این کاغذ پاره
اثبات قضیه و حل مساله برای من تا حد زیادی مثل شعر گفتن شاعران است. اگر یک ورقه سفید و تمیز جلویم بگذارم و مداد را تیز کنم و یک لیوان چای شکلات پهلو هم برایم خودم بریزم و بنشینم پای مقاله ام تقریبا هیچ کار خاصی انجام نمی دهم و فقط دانسته های قبلی مغزم را روی کاغذ خالی می کنم و دور خودم می چرخم. در عوض موقعیت های عجیب و غریبی مثل اتوبوس در حال حرکت و مهمانی شلوغی که حوصله ام را سر ببرد و انواع صف های مختلف برایم به ترین وضعیت برای کار روی اثبات های ریاضی و مسایل مفهومی است. تقریبا تمام قضایای مقاله ام را در چنین وضعیت هایی اثبات کرده بودم و فقط آخریش مانده بود که از صبح هیچ کاری نتوانسته بودم برایش بکنم. عصر رفتم دکتر و یک مجموعه داستان کوتاه با خودم بردم که زود تمام شد و من هنوز منتظر نوبتم بودم. حوصله ام که سر رفت کمی جیب هایم را گشتم و دیدم یک خودکار و یک تکه کاغذ پرینت شده دارم. شروع کردم در حاشیه های کاغذ با مساله ور رفتن و یک دفعه اثبات پیدا شد و پرونده این مقاله بسته شد. البته انصافا نقش کاغذ را هم نباید دست کم گرفت. مطمئنم که اگر یک کاغذ سفید آ چهار داشتم کاری از پیش نمی بردم ولی چون کاغذ پرینت شده بود و مجبور بودم روی گوشه ها و جاهای خالی کار کنم جواب پیدا شد. حالا نکته جالب این است که اگر مثلا فردا که دیدم مقاله دیگری پیش نمی رود عمدا بروم مثلا در صف دیگری منتظر شوم مطمئنم که هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. شهود مساله فقط موقعی می آید که کاملا پاک پاخته باشی یعنی اصلا و ابدا موقع حرکت از خانه نیتی برای کار روی مساله نداشته باشی و به قصد کاملا متفاوتی بیرون بروی. آن وقت است که سروش از غیب می رسد و راه حل را برایت می خواند. دقیقا مکانیسمش را نمی دانم ولی حسم این است که انگار مغز حتی بدون این که تو بخواهی کار خودش را ادامه می دهد. وقتی حواست به کارهای دیگری جمع است آن تکه مغز که مسوول اثبات است فرصت پیدا می کند که کار خودش را بدون مداخله و فشار من انجام دهد و به جواب برسد.
می دانم که البته این رفتار خاص من نیست و حدس می زنم خیلی های شما هم عادت های مشابه داشته باشید. گفتم کمی با هم تبادل نظر کنیم!

نظرات
سمیه بشارتی :
این فکرشما یک چیزی تو مایه های این حدیث از امام صادق (ع) است: گشایش وقتی است که صبر تمام شدهباشد.
سمیه بشارتی - March 12, 2007 06:56 PM
arash :
rani
lotfan baraye Eateraz be film 300 ke be tamadone irani tohin shodeh be linke gozashte shodeh dar in site link bedahid
www.30lver.com
ایرانی
لطفا برای اعتراض به فیلم 300 که به تمدن ایرانی توهین شده به لینک گذاشته شده در این سایت لینک بدید
arash - March 12, 2007 07:05 PM
hazhir :
I experience a similar capability when I am going to sleep, but before I cam completely sleep. In that mode my thinking is less bounded by typical constraints (it is in a dreamlike mode), and yet is cognizent of the problem and can actively work on it.
hazhir - March 12, 2007 07:14 PM
farzad :
بابا خیلی جدی گرفته ای؟!!!
farzad - March 12, 2007 07:16 PM
احمدسیف :
حامد جان: سلام خیلی سعی کردم کامنت نگذارم ولی نمی شه. آقا جان داری راجع به علم حرف می زنی یا این که خدای نکرده برای چیز دیگری داری « تبلیغ» می کنی! باور کن من هزار دفعه این کار را کردم و هیچی را نتوانستم ثابت کنم چون بلد نبودم. حالا اگر تو هم بلد نباشی باور کن می توانی تا فردا همین موقع هم در صف بیایستی و به اندازه یک کیلو هم کاغذپرینت شده را سیاه تر بکنی ولی هیچی حل نمی شه.اگر می خواستی شعر بنویسی باز یک چیزی ولی حل مسئله ریاضی... جدی نمی گی! می گی؟ نمی دانم چرا روزبه هیچی نمی گه تنبل خان!!!
( روزبه جان، جدی نگیرآ)
احمدسیف - March 12, 2007 07:18 PM
میرزا :
من هر وقت دارم با تلفن حرف می زنم دچار شهود می شوم. و چون آدم single-taskای هستم نتیجه این می شود که نمی فهمم طرف چه گفت و چه شنیدم.
میرزا - March 12, 2007 07:23 PM
Mohammad :
خيلی وقتها ايدهی حل مسالهها زير دوش آب به ذهن من میرسند! يا اون طور که هژير گفت قبل يا بعد از خواب.
Mohammad - March 12, 2007 10:04 PM
عالیه :
من وقتی یه مسئله لاینحل ریاضی داشتم، اگه با فکر کردن به اون خوابم می برد،مغزم در خواب جوابش رو در طی یه پروسه به دست می آورد. وقتی بیدار می شدم کاملن جواب رو می دونستم!این موضوع بارها در زندگیم اتفاق افتاده.
عالیه - March 12, 2007 10:32 PM
صادق :
سلام...بله.تجربهء تکراری منم همینو میگه.و جالب اینکه خود همین قضیه هم چون کم کم وارد آگاهی و هوشیاری قسمت ناخودآگاه وجود میشه بعد از مدتی از اعتبار میفته.بعد از مدتی مدام توجهت به این جلب میشه که برای حل مسئله این میتونه فرصت خوبی باشه.درست مثل احساسات و پاکی و صداقت انسانهای ناآگاه در اولین حرکاتشون.مثلاً در اولین انقلابهاشون...موفق باشید.
صادق - March 13, 2007 12:14 AM
:
من معمولا در نماز به این شهود می رسم اما چون باید حواسم به نماز باشه پس سعی می کنم به مساله ام فکر نکنم و درست به همین علت حل مساله بیشتر به سراغم می آد و من که بیشتر احساس گناه می کنم باز سعی می کنم فکر نکنم و به همین صورت .... در تمام مدت نماز در حال کلنجار رفتن با مغزم هستم.
Anonymous - March 13, 2007 07:18 AM
sshh :
از همه اين حرفا که بگذريم براچي دکتر رفتي؟ خدا بد نده! انشاءالله که قضابلا دوره!
به هرحال اميدوارم چيز مهمي نبوده باشه و در سلامت کامل باشيد!
sshh - March 13, 2007 09:08 AM
پي كو لو :
مال من:
خواب
رانندگي
توالت و حمام
همهي زمانهاي انتظار
پي كو لو - March 13, 2007 05:07 PM
pouyan :
حامد جان! این یکی از مشکلات بزرگ زندگی من است. شهودی که هم حس می کنی هست هم می دانی آگاهانه هیچ استفاده ای نمی توان از آن بکنی!!!
من که در بودن این شهود شک کردم و بی خیال استفاده کردن از آن شدم. اینطوری بهتر است!!
pouyan - March 13, 2007 06:04 PM
جبل عاملی :
حامد. تو این قضیه شباهت بسیار داریم. همین هفته پیش بود که من برای رساله ام به دنبال مدلی ترسیمی می گشتم که بتونه متممی باشه بر منحنی نوردهاس که در آن Monetary Blissو Fiscal Bliss رانشون داده و تعادل نش را از درونش بدست آورده. اسم مقاله اش هم Policy Games: Coordination and Independence in Monetary and Fiscal Policies. اگه مقاله را بخونید می بینید جای کار زیادی داره. خلاصه از صبح تو دانشگاه روش کار کردم فایده نکرد...شب تو راه بازگشت به خونه فرجی شد. البته بدون کاغذ. به خونه که رسیدم دنباله فرج و گرفتم. راستش هنوز به راهنمام ندادم ببینه. خیلی سخت گیره. خدا کنه فرج به راهی برسه. راستی کسی تو این زمینه کار کرده.
جبل عاملی - March 13, 2007 07:04 PM
بهرنگ :
حامد جان
دستت درد نکنه! کلى خنديدم. (و اين کلى يعنى خيلى؛ حتى بيشتر!)
اما من هم دقيقاً همين مشکل رو دارم. وقتى که وقت و حال و حوصله و قصد و امکاناتش رو دارم، امکان نداره که بتونم چيزى بنويسم.
ولى وقتى که مثلاً بايد درس بخونم يا قصد ندارم که بنشينم پاى کامپيوتر يا اصولاً امکاناتش نيست، بهترين مطالب با قشنگترين جملهبندىها و مثالها و تمثيلها، به ذهنم مىرسه. اما اگه همون موقع تصميم بگيرم که بنويسم، يا اصولاً چيزى از توش در نمياد؛ يا مزخرفترين نوشتهها با چرتترين نگارش و ادبيات ممکن سمطور مىگردد.
به اين مىگن «ديو وارونهکار»
بهرنگ - March 13, 2007 09:58 PM
farzad :
بدجوری براخودت نوشابه بازمیکنی داداش ؟؟!!
farzad - March 14, 2007 08:22 PM
نیما همدانی رجا :
تجربه مشترک!
رییس سابقم معتقده فقط وقتی می تونی ادعا کنی که داری رو مساله ات کار می کنی که خوابشو ببینی!
نیما همدانی رجا - March 15, 2007 12:55 PM
نرگس :
از این جمله آخر خیلی خوشم آمد. نشان می دهد، از آنهایی نیستی که هی بخواهند خودشان و عادت های شان را به رخ دیگران بکشند، هی بگویند چنانیم...
نرگس - March 16, 2007 11:05 AM
بابک :
از اون مینیموم انرژی غلط لعنتی مغزم که مدت ها وقتم رو تلف کرده می آم بیرون (مثلن وقتی دارم از خواب بیدار می شم) یک راه جدید پیدا می شه!
بابک - March 17, 2007 08:58 AM
نیما دارابی :
سر توالت آقا. فقط سر توالت!
نیما دارابی - March 22, 2007 04:48 PM