...
خیلی از نحوه صرف کردن عمرم ناراضی نیستم ولی به طور مشخص از این که بخش از جوانیم را بر سر دغدغه های سیاسی و بازی با کلمات و نظریه های کم عمقی مثل راست سنتی و چپ مدرن به باد دادم متاسفم. پسرعمویی داشتم که یک نسل از من بزرگ تر بود و یک بار سال اول دانش گاه بهم گفت به جای تلف کردن وقتت با "عصر ما" و "مبین" و حرف های بی سر و ته سیاسی برو و موزه تماشا کن و تئاتر ببین. سال ها طول کشید تا بفهمم آن چیزی که ارزش وقت گذاشتن دارد موضوعاتی است که محور توجهشان "مساله انسان و موقعیت - احتمالا تراژیک- وجودی او" است و نه چیزهایی که می خواهند "دنیا و تاریخ و محیط حاکم بر انسان" را بالا و پایین کنند. هر چه بیش تر می گذرد بیش ترلمس می کنم که دنیای ساخته شده از آجرهای ادبیات و فلسفه و سینما و نقاشی و تاریخ و روان کاوی چه قدر عمیق تر و متنوع تر و رنگی تر و واقعی تر از دنیای سرد و کلیشه ای و تکراری سیاست و مخلفات آن است.

نظرات
sina hoda :
حقیقتا خوشا به سعادتت.
sina hoda - February 5, 2007 08:27 PM
قصههای عامهپسند :
عالی بود این پست.
قصههای عامهپسند - February 5, 2007 09:19 PM
محسن مؤمنی :
اولا که دورههای مختلفی که آدم در آنها زندگی میکند مقتضیات متفاوت و تفکرات جداگانهای را پیش روی او میگذارند. شاید برای یک جوان 17، 18 ساله، هر چقدر هم که این حرفها را بزنی به کتاش نرود، اما وقتی مدتی گذشت، اوضاع فکری تغییر میکنند.
در ضمن شاید این تحولات ذهنی به مدد افول دوم خرداد است. فکر میکنم کمکم خیلیها دارند همین طوری میشوند که شما میگویید. میبُرند از سیاست و میپیوندند به معنا، به هنر و به کاوش درون.
محسن مؤمنی - February 5, 2007 09:21 PM
Kiarash :
This post is very general, and also to some extent vague even though you brought some examples
Like ... how do you want to justify your arguements about voting in the elections then? Voting is a "political action" which requires "aggahie siaasi" . Part of this information is gained through reading the political journals. Without spending time and following these news and discussions, you can not be an active member of your society. So, you will end up either not voting at all or voting without really knowing what is happening.
Of course, one might argue that this political information is not deep enough to satisfy him, and maybe it is better to forget everything, and enjoy the aesthetics features of a movie, a book or a simple painting. But, if you want to convince somebody to vote, you might need to know at least some basic things which "partially" come through reading "mobin" and "asre ma" . a
Kiarash - February 6, 2007 12:38 AM
شهاب :
به نظرم چنين دريافتي بيشتر ناشي از درك دردناك اين واقعيت است كه چگونه شور و شوق جواني و حضور صادقانه و آرمانگرايانه جوانان در سياست صرفا در تقابل منافع و تسويه حساب 'بزرگان' و رقابتهاي آنها بر سر قدرت مورد بهره برداري قرار مي گيرد. با اين وجود تقسيم بندي طبقاتي شما كه اصالت و عمق و رنگ و حتي واقعي بودن ساحتي از حيات انسان را نفي كرده و به ساحات ديگر امتياز مي بخشد را مبهم مي بينم. گويا كه بين نظر و عمل قائل به تفكيك شده ايد. مگر بخش مهمي از فلسفه هم تا همين اواخر درگير همان 'بالا و پايين كردن' دنيا و تاريخ نبوده و نيست؟
شهاب - February 6, 2007 12:53 AM
نوید :
حالا چرا فحش می دی؟!! :)
نوید - February 6, 2007 01:18 AM
dr jack :
نميتونم باهات كلا موافق باشم. گرچه آلودگي سياسي(مثل آلودگي صوتي) بد چيزيه. خداروشكر من مدتهاست نه روزنامه مي خرم و نه تلويزيون سياسي مي بينم. از هياهوي بازار مي گريزم
dr jack - February 6, 2007 01:28 AM
روزبه :
موافق نيستم... به نظرم اون هم قسمتي از زندگيه و به جاي خودش لازم بوده. يا اين طوري بگم: اگر متقاضي داره، احتمالا مورد نياز بوده! (شما ديگه موافق هستين... نه؟!). به هر حال اون هم قسمتي از زندگيه كه به نظر من بايد هم به اون شكل بگذره. شايد اگر اون قسمت از زندگي شما نبود، معني اون چه رو كه الان درگيرش هستين تا اين اندازه متوجه نميشدين... (شايد!؟)
روزبه - February 6, 2007 02:12 AM
ندا :
به نظر میرسد یک چیزهایی متعلق به سن خاصی هستند. من هم گاهی که می خواهم به بچههای کم سنتر از خودم چیزی بگویم توی این مایهها که «وقتت را برای فلان اباطیل تلف نکن» یادم میآید که خودم در ٱن سن چهقدر وقتام را برای اباطیلی (حالا بگیر از همان جنس یا جنس دیگری) تلف کردهام! باید بزرگ بشوی تا بینشات تغییر بکند تا بتوانی راه خودت را پیدا کنی. من بعید میدانم کسی باشد که بتواند بگوید از راهی که سالها قبل رفته کاملا راضی است. و دیگر این که با این کامنتگذاری هم که گفته تحولات بعد از دومخرداد بی تاثیرنبوده میتوانم موافق باشم. هر چند عنصر اصلی را همان بالاتر رفتن سن و عمق پیدا کردن بینش آدم میدانم.
ندا - February 6, 2007 05:52 AM
بهاره :
:)
بهاره - February 6, 2007 07:48 AM
بهاره :
راستی یک خبر خوب دارم. بالاخره انگار یکی ی پیشنهاد خوب برای مشکل سربازی بچه های کنکوری داده و مورد موافقت قرار گرفته است.
از این به بعد بچه های نیمه دوم همراه با بچه های نیمه اول سال بعد (که همزمان با هم مدرسه رفته اند) فرصت دارند که از فرصت شش ماهه تا فراخوان اعزام استفاده کنند. این مصوبه به تایید مقام رهبری هم رسیده است.
این یعنی حل مشکل یک سال فرصت کنکور از اساس. به اسن ترتیب دیگر کسی لازم نیست شناسنامه بچه ای که مثلا اسفند امسال متولد می شود را برای فروردین سال بعد بگیرد. دوم اینکه بچه های نیمه دومی از فرصت برابر با بچه های نیمه اول سال بعد (که با هم هم مدرسه ای هم بوده اند) برخوردار می شوند. سوم اینکه فرصت شرکت مجدد در کنکور برای همه آنها ممکن می شود.
بهاره - February 6, 2007 07:57 AM
قاسم :
درون توست اگر خلوتي و انجمني است
برون زخويش كجا ميروي جهان خالي است
قاسم - February 6, 2007 08:02 AM
جوشن کبیر :
پس از خواندن این پست کمیته ای متشکل از هنرمندان و روشنفکران تشکیل جلسه داده و قرار می شود برای حسی که از خواندن متن ایجاد شده شعری سروده و آهنگی ساخته شود.عده ای از روشنفکران هم شروع به نوشتن متونی ادبی می کنند
نوبت به اجرای آهنگ مورد نظر می رسد:
بیش از پانصد دختر و پسر با لباس های سیاه و سفید و در 10 صف 50 نفره و به صورت متراکم ایستاده اند.همه با هم یکصدا و منظم شروع می کنند
خودت میدونی که من چه قد دوست دارم خاطرت و میخوام جونم و میزارم (2)
در همین حین حسن شماعی زاده با لباسی به رنگ سبز سیدی به میدان می آید و به عنوان تک خوان شروع به خواندن می کند:
ما که دعوا نداریم(2) با کسی هم کار نداریم
در همین زمان است که صدای او کمتر و کمتر می شود و از پشت یک بلندگو صدای خش دار آرامی شنیده می شود همه به سمت تریبون نگاه می کنند و شاملو را می بینند که از خواندن متن تو به ذوق آمده و کاشفان فروتن شوکران را سروده است صدای او نیز درپی خواند دومین بیت قطع می شود و وانتی با یک بلنگوی بوقی از راه می رسد و شروع به دور زدن میدان بزرگی می کند که همه دور آن ایستاده اند
راننده با سبیل چلقوری اش مدام از روی یک کتاب و پشت بلنگوی بدصدا از پیرمردی خنزرپنزری حرف میزند و از عینک گردش نامش هم تابلو می شود.
ناگهان هم همه ای می شود و دوباره حسن شماعی زاده با حرکات موزون به همراه مرحوم جلال همتی داد می زنند: مگه پاهت شله که زائو معطله(3)و همه منتظر حضور سبز تو می شوند
اما پس از خواندن این شعر صدای آژیر آمبولانس و بنز استیشن بهشت زهرا به گوش رسیده و چند نفری را که غش و ضعف کرده اند را به یک بیمارستان صحرایی منتقل می کنند.تو آرام و نجیب مثل گلادیاتورها از یک در آهنی وارد می شوی در همین حین همه یکباره متوجه حضور تو می شوند و در خلصه ای عرفامی فرو رفته و با رقص سماع شعری می خوانند شعر در خلسه آنها کمی نامفهوم به نظر میرسد اما با کمی دقت می توان فهمید که می خوانند
بابا تو دیگه کی هستی بابا تو دیگه کی هستی
جوشن کبیر - February 6, 2007 08:02 AM
ليشام :
ايشالا يه بار ببرمت اسكي و ماهيگيري تا اين دو تا رو هم به ليست آجرهات اضافه كني ؛)
ليشام - February 6, 2007 09:09 AM
الهام :
گاهی وقتا دلم برای روزهایی که می رفتیم تجمع هایی دانشجویی تنگ میشه.
منم فکر می کنم اون حس و فکر برای رسیدن به (فکر)امروز لازم بوده.
شاد
الهام - February 6, 2007 09:31 AM
مهتاب :
گاهی لازمه همه سیاست کم محلی به دنیای سیاست رو پیش بگیرن.در شرایط فعلی اگه لااقل برای مدتی همه جوونها به این نتیجه که تو رسیدی میرسیدند و حرف بزرگترهاشون رو گوش میکردن چه عالی میشد.
مهتاب - February 6, 2007 01:14 PM
وحید :
اگر ندانی که > چیست و برای یک بار هم که شده یک بار از نزدیک آن را تجربه نکرده باشی بعید است که در آینده و در مسیر زندگی روشنفکرانه به اندازه کسانی که این تجربه و محیط را پشت سر گذاشته اند نسبت به سیاسی کاری واقعیت حساس و از منطق و الزامات آن آگاه باشی.
وحید - February 6, 2007 01:37 PM
:
اگر ندانی که سیاسی کاری واقعیت چیست و برای یک بار هم که شده یک بار از نزدیک آن را تجربه نکرده باشی بعید است که در آینده و در مسیر زندگی روشنفکرانه به اندازه کسانی که این تجربه و محیط را پشت سر گذاشته اند نسبت به سیاسی کاری واقعیت حساس و از منطق و الزامات آن آگاه باشی.
Anonymous - February 6, 2007 01:38 PM
محمدرضا فرهادی پور :
سلام
حامدجان. آقا بالاخره یکی پیدا شد و حرف دل منو زد من همیشه از این متقاعد کردن های سیاسی حالم به هم می خورد و هم عقیده پسر عمومی شما بودم. اما هنوزم که هنوز است از سوی خیلی ها مورد استهزاء و شماتت قرار می گیرم که چرا عمرم را اینگونه مانند آن در خصوص چپ و راست هدر نمی دهم.
محمدرضا فرهادی پور - February 6, 2007 04:02 PM
s :
manam ba shoma movafegham, vali fekr mikonam shoma ye zare ziadi be andishehayee ke bahatoon movafegh nistan toohin mikonin. mishod bedoon goftan e inke "inkar omr talaf kardane" begim ke ma inkar ro nemikonim. hamishe lazem nist taraf moghabelo leh kard
حامد: ممنونم از تذکرتان.
s - February 6, 2007 06:52 PM
S :
ایده ی کلی رو می فهمم ولی اگر این پست به معنای انکار امر سیاسی و اهمیت و تقدم اش بر باقی ساحت ها باشه (باید آمریکا حمله نکنه تا بشه فیلم دید، باید گرسنه نباشی تا بتونی رمان بخونی) به نوعی خطرناک و بیمارگونه است.
حامد: این تلقی خیلی رادیکالی از این پست است. بحث من تقدم خود عمل نیست بلکه تفاوت در عمق موضوعات دو حوزه و تاکید بر فراموش نشدن مساله شخص انسان به عنوان مهمترین مساله بود. ضمن این که رمان و فیلم خودشان فی نفسه واجد ارزش نیستند موضوع تامل در چیزهایی است که ممکن است آنجا یافت شود.
S - February 6, 2007 08:21 PM
peyman :
لب و دهن همچین پسرعمویی بوسیدنی است، از دستش نده!
peyman - February 7, 2007 12:18 PM
:
thank you.
Anonymous - February 8, 2007 11:37 AM
:
نان را به نرخ روز می خورد این انسان.این موقعیت وجودی اوست.سنگفرش فلسفه ,بار بیهوده دیوار های ادبیات را برنمی تابد.و روانکاوی غیر از فوران عقده, در نقاشی و سینما نمی یابد.
چه کسی تاریخ نوشته است؟ سیاست یا انسان؟
نان را به نرخ روز می خورد این انسان.این موقعیت وجودی اوست.
Anonymous - February 9, 2007 11:35 AM
شایان :
حامد جان، با این حساب دقیقا داری جای درستی هستی و داری درست پیش میری! خوب اقتصاد چه ربطی به موقعیت وجودی انسان دارد؟! اقتصاد که یکسره راجع به محیط و کنترل و مدیریت آن است!
شایان - February 13, 2007 03:59 AM