« February 2007 | صفحه اول | April 2007 »

March 28, 2007

چند لینک

1)کسی از دوستان از پاریس یا مونیخ این جا را می خواند؟ ما فردا برای چند روز عازم این دو شهر هستیم و خوش حال می شوم اگر کسی از دوستان فرصت و علاقه داشت گپی با هم در یکی از کافه های شهر بزنیم.

2) دانشگاه وین یک برنامه دکترای جدید در حوزه مسایل کاربردی اقتصاد راه اندازی کرده است که دنیس مولر معروف هم جزو هیات علمی برنامه است. اگر علاقه مند هستید سایتشان را ببینید و درخواست بفرستید.

3) از طریق پیام های دوستان متوجه شدم که مجله اینترنتی هفت سنگ یک لیوان چای داغ را به عنوان وبلاگ برتر سال در حوزه سیاسی اجتماعی انتخاب کرده است. از لطف دوستان خصوصا شخص مصطفی قوانلو ممنونم. جعفر خیرخواهان عزیز هم که جدیدا نوشتن را از سر گرفته است تذکری در این رابطه به صاحب چای داغ داده است.

4) نمی دانم با سایت اینومیکز آشنا هستید یا نه؟ سایت بسیار مفیدی برای دنبال کردن اتفاقات در حوزه اقتصاد است. از مفیدترین قسمت هایش برای ما یکی بخش شغل ها است که بیش تر دانشگاه های اروپایی اطلاعیه پذیرش دانشجوی خود را به آن جا ارسال می کنند و دیگری هم بخش کنفرانس ها. می توانید عضو ایمیل لیستشان شوید و خبر تمامی فرصت های شغلی و سمینارهای جدید را هر هفته دریافت کنید.

March 27, 2007

اندازه دولت در ایران

احمد سیف عزیز مطلبی درباره اندازه دولت در کشورهای مختلف نوشته و با استناد به آمار نشان داده که سهم دولت از تولید ناخالص ملی (14%) بسیار کم تر از متوسط کشورهای توسعه یافته است و لذا مدعی شده که طرف داران کوچک سازی دولت در ایران در واقع بر اساس داده های فرضی غلط راجع به این موضوع صحبت می کنند و آدرس اشتباه می دهند. چند نکته در این رابطه مهم است:

1) آن 14% فقط بودجه جاری دولت ایران است. بخش مهمی از فعالیت های دولت در ایران در قالب دخالت های مستقیم در اقتصاد از طریق سهام داری شرکت های اقتصادی است که در آن 14% لحاظ نشده است. اگر فهرست 100 شرکت برتر ایرانی را ببینید ملاحظه می کنید که غیر از چند مورد معدود سهام بقیه شرکت ها یا به دولت و یا به نهادهای بخش عمومی تحت سلطه دولت (مثل سازمان تامین اجتماعی) تعلق دارد. اگر این رقم را اضافه کنید آن وقت آن 14% ما ممکن است به رقم های خیلی بالاتری برسد و وضعیت نسبی ما و بقیه کشورها معکوس شود. برای این که حس به تری پیدا کنید توجه کنید که جمع فروش سازمان گسترش، سازمان صنایع معدنی، شرکت پتروشیمی و چند بانک بزرگ دولتی به تنهایی تقریبا معادل 15% تولید ناخالص ملی ایران است.

2) در این که اندازه ظاهری دولت در ایران (با شاخص سهم از تولید ناخالص ملی) و بسیاری از کشورهای در حال توسعه پایین تر از کشورهای توسعه یافته است شکی نیست. در یک تحقیقی که من خودم انجام دادم این رقم برای گروه منتخب کشورهای در حال توسعه حدود 22% و برای کشورهای توسعه یافته اروپایی بالای 40% به دست آمد. با این همه این عددها نباید ما را گول بزند. در واقع اگر بخواهیم دقیق صحبت کنیم - و به سوال احمد سیف هم پاسخ بدهیم- باید بگوییم که انتقادی که نسبت به نقش دولت در اقتصاد ایران است نه لزوما به کمیت بلکه به "کیفیت" و "ترکیب مخارج سازنده" این سهم مربوط است. هر چند ترکیب بودجه های دولتی در کشورهای توسعه یافته متفاوت است ولی از آن 30%-50% سهم دولت در کشورهای توسعه یافته بخش مهمی مربوط به بخش تامین اجتماعی است که دولت در آن نقش گیرنده و دهنده پول را بازی می کند و بخش های مهم دیگر هم به بهداشت و آموزش و پرورش و دفاع به عنوان سه بخش اصلی ارائه دهنده کالاهای عمومی یا کالاهای باشگاهی مربوط است. مشکل ما در ایران این است که دولت در بخش بازاری اقتصاد دخالت زیادی می کند (عمدتا از طریق همان سرمایه گذاری های گسترده و تعیین مقررات در بازارها) و در بخش غیربازاری ضعیف است. انتقاد از بزرگی دولت هم عمدتا مربوط به همان بخش اول است نه بخش دوم. با هر اقتصاددان طرف دار کوچک سازی دولت هم که صحبت کنید به شما این تذکر را می دهد.

3) در مورد سهم دولت در بخش های غیربازاری باید واقع بین بود. در بحث اندازه دولت چندین نظریه مهم وجود دارد که این سهم را به عنوان یک متغیر درون زا به متغیرهایی مثل تولید ناخالص ملی، شهرنشینی، سهم زنان، تجارت بین الملل، ساختار بروکراسی و غیره ربط می دهد. در این بین سهم تولید ناخالص ملی بسیار مهم است. در یک کشور فقیر یا با درآمد متوسط نمی توان یک شبه دولت بزرگی ساخت که بخش عمده گردش مالی اش به چند بخش کلیدی محدود باشد. این که یک کشور قادر باشد بودجه بزرگی برای مسایل رفاهی یا زیربنایی اختصاص دهد خود تابعی از سطح درآمد آن کشور است.

4) نکته آخر این که بحث بزرگی دولت در خود اقتصادهای توسعه یافته هم مورد سوال قرار گرفته است. رشد اندازه دولت که از اوایل قرن بیستم شروع شده بود در دهه 80 متوقف شده و ایده هایی برای کاهش آن مطرح شده است.

March 26, 2007

رستاک

رستاک ویژه نامه عید منتشر کرده است. من هم مطلبی در مورد رابطه تورم و نابرابری نوشته ام.

March 22, 2007

تعطیلات عید

این روزها این قدر سرم شلوغ شده که تقریبا حساب عید هم از دستم در رفته است. حس و حال پارسال را هم نداشتم که لااقل بهارانه بنویسم. به هر حال تبریک من را با کمی تاخیر بپذیرید. نوشتن این وبلاگ در سال قبل هم مثل دو سال قبل از آن فرصت خیلی خوبی برای آموختن از نظرات دوستان را فراهم آورد و لذا باید تشکر عمیق خودم را از این بابت ابراز کنم. مطابق یک سنت حسنه هم اگر در بین بحث ها توهینی به کسی شد و نابردباری یا تعصب نظری نشان داده شد عذرخواهی می کنم و امیدوارم بحث های وبلاگی متفاوت از روابط شخصی در نظر گرفته شود.

اگر ایران بودیم و دید و بازدید می رفتیم یک موضوع تکراری - غیر از خوردن زورکی پرتقال و سیب - بحث در مورد طولانی بودن تعطیلات نوروزی در ایران و این که این موضوع چه قدر باعث عقب ماندگی ما است و الخ می بود. من راستش خیلی با این تصور موافق نیستم. اطلاعاتم از کشورهای دیگر دقیق نیست ولی حداقل می توانم راجع به اتریش نظر دقیق بدهم. البته باید تذکر بدهم که اتریش در بین کشورهای اروپایی کشور نسبتا پر تعطیلاتی است ولی این موضوع باعث نشده که خیلی عقب مانده باشد. ضمن این که قاعدتا آمار تعطیلات مراکز آموزشی که من به عنوان شاخص مقایسه استفاده می کنم نباید در بین کشورهای اروپایی تفاوت زیادی داشته باشد.

ترم تحصیلی این جا از اوایل اکتبر (نیمه اول آبان) شروع می شود و 24 دسامبر (اوایل دی) تعطیلات شروع شده و عملا تا هفته دوم ژانویه ادامه می یابد. (این خودش حدود دو هفته تعطیلی است). امتحانات اوایل ژانویه برگزار می شود و بعد از آن تعطیلات بین ترم یا هفته اسکی (متناسب با فشرده بودن برنامه تحصیلی) شروع می شود که مدتش بین دو هفته تا یک ماه متغیر است. ترم بهار از اواخر فوریه یا اوایل مارچ شروع می شود و وسطش تعطیلات ایسترن است که بین ده روز تا دو هفته را می پوشاند و امتحانات پایان ترم هم اوایل ژولای (نیمه اول تیر) تمام می شود و یک تعطیلات تابستانی تقریبا سه ماهه شروع می شود. این ها به غیر از تعطیلات مختلف به مناسبت های ملی و اعیاد مذهبی است. محیط های کاری طبعا با این برنامه تفاوت دارند ولی در آن جا هم تعطیلات "عملا" دو هفته ای (ژانویه) و تعطیلی تقریبا یک هفته ای ایسترن برقرار است و 30 روز مرخصی (اگر یک سره استفاده شود با احتساب دو روز تعطیلی آخر هفته عملا حدود 45 روز پیاپی می شود) هم که برای همه فراهم است. می دانم که در آمریکای شمالی برنامه اساسا کمی با این جا متفاوت است و احتمالا تعطیلات کم تری دارند. من اگر برنامه موسسه خودمان را که به سیستم آمریکای شمالی نزدیک است ملاک بگیرم باز هم تعطیلاتی که این جا داریم از چیزی که در شریف داشتیم بیش تر است.

March 19, 2007

رای استراتژیک

رای استراتژیک (یا با کمی اغماض رای غیر صادقانه) زمانی است که یک فرد یا گروه در می یابد که رای دادن به گزینه مطلوب خودش و افزایش شانس او برای برنده شدن نهایتا به ضررش تمام خواهد شد. لذا فرد به گزینه های دیگری رای می دهد که لزوما انتخاب اول او نیست و به معنای دیگر ترجیحات خود را صادقانه ابراز نمی کند. این اتفاق معمولا در رای گیری بین چند گزینه که در آن برخی گزینه ها حذف شده و رای گیری تکرار می شود می تواند بیفتد. یک مثال کاملا عینی آن در دنیای سیاست در انتخاب ریاست جمهوری فنلاند در سال 1956 رخ داده است. در این سال چهار حزب کمونیست و سوسیالیست و محافظه کار و نهایتا حزب کشاورزان باید از بین سه کاندیدا یکی را به ریاست جمهوری انتخاب می کردند. ترجیحات احزاب طوری بود که اگر کمونیست ها به کاندیدای مورد علاقه خود (ککونن) رای می دادند این فرد با نفر مورد علاقه محافظه کاران (و ترجیح دوم سوسیالیست ها) به دور دوم می رفتند و چون تمام طرف داران کاندیدای سوم به شدت با ککونن مخالف بودند تمام رای های او هم به نفر دوم می رسید و نهایتا کاندیدای کمونیست ها شکست خورده و کسی که کم ترین اولویت را برای آن ها داشت انتخاب می شد. کمونیست ها چون دارای انضباط حزبی قوی بودند و ضمنا ترجیحات بقیه احزاب را هم می شناختند بخشی از رای خود را به جای کاندیدای اول خود به نفر بعدی دادند به گونه ای که نفر مورد نظر خودشان و این نفر به دور دوم برسند. در دور دوم رای خود را از آن فرد قبلی برگردانده و به کاندیدای اصلی خود دادند و به این ترتیب او رییس جمهور فنلاند شد.

March 18, 2007

یک سی چهل سالی طول کشید تا جامعه ما تا حدی قانع شد که سرمایه دار بودن و ثروت داشتن و پیمان کاری و کارخانه داری و کارآفرینی و الخ چیز بدی نیست و موتور رشد اقتصادی جامعه همین آدم ها هستند. ظاهرا باید همین قدر یا شاید هم بیش تر وقت و انرژی صرف کنیم تا به "روشن فکران اصولا مخالف" جامعه مان حالی کنیم که نفس بودن در یا مرتبط بودن با قدرت الزاما چیز بدی نیست و تجربه جوامع نشان داده که راه رشد و اصلاح جز از مسیر پیوند قدرت و تکنوکراسی مسوولانه نمی گذرد. ضمنا این را هم باید اضافه کرد که مسوولانه کار کردن و سالم ماندن در فضای قدرت خیلی شاق تر از بیرون گود نشستن و حرف های جذاب توخالی زدن است.

March 17, 2007

انتخاب اجتماعی و تئوری امکان ناپذیری آرو

معمولا وقتی راجع به دموکراسی صحبت می شود ذهن ها فورا متمایل به جنبه نرماتیو مساله می شود و جنبه های فنی مساله کم تر مورد توجه قرار می گیرد. انتخاب اجتماعی (Social Choice) با استفاده از مفاهیمی که در تئوری تصمیم و بقیه حوزه های اقتصاد توسعه داده شده است روی کردی مثبته (Positive) به مقوله تصمیم گیری جمعی را در پیش می گیرد و خلاءهای مهمی را در این فرآیند نشان می دهد. انتخاب اجتماعی با این مقدمه شروع می کند که برای رسیدن به یک تصمیم جمعی از بین چندین گزینه یک روش استاندارد وجود ندارد. ما معمولا با روش رای گیری اکثریتی که در سیستم های انتخابات سیاسی استفاده می شود آشنا هستیم ولی در واقع این فقط یک روش است و انواع و اقسام روش های دیگر را می توان تصور کرد - مثلا شماره دادن به گزینه ها بر حسب اولویت و جمع شماره ها یا مقایسه دو به دو گزینه ها - که ممکن در همان تصمیم خاص منجر به نتایج کاملا متفاوتی شود.

در قدم بعدی قضایای مهمی در انتخاب اجتماعی نشان می دهند که اگر چند شرط پایه برای ارزیابی روش های مختلف رای گیری قایل شویم "هیچ" روش رای گیری گروهی قادر نیست همه این شروط را به طور هم زمان برآورده سازد. تئوری امکان ناپذیری ارو یکی از قدیمی ترین و مهم ترین این قضایا است. خلاصه یکی از سه نسخه این قضیه این است که اگر شروط زیر را قایل شویم:

1) عدم وجود دیکتاتوری: یعنی این که این طور نباشد که فقط یک نفر در جمع تصمیم گیرنده باشد و نتیجه تصمیم گروهی همیشه مطابق با علایق او باشد.
2) خاصیت پارتو: اگر همه افراد به یک گزینه رای دادند آن گزینه انتخاب شود.
3) استقلال از گزینه های غیرمرتبط: اگر روش ما نهایتا بگوید که جمع الف به ب را ترجیح می دهد در این صورت معرفی یک گزینه جدید مثل پ نباید ارزیابی نسبی الف به ب را تغییر دهد و مثلا مردم بگویند حالا که باید بین الف و ب و پ باید تصمیم بگیریم ب را به الف ترجیح می دهیم.
4) دامنه جهانی برای ترجیحات: مردم می توانند هر جور ترجیحاتی روی گزینه های موجود داشته باشند.
5) عقلانیت نتایج جمعی: اگر جمع الف را به ب و ب را به ج ترجیح دهد باید الف را به ج ترجیح دهد.

هیچ روش رای گیری وجود ندارد که بتواند هر پنج خاصیت را یک جا داشته باشد. اگر دقت کنید همه پنج مورد خاصیت های بدیهی برای یک روش رای گیری جمعی است ولی مثال های عینی وجود دارد که نشان می دهد هر روشی را انتخاب کنیم حتما یکی از موارد فوق نقض می شود .ممکن است بگویید "اقتصاددان ها زیرآب همه چیز را زده بودند فقط مانده بود دموکراسی را هم زیر سوال ببرند که بردند". این حرف دقیق نیست. اقتصاددان ها فقط نشان دادند که روش تصمیم گیری دموکراتیک برای تبدیل مجموعه ای از ترجیحات فردی به یک ترجیح جمعی دارای خلاء است و برای رفع این خلاءها مجبوریم برخی محدودیت ها را قایل شویم که به طور گسترده در انتخاب اجتماعی بحث می شود.

March 15, 2007

سایمون فریزر

بررسی ها تمام شد. سایمون فریبزر به طور مطلق بر همه گزینه های اروپایی که داشتم غلبه کرد. تصمیمم را گرفتم و پیش نهاد پذیرش را تایید کردم.

دلایلی که به این تصمیم رسیدم هم این ها بود:

1) سرعت رشد سایمون فریزر در سال های اخیر خیلی بالا بوده است. رنکش خیلی بالا نیست ولی در همین یکی دو سال بیش از ده نفر استاد جدید از دانشگاه های خوب جذب کرده و تقریبا با هر کس که صحبت کردم معتقد بود که آن جا به زودی اعتبار بالایی کسب می کند.

2) درس های سال اول را لازم نیست بگذرانم. این طوری یک سال را صرفه جویی می کنم و این دو سالی هم که خوانده ام هدر نمی رود.

3) یکی از به ترین استادانش که در کار خودش آدم معروفی است و ارتباطات گسترده ای دارد من را می شناسد و من هم سبک کارش را بسیار دوست دارم پیش نهاد داده که از بدو ورود دست یارش شوم.

4) در حوزه های کاربردی و مورد علاقه من به اندازه کافی آدم دارد از جمله در حوزه متدولوژی و تاریخ اقتصاد و حوزه اقتصاد منابع.

5) پولش بد نیست. شهرش هم بد نیست.

نکته منفی بزرگش این است که ممکن است لازم باشد مدتی دور از هم زندگی کنیم. ولی کاریش نمی شود کرد. به قول محسن نامجو "جبر جغرافیایی" است.

رفقای ساکن ونکوور هم شهری جدید نمی خواهید؟ (البته اگر ویزا بدهند).

March 13, 2007

اقتصاد فن آوری

برای خودم خوش حال بودم که از یک جایی که به علایق و قد و قواره من بخورد پذیرش گرفته ام و داشتم کارهایم را می کردم که برای ویزای کانادا اقدام کنم که یک دفعه امروز نامه پذیرش همراه با بورسیه این جا همه برنامه هایم را ریخت بهم. راستش چون فکر می کردم که از آن جا پذیرش نمی گیرم کلا بی خیالش شده بودم و فکر می کردم بروم همان کانادا. ولی حالا بین دو گزینه گیر کرده ام. سه تا از جاهایی که پذیرش گرفته ام برنامه اقتصاد به شیوه معمول است و جاهای نسبتا خوبی هم هستند که اگر آن جا خوب درس بخوانم بعدا احتمالا می توانم در یک دانشگاه اروپایی یا یک دانشگاه لایه سه آمریکای شمالی کار آکادمیک گیر بیاورم. از این طرف این موسسه ای که امروز پذیرشش آمد کمی وضعیت خاصی دارد. اسم برنامه اش هست "اقتصاد تحولات فن آوری" و موسسه مشترکی است بین سازمان ملل و دانشکده اقتصاد ماستریخت. هر دو سال یک بار ده نفر بر می دارد و مدرکش را هم دانشگاه ماستریخت می دهد. ظاهرا در حوزه خودش هم جای مطرحی است. برنامه دروسش هم کاملا روی مدل های رشد درون زا و پویایی تحولات فن آوری متمرکز است. فضایش نیمی آکادمیک - نیمی حرفه ای است و بیش تر به درد این می خورد که آدم بعد از فارغ التحصیل شدن به سازمان های بین المللی و جاهای مشابه آن بپیوندد. دلم این جا را بیش تر دوست دارد چون هم فضای کاربردی دارد و هم متمرکز روی مباحث توسعه از زاویه مدل های اقتصاد خرد است. از این طرف اشکالش این است که شانس یافتن کار آکادمیک بعد از فارغ التحصیلی کم تر می شود. تا یکی دو هفته دیگر باید تکلیفم را معلوم کنم و الان بدجوری سر دو راهی گیر کرده ام. تصمیم این دو هفته تقریبا تمام مسیر زندگی آینده ام را از ابعاد مختلف رقم خواهد زد.

امروز داشتم برای مریم تعریف می کردم که یک وقتی که هنوز با فریبرز رییس دانا رابطه ام خوب بود باهاش گپ می زدم که چه بخوانم. گفت شما مهندس ها اقتصاد سیاسی نمی فهمید برو و "اقتصاد تکنولوژی" بخوان. گفتم این اقتصاد تکنولوژی چه صیغه ای است. نگو یک روزی همین عنوان قسمتمان می شود.

March 12, 2007

این کاغذ پاره

اثبات قضیه و حل مساله برای من تا حد زیادی مثل شعر گفتن شاعران است. اگر یک ورقه سفید و تمیز جلویم بگذارم و مداد را تیز کنم و یک لیوان چای شکلات پهلو هم برایم خودم بریزم و بنشینم پای مقاله ام تقریبا هیچ کار خاصی انجام نمی دهم و فقط دانسته های قبلی مغزم را روی کاغذ خالی می کنم و دور خودم می چرخم. در عوض موقعیت های عجیب و غریبی مثل اتوبوس در حال حرکت و مهمانی شلوغی که حوصله ام را سر ببرد و انواع صف های مختلف برایم به ترین وضعیت برای کار روی اثبات های ریاضی و مسایل مفهومی است. تقریبا تمام قضایای مقاله ام را در چنین وضعیت هایی اثبات کرده بودم و فقط آخریش مانده بود که از صبح هیچ کاری نتوانسته بودم برایش بکنم. عصر رفتم دکتر و یک مجموعه داستان کوتاه با خودم بردم که زود تمام شد و من هنوز منتظر نوبتم بودم. حوصله ام که سر رفت کمی جیب هایم را گشتم و دیدم یک خودکار و یک تکه کاغذ پرینت شده دارم. شروع کردم در حاشیه های کاغذ با مساله ور رفتن و یک دفعه اثبات پیدا شد و پرونده این مقاله بسته شد. البته انصافا نقش کاغذ را هم نباید دست کم گرفت. مطمئنم که اگر یک کاغذ سفید آ چهار داشتم کاری از پیش نمی بردم ولی چون کاغذ پرینت شده بود و مجبور بودم روی گوشه ها و جاهای خالی کار کنم جواب پیدا شد. حالا نکته جالب این است که اگر مثلا فردا که دیدم مقاله دیگری پیش نمی رود عمدا بروم مثلا در صف دیگری منتظر شوم مطمئنم که هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. شهود مساله فقط موقعی می آید که کاملا پاک پاخته باشی یعنی اصلا و ابدا موقع حرکت از خانه نیتی برای کار روی مساله نداشته باشی و به قصد کاملا متفاوتی بیرون بروی. آن وقت است که سروش از غیب می رسد و راه حل را برایت می خواند. دقیقا مکانیسمش را نمی دانم ولی حسم این است که انگار مغز حتی بدون این که تو بخواهی کار خودش را ادامه می دهد. وقتی حواست به کارهای دیگری جمع است آن تکه مغز که مسوول اثبات است فرصت پیدا می کند که کار خودش را بدون مداخله و فشار من انجام دهد و به جواب برسد.

می دانم که البته این رفتار خاص من نیست و حدس می زنم خیلی های شما هم عادت های مشابه داشته باشید. گفتم کمی با هم تبادل نظر کنیم!

March 11, 2007

نوع دوستی

یک آزمون تجربی برای دیدن این که انسان ها کاملا منفعت طلب نیستند و به مطلوبیت افراد دیگر هم توجه می کنند بحث باقی گذاشتن ارث است. اگر افراد صرفا به مطلوبیت شخص خود فکر کنند باید برنامه بهینه سازی دینامیکی زندگی خود را طوری تنظیم کنند که در آخر عمر خود دارایی باقی نگذارند. در عمل البته تحقق این موضوع ساده نیست چون افراد با عدم اطمینان در مورد مرگ و ریسک در مصارف و بازگشت سرمایه گذاری ها مواجه هستند و نمی دانند که دقیقا کی باید از دنیا بروند تا مصرف خود را متناسب با آن تنظیم کنند و موقع مرگ دارایی خود را به صفر برسانند. این باعث می شود تا سنجش این فرض هم ساده نباشد چون نمی توانیم عامل ریسک گریزی و عدم اطمینان را از عامل نوع دوستی تفکیک کنیم.

اتفاقات جدیدی که در بازارهای مالی می افتد می تواند به بررسی این موضوع کمک کند. برخی مکانیسم های مالی جدید به افراد اجازه می دهد تا دارایی های خود را تحت یک قرارداد به یک شرکت واگذار کنند و در عوض تا زمان مرگ از دریافتی مناسبی برخوردار شوند. نرخ بازگشت روی این قرارداد قاعدتا بیشتر از سرمایه گذاری عادی است چون نهایتا پس از مرگ فرد دارایی هایش به شرکت سرمایه گذار می رسد. یک شکل عینی این قرارداد این است که فرد خانه خودش را به شرکت واگذار می کند ولی هم چنان در آن ساکن است. ضمن این که هر ماه سودی هم بابت خانه اش می گیرد و بعد از مرگش خانه به شرکت می رسد. اگر چنین مکانیسم هایی گسترش یابد و ببینیم که افراد زیادی آن را می خرند در این صورت فرض نوع دوستی نقض می شود چون به این ترتیب افراد همه دارایی خود را مصرف می کنند و چیزی برای خانواده باقی نمی گذارند. برعکس آن هم که می تواند دلیل نقضی برای نوع دوست نبودن باشد.

March 10, 2007

تورم و پول با پشتوانه

یکی دو نفر از دوستان پرسیدند که آیا در ایران هم پول بدون پشتوانه رایج است؟ به نظرم این سوال یک بحث جالب را باز می کند. در ذهن خودم چندین مکالمه در ایران را به خاطر می آورم که آدم ها از چاپ پول بدون پشتوانه شکایت کرده اند و آن را عامل تورم برشمرده اند. وقتی هم پرسیدم که منظور از پول بدون پشتوانه چیست پاسخ دادند یعنی پولی که معادلش طلا در خزانه نیست و الکی چاپ شده است.

من نتوانستم قانون یا سند مشخصی که این موضوع را به طور روشن بیان کند پیدا کند و لذا با قاطعیت نمی توانم در مورد ایران نظر بدهم ولی حداقل می توانم بگویم که استدلالی که مردم در کوچه و خیابان می کنند به لحاظ منطقی اتفاقا خیلی بی راه نیست و حدس می زنم ممکن است زمینه تاریخی هم داشته باشد یعنی به دوره ای اشاره کند که شاید در ایران پول پشتوانه دار (Backed Money) رایج بوده است. من شخصا البته نمی دانم که آیا چنین دوره ای در تاریخ بانک داری ایران وجود داشته یا نه و فقط از روی صحبت مردم حدس می زنم که شاید چنین دوره ای بوده باشد.

بخش منطقی صحبت فوق این جا است که در شرایطی که پول پشتوانه دار باشد تورم به سختی (یا با روند و دلایلی متفاوت) رخ می دهد. برای این که در پول پشتوانه دار ارزش هر قطعه اسکناس بر حسب فلز قیمتی (مثلا طلا) مشخص است و اگر قیمت متوسط طلا (با صرف نظر از تغییرات جهانی قیمت آن) با قیمت بقیه کالاها متناسب باشد تورم در اقتصاد نمی تواند رخ دهد. برای این که نمی توان از یک طرف در مقابل یک اسکناس همان یک گرم طلای سابق را طلب کرد ولی به ازای یک کیلوگوجه فرنگی دو برابر سابق اسکناس تحویل داد. تورم در چنین اقتصادی شبیه این است که قیمت نسبی طلا و گوجه فرنگی تغییر کند که اساسا پدیده ای متفاوت از بحث ما است و ربطی به تورم به معنی رایج ندارد.

لذا مردم ایران به درستی می گویند که اگر پول با پشتوانه داشتیم تورم رخ نمی داد ولی این جا را اشتباه می کنند که اگر سیستم پولی بر اساس پول بدون پشتوانه عمل کند "لزوما" تورم رخ می دهد یا به عبارت دیگر به اشتباه بی پشتوانه بودن پول را "علت" تورم می شمارند. سیستم بدون پشتوانه هم اگر نرخ رشد عرضه پول و تولید در اقتصاد را برابر نگاه دارد تورمی رخ نمی دهد.

March 09, 2007

مید مارچ

به قول یکی از رفقا این "مید مارچ" بدجوری روی اعصابه. تا حالا سه تا ریجکشن از ماستریخت و تینبرگن و فاینانس فرانفکورت گرفتم و دو سه تایی پذیرش. امیدوارم تا هفته دیگه نتیجه بقیه هم معلوم بشن که لااقل تکلیفم را بدونم. راستی تا حالا کسی را می شناسید که خودش (و نه هم سرش) از ویزای کانادا ریجکت شده باشه؟ ایده ای دارید که احتمالش چقدره که کانادا ویزا نده؟

March 08, 2007

پول بی پشتوانه

یکی از دوستان پرسیده بود که منظور از پول بی پشتوانه (Fiat Money) که گفته ام فاقد ارزش ذاتی است چیست؟ این سوال خوبی است چون با برداشت های نسبتا غلطی در این زمینه مواجه شده ام. در یک طبقه بندی کلی پول به دو گروه پشتوانه دار (Backed Money) و بی پشتوانه (Fiat Money) تقسیم می شود. پول پشتوانه دار پولی است که هر برگه آن به دارنده اش این حق را می دهد که مقدار مشخصی از شی قیمتی (معمولا طلا) را طلب کند. این پول در برخی مقاطع تاریخی در کشورهای مختلف رایج بوده ولی الان دیگر رایج نیست. می توانید فرض کنید که در این حالت هر دلار مثلا معادل یک گرم طلا است و لذا می توانید یک دلار خود را به بانک صادرکننده ارائه داده و یک گرم طلای خود را تحویل بگیرید.

در مقابل پول بی پشتوانه یا دستوری که در واقع همان پول رایج در عصر ما است تکه کاغذی است که هیچ شی با ارزشی در مقابل آن تعهد نشده است. این تکه کاغذ فقط مثل یک حافظه عمل می کند که نشان می دهد دارنده آن قبلا خدمتی را به کس دیگری ارائه داده است. بانک صادرکننده این پول (معمولا بانک مرکزی) فقط این تعهد را دارد که در مقابل پول کاغذی دریافت شده پول کاغذی تحویل بدهد. شما می توانید مثلا هزار تومانی را به بانک مرکزی بدهید و ده تا صد تومانی بگیرید ولی ادعای دیگری نمی توانید داشته باشید.

March 07, 2007

باز هم تعیین ناپذیری نرخ ارز

واکنش ها نسبت به پست تعیین ناپذیری نرخ ارز عمدتا هم راه با ناباوری بود تا جایی که حتی دوستی پیش نهاد کرده بود که این کشف خودم را در شبکه دیسکاوری اعلام کنم. واقعیت این است که این موضوع کشف من نیست بل که تا جایی که می دانم اولین بار در سال 1979 توسط والاس در این مقاله مطرح شد و دو سال بعد هم توسط کیرکن و والاس در این مقاله بسط داده شد. در همان مقاله اول نشان داده می شود که بازار ارز خارجی اساسا بازاری متفاوت از بقیه کالاها است. چرا که پول کاغذی بی پشتوانه (Fiat Money) اساسا دارای ارزش ذاتی نیست و لذا اگر فرض آزاد بودن انتخاب انواع ارزهای خارجی در سبد دارایی برقرار باشد، بر خلاف بازارهای دیگر نسبت قیمت دو ارز نمی تواند از طریق عوامل بنیادی (Fundamentals) تعیین شود.

در اکثر کامنت های دوستان این نکته نهفته بود که سعی می کنند قیمت ارز را بر اساس نوعی عرضه و تقاضای ارز تعیین کنند. ادعای مقاله اول این است که قیمت ارز "فقط و فقط" توسط سفته بازی (Speculation) تعیین می شود و به عبارت دیگر قیمت ارز روی هر مقداری می ایستد که عوامل بازار به آن باور داشته باشند. همان طور که در پست قبل هم نوشته بودم در یک اقتصاد باز عامل ها ممکن است از فردا توافق کنند که هر دلار را به دو یورو خرید و فروش کنند و پس فردا به نیم یورو. قیمت اسمی ارز از خلال همین توافق ها مشخص می شود. در حالی که در بازار کالا چنین اتفاقی غیرممکن است و نمی توان توافق کرد که مثلا از فردا یک سیب را با دو گلابی تعویض کنیم. قیمت نسبی سیب و گلابی دقیقا توسط بازار معلوم می شود. در حالی نسبت بین ریال و تومان فقط یک توافق است. همین موضوع در مورد نرخ ارز هم صادق است.

البته سپردن نرخ ارز به بازار ارز خارجی این مشکل را دارد که نرخ را به شدت تحت تاثیر فعالیت ها و حمله های سفته بازانه قرار می دهد و لذا ممکن است باعث نوسانات بسیار شدید در نرخ ارز شود بی آن که در واقعیت اقتصاد دو کشور اتفاق خاصی افتاده باشد. لذا از این زاویه برخی اقتصاددانان معتقدند که بر خلاف بازارهای دیگر دولت باید در این بازار دخالت کند و نرخ ارز را روی مقدار مشخصی تثبیت کند. نظام ارزی تحت قانون برتون اند وودز برای چندین سال نرخ ارز را بین کشورهای صنعتی ثابت نگاه داشته بود. در سال 1971 نیکسون خروج ایالات متحده از این قانون را ابلاغ کرد و نظام از هم پاشید و از آن به بعد نرخ ارزها در دنیا با نوسانات زیادی هم راه شدند. اگر دوست دارید نمودارها را ببنید به این جا سر بزنید.

یک نکته را فراموش نکنید. کل این بحث یک فرض بسیار کلیدی در دل خود دارد و آن این که شهروندان دو کشور آزاد هستند تا هر سبد دل خواهی از ارزها را داشته باشند و به طور ضمنی پول دو کشور در سطح بین المللی معتبر است و خرید و فروش می شود. این شرط در مورد ایران لزوما صادق نیست چون شما نمی توانید مثلا جیبتان را از ریال پر کنید و بروید از اروپا جنس بخرید. این تفاوت باعث می شود تا بحث لزوما برای کشورهایی مثل ما صادق نباشد. من خودم الان دارم روی این فکر می کنم که آیا شرایط کشور ما نهایتا منجر به دستگاه معادلاتی می شود که در تعادل یک نرخ ارز مشخص را دیکته کند یا نه؟

March 06, 2007

موتور رهایی

این سوال که چه عواملی در قرن بیستم باعث رشد قابل توجه در نرخ اشتغال زنان شده است سوال مهم و جالبی برای محققان حوزه اقتصاد خانواده و بازار کار است. توضیح ها البته متفاوت است. مثلا این مقاله که قبلا هم در موردش صحبت کردم موضوع را به کاهش شکاف دست مزد زن و مرد ربط می دهد. مقاله های دیگری (که در موردشان می نویسم) به تاثیرات فرهنگی کار زنان نسل قبل اشاره کرده و می گویند که فرزندان زنان شاغل آمادگی ذهنی بیش تری برای پذیرفتن کار زنان در بازار خواهند داشت و لذا اشتغال زنان خودش را در دوره های بعدی تقویت می کند. نظریه های دیگری هم موضوع را به تحول در ساختار و فن آوری انجام شغل ها در دهه حاضر و کاهش وابستگی کارها به قدرت بدنی و در نتیجه نزدیک شدن بهره وری زن و مرد مربوط می دانند.

در این بین این مقاله تاثیرگذار فرضیه جالبی مطرح می کند. نویسندگان مقاله یک مدل پویای تعادل عمومی را شبیه سازی کرده اند و دو روند تاریخی مهم یعنی کاهش شکاف دست مزد و کاهش قیمت وسایل خانگی را به عنوان ورودی شبیه سازی استفاده کرده اند. مشاهدات مدل نشان می دهد که هیچ کدام از این دو عامل به تنهایی نمی تواند تغییر جدی در نرخ اشتغال زنان ایجاد کند. دلیل موضوع به لحاظ نظری هم قابل فهم است. اگر کاهش شکاف دست مزد به تنهایی رخ دهد زنان با این که ارزش بیش تری در بازار کار دارند ولی چون باید حداقلی از فعالیت های خانگی - مثلا پخت و پز و شست و شو - را انجام دهند نمی تواند به این افزایش دست مزد پاسخ دهند و از خانه بیرون بیایبند. از طرف دیگر اگر شکاف دست مزد ثابت بماند و فقط سطح فن آوری تولید خانگی بالا برود - مثلا با ورود ماشین لباس شویی و اجاق گاز و جارو برقی و الخ - هزینه تولید کالای خانگی کم می شود و لذا اتفاقا مصرف کالای خانگی افزایش می یابد و زنان بیش تر در خانه کار می کنند (البته با فرض اشباع ناپذیری مصرف کالای خانگی).

ادعای مقاله این است که این دو اثر در تعامل با یک دیگر توانسته اند که این تحول مهم در نرخ اشتغال زنان را رقم بزنند. مدل مقاله نشان می دهد که رشد فن آوری خانگی باعث می شود تا زنان در مقابل یک انتخاب برای استفاده از روش های قدیمی یا جدید قرار بگیرند. این موضوع باعث کشش پذیر شدن عرضه نیروی کار نسبت به افزایش دست مزد می شود. حال اگر کاهش شکاف دست مزد را هم اعمال کنیم این تعامل تا حد خوبی روند قبلی را توضیح می دهد. زنان با داشتن امکان استفاده از فن آوری خانگی می توانند زمان لازم برای انجام مسوولیت های خانوادگی را تا حد قابل توجهی کم کرده و به افزایش دست مزد نسبی در بازار کار پاسخ بدهند.

پاراگراف آخر مقاله می گوید که اگر چه جامعه شناسی از طریق تغییر در ارزش های اجتماعی باعث کاهش دست مزد شد و سوخت لازم برای حرکت زنان را فراهم آورد ولی این اقتصاد بود که با کاهش قیمت وسایل خانگی امکان عملی خروج از خانه ها را فراهم کرد و جرقه لازم برای این حرکت را زد.

پ.ن: به یاد دوستان خوبی که با هم راجع به این موضوعات بحث می کردیم. امیدوارم امروز دیگر خبرهای خوبی که منتظریم را بشنویم.

March 05, 2007

سخن رانی در شریف

پویان مشایخ روز سه شنبه ساعت 1:30 در دانش کده مدیریت و اقتصاد شریف در مورد "مدیریت ریسک اعتباری و مقررات بانکی" سخن رانی می کند. لطفا قبل از رفتن مطمئن شوید که ورود برای افراد خارج دانشگاه آزاد است تا وقتتان تلف نشود.

March 04, 2007

مصیبت برنده

اصطلاح مصیبت برنده (Winner's Curse) بعد از ماجرایی که در صنعت نفت آمریکا در دهه 50 اتفاق افتاد در یک مقاله مطرح شد. در این دهه مناقصه هایی برای واگذاری حق حفاری میدان های نفتی به شرکت ها برگزار شد و نهایتا کار به شرکتی که بالاترین قیمت را پیش نهاد داده بود واگذار شد. با این همه پس از شروع حفاری ها مشخص شد که پروژه ها سودآور نبوده است. بررسی مساله منجر به توسعه دادن مفهومی شد که در مورد موارد مشابه مصداق دارد.

فرض کنید مناقصه یا مزایده ای برگزار می شود که در آن به علت عدم قطعیت اطلاعاتی ارزش ذاتی موضوع مناقصه به طور دقیق مشخص نیست. این موضوع می تواند مثلا پروژه برنامه نویسی باشد که برای اولین بار در ایران اجرا می شود و شرکت ها برآورد دقیقی از مسیر کار و میزان هزینه آن ندارند یا مثلا واگذاری اجازه بهره برداری از خدمات توریستی در آینده در یک پارک جنگلی نزدیک چالوس باشد. اگر در چنین مناقصه یا مزایده هایی درگیر بوده باشید می دانید که تخمین قیمت بسیار مشکل است و لذا قیمت پیش نهادی بسیار تقریبی است و در عمل می تواند انحراف زیادی داشته باشد. معمولا هم وقتی پاکت ها باز می شود تفاوت قیمت شرکت ها زیاد است (بر خلاف مثلا کارهای پیمان کاری که به علت استاندارد بودن کار و تجربه شرکت ها قیمت ها به هم نزدیک است).

وقتی چنین شرایطی حاکم است هر شرکتی بر اساس اطلاعاتی که دارد و مهارتش در تخمین زدن، ارزیابی خاص خود را در مورد قیمت اعلام می کند. حال اگر از شما بپرسند که با دانستن قیمت همه شرکت ها به ترین تخمین از ارزش واقعی کار چیست چه می گویید؟ احتمالا شما هم موافقید که میانگین قیمت های پیش نهاد شده تخمین خوبی است و به ارزش واقعی نزدیک است. عملا هم وقتی پاکت ها باز می شود و قیمت بقیه رقبا مشخص می شود آدم تازه می فهمد که قیمتش چه قدر پرت بوده و نظرش در مورد قیمت عوض می شود. خب همه این ها درست! مشکل کجا است؟ مشکل این جا است که فرآیند مزایده/مناقصه کار را به بالاترین/پایین ترین پیش نهاد قیمت واگذار می کند. چنین پیش نهادی طبیعتا از میانگین قیمت - یا به عبارتی به ترین تخمین از ارزش ذاتی - فاصله قابل توجهی دارد و لذا احتمال زیادی دارد که برنده را دچار ضرر (گاه هنگفت) کند. من بارها شاهد پروژه هایی بوده ام که برنده در اول کار خیلی خوش حال بوده ولی وقتی وارد کار شده فهمیده که تخمین قیمتش که باعث برنده شدن او شده چه قدر اشتباه بوده است.

فرضیه مصیبت برنده می گوید که احتمال بالایی وجود دارد که برنده یک مزایده/مناقصه مبلغی بیش تر/کم تر از قیمت واقعی موضوع مناقصه را بپردازد. البته در عمل - و مشخصا در ایران - شرکت ها از مکانیسم شکایت (Claim) و متمم قرارداد برای پوشش دادن بخشی از این زیان استفاده می کنند و قیمت اشتباه خود را در حین اجرای پروژه کمی جبران می کنند.

March 02, 2007

حراج قیمت دوم

من معمولا رویه حراج قیمت دوم (یا حراج ویکری) را به عنوان یک مثال ساده ولی جالب برای توضیح مفاهیم طراحی مکانیسم به کار می برم. یکی از اهداف طراحی مکانیسم این است که عامل ها را تشویق کند که اطلاعات خصوصی خود را به درستی آشکار کنند. با توجه به این که در بازار از اجبار خبری نیست هنر مکانیسم این است که رویه بازی را جوری طراحی کند که آشکارسازی صادقانه اطلاعات خصوصی هر عامل جزو انتخاب های عقلانی او باشد. به عبارت دیگر قاعده بازی باید به گونه ای باشد که اگر عامل دروغ بگوید اول از همه خودش ضرر کند.

فرض کنید قصد داریم کالایی را به فروش برسانیم. ارزش این کالا برای فروشنده مشخص است. از طرف دیگر هر کدام از خریداران هم در ذهن خودش برای کالا ارزشی متصور است که لزوما با ارزش فروشنده یکی نیست و می تواند خیلی بالاتر از آن باشد. در واقع اگر مزایده به سرانجام برسد حداقل یک خریدار وجود داشته که ارزش کالا برایش بیش از ارزش کالا برای فروشنده بوده وگرنه این مبادله صورت نمی گرفت. مساله این است که در این بازی خریداران تمایل دارند تا ارزش حقیقی که کالا برایشان دارد را آشکار نکنند و تا حد امکان آن را پایین تر بیان کنند تا قیمت کم تری برای محصول بپردازند.

حالا به این روش پیش نهاد شده توسط ویکری در سال 1961 فکر کنید. حراج به شیوه معمول پاکت های دربسته انجام می شود و برنده کسی است که بالاترین قیمت را پیش نهاد کند. منتهی فرق این حراج با روش قیمت اول (روش معمول) این است که برنده لازم نیست قیمتی که خودش پیش نهاد کرده را بپردازد بل که قیمت نفر بعد از خود (نفر دوم) را می پردازد. می توان به سادگی نشان داد که استراتژی غالب در این بازی این است که هر کس دقیقا ارزشی که کالا برایش دارد را بیان کند. ویکری نشان می دهد که قیمت های پیش نهادشده در این روش - البته به غیر از نفر اول- دقیقا برابر قیمت های بازی حراج انگلیسی (چوب زدن به صورت عمومی و افزایش قیمت تا باقی ماندن آخرین نفر) است.

فرض کنید ارزش واقعی کالا برای شما برابر الف است و شما قصد دارید در این روش مقداری کم تر از الف را پیش نهاد بدهید. این استراتژی غیرعقلانی است چرا که با افزایش دادن قیمت پیش نهادی و نزدیک کردن آن به الف شما شانس خود را برای پیشی گرفتن از نفرات دیگر و اول شدن افزایش می دهید. در عین حال قیمتی که باید بپردازید ثابت است چون این قیمت از پیش نهاد نفر دوم می آید و چون تصمیمات خصوصی است افزایش قیمت شما تاثیری در قیمت او ندارد. پس برای شما عاقلانه این است که همین طور قیمت را افزایش دهید تا به الف برسید. از طرف دیگر عاقلانه نیست که از الف بالاتر بروید چرا که با بالاتر رفتن از الف فقط شانس خود را برای شکست دادن رقبایی افزایش می دهید که قیمتی بیش از الف پیش نهاد داده اند. در این حالت اگر برنده شوید باید قیمتی بیش از ارزش کالا بپردازید و لذا برنده شدن برایتان فقط ضرر خواهد داشت. به زبان تئوری بازی پیش نهاد قیمت معادل ارزش خصوصی کالا به طور مطلق بر تمامی استراتژی های دیگر غلبه دارد.

حراج قیمت دوم یک مثال خیلی ساده از مکانیسمی است که تضمین می کند هر عاملی در یک تصمیم کاملا عقلانی اطلاعات خصوصی درست به سیستم می دهد. اگر دوست دارید بیش تر بخوانید این مقاله خیلی خواندنی است. راجع به طراحی مکانیسم بیش تر خواهم نوشت. باز اگر می خواهید برای شروع چیزی بخوانید من این مرجع ساده را توصیه می کنم.

 

all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007