« April 2007 | صفحه اول | June 2007 »

May 31, 2007

رابطه نقدینگی و تورم

یکی از دوستان سوال به جایی پرسیده است. دولت جدید در یک سال گذشته حجم نقدینگی را به طور قابل توجهی افزایش داده ولی بر خلاف پیش بینی که اکثر ما داشتیم آن سطح از تورم مورد انتظار در جامعه ایجاد نشده است. همین مشاهده سریع از تجربه این سال اگر به درستی تحلیل نشود ممکن است نهایتا منجر به این برداشت شود که چنین رابطه ای وجود ندارد و بدعت جدیدی را در سیاست گذاری ایجاد کند. تا جایی که به ذهن من می رسد چند فرض می توان برای موضوع مطرح کرد:

1) تورم ایجاد شده ولی دولت آمار واقعی آن را اعلام نمی کند: هر چند دولت ممکن است بخواهد چند درصدی تورم را پایین تر نشان دهد ولی این دست کاری نمی تواند در مورد تورم ناشی از افزایش 40% در نقدینگی چندان کارا باشد. لذا من این فرضیه را خیلی صادق نمی دانم.

2) تورم حاصل از نقدینگی خودش را نهایتا در قیمت مسکن نشان داده است: این فرضیه ای است که احتمال درست بودن دارد و باید به دقت بررسی شود. راستش چون آمار دقیق از افزایش قیمت را ندارم (یا شاید بقیه هم فعلا ندارند) قضاوت در مورد این فرضیه هم راحت نیست. یک عامل مهم هم که بر خلاف این فرضیه عمل می کند این است که به هر حال افزایش های دوره ای قیمت مسکن همیشه در اقتصاد ایران بوده و بعد از رکود دو سه سال گذشته در این بخش چنین افزایشی خیلی دور از انتظار نبوده است.

3) بین افزایش نقدینگی و تورم تاخیر زمانی وجود دارد: اگر سری زمانی تورم و رشد نقدینگی در ایران را مشاهده کنید می بینید که تورم نقدینگی را دنبال می کند ولی دو نمودار اختلاف فازی در حدود چند ماه دارند (و لزوما هم پا به پای هم حرکت نمی کنند. برخی سال ها رشد نقدینگی بالای تورم است و برخی سال ها مثل سال 74 نرخ تورم خیلی بیش تر از رشد نقدینگی است). با این همه این کمی عجیب به نظر می رسد که در سال قبل این اختلاف فاز بزرگ شده و به بیش از یک سال رسیده باشد.

4) لنگر ارزی و واردات تورم را تا حدی کنترل کرده است: سیاست پولی و سیاست ارزی دو محوری هستند که بانک مرکزی می تواند از آن ها برای کنترل تورم استفاده کند. در کشورهایی مثل ایران سیاست پولی تقریبا غیرفعال است ولی بانک مرکزی می تواند از لنگر ارزی استفاده کند. داستان به این شکل است که دولت دلارهای مازاد نفتی را به بانک مرکزی فروخته و با دریافت ریال از این بانک حجم نقدینگی را زیاد می کند. طبعا این نقدینگی وارد بازار می شود ولی از طرف دیگر بانک مرکزی سیاست فروش آزادانه ارز با قیمت ثابت را دنبال می کند. این موضوع باعث می شود تا بخشی از جامعه علاقه مند باشد تا ریال های تزریق شده توسط دولت را دوباره به بانک مرکزی بدهد و ارز بخرد. این ارز یا صرف واردات می شود و یا صرف هزینه های جاری در کشورهای دیگر (مثل هزینه سفر). با این سیاست بانک مرکزی هم نقدینگی اضافه را دوباره از دور خارج کرده و هم ذخایر ارزی را صرف واردات می کند که هر دو عاملی ضد تورمی هستند. هر چند اشکال این سیاست این است که اگر واردات کالای مصرفی رونق بگیرد باعث ضربه به صنایع داخلی و افزایش بی کاری می شود.

من فکر می کنم فرضیه چهارم می تواند یکی از پاسخ های ممکن به این معما باشد.

May 30, 2007

...

آقا این بحث بازگشت به میانگین انگار داغ شده است. از یک طرف ماجرا خیلی بی پایه نیست و از طرف دیگر انگار من مثال درستی انتخاب نکردم (فوتبال). به هر حال از دیشب که تذکرات دوستان را دیدم ذهنم روی این موضوع قفل کرده و لذا دارم سعی می کنم چیزی آماده کنم و این جا بنویسم در مورد خواص و رفتار فرآیند های تصادفی بازگشت کننده به میانگین و کاربردهای این مدل و البته اشکالاتی که پست قبلی ام داشت و از کامنت های دوستان آموختم.

حالا این وسط نکته جالبی را می شود مشاهده کرد. مدل های بازگشت به میانگین نقش مهمی در تحلیل های کاربردی بازارهای دارایی و سهام ایفا می کند و لذا اگر کسی این نوع مفاهیم را خوب بداند می تواند در بازار مالی کار کند. از طرف دیگر اگر به کامنت ها دقت کنید (و کامنت دهنده ها را بشناسید) می بینید که غیر از اقتصادخوانده ها دوستان دیگری هم کامنت های کاملا مرتبط و مفیدی روی موضوع داده اند (هم مخالف و هم موافق). من که دوستانم را می شناسم می دانم که رشته هایشان چیزهایی مثل مخابرات و ریاضیات و فیزیک است. در واقع همین مثال ساده تا حدی نشان می دهد که چرا الان بازار کار فاینانس فارغ التحصیلان این تیپ رشته ها را هم با علاقه می پذیرد و چه جنبه های تخصص آن ها در این بازار خریدار دارد.

May 29, 2007

بازگشت به میانگین

بسیاری از پدیده ها در دنیا خاصیت بازگشت به میانگین (Mean Reversion) دارند یعنی اگر رفتارشان را در طول زمان تماشا کنیم می بینیم که انگار وقتی از میانگین فاصله می گیرند تمایل دارند که دوباره به سمت میانگین باز گردند و لذا در بلندمدت حول یک خط نوسان می کنند. از این مفهوم در بازار دارایی زیاد استفاده می شود. وقتی قیمت دارایی ها که در بازار به این شکل رفتار می کند خیلی زیاد یا کم می شود احتمال این که دوباره به میانگین قیمت های قبلی برگردد بالاتر می رود. انگار فنری به متغیر وصل است که هر چه بیشتر از میانگینش دور می شود بیشتر او را می کشد.

این ماجرا در زندگی روزمره هم فراوان است. حدس من این است که این حس گنگ که خیلی از ما نسبت به خوشی زیاد داریم و نگران هستیم که اگر خیلی شاد باشیم حتما به زودی اتفاق بدی خواهد افتاد ناشی از همین تجربه است. ما به تجربه فهمیده ایم که میزان لذت هر کس در زندگی میانگین مشخصی دارد و لذا وقتی برای مدتی خیلی زیاد شاد هستیم می فهمیم که الان باید منتظر این باشیم که اتفاقات بدی بیفتد تا خوشی ما را حول میانگین نگاه دارد.

حالا جالب است که همین خاصیت بازگشت به میانگین می تواند باعث خطاهای جالبی در تحلیل نتایج یک کار شود. مثلا یک لیگ فوتبال را در نظر بگیرید. به تجربه می دانیم که احتمال این که یک تیم همه بازی هایش را ببازد یا همه بازی هایش را ببرد خیلی زیاد نیست و تیم های کمی این بلا سرشان می آید (معادلش یک دانش آموز معمولی را تصور کنید که معدل حول و حوش 16 دارد و احتمال خیلی کمی دارد که همه امتحان هایش را بیست یا صفر شود.) حالا فرض کنید یک تیم متوسط به بالای فوتبال 5 بازی اول از مثلا 10 بازی خودش را باخته است (یا دانش آموز چند امتحان اولش را حسابی خراب کرده است). احتمالا مدیران باشگاه با ملاحظه چنین اتفاقی عصبانی می شوند و مربی را تغییر می دهند. درست بعد از تغییر مربی تیم دو یا سه مسابقه را می برد و لذا طرف داران تعویض مربی استدلال می کنند که دیدید گفتیم این مربی خیلی به تر از آن یکی است!

در واقع ماجرا لزوما این طور نیست. حتی اگر مربی هم عوض نمی شد با احتمال زیادی این تیم این سه بازی (یا یکی دو تا از آن ها) را می برد. چرا؟ جوابش خیلی سخت نیست. چون اگر آن بازی ها را هم ببازد آن وقت میانگین بردش به صفر نزدیک می شود و این احتمالا برای یک تیم متوسط به بالا خیلی خیلی بعید است (در واقع احتمال این که یک تیم معمولی به طور پیوسته هشت بازی خودش را ببازد بسیار ناچیز است). از تئوری بازگشت به میانگین می دانیم که وقتی وزن یک طرف میانگین زیاد شد احتمال وقوع طرف دیگر باید خیلی بالا برود تا رفتار حول میانگین حفظ شود.

May 28, 2007

ریشخند به غرب

پست روز قبل واکنش های متفاوتی را بر انگیخت. به نظرم برخی دوستان متوجه منظور اصلی پست نشدند. موضوع ناراحتی (یا عصبانیت) من اختلاف فنی که با دوستم سر برداشت از مقالات داشتیم نبود بل که اعتماد به نفس بیش از حدی بود که او در تحقیر نتایج دو مقاله که هر یک توسط چند نفر از اساتید دانش گاه های خوب دنیا نوشته شده بودند نشان می داد. راستش بر خلاف نظر برخی دوستان من معتقدم این "اعتماد به نفس بیش از حد در مقابله با دنیای غرب" ویژگی منفی و معضلی بزرگ است که دامن گیر حوزه های متفاوتی در کشور ما و از جمله جامعه علمی شده است.

به نظرم چنین روحیه ای نتیجه مستقیم فرهنگی است که در طی سال های اخیر با حس افراطی"خودکفایی" و نقد افراطی نظریات وارداتی در کشور ما ایجاد شده است. کتاب های درسی ما متاسفانه پر است (یا حداقل در زمان ما بود) از صفحاتی که در آن پیچیده ترین و عمیق ترین نظریات حوزه علوم انسانی (مثل نظرات مارکس و فروید و داروین و نیچه) در یکی دو پاراگراف تحلیل شده و فاتحه آن خوانده می شود (و این کار دوست من هم فرق چندانی با این روش کتاب های درسی ندارد). به نظرم یک ریشه این "ابله پنداشتن" دیگران نشناختن خصوصیات جامعه غرب و سنت های حاکم بر جامعه علمی و فرهنگی آن ها است.

غربی ها بر خلاف تصور ما نه تنها کم هوش تر از ما نیستند (اگر باهوش تر نباشند) بل که دو ویژگی مهم دارند که باعث می شود انسان عاقل در انتساب خطاهای بدیهی به نتایج کارهای آن ها کمی احتیاط کند. اول این که غربی ها معمولا بسیار پر کارتر از ما هستند و مهم ترین این که در همه کارهایشان از جمله در فهم درست مفاهیم و استدلال ها بسیار "جدی" هستند و کم تر حوصله تعارف و لاس زدن و بازی با کلمات و عنوان ها را دارند. فکر می کنم این جدیت خصوصا در منطقه ای از جهان که من زندگی می کنم (اروپای آلمانی زبان و شمال اروپا) از هر جای دیگر دنیا بیش تر است.

علاوه بر خصوصیات شخصی سنت علمی در دنیای غرب احتمال وقوع خطاهای بدیهی در نظرات و نتایج را به طور قابل ملاحظه ای کاهش می دهد. هر مقاله علمی که توسط محققی نوشته می شود بارها و بارها در جمع مستمعین مختلف ارائه شده و با بی رحمی نقد می شود. این تازه جدای از فرآیند سخت گیرانه و نفس گیر داوری در مرحله انتشار مقاله است. وقتی همه این کنترل های درونی و نهادی را کنار هم می گذاریم آن وقت عاقلانه است که فکر کنیم که شانس خروج محصول معیوب با عیب های بدیهی از چنین سیستمی چندان بالا نیست. این به این معنی نیست که چنین چیزی رخ نمی دهد. گاهی اسم و رسم افراد شناخته شده روی فرایند داوری کارهایشان سایه می اندازد و این دقت را کم می کند ولی به هر حال چنین اتفاقاتی معمولا درصد ناچیزی از حجم عظیم تولید علمی در دنیا را شکل می دهد.

به نظرم ما باید با این روحیه سرسری گرفتن نتایج غرب و ریشخند زدن به آن بجنگیم. محصولات علمی معمولا پیچیده تر از آن هستند که در نگاه اول به نظر می رسند. احتمالا هر کداممان داستان های مختلفی از تلاش های جوانانی را در ذهن داریم که به نظرشان رسید که یک محصول غربی را به آسانی می شود در ایران ساخت. همین کار را کردند ولی وقت نوبت استفاده رسید تازه معلوم شد که ماجرا ریزه کاری های فراوانی داشته که مدد سال ها عرق ریختن و تجربه اندوختن به دست آمده بوده و نمی شود یک شبه با "اتکا به همت جوانان" آن را جبران کرد.

با این حساب من بر خلاف محمدرضا و مهدی معتقدم که انسان عاقل در مواجهه با نتیجه حاصل از یک محصول علمی باید آخرین احتمال را برای ابلهانه بودن این نتیجه یا بدیهی بودن اشتباه آن نگه دارد. بلی نتیجه هر کار علمی قطعا روزی توسط دانشمند دیگری رد خواهد شد ولی این دانشمند معمولا به لحاظ خبرگی در جایگاهی هم رده کسی است که نتایج او را رد می کند. به نظرم این برخورد سرسری و خود بزرگ بینانه با دنیای دیگر نه تنها ما را از فهم دقیق و عمیق دستاوردهای علمی آن ها محروم کرده بل که ما در دنیای علمی به حاشیه هم رانده است.

May 27, 2007

انجمن مدیران ایرانی

سه نفر از دوستان قدیمی و بسیار توانمند من علی زواشکیانی (فارغ التحصیل دکترای تورنتو)، هژیر رحمانداد (فارغ التحصیل ام آی تی و استاد فعلی ویرجینیا تک) و علی مستشاری (فارغ التحصیل ام آی تی و از مدیران یو ان دی پی) به همراه جمعی از اساتید مطرح مدیریت در خارج از کشور (مثل دکتر تبریزی و دکتر شیخ الاسلامی) انجمنی غیرانتفاعی به اسم انجمن بین المللی مدیران ایرانی تاسیس کرده اند. هدف انجمنشان انتقال دانش و تجربه های مدیریتی اساتید مدیریت، مدیران و کارآفرینان ایرانی موفق در خارج از کشور به مدیران داخل کشور است. انجمن را کسانی تاسیس کرده اند که افراد جدی، پرمشغله و توانایی هستند و معمولا انرژی خود را هدر نمی دهند لذا من کاملا امیدوارم که این انجمن منشاء تحولات مفیدی در بحث مدیریت در کشور شود. فکر می کنم هر کدام از ما که به نوعی به موضوع مرتبط هستیم باید بهشان کمک کنیم تا این انجمن رونق بگیرد.

از جمله کارهایی که انجمن می کند برگزاری کارگاهی با عنوان مدیریت فرصت ورزی در تیرماه امسال در تهران است. اگر علاقه مند بودید ثبت نام کنید و شرکت کنید. من خودم خیلی دوست داشتم که در آن زمان در تهران بودم و از سخن رانی ها استفاده می کردم ولی حیف که نمی توانم بروم.

ضمنا این جا فرم ثبت نام الکترونیکی عضویت در انجمن است. اگر دوست دارید خبرنامه ها و اخبار انجمن را دریافت کنید در آن عضو شوید.

یکی از راه هایی که می توانیم به این فعالیت کمک کنیم است که بهشان در مورد کارهایی که می توانند در ایران انجام دهند ایده بدهیم. لذا اگر ایده ای دارید این جا بگذارید. اعضای هیات موسس انجمن آن را می خوانند و پیگیری می کنند. اگر هم وبلاگ دارید خوب است که راجع به این کارگاهشان اطلاع رسانی کنید.

برشی از یک گفت و گوی شبه علمی در ایران

دوستی که اگر اشتباه نکنم از دانشگاه تهران فوق لیسانس اقتصاد دارد (اسم نمی برم چون دوست ندارم اختلاف علمی با رابطه شخصی خلط شود) پستی در نقد پست طول عمر من نوشته و مدعی شده که در واقع نتیجه ای که دو مقاله (مقاله اول و مقاله دوم) گرفته اند یک سان است چون هر دو مقاله می گویند "ميانگين طول عمر برندگان نوبل بيش از بازندگان آن است". بعد هم اضافه کرده که "در صورتي كه اين گزاره انتخاب شود، دعواي اين دو گروه به آساني قابل رفع است. در اصطلاح خودمان: چه «رجب علي»، چه «علي رجب». از اين دست مسائل در الگوهاي ذهني مبتني بر رياضيات بيشتر است و به نوعي بازي با الفاظ است! "

من اول برایش توضیحی نوشتم و توضیح دادم که فرق دو مقاله چیست. گفتم که اولی نتیجه گرفته بود که مسابقات شهرت باعث "افزایش طول عمر برندگان می شود" حال آن که مقاله دومی این نتیجه را رد کرده و نشان داده که این مسابقات باعث "کاهش طول عمر بازندگان می شود" (و در واقع هر دو سر این گزاره ای که دوستمان فکر می کند کشف کرده است مشترکند). دوستم جواب داد که "من هم دقیقاَ همین نکته رو گفتم. گفتم نتایج قدیم و جدید هر دوتا یکی هستند"

من مانده بودم (و هنوز هم درمانده ام) که چه طور می توان این تفاوت را برای یک نفر که منکر آن است توضیح داد و برایش بیان کرد که اگر فاصله دو متغیر در دوره زمانی افزایش یافته باشد دو تفسیر ممکن از آن (افزایش یکی یا کاهش دیگری) تفاوت عظیمی با هم دارد. راستش نتوانستم راهی برای بیان موضوع پیدا کنم و فقط به این نکته اکتفا کردم که آدم اگر از قیاس "رجب علی" و "علی رجب" برای بررسی تفاوت نتایج دو مقاله اقتصادسنجی استفاده کند حتما به چنین نتایجی هم می رسد.

دوست خوبم باز جواب داد که "مشکل (اقتصاد) سنجی همین است. اگر نتایج سنجی درست است، پس چرا نتایج مختلف گرفته اند؟" این جمله را که شنیدم دیگر به لحاظ عصبی فرو ریختم و مدتی گیج بودم. خودم را که جمع و جور کردم با زبان تندی ازش پرسیدم که آیا در عمرش یک مقاله علمی چاپ شده در یک ژورنال خوانده است؟ و آیا حسی از متدولوژی "علم" و رفتار جامعه علمی و فرآیند نوشتن مقاله و الخ دارد؟

دل و دماغ ندارم تا بدیهیات را برایش به تفصیل تکرار کنم و بگویم که هر رشته علمی (از روان شناسی گرفته تا فیزیک حالت جامد) همین طوری کار می کند. یکی فرضیه ای و شواهدی برای فرضیه اش می آورد و دیگری ردش می کند و چیز به تری جای گزین می کند و آن دیگری قبلی را رد می کند و علم جلو می رود (رفقای فلسفه علم لطفا موقتا گیر کوهنی و لاکاتوشی و فیرآبندی ندهید که اوضاع خراب تر از این حرف ها است). خود متدولوژی هم هی به تر و به تر می شود و خطاهای قبلی کشف می شود. کسی هم معمولا مدعی نمی شود که اگر مثلا متدولوژی علم اپیدمیولوژی یا جامعه شناسی "درست" است پس چرا هر چند سال یک بار نتایج متفاوتی راجع به یک موضوع مشخص بیان می شود و چرا مثلا مقاله های سال 2000 به بعد دلایل متفاوتی برای ریسک فاکتور سکته قلبی بیان می کنند؟

بدبختی این است که آدم فردا باید در ایران با این رفقا سر و کله بزند. تصورش را می کنم که نشسته ای و زور زده ای و داده جمع کرده ای و مدل ساخته ای و مدلت خوب جواب نداده و دوباره ساخته ای و تست های مختلف اجرا کرده ای و به نظرت به یک نتیجه کوچک جدید رسیده ای. آن وقت آن را در یک سمینار علمی اقتصاد در ایران ارائه می کنی و منتظر نقدهای مخرب هستی (من هم مثل مراد فرهادپور از این عبارت مهوع "نقد سازنده" متنفرم) و یکی از همین رفقا پا می شود و می گوید "این که شما گفتی که چیز خاصی نداشت. چه رجب علی چه علی رجب". راستش من در چنین موقعیتی نمی توانم جوابی بدهم و فقط باید نگاه کنم. احتمالا هم آن دوستمان با این جواب بومی و ایرانی اش خیلی از من نوعی محبوب و پذیرفتنی تر خواهد بود.

گاهی به نظرم می رسد روش دکتر مشایخی و سیلی های علمی که هر کداممان چند بار ازش خورده ایم برای اصلاح این وضع جامعه علمی ما خیلی مفید خواهد بود. بارهای بارهای بار دیده ایم که جوانکی پا شده و با استدلالی شبیه دانش آموزان دبیرستانی که نظریه های انشتین را رد می کنند یک مقاله مهم در یک حوزه علمی را رد کرده است. جواب استاندارد دکتر (که معمولا با خشونت مناسبی که باعث می شود آدم تا عمر دارد جوابش را فراموش نکند هم راه است) این بود که "ببین پسرجان نویسنده این مقاله از یک دانشگاه خیلی خوب دکترا دارد و سی سال هم هست که به صورت متمرکز دارد روی این موضوع کار می کند (و من اضافه کنم که احتمالا این مقاله را در سی کنفرانس که در آن سیصد تا آدم باهوش و مطلع از موضوع نشسته اند ارائه کرده و کامنت گرفته است) و احتمالا هوش و سوادش هم از تو کم تر نیست. اگر این اشکال به قول تو بدیهی در این مقاله وجود داشت این احتمال را بده که ماجرا خیلی زودتر از این ها کشف شده بود و بعد بیا با این قاطعیت صحبت کن. برو و دنبال اشکالات عمیق تری بگرد."

الان دیگر اعصاب ندارم. می خواهم بروم و مرگ فروشنده آرتور میلر را تماشا کنم. وقتی برگشتم امیدوارم حوصله کنم و چیزی راجع به لزوم داشتن "سپر غم" در ایران که خیلی وقت ها توصیه اش را به بقیه کرده ام بنویسم.

May 26, 2007

تله مهارت کم کیفیت ضعیف

این بچه های وبلاگ مسیر توسعه دو پست نوشته اند در باب این که چرا افراد در ایران روی کسب تخصص سرمایه گذاری نمی کنند؟ مقدمتا باید بگویم که احتمالا نمونه ای که استنتاجشان را بر اساس آن بنا کرده اند بیش تر محدود به حوزه های علوم انسانی بوده که این وضع در آن برجسته تر است. در رشته های مهندسی و علوم و پزشکی در ایران انگیزه برای تمرکز روی حوزه مشخص بیش تر است و در مقایسه با افراد حوزه علوم انسانی معمولا متخصصان این رشته ها روی حوزه های باریک تری کار می کنند.

این مقاله ساده و قابل فهم چارچوب نظری برای فهم این موضوع فراهم می کند. حرف مقاله این است که دو بخش اقتصاد یعنی بخش نیروی انسانی و بخش تحقیقات رابطه مکمل با یک دیگر دارند. معنای اقتصادی این حرف این است که بهره وری نهایی سرمایه گذاری در هر یک از بخش ها رابطه مثبت با "سطح" انباشت سرمایه در بخش دیگر دارد. بخش تحقیقات زمانی با بازده بالا کار می کند که سطح بالایی از انباشت نیروی انسانی در اقتصاد وجود داشته باشد و سرمایه گذاری برای کسب سرمایه انسانی زمانی بهره ورتر خواهد بود که سطح فعالیت های تحقیقاتی (و در نتیجه تقاضا برای نیروی متخصص) در اقتصاد بالا باشد.

در عمل تصمیم برای سرمایه گذاری توسط هر دو بخش قبل از معلوم شدن نتیجه تصمیم بخش دیگر صورت می گیرد در نتیجه کل موضوع یک بازی را شکل می دهد. مقاله نشان می دهد که تعادل انتظارات عقلانی (Rational Expectations Equilibrium) شکل گرفته در اقتصاد می تواند دارای تعادل های چندگانه باشد. یک نقطه تعادل می تواند این باشد که افراد به درستی پیش بینی کنند که بخش تحقیقات رشد خواهد کرد و لذا انرژی بیشتری برای کسب سرمایه انسانی صرف کنند و بنگاه ها هم متقابلا با پیش بینی این که سطح سرمایه انسانی بالا خواهد بود سرمایه گذاری در تحقیقات را بیش تر کنند. تعادل دیگر می تواند این باشد که هر دو طرف بر عکس فکر کند. نیروی انسانی پیش بینی کند که سطح تحقیقات پایین خواهد بود و لذا سطح انباشت سرمایه انسانی را پایین بیاورد و بنگاه هم متقابلا با همین حدس سطح تحقیقاتش را کاهش دهد. به لحاظ نظری هر دو این تعادل ها می توانند اتفاق بیفتند و لذا اقتصاد ممکن است در تله تعادل نیروی انسانی ضعیف - تحقیقات کم گیر کند.

حال نقش دولت چه می تواند باشد؟ دولت می تواند با تغییر دادن انتظارات و دادن علامت به هر یک از دو بخش تعادل اقتصاد را از تعادل با بازده پایین به نقطه تعادل با بازده بالا منتقل کند. مثلا فرض کنید که دولت اعلام کند که سرمایه گذاری خوبی روی تربیت نیروی انسانی سطح بالا خواهد کرد. این علامت انتظارات بنگاه ها را تغییر می دهد و لذا برای آن ها بهینه خواهد بود که سرمایه گذاری روی تحقیقات را افزایش دهند. نیروی انسانی هم با درک پاسخ بخش تحقیقات رفتار جدیدی را در پیش می گیرد که مبتنی بر افزایش سرمایه گذاری در آموزش است. برخی محققان معتقدند که سرمایه گذاری گسترده کره (و به دنبال آن بقیه کشورهای شرق آسیا) در حوزه نیروی انسانی در دهه 50 میلادی همین مکانیسم را در اقتصاد فعال کرد.

اگر تحقیقات در معنی وسیع تری تفسیر کنیم به گونه ای که کل تقاضا برای فعالیت فکری نیروی انسانی متخصص در حوزه علوم انسانی را شامل شود همین مدل با وضع کشور ما مرتبط خواهد بود. نیروی انسانی می داند که تقاضای بالایی برای تخصص های سطح بالا وجود ندارد و لذا رفتار بهینه مبتنی بر تخصص پایین را دنبال می کند و از آن طرف بخش تقاضا (مثلا کارفرمایان یا مراکز تحقیقاتی) با درک این که نیروی انسانی تخصص بالا از خود نشان نخواهد داد حوزه های کار را متناسب با سطح پایین تخصص تعریف می کنند و لذا اقتصاد در تله مهارت کم - تحقیقات پایین قرار می گیرد.

May 25, 2007

...

1) یکی از شانس های آدم این است که توسط افراد فهیم نقد شود. بعد از نوشته احمد سیف عزیز کاوه مجلسی و جعفر خیرخواهان هم دو نقد برای نوشته من در باب اقتصاد توسعه نوشته اند که هر دو خواندنی هستند.

2) جمعی از رفقای اقتصاد خوانده همت کرده اند و وب سایت گروهی با اسم مسیر توسعه راه انداخته اند. سر بزنید.

3) موسسه ما دو سال قبل از هشت نفر ورودی اش یک نفر ایرانی بود. سال قبل این رقم به دو نفر رسید و امسال شد سه نفر. امروز به مناسبتی به جلسه هیات علمی دعوت شده بودم و همین بحث بود که با این روند کم کم باید شعبه ای در تهران بزنند. یکی از استادها گفت مشکل این است که اگر رفتیم تهران نمی توانیم راجع به نرخ بهره حرف بزنیم. تصورشان این بود که نرخ بهره در ایران وجود ندارد. گفتم وجود دارد خیلی هم خوب وجود دارد طوری که یک شبه 5% کاهش پیدا می کند.

May 24, 2007

طول عمر در آمریکا

آمریکا بالاترین سرانه خدمات بهداشتی را در دنیا دارد. با این همه امید به زندگی در این کشور در رده 29 ام جهانی است. آیا این به خاطر تفاوت ژن آمریکاییان است؟ پاسخ منفی است. آیا به خاطر شیوه تغذیه بد آمریکاییان است؟ تا حدی ولی نه کاملا. آیا به خاطر نابرابری و عدم دسترسی به خدمات بهداشتی مناسب در طبقات پایین است؟ احتمالا این می تواند تاثیر گذار باشد. به هر حال محققان بهداشت عمومی و اقتصاددانان حدس های مختلفی راجع به این موضوع دارند و آن را آزمون می کنند. در این بین یک فرضیه که حداقل به نظر من مرتبط می رسد به شرایط اجتماعی-روانی جامعه آمریکا مرتبط می شود که استرس در آن بالا است. در این بین یک موضوع مشخص تر توجه محققان را جلب کرده است: نقش نهادهای ارائه دهنده تشخص اجتماعی (مثل جایزه اسکار و نوبل) در این موضوع چیست؟

اگر بخواهیم تاثیر این نهادها بر روی طول عمر را بسنجیم می توانیم از روش طراحی ناپیوستگی رگرسیون استفاده کنیم. فلسفه این روش این است که برای بررسی تاثیر یک سیاست که با معیار مشخصی تخصیص داده می شود (مثلا تاثیر اعطای بورس تحصیلی به ورودی های دانشگاه ها) می توانیم گروه کنترل را از کسانی انتخاب کنیم که درست در مرز انتخاب بودند ولی انتخاب نشده اند. لذا گروه آزمایش در مثال ما پایین ترین دریافت کنندگان بورس و گروه کنترل کسانی که لب مرز بورس بودند ولی بورس دریافت نکرده اند هستند. چون این دو گروه احتمالا در اکثر ویژگی ها بسیار شبیه به هم هستند می توانیم نتیجه بگیریم که اگر تفاوتی در عمل کرد مشاهده شد مربوط به سیاست اعمال شده است.

اگر همین روش را در مورد تاثیر برنده شدن در مسابقه اسکار (مثلا) به کار بگیریم می بینیم که بین طول عمر برندگان اسکار و کسانی که نامزد شده اند ولی برنده نشده اند تفاوت معنی دار وجود دارد. با همان فلسفه ای که پاراگراف قبل گفتیم احتمالا سایر ویژگی های دو گروه (مثل درآمد یا تحصیلات) مثل هم است و تفاوت آن ها لب مرزی بوده است پس می توانیم بالا بودن طول عمر را به دریافت جایزه نسبت دهیم. لذا احتمالا این نوع نهادها باعث افزایش طول عمر می شود. این داستان بی بی سی مثلا همین نتیجه را بیان می کند.

این نتیجه گیری شتابزده در واقع لزوما درست نیست! برای فهم اشتباه کافی است که طول عمر برندگان اسکار را با متوسط جامعه هنرمندان سینما مقایسه کنیم آن وقت می بینیم که تفاوت معنی داری مشاهده نمی شود. ولی پس این تفاوت بین برندگان و بازندگان مشاهده کردیم کجا رفت؟ جواب جالب است. مسابقاتی مثل اسکار طول عمر برندگان را افزایش نمی دهد بل که طول عمر بازندگان را کاهش می دهد! این مقاله که البته هنوز نهایی نشده همین موضوع را در بین برندگان و بازندگان Baseball Hall of Fame بررسی می کند و به این نتیجه می رسد که برنده شدن در این مسابقه طول عمر را تغییر نمی دهد ولی رسیدن به مرز برندگی و بازنده شدن تا حد قابل ملاحظه ای از امید ریاضی طول عمر می کاهد.

نتیجه سیاست گذاری: نهادهایی که هیجان برنده و بازنده شدن را القاء می کند را حذف کنید تا مردم بیش تر عمر کنند.

May 23, 2007

دعوای اقتصاد توسعه

من در انتخاب آزاد متن کوتاهی راجع به اقتصاد توسعه نوشته بودم که احمد سیف با آن مخالف بود و نقدی نوشت و من بر نقد او جوابی و الخ

ضمنا این جا خراب نشده. پهنای باند این ماه زیاد مصرف شده بود و رو به اتمام بود که ایمان حاجی زحمت کشید و سایت را سبک کرد که تا وقتی سرویس دهنده سطح خدمت را ارتقاء می دهد مشکلی پیش نیاید.

May 22, 2007

زبان ریاضی

در انتخاب آزاد چیزکی راجع به زبان ریاضی در اقتصاد نوشتم.

بازارهای مالی و رشد اقتصادی

این اولین مطلبی است که برای دوره جدید شرق نوشتم:

اهميت توسعه يافتگي بازارهاي مالي در رشد اقتصادي تا همين اواخر جزء مباحث فراموش شده در اقتصاد توسعه بوده است. اولين مطالعه براي سنجش تاثير توسعه يافتگي مالي بر رشد توسط گلداسميت در سال 1969 ميلادي صورت گرفت که البته از زاويه روش هاي سنجش و مدل اقتصادسنجي نقدهاي مهمي بر آن وارد است با اين همه اين مطالعه اين سوال مهم را پيش پاي محققان و سياستگذاران قرار داد که آيا بين رشد اقتصادي و توسعه يافتگي مالي رابطه اي وجود دارد و اگر وجود دارد جهت عليت از کدام سمت است؟ آيا بازارهاي مالي توسعه يافته تر باعث ارتقاي سطح رشد مي شوند يا بر عکس انتظار از رشد اقتصادي باعث توسعه يافتگي بازارهاي مالي؟


پيش از ورود به اين سوال ابتدا بايد روشن کنيم که منظور از توسعه يافتگي مالي چيست؟ اين سوال پاسخ قطعي ندارد و مجموعه اي از معيارها براي آن به کار مي رود. يک معيار براي ارزيابي قدرت بازار مالي در يک کشور نسبت ارزش سهام شرکت هاي حاضر در بورس به کل توليد ناخالص ملي اين کشور است. چنين شاخصي نشان مي دهد که چه بخشي از سرمايه گذاري هاي کشور در بازارهايي که قدرت نقد شوندگي بالا دارند خريد و فروش مي شود. اين نسبت براي ايران حدود يک چهارم است در حالي که براي بسياري از کشورها بيش از يک است. نسبت هاي معمول ديگر حجم سهام خريد و فروش شده در بازار سهام، سهم وام هاي تخصيص يافته به بخش خصوصي در اقتصاد و سهم وام ها و اعتبارات اعطايي از طريق بانک هاي خصوصي به نسبت اعتبارات هدايت شده از طريق بانک مرکزي و بانک هاي دولتي است. هر قدر اين نسبت بزرگ تر باشد نشان مي دهد که اعتبارات بخش خصوصي که حساسيت بيشتري به کيفيت سرمايه گذاري دارد در اقتصاد قوي تر است. نقطه عزيمت محققاني که روي رابطه کيفيت بخش مالي و رشد متمرکز مي شوند اين است که بخش مالي با کاهش هزينه هاي مبادله و عدم تقارن هاي اطلاعي در اقتصاد نهايتاً باعث ارتقاي سطح پس انداز، انباشت سرمايه، رشد فناوري و رشد اقتصادي مي شود. چنين تاثيري از چند مسير مختلف مي تواند رخ دهد؛

1- بازار مالي سرمايه ها را براي سرمايه گذاري در فناوري بسيج مي کند. مهندسي را تصور کنيد که ايده اي براي طراحي و توليد يک محصول خانگي جديد دارد که مي تواند سهم بسزايي در ارتقاي رفاه خانوارها ايفا کند. چنين فردي براي تبديل کردن ايده خود به يک محصول تجاري نيازمند سرمايه گذاري در ماشين آلات و تجهيزات است و طبيعي است که علاقه مند يا حتي قادر نيست که همه سرمايه مورد نياز را هم به طور شخصي تامين کند. بازارهاي مالي اين امکان را فراهم مي کنند تا او با عرضه سهام شرکتش در بازار بورس و يا عقد قرارداد با بانک هاي سرمايه گذار منابع مالي مورد نياز خود را تامين کرده و در عوض سرمايه گذاران را در عوايد مالي پروژه خود سهيم کند. بازارهاي مالي از يک طرف با تامين پول مورد نياز کارآفرين به رشد فناوري و تجاري شدن ايده او کمک مي کنند و از طرف ديگر مشوقي براي سرمايه گذاران کوچک براي سرمايه گذاري کردن در اين فرصت ها فراهم مي کنند.

2- بازارهاي مالي راجع به فرصت هاي سرمايه گذاري اطلاعات ايجاد مي کنند. يک سرمايه گذار خرده پا را تصور کنيد که قصد دارد پس انداز اندک خود را سرمايه گذاري کند. اگر بازارها و نهادهاي مالي (بانک هاي سرمايه گذار و بورس سهام) وجود نداشته باشد اين فرد مجبور است تا راساً به بررسي شرکت هاي مختلف و کيفيت آنها پرداخته و نهايتاً در چارچوب اطلاعات و شناخت محدود خود به سختي زمينه سرمايه گذاري را انتخاب کند که لزوماً هم بهترين انتخاب براي او نيست. حال آنکه با بودن نهادهاي مالي شخص مي تواند صرفاً سرمايه خود را وارد بازار مالي کند و عمليات جست وجوي فرصت هاي سرمايه گذاري و تخصيص سرمايه را به نهادهاي مالي واگذار کند.

3- بازارهاي مالي نقش نظارتي قوي براي شرکت هاي بزرگ فراهم مي کنند. قيمت سهام يک شرکت شاخصي است که رابطه تنگاتنگي با ارزش بنيادي شرکت دارد لذا عملکرد مديريت شرکت به سرعت خود را در قيمت سهام شرکت منعکس مي کند. بازارهاي مالي با عمومي کردن اطلاعات، تشويق شرکت هاي موفق و تنبيه شرکت هاي زيان ده نقش نظارتي قوي را ايفا مي کنند که از بسياري از سيستم هاي نظارت بوروکراتيک موثرتر عمل مي کند. با توجه به عدم تقارن هاي اطلاعاتي که در بازارهاي مالي وجود دارد و باعث مي شود تا موسسات وام دهنده اطلاعات کافي از کيفيت شرکت وام گيرنده نداشته باشند اين نقش بازارهاي مالي تاثير مهمي در کاهش شکست هاي بازار در بخش وام و اعتبارات ايفا مي کند.

4- بازارهاي مالي ريسک سرمايه گذاري را تقسيم مي کنند. اگر سرمايه گذاران مجبور باشند که شخصاً در پروژه ها سرمايه گذاري کنند قدرت متنوع سازي آنها به شدت کاهش مي يابد. حال آنکه نقد شوندگي بالاتر در بازار سهام و امکان خريد سبد متنوعي از سهام اين امکان را فراهم مي کند تا سرمايه گذاران خود را در مقابل ريسک شرکتي مصون کنند. اين ويژگي تمايل براي سرمايه گذاري در پروژه هاي مرتبط با توسعه فناوري يا محصولات نوآورانه که طبعاً با ريسک بالا همراه هستند را افزايش داده و نهايتاً به رشد فناوري در جامعه کمک مي کند. از طرف ديگر نهادهاي مالي که ماهيت بين نسلي دارند (مثلاً صندوق هاي بازنشستگي) اين امکان را فراهم مي کنند تا ريسک هاي ناشي از تحولات اقتصاد کلان که ممکن است تاثيرات منفي روي يک نسل خاص برجاي گذارد به يک نسل خاص منتقل نشود و لذا تمامي نسل ها از جريان مالي هموارتري برخوردار شوند.

با در نظر گرفتن مجموعه مسيرهاي فوق مجموعه اي متنوع از مطالعات انجام شده است که همگي بر وجود تاثير مثبت از سمت توسعه يافتگي بازارهاي مالي به رشد اقتصادي تاکيد مي کنند. مطالعات مختلف نشان مي دهند که اگر شاخص هاي بازار مالي در کشورهاي کمتر توسعه يافته يا در حال توسعه به سطح متوسط اين شاخص ها در گروه کشورهاي پيشرفته تر ارتقا مي يافت آن گاه سرعت رشد اين کشورها مي توانست بين نيم تا يک درصد افزايش يابد و اين در يک فاصله زماني ده تا بيست ساله به معناي افزايش ده تا بيست درصدي در سطح درآمد سرانه اين کشورها است.

May 21, 2007

گفت و گو بر سر مفاهیم نادقیق

آقا من بحث پست قبل را دوست دارم. بعد از مدت ها یک موضوع فکری جالب برایم پیدا شده است. اصل موضوع خودم را فراموش کرده ام ولی سوال این که اگر نتوانستیم مفهومی را دقیق کنیم تکلیف گفت و گو بر سر آن چیست برایم باقی است. فعلا این دو نظر برایم جالب و آموزنده بود.

پسر فهمیده: یک بار جمله‌ی خودتان را بخوانید: «به رغم نداشتن تعریف و شاخص مشخص، دو طرف بحث برداشت بین الاذهانی نسبتا مشترکی از مفاهیم ژلاتینی این چنینی دارند.» فکر نمی‌کنید این ادعا تنها وقتی درست است که دو طرف بحث از خاست‌گاه نظری مشترکی باشند؟ مشکل حرف‌های غیردقیق این است که چند نفر که مثل هم فکر می‌کنند، آخر سر به توافق می‌رسند و فکر می‌کنند این توافق یک نتیجه‌ی اصیل است. نمونه‌اش همین روشن‌فکران چپ یا پست‌مدرنیست است که خودشان هم نمی‌فهمند چه می‌گویند، ولی حرف‌های همدیگر را تأیید می‌کنند. به نظر شما چه‌طور می‌شود از حرف غیردقیق نتیجه گرفت؟

نی لیک: نفس و اصل گفت و گو را پذیرفتن حرکت به سوی نقد و در نتیجه روشن شدن جنبه ی تاریک و نه روشن موضوع است. مضامین جدید هنوز تبدیل به مفاهیم دقیق نشده اند. برای همین به نظر من باید گفت و گو کرد، نقد کرد و بازبینی در دانسته ها و ادعاها کرد. این که گفته می شود تعریف دقیقا مفاهیم را ارائه بدهید درست نیست چرا که فضای خاکستری و مبهم که با ابتکار نظری به بحث گذاشته می شود اگر که از قبل تعریف داشته باشد به بحث یا تشکیک گذاشته نمی شود. به نظر من اجازه بدهیم که موضوع جدید وارده فضای فکر و نظری ما بشود و همه اش با اتکا به متعارف ها و دقایق ابتکار فکری را نکوبیم.

May 20, 2007

باز هم چرا سطح رهبران در حال افول است؟

واکنش های بعضا عصبی به پست "چرا سطح رهبران در حال افول است" تقریبا برایم غیرقابل فهم است. خصوصا که تعدادی از دوستان حتی به این نکته ساده دقت نکردند که متن این پست متعلق به من نیست و من فقط بخشی از مقاله دکتر سریع القلم را در داخل گیومه نقل کرده ام. من یک سوال قدیمی دارم و سوالم هم سرجایش هست و شهود کلی ام هم علی رغم مخالفت های نسبتا زیاد بقیه با سوالم همراهی می کند. یک دلیل محتمل برای این موضوع را هم در "تقدیس و فراگیر شدن لذت" می دانم که امیدوارم به زودی در موردش بنویسم.

حالا این وسط نقدهای این پست یک موضوع را برایم برجسته کرد. اگر کسی از من بپرسد که اصطلاح افول سطح رهبران دقیقا یعنی چه و با چه شاخصی اندازه گیری می شود پاسخ دقیقی ندارم. با این همه به نظرم می رسد که به رغم نداشتن تعریف و شاخص مشخص، دو طرف بحث برداشت بین الاذهانی نسبتا مشترکی از مفاهیم ژلاتینی این چنینی دارند که امکان گفت و گویی ولو با دقت کم تر از حد مورد انتظار را فراهم می کند. این گفت و گو به هر حال واجد ثمراتی خواهد بود چنان چه من خودم از نوشته دکتر سریع القلم چند نکته مهم آموختم. به نظرم گاهی این مته به خشخاش گذاشتن ها برای تعریف دقیق مفاهیم یک جور وسواس بیش از حد است که خاصیت یا نیتی جز اجبار طرح کننده سوال یا یک ایده اولیه به خاموشی ندارد.

احتمالا یک پاسخ این خواهد بود که خودت بارها دیگران را به حرف زدن های نادقیق متهم کرده ای. پاسخ من این خواهد بود که بین حوزه ای مثل اقتصاد که مفاهیم در آن بسیار دقیق تعریف می شوند و موضوعی که سریع القلم راجع به آن نوشته است تفاوت وجود دارد و آدم باید بداند متر دقتش را کی به کار ببرد.

انتخاب آزاد

گروهی از دانشجویان و کارشناسان و روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان اقتصادی دور هم جمع شده اند و وبلاگ گروهی به اسم "انتخاب آزاد" راه انداخته اند تا در آن از اصول اقتصاد بازار در مقابل حمله های روشنفکران چپ دفاع کنند. اگر به مباحث اقتصادی علاقه مند هستید در این وبلاگ همیشه مطالب جدیدی خواهید خواند.

May 19, 2007

چرا سطح رهبران در حال افول است؟

سال ها قبل مدت ها سوال من این بود که چرا سطح ویژگی های فردی و اخلاقی انسان های مطرح در دنیا افول کرده؟ مثال مقایسه ام هم مثلا قیاس کلینتون بود و آبراهام لینکن یا روشن فکران اوایل سده فعلی شمسی با وضع موجود و الخ. الان دیدم محمود سریع القلم که به نظرم جزو معدود اساتید علوم انسانی در ایران است که نوشته هایش ارزش خواندن دارد مطلبی دقیقا در همین رابطه نوشته. لینک بازتابش احتمالا کار نمی کند ولی می توانید از لینک رستاک بخوانیدش.

"انتخاب «سارکوزی» به سمت رئیس‌جمهوری فرانسه، یک نکته مهم تاریخی را مطرح می‌کند: میتران‌ها، پمپیدوها و دوگل‌های فرانسه کجایند؟ در مقام مقایسه با این غول‌های سیاسی، هیچ کدام از رقبای سارکوزی، قابل توجه نبودند. آیا این افول تنها در فرانسه قابل مشاهده است؟ چرا انسان‌های بزرگ، چه به معنای فکری و چه به مفهوم اخلاقی آن، دیگر در صحنه سیاسی ظهور نمی‌کنند؟ چرا سطح سیاستمداران این قدر افول کرده است؟ چرا هنرپیشگی در سیاست جایگاه ویژه‌ای به خود گرفته است؟ ..."

تمایلات خیرخواهانه بازار

"... بسیار آموزنده است توجه کنیم که دخالت‌های با نیت‌های خیر اغلب به نتایج فاجعه‌بار می‌انجامد داد و دادو قال زیاد درباره کار بچه‌های بنگلادشی دودهه پیش منجر به تحریم واردات از بنگلادش شد که با کار بچه‌ها تولید می‌شد. طبیعتا، تعدادی از کارخانه‌ها بسته شدند. بچه‌های کارگر بعد از آن چه کردند؟ آیا آنها به مدرسه رفتند؟ آیا آنها از ستم سرمایه‌داری رهایی یافته و به بچه‌های صرفا آزاد تبدیل شدند؟


بچه‌های بنگلادشی از فقر و فلاکت شدید به کار در بنگاه‌ها روی آورده بودند و می‌توانستند دستمزدهای نسبتا بالایی دریافت کنند. وقتی که بنگاه‌ها تعطیل شدند برخی از آنها از فقر به هلاکت افتادند و برخی دیگر گرفتار فحشا شدند. اینها نتایج ناخواسته‌ای است که مخالفان جهانی شدند به آسانی نمی‌توانند مشاهده کنند ...:

این بخش هایی از مطلبی است که امروز در رستاک چاپ شده است که شاید خواندنش برایتان جالب باشد.

دوره انتقال

از وقتی برگشتم دارم دوره انتقال را طی می کنم. با گروه اقتصاد صحبت کردم که درس های باقی مانده ام را عمدتا از فاینانس بردارم. گروه فاینانس هم که من را می شناخت "عملا" از همین الان من را دانش جوی خودش حساب می کند و به جلسات و درس ها دعوتم می کند. فعلا دو تا درس رسمی از فاینانس دارم: مالیه بنگاه و اقتصادسنجی بین بنگاهی در مالیه بنگاه. برایم جالب است که تفاوت بین اقتصاد و فاینانس از آن چیزی که فکر می کردم خیلی کم تر است (یا شاید در این دانشگاه ما این طور است). از تئوری های فاینانس زمان پیوسته - که یک حوزه خاص این رشته است - که بگذریم تقریبا تمام مبانی نظری که در مقاله های فاینانس استفاده می شود همان نظریه های اقتصاد در حوزه تعادل عمومی و بهینه سازی و ساماندهی صنعتی و نظریه بازی و اقتصاد اطلاعات و تئوری قرارداد و حتی بهینه سازی پویا و مدل های بین نسلی و غیره است. پایه روش های اقتصادسنجی هم که بین دو حوزه دقیقا یک سان است. تا جایی که من می فهمم در واقع فرق عمده دو حوزه نه در روش ها بل که در صورت مساله هایی که انتخاب می کنند است. طیف صورت مساله های فاینانس محدودتر است (و این هیجان مساله را کم می کند) ولی جنبه عملی در آن پررنگ تر است. یک فرق ظاهری هم این است که گروه های فاینانس کلا کمی حال و هوای اشرافی تری دارند. قبلا یکی از دوستانم که تجربه کار فاینانس داشت بهم می گفت که اگر بروی این رشته باید مدلت بشود مثل این هایی که سنجاق کراوات و دکمه سر آستین می زنند!

May 18, 2007

آوینی را مصادره نکنید

ده سال بود از حسین معززی نیا چیزی نخوانده بودم. بچه حزب اللهی خوش تیپی که اگر حافظه ای خطا نکند در نیستان و/یا مهر و سوره مقاله های سینمایی می نوشت. امروز صبح خیلی حالم خوش نبود. یک مقاله خوب لازم داشتم تا سر حالم بیاورد و وقتی این مقاله بازتاب را با بی میلی باز کردم دیدم خواندنی است. حدس می زنم که ممکن است بعضی از شما هم خوشتان بیاید. البته می دانم که احتمالا دسترسی به بازتاب در ایران مشکل دارد. عذرخواهی می کنم که آدرسی که باید در ابتدایش قرار دهم تا بشود دسترسی داشت را بلد نیستم. پس اصلا این کار را می کنم که کل متن را این جا کپی کنم.

"كيومرث پوراحمد در اواخر سال 1372 يعني همان سالي كه سيد مرتضي آويني در اولين روزهايش به شهادت رسيد، فيلم خوب و قدرنديده‌اي ساخت به نام «مرتضي و ما». در اين فيلم با نزديك به چهل نفر از اهل نظر گفت‌و‌گو شده و افرادي از طيف‌هاي مختلف درباره شخصيت و افكار و آثار آويني نكاتي را بيان مي‌كنند. همه در اين فيلم حاضرند، از شمس آل‌احمد و دكتر رضا داوري و مهدي چمران و مسعود بهنود گرفته تا فريدون جيراني و مهدي فخيم‌زاده و سيروس الوند و رسول صدرعاملي و علي معلم و اميد روحاني و خيلي‌هاي ديگر. در ميان همه حرف‌هاي متنوع آن فيلم، بهروز افخمي از ابتدا تا انتها بر طرح موضوعي پافشاري مي‌كند كه شايد در آن سال‌ها بيش از حد نوميدانه و سياه به نظر مي‌رسيد؛ او در تمام مدت گفت‌و‌گويش اصرار دارد كه دوران توجه فعلي به مظلوميت آويني به سرعت طي خواهد شد و همه اينها فراموش خواهد شد و خيلي زود روزي خواهد رسيد كه مخالفان و دشمنان آويني مسلط مي‌شوند و دوباره همان رفتارهاي سابق را در پيش مي‌گيرند."

متن زير مقاله‌اي است كه حسين معززي‌نيا (داماد شهيد آويني)، كارگردان روايت راوي و منتقد سينما در شماره اخير مجله «دنياي تصوير» منتشر كرده است.

* چند كلمه درباره تفاوت‌هاي آويني اين روزها با آويني چهارده سال پيش

كيومرث پوراحمد در اواخر سال 1372 يعني همان سالي كه سيد مرتضي آويني در اولين روزهايش به شهادت رسيد، فيلم خوب و قدرنديده‌اي ساخت به نام «مرتضي و ما». در اين فيلم با نزديك به چهل نفر از اهل نظر گفت‌و‌گو شده و افرادي از طيف‌هاي مختلف درباره شخصيت و افكار و آثار آويني نكاتي را بيان مي‌كنند. همه در اين فيلم حاضرند، از شمس آل‌احمد و دكتر رضا داوري و مهدي چمران و مسعود بهنود گرفته تا فريدون جيراني و مهدي فخيم‌زاده و سيروس الوند و رسول صدرعاملي و علي معلم و اميد روحاني و خيلي‌هاي ديگر. در ميان همه حرف‌هاي متنوع آن فيلم، بهروز افخمي از ابتدا تا انتها بر طرح موضوعي پافشاري مي‌كند كه شايد در آن سال‌ها بيش از حد نوميدانه و سياه به نظر مي‌رسيد؛ او در تمام مدت گفت‌و‌گويش اصرار دارد كه دوران توجه فعلي به مظلوميت آويني به سرعت طي خواهد شد و همه اينها فراموش خواهد شد و خيلي زود روزي خواهد رسيد كه مخالفان و دشمنان آويني مسلط مي‌شوند و دوباره همان رفتارهاي سابق را در پيش مي‌گيرند. مي‌گويد: « ما داريم مي‌بينيم كه به سرعت فراموش مي‌كنند ... ما در دوره‌اي زندگي مي‌كنيم كه خيلي از آدم‌هايي كه اصلاً بويي از صداقت نبرده‌اند و خودخواهي‌شان به چنان حدي رسيده كه خودشان را معيار كامل اسلام مي‌دانند، معيار كامل نحوه صحيح زندگي كردن مي‌دانند، همين‌طور به تدريج دارند مسلط مي‌شوند و به اصطلاح دور، دور آن‌هاست. معناي همان حرف سيد كه گفت امسال سال ما نيست، سال بزمجه‌هاست. آدم‌هايي كه تصوري دارند از زندگي كردن صحيح، مثل آن تخت معروف آن موجود اسطوره‌اي كه الان اسم‌اش يادم نيست كه همه آدم‌ها را روي آن تخت مي‌خوابانند، اگر كه بلندتر باشند اره‌شان مي‌كنند براي اين كه اندازه تخت‌شان شوند، اگر كوتاه‌تر باشند آن قدر مي‌كشند تا اندازه تخت بشوند... اين‌ها در همان ايام هم شروع كرده بودند به توضيح دادن و تعريف كردن اسلام از نظر خودشان و توضيح دادن اين كه سيد چگونه مسلماني بايد باشد تا از نظر آنها مسلمان شايسته‌اي به نظر بيايد...»

حرف‌هاي افخمي در فيلم «مرتضي و ما» گرچه از نظر خيلي‌ها سياه‌نمايي و منفي‌بافي به نظر رسيد و اين نظرشان را در همان ايام ابراز كردند، اما راستش براي ما كه از نزديك شاهد حال و احوال سال آخر زندگي سيد مرتضي آويني بوديم، آرامش‌بخش‌ترين حرف‌هاي كل آن فيلم بود و احساس مي‌كرديم دل‌مان خنك شده و كمي سبك شده‌ايم از اين كه ديده‌ايم بالأخره يك نفر جرأت پيدا كرده و دارد به صراحت مي‌گويد كه چه آدم‌هايي با چه نوع مرامي باعث شدند آن قدر عرصه بر آويني تنگ شود كه عملاً راهي جز حذف خودش از عالم دور و بر برايش باقي نماند. ما به چشم ديده بوديم كه آن آدم خوش‌خلق و خوش‌مشرب هميشه، روز به روز خسته‌تر و بي‌حوصله‌تر مي‌شود و ديگر تحمل ديدن مقاله‌هاي پي در پي روزنامه‌ها درباره انحراف و تخطي سردبير مجله سوره از اصول اسلام و انقلاب را ندارد. من كه هرگز عصبانيت و پرخاش‌گري و فحاشي از او نديده بودم، شاهد بودم كه وقتي مقاله «آقاي سردبير، كمي هم به خدا فكر كنيد» را در روزنامه جمهوري اسلامي ديد، روزنامه را برداشت و مدتي ايستاد مقاله را برانداز كرد، صورت‌اش كمي برافروخته شد و بعد توجهش به كاريكاتوري جلب شد كه در وسط مقاله چاپ شده بود و تصوير آدم شكم‌گنده‌‌اي را نشان مي‌داد كه با كراوات و ريش تراشيده و موهاي ژل‌زده و يك پيپ در گوشه دهان ايستاده بود وسط اتاقي و با لبخندي بر گوشه لب كه مثلاً نشانه تفرعن و تبختر بود، به سقف نگاه مي‌كرد. كاريكاتور را كه نگاه كرد، برگشت رو به ما و پرسيد: « حالا يعني چي؟ اين كاريكاتور را زير اين تيتر گذاشته‌اند، يعني من اين شكلي‌ام؟» و بعد بي آن كه منتظر جواب ما بماند، روزنامه را بست و گذاشت روي ميز و گفت: «مرتيكه پفيوز»! اين اولين فحشي بود كه در تمام ايام از دهان او شنيدم و آن‌قدر برايم غيرمنتظره بود كه در همان لحظه فهميدم ظاهراً سردبير آرام و مؤدب ما آن قدر مورد آزار قرار گرفته كه از اين به بعد برافروخته شدن و از كوره در رفتن‌اش غير عادي نخواهد بود. فشارها و تهمت‌ها و رفتارهاي مشمئز‌كننده بعدي، بدون وقفه از راه مي‌رسيد و شدت يافتن اين حمله‌ها مصادف شد با تعطيل شدن خنده‌هاي هميشگي‌اش و بي‌حوصله‌شدن‌اش و گرفتگي صدايش كه خواندن نريشن‌هاي روايت فتح را هم برايش دشوار كرده بود. اين وضعيت آن‌قدر تا پايان سال 71 ادامه پيدا كرد كه وقتي سال تمام شد و بعد از عيد آمديم مجله و حلول سال جديد را تبريك گفتيم، ديديم تحويل‌مان نمي‌گيرد و انگار به نظرش اتفاق مهمي نيفتاده و حوصله اين حرف‌ها را ندارد. ديديم كه انگار براي او سال جديد آغاز نشده است. در ادامه اين حال و احوال‌‌اش بود كه آن تعبيري را به كار برد كه بهروز افخمي هم در صحبت‌اش به آن استناد كرده؛ سال بزمجه. من باز هم شاهد گفت‌و‌گويي بودم كه به بيان اين عبارت ختم شد: روز يكشنبه يا دوشنبه هفته‌اي بود كه او در پايان همان هفته، يعني صبح جمعه‌اش‌ به شهادت رسيد. من و مسعود فراستي در اتاق سرويس سينمايي مجله سوره نشسته بوديم و مشغول كارمان بوديم كه او وارد شد و پشت تنها ميز خالي اتاق نشست و بر خلاف هميشه كه به محض ورود، حرفي براي زدن داشت و درباره فيلمي كه شب قبل ديده بود يا موضوعي كه توجه‌اش را جلب كرده بود، بحثي به راه مي‌انداخت و بعد از بروز اختلاف نظر با مسعود، شروع مي‌كرد به سر به سر گذاشتن و گفتن و ‌خنديدن، بي‌حوصله و ساكت نشست پشت همان ميز و شروع كرد به ور رفتن به كاغذهايي كه روي ميز ولو بود. من و مسعود كه مي‌دانستيم خلق سردبيرمان در سال جديد تنگ‌تر شده، چيزي نگفتيم و به كارمان ادامه داديم، اما بعد از چند دقيقه خودش شروع كرد به حرف زدن و ابراز نااميدي كردن از اوضاع و شرايطي كه در پيش داريم و همان جا بود كه گفت احساس مي‌كند سال جديد سال اسب و گاو و بز و گوسفند و اين جور چيزها نيست، «سال بزمجه» است! و بعد يادم هست كه انگار مي‌خواهد تجديد‌نظر كند، گفت: «بزمجه‌گان». و منظورش ساختن تركيبي بود بر وزن «مهرگان» و مي‌خواست با گذاشتن پسوندي كه در اعياد باستاني به منظور امتداد بخشيدن به يك دوران به كار مي‌رفته، بگويد عيد امسال بهتر است عيد «بزمجه‌گان» نام بگيرد! اين حرف او را بعدها مسعود فراستي براي ديگران نقل كرد و اشاره بهروز افخمي در فيلم مرتضي و ما به همين نقل قول است.

سيد مرتضي آويني دو روز بعد از گفتن اين حرف‌ها، در روز چهارشنبه به فكه سفر كرد و روز جمعه هم به شهادت رسيد. ما اين تلخي‌ها را ديده بوديم كه آن وقت بعد از اعلام خبر شهادت نمي‌توانستيم رفتارهاي گل و بلبلي رايج را تحمل كنيم و اگرچه معناي عارفانه شهادت او را پذيرفته بوديم، اما در عين حال نمي‌توانستيم فراموش كنيم كه چه‌طور او را آزار دادند و كنار گذاشتند و راندند و به مسلخ فرستادند و به همين دليل وقتي بهروز در فيلم مرتضي و ما آن شكلي موضع‌گيري كرد و به همه يادآوري كرد كه همين چند ماه پيش اوضاع چه بوده و حالا چه شكلي شده، قدري آسوده شديم از اين كه اين حرف‌ها را يكي گفت و جايي ثبت شد و گم نشد. يادم هست آن قدر از آن مثال افخمي درباره آن موجود اسطوره‌اي خوش‌ام آمده بود كه رفتم و نام آن موجود را هم پيدا كردم و فهميدم در اساطير يونان موجودي بوده به نام «پروكروستيس» كه وقتي مهمان به خانه‌اش مي‌آورده، او را روي تخت‌خواب مي‌خوابانده و اگر قدش بلند بوده، او را هرس مي‌كرده تا اندازه تخت شود و اگر كوتاه‌تر بوده، آن قدر با چكش روي بعضي از اعضاي بدن‌اش مي‌كوبيده تا پهن شود و به اندازه تخت درآيد! نيت بدي نداشته، فقط از بس به «قالب» و «قواره» و «تعادل» و «تناسب» اهميت مي‌داده، با اره و چكش به جان مهمان‌اش مي‌افتاده و او را به قتل مي‌رسانده! بهروز واقعاً مثال حكيمانه‌اي زده بود، نه؟!
*
از بيستم فروردين‌ ماه امسال، چند مراسم به مناسبت يادبود چهاردهمين سالگرد شهادت سيد مرتضي آويني برگزار شده و چند برنامه تلويزيوني و گفت‌و‌گوي خبري به اين مناسبت پخش شده و اخيراً نخستين دوره اهداي «جايزه بزرگ شهيد آويني» نيز برگزار شد. مجموعه افعال و اقوالي كه در اين نوع مجالس و محافل صادر مي‌شود و همچنين برخي اظهارنظرها كه در ايام جشنواره فجر سال گذشته طرح شد، وضعيت نگران‌كننده‌اي ايجاد كرده است؛ تا آن حد كه نمي‌شود همه چيز را به بي‌دقتي‌ها و سهل‌انگاري‌هاي مرسوم ربط داد و گذشت و سكوت كرد. تا آن حد كه ممكن است آدم يك بار ديگر به تئوري توطئه علاقه‌مند شود و فكر كند كه شايد عده‌اي دارند سعي مي‌كنند با يك برنامه‌ريزي حساب‌شده، آويني را مصادره به مطلوب كنند و با اميد به اين كه بعد از چهارده سال ديگر كسي يادش نمانده كه در آن سال‌ها چه گذشته، يك آويني جديد خلق كنند كه مورد پسندشان باشد.

از همان چند سال پيش كه مقدمات اين حركت‌ها آغاز شده بود، دوستاني بودند كه مي‌پرسيدند چرا در مقابل اين حرف‌ها هيچ نوع موضع‌گيري انجام نمي‌شود و چرا كسي جواب اينها را نمي‌دهد. اما تصور من هميشه اين بود كه لازم نيست ما نقش وكيل مدافع آويني را بازي كنيم و فكر مي‌كردم اولاً دليلي وجود ندارد ما در مقام دفاع از كسي برآييم كه از خودش اين همه كتاب و مقاله و مصاحبه و يادداشت و فيلم مستند و برنامه تلويزيوني باقي گذاشته، و خود اين آثار به خوبي نشان‌دهنده نوع تفكر و منش فرهنگي هنري او هستند و ثانياً احساس مي‌كردم خود او هنوز مراقب اوضاع و احوال است و اجازه نمي‌دهد وجودش را به نفع چيزهاي ديگري كه مورد پسند اهل سياست است مصادره كنند و آرمان‌هايش را وارونه معرفي كنند. اما با همه اين ملاحظات و با همه پرهيزي كه در طول اين چهارده سال داشته‌ام، امسال نگران شده‌ام و فكر مي‌كنم ممكن است در اين هياهوي رسانه‌اي و در اين همه بي‌حوصله‌گي كه نسل جوان و سياستمداران‌مان به يك اندازه از آن برخوردارند، كسي به سراغ نوشته‌ها و فيلم‌هاي آويني نرود و همين حرف‌هاي كوچه‌بازاري را صحيح فرض كند و در ذهن‌اش خصلت‌هايي را به او منسوب كند كه او در تمام عمرش تلاش مي‌كرد دقيقاً همان خصلت‌ها را طرد كند.

اگرچه همچنان ايمان دارم كه او خودش مهم‌ترين حافظ و نگهبان افكار و آثارش باقي خواهد ماند، اما به نظر مي‌رسد چنين اعتقادي، نمي‌تواند ساقط كننده تكليف ما باشد به عنوان كساني كه خيلي چيزها را در آن سال‌ها ديديم و خيلي چيزها را هم الان مي‌بينيم و به وضوح شاهد آن هستيم كه چگونه ممكن است معاندان يك تفكر، عقايد خودشان را به صاحب آن تفكر منسوب كنند و او را كه ديگر از حيات جسماني برخوردار نيست به جبهه خودشان بياورند و حرف‌هاي خودشان را از زبان او بيان كنند. اين وضعيت خطرناك است و ممكن است به تدريج آويني جديدي براي نسل امروز خلق كند كه حتي ساده‌ترين و اوليه‌ترين شباهت‌هايش را هم در مقايسه با نسخه اصل از دست داده باشد! من همچنان لازم نمي‌دانم كه شروع كنم به رديف كردن جملاتي در توضيح اين كه آويني كه بود و چه بود و تصور مي‌كنم رجوع به نوشته‌ها و فيلم‌هاي او براي شناختن‌اش، كاري معقول و ممكن به نظر مي‌رسد. اما كم كم به اين عقيده رسيده‌ام كه لازم است گاهي تذكر بدهيم كه آويني چه نبود! يعني به نظر مي‌رسد گاهي بايد از جنبه سلبي وارد شد و آن چه را بر پيكره او نصب مي‌كنند تراشيد. به نظر مي‌رسد تنديس او را در وسط ميدان نصب كرده‌اند و بعد در گذر ايام، هر رهگذري هر چه در دست داشته به اين تنديس ماليده و آن قدر مدال‌ها و نشان‌ها و يادگاري‌هاي مختلف بر رويش چسبانده‌اند، كه ديگر اصل ماجرا از چشم‌ها پنهان شده و فقط همين افزوده‌ها براي رؤيت باقي مانده‌اند. آن‌قدر بر اين امام‌زاده دخيل بسته‌اند كه ديگر كسي يادش نمي‌آيد نام كسي كه اين‌جا دفن شده چه بوده!

*
گمان مي‌كنم كه اجازه نداشته باشيم با يك متفكر همان رفتاري را در پيش بگيريم كه با قديسان در پيش مي‌گيريم. آويني يك شهيد است و از اين جهت قابل احترام، اما شكي نيست كه او بابت تفكرش مورد تكريم واقع شده و نه صرفاً بابت شهادت‌اش. در واقع، شهادت او تفكرش را منتشر كرده است. امروز نام بسياري از شهدا به صرف آن كه شهيد شده‌اند، بر سر در كوچه‌ها و خيابان‌ها و ميادين و ساختمان‌هاي شهر ما نقش بسته و ما آنها را احترام مي‌كنيم به دليل آن كه براي دفاع از دين و وطن‌شان جان داده‌اند، بي آن كه برويم جست و جو كنيم آيا تفكر والايي هم داشته‌اند يا خير. اما آويني يكي از همين شهدا به حساب نمي‌آيد و اين نكته‌اي است كه مورد غفلت برجسته‌ترين مقام مملكتي واقع نشد و مقام رهبري در همان ايام شهادت، آويني را «سيد شهيدان اهل قلم» ناميدند. بنابراين بديهي است كه اجازه نداريم از او تصوير يك شهيد خوش‌قيافه و معصوم و جذاب مطابق ميل‌مان بسازيم و فقط پوسترش را چاپ كنيم و هر چه دل‌مان مي‌خواهد را به او منسوب كنيم و از رجوع به عقايد و نظرات‌اش پرهيز كنيم يا آنها را جوري بيان كنيم كه به نظر برسد او در تمام عمرش مشغول نوشتن چيزهايي بوده براي آن كه حرف‌هاي امروز ما تأييد شود! امروز اغلب چيزهايي كه درباره او مي‌گويند دربردارنده انواع جعل و تحريف است و خيلي از اوقات، كار به وارونه كردن نظريات او مي‌انجامد.

يكي از كساني كه چند ماهي است در هر محفل و مجلسي كه مي‌نشيند، ادامه حرف‌اش را با مناسبت و بي‌مناسبت به آويني مربوط مي‌كند، مسعود ده‌نمكي است. در اين چند ماه بارها تصميم گرفته‌ام جوابيه مفصلي بنويسم و بي‌ربط بودن نوع موضع‌گيري‌هاي ده‌نمكي را توضيح دهم، اما هر دفعه از اين بابت نگران شده‌ام كه در جامعه‌اي كه تصور مي‌شود نوعي نزديكي فكري بين آويني و گروه‌هاي منتسب به امثال ده‌نمكي وجود دارد، نوشتن چنين مطالبي و ذكر اين دو نام در كنار يكديگر ممكن است بيشتر موجب رواج اين توهم شود و كار را سخت‌تر كند. ضمن اين كه هنوز نتوانسته‌ام مطمئن شوم ده‌نمكي اين حرف‌ها را از سر سادگي و نابلدي مي‌گويد يا اين كه علاقه پيدا كرده با انتساب خودش به شهيد آويني و تكرار كردن نام او، آگاهانه براي خودش نوعي مصونيت و اعتبار دست و پا كند. وگرنه بعيد است كه خودش نداند آويني اعتقادي به فعاليت سياسي از نوع ده‌نمكي نداشت، فرهنگ و هنر را آلت دست اهداف سياسي فرض نمي‌كرد، گروه‌هايي را تحريك نمي‌كرد براي آن كه به سالن‌هاي سينما و دفتر مجلات حمله كنند و بزنند و بشكنند و بسوزانند، مدام مشغول متهم كردن اين و آن نبود، سينما را وسيله و ابزاري براي برآورده كردن اهداف‌اش فرض نمي‌كرد، شوخي با مقدسات را براي جلب توجه مردم عامي مجاز نمي‌دانست، معتقد نبود براي مقابله با روشنفكري بايد عوام‌گرايي كنيم و از نام و اعتبار شهدا براي حمله به يك جريان سياسي استفاده نمي‌كرد. ده‌نمكي در محافل مختلف گفته كه روش فيلمسازي او نزديك به آويني است و آويني اگر زنده بود فقر و فحشا و اخراجي‌ها را پيش از او مي‌ساخت! اين حرف‌ها آن قدر غريب است و آن قدر حيرت‌آور كه فقط يا از ذهني بيش از حد ساده بر مي‌آيند يا از ذهني كه قصد ماهي گرفتن از آب گل‌آلود را دارد. از ذهني كه شايد به اين نتيجه رسيده كه در اين وضعيت بلبشو كه هر كسي هر چيزي دل‌اش مي‌خواهد به آويني منسوب مي‌كند، من هم فيلم‌هايم و خودم را ضميمه او كنم تا بهره يكپارچه ببرم! وگرنه توضيح دادن جزئياتي در اين باب كه فيلم‌هاي ده‌نمكي با توجه به اصول و منطق فكري آويني چه جايگاهي دارند، كار بي‌حاصلي به نظر مي‌رسد، چرا كه هر كس چند صفحه‌اي از نوشته‌هاي آويني را خوانده باشد و حتي يك قسمت از فيلم‌هاي روايت فتح را ديده باشد، خيلي سريع مي‌فهمد كه از ديدگاه آويني، مستندي مثل فقر و فحشا يك فيلم جعلي و سرهم‌بندي‌شده است خارج از قواعد مستندسازي صادقانه براي قبولاندن ناشيانه يك ديدگاه غيرمنطقي به تماشاگر، و اخراجي‌ها يك فيلمفارسي توهين‌آميز است كه مثل اسلاف‌اش مي‌تواند عوام‌الناس را از سالن سينما راضي و خندان به خانه بفرستد، بدون آن كه بدانند دقيقاً به چه خنديده‌اند. و جالب‌تر اين كه در اين ايام، ده‌نمكي علاقه‌مند شده براي تبليغ درباره اخراجي‌ها و موجه نشان دادن ديدگاه‌اش در فيلم، آويني را هم از دنياي بيرون از فيلم به كاراكترهاي فيلم‌اش اضافه كند و مرتب تأكيد مي‌كند كه آويني هم يك اخراجي بوده كه خط قرمزهاي جامعه اجازه نمي‌دهد ما خيلي حرف‌ها را درباره‌اش بزنيم! چنين رفتاري با يك شهيد محترم و معتبر، در هر جامعه ديگري مي‌توانست موجب بروز اعتراض‌هاي جدي شود و خيلي‌ها چنين اهانتي را تاب نياورند، ولي از آن جا كه در مملكت ما هر كس خودش را به مقدسات منسوب كند، مصونيت پيدا مي‌كند، صداي كسي در نمي‌آيد كه آخر اين چه حرفي است و منظور تو اين است كه آويني هم يكي مثل اراذل فيلم اخراجي‌ها بوده كه قمه‌كشي مي‌كرده يا دزد سر گذر بوده كه گذارش به جبهه افتاده و قمه‌اش را به جاي آن كه عليه مردم به كار گيرد، عليه تانك به كار گرفته؟! بنده فكر مي‌كنم بهتر است همين جا و در همين مطلب اين ماجراي خط قرمزها و نگفته‌هاي آقاي ده‌نمكي را روشن كنيم و خيال همه را براي يك بار راحت كنيم: من نمي‌دانم اين خط قرمزهايي كه ايشان مي‌گويد چه هست و كجاست، اما فكر نمي‌كنم منعي وجود داشته باشد كه همه بدانند سيد مرتضي آويني در سال‌هاي پيش از انقلاب در يك دانشكده هنري درس مي‌خوانده و نوع پوشش و دوستي‌ها و روابط و رفتارهاي عمومي‌اش با آن