

چندین و چند بار ایمیل های حاوی عبارت هایی مثل عبارت زیر دریافت کرده اید یا در جلسات بحث با استدلال های مشابهی مواجه شده اید؟

"آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم. به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد. --- پروفسور محمود حسابي "

حالا از اینش بگذریم که مثل قضیه حضرت مهرورز که در نامه اش به جرج بوش گفته بود من استاد دانشگاهم و دانش جویان سر کلاس از من در مورد اسراییل می پرسند (ایشان استاد حمل و نقل است) این جا هم می شود پرسید که مگر دکتر حسابی جغرافیا یا مطالعات توسعه درس می داده که دانش جو سر کلاس بپرسد که جهان سوم کجا است؟ و مگر دانش جوی نروژی دست رسی به دایره المعارف نداشته که در آن به تعریف جهان سوم مراجعه کند و سر کلاس از استاد فیزیکش نپرسد.

چیزی که من می خواهم اضافه کنم این است که جهان سوم جایی است که آدم ها مرتبا به چیزهایی این قدر کلی علاقه نشان می دهند. عبارت هایی که فقط به درد گپ های کافه ای و سخن رانی عمومی می خورد و هیچ حرف مشخصی فراتر از آن چیزی که همه می دانند درون آن نیست.

چند لینک

1) حمید مظلومی که دارد در فرانسه دکترای مدیریت تکنولوژی می خواند نقدی بر نوشته "گرایش سنجی یا نقد علمی" من نوشته است که بسیار خواندنی است. اگر مباحثی که حمید بحث کرده را در عمل تجربه کرده باشید از تک تک پاراگراف های نوشته اش چیزهایی خواهید آموخت. این مطلب خصوصا برای برخی خوانندگان عزیز که روی مدیریت فن آوری تز می نویسند جالب خواهد بود. یک نکته بسیار کلیدی نوشته حمید اشاره به این موضوع است که در غیاب روش های تحقیق درست در مدیریت، دانش جوهای ایرانی بسیار تمایل به استفاده از روش های کمی و بهینه سازی مهندسی صنایع - منظورم روش های اقتصادسنجی نیست - در مطالعات مدیریت دارند که بیش تر به خوراندن زورکی یک مبحث به یک مبحث دیگر شبیه است. آن موقع ها که در کار کنفرانس های زنجیره ای مهندسی صنایع بودیم گونی مقاله های ارسالی دکتر ع.ا زبانزد همه بود. محتوای گونی را ده ها مقاله در باب کاربرد الگوریتم ژنتیک و ای.اچ.پی و ام.سی.دی.ام و الخ در مدیریت استراتژیک تشکیل می داد. مقاله هایی که عنوان هایشان معمولا فقط در ایران یافت می شد.

2) دکتر جعفر خیرخواهان را می شناسید؟ احتمالا برخی نوشته ها و ترجمه های پر سر و صدایش را در دنیای اقتصاد دیده اید. من اولین بار با این مطلبش که راجع به استیگلیتز بود با او آشنا شدم. دکتر خیرخواهان که اگر اشتباه نکنم تز دکترایش روی اقتصاد انرژی بود جدیدا وبلاگ نویس شده و با انرژی فراوان می نویسد. یک ویژگی جالب پست هایش - علاوه بر روانی زبان و محتوی- که من خیلی خوشم می آید مستند بودنشان است.

3) نوید غفارزادگان که در دانش گاه سانی آلبانی - با آلبانی تاواریش انور خوجه اشتباه نشود- دانش جوی دکترای سیاست گذاری عمومی است نوشته ای انتقادی در باب مشاوره مدیریت و رشته مدیریت دارد. من البته با بخشی از نوشته نوید موافق نیستم ولی به نظرم کل مطلب و کامنت های خواننده ها ارزش خواندن دارد.

February 11, 2007

داوود آزاد

دیشب پنجمین تجربه بد من از شنیدن اجرای زنده یک خواننده مورد علاقه ام بود: شهرام ناظری (سعدآباد) ، حسام الدین سراج (دشت بهشت) ، پریسا (وین) ، سیما بینا (وین) و دست آخر هم داوود آزاد (وین). تجربه هایی که باعث می شود اگر دوباره جایی فرصت رفتن به کنسرت زنده آن ها را داشته باشم رغبتی برای این کار نداشته باشم. شاید دلیلی دارد که من که متخصص نیستم نمی فهمم ولی از دید شنونده برنامه هنری نمی دانم فایده این استراتژی چیست که وقتی فرصت و امکان کافی برای تمرین ندارند سعی کنند موقع اجرا "کار جدید"ی ارائه کنند که به علت سبک ناآشنا یا کیفیت پایین آهنگ سازی یا ناهماهنگی گروه و الخ اصلا به دل ننشیند و باعث شود ملت چرت بزنند و آرزو کنند زودتر برنامه تمام شود و دست آخر مطابق رسم رایج، بعد از تشویق پایان برنامه و مثلا به اصرار جمعیت یک یا دو ترانه بخوانند که همه را به وجد بیاورد. این طوری انگار بخش اصلی فقط مقدمه ای است برای کنسرت اصلی که قرار است پنج دقیقه طول بکشد.

فکر نمی کنم اشکال از گیرنده باشد. چون یک کار گروه کامکارها (بیابان بی کران که بعدا هم منتشر شد) را در دو اجرا شنیدم و به نظرم عالی رسید.

پ.ن: اگر کارهای داوود آزاد را نشنیده اید من این چند کارش را توصیه می کنم. ممنون از داریوش ملکوت برای میزبانی آهنگ ها. 1 , 2 ، 3. هر سه از نوار معروف نوربخش جان است که سال 75 تولید شد و مجوز نگرفت. یک دلیلش صدای همسر (احتمالا سابق) داوود آزاد در پس زمینه اجرا و دلیل دیگر استفاده از اشعار دکتر نوربخش قطب یکی از سلسله های درویشی بود. آن موقع کلی گشتم تا یک نسخه از این نوار را پیدا کنم. فکر کنم بعدا زمان خاتمی نوار از توقیف درآمد و وارد بازار شد. جالب این که داوود آزاد الان بخشی از سال را در وین زندگی می کند.

February 10, 2007

ناسازگاری دینامیکی و ابزار تعهد

فرض کنید اول ترم (مثلا در مهر ماه) راجع به تاریخ امتحان بحث می شود. احتمالا برای شما فرق چندانی نمی کند که امتحان 9 یا 10 بهمن برگزار شود. تصور کنید که به شما بگویند که امتحان روز نهم است ولی اگر کمی پول بدهید می شود آن را دهم برگزار کرد. قاعدتا شما یا پولی نمی دهید یا حاضرید مبلغ کمی بپردازید. حال فرض کنید روز هشتم بهمن است. الان حاضرید چقدر پول بدهید که امتحان یک روز عقب بیفتد؟ خیلی زیاد!

فرض کنید قصد سفر دارید. می دانید که پولتان محدود است و مثلا وقتی رفتید اصفهان نباید به رستوران شهرزاد سر بزنید و لذا برنامه ریزی می کنید که ناهار را در یکی از ساندویچی های کنار چهار باغ بخورید. متاسفانه وقتی سر خیابان کوالامپور رسیدید نمی توانید مقاومت کنید و راهی شهرزاد می شوید. دوست من از ایران آمده بود وین و رفتیم ناهار بخوریم و بعدش برویم موزه ببینیم. وقتی داشتیم از رستوران بیرون می آمدیم چشمش به کافه عربی افتاد که قلیان های بلندش وسوسه برانگیز بود. بی خیال موزه شد و گفت برویم من قلیان بکشم و تو چای داغ بخور.

سیگاری هستید یا اضافه وزن دارید. می نشینید و خوب فکر می کنید و تصمیم می گیرید از فردا پرخوری یا دود کردن را ترک کنید. فردا که می رسد می گویید حالا امروز را خوش باشیم و از فردا شروع کنیم و الخ. یا مثلا می گویید اینترنت و وبلاگ را ترک می کنم و درس می خونیم. اینترنت خونتان که پایین می آید به قول مریم یک پک می زنید و دوباره از اول.

دولت با شعار کنترل تورم سر کار می آید و تصمیم می گیرد کسری بودجه را کم کند. موقع بستن بودجه که می رسد وسوسه افزایش مخارج بر قول قبلی غلبه می کند و تورم همان مقداری می شود که دولت قبلی هم طی همین فرآیند ایجاد کرده بود.

این مثال ها فراوان است و همه به یک چیز مشترک اشاره می کند: تغییر ترجیحات فرد بین زمان اخذ تصمیم و زمان اجرای آن. در تئوری بازی ها برای مدل کردن این وضعیت هر فرد را به صورت چند شخصیت جداگانه در طول زمان در نظر می گیرند. اگر این اشخاص مختلف (مثلا شمایی که قصد ترک سیگار را دارید و شمایی که فردا جلوی باجه خرید سیگار است) ترجیحات یک سانی را روی گزینه های مختلف (سیگار کشیدن و نکشیدن) نشان دهند رفتار عامل سازگاری دینامیکی دارد. در غیر این صورت ناسازگاری بروز می کند. ناسازگاری دینامیکی باعث می شود تا قول افراد یا نهادها معتبر نباشد.

ابزارهای تعهد (Committment Devices) نهادهایی هستند که توسعه داده می شوند تا راه حلی برای ماجرا ارائه دهند. این نهادها باعث می شوند تا در زمان اتخاذ تصمیم شرایطی ایجاد شود که در پریودهای بعدی امکان تخطی از آن نباشد. مثال ساده اش این است که شما موقع مسافرت از حدی بیش تر پول بر نمی دارید یا فرد سیگاری به جایی می رود که سیگار پیدا نشود یا فرد معتاد به تخت زنجیر می شود (کارت اعتباری از این دید یک ابزار "ضدتعهد" قوی است). مثال های جدی ترش نهادهایی مثل صندوق بازنشستگی یا وام خرید خانه است. هر کسی می داند که باید برای آینده اش پول پس انداز کند یا خانه بخرد. ولی وقتی حقوق ماهیانه اش را می گیرد می گوید حالا این ماه را خوش باشیم و از ماه بعد شروع کنیم. می دانیم که در این شرایط پس انداز هیچ وقت اتفاق نمی افتد. لذا عضویت در صندوق بازنشستگی یا اجبار برای پرداخت اقساط ماهانه خانه ابزاری فراهم می کند که حتی اگر سر برج بخواهید از تصمیم ماه قبل تخطی کنید امکانش را ندارید.

دقت کنید که تقریبا هر قراردادی در جامعه اصولا یک ابزار تعهد است. چرا که اگر بازی به گونه ای باشد که دو طرف عمل به تعهدات را بهینه بیابند نیازی به قرارداد نیست. قرارداد زمانی لازم است که یک عامل در پریود آتی ترجیح می دهد به گونه ای رفتار کند که مخالف قول پریود قبلی بوده. در زمان ازدواج هر فردی با کمال میل قبول می کند که در زمان طلاق مهریه پرداخت کند. مهم این است که وقتی زمان طلاق رسید ترجیح او کاملا تغییر می کند. قرارداد لازم است تا او را مجبور کند به گونه ای رفتار کند که خلاف میل آن لحظه ولی سازگار با قول لحظه قبل است.

February 09, 2007

برون سپاری و دست مزدها

برون سپاری (Outsourcing) شیوه معمول گسترش خطوط تولید از کشورهای توسعه یافته به مناطق کم تر توسعه یافته است. در این شیوه بخشی از زنجیره تولید که جنبه استراتژیک ندارد به کشور میزبان منتقل شده و بخش های کلیدی تر در کشور مبدا باقی می ماند. مثال های این فرآیند در طول تاریخ فراوان است: طراحی کفش و لباس در ایتالیا باقی می ماند و تولیدش به چین و فیلیپین منتقل می شود، خط تولید خودرو به رومانی و چک و برزیل منتقل می شود. تجهیزات الکترونیک در مالزی و اندونزی و تایوان مونتاژ می شود. طراحی و بازاریابی نرم افزار در انگلیس و استرالیا صورت می گیرد و برنامه نویسی اش به شرکت های هندی و ایرانی سپرده می شود و الخ. سوال مهمی که پیش روی محققان بازار کار بوده تاثیر این فرآیند بر توزیع دست مزد نیروی کار در هر دو کشور اصلی و میزبان است (یک مدل تعادل عمومی برای بررسی این موضوع یکی از پیش نهاداتی بود که من در اس.او.پی ام به عنوان علاقه تحقیقی ام ذکر کرده ام).

مطالعات تجربی نشان می دهد که این فرآیند باعث افزایش نابرابری بین دست مزد نیروی متخصص و نیروی کار ساده در هر دو کشور می شود. این نتیجه در نگاه اول کمی عجیب است چون معمولا تجارت بین الملل باید در دو طرف اثرات معکوس به وجود بیاورد. با این همه "تفاوت در سطح فن آوری تولید" دو کشور توضیح نظری جالبی برای مساله ارائه می کند. ماجرا این است که شرکت های کشور اصلی بخشی از فرآیند تولید را برون سپاری خواهند کرد که از فن آوری پایینی برخوردار است. این کار باعث افت تقاضا برای نیروی کار غیرماهر در کشور اصلی شده و نسبت دست مزدها را به نفع نیروی کار ماهرتر تغییر می دهد. حال به کشور میزبان نگاه کنیم. هر چند بخشی از زنجیره تولید که به این کشور منتقل شده در کشور اصلی جزو بخش های ساده فن اوری به شمار می آمده است ولی به نسبت متوسط اقتصاد کشور مقصد فن آوری بالاتری دارد. در نتیجه جریان برون سپاری در کشور مقصد هم تقاضا برای نیروی کار ماهرتر را افزایش خواهد داد. در نتیجه این جا هم دست مزدها به نفع نیروی کار ماهر تغییر می کند.

در واقع پیام ساده این تحلیل این است که مزایای سرمایه گذاری خارجی در درجه اول متوجه کسانی خواهد شد که از سرمایه انسانی بالاتری برخوردارند. افراد با سرمایه انسانی کم تر هم از این فرآیند بهره مند می شوند ولی سهمشان کم تر است.

February 08, 2007

فال حافظ

من این نقاشی ایمان ملکی را خیلی دوست داشتم. حس خلوت گوشه بام، چشم ها و نگاه دخترک روی زمین، فضای نوستالژیک شمال تهران، شکل واقعی نقاشی با تمام جزییات و الخ همگی عجیب زیبا و خیال برانگیز است.

گرایش سنجی یا تحلیل علمی

اگر تصادفی مجموعه از پایان نامه های مدیریت و احتمالا برخی رشته های مشابه را در ایران مرور کنید می بینید که بخش مهمی از آن ها روش تحقیق مشخصی را دنبال می کنند که عبارت است از "پرسش نامه خبرگان". کار خیلی ساده است: یک فرضیه انتخاب می کنید و از چند نفر در موردش می پرسید و نظر آن ها را به عنوان تایید این فرضیه مورد استناد قرار می دهید. من واقعا از این روش سر در نمی آورم. یادم هست یک بار در یک کنفرانسی بنده خدایی مقاله ای داده بود با عنوان "تاثیر مدیریت مشارکتی در سود" که چکیده پایان نامه کارشناسی ارشدش بود.

اگر این تحقیق در دانش کده اقتصاد بود قاعدتا ابتدا باید مدل ریاضی نظری ساخته می شد ولی فعلا از آن صرف نظر کنیم و بپذیریم روش حداقلی این بود که این سوال را بر اساس مشاهدات آبجکتیو از ماجرا تحلیل کند. مثلا اطلاعات 50 تا کارگاه با نوع فعالیت و فن آوری و الخ تقریبا مشابه ولی سطح مشارکت متفاوت را جمع آوری کند و بعد از کنترل متغیرهای دیگر تاثیر فردی مشارکت بر سود را با احتیاط های لازم تخمین می زد. دوست ما البته این کار را نکرده بود بل که از همان شیوه معمول در ایران بهره برده بود: پرسش نامه ای درست کرده بود و از مثلا 50 نفر از پرسنل کارخانه شان پرسیده بود که آیا به نظر شما مدیریت مشارکتی روی سود تاثیر دارد یا نه؟ همان طور هم که می شود حدس زند احتمالا 120% پاسخ گویان با قاطعیت گفته بودند: " 60%، قطعا تاثیر دارد!" (اگر جک مربوطه را نشنیده اید 60% را با لحن کسانی که مقابل دوربین تلویزیون راجع به شرکت در رای گیری و راه پیمایی صحبت می کنند بخوانید) و رفیقمان هم با جمع بندی این نظرات به عنوان "نظر خبرگان" نتیجه گرفته بود که مدیریت مشارکتی در سود تاثیر دارد و بسیار مفید است و الخ!!

تا جایی که من می فهمم این روش به طرز خیلی آشکاری غلط و اساسا پرت از ماجرا است. این پرسش نامه و بسیاری از پرسش نامه های مشابه تنها چیزی که اندازه می گیرند "تصور کارکنان شرکت از رابطه مشارکت و سود" است و نه "رابطه مشارکت و سود"!. این دو مفهوم مربوط به دو سوال تحقیق کاملا متفاوت است و هیچ دلیلی ندارد که این "تصور" منطبق بر واقع باشد خصوصا اگر افراد پرسش شونده کارکنان رده های مختلف یک شرکت تولیدی باشند. حتی اگر پرسش نامه توسط متخصصین مربوطه هم پر می شد اعتبار خاصی نداشت. مطالعات فراوان روان شناسی تصمیم یکی از چیزهایی که نشان می دهد ضعف ذهن انسان ها برای تفکیک اثرات عوامل مختلف و تعیین اثرمنحصر به فرد هر عامل است تازه اگر از مسایلی مثل بایاس طبیعی انسان ها به پراهمیت نشان دادن تخصص خود صرف نظر کنیم. من واقعا نمی فهمم کسانی که اسمشان استاد مدیریت است چه طور چنین خطای روش شناختی فاحشی را تحمل می کنند.

پ.ن: متاسفانه فایل پی دی اف گزارش چشم انداز شهر تهران که از سال ها قبل روی هارد رایانه من بود باز نمی شود. لذا برای این که حرف غیرمستند نزنم پاراگراف آخر را حذف کردم.

February 06, 2007

نقش اقتصاددان

با برخی دوستان که بحث می کنیم احساس می کنم بر سر نقش ایده آل یک اقتصاددان با هم اختلاف نظرهای زیادی داریم. به نظر من در ایران تصور اشتباهی از این نقش وجود دارد. تصوری که به کارکردها و شخصیت کسانی مثل مرحوم دکتر عظیمی نزدیک است و من اساسا اعتقادی به آن ندارم. تصویری که دوستان از اقتصاددان دارند در نهایت منطقی اش کسی است که باید طرح نجات جامعه از عقب ماندگی ارائه کند و در این طرحش باید به موضوعاتی در حیطه سیاست و اجتماع و فرهنگ هم بپردازد. به نظر من نه تنها اقتصاددان ها بل که هیچ کس دیگری در دنیای امروز چنین نقشی را ندارد و اساسا چنین نقشی جزو در موارد استثنایی - مثلا رهبران کاریزماتیک - تحقق پذیر نیست و بیش تر به خیال شبیه است. افزون بر این که تمنای چنین طرح و راه کاری بیش تر بر تصوری مکانیکی از جامعه مبتنی است که انگار می توان نقشه ای مشخص برای نجات آن یافت. قطعا دوستانی که مورد خطاب این نقد قرار می گیرند این حرف را رد خواهند کرد ولی اگر به ناخودآگاهشان رجوع کنند احتمالا می توانند رگه هایی از این تصور مبتنی بر مهندسی و طراحی اجتماعی را در آن بیابند.

من بر عکس فکر می کنم که چنین نقشه راهی نه مفید است و نه ممکن. یافتن مسیر توسعه و اجزای آن یک فرآیند یادگیری است که در جریان عمل و به صورت دینامیکی رخ می دهد و رمز موفقیتش نه در اصول کلی بل که در جزییات است. توسعه جامعه از خلال دو فرآیند اساسی رخ می دهد. یکی ارتقاء درک سیاست گذاران و نخبگان جامعه از اصول و جزییات قواعد اداره جوامع مدرن و دیگری ارتقاء کیفیت دست گاه های طراح و مجری سیاست در یک کشور برای پرداختن به همان جزییات گفته شده. از این دید اقتصاددانان خصوصا در یک کشور در حال توسعه دو کار مهم باید کنند. یکی این که با نوشتن و تدریس مرتبا این سطح درک مفهومی و فنی را بالا ببرند و بسیار مهم تر از آن این که در هر بخشی مسوولیت کارشناسی اجزای برنامه را بر عهده بگیرند. این که صرفا مثل برنامه و بودجه زمان دکتر ستاری فر سندی بنویسیم که در آن همه توصیه های خوب برای اقتصاد جمع شده باشد - از تقویت نهاد مالکیت و سرمایه اجتماعی گرفته تا خصوصی سازی و توجه به فن آوری و الخ - یا مثل مرحوم عظیمی راجع به 15 نهاد الزامی توسعه صحبت کنیم نه هنر خاصی می خواهد و نه هیچ کمکی به چیزی خواهد کرد. شکی ندارم که این روزها هر دانش جوی فوق لیسانس اقتصاد یا مدیریت یا رشته های مشابه در ایران می تواند با چند روز گشتن در اینترنت چنین سندی را خیلی خوب بنویسد.

به نظر من نقش اقتصاددان ها ابدا این نیست. نقش آن ها - نقشی که واقعا برای جامعه مفید است- این است که در مقام کارشناس بنشینند و قانون درست رقابت را تنظیم کنند و مدل درستی برای تخمین تورم توسعه بدهند و سیاست های بهینه تجاری را طراحی کنند و راجع به جذب سرمایه در بخش آب و برق مشورت های فنی بدهند و مسایل اقتصاد بهداشت و آموزش و پرورش را حل کنند و مدل درست برای عوارض شهری پیدا کنند و الخ. این کار نیاز به تخصص فنی و حتی کمی دارد و نه صحبت های خطابه ای و فیلسوف وار. تحقق آن هم آسان نیست. با یک گل بهار نمی شود. با ده تا و بیست تا اقتصاددان هم مشکل ایران حل نمی شود. ما نیاز به صدها و شاید هزاران کارشناس ورزیده اقتصاد داریم تا مثل روغنی در بدنه بوروکراسی و صنعت و تجارت نفوذ کنند و به صورت بخشی به ارتقاء کیفیت سیاست ها کمک کنند. کسی هم قرار نیست معجزه کند یا راه نجات به بقیه نشان دهد.

خلاصه این که اقتصاددان نه مصلح اجتماعی نه فیلسوف اجتماعی نه رهبر جامعه و نه روزنامه نگار و نه خطیب است و نه در نقش یک "ابر انسان با تدبیر" ظاهر می شود که نسخه درد را در جیبش دارد. اقتصاددان در معنی درست کلمه اش باید یک کارشناس باشد با تخصصی جزیی مشخص که بتواند سیاست های عقلانی اقتصادی برای تحقق اهداف مشخصی پیش نهاد کند و در واقع همه هنر او در همین جا است.

February 05, 2007

...

خیلی از نحوه صرف کردن عمرم ناراضی نیستم ولی به طور مشخص از این که بخش از جوانیم را بر سر دغدغه های سیاسی و بازی با کلمات و نظریه های کم عمقی مثل راست سنتی و چپ مدرن به باد دادم متاسفم. پسرعمویی داشتم که یک نسل از من بزرگ تر بود و یک بار سال اول دانش گاه بهم گفت به جای تلف کردن وقتت با "عصر ما" و "مبین" و حرف های بی سر و ته سیاسی برو و موزه تماشا کن و تئاتر ببین. سال ها طول کشید تا بفهمم آن چیزی که ارزش وقت گذاشتن دارد موضوعاتی است که محور توجهشان "مساله انسان و موقعیت - احتمالا تراژیک- وجودی او" است و نه چیزهایی که می خواهند "دنیا و تاریخ و محیط حاکم بر انسان" را بالا و پایین کنند. هر چه بیش تر می گذرد بیش ترلمس می کنم که دنیای ساخته شده از آجرهای ادبیات و فلسفه و سینما و نقاشی و تاریخ و روان کاوی چه قدر عمیق تر و متنوع تر و رنگی تر و واقعی تر از دنیای سرد و کلیشه ای و تکراری سیاست و مخلفات آن است.

February 04, 2007

...

این جور ادعاها که ما "تفکر سیستمی" را ما در تاریخ خود داشته ایم چون حضرت مولانا در شعر فیل در تاریکی به آن اشاره کرده و این که "بهبود مستمر" از ذات دین ما بر می آید چون در حدیث آمده است که "کسی که دو روزش مثل هم باشد مغبون است" نشانه چیست؟ حقارت یا حماقت؟

فکر کنم این که کسی عرفان مولانا و جوهر دین را - که اساسا در درون جهان بینی خاص و با پیش فرض های کاملا متفاوتی بیان شده است- به موضوعی دم دستی و روزمره در تجارت و مدیریت - باز متناسب با فهم جدید و متفاوتی از جهان و انسان - فرو بکاهد فقط از ذهنیت حقیری برمی آید که در فضای کاسب کارانه ایران امکان رشد و پیش رفت بسیار دارد. این که کسی "تفکر سیستمی" و "بهبود مستمر" به مثابه "مجموعه غنی از تکنیک های عملی تجربه شده" را به یک داستان یا یک حدیث فرو بکاهد فقط از ذهن نادان و خامی بر می آید که در محیط حرف مفت زن ایران از هر چیزی اسم و مقدمه اش را می چیند و بارش را می بندد.

توی ایران که بودم یکی از وظایف فراموش نشدنی ام تو دهنی زدن و نابود کردن ذوق و شوق کسانی بود که در جلسات و کلاس ها با ژست متفکرانه ای از این جور ایده ها از خودشان در می کردند. داشتم متنی می خواندم و بحثی با مریم می کردیم که یاد این قضیه افتادم. گفتم این جا هم به مسوولیت تاریخی ام عمل کنم.

پ.ن: جواد طباطبایی می گوید یک گرفتاری ما این است که پژوهش های تاریخی مان در باب اندیشه "ادبی" است تا "فلسفی". مریم هم تذکر می دهد که دقیق ترش این است که پژوهش صرفا ادبی فاقد نگاه فلسفی. فکر کنم مثالی برای تذکر طباطبایی را این جا هم می توان دید. صرف شباهت هایی سطحی در لفظ یا داستان آدم ها را به این نتیجه می رسد که مفاهیم جهان جدید ریشه در سنت های ما داشته است.

تحریم کارگاه های زیرزمینی؟

هادی نیلی چند وقت پیش با من صحبت کرد و متعاقبش پستی در وبلاگش نوشت با عنوان «با مارک های استثماری چه کنیم؟». از من هم خواست نظرم را بنویسم. حرف هادی این است که اگر گروه هایی در سمت مصرف کنندگان بتوانند آن ها را قانع کنند که کالاهایی که در کارگاه هایی تولید می شود که شرایط قابل قبولی برای کار ندارند را تحریم کنند این کار صاحبان این کارگاه ها را مجبور به بالا بردن استانداردهای کار خواهد کرد.

مقدمتا بگویم الان بحثی طور جدی در اروپا مطرح است که با همین منطق حقوق بشری جلوی ورود کالاهای چینی را بگیرند. حرفشان هم این است که شرکت های اروپایی مجبورند استانداردهای زیادی را در رابطه با نیروی کار رعایت کنند حال آن که رقبای چینی چنین قیودی را ندارند و لذا هزینه تولیدشان خیلی پایین تر است. اروپایی ها معتقدند که در این شرایط بازی نابرابر است و لذا باید با توقف واردات چینی آن ها را مجبور کرد که همین استانداردها را پیاده کنند. منطق تحلیلی این حرف تا حد زیادی درست است ولی البته مثل هر استدلال مشابه دیگری باید دنبال ریشه هایی از رانت جویی تولیدکنندگان داخلی (اروپایی در این جا) و تلاش برای محدود کردن رقابت - این بار با توسل به حربه حقوق بشر - را هم در آن دید.

من به هادی گفتم که نفس و اصل کارشان جالب و انسانی است. فقط چند ملاحظه به آن اضافه کردم که از زاویه های دیگری هم به مساله نگاه کنند. هادی ابتدا با این فرض بحثش را شروع می کند که "اگر دو مارک با کیفیت و هزینه تقریبا یک سان در بازار داشتیم که یکی به شیوه استثماری تولید شده بود ...". این فرض را باید به دو حالت شکست. حالت اول این است که تولیدکننده استثماری با بهره وری کم تری از غیراستثماری تولید می کند (مثلا به علت دارا بودن فن آوری قدیمی تر) و لذا با این که در برخی هزینه های نیروی انسانی صرفه جویی می کند ولی نهایتا هزینه تمام شده اش مثل آن یکی رقیب است. حالت دوم این است که استثمارگر با هزینه کم تری تولید می کند و لذا حاشیه سود بیش تری دارد. اگر این حالت باشد فرض هادی در دنیا واقعی کمی غیرواقعی است. چون صحبت از اجناس چینی و بازار مصرف کننده می کنیم پس عموما با بازارهایی سر و کار داریم که قیمت در آن ها نقش کلیدی در انتخاب مصرف کننده دارد و رقابت اصلی بر سر قیمت است. لذا اگر یک تولیدکننده بتواند با قیمت تمام شده کم تری تولید کند تمایل زیادی هم خواهد داشت که به قیمت پایین تری عرضه کند تا یک باره سهم بزرگی از بازار رقیب را از آن خود کند. در چنین بازاری خیلی بعید است که یک تولیدکننده که کیفیت یک سان و قیمت تمام شده پایین تری دارد محصول خود را با قیمت برابر با رقیب عرضه کند. از دید بازاریابی این استراتژی برای تولیدکننده به شدت غیرعقلانی است.

حال از این موضوع فاصله بگیریم و به پیش نهاد هادی فکر کنیم. من می فهمم که کالای الف توسط کارگاه استثماری در پاکستان یا فیلیپین یا کامبوج ساخته شده است و سعی می کنم آن را نخرم. این کار من در مرحله اول تقاضا برای محصولات این شرکت را پایین می آورد و لذا شرکت را مجبور می کند عده ای از کارگرانش را اخراج کند. در مرحله بعدی ممکن است صاحب کارگاه به این نتیجه برسد که خوب است به حرف مصرف کنندگان گوش بدهد و این استانداردها را رعایت کند تا مشمول تحریم نشود. این کار باعث می شود تا هزینه های تولید شرکت کمی بالاتر برود. رجوع به تقسیم بندی پاراگراف قبلی بالا رفتن قیمت تمام شده این شرکت نهایتا تقاضا برای محصولاتش را کم خواهد کرد البته این بار نه به خاطر تحریم بل که به خاطر قیمت بالاتر. باز این موضوع به شرکت فشار می آورد تا از نیروی کارش بکاهد. نهایتا در تعادل جدید ما با شرکتی مواجه خواهیم بود که نیروی کار کم تری دارد ولی نیروی کارش در شرایط به تری کار می کند.

به هادی گفتم که مثل بسیاری از پیش نهادهای مشابه یک فاکتور مهم این وسط از نظر دور می ماند و معمولا فراموش می شود: "کارگرانی که در اثر سیاست های هادی بی کار شدند". در واقع سیاست پیش نهادی او باعث می شود تا وضع یک عده به تر شود (کارگرانی که سر کار می مانند) و وضع عده ای بدتر شود (کارگرانی که لاجرم اخراج می شوند یا اگر اخراج نشوند به علت کم شدن سرعت رشد شرکت شانس استخدام در آینده را از دست می دهند). دقت کنید که معمولا کسانی که اخراج می شوند آن هایی هستند که بهره وری پایین تری دارند و لذا آسیب پذیرتر هم هستند.

February 03, 2007

نقدهایی بر چای داغ

به ترین هدیه برای یک وبلاگ نویس نقد نوشته هایش است. امروز متوجه شدم که سه نفر از دوستان نقدهایی به هم مرتبط در باب نوشته های من نوشته اند. توصیه می کنم بخوانیدشان.

1) همه می دانند
2) من و ایرج
3) دشمن مردم

هر چند که تا حدی از ادب بحث و نقد به دور است که پاسخ نقد - خصوصا نوشته های مستدل و متینی مثل نوشته های دوستان - داده نشود ولی با اجازه از نویسندگان نقدها قصد دارم نوشته مستقلی در پاسخ به این نقدها ننویسم. راستش تجربه بیش از دو سال و نیم وبلاگ نویسی و بحث و جدل های متعدد به من می گوید که در فقدان پارادایم، فرضیات یا حتی زبان و تجارب مشترک گفت و گوی نقادانه دو طرف بسیار سخت و غیر موثر شده و هم گرایی خاصی از بحث به وجود نمی آید. باورهای پایه هر فردی از چنان قدرتی برخوردارند که بعید است کسی در یک گفت و گوی کوتاه آن ها را تغییر دهد (هر چند در درازمدت این موضوع رخ می دهد). لذا من ترجیح می دهم که اگر با نقدی از فردی که با هم در داخل یا پارادایم هستیم مواجه شدم آن را با شدت تمام دنبال کنم تا به یک نتیجه مشترک برسیم. در مقابل در مواجهه با دوستانی با نگاه های پایه ای متفاوت به نظرم روش مفیدتر این است که هر طرف نوشته های خودش را مستقلا بنویسد ( در واقع کاری که من سعی می کنم انجام دهم و در نوشته های کوچک ابعاد مختلف سیستمی که به آن اعتقاد دارم را تشریح کنم) و ادامه دهد و خوانندگان هم فرصت رجوع به هر دو و نهایت نتیجه گیری شخصی از ترکیب دو طرف را داشته باشند. طبیعی است که پیش نهاد من خروج از گفت و گو نیست بل که پیش نهاد برای جای گزین کردن گفت و گو مستقیم با پاره نوشته هایی در طول زمان است. می ماند صاحب وبلاگ - در این جا من - که از نقدها شخصا می آموزد و از نقدکنندگان صمیمانه تشکر می کند.

February 01, 2007

یک سورپرایز پیچیده در شب تولد

امشب من در میان بهت ناشی از سورپرایز رفقا بیست و نه ساله شدم. ماجرا این بود که بچه‌های گروه چای داغ (حلقه روشن‌فکران دینی و عرفی مقیم وین) تصمیم گرفته بودند که صاحب چای داغ را سورپرایز کنند و بدون اطلاع خودم شب تولد همگی به خانه ما بیایند. با اشتباه یکی از اعضای جدید گروه ماجرا لو رفت و من خبر دار شدم و گروه سورپرایزکننده‌ها هم ایمیل سوزناکی فرستاد و ضمن تشریح برنامه‌هایی که قصد اجرایش را داشتند و پیام‌های تک تک اعضا پایان ماجرا را اعلام کرد. من هم کلی حالم گرفته شد که علاوه بر این‌که خودم فرصت سورپرایز شدن را از دست دادم زحمات بچه‌هایی که برای این کار برنامه‌ریزی کرده بودند هم هدر رفت. غافل از این‌که در لایه پیچیده‌تر ماجرا ادامه دارد و عامل نفوذی گروه سورپرایز در منزل ما (مریم) با هم‌دستی بقیه اعضا برنامه جدیدی را جلو می‌برند. طبق برنامه‌ریزی و به عنوان نکته انحرافی قرار بود امشب یکی از دوستان به منزل ما بیاید تا سه نفری جشن خاموشی برای تولد من برگزار کنیم. پیش‌نهاد کردم که خودم آش‌پزی کنم و خوراک ماهی لاکس چینی با سس مخصوص مکزیکی (شماها باور نکنید! من املت درست کنم می‌گویم غذای مخصوص اسپانیولی است) درست کنم. خلاصه این ‌که شب که رفیقمان زنگ زد و در را باز کردم با صحنه غیرمنتظره‌ای شدم. جای شما خالی به جای یک نفر 15 نفر پشت در منتظر بودند و باقی ماجراها. آن شام سه نفری را هم بین 15 نفر به علاوه خودمان تقسیم کردیم و الخ.

رفقای گروه چای داغ یک درجه پیچیده‌تر از من بودند و فهمیدند که وقتی من می‌دانم که چون سورپرایز لو رفته است پس تصور می‌کنم که سورپرایزی در کار نیست. این در واقع معادل این است که منتظر سورپرایز نیستم و لذا همان برنامه قبلی ظاهرا لغو شده خودش عامل تعجب خواهد بود.

جزو هدیه‌هایی که دریافت کردم یک لیوان هم بود که روی آن لگوی وبلاگم به علاوه اسامی اعضای گروه چاپ شده است. امشب به لطف این دوستان برای من یک شب به یاد ماندنی شد. از همه‌شان بی‌نهایت متشکرم.

حداقل‌ها در اقتصاد

چند وقت پیش محمدرضا فرهادی‌پور بخش‌هایی از صحبت‌های دارون عاصم‌اوغلو را آورده بود که در آن وی به دانش‌جویانی که قصد کار روی مباحثی مثل نهادگرایی و اقتصاد سیاسی را دارند توصیه کرده بود که اول اقتصاد سنتی و نئوکلاسیک را خوب یاد بگیرند و بعد سراغ تحقیق روی موضوعاتی از این دست بروند. مهدی ایجی (که به نوعی سخن‌گوی نهادگرایان در وبلاگستان است) به این جمله عاصم‌اوغلو نقد وارد کرده بود و گفته بود که این خوب یاد گرفتن اقتصاد حد و مرزی ندارد و بنابراین جمله عاصم‌اوغلو حرف مفیدی نیست. متاسفانه نقد به اصطلاح معرفت‌شناختی مهدی بر یک موضوع عملی و ملموس مثل برخی از نقدهای دیگرش فایده چندانی ندارد و فقط می‌تواند مشغله فکری و موضوع بحث خوبی برای بحث کافه‌ای باشد. واقعیت این است که مثل هر علم دیگری حداقل‌های لازم در اقتصاد تئوکلاسیک حد و مرز مشخص و تقریبا پذیرفته شده‌ای بین علما دارد و لازم نیست که هر کسی این حد و مرز به دل‌خواه تعریف کند. روش دست‌یافتن به این مرز تعریف شده هم آسان است. کافی است یک نفر برنامه درسی چند دوره تحصیلات تکمیلی اقتصاد در چند دانش‌گاه یا موسسه خوب آمریکای شمالی یا اروپایی را نگاه کند تا این مجموعه ابزارهای حداقلی را به خوبی بشناسد.

برنامه‌های تحصیلات تکمیلی اقتصاد اتفاقا دقیقا با هدف آموختن این پایه لازم و تا حد خوبی کافی به دانش‌جویانی که از پیشینه‌های تحصیلی مختلف می‌آیند طراحی شده‌اند. چیزی که در این برنامه‌ها هدف است عمدتا یاد دادن زبان استاندارد برای تحلیل و مدل کردن مسایل اقتصادی و کسب قابلیت کافی برای خواندن و نوشتن مقاله‌های معمول علم اقتصاد است. برای سنجش این قابلیت هم یک معیار مشخص وجود دارد که روزبه بارها بر آن تاکید کرده است. به صورت تصادفی یک مقاله از یک ژورنال خوب اقتصادی مثل اکونومتریکا یا ژورنال آو اکونومیک استادیز یا امریکن اکونویک ریویو انتخاب کنید و ببینید آیا می‌توانید مقاله را به راحتی دنبال کنید یا نه؟ البته این لزوما به این معنی نیست که بتوانید مقاله را به سرعت بفهمید. فهم یک مقاله ممکن است ساعت‌ها یا روزها طول بکشد ولی دانش حداقلی در اقتصاد باید این امکان را بدهد که بتوانید مقاله را "بخوانید" و متوجه نکاتش بشوید.

این حداقل‌ها چیست؟ من تجربه خودم را می‌گویم و قطعا بقیه تکمیل خواهند کرد. طبیعی است که از ریاضیات شروع می‌کنیم. از مباحث پایه مثل جبر خطی و حساب دیفرانسیل چند متغیره که بگذریم مباحث مربوط به بهینه‌سازی استاتیک، بهینه‌سازی پویا و روش‌های بازگشتی، آنالیز حقیقی، مقدمات نظریه اندازه، مقدماتی از توپولوژی جبری و چند قضیه مشهور مثل ابرصفحه جداکننده برای فهم عمومی مقالات کفایت می‌کند. مباحث پیش‌رفته‌تری مثل توپولوژی دیفرانسیل، آنالیز تابعی یا معادلات دیفرانسیل تصادفی لزوما کاربرد عمومی ندارند و در حوزه‌های خاص لازم هستند.

در حوزه خرد باز از مباحث پایه‌ای که بگذریم یک مهارت مهم درک زبان نظریه بازی ها برای فرموله کردن مسایل اقتصادی (خصوصا در فضاهای پیوسته) است که البته دانشی بیش از ماتریس‌های دو در دو بازی زندانی لازم دارد. مفاهیم تعادل انتخاب شده خصوصا تعادل نش زیربازی و تعادل‌های بیزی و مدل‌های چانه‌زنی در بسیاری از مقالات کاربرد دارند و باید آن‌ها را دانست. مهارت دیگر در اقتصاد خرد درک صورت‌بندی مسایل در قالب مدل‌های تعادل بخشی یا تعادل عمومی است که برای فهم اکثر مقاله‌های جدی لازم است. مدل‌های نظریه تصمیم خصوصا شکل‌‌های ساده آن یعنی نظریه مطلوبیت انتظاری و رفتار تحت ریسک حوزه بعدی در خرد است که باید به خوبی بر آن مسلط بود. نهایتا دانستن مقدماتی از اقتصاد اطلاعات و نظریه مکانیسم به فهم مقالات در حوزه‌هایی مثل حقوق و اقتصاد، طراحی قراردادها و مالی کمک می‌کند ولی آن قدر الزامی نیست.

دانستن درست اقتصاد خرد خصوصا مدل‌های بهینه‌سازی و تعادل کلید ورود به دنیای اقتصاد کلان مدرن است. علاوه بر مفاهیم سنتی اقتصاد کلان یک دانش‌جوی اقتصاد باید بتواند یک مساله کلان را که در قالب یک مساله بهینه‌سازی دینامیکی صورت‌بندی شده است به خوبی درک کرده و رفتار کیفی یک سیستم دینامیکی و تعادل‌های آن را تحلیل کند. تسلط به شکل‌های ریاضی نظریه‌های مختلف رشد و صورت‌های استاندارد مسایل بهینه‌سازی در مباحثی مثل سیاست‌های مالی یا بازار کار نیز یک الزام دیگر است. چون حوزه کلان بیش‌تر به نظریه‌ها وابسته است باید با مدل‌ها و نظریه‌های مختلف در زیربخش‌های کلان (مثلا مدل‌های جست و جو و تطبیق در بازار کار) نیز آشنا بود که معمولا فهرست محدودی دارند و در هر کتاب اقتصاد کلان بحث می‌شوند. از بین نظریه‌ها بحث انتظارات عقلانی نقش محوری دارد و باید به شکل صورت‌بندی و پیامدهای این نظریه در تحلیل مسایل تسلط داشت.

تا جایی که من می‌فهمم اگر کسی این مباحث را به طرز اصولی بیاموزد می‌تواند بگوید که حداقل‌های لازم در اقتصاد را کسب کرده است و می‌تواند به زبان اقتصاددان‌ها سخن بگوید و حرف آن‌ها را درک کند. البته این‌ها فقط زبان پایه علم اقتصاد است و تا تبدیل شدن به یک اقتصاددان حرفه‌ای یا کاربردی راه دراز است و باید روی یک حوزه تمرکز کرد ولی دانستن این حداقل‌ها به شیوه مناسب تضمین می‌کند که فرد در چارچوبی خارج از علم اقتصاد فکر نکند و به زبانی غیر از زبان اقتصاددانان صحبت نکند. بعدش همان طور که عاصم‌اوغلو هم گفته می‌تواند در هر حوزه‌ای که علاقه‌‌مند است تحقیق کند.

پ.ن: شروین و روزبه تذکر داده‌اند که تلفظ صحیح "عجم اوغلو" است نه "عاصم اوغلو". ظاهرا بنا به همین تلفظ برخی معتقدند اقتصاددان بزرگ دانش‌گاه ام.‌آی.تی ریشه ایرانی دارد.

مردان اندیشه

با این دو کتاب مشهور برایان مگی یعنی مردان اندیشه و فلاسفه بزرگ - با ترجمه عالی عزت الله فولادوند- سال ها است که محشورم. با این که هر دو کتاب را به قولی "جلد تا جلد" خوانده ام ولی عجیب است که هر بار که خسته ام و دنبال یک گفت و گوی فلسفی خوب می گردم تا حالم را جا بیاورد می توانم باز یکی از گفت و گوهایش را باز کنم و از نو بخوانم و لذت ببرم و تحت تاثیر قرار بگیرم. خوبی کتاب های مگی این است که به جای بازی با کلمات و اصطلاحات مستقیم سراغ سوالات اساسی رفته (البته در حد بضاعت یک گفت و گوی تلویزیونی) و این ویژگی برای خواننده غیرمتخصصی مثل من فوق العاده است چون انسان را مستقیم در مرکز مسایل اساسی فلسفه مورد بحث قرار می دهد. اگر خواستید قدرت کتاب را ببینید فصل هایدگر را با دقت بخوانید تا متوجه منظور من شوید. اگر به فلسفه علاقه دارید و دنبال یک منبع قابل اعتماد می گردید که بتوانید یکی دو ماه برای خواندنش وقت صرف کنید توصیه می کنم از این دو کتاب غافل نشوید. تجربه من می گوید بیش از یک فصل در هفته نباید خواند و بقیه هفته را باید به فکر کردن و خواندن حول آن فصل اختصاص داد.

 

all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007