« May 2007 | صفحه اول | July 2007 »

June 30, 2007

...

"سهمیه بندی : پیش نهادهایی برای اجرای به تر " مطلبی است که در سایت الف نوشته ام.

June 29, 2007

سهمیه بندی و عرضه حمل و نقل

اگر کسی علاقه مند به بررسی تئوری های اقتصادی در عمل باشد شرایط بعد از سهمیه بندی موقعیت مناسبی است. آن چه تا کنون می دانیم این است که سهمیه خودروهای شخصی محدود و سهمیه تاکسی ها و آژانس ها و مراکز تعلیم رانندگی به اندازه کافی است. قیمت بازار آزاد هنوز تعیین نشده ولی قطعا چند برابر (چند را هنوز نمی دانیم) برابر قیمت رسمی خواهد بود. اثر این ماجرا روی عرضه حمل و نقل چه خواهد بود؟ به علت تعدد مسافرکش ها و تاکسی ها و همگن بودن خدمات آن ها بازار خدمات حمل و نقل را رقابتی فرض می کنیم.

1) کوتاه مدت با کنترل قیمت: مقامات دولتی ممکن است بخواهند با این استدلال که بنزین کافی با قیمت سابق به تاکسی و آژانس داده می شود قیمت خدمات آن ها را در حد قبلی کنترل کنند (ظاهرا این اتفاق دقیقا در حال رخ دادن است). فرض کنیم که سیاست کنترل قیمت با شدت عملی شود و قیمت ها در سطح سابق باقی بماند. با این که ظاهرا قیمت بنزین دریافتی برای راننده ها فرقی نکرده ولی "هزینه فرصت" آن تغییر کرده است (هزینه فرصت بنزین برابر قیمت بنزین بازار سیاه است) و می دانیم که بنگاه ها در هنگام محاسبه هزنه نهایی هزینه فرصت عوامل را در نظر می گیرند. به زبان ساده راننده تاکسی با خودش حساب می کند که برای هر کیلومتر بیش تر چه پولی را از دست می دهد و چقدر درآمد کسب می کند و نهایتا میزان کارکردی را انتخاب می کند که این دو باهم برابر شوند. چون تابع تولید معمولا مقعر است (شیبش با افزایش تولید کم می شود) با بالا رفتن هزینه فرصت عوامل تولید و ثابت بودن قیمت فروش محصول مقدار تولید باید کم شود تا برابری مشتق تابع هزینه و قیمت حفظ شود. پس عرضه کم می شود.

2) کوتاه مدت بدون کنترل قیمت: کوتاه مدت یعنی این که تعداد تاکسی ها و مسافرکش ها را ثابت فرض کنیم. در این حالت کنترلی روی قیمت نیست و قیمت به صورت درون زا و از طریق تعامل عرضه و تقاضا تعیین می شود. متاسفانه نمی توانیم این حالت را به زبان غیرریاضی توضیح دهم (این یعنی این که آن را عمیقا درک نکرده ام و گرنه منطقا باید قادر می بودم این کار را بکنم. لطفا بقیه کمک کنند) ولی اگر معادلات ایستای مقایسه ای (Comparative Statics) برای پاسخ عرضه و قیمت صنعت رقابتی به افزایش هزینه عوامل در کوتاه مدت را بنویسیم مشتق میزان عرضه و قیمت نسبت به هزینه به ترتیب مثبت و منفی می شود و معنی آن این است که در کوتاه مدت عرضه کاهش یافته و قیمت بالا می رود.

3) بلندمدت: در بلندمدت تعداد تاکسی و مسافرکش متغیر است و به صورت درون زا تعیین می شود. بنگاه هزینه نهایی (هزینه هر کیلومتر اضافی رانندگی که می دانیم زیاد شده است را) را برابر با هزینه متوسط قرار می دهد. از شکل تابع هزینه خودرو حدس می زنیم که این امر باعث کاهش در عرضه هر خودرو می شود. در مجموع تابع عرضه به سمت چپ می رود. از طرف دیگری تقاضا هم جا به جا شده است و به سمت راست رفته است. این دو با هم قیمت را قطعا بالا خواهند برد ولی تعداد مسافرکش ها هم زیاد خواهد شد.

ببینم واقعیت بیرون چه خواهد گفت.

پ.ن: این تصور البته برخی جنبه ها را ثابت فرض کرده است مثلا شلوغی خیابان ها را. اگر کسی بخواهید خیلی واقع بینانه نگاه کند باید این ها را هم وارد کند و مثلا فرض کند که خلوت بودن خیابان ها اثر کاهشی روی هزینه نهایی خودرو دارد.

June 28, 2007

نگاه سیستمی؟

"من فكر مي كنم شما يا سيستم اقتصادي ايران را نمي شناسي يا اصلا سيستمي نگاه نمي كني. اگر بصورت سيستمي به اقتصاد ايران نگاه كنيم و اقتصاد ايران را در قالب يك سيستم ببينيم. تماي اجزا سيستم بايد با هم هماهنگ باشند. بعنوان مثال نظام سياست گذاري برنامه ريزي و تصميم گيري با نظام اجرايي با نظام آمار و اطلاعات با نظام آموزشي و تربيت منابع انساني هم جور باشند. خانه از پاي بست ...... شما ميخواهي درون سيستم پيكان موتور زانتيا قرار بدي . شما چطوري تا پايان مقطع كارشناسي ارشد در ايران بودي و سيستم و اجزاي آن را نشناختی "

این را حسین جعفری گرامی نوشته است. خب من ترجیح می دهم که وقتی متنی با بحث به اصطلاح نگاه سیستمی شروع می شود خیلی وارد بحث نشوم چون ماجرا خیلی ابطال پذیر نیست. البته امیدوارم زودتر چیزی بنویسم و در آن توضیح دهم که چرا به این کلمه "نگاه سیستمی" آلرژی عجیبی دارم و چرا فکر می کنم که یک نسخه قدیمی و ساده این اصطلاح در ایران جای نگاه کاربردی تر مبتنی بر دینامیک سیستم ها را گرفته است. ولی علی الحساب این کامنت حسین باعث شد تا یاد آگهی که چند هفته پیش در اکونومیست دیده بودم بیفتم و چیزی بنویسم.

چون الان آن شماره مجله پیشم نیست جزییات را ذکر نمی کنم ولی فقط این را بگویم که یک آگهی تمام صفحه از طرف دانشگاه (در حال تاسیس) "فن آوری ملک ..." در عربستان چاپ شده است که در آن از متخصصان برجسته دانشگاهی در سطح جهانی برای فعالیت به عنوان رییس این دانش گاه دعوت به هم کاری شده است و برای کاندیداها هم شرایط بسیار سختی گذاشته است. تازه رییس را هم شیخ جاسم و زاید انتخاب نمی کنند بل که یک شرکت بین المللی مدیریت منابع انسانی وظیفه بررسی و انتخاب به ترین فرد برای این موقعیت را دارد. این آگهی را که دیدم دلم سوخت که حتی عربستان که سنتی ترین کشور عرب منطقه است هم راه خودش را پیدا کرده است. این ها دارند دانش گاهی می سازند که قرار است یکی از به ترین دانش گاه های فنی منطقه باشد و برای ریاست و هدایت آن سعی می کنند تا یک فرد مطرح در سطح بین المللی را به کار بگمارند. اگر قرار بود عرب ها نگاه به اصطلاح سیستمی داشته باشند و بخواهند این حلقه زنجیرشان هم مثل بقیه باشد احتمالا باید یکی از شاهزاده ها را رییس می کردند و بساط قلیان و قهوه عربی و خواب بعد از ناهار را در کلاس های درس به پا می کردند تا نهادهایشان با فرهنگ شان سازگار باشد.

دوستانی که این نگاه به اصطلاح سیستمی را مطرح می کنند فراموش نکنند که در همان نگاه موضوعات مهم تری مثل اثر کشش (Pulling Effect) و رانش (Pushing) و سرریز (Spill Over) هم مطرح است. اگر قرار باشد که بنشینیم و به اصطلاح سیستمی نگاه کنیم همیشه راضی خواهیم بود که همه چیزمان به همه چیزمان می آید ولی می توانیم این جوری هم نگاه کنیم که اگر بخشی از زنجیره را اصلاح کنیم خروجی های این زنجیره ممکن است بخش های دیگر را تکان بدهد. دانشگاه خیلی خوب که بسازید آدم های قوی و جدی و سخت گیر تربیت می کند و این آدم ها می روند تا بوروکراسی و فرهنگ و صنعت را اصلاح کنند. شرکت های خارجی که بیایند و حقوق خوب بدهند و از آدم ها کار بطلبند نظام آموزشی انگیزه پیدا می کند تا خودش را اصلاح کند. سازمان خوب که درست کنید برای بقیه الگو می شود و دیگران هم از کلاس کار او یاد می گیرند و خودشان را اصلاح می کنند. شهردار فهمیده و خلاق که داشته باشید فرهنگ و انتظارات مردم را اصلاح می کند و الخ.

خلاصه این که قرار نیست به اصطلاح سیستمی نگاه کنیم و خیال خودمان را راحت کنیم. هنر این است که نقاط اهرمی (Leverage Point) را در سیستم پیدا کنیم و اتفاقا سطح آن را به میزانی بسیار بالاتر از بقیه اجزاء ارتقاء دهیم تا مکانیسم های رشد برای بقیه هم راه بیفتد.

June 27, 2007

کارت گزارش کیفیت و اثر معکوس

در دو ایالت آمریکا برنامه ای را اجرا کردند که بیمارستان ها را مجبور می کرد تا آمار حمله قلبی و مرگ و میر بیمارانی که سال گذشته در آن بیمارستان عمل قلب انجام داده اند را منتشر کنند. طبعا این کار با این هدف انجام شد که مردم از کیفیت بیمارستان ها اطلاع بهتری پیدا کرده و بیمارستان ها انگیزه بیش تری برای بهبود عمل کرد خود پیدا کنند.

ولی متاسفانه مثل خیلی از اوقات نتیجه سیاست خلاف شهودی بود. دو محقق نتایج را بررسی کردند و در مقاله ای که در ژورنال اقتصاد سیاسی منتشر شد به این نتیجه رسیدند که بعد از این سیاست تعداد عمل های قلب افراد سالم افزایش پیدا کرده و در مقابل تعداد کسانی که هم ناراحتی شدید قلبی داشته و دچار سکته قلبی شده اند زیاد شده است. به عبارت دیگر این سیاست درست به زیان جامعه تمام شد. جالب است نه؟ فکر می کنید چه مکانیسمی باعث این ماجرا شده است؟

جالب توجه علی براتی عزیز: تیتر مقاله هست: "آیا اطلاعات بیش تر همیشه به تر است؟ ..." :)

June 26, 2007

روابط و ضوابط

راستش را بگویم اولش که رفته بودم دانش گاه و قرار بود مهندس بشوم اصلا به تحصیل بالاتر از لیسانس فکر نمی کردم. دوست داشتم یک آدم عملی آچار به دست بشوم و بروم در صنعت کار کنم. چند اتفاق مشخص باعث شد که از این ایده دست بکشم که اولینش یک بازدید از یکی کارخانجات مواد شوینده بود که به من فهماند که آدم این نیستم که بروم و روزی 8 ساعت در یک کارخانه کار کنم (خدا را شکر این را همان سال اول فهمیدم). ولی ماجرا یک دلیل جدی تر هم داشت.

سال دوم بودم که مشغول کار شده بودم و می دیدم که شرکتی که باهاشان کار می کنم برای گرفتن پروژه چه قدر محتاج "روابط" است و چه کارهایی را باید بکند که من دوست نداشتم و ندارم. تازه این شرکت به نسبت بقیه خیلی سالم تر بود و چون آدم هایش مذهبی بودند روش هایش از چیزهایی مثل "رشوه دادن" و "پورسانت دادن" مستقیم دور بود ولی به هر حال مجبور بودند وارد مسایل دیگری بشوند که از نظر من دست کمی از پول دادن مستقیم نداشت. آن جا بود که دیدم باید تصمیم خودم را بگیرم و ببینم که آیا دوست دارم برای گرفتن کار وارد این روابط بشوم یا نه و خب نمی خواستم و همان جا بود که دلیل محکمی برای درس خواندن و تخصص داشتن پیدا کردم.

دیدم اگر نخواهم وارد زد و بندها شوم باید آن قدر معتبر بشوم یا تخصصم آن قدر کم یاب باشد که کارفرمایان حاضر باشند بدون زد و بند هم بهم کار بدهند. این استراتژی اتفاقا خیلی خوب کار کرد. روی یکی دو حوزه خاص مثل استراتژی در سطح شرکت های هولدینگ که تقریبا کسی رویش کار نکرده بود متمرکز شدم و در نتیجه در 5-6 سالی که در ایران کار مستقل (Free Lance) کردم با نزدیک به 20 جای مختلف کار کردم و اتفاقا هیچ پسر خاله و دایی هم نداشتم که بخواهد برایم روابط جور کند (آگاهان می دانند که درست بعد از ازدواج شرکت پدرخانمم را ترک کردم تا بیزنس و روابط خانوادگی از هم تفکیک شود). یک جا کار می کردم و آدم های آن جا من را به سازمان دیگری معرفی می کردند یا هم کار و هم دانش گاهی قبلی جایی مسوولیتی می گرفت و ازم دعوت می کرد یا مدیری من را در سمیناری می دید و الخ. خلاصه بدون این که بخواهم ریالی باج نادرست و غیر اخلاقی به کسی بدهم کار می گرفتم و راضی بودم.

الان که به گذشته نگاه می کنم می بینم یک دلیل دیگر هم بود که اجازه سالم کار کردن می داد و آن هم قیمت اندک پروژه هایی بود که می گرفتم. کارهایی که می گرفتم و می گیرم حداکثر در اشل چند میلیون بوده و هستند و این ها رقم هایی نیستند که کسی برایش دندان تیز کند. پروژه برای من البته خیلی پر سود است چون همیشه کارهایی را بر می دارم که کار گل و صفحه پر کردن و مطالب بدیهی نوشتن و گزارش پرحجم تحویل دادن و داده جمع کردن و از این جور کارها نداشته باشد (یا با کارفرما شرط می کنم که از این انتظارات نداشته باشد) و لذا کل کار را خودم (و یا حداکثر با هم کاری یکی دو نفر) انجام می دهم و در قالب یک گزارش کم حجم زود تمام می کنم و لذا برایم پر سود است.

از طرف دیگر نگاه می کنم که اگر کسی بخواهد "روابط" و بقیه مسایل جانبی را برای گرفتن کاری به کار ببندد باید متحمل "هزینه ثابتی" شود که خب کم هم نیست. وقتی هزینه ثابت وجود دارد رقم پروژه باید از حدی بالاتر برود تا سرمایه گذاری برای گرفتنش توجیه داشته باشد و لذا این رقم ها اصلا برایش به صرفه نیست. ثانیا معمولا آن هایی که دنبال پسرخالگی و روابط هستند پروژه هایی را دوست دارند که پول قلمبه مفت داخلش باشد (مثلا واردات یک پارتی سوییچ مخابراتی یا یک کار پیمانکاری) و لذا حوصله این که برای چندرغاز میلیون بروند و بیایند و پرزنتیشن بدهند و گزارش بنویسند و الخ ندارند.

خلاصه من به این جمع بندی رسیده ام که اگر بخواهی سالم کار کنی نه تنها باید اسم و رسم و تخصصی پیدا کنی بل که باید سقف کارت را به رقم های کوچک محدود کنی. البته اگر زرنگ و کارآمد باشی ممکن است در سال بتوانی تعداد قابل توجهی کار کوچک بگیری و از گرسنگی نمی ری ولی هیچ وقت یک شبه پول دار نمی شوی (یا در واقع هیچ وقت پول دار نمی شوی). طبیعی است که وقتی از این سقف بالاتر بروی آن وقت دیگر اوضاع خیلی معلوم نیست. به همین دلیل است که من هیچ وقت جدی به شرکت زدن در ایران فکر نکردم و نمی کنم.

این که آدم ها در یک کشور برای سالم ماندن مجبور باشند سقف کار خود را محدود کنند یا نهاد حقوقی تاسیس نکنند اصلا چیز جالبی نیست.

June 25, 2007

رده بندی در بازار کار

بازار کار در اکثر کشورهای دنیا ساختار لایه لایه ای از جذابیت را پیش نهاد می کند. رشته های دیگر را دقیق نمی دانم ولی در اقتصاد و فاینانس و توسعه و سیاست گذاری عمومی و رشته های نزدیک به آن می شود چند لایه مشخص را مشاهده کرد. احتمالا آرزوی هر فارغ التحصیل دکترا در این رشته ها این است که در یک دانش گاه خوب شغل دانش گاهی بگیرد. در کنار این گزینه بحث بانک جهانی و صندوق بین المللی پول و بقیه سازمان های بین المللی است که به لحاظ مالی و شغلی از دانش گاه جذاب تر ولی به لحاظ محتوی تا حدی روتین تر هستند. در لایه بعدی شرکت های مشاوره معروف مثل مک کینزی و اکسنچر و بی سی جی و بقیه می آیند و به موازات آن ها بانک های بزرگ و موسسات مشاوره مالی مثل گولدمن اند ساکس و کردیت سویس و جی پی مورگن و مودی گروپ و غیره. بانک های مرکزی و برخی موسسات تحقیقاتی مشخص و معتبر گزینه بعدی هستند و نهایتا اگر کسی در هیچ کدام از این ها موفق نشود باید شغل های رده پایین تر مثل تدریس در دانشگاه ها و کالج های نه چندان سرشناس یا کار در بخش ستادی شرکت ها یا وزارت خانه ها یا دستیاری تحقیق در دانشگاه ها را برگزیند.

نکته من این است که موقعیت (Position) بخش تقاضا در بازار کار کامل روشن است. افراد در بازار کار به شدت با هم رقابت می کنند و معمولا هم نهادهای رده اول (مثل دانشگاه های برتر آمریکا و بانک جهانی و صندوق پول) بهترین ها را بر می دارند و بعد نوبت به لایه بعدی می رسد و الخ. این طوری هر دانش جویی هم برای خودش یک سری ایده آل برای محل شغلی آینده اش دارد و تمام انرژی اش را برای گرفتن شغل در آن سطح صرف می کند. این موضوع لزوما مختص آمریکا و اروپا نیست و فی المثل در هند هم شرکت ها کلاس بندی می شوند. شرکت های کلاس الف (مثل بانک های بین المللی و شرکت های مشاوره) حقوق های به مراتب بالاتری می دهند و فارغ التحصیلان به ترین دانش گاه ها را بر می دارند و لذا "همه برای گرفتن شغل در این کلاس رقابت می کنند".

به ایران که می رسم اوضاع یک دفعه عوض می شود. ما در ایران نه استخدام های در موعدهای مقرر و لذا رقابت های فشرده (مثل زمستان در آمریکا که فصل استخدام دانشگاه ها است) را داریم و نه این طبقه بندی و تمایز بین موسسات را. به رشته خودمان یا حتی رشته های مهندسی فکر می کنم. واقعا نمی دانم اگر از یک فارغ التحصیل فوق لیسانس اقتصاد یا مهندسی بپرسند "آرزوی" تو پیوستن به کدام سازمان یا شرکت در ایران است کسی جوابی در ذهن دارد یا نه؟ آیا ما سازمان تحقیقاتی یا سیاست گذاری یا اقتصادی یا صنعتی در ایران داریم که همه فارغ التحصیلان درجه یک دانش گاه های خوب برای گرفتن شغل در آن با هم رقابت کنند؟

جوابش را نمی دانم ولی فعلا صورت مساله برایم ایجاد شده که چرا قسمت تقاضا در ایران بر اساس تمایز روشن بین پرداخت و کیفیت استخدام ها شکل نگرفته است؟ اگر به نظرتان دلایل در بخش دولتی روشن است به بخش خصوصی هم فکر کنید. چرا ما حتی شرکت بخش خصوصی نداریم که این خصوصیات را داشته باشد؟

June 24, 2007

قیمت بنزین و دستمزد (دور دوم)

من دو پاسخ و محسن مهدیان یک پاسخ به بحث قبلی بنزین اضافه کردیم که می توانید این جا بخوانید. به نظر من نوشته مهدیان دارای اشکالات متعددی بود که سعی کردم به آن جواب دهم (از جمله اصرار بر قیمت 52 ریال برای بنزین وارداتی) ولی یک نکته جالب در صحبت های او بود که به نظرم کم تر در بحث های ما مطرح می شود و آن اقتصاد سیاسی توزیع درآمدهای بنزین پس از آزادسازی قیمت است. هر چند من چهار سال پیش مقاله ای در همشهری با عنوان "دموکراسی و بنزین" نوشتم و بر اساس مقاله ای از دکتر صالحی اصفهانی کمی به این موضوع پرداختم ولی به نظرم جا دارد که بیش از این به بحث ساختار دولت پس آزادسازی بپردازیم. این نکته مثبتی بود که من از بحث با مهدیان آموختم.

تو مگه درس نداری؟

پارسال با یکی از رفقای اقتصاد خوانده در ایران که ادعای عجیب و غریبی مطرح می کرد و بعدش هم یک باره غیب شد در حال جنگ کامنتی بودیم که یک دفعه گفت تو مگه درس نداری؟ چقدر علافی که این کار را می کنی؟ منم گفتم امروز یک شنبه است و من در حال استراحت هستم ولی تو که باید سر کار باشی چرا داری کامنت بازی می کنی؟ و ماجرا ختم به خیر شد.

راستش این موضوع را چند بار از رفقای شفیق و رقبای عزیز شنیده ام که تو مگر کار و زندگی نداری که این همه می نویسی و اصلا این همه وقت را از کجا می آوری. گفتم شاید بد نباشد که برای روشن شدن اذهان توضیح مختصری بدهم.

1) آن هایی که من را می شناسند می دانند که اصولا تند تند راه می روم و می خورم و حرف می زنم و البته می نویسم. چون باور نمی کنید نمی گویم که نوشتن هر مطلب چه قدر از من وقت می گیرد (در واقع نمی گیرد). این زمان غیر از زمان لازم برای فکر کردن (فکر؟ آهان از اون جنبه!) راجع به مطالب است. خوش بختانه روزانه حدود یک ساعت پیاده راه می روم و فرصت کافی برای فکر کردن به تمامی مشکلات بشریت! را دارم.

2) زندگی در وین بهره ور است و لذا یکی دو ساعتی که در تهران از من برای امور جاری صرف می شد تقریبا به صفر می رسد. این جا نه در صف بانک و نان می ایستم و نه برای کار اداری باید ساعت ها علاف شوم و نه در مراسم های اجتماعی-خانوادگی شرکت می کنم. کار حرفه ای هم که مثل ایران ندارم که بخواهم با اشتیاق از این جلسه به آن یکی بروم و برایش پرزنتیشن درست کنم و گزارش بنویسم. از این حیث یک خانه نشین کامل هستم. ارتباطات اجتماعی و معاشرت هایم منظم و محدود به ملاقات های آخر هفته است مگر موقع هایی که موسسه مان سوزن مهمانی اش گیر می کند و وقتی استاد مدعو باحالی داریم شب های متوالی تا نیمه شب مشغول شام و شنیدن خاطرات ملت از سوتی های برندگان نوبل و آخرین باپلیکیشن هایشان در اکونومتریکا هستیم و البته فقط سر تکان می دهیم و تایید می کنیم و گاهی هم ابهام های ملت را راجع به این که ایران همان ایراک نیست و با هم فرق دارند و "امتی نجات" چرا انتخاب شد و آیا در ایران دختران به مدرسه می روند یا نه! برطرف می کنیم. بنابر این از شب نشینی و فرحزاد روی (صرفا برای صرف چای و غذا، میرزا پیکوفسکی شاهد است) و دور هم بودن های هر شب ایران هم معمولا خبری نیست و بنده مثل پسر خوب غروب خانه هستم.

3) و اما موضوع شیرین درس. من این جا چند تا کار درسی دارم. اول این که درس های خودم را بخوانم و امتحان بدهم که الحمد الله تمامی هم ندارد. دوم این که روی یکی دو تا مقاله ای که دارم کار کنم که خوش بختانه یکی به جواب رسیده و دارم تمامش می کنم. سوم این که مقاله ها و کتاب های اضافی بخوانم و سمینار و سخن رانی بروم و اینترنت گردی کنم که ببینم در دنیای تحقیق چه خبر است و با محققین گپ بزنم و الخ. راستش توان جسمی و روحی من برای بیش از حداکثر 8-10 ساعت کار درسی در روز کشش ندارد. وین هم از این حیث محدود است و بنده تمام سمینارهای علمی حوزه خودمان را با جدیت شرکت می کنم ولی متاسفانه در هفته بیش از 10 ساعت نمی شود.

4) محافل گفت و گوی علمی و کاری و فلسفی و الخ که در ایران داشتیم را در این جا خیلی نداریم (گروه چای داغ ماهی یک بار تشکیل می شود). لذا باید یک جوری خودم را با عالم قیل و قال و شور و حال وصل نگه دارم. این نکته را هم فراموش نکنید. به نظر من در خارج اشتیاق آدم برای خواندن کتاب های غیر درسی کم تر می شود (این تجربه من است). ایران که هستم مثل بولدوزر کتاب می خوانم ولی این جا تبدیل به ژیان می شوم. دلیلش هم خیلی سخت نیست. اولا کتاب فارسی محدود به همان هایی است که هر بار با خودم می آورم و خیلی فرق می کند که آدم هفته ای یک بار به انقلاب و کریم خان و شهر کتاب سر بزند و چند تا کتاب جدید بخرد یا این که 10 تا کتاب برای کل سال بخرد و بیاورد. در حالت دوم مجبوری در خواندن صرفه جویی کنی تا به آخر سال برسی. دوم این که وقتی دور و برت کم تر راجع به کتاب های مشترک صحبت می شود تو کم تر خبردار می شوی و کم تر شوق داری که بخوانی که با بقیه راجع بهش گپ بزنی یا سراغ بعدی بروی و الخ. کتاب های خارجی در حوزه های غیر درسی مورد علاقه من (ادبیات، فلسفه، تاریخ و ...) هم که خواندنش سخت تر از فارسی است و من یکی را زودتر خسته می کند و لذا مصرفم از این حیث کتاب ها محدود می شود.

5) حالا شما تصور کنید که مثلا سه روز پشت سر هم خانه هستم و احتمالا بعدش امتحان هم دارم. 8-9 ساعت بیش تر که نمی توانم درس بخوانم. چون امتحان هم دارم و باید خیلی! درس بخوانم قاعدتا دور هم نشینی و بیلیارد با رفقا و فیلم دیدن و الخ تعطیل است. ساعت 5 صبح هم که بیدار می شوم (10 شب می خوابم). روی هم می شود 17 ساعت.8-9 ساعت درس را که ازش کم کنید مقدار زیادی باقی می ماند. شما جای من باشید چه کار می کنید؟ احتمالا وقتی درس نمی خوانید و کار جدی ندارید کمی استراحت و تفریح می کنید. من هم همین کار را می کنم. لذا هر وقت دیدید که تند تند چیز می نویسم به احتمال زیاد حدس بزنید که فردایش امتحان ناجوری دارم و چون از درس خسته شده ام دارم استراحت می کنم !

June 23, 2007

تجارت آپشن

مازیار یوسفی زاد از دوستان قدیمی من الان در کانادا ساکن شده است شرکتی تاسیس کرده که روی بحث تجارت حق خرید (آپشن) فعالیت می کند و الان هم در تهران کارگاهی در این زمینه برگزار می کند. هفته قبل چند سمینار رایگان داشتند که من دوست داشتم خبرش را بدهم تا اگر دوست داشتید شرکت کنید که متاسفانه این جا خراب شد. به هر حال این لینک شرکتشان است که می توانید اطلاعات تکمیلی را از آن جا دریافت کرده و در صورت تمایل ثبت نام کنید. الان دیدم مازیار اسلایدهای پیش سمینارها را هم این جا گذاشته که می توانید آن را مطالعه کنید. بحث آپشن یکی از اجزای کلیدی موضوع مهندسی مالی و بازارهای مالی است که متاسفانه هنوز در ایران شکل نگرفته است و باید راجع به آن کار شود.

مغالطه قیمت بنزین و دست مزد

ظاهرا این جا بعد از چند روز درست شد. امروز یک مقاله از من در سایت الف چاپ شد که آقای محسن مهدیان هم نقدی بر آن نوشته است و کنار نوشته اصلی چاپ شده است. به نظر من نوشته آقای مهدیان دارای ایرادهای اساسی است که باید در دور بعدی به آن ها پاسخ دهم.

June 19, 2007

زنگ تفریح: تغذیه سالم

فکر کنم حوصله همه از دست این بحث های اقتصادی سر رفته است. پس به تر است زنگ تفریح بدهیم و به بحث شیرین شکم بپردازیم.

الان نزدیک دو ماه است که برنامه غذایی ام را تغییر داده ام. چند قلم ماده غذایی مثل برنج و نان سفید و ماکارونی و روغن و کره و گوشت قرمز و تخم مرغ و شیرینی و شکلات و بستنی و کباب ترکی و پیتزا و مک دونالد و نوشابه و ماء الشعیر را تقریبا به طور کامل حذف کرده ام (هفته ای یک وعده به خودم مرخصی برای غذای ایرانی می دهم). چای سیاه را با چای سبز جای گزین کرده ام و قهوه را دارم حذف می کنم. صبحانه فقط نان سیاه و پنیر کم چرب و گوجه و فلفل می خورم. ناهار هر روز یک ظرف سالاد با یک چیزی کنار آن (پنیر، ماهی، مرغ آب پز) و شام هم چیزی در مایه های عدسی یا خوراک سبزیجات. در همین مدت حدود 5 کیلو وزن کم کرده ام. از آن مهم تر این که دو ماه است که دیگر بعد از غذا خوابم نمی گیرد و کسل نمی شوم و احساس سنگینی نمی کنم. خلاصه از سیستم تغذیه جدیدم که ایده آن را از طبقه بندی سه گانه یوگا گرفتم حسابی راضی هستم و کاملا هم به آن عادت کرده ام.

رمز موفقیت این سیستم غذایی جدید که کالری ورودی ام را روزانه تقریبا 1500 واحد کم تر کرده و ورودی کلسترولم را تقریبا به صفر رسانده وجود محیط تشویق کننده است. هر روز ظهر به یکی از این سوپرمارکت ها می روم و صاف می روم سراغ قفسه مورد علاقه ام که انواع غذاهای این طوری را دارد. از انواع سالادهای بسته بندی شده گرفته تا خلال هویج و ترب با سس ماست و مخلوط گوجه و خیار و پنیر و ظرف میوه و سوشی (ماهی خام) و هویج و ذرت پخته و الخ. نان سیاه هم که آدم را از غذا خوردن بی زار می کند ولی کم ضررتر از نان سفید است (و به خاطر همین طعمش در همان لقمه های اول سیر می کند) به وفور و در مارک ها و سایزهای مختلف هست. پنیر و ماست و شیر با چربی واقعا کم هم در دسترس است. از همه مهم تر این که بوی غذای چرب و تحریک کننده در فضا نپیچیده و آدم های دور و بر هم همه دارند چیزهای ساده ای در همین مایه ها می خورند.

مشکلم این است که یکی دو هفته دیگر که می روم ایران چه کار کنم. محیط ایران برای سالم خوردن اصلا مناسب نیست. از یک طرف فروش گاه دم دست و ارزانی که بتوانی از محل کارت چند قدم راه بروی و یک غذای بی کالری تازه و پاکیزه و سریع بخری چندان وجود ندارد. از طرف دیگر فضای داخل و خارج خانه به شدت آدم را به چرب و چیلی خوردن تشویق می کند. من کم تر رستورانی را در سازمان ها دیده ام که در کنار چلو کوبیده و قیمه و قرمه و پلو مرغ روزانه یک غذای سبک کم کالری عرضه کند. بارها برایم پیش آمده که وقتی در رستوران سفارش مرغ با یک بشقاب سبزیجات داده ام آخر سر یک مرغ روغن چکان با یک بشقاب سیب زمینی سرخ شده تحویل گرفته ام. تکلیف مهمانی ها که مشخص است. بدترین حالت وقتی است که از صبح درس داده ام و ظهر خسته از کلاس بیرون می آیم و با سالن غذاخوری که باقالی پلوی معطر در آن آماده پذیرایی است مواجه می شوم. در این حالت دیگر هیچ چیزی نمی تواند جلوی یک شکم سیر غذا خوردن را بگیرد.

خلاصه فکر کنم زیرساخت تغذیه سالم خیلی در ایران فراهم نیست. تازه گی ها به این فکر می کنم که اگر روزی برگشتم ایران و نتوانستم در رشته خودم شغلی پیدا کنم رستورانی بزنم و در آن غذاهایی از جنس این ها که دارم روش تهیه شان را در این وبلاگ می نویسم باز کنم و به مردم (خصوصا مدیران و متخصصان) غذای کم کالری بدهم. اگر هم که جاهایی در تهران باز شده اند که این کار را می کنند لطفا به ما هم خبر بدهید که بهره مند شویم.

فرهنگ؟

حمید بوستانی مقاله جالبی در رستاک نوشت با عنوان "فرهنگ توضیح دهنده ای نادرست" و سعی کرد تا در مقابل این ایده (به باور من مخرب) رایج بین دوستان اقتصادخوان در ایران که در هر مساله ریز و درشتی وزن بسیار زیادی به متغیرهای غیرقابل کنترل و سنجش مثل فرهنگ و تاریخ می دهند موضوع را به چالش بکشد. من مخالف این نیستم که فرهنگ (خصوصا در شکل عرف روزمره) بلاخره روی سازماندهی فعالیت های اقتصادی تاثیر دارد (شکل برخورد هتل داران در ایتالیا تفاوت زیادی با همین برخورد در هلند و آلمان دارد) ولی مخالف این هستم که اولا این وزن را خیلی زیاد کنیم و ثانیا با ربط دادن بسیاری از مسایل به فرهنگ خیال خودمان را از تحلیل جزیی نگر و اقتصادی آن خلاص کنیم.

یک بار سخن رانی آمده بود این جا و روی یک رفتار عجیب (عجله برای فروش سهام خوب و تاخیر برای فروش سهام بد) در بازار سهام مقاله ای ارائه می کرد. به طور معمول این موضوع در چارچوب مدل های فاینانس رفتاری بررسی می شود که در آن فرض عقلانیت کنار گذاشته می شود. با این همه این آدم در مقاله مفصلی مدل پیچیده ای مبتنی بر عدم تقارن اطلاعاتی و تعادل انتظارات عقلانی ساخته بود و در آن ماجرا را تا حد قابل قبولی توضیح داده بود. اولش هم حرف جالبی زد. گفت ما باید به جای این که همان اول فرض عقلانیت را رها کنیم و با توجیه های رفتاری خودمان را خلاص کنیم اول تا می توانیم فرض عقلانیت را روی مساله اعمال کنیم و عرق بریزیم و دنبال جواب بگردیم و بعد اگر دیدیم نمی شود کاری کرد سراغ تحلیل های دیگر برویم.

محمدرضا فرهادی پور در وبلاگش خاطره ای از رفتار بد کارکنان بانک خصوصی نوشته است. این خاطره ای است که هر کدام از ما احتمالا یکی دوباری در مواجهه با انواع نهادهای خصوصی مثل آژانس هواپیمایی، هتل یا رستوران ها داشته ایم و حرفش را می فهمیم. حال در قبال ماجرا می توان دو کار کرد. یکی این که مثل برخی رفقای عزیزم که آن جا (یا در مطالب مشابه) کامنت گذاشته اند مقوله را به تاریخ و فرهنگ استبدادزده ما و از این جور چیزها وصل کرد یا این که دنبال تحلیل عقلانی گشت. چرا بانک پارسیان ایران چک قبول نمی کند؟ شاید هزینه وارد شدن به این سیستم بیش از درآمدی است که از مشتریان جدید کسب می کند. شاید نوع مشتریانش طوری است که عمدتا خدمات دیگری را می طلبند و ... چرا خانم باجه بد برخورد کرد؟ احتمالا چون شعبه بانک این قدر کم است که حتی اگر بد هم برخورد کند مشتری چاره دیگری ندارد. همین خانم را بردارید و در شغل دیگری با فشار عصبی کم تر و رقابت بیش تر بگذارید. خیلی مودب می شود!

من راستش سوالی از رفقای طرف دار وارد کردن فرهنگ و تاریخ و این قبیل مسایل دارم. به نظر شما فرهنگ و تاریخ ترکیه با آن سلسله عظیم عثمانی کم تر از ما استبداد زده بوده؟ یا مثلا مردم دوبی یا قطر که تا همین چند ده سال پیش سرزمینی بیابانی بوده و بعدش هم یک امیرنشین شده اند فرهنگ پیش رفته تر یا کم تر نفتی نسبت به ما دارند؟ آیا این استدلال های شما شامل کشورهای اروپای شرقی که قبل از جنگ اول جهانی تحت سلطه عثمانی یا اتریش بودند و بعد از جنگ هم چهل سال خفقان کمونیسم را تحمل کردند نمی شود؟ آیا مالزی و تایوان و هند (با این سیستم کاستی وحشتناکش) فرهنگ غیراستبدادی تری نسبت به ما داشته اند؟ ترکیه یک صنعت موفق هتل داری و امارات موفق ترین خط هوایی دنیا و قطر یک کانال تلویزیونی پرمخاطب و هند یک صنعت خدمات مشتری را تاسیس می کنند که همگی اتفاقا خیلی با مشتری سر و کار دارد. اگر قرار بود با نظریه های فرهنگی دوستان به پیش بینی تحولات این کشورها بنشینیم بعید بود که هیچ کدام از وقایع را بپذیریم.

حرف من این است که این متغیر فرهنگ و الخ آن قدر ضعیف و گذرا است که ضربه "اقتصاد رقابتی" و "آموزش" آن را پاک می کند و می برد. در تهران هتلی هست به اسم سیمرغ که اتفاقا مالکیت شدیدا دولتی ولی مدیر با سوادی دارد. ببینید رفتار کارکنان و فضایش با بقیه جاها چه قدر تفاوت می کند.

June 17, 2007

ضدشهودی یعنی چه؟

علی براتی در وبلاگ جدیدش نقدی بر مطلب نتایج غیرشهودی در اقتصاد من داشت. در این پست من هم دارم وبلاگ جدید او را معرفی کرده و شما را به خواندن آن توصیه می کنم و هم به نقد او پاسخ می دهم.

به نظرم علی در اولین قدم مرتکب یک خطای کوچک ولی مهم می شود. خطای او این است که عبارت "ضد شهودی" (Counterintuitive) را که یک کلمه شناخته شده است به دو بخش می شکند و بدون توجه به این واقعیت که در همه جای پست هر جا که بحث از شهود شده عبارت "شهود ساده" به کار رفته تا آن را از "شهود پخته" جدا کند به بحث پیرامون موضوع "شهود" پرداخته است. تا این جا حرف من این است که بخش اول نوشته علی مفید و خواندنی ولی غیرمرتبط به نوشته من است. چرا؟

ببینیم عبارت "ضد شهودی" یعنی چه؟ ویکی پدیا می گوید ضد شهودی یعنی موقعیتی که وقتی با شهود یا حس خام ما ارزیابی می شود غلط به نظر می رسد. یافته های علمی وقتی ضدشهودی نامیده می شوند که احساسات، شهود و سایر فرآیندهای شناختی خارج از عقلانیت قیاسی آن ها را غلط می پندارد. از آن مهم تر این مقاله تاثیرگذار جی فارستر با عنوان "رفتارهای ضد شهودی سیستم های اجتماعی" است که وی در آن مثال های متعددی از سیاست های شهودی و رفتار غیرشهودی سیستم اجتماعی را بر می شمارد.

برای توضیح علت ناتوانی مغز ما در فهم رفتار ضدشهودی سیستم های پیچیده موارد متعددی ارائه شده است. این سیستم ها عمدتا از مکانیسم فیدبک و حلقه های بسته استفاده می کنند که منجر به رفتار دینامیکی می شود که ذهن ما عادت به اندیشیدن در آن چارچوب ندارد، تعداد متغیرهایی که ذهن در یک لحظه می تواند ردیابی کند محدود است، فاصله زمانی بین وقوع یک پدیده و ظهور نتایج بعدی طولانی تر از حدی است که ذهن انسان قادر به ردیابی درست آن باشد (مثلا در سیستم های محیط زیستی)، رابطه بین متغیرها معمولا به شکل مشتق یا انتگرال است که ذهن ما آموزش کافی برای تصور رفتار آن ندارد، رفتار بازی گران در قالب یک بازی است که فهم تعادل آن بسیار مشکل است و الخ. همه این ها باعث می شود که گاه حدس های اولیه و شهودی با رفتار عینی این سیستم ها تفاوت (گاه بزرگ) داشته باشد. نقش ابزارهای مفهومی، نمودارها و معادلات ریاضی این است که تعامل اجزای سیستم را یک جا جمع می کند و بخشی از ضعف ذهنی ما را جبران می کند.

در اقتصاد موارد رفتار شهودی زیاد است. یک مورد بسیار ساده و معمول آن اثرات ناشی از تغییر قیمت کالاها است. تغییر قیمت یک کالا به طورهم زمان هم اثر درآمدی دارد و هم اثر جانشینی که در خلاف جهت هم عمل می کنند و تحلیل درست برآیند نهایی این دو نیرو بدون نوشتن معادلات دقیق ریاضی و بررسی های کمی تقریبا غیرممکن است. مدل های جست و جو در اقتصاد صنعتی نمونه دیگری هستند که با وارد کردن یک هزینه جست و جوی کوچک به سیستم و تحلیل بازی های شکل گرفته در آن به یک باره نتایج بسیار متفاوتی از حدس اولیه را نشان می دهند که در مطالعات تجربی هم تایید می شود.

اشتباه دوم و بسیار اساسی علی این بوده که تصور می کند استفاده گسترده از ریاضیات در اقتصاد منجر به سرکوب شهود می شود در حالی که واقعیت چیز دیگری است. اولا شهود امری است که به مرور زمان تقویت می شود لذا ذهن متخصصانی که دائم با سیستم های پیچیده سر و کار دارند و فرآیند "حدس-مدل سازی-ارزیابی نتایج" را مرتبا تکرار می کنند در طول زمان به گونه ای پخته می شود که شهود شخصی آن ها کم کم با رفتار این سیستم ها نزدیک می شود. ثانیا مثل هر حوزه دیگری تحقیقات در اقتصاد ابتدا با شهودی راجع به مساله شروع می شود. محققی نتایج کار قبلی را چندان منطبق با شهود خود نمی یابد و لذا به نظرش می رسد که می تواند مدل جدیدی بسازد که پشتیبان شهود او باشد. نکته این است که نتایج مدل او ممکن است شهود اولیه او را تایید یا رد کند ولی قطعا در انتهای کار مدل سازی ریاضی و مقایسه نتایج با داده ها او به شهود عمیق تر و پخته تری رسیده است.

نکته آخر هم این که بر خلاف تصور علی و بسیاری از دوستان دیگر ریاضیات صرفا ابزاری در علم اقتصاد است و شهود هم چنان حرف اول را می زند. در واقع نتایج ریاضی اگر نتواند دست آخر توضیح شهودی مناسبی از یک پدیده ارائه کند چندان جدی گرفته نمی شود. دو روز قبل محققی مقاله ای را در جمع ما ارائه کرد که نتایج عجیبی در آن به دست آمده بود. مقاله می گفت که در بازی استاکلبرگ اگر شرکت دوم مکانیسم های انگیزشی برای مدیرانش تهیه کند شرکت اول انگیزه ای برای این کار نخواهد داشت. با این که نتایج ریاضی مقاله درست بود ولی نویسنده نمی توانست توضیح شهودی قابل قبولی برای توجیه نتایجش و ربط آن با دنیای بیرون ارائه کند و لذا مقاله اش با سوال جدی مواجه شد. خود من یک بار مقاله ام را در جمعی ارائه کردم و نهایتا با این پرسش از سوی حاضرین مواجه شدم که "همه این ها نشان می دهد که تو مهارت خوبی در ریاضیات داری ولی نتایج آخرت چه چیزی را در دنیا توضیح می دهد و شهود اقتصادی تو برای آن چیست؟" و همین سوال من را واداشت تا زمان زیادی را صرف بررسی ربط نتایجم با واقعیت های بیرونی بکنم.

امیدوارم علی و بقیه دوستان دقت کنند که شهودی که در این جا اسم می بریم شهود بعد از مدل سازی (Ex Post Intuition) است و تفاوت قابل توجهی با شهودی دارد که صرفا از روی تصور ذهنی رفتار سیستم بدون استفاده از یک مدل روشن به دست می آید. بازهم تاکید می کنم که بدون ابزارهای ریاضی و صرفا با تکیه به بحث های کلامی شهود اولیه ما ممکن است پیش بینی هایی با خطاهای فاحش ارائه دهد.

June 15, 2007

نقد غیرمخرب

هفته قبل قرار بود در جلسه ای مقاله ای را که نفر دیگری ارائه می کرد نقد کنم. بعد از جلسه یکی از استادها بهم گفت که تو خیلی تخریب کننده نقد کردی. منظورش هم از نقد تخریب کننده هم این بود که بیش تر اشکالات مقاله را گفتی و کم تر روی پیش نهاد راه ها و ایده های جدیدی برای اصلاح اشکالات متمرکز شدی. می گفت نقد باید طوری باشد که وقتی جلسه تمام می شود نویسنده مقاله اصلی دنبال ناقد بدود و از ایرادهای او تشکر کند و پیش خودش هم بگوید که هیچ کاری واجب تر از این نیست که همین الان بروم و روی این ایرادهایی که مطرح شد کار کنم.

راستش هیچ وقت از این زاویه نگاه نکرده بودم. گفتم درسی که گرفتم را با شما به اشتراک بگذارم.

June 14, 2007

بنزین و بخش خصوصی

این ماجرای بنزین ذهن من را رها نمی کند. تمام مدت اخبار را دنبال می کنم و به شدت نگران هستم. اگر دولت زیر بار توصیه مجلس برای عرضه بنزین آزاد نرود واقعا نمی دانم چه خواهد شد. فعلا این یکی نوشته را هم که امروز سرمقاله دنیای اقتصاد شده داشته باشید تا بعد:

در روزهاي اخير، اخبار نیمه رسمی خوشحال کننده‌اي منتشر شد که از تفاهم مجلس و دولت برای ارائه بنزین مازاد برسهمیه به قیمت شناور خبر مي‌داد. این اخبار به‌نوعي مورد تایید نایب رییس محترم مجلس که همواره از حق شهروندان برای دسترسی به بنزین آزاد دفاع کرده‌است نیز قرار گرفت و لذا این امید را ایجاد کرد که نهادهای تصمیم‌گیر نهایتا به تصمیم نهایی و مشخصی در این مورد رسیده‌اند. شیرینی این خبر البته متاسفانه چندان در کام نماند و دوباره با برخی تکذیبيه‌ها و حتی جوسازی‌ها و فشارهای برخی سایت‌هاي سیاسی، عدم اطمینان در مورد دسترسی آینده به بنزین به جامعه بازگشت.این در حالی است که تا همین یکی دو هفته دیگر تعطیلات تابستانی مردم آغاز مي‌شود و یکی از مهم‌ترین اطلاعاتی که شهروندان برای تصمیم‌گیری در مورد سفر تابستانی خود دارند این است كه آيا قادر خواهند بود تا بخش مهمی از سهمیه بنزین یارانه‌اي خود را برای سفر تابستانی مصرف کنند و به امید این باشند که کمبود سهمیه خود را در فصل پاییز از محل بنزین آزاد تامین کنند. روشن است که كمتر شهروندی دست به‌اين ریسک مي‌زند تا بر اساس شایعات و اخبار تایید نشده سهمیه بنزین خود را به یک باره مصرف کند و پس از آن ناگهان با نبود سوخت آزاد مواجه شود. این موضوع دلایل کافی برای اعلام سریع‌تر یک سیاست روشن، قطعی و تعهد شده از طرف دولت و مجلس محترم را فراهم مي‌کند.

از طرف دیگر تکلیف یک موضوع مهم دیگر در این بین روشن نیست و آن نقش بخش خصوصی برای واردات بنزین است. فرض کنیم که دولت به هر دلیلی تمایلی به عرضه بنزین مازاد بر سهمیه نداشته باشد و بخواهد مردم را مجبور به رعایت سقف مصرف بنزین یارانه‌اي کند. حال سوال این است که نقش بخش خصوصی در این بین چه مي‌تواند باشد؟ طبیعی است که‌اين سوال برای اولین بار در تاریخ کشور ما مطرح خواهد شد چرا که از نیم قرن قبل بنزین همواره با قیمت یارانه‌اي و با اختلاف فاحش با قیمت‌هاي جهانی و به میزان نامحدود عرضه شده و لذا واردات خصوصی آن بلاموضوع بوده است. در حالی که امسال برای اولین بار جامعه به یک باره با حجم عظیمی از تقاضای برآورده نشده مواجه خواهد شد و لذا تمایل به پرداخت بالا دارد که طبعا بازار بزرگی برای تجارت آزاد بنزین ایجاد مي‌کند.

سوال کلیدی این است که‌ آيا دولت مي‌تواند یا مي‌خواهد که قانونا مانع واردات بنزین شود و آیا ممانعت از آن به صلاح است؟ بحث واردات البته مي‌تواند در ابعاد متفاوتی مطرح باشد. در گسترده‌ترین بعد مي‌توان شبکه‌اي از پمپ بنزین‌هاي خصوصی را در نظر گرفت که صرفا بنزین وارداتی بخش خصوصی با علامت تجاری مشخص را عرضه مي‌کنند یا پمپ‌هاي خاصی در پمپ بنزین‌هاي موجود که به‌اين موضوع اختصاص مي‌یابد. در سطحی محدودتر مي‌توان واردات خرد بنزین را تصور کرد که در واقع عکس فرآیندی است که در حال حاضر در جریان است. از کشور ترکیه که صرف‌نظر کنیم قیمت بنزین در بقیه کشورهای همسایه‌ايران در حدی هست که خرید‌هاي جزیی و انتقال آن به داخل کشور را توجیه پذیر کند. بر خلاف سال‌هاي گذشته که خارج کردن سوخت از کشور باعث خروج یارانه شده و لذا قاچاق تلقی مي‌شد موضوع واردات بنزین که به طور قانونی از کشورهای همسایه تهیه شده و به نیاز مردم پاسخ مي‌دهد چندان مورد بحث قرار نگرفته است.

‌سطح سوم مربوط به مصرف‌کنندگان تجاری است. یکی از بخش‌هاي مغفول در طرح سهمیه‌بندی بنزین که ممکن است به طور جدی با تاثیرات منفی این طرح مواجه شود بخش تجاری است که نیازمند استفاده از خودروهای شخصی برای عملیات کسب و کار خود است. در بسیاری از کشورهای دنیا معمول است که شرکت‌هایی که سوخت بالایی مصرف مي‌کنند (مثلا شرکت‌هاي حمل‌و‌نقل یا ساختمانی) پمپ سوخت‌هاي اختصاصی خود را دایر کرده و خودروهای خود را تغذیه مي‌کنند. سوال این است كه آيا شرکت‌هاي ایرانی که دارای ناوگان بزرگ خودروهای سواری هستند (به عنوان مثال شرکت‌هاي خدمات پشتیبانی مشتری) و یا اتحادیه‌های صنفی مربوط به‌اين بنگاه‌ها مي‌توانند از همین روش استفاده کرده و راسا اقدام به ‌ايجاد تاسیسات سوخت‌گیری و به طبع آن واردات اختصاصی بنزین نمایند؟

اينها سوالات مبهم و مهمی است که دیر یا زود پاسخ آن معلوم خواهد شد. ولی هر قدر که نتیجه قطعی آن دیرتر معلوم شود به همان نسبت از قدرت شهروندان و بنگاه‌ها برای برنامه ریزی بهینه کاسته خواهد شد و لذا رفاه جامعه تحت‌شعاع قرار خواهد گرفت.

June 13, 2007

بنزین و عقلانیت

دکتر حسن سبحانی مطلبی در سایت الف نوشته بود با عنوان بنزین و سیاست و سعی کرده بود از عدم تخصیص سهمیه بنزین آزاد دفاع کند. به نظر من استدلال هایش دارای خطاهای فاحشی بود لذا یادداشتی در پاسخ نوشتم با عنوان بنزین و عقلانیت و برای بچه های الف فرستادم که لطف کردند و سریع منتشرش کردند. می توانید آن جا بخوانیدش . از این حیث تجربه جالبی است که به جای این که هر کس در رسانه خودش و برای طرف داران خودش حرف بزند دو طرف در یک جا و با امکان درج نظرات کاربران مطلب را منتشر کنند.

June 12, 2007

نتایج خلاف شهود در اقتصاد

یکی از مهم ترین ویژگی های اقتصاد که من را به خودش جذب کرد قدرت نظری این حوزه برای تحلیل پدیده های پیچیده و پیش نهاد نتایج خلاف شهودی (Counter Intuitive) است. یکی از علایقی که جدیدا دنبال می کنم جمع کردن مقاله هایی است که این موقعیت های غیرشهودی را مدل می کنند. موقعیت هایی که شهود ساده ما قادر به درک رفتار استراتژیک ناشی از تعامل دو یا چند بازی گر هوشمند نیست و لذا غلط است. مثال هایش فراوان است: آیا رقابت بیشتر لزوما منجر به کاهش قیمت می شود؟ آیا ادغام دو بنگاه لزوما باعث افزایش قیمت می شود؟ آیا افزایش قیمت مواد اولیه باعث کاهش سود صنعت می شود؟ آیا رقابت بیش تر منجر به سرمایه گذاری بیش تر روی تحقیق و توسعه می شود؟ آیا عمومی شدن قیمت ها باعث کاهش آن می شود؟ ...

این ها همه مواردی است که شهود ساده تمایل دارد تا بگوید "وقتی چیز خوبی (مثلا رقابت) زیاد(کم) می شود چیز خوب دیگری (مثلا قیمت پایین) بیش تر (کم تر) می شود". حال آن که مقالات نظری و تجربی متعدد موقعیت های درست برعکس آن را هم نشان می دهد. در واقع برای تمام سوال هایی که در بالا گفتم مقاله هایی دیده ام که موقعیت هایی را نشان می دهند که در آن نتایجی خلاف آن چیزی که در نگاه اول به نظر می رسد به دست می آید. یک نکته را هم باید فراموش نکرد و آن این که این نتایج خلاف شهودی فقط و فقط به مدد مدل های ریاضی به دست می آید و "اقتصاد به مثابه داستان" (که ظاهرا در وطن طرف دار زیاد دارد) هرگز قادر نیست تا تحلیل درستی راجع به آن ها داشته باشد.

یک مورد جالب مقاله کوتاهی از مارتین شوبیک است که در ژورنال فاینانس چاپ شده است (شوبیک همان کسی است که بازی خرید دلار را طراحی کرده و من قبلا این جا در موردش نوشتم.). تیتر مقاله شوبیک کمی فنی است ولی می شود تیتر ساده تری برای آن پیش نهاد کرد و آن این که "آیا دست رسی به اطلاعات بیش تر لزوما باعث افزایش رفاه می شود؟" باز شهود ساده و در حد مقدمات اقتصاد ممکن است قاطعانه بگوید بلی! شوبیک نشان می دهد که لزوما این طور نیست.

داستانی که تعریف می کند از این قرار است. دو نفر عامل را فرض کنید که نسبت به آینده دچار عدم اطمینان هستند. وضعیت آینده ممکن است "خوب" یا "بد" باشد. مثال دنیای واقع این می تواند عدم اطمینان ما از سلامت جسمی، تصادف خودرو، وضعیت اقتصادی و یا بازده دارایی هایمان باشد. طبیعی است که قرارداد بیمه روشی شناخته شده برای افزایش مطلوبیت افراد است. قرارداد بیمه مطلوبیت ثابتی را در هر دو وضعیت بد و خوب تضمین می کند (اگر ماشینتان دزدیده شود یا تصادف کند بیمه بدنه پول خودرو را بهتان می دهد و اگر هم نکنید که خودروی سالم را دارید). می دانیم که افراد ریسک گریز هستند و لذا قرارداد بیمه وضع آن ها را نسبت به وضعیت فاقد بیمه به تر می کند.

شوبیک می گوید حال فرض کنیم که به دو طرف قرارداد بیمه این امکان را بدهیم که انتخاب کنند که آیا دوست دارند نسبت به آینده نادان باشند یا علاقه دارند که به قدرت پیش گویی آینده مجهز باشند. فرض کنید افراد بخواهند تا قدرت پیش گویی به آن ها اعطا شود (افزایش اطلاعات). حال بازی بین دو طرف بیمه را تصور کنید. اگر من بدانم که طرف من قرار است وضعیت بدی داشته باشد هرگز حاضر نمی شوم در قرارداد بیمه با او شریک شوم (چون باید به او چیزی بدهم) و اگر بدانم او در وضعیت خوب خواهد بود علاقه مند هستم که با او قرارداد ببندم (چون قرار نیست چیزی بدهم). طرف مقابل هم وقتی وضعیت آینده اش خوب است علاقه ای به قرارداد بیمه ندارد و وقتی وضعش بد است می خواهد بیمه بخرد.

خوب نتیجه چیست؟ خیلی ساده بازار بیمه از هم می پاشد و امکان بیمه از بین می رود و هر دو طرف به وضع اولیه فاقد بیمه بر می گردند (به اصطلاح اقتصاددان ها آتارکی Autarky). لذا با این اطلاعات بیش تر سطح مطلوبیت هر دو طرف کاهش می یابد! مقاله حالت های دیگری را هم بحث می کند. مثلا این که یک طرف انتخاب کند که آینده را بداند و یکی نادان باقی بماند. این بحث ها مربوط به موضوع اطلاعات نامتقارن می شود که اتفاقا قصد دارم به زودی در موردش چیزی بنویسم.

June 10, 2007

نقد چیست؟

برخی دوستان که معمولا به مجموعه های مشخصی تعلق دارند من را متهم به نابردباری در مقابل نقد و سرکوب مخالف و الخ می کنند. من بر عکس این فکر می کنم و همیشه یکی از لذت هایم خواندن شنیدن نقد هوش مندانه بر ادعاهایم است. این تناقض از کجا می آید؟ به نظرم تناقض از تفاوت در برداشت از آن چیزی که من نقد می دانم و چیزی که آن رفقا دوست دارند بدانند.

نقدهایی که من دوست دارم گروه متنوعی را شامل می شوند. آن هایی که خطا در فهم مفاهیم و تعاریف علمی را نشان می دهند. آن هایی که نشان می دهند بین مقدمات و نتایج ارتباط منطقی برقرار نیست. آن هایی که بین مقدمات و نتایج ناسازگاری منطقی پیدا می کنند. آن هایی که نشان می دهند که سیاست های کم هزینه تر و موثرتری نسبت به پیش نهادهای ارائه شده وجود دارد. نقدهایی که نشان می دهند فقط یک جنبه دیده شده و اگر جنبه دیگری وارد شود نتیجه برقرار نیست، نقدهایی که ...

از همین پست های اخیر شروع کنیم. من ادعا کردم که حذف صفر از اسکناس ها باعث کارآمدی بانک ها می شود. منتقدین هوش مند گفتند که نیازی به این کار نیست می شود اسکناس بزرگ چاپ کرد. گفتم بانک های خصوصی وارد بازار سرمایه گذاری شوند. تدکر دادند که قانونا نمی توانند از حد بیش تری این کار را بکنند. راجع به بازگشت به میانگین نوشتم. بحث احتمال شرطی و تضاد آن با نوشته من را پیش کشیدند. یک نقد شاه کار را مصطفی مهاجری روی بحث من راجع به عقلانیت اقتصادی نوشت و به درستی یک تعریف معمول در اقتصاد را زیر سوال برد. نقدهایی که روی بحث تعیین ناپذیری نرخ ارز نوشتند و نشان دادند که فرضیات مدل برای صحبت از دنیای واقع بیش از حد غیرواقع بینانه است. نوشته خواندنی حمید در پاسخ به بحث خطای روش شناختی در رشته مدیریت، نقد دوست ناشناس بر منطق حذف برخی لینک ها از وبلاگ و صدها مورد دیگر. یک گروه از نقد را هم البته نباید از قلم بیندازم و آن نقدهای اخلاقی است که تذکر می دهد که انصاف یا ادب با اصول اخلاقی در یک نوشته رعایت نشده است.

این ها نقدهایی است که من بهشان می گویم نقد تیز (Sharp) و مرتبط (Relevant). نقدهایی که خواندنشان تا مدت ها آدم را سر حال می کند و حس می کند که چیز جدید آموخته یا خطایی که خود به آن آگاه نبوده و ممکن بود مدت ها آن را ادامه دهد را کشف است.

در مقابل این تیپ نقدها مخالفت های دیگری هم هستند که لزوما به موضوع مرتبط نیستند یا آن قدر کلی هستند که راجع به هر نوشته ای می توان تکرارشان کرد. بر خلاف نقدهای اول این نقدها آن قدر تیز نیستند که هسته اصلی نوشته و منطق انتزاعی آن را به چالش بکشند بل که فقط یک جوری دور و بر موضوع را لمس می کنند. برخی اوقات حتی در فهم مقدمات و فرضیات و منطق نوشته بی دقتی می کنند و به خطا می روند. گاهی معنی برخی مفاهیم فنی را متوجه نمی شوند و برداشت اشتباه خود را مبنای نقد قرار می دهند. برخی اوقات نمی تواند حرفی راجع به محتوای مساله بزند و لذا حول شخصیت نویسنده شکل می گیرد (تو خارج از ایران هستی و با مسایل ایران آشنا نیستی!!). بعضی وقت ها شرط ساده ثابت بودن بقیه شرایط موقع ارائه یک بحث انتزاعی را فراموش می کنند. برخی اوقات نوشته های مرتبط با دنیای واقع را نقد اخلاقی می کنند و الخ. من به این نقدها احترام می گذارم و تا وقتی نویسنده اش بی ادبی نکند پاسخ محترمانه ای می دهم ولی نباید انتظار داشت که از خواندن آن ها سرحال بیایم و نکته جدیدی در آن ها کشف کنم. مشکلم هم این است که چون عمدتا به زبان خطابه ای نوشته می شوند و منطق روشنی را دنبال نمی کنند راهی برای گفت و گو و تفاهم هم پیدا نمی شود. راستش مدت ها است که از شنیدن چنین نقدهایی خسته هستم.

پرداخت های مدیران

سال قبل این خبر که مجمع بانک پارسیان پاداش 900 میلیون تومانی هیات مدیره را تصویب کرده و 400 میلیون تومان از آن نصیب عبدالله طالبی شده همه جا پیچیده بود. آن موقع ها ایران بودم و تقریبا در هر محفل مرتبط با صنعت بانک و سرمایه گذاری که می رفتی این موضوع بحث بود. فشارها تا جایی رسید که فکر کنم یک نفر به آن ها پیش نهاد کرد تا مبلغ پاداش را صرف ساختن مدرسه ای در جنوب شهر کنند تا ماجرا فیصله یابد. نمی دانم چه قدر می شود دو موضوع را به هم مرتبط کرد ولی گمان من این است که این داستان زمینه روانی لازم برای عزل هیات مدیره پارسیان توسط بانک مرکزی را فراهم کرد.

این مقاله که در ژورنال اقتصاد سیاسی چاپ شده است تا حدی به این موضوع مربوط است. مقاله روند پرداخت های متغیر متناسب با عملکرد به مدیران را بررسی کرده است. پرداخت های متغیر معمولا شامل مواردی مثل سهام شرکت، حق خرید سهام (Stock Options) و نیز واکنش بازار کار به عمل کرد ضعیف مدیر (مثل برکناری و بی کاری مدیر ارشد) را شامل می شود. یافته های مقاله نشان می دهد که نسبت دست مزد مدیران به نسبت ثروت خلق شده برای سهام داران در 50 سال گذشته به طور قابل ملاحظه ای کاهش یافته است. ضمن این که واریانس دریافتی های مدیران نیز کم تر شده و شکاف بین کم ترین و بیش ترین حقوق کوچک تر شده است.

مقاله فرضیات متفاوتی را برای بررسی این موضوع مطرح کرده است. آیا مدیران در عمل کرد موثر نیستند؟ واکنش بازار سهام به مرگ یا استعفای مدیران نشان می دهد که این طور نیست. آیا مشوق های متغیر تاثیری در عمل کرد مدیران ندارد؟ این فرضیه هم مرتبط نیست چون واگذاری شرکت ها به مدیران (MBO)نشان می دهد که مکانیسم انگیزشی مدیریت مهم است. مقاله یک فرضیه جدید را پیش می کشد و البته شواهد قوی برای آن ارائه نمی کند:

فشارهای سیاسی داخل و خارج شرکت ها باعث شده تا جرات شرکت ها برای پرداخت های بالا به مدیران کم شود. اگر قرار بود دستمزدهای مدیران ارشد به نسبت رشد ارزش شرکت های آمریکایی بالا برود باید شاهد حقوق های بسیار کلانی می بودیم که الان به خاطر فشارهای سیاسی شاهد آن نیستیم. طبیعی است که وقتی کران بالایی برای دست مزد مدیران گذاشته می شود باید کران پایین (مربوط به عمل کرد ضعیف) هم بالا کشیده شود تا میانگین حقوق مورد انتظار مدیران در نقطه تعادل بازار کار قرار گیرد. این موضوع باعث کاهش واریانس حقوق ها و نیز کاهش نسبت بخش متغیر دست مزد مدیریتی به نسبت ثروت خلق شده برای سهام داران شده است.

June 07, 2007

دایره علایق و دایره تاثیرگذاری

می گویند آدم ها دو محدوده برای فکر کردن دارند: دایره علایق و دایره تاثیرگذاری. در کارگاه های آموزشی یا در جلسات مشاوره برای این که جلوی بحث هایی از جنس "چرا همه جای کشور ما کیفیت پیکانی دارد و نقش فرهنگ جامعه ما در آن چیست؟" را بگیرم و زمان را برای حرف های عملی نگاه دارم معمولا این دو دایره و اشتراک آن دو را می کشم و همان اولش چندتایی مثال از دایره علایق مدیران ایرانی می زنم که فکر نکنند این یارو که از دانشگاه آمده "مسایل واقعی و عینی و عملی" حالیش نیست و بعد می گویم اجازه دهید این بحث هایی که خارج از دایره "تاثیرگذاری مان" هست را بگذاریم کنار و به اشتراک دایره علایق و تاثیرگذاری مان بچسبیم.*

پیش نهاد من این است که در حوزه تحلیل سیاست های اقتصادی هم همین دو دایره را بکشیم. من خودم در نوشته هایم سعی کرده ام تا جایی که ممکن است این اصل را رعایت کنم (طبعا گاهی هم یادم می رود و نمی کنم). راستش اگر قرار باشد بنشینیم و راجع به نبود "زیرساخت ها" در ایران حرف بزنیم احتمالا من یکی خوب بلدم راجع به این موضوع حرف بزنم. از این که چطور سیستم اداری ما فشل است و مردم مان در تحلیل های خود جدی و دقیق نیستند و قوانین مان سازگاری کافی ندارد و نیروی کارمان کم کار و از زیر کار در رو است و مالکیت خصوصی محترم نیست و اقتصاد سیاسی مان اجازه بزرگ شدن به کارآفرینان نمی دهد و الخ. می توانم روزها و روزها راجع به این چیزها مثال و خاطره و تجربه بنویسم (و گاهی هم برای تفنن و "نه به عنوان مطلب اقتصادی" می نویسم)

5-6 سال پیش جلسه ای راجع به موانع رشد کارآفرینی در ایران داشتیم و من هم تازه با نظریه های کاتوزیان در رابطه با رابطه درآمد نفتی و مالیات و دموکراسی آشنا شده بودم و همین مورد را هم به عنوان یک مانع مهم ذکر کردم. (حاج خانم آن جلسه خاطرتان هست؟). اقتصاددان فهمیده و گمنامی که سال ها در سازمان برنامه و بانک های مختلف استخوان خرد کرده بود و البته کسی هم خیلی نمی شناسدش برگشت و گفت پسرجان اولا که این حرف فعلا فقط یک حدس و گمان است و ما دلایل قاطع برای آن نداریم (ضربه اول). ثانیا گیرم که این طور باشد خب که چی؟ مگر دست کسی است که حالا حالا ها ساختار مالی دولت را عوض کند؟ همین است که هست. حرف عملی بزن و راهی پیدا کن که در این ساختار کار کند (ضربه نهایی).

این جا قرار است پاراگراف نهایی نوشته باشد که حرف نهایی زده شود ولی فکر کنم خواننده را همان سه پاراگراف قبلی برای حدس زدن حرفی که می خواهم بزنم کفایت می کند. خلاصه کنم که به نظر من می رسد که باید یک بیانیه بنویسیم و پای آن را امضاء بزنیم و به سبک آن نامه معروف کانون نویسندگان بگوییم و تعهد کنیم که "ما اقتصاددانیم". این یعنی این که فکر و ذکرمان را متمرکز موضوعاتی می کنیم که اولا به عنوان اقتصاددان ابزارهای مطالعه درست و دقیق و اصولی آن را داریم و ثانیا بلدیم راه حل های عملی و اجرایی برای تغییر و بهبود آن ها پیش نهاد کنیم. اصلاح ارزش ها و فرهنگ و ساختار سیاسی (و سایر موانع توسعه در ایران) را هم بسپاریم به کسانی که این موضوعات جزو "دایره تاثیرگذاری شان" است. البته اگر واقعا چنین کسانی وجود داشته باشند. مرحوم عظیمی عادت داشت که برای نقد موسسه نیاوران بگوید که این موسسه "تکنیسین" اقتصاد تربیت می کند و نه نظریه پرداز. راستش بر عکس آن مرحوم من فکر می کنم که تا دلتان بخواهد نظریه پرداز اقتصاد در این کشور داریم چیزی که کم داریم همین تکنیسین های اقتصاد است.

* برای این که موضوع عینی تر دستتان بیاید این داستان را تعریف می کنم. سال 79 روی پروژه ای کار می کردم که بحثش ارزیابی تقاضا برای خدمات پیمانکاری در فولاد و نفت بود. خب طبعا باید اول روند ظرفیت سازی در این حوزه ها را بررسی می کردم و در کنار گزارش ها و مدل های موجود یک سری مصاحبه هم با "خبرگان صنعت" داشتم. جلسه ای با آقایی داشتم که از مدیران ارشد بازنشسته فولاد بود. ایشان می گفت که ما خیلی راحت در چند سال آینده به ظرفیت 24 میلیون تن خواهیم رسید (آن موقع دور و بر 13 میلیون تن بودیم). گفتم آخر مزیت های قیمتی مان و رشد مصرف داخلی این قدر ظرفیت را نشان نمی دهد. گفت نه من منظورم این است که اگر قوانین اصلاح شود و جوانان ایرانی تنبلی را بگذارند کنار و خوب کار کنند و روابط سیاسی خوب باشد و ... حتما به این ظرفیت می رسیم و گرنه همین 16 میلیون تن برنامه هم به زور محقق می شود!!

June 06, 2007

تغییر واحد پول

ایا تغییر واحد پول و حذف دو صفر از آن تاثیری