« March 2007 | صفحه اول | May 2007 »

April 30, 2007

دو نکته در باب سهمیه بندی بنزین

سرمقاله امروز دنیای اقتصاد را درباره سهمیه بندی بنزین نوشته ام. حرف تازه ای در آن نیست و قبلا این حرف ها را گفته ام ولی چون دولت اصرار دارد که فعلا از عرضه بنزین مازاد بر سهمیه خودداری کند فکر کردم باید این دو نکته مجددا به طور مستقل بیان شود.

در بحث مدیریت مصرف و یارانه بنزین آن چه تا کنون برای سال‌جاری قطعی شده است، تخصیص سهمیه محدود بنزین با قیمت یارانه‌ای برای خودروهای شخصی است. با این همه هنوز تکلیف شکاف بین عرضه سهمیه‌ای و تقاضای کل بنزین در جامعه روشن نشده است. مصوبه مجلس محترم دولت را تشویق می‌کند تا براساس تخمین نیاز بازار اقدام به واردات بنزین کرده و آن را به قیمت واقعی به مصرف‌کنندگان متقاضی عرضه کند. از شواهد بر می‌آید که دولت قصد دارد به این توصیه عمل نکرده و عرضه بنزین را محدود به سهمیه یارانه‌ای نماید. هر چند ما از تحلیل دولت و مشوق‌های این تصمیم اطلاع دقیق نداریم ولی حدس می‌زنیم که انگیزه این تصمیم جلوگیری از به اصطلاح «اثرات روانی تورمی» اعلام قیمت بنزین آزاد باشد.

احتمالا تصور این است که اگر نرخ بنزین آزاد (در بازه ای بین 300 تا 500 تومان) توسط دولت اعلام شود، جامعه این نرخ را به عنوان خط راهنمای قیمت بنزین دریافت کرده و قیمت‌ها را بر این اساس تطبیق می دهد.

بدون این که وارد این بحث شویم که آیا اساسا اثر روانی تورم واقعا در اقتصاد وجود دارد یا نه، باید این نکته را تذکر دهیم که بازار سیاه یا آزاد بنزین در هر صورت شکل خواهد گرفت. با عنایت به این که سهمیه روزانه بنزین بدون توجه به نوع و مصرف متوسط خودرو و نیز تقاضای سفر متقاضیان به طور یکسان تخصیص داده خواهد شد، طبیعی است که شهروندان پرمصرف‌تر انگیزه داشته باشند تا بنزین را از کسانی که مصرف پایین‌تری دارند خریداری نمایند. روشن است که جامعه مصرف بالقوه خود را به یک باره به میزانی که دولت سهمیه‌بندی کرده است تقلیل نخواهد داد و لذا تقاضا در بازار آزاد بنزین بسیار قوی خواهد بود.

بنابراین عرضه محدود ناشی از مازاد سهمیه بخشی از مصرف‌کنندگان و تقاضای جدی مصرف‌کنندگان دیگر قیمت بازار آزاد را در نقطه‌ای بسیار بالا تعیین کرده و جامعه هم فورا از این قیمت مطلع خواهد شد. عرضه بنزین مازاد بر سهمیه اتفاقا به تعدیل این قیمت کمک کرده و آن را در سطح پایین‌تری به تعادل می‌رساند. لذا اگر دولت نگران اثرات روانی است اتفاقا باید با واردات بنزین به قیمت واقعی و در اختیار گذاردن آن، هم از میزان فساد ناشی از تفاوت قیمت بالا جلوگیری کند و هم قیمت بنزین غیرسهمیه‌ای را تعدیل نماید. از طرف دیگر شکاف بین قیمت رسمی و قیمت بازار آزاد (که هر قدر عرضه بنزین غیرسهمیه‌ای کمتر باشد بر اندازه این شکاف افزوده خواهد شد) فرصت رانت مهمی برای دارندگان سهمیه بنزین ایجاد می کند. مساله ما در این جا صرفا خود رانت نیست بلکه توجه دادن به مشکلی است که تخصیص سهمیه مازاد به تاکسی‌ها و مسافرکش‌ها ممکن است در عرضه خدمات حمل‌و‌نقل عمومی ایجاد کند. اگر این نوع خودروها سهمیه بنزین قابل توجهی دریافت کنند (مثلا سی لیتر در روز) و شکاف قیمت هم به اندازه کافی بزرگ باشد کاملا محتمل است که صاحبان خودرو فروش سهمیه روزانه بنزین در بازار آزاد را در مجموع سودآورتر از فعالیت با خودرو خود بیابند و لذا تصمیم به تعطیلی فعالیت (و یا فعالیت صوری) گرفته و درآمد خود را به شیوه‌ای ساده‌تر از طریق فروش سهمیه تامین نمایند. علاوه بر این ممکن است برخی علاقه‌مند باشند تا با خرید یا اجاره تاکسی یا مسافرکش از سهمیه بنزین بالاتری برای مصرف شخصی خود بهره‌مند شوند. در هر صورت هر دو عامل موجب کاهش عرضه واقعی حجم خدمات حمل‌و‌نقل مسافر در سطح شهر خواهد شد، آن هم در شرایطی که به علت سهمیه‌بندی بنزین قاعدتا بر میزان تقاضای سفر از طریق خودروهای عمومی افزوده شده است.

خود این حقیقت نیز دلیل دیگری برای کاهش شکاف بین قیمت بنزین سهمیه‌ای و آزاد است. اگر این شکاف بزرگ نباشد احتمال شکل‌گیری این رفتار کمتر می‌شود ولی اگر شکاف بزرگ باشد هر کسی متوجه این نکته می‌شود که فروش سی لیتر بنزین با سود حدود 500تومان در روز در نهایت به‌صرفه‌تر از صرف ساعت‌ها وقت برای جا‌به‌جایی مسافر و تحمل ریسک تصادف و استهلاک خودرو است.

April 29, 2007

تصمیم آخر

فردا باید تصمیم نهایی را بگیرم که احتمالا روی مسیر شغلی آینده ام تاثیر می گذارد. واقعا فکر نمی کردم تصمیم گیری برای محل تحصیل این قدر سخت باشد. در این دو سه هفته گذشته فشار جدی تحمل کردم و نهایتا به سختی توانستم بین اروپا و کانادا تصمیم بگیرم. حالا باید بین دو گزینه باقی مانده تصمیم نهایی را بگیرم. گزینه اول همان ایکارس بروکسل است که وقتی بیش تر در موردش تحقیق کردم قانع شدم که مرکز دانش گاهی خوبی است و عمل کردش در بازار کار خیلی خوب بوده است. کادر خوبی هم دارد. از جمله ماتیاس دواتریپونت که یکی از افراد مشهور در حوزه تئوری مشوق و قرارداد است و کارهای مشترک زیادی با تیرول و فیلیپ آگیون دارد. دواتریپونت ذهن خلاقی دارد و تئوری مشوق را در حوزه های مختلفی به کار می گیرد از جمله این که اخیرا هم روی طراحی موثر دانش گاه ها و نهادهای تولید دانش متمرکز شده است.

گزینه رقیب دکترای فاینانس مدرسه تحصیلات تکمیلی فاینانس وین است که مرکز تعالی است که سه سال پیش با هم کاری مشترک دانش گاه وین، آی اچ اس و دانشگاه اقتصاد وین راه اندازی شده است. فرآیند گزینش این موسسه به شدت رقابتی است و در طول سه دوره به طور متوسط از بین 200-250 نفر 4-5 انتخاب کرده است. حسن این گزینه این است که حوزه کارش فاینانس است و من حدس می زنم که این رشته در ایران کاربردهای عملی گسترده تر و بیش تری نسبت به اقتصاد داشته باشد. انتخاب این گزینه برایم به معنی صرف نظر کردن از کیفیت آموزش در اقتصاد در ایکارس به خاطر تحصیل در فاینانس به عنوان یک رشته کاربردی است.

اقتصاد برای من زیباتر و لذت بخش تر است و تحصیل در آن هم به نسبت فاینانس تا حد قابل ملاحظه ای ساده تر است. در مقابل فاینانس احتمالا می تواند تاثیرات ملموس تری داشته باشد و در هر صورت هم بازار کار به تری دارد. ضمن این که کلا هم تعداد بچه های ایرانی که وارد رشته فاینانس می شوند به طور قابل ملاحظه ای کم تر از اقتصاد است. اگر فاینانس بخوانم باید کمربندها را محکم کنم و خودم را برای دنیای متفاوتی آماده کنم. اگر ایده یا تجربه ای دارید که به موضوع مربوط باشد ممنون می شوم این جا بنویسید.

پ.ن: تمام شد. در وبن ماندنی شدم و مسیر شغلی ام هم رفت سمت اقتصاد مالی.

نجیب مایل هروی

خاصیت آینگی اثر عین القضات را خوانده اید؟ اگر نخوانده اید توصیه می کنم بخوانید. تصحیحش بر عهده نجیب مایل هروی (محقق افغان مقیم ایران) بود که همیشه دوست داشتم در موردش بیش تر بدانم. امروز دیدم که بنیاد موقوفات دکتر افشار به او جایزه می دهد. گفت لینک خبرش را بگذارم.

فصلنامه گفتمان که محمد رضا تاجیک آن را منتشر می کرد همیشه در صفحه اولش قطعه ای ژرف و زیبا از این کتاب را داشت:

جوانمردا!

این شعرها را چون آینه دان!

آخر دانی که آینه را صورتی نیست در خود.

اما هر که نگه کند صورت خودتواند در آن دیدن.

همچنین می دان که شعر را در خود هیچ معنایی نیست!

اما هرکسی از او آن تواند دیدن که نقد روزگار و کمال کار اوست.

و اگر گویی:

شعر را معنی آن است که قایلش(گوینده)خواست و دیگران معنی دیگروضع می کنند از خود

این همچنان است که می گوید:

صورت آینه صورت صیقلی است که اول آن صورت نموده!

و این معنی را تحقیق و غموضی هست که اگردر شرح آن آویزم از مقصود باز مانم.

April 28, 2007

قالب جدید

قالب جدیدی که می بینید محصول زحمات مشترک حنیف مزروعی و بهزاد باشوی عزیز است. پیش نهاد تغییر قالب را خود حنیف داد و تمام زحمات طراحی و انتقال وبلاگ را این دو دوست ندیده کشیدند که واقعا نمی دانم چه طور ازشان تشکر کنم.

April 27, 2007

نرخ سود بانکی

هم فکران ما معمولا در نقد سیاست کاهش نرخ بهره این دلیل را ذکر می کنند که در نرخ بهره پایین مردم تمایلی به سپرده گذاری در بانک ندارند و لذا عرضه منابع بانکی کاهش خواهد یافت. این حرف به طور کلی درست است ولی اگر بخواهیم کمی دقیق تر و واقعی تر صحبت کنیم باید به این نکته توجه کنیم که منابع بانکی برای اعطای وام لزوما از حساب های پس انداز بهره دار تامین نمی شود و منابع دیگری از جمله رسوب وجوه نقد در حساب های جاری هم برای اعطای تسهیلات وجود دارد. لذا حتی اگر نرخ بهره ای که بانک برای حساب های پس انداز بلندمدت می پردازد بیش از نرخ بهره دریافتی از وام ها باشد لزوما به معنی زیان دهی یا توقف عملیات بانک نیست چرا که متوسط هزینه تجهیز منابع برای بانک میانگین وزنی از نرخ بهره حساب های پس انداز کوتاه مدت و بلندمدت و نیز حساب جاری است که ممکن است سرجمع از نرخ بهره وام ها کم تر شود.

...

به دانش گاهی که پیش نهاد پذیرش و بورسشان را تایید کرده بودم و بعدا مجبور شدم حرفم را پس بگیرم ایمیل زدم و صادقانه توضیح دادم که چرا گزینه اروپایی را ترجیح می دهم. ضمنا گفتم که دلیل این تصمیم این است که در زمان تایید پذیرش آن ها اصلا نمی توانستم باور کنم که این جای جدید هم بهم پذیرش بدهد. عذرخواهی هم کردم و گفتم که خودم را در مقابل زحماتی که کشیدند مدیون می دانم. در زمانی کوتاه پاسخ آمد. فکر کنم شاید بد نباشد که پاسخ را این جا بگذارم. شاید جاهای دیگر لزوما این پاسخ را ندهند و نشود آن را به عنوان واکنش عمومی تعمیم داد ولی حداقل به عنوان یک مورد برداشت من این است که طرف مقابل همان طور که انتظار داشم بسیار فهمیده و قابل احترام رفتار کرد.

Hi Hamed:

Of course we're disappointed that you won't be coming. But don't feel bad
about it...you have to do what's best for yourself.
Please do keep in touch!

All the best
.....

April 26, 2007

نامجو

توی ام پی تری پلیر م یک سری آهنگ محسن نامجو ریخته بودم. توی هواپیما که نشستم دیدم اصلا حال نمی دهد. پاکشان کردم و دوباره مخزن موسیقی ام را از شجریان و شهیدی و بنان و مرضیه و شکیلا پر کردم. برای من نامجو هم رفت پیش همایون شجریان که صدایش فقط گاهی که خیلی سر حال باشی و آهنگ را از بلندگو گوش کنی تا حدی لذت بخش است و هیچ وقت هم به اوج نمی رساند. معیار همیشگی من یعنی سرمستی ناشی از یک ترانه وقتی در حس و حال خاصی باشی هر دو این آقایان را رد کرده است. نمی توانم ماجرا را دقیق توصیف کنم ولی از دید من صدا و کارهای این دو نفر در قیاس با مثلا کارهای محمدرضا شجریان یا شهرام ناظری یا دولتمند خلف یا حتی داوود آزاد مثل نسبت ترانه های رسمی مهرداد کاظمی وگلپایگانی در دهه 60 است به صدای خوانندگان برنامه های گلها در دهه 40. نمی دانم در این حس با من مشترک هستید یا نه. البته مریم عزیزم احتمالا نظری متفاوت از من دارد.

April 19, 2007

...

1) کسی احیانا از بروکسل این جا را می خواند چند تا سوال ازش بپرسم؟

2) حالم گرفته شد چون هاشم پسران هفته بعد در بانک مرکزی اتریش سخن رانی دارد و من آن موقع وین نیستم.

3) ترجمه های جعفر خیرخواهان همیشه خواندنی است. این بار مصاحبه ای خواندنی از فریدمن را ترجمه کرده که در دو بخش (1 و 2) منتشر شده است.

4) هم به صورت حضوری و هم به صورت کامنت با این سوال مواجه که قیمت تاکسی را چه طور محاسبه کرده ام؟ اگر بخواهم ساده توضیح بدهم به این فکر کنید که اگر درآمد ناشی از مالکیت تاکسی برابر 3 میلیون تومان در سال باشد این درآمد برابر درآمد چه مقدار اوراق مشارکت با نرخ بهره 15% است؟ این می شود قیمت تاکسی. چون اصل فقدان آربیتراژ می گوید که قیمت تعادلی دارایی هایی با سوددهی و ریسک یک سان باید برابر باشد.

April 17, 2007

تاکسی و سهمیه بندی

مساله امتحان درس قیمت گذاری دارایی ها (Asset Pricing):

اگر در کشور الف بنزین به قیمت 80 تومان به ازای هر لیتر سهمیه بندی شود و اگر سهمیه بنزین تاکسی ها 30 لیتر در روز شود و اگر بنزین فراتر از سهمیه روزانه به قیمت واقعی (در این مساله آن را 400 تومان فرض کنید) عرضه شود مطلوب است قیمت تاکسی بعد از اعلام این خبر.

راه حل: با داشتن تاکسی فرد می تواند روزانه حدود 29 لیتر بنزین را با سود حدود 300 تومان در بازار آزاد بفروشد (20 تومان سهم دلالان فرض شده است) و لذا روزانه درآمد خالص 8700 تومانی یا به عبارت دیگر سالانه حدود سه میلون تومان درآمد خالص داشته باشد. اگر نرخ بهره بدون ریسک در ایران 15% باشد و فرض کنیم که این سیاست چند سال ادامه داشته باشد قیمت تاکسی باید به حدود "بیست میلیون تومان" برسد. اگر فرض کنیم سیاست فوق فقط دو سال ادامه داشته باشد و بعد از آن تاکسی به قیمت سابق آن ارزش گذاری شود در این صورت حداقل 4-5 میلیون تومان به قیمت جاری تاکسی اضافه خواهد شد.

کامنت استاد مدیریت که با اصول انتخاب عمومی آشنا نیست و در میزگرد صدا و سیما شرکت کرده است: این تحلیل درست نیست چرا که مطالعات گسترده دانش جویان من نشان می دهد که در عصر فن آوری اطلاعات و ارتباطات از طریق سیاست گذاری های درست و اصولی و طراحی مکانیسم های نظارتی می توان جلوی این مساله را گرفت.

کامنت استاد انتخاب عمومی: استاد مدیریت چرند می گوید ولی شما در مساله تان سهم پرداخت های انتقالی از صاحبان تاکسی به ماموران نظارتی را محاسبه نکردید. در این صورت قیمت تعادلی تاکسی مقداری کم تر از آن چیزی می شود که شما برآورد کرده اید.

توصیه به راننده های تاکسی: دنبال کار دیگری بگردید!
توصیه به سرمایه گذاران مخاطره گریز: همین امروز تاکسی بخرید.

April 15, 2007

سد سیوند از نگاهی دیگر

معمولا ترجیح می دهم که در ماجراهایی مثل سد سیوند و این که آیا یک طرف درست می گوید یا نه نظری ندهم. با این حال اگر نظری هم بدهم تلاشم در این گونه موارد عمدتا متوجه نقد مواضع مطلق گرایانه دوستان طرف دار محیط زیست است که قیمت محیط زیست را بی نهایت فرض می کنند و/یا از هزینه فرصت نگهداری محیط زیست غفلت می کنند. دوست متفکرم محسن حجتی که از قضا متخصص حوزه آب هم هست نوشته قابل تاملی در این رابطه نوشته و موضوع را از زاویه ای متفاوت با جو رایج روشن فکری بررسی کرده است.

April 14, 2007

مسکن در تهران

قیمت مسکن و مستغلات در اکثر پایتخت های دنیا بسیار بالا است و تهران هم از این امر مستثنی نیست. ماجرای گرانی پایتخت فقط به کشورهای پیش رفته محدود نمی شود. خانه مثلا در استامبول یا نایروبی هم به نسبت درآمد متوسط این کشورها بالا است. این موضوع هم معمولا پذیرفته شده است که سکونت در خود پایتخت یا مناطق مرکزی آن مختص کسانی است که علاقه مند به پرداخت هزینه های بالا هستند و در مقابل گزینه سکونت در مناطق اطراف برای کسانی که می خواهند پول کم تر بدهند مطرح است. تهران متاسفانه این امکان دوم را به راحتی فراهم نمی کند و دلیل آن اولا ضعف زیرساخت حمل و نقل عمومی ارزان و مطمئن بین مناطق اقماری شهر (مثلا شهریار یا رودهن) و ثانیا کیفیت پایین فضای شهری و زیرساخت های موجود در این مناطق است. مشکل دوم دینامیک درونی دارد که به مرور زمان حل می شود ولی مساله اول یک موضوع سیاست گذاری مهم برای دولت است. اگر خطوط قطار پرتردد با دسترسی خوب به شهرهای اقماری تهران (تا شعاع حدود یک ساعتی) تاسیس شود این مناطق می توانند گزینه جذابی برای کسانی باشند که زندگی در شهر کوچک تر با هوای تمیزتر و قیمت ارزان تر را ترجیح می دهند و هم چنان در تهران کار می کنند. اگر مساله حمل و نقل حل شود بحث ساخت و ساز و فضاهای شهری با کیفیت هم راه خودش را پیدا می کند. از یک اثر جنبی این سیاست البته نباید غافل شد: این گزینه تمایل به مهاجرت به استان تهران را تقویت کرده و باعث افزایش جمعیت کل ساکن در منطقه شهری تهران می شود. کم بود منابع آب یکی از مشکلات مهمی است که ظرفیت رشد تهران را محدود می کند و لذا افزایش جمعیت در کل منطقه شهری خودش یک عامل منفی به حساب خواهد آمد.

April 12, 2007

کولاک بهاری

دوره دانش جویی تقریبا هر هفته می رفتم کوه. توی کوه بهار که می شد هوا رفتار عجیبی از خودش نشان می داد. صبح که بالا می رفتی اوضاع معمولی بود ولی یک دفعه درست بعد از ظهر (که معمولا به قله رسیده بودی و داشتی بر می گشتی) وضعیت تغییر می کرد و کولاک (برف و باد) شدیدی در می گرفت. من چندین بار گرفتار این کولاک ها شده بودم. وسط کولاک ناگهانی که گیر کنی تصور می کنی که دنیا به آخر رسیده است. خیس شده ای و باد به شدت به صورتت می زند و چشمت یک متر جلوتر را نمی بیند. این که چشمت جلوتر را نمی بیند وضع را بدتر می کند. حس می کنی که در وسط بلا گرفتار شده ای و نجاتی متصور نیست. یکی دو ساعتی که راه می روی و این وضع را تحمل می کنی هوا کم کم ملایم تر می شود و وقتی می رسی پایین می بینی آفتاب در حال تابیدن است و مردم دارند با لباس نیمه تابستانی در جمشیدیه و دربند تفریح می کنند و انگار نه انگار که چند صدمتر بالاتر کولاک زمین و آسمان را به هم دوخته بود. نه مردم از آن کولاک می دانند و نه تو دیگر نیازی به یادآوری اش داری. از کولاک عبور کرده ای.

آن موقع از این تجربه کولاک درسی برای زندگی ام گرفتم. کولاک های زندگی هم می گذرند و تو اگر تجربه یا بصیرت داشته باشی می دانی که چند ساعت دیگر آفتاب درخشان در انتظار است. مهم است که در کولاک خودت را نبازی و در آن نمانی.

فروردین شده و من یاد خاطره های 10-12 سال پیش افتادم. آن کولاک ها همین موقع های سال اتفاق می افتاد. یک دفعه ای دلم برای تماشای تهران از آن بالا و راه پیمایی در مسیر خلوت و زیبای بین شیرپلا و کلک چال به شدت تنگ شد و این را این جا نوشتم.

April 07, 2007

گزینه های جدید و دشواری انتخاب

به اس اف یو گفته ام که می آیم و بندگان خدا یک بورس جدید هم روی بورس قبلی اضافه کرده اند. حالا این وسط سر و کله دو تا گزینه جدید پیدا شده که آدم را بدجوری به فکر می برد. اولیش دکترای اقتصاد بین الملل در موسسه مطالعات بین الملل ژنو است که ظاهرا جای با کلاسی است و عده قابل توجهی از فارغ التحصیلانش شغل های مهمی در سازمان های بین المللی به دست آورده اند (از جمله کوفی عنان). اگر این گزینه را انتخاب کنم شانسم برای کار آکادمیک کم می شود ولی احتمال خیلی بیش تری دارد که وارد کار بین المللی بشوم. قسمت هیجان انگیزش این است که ظاهرا از سال 2008 این موسسه با موسسه معروف مطالعات توسعه ژنو ادغام خواهند شد. اشکال مهمش این است که فرم درخواست بورسیه جزو مدارکم علامت نخورده (نمی دانم من نفرستادم یا آن ها گم کرده اند) و لذا هنوز خبری از پول نشده. ژنو هم که خدای گرانی است و یک سال درس خواندن با پول شخصی پدر آدم را می آورد. یک اشکالش هم این است که جزو فهرست دانشگاه های قابل قبول وزارت علوم نیست (شاید چون تا به حال کسی آن جا نرفته) و اگر رفتم آن جا باید خودم شخصی دنبال کار ارزیابی و تایید اعتبارش باشم.

گزینه دوم هم مرکز اروپایی مطالعات پیش رفته در اقتصاد (ECARES) و وابسته به دانشگاه لیبرو بروکسل است که در حوزه طراحی قراردادها و اقتصاد بنگاه جای خیلی خوبی است و سابقه خوبی هم در بازار کار آکادمیک دارد. یک امتیاز این گزینه عضویتش در شبکه ENTER است که یک شبکه تبادل دانشجو بین دانشگاه های درجه یک اروپایی (مثل تولوز و تیلبورگ و استکلهم و لندن) است. لذا اگر بروم آن جا می توانم به قول معروف این دانشگاه ها را راحت "ویزیت" کنم. (ببخشید کلمه فارسی مناسب نیافتم). بروکسل هم شهر زنده و فعالی است و فاصله کمی هم تا شهرهای مهم اروپایی (از جمله پاریس) دارد.

یکی از بدی های پذیرش این است که آدمی مثل من را بدجوری در رودرواسی قرار می دهد. مثل بقیه بچه های ایرانی مجبوری به گزینه هایی که قابل قبول هستند بلی بگویی که مبادا تنها شانس خوبت تا آن زمان از دست برود و دیر بشود و بعد ببینی که شاید مجبور شوی که از حرف قبلی ات برگردی. به هر حال الان بین این سه گزینه بدجوری گیر کرده ام. در واقع انتخاب این سه گزینه یک انتخاب مهم در زندگی آینده ام است. اول انتخاب بین زندگی آمریکای شمالی یا اروپایی (حداقل در دوره تحصیل) و بعدی انتخاب بین شغل آکادمیک (با تمرکز بر یک حوزه نظری خیلی خاص) یا بین المللی است.

* راجع به گزینه های دیگر - حتی آن هایی که رد کردم - هم خواهم نوشت که حداقل اگر خودم نرفتم به بقیه معرفی شود. خوش بختانه یا متاسفانه اکثر این جاهایی که من رویش متمرکز شدم خیلی در ایران شناخته شده نیستند.

** این مطالعه که کیفیت دانشکده های اقتصاد را به جای تعداد مقاله بر حسب سابقه جایابی فارغ التحصیلان در دانشگاه های خوب آمریکایی ارزیابی می کند جالب است.

پ.ن: از تذکر دوستان در مورد بحث اخلاقی نه گفتن بعد از قبول پذیرش ممنونم. اولا این حساسیت را من بیشتر از هر کس دیگری دارم و به این دلیل می توانم راجع به امکان فرضی اش (هنوز مطمئن نیستم این اتفاق بیفتد) صحبت کنم چون می دانم با رد کردن پذیرش قبول شده جای نفر بعدی از دست نمی رود. ضمن این که احیانا اگر این تصمیم را بگیرم خودم کار سختی برای عذرخواهی و بیان صادقانه ماجرا خواهم داشت. ثانیا دوستانی که خیلی تند راجع به این موضوع صحبت می کنند لطفا به یک مساله کوچک نهادی توجه داشته باشند: مهلت ارسال درخواست برای دانشگاه های اروپایی و آمریکای شمالی بین دو تا چهار ماه اختلاف دارد. به این ترتیب اگر کسی سبدی از دانشگاه های دو قاره را داشته باشد به طور عملی با این مساله مواجه می شود که زمان دریافت پاسخ از برخی گزینه های خوب اروپایی خیلی بعدتر از آخرین مهلت ممکن برای تایید پیش نهاد دانشگاه های آمریکای شمالی است. در مورد شخص من عملا همین اتفاق افتاده است. فکر می کنم جامعه دانشگاهی آن قدر بالغ هست که با این واقعیت خارج از کنترل آشنا باشد.

April 05, 2007

خاطرات پاریسی

برداشت من از پاریس از طریق تقابل آن با تجربه زندگی در وین شکل می گیرد. اگر با کاربرد نادقیق کلمات مشکل ندارید فرض کنید از طریق "دیفغانس" بین این دو شهر.

1) تجربه قطار نقطه شروع است. قطارهای اتریشی تمیزتر هستند و صبحانه هم سرو می کنند.

2) در مقایسه با وین آرام و کوچک پاریس به وضوح متروپلیتن است. در همان لحظه ورود آهنگ تند زندگی و آدم هایی که در حال دویدن هستند و لباس پوشیدن های شهری تر و بوی عطرهای آدم ها که فضا را پر کرده این را به تو یادآوری می کند.

3) سیستم حمل و نقل پاریس حرف ندارد. اولین افسانه در باب پاریس را دور بیندازید. نقشه حمل و نقلش بسیار روشن است و هیچ جایی برای گم شدن ندارد. بلیط حمل و نقلش قیمت بسیار معقولی (نزدیک به شش یورو برای 24 ساعت) دارد و مترو و اتوبوس هایش شما را به هر جایی که بخواهید می برد.

4) مثل همه توریست های جوگیر تمام روز اول را صرف لوور کردیم. متاسفانه با وجود مخالفت احتمالی برخی دوستان باید بگویم که دومین افسانه در باب پاریس را هم فراموش کنید. در باب عظمت لوور کمی غلو شده است. ما یک روزه حدود 70% موزه را با دقت قابل قبولی دیدیم و نیازی هم به دویدن های دریمرزی نداشتیم. این را نمی توان نفی کرد که لوور "بزرگ" است ولی در مقایسه با موزه های دیگری که در اروپا و پاریس دیده ام اشیای داخل لوور "به طور متوسط" جذابیت کم تری برایم داشت. یکی از کم جذابیت ترین و خلوت ترین قسمت هایش بخش مربوط به ایران بود. برای من جذاب ترین قسمت ها یکی بخش مصر بود و دیگری نقاشی های فرانسوی در طبقه آخر.

5) اگر دوباره به پاریس سفر کنم روز اول را به جای لوور صرف این موزه می کنم. این جا را تا می توانستم دیدم و از پا افتادم و هنوز نیمی اش باقی مانده بود.

6) سومین افسانه را در باب پاریس دور بیندازید. من همه جا انگلیسی حرف زدم و تقریبا همه جا طرف مقابلم با انگلیسی فصیحی جوابم را داد. از مسوول هتل و فروشنده بلیط مترو و گارسون رستوران و صاحب بقالی گرفته تا مردم عادی داخل خیابان. تنها کسی که در کل سفر نتوانست انگلیسی صحبت کند یک راننده تاکسی بود. همه جای شهر هم بروشورهای راهنما به زبان های مختلف موجود است.

7) پاریس شهر اقلیت ها است. من تا به حال در وین یک سیاه پوست را در موقعیت کار سیویل ندیده ام. در پاریس اقلیت ها به طرز حیرت انگیزی شغل های بخش عمومی را در اختیار دارند. قاعدتا این تفاوت وجود دارد که سیاه پوستان ساکن وین عمدتا مهاجران نسل اول هستند و سیاه پوستان فرانسوی به احتمال قابل توجهی متولدین فرانسه. با این همه درصد سیاه پوستانی که من در مشاغل عمومی دیدم خیلی بیش تر از سهم جمعیتی این گروه بود.

8) پاریس شهر شورش و قانون شکنی است. وقتی در پاریس باشی می فهمی که چرا سارتر باید در این شهر ظهور کند. فرانسه از این حیث برای من شبیه ایتالیا بود. حتی در نیمه شب هم سر و صدای جوانانی که گروهی در خیابان ها "پرسه" می زنند و آواز می خوانند قطع نمی شود. عابران به راحتی از چراغ قرمز رد می شوند و حضور آشکار پلیس را در شهر حس می کنی.

9) رفتم و در محله دانشگاهی پاریس و دور و بر سوربن قدم زدم. درست مثل ایران نگهبان ها دم در سوربن ایستاده بودند و داخل راه ندادند. سری به کتاب فروشی های اطراف زدم و سرمست شدم. یکی دو تا کتاب هم گیرم آمد. از جمله "استعاره مرگ بار" از هایک در نقد سوسیالیسم.

10) پاریس زیبا و با شکوه است. در این تردیدی نیست. هر جا که سرک می کشی - چه در بخش قدیمی و چه در بخش مدرن تر - ساختمانی زیبا یا خیابانی دیدنی در مسیرت هست. سلیقه فرانسوی خودش را در معماری شهر به وضوح نمایان می کند.

11) هر بار که یک شهر اروپایی را می بینم مجبورم فرضیه سال قبلم را تکرار کنم. این قاره خیلی پیش تر از این ها ثروت مند بوده است. احتمالا خیلی قبل تر از زمانی که به روایت "روشن فکران" ایرانی از طریق استعمار و غارت به ثروت برسد. کافی است یک نفر در بنایی مثل کلیسای نوتردام که مربوط به هشت قرن قبل است یا در تابلوهای نقاشی عظیمی و خیره کننده ای که متعلق به چهار یا پنج قرن پیش است دقت کند تا این نکته را حس کند.

12) آدم عوض می شود. سال اولی که آمدم این جا افسرده شدم و پاسخ شنیدم که کسانی که از شهرهای بزرگ می آیند دچار بیماری متروپولیتن هستند و در شهرهای کوچک به این حال دچار می شوند. الان که نزدیک سه سال است که این جا هستم حس می کنم که به زندگی در یک شهر کوچک و زیبا و امن و بسیار منظم بیش تر تمایل دارم تا زیستن در یک شهر شلوغ و پر سر و صدا که شلوغی و رفت و آمد طولانی اش خسته ات می کند.

 

all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007