« تغییر واحد پول | صفحه اول | پرداخت های مدیران »

17 خرداد 86

دایره علایق و دایره تاثیرگذاری

می گویند آدم ها دو محدوده برای فکر کردن دارند: دایره علایق و دایره تاثیرگذاری. در کارگاه های آموزشی یا در جلسات مشاوره برای این که جلوی بحث هایی از جنس "چرا همه جای کشور ما کیفیت پیکانی دارد و نقش فرهنگ جامعه ما در آن چیست؟" را بگیرم و زمان را برای حرف های عملی نگاه دارم معمولا این دو دایره و اشتراک آن دو را می کشم و همان اولش چندتایی مثال از دایره علایق مدیران ایرانی می زنم که فکر نکنند این یارو که از دانشگاه آمده "مسایل واقعی و عینی و عملی" حالیش نیست و بعد می گویم اجازه دهید این بحث هایی که خارج از دایره "تاثیرگذاری مان" هست را بگذاریم کنار و به اشتراک دایره علایق و تاثیرگذاری مان بچسبیم.*

پیش نهاد من این است که در حوزه تحلیل سیاست های اقتصادی هم همین دو دایره را بکشیم. من خودم در نوشته هایم سعی کرده ام تا جایی که ممکن است این اصل را رعایت کنم (طبعا گاهی هم یادم می رود و نمی کنم). راستش اگر قرار باشد بنشینیم و راجع به نبود "زیرساخت ها" در ایران حرف بزنیم احتمالا من یکی خوب بلدم راجع به این موضوع حرف بزنم. از این که چطور سیستم اداری ما فشل است و مردم مان در تحلیل های خود جدی و دقیق نیستند و قوانین مان سازگاری کافی ندارد و نیروی کارمان کم کار و از زیر کار در رو است و مالکیت خصوصی محترم نیست و اقتصاد سیاسی مان اجازه بزرگ شدن به کارآفرینان نمی دهد و الخ. می توانم روزها و روزها راجع به این چیزها مثال و خاطره و تجربه بنویسم (و گاهی هم برای تفنن و "نه به عنوان مطلب اقتصادی" می نویسم)

5-6 سال پیش جلسه ای راجع به موانع رشد کارآفرینی در ایران داشتیم و من هم تازه با نظریه های کاتوزیان در رابطه با رابطه درآمد نفتی و مالیات و دموکراسی آشنا شده بودم و همین مورد را هم به عنوان یک مانع مهم ذکر کردم. (حاج خانم آن جلسه خاطرتان هست؟). اقتصاددان فهمیده و گمنامی که سال ها در سازمان برنامه و بانک های مختلف استخوان خرد کرده بود و البته کسی هم خیلی نمی شناسدش برگشت و گفت پسرجان اولا که این حرف فعلا فقط یک حدس و گمان است و ما دلایل قاطع برای آن نداریم (ضربه اول). ثانیا گیرم که این طور باشد خب که چی؟ مگر دست کسی است که حالا حالا ها ساختار مالی دولت را عوض کند؟ همین است که هست. حرف عملی بزن و راهی پیدا کن که در این ساختار کار کند (ضربه نهایی).

این جا قرار است پاراگراف نهایی نوشته باشد که حرف نهایی زده شود ولی فکر کنم خواننده را همان سه پاراگراف قبلی برای حدس زدن حرفی که می خواهم بزنم کفایت می کند. خلاصه کنم که به نظر من می رسد که باید یک بیانیه بنویسیم و پای آن را امضاء بزنیم و به سبک آن نامه معروف کانون نویسندگان بگوییم و تعهد کنیم که "ما اقتصاددانیم". این یعنی این که فکر و ذکرمان را متمرکز موضوعاتی می کنیم که اولا به عنوان اقتصاددان ابزارهای مطالعه درست و دقیق و اصولی آن را داریم و ثانیا بلدیم راه حل های عملی و اجرایی برای تغییر و بهبود آن ها پیش نهاد کنیم. اصلاح ارزش ها و فرهنگ و ساختار سیاسی (و سایر موانع توسعه در ایران) را هم بسپاریم به کسانی که این موضوعات جزو "دایره تاثیرگذاری شان" است. البته اگر واقعا چنین کسانی وجود داشته باشند. مرحوم عظیمی عادت داشت که برای نقد موسسه نیاوران بگوید که این موسسه "تکنیسین" اقتصاد تربیت می کند و نه نظریه پرداز. راستش بر عکس آن مرحوم من فکر می کنم که تا دلتان بخواهد نظریه پرداز اقتصاد در این کشور داریم چیزی که کم داریم همین تکنیسین های اقتصاد است.

* برای این که موضوع عینی تر دستتان بیاید این داستان را تعریف می کنم. سال 79 روی پروژه ای کار می کردم که بحثش ارزیابی تقاضا برای خدمات پیمانکاری در فولاد و نفت بود. خب طبعا باید اول روند ظرفیت سازی در این حوزه ها را بررسی می کردم و در کنار گزارش ها و مدل های موجود یک سری مصاحبه هم با "خبرگان صنعت" داشتم. جلسه ای با آقایی داشتم که از مدیران ارشد بازنشسته فولاد بود. ایشان می گفت که ما خیلی راحت در چند سال آینده به ظرفیت 24 میلیون تن خواهیم رسید (آن موقع دور و بر 13 میلیون تن بودیم). گفتم آخر مزیت های قیمتی مان و رشد مصرف داخلی این قدر ظرفیت را نشان نمی دهد. گفت نه من منظورم این است که اگر قوانین اصلاح شود و جوانان ایرانی تنبلی را بگذارند کنار و خوب کار کنند و روابط سیاسی خوب باشد و ... حتما به این ظرفیت می رسیم و گرنه همین 16 میلیون تن برنامه هم به زور محقق می شود!!


   دنبالك

دنبالك اين نوشته:
http://www.maryammomeni.com/cgi/mt/mt-tb.cgi/463


   نظرات

مصطفی :

خیلی خوب بود
ولی یادمون باشه که ممکنه یه روزی این مسائل کلی و زیرساختی هم در دایره تاثیرگذاری ما قرار بگیره.
امیدوارم اگه چنین روزی رسید
بتونیم از پسش بر بیائیم.

 

فائز :

سلام.
نمی دانم به صورت کاملاً اتفاقی، تولد گردون و اولین پست آن با نقد تو به مباحث ساختاری اقتصاد سیاسی همزمان شد. به هر حال خوشحال می شم اگه یه سر به من بزنی.

 

سعيد فرامرزي :

سلام
حامد اقا اين لينك سر فصل هاي درسي شما باز نمي شه
اجازه وب مستر مي خواهد
شاد باشي

 

سميه :

بله حاج اقا:)) يادم هست. اما ببينيد من با كليات حرف شما موافقم كه بايد عملگرا بود و با شرايط فعلي كار كرد. اما اگر موانع را نشناسيم امكان رشدمان و برون رفتمان از اين مشكلات نيست. مشكلمان اين است كه نمي توانيم و يا نمي خواهيم به هر دو جنبه اين قضيه همزمان بپردازيم!

 

:

آغا! داشتم از اینجا رد میشدم که پست اخیر را ملاحظه نمودم، دلم اجازه نفرمود حالا که زدی نرقصیم. اولش که گفتی دو دایره میکشی و اشتراک و باقی قضایا... یاد نمودارهای وَنِ زمان راهنمایی افتادم که مفاهیم اشتراک و اجتماع را برایمان میویژوآلایزید . مخم دست خودش نبود رفت به این سمت و سو که تو برای تمایز گذاشتن میان این دو، پای تخته اسکیل قضیه را چه کرده ای؟ بعد فکرم خودش فکر کرد که طبعا تمام مسائل ممکن موجود سر به فلک میکشد من هم که شخصا همه ذرات وجودم متبلور. بعد مقایسه کردم با حجم تاثیر گذاریم در بِست سناریو. چشم تان روز بد نبیند! محصول محاسباتم یه چیزی در مایه های نگلیجیبل درآمد. میدانی مشکل کجاست؟ - با ادای احترام به کندی که میگفت نپرسید آمریکا برای شما چه کرده است، بپرسید شما برای آمریکا چه کرده اید! - مشکل این است که هرگونه تغییر "ملموس" تغییر میلیونها متغیر را میطلبد، میلیونها. و این حس ملموس است، این حس که مملکت دارد به یه سمتی میرود است که شوق حرکت میآورد و فعالیت. و آدمی که من و امثال من باشند نمیتوانند سالها و سالها فعالیت کنند و در نهایت ببینند یک عده ای مثل خر سرشان را می اندازند پایین و به یک خر از خودشان بدتر رای میدهند و آن خر دوم مییاید میریند به هرچه یک سری بدبخت مادر مرده سالها زحمت کشیده اند که نضج بگیرد-البته با ادای احترام به کانسپت دموکراسی-. -اینجا هم با ادای احترام به مسعود بزرگ که میگفت چقدر کارها کرده ام که بعد از سالها پی گیری آخرش یکی از بالا از راه رسید و گفت : نُچ . نمیشود آقا نمیشود، یعنی ما نمیتوانیم، حداقل من نمیتوانم، صبر امثال این آقای موصوف را ندارم-. وضعیت تو هم اینجا به قول ظریفی مُرالایزینگ فرام اِ دیستنس است -همان از دور میگویی لِنگش کن- روزنامه های وطنی مگر سایت اینترنتی ندارند که نگاهی به وضعیت مملکت بیندازی؟ اینجاست که مخاطب این آیه از قرآن اعظم،اکرم؟ کریم!-قرار میگیریم که : بوی هجرت می آید؛ بالشمان دیگر خودش را خفه کرده است از آواز پَرِ چلچله ها

 

احمدسیف :

حامد عزیز: ازخواندن این پستت اندکی نگران شدم چون به نظرم رسید که تو انگار بر این گمانی که این «قوانین» اقتصادی تو درخلاء کار می کند وشرایط دوروبرهم یا تاثیر ندارند و یا فرض می کنیم که ندارند...
به بقیه کار ندارم این جمله تست، «ثانیا بلدیم راه حل های عملی و اجرایی برای تغییر و بهبود آن ها پیش نهاد کنیم.» فرض کن که تو آمدی و گفتی به این و آن دلایل باید بانکها و بیمه ها را به بخش خصوصی واگذار کنیم تا وضعشان بهبود پیدا بکند. بعد آقای احمدی نژادی هم هست که می آید و پایش را همین طور که گذاشته، می گذارد روی کلوی این دو بخش.... تکلیف مدل اقتصادی تو چه می شود! گیرم که آن بیانیه را امضا کردی؟

 

:

«پسرجان اولا که این حرف فعلا فقط یک حدس و گمان است و ما دلایل قاطع برای آن نداریم (ضربه اول). ثانیا گیرم که این طور باشد خب که چی؟ مگر دست کسی است که حالا حالا ها ساختار مالی دولت را عوض کند؟ همین است که هست. حرف عملی بزن و راهی پیدا کن که در این ساختار کار کند (ضربه نهایی).»
من هم در ادامه گفته ان شخص ناشناس ميگويم پسرجان با اين پستت نااميدم كردي. اين سخن در جاي خود ميتواند حرف درستي باشد اما اگر خواهان اصلاح اساسي اوضاع مملكت هستيم چاره اي جز تغيير ساختارها نيست كه فرايندي بسيار دشوار و زمانبر است.
اري اين ميتواند حرف كارمندي باشد كه در دايره تنگ افكار بسته خود گرفتار است و مي خواهد در منجلاب نظام فاسد اداري و ساختار مالي دولت (كه عقل اين شخص به چيزهايي غير از ان قد نميدهد)، اندكي وضع را بهتر كند كه در جاي خود و در حد تكنسيني ادعايي شما ارزشمند است اما به هيچ وجه راه حل اصلي نيست. بر خلاف نظر تو معتقدم كشور ما بيش از هر چيز به نظريه پرداز نياز دارد اما متاسفانه اكثر كساني كه تاكنون داشته ايم شياداني بيش نبوده اند. همانطور كه ايرج سيف عزيز گفت من هم نگرانت هستم.

 

سید هادی حسینی چاوشی :

سلام.
من به تازگی در تحریریه روزنامه «دنیای اقتصاد» مشغول به کار شده ام. ما بنا داریم یک ستون «وبلاگ های اقتصادی» در روزنامه راه بیندازیم و احتمالا برای اولین شماره، یکی از یادداشت های وبلاگ شما را انتخاب می کنیم. البته اصول نقل قول و امانت را رعایت خواهیم کرد، اما به هر حال، خواستم شما پیشاپیش مطلع باشید. هرچه باشد شما در «دنیای اقتصاد» حق آب و گل دارید.

 

مجله موفقیت :

مطلب بسیار زیبا و آموزنده بود . در بخش وبلاگ های مجله موفقیت در این شماره مطلب (( آفتاب درخشان پس از کولاک می آید )) شما را عینا با ذکر منبع درج نمودیم . این مطلب را نیز مایل هستیم چاپ کنیم اما چون مجله ما یک مجله تخصصی اقتصادی نیست مجبوریم که صرفا بخش هایی از آن را که جنبه عمومی تری دارند به چاپ برسانیم . در عین حال چنان چه راضی به چاپ این مطلب به صورت خلاصه شده نیستید لطفا طی این هفته به ما ایمیل بزنید . شاد و پیروز باشید .

 

:

حامد عزیز
اساس صحبت این پست اینه {...."می گویند" آدم ها دو محدوده ....} و اساس پاسخ به این صحبت اینه . {" بیخود می گویند" } و این کامنت بسیار جدی است.

 

سعید پوردلیر :

من فکر میکنم یک پارادوکسی وجود دارد. برای آنکه دایره تاثیر گذاری و علایقمان را بشناسیم و تفکیک کنیم و فصل مشترکش را پیدا کنیم باید معلومات و آگاهی فراتر از هرردوی آن داشته باشیم. و بخشی از این آگاهی در همین مباحثات بدست می آید.
البته قبول دارم که برخی از این مباحثه ها بسیار سطحی و در واقع مجادلات کور و تعصب آلود هستند. که باید به شدت پرهیز شوند.
بهر حال باز هم یک نکته آموزنده دیگر آموختیم.
شاد باشی
:-)

 

علي براتي :

بسيار زيبا بود. به نوعي خداحافظي با "انديشه‌ي ساختاري(!)" است. حقيقتش با اين كه بسيار سخنان بيهوده و غيرعلمي از آن دست كه فرموده‌ايد در باب تغييرات ساختاري شنيده‌ايم كه آنها را مخل‌هاي تفكر و انديشه‌هاي علمي نيز مي‌دانم،(زيرا بسيار كلي بوده و عموماً راهكاري در دل ندارند) اما من با نتيجه‌گيري شما در باب بيهوده بودن انديشه در اين حوزه موافق نيستم.
كار دشواري نيست كه به فعاليتهاي علمي جديد در اين باره مراجعه كنيم. بدون شك نهادگرايان عصر حاضر عليرغم مزخرفيات اجداد و ابوابش توانسته‌اند شناخت نسبتاً بهتري از نهادها و ساختارهاي اقتصادي ارائه كنند (حداقل در تعريف نهاد و ساختار) اگر چه به نظر من باقي است تا بتوانند در عمل همانگونه از «دستگاه نظري خود استفاده كننده كه كلاسيك‌ها و پيروان مدرنشان مي‌كنند».
اما شما نمي‌توانيد از يك «فرضيه‌ي عقلاني» دفاع كنيد (كه راهبر شما در ارائه‌ي يك سياست بوده) پيش از آن كه بدانيد «آيا عقلانيت در بستري كه به سياستگذاري مي‌پردازيد هماني است كه شما مي‌پنداريد.» منظورم اين است كه مردم همانگونه رفتار مي‌كنند كه گزاره‌هاي عقلاني شما به تصوير مي‌كشند و شما مي‌پنداريد.
و به نظر من پژوهشي از اين دست خود ساختاري است. چه نامش را ساختاري بناميد يا خير.
مطمئناً در كارنامه‌ي شما تحقيق‌هاي بسياري در اقتصاد كلان وجود دارد. به ويژه در مورد ايران. و مسلماً ابزار اقتصادسنجي را براي اثبات فرضياتتان مورد استفاده قرار داده‌ايد.اين ابزار آنچنان به عنوان يك ابزار، مغز آدمي را بر درك واقعيت مي‌بندد كه پس از مدتي به خوبي بطالت كاري را كه انجام مي‌دهيد احساس مي‌كنيد. وآيا اين حس نشان از آن نظريات تهي نيستند كه مدل‌هايمان را توجيه مي‌كنند.
نظر من اين است كه شما چگونه مي‌توانيد افزايش قيمت‌هاي مسكن را در ايران توجيه كنيد بدون آن كه ساختاري را به وسع خود در ذهن خود متصور نشويد؟ و نيز بتوانيد از اين طريق سياستي را ارائه دهيد كه به واقع حلال مشكل فوق باشد. مي‌توانيد اندازه‌گيري كنيد كه در قيمت‌هاي موجود عده‌ي بسياري توانايي خريد مسكن را ندارند و همچنين كاملاً روشن است كه عرضه به سرعت نمي‌تواند تغيير كند.
بدون شك در عرض آن چند ماه تعداد مشتريان مسكن آن چنان نبوده است كه قيمت آن نزديك به دو برابر شود. مگر چه بر سر اين بازار آمده است كه اينك اينچنين مي‌شود. آيا مشتريان ِ زمان‌هاي آينده (كه مسلماً نبايستي تا آن اندازه زياد باشند كه قيمت‌ها دو برابر شود) اينك براي خريد خانه هجوم آورده‌اند. مسلماً اگر چنين باشد بايد يك جايي اشتباهي صورت گرفته باشد. مثلاً كساني كه قيمت‌گذاري مي‌كنند قيمت‌ها را مطابق انتظارات خيلي بالا برده باشند. يا مثلاً مشتريان در انتظاراتشان اشتباهي كرده‌اند. مثلاً فكر كرده‌اند اگر دير بجنبند ديگر نمي‌توانند صاحب خانه شوند. البته دير يا زود بايد آنها متوجه اشتباه خود شوند. مشتريان اضافه از بازار خارج شده و يا توليدكنندگان از قيمت‌هاي خود بكاهند. اما كجا؟ بازار ايران حتي يك بار هم كاهش قيمت مسكن را تجربه نكرده است. (به نظر من اين فرض كه در اين بازار انتظارات هيچ گاه به طور كامل تعديل نشده و نمي‌شود واقع بينانه‌تر از آن چارچوب تئوري است كه بازار را در تعادل مي‌داند. و نيز علت عدم تعديل را بدون توجه به نهادهاي موجود در (يا ساختار) اين بازار نمي‌توانيم پاسخ بگوييم)
كافي است به اين ارقام كلان نيز توجه كنيد كه در هر سال تنها به اندازه‌ي نيمي از كساني كه به صورت بالقوه وارد تقاضاي مسكن مي‌شوند، واحد مسكوني ساخته مي‌شود. اما جز مواقع كوتاهي پس از هر چند سال در تمامي مدت ركود شديدي بر اين بازار حاكم بوده است و سوالي از آن دست كه اقتصاد كلان بايد پاسخ بگويد اين است كه چرا اين شكاف بزرگ ميان متقاضيان بالقوه و ميزان توليد وجود دارد؟ (كه همه بر متقاضيان واحدهاي استيجاري افزوده مي‌شوند. كه اين واحدها نيز محدودند و جايي به بن بست خواهيم رسيد) مسلماً سال به سال بايستي به علت وجود چنين شكافي بر قيمت‌ها افزوده شود و لذا بر كساني كه از خانه بي‌بهره مي‌مانند نيز افزوده شود. بنابراين اقتصاد هر چه بيشتر در عدم تعادل ميان نيازها و توليدات پيش رود.
به نظر شما بدون مداخله‌ي دولت در ساختار (كه سياست‌هاي ما شيوه‌ي مداخله را بايستي روشن كند) آيا مشكل بازار مسكن حل خواهد شد. يعني مثلاً حداقل بدانيم به اندازه‌ي كساني كه وارد تقاضاي مسكن مي‌شوند واحد مسكوني به هر طريقي ساخته مي‌شود. (كه با توجه به تجارب گذشته با شيوه‌ي سياستگذاري فعلي ما كاملاً بعيد به نظر مي‌رسد)
خيلي موارد جزئي مي‌توان برشمرد. كه اختراع ابزارهاي جديدي جز ابزارهاي كلاسيك را براي سياستگذاري در اقتصاد ايران الزامي مي‌كنند. گر چه تا زماني كه ساختار را دموكراسي و مفاهيمي از اين قسم تعريف كنيم و به دنبال تغييرات و سياستهايي اينچنين باشيم راه به جايي نخواهيم برد. حداقل در مسائل كوچك و بزرگ علمي از اين دست هرگز پيشرفتي نخواهيم كرد.

 

سعید پوردلیر :

در مورد مطلب پیشین پیرامون حذف صفر از اسکناس های رایج من شنیده ام که یک زمانی در روسیه این کار را کردند و چون تورم بالا بود خیلی نتیجه نداد و دوباره به سرعت به همان وضع قبل بازگشت. این اطلاع را از منبع موثق ندارم و لذا پافشاری نمیکنم. اما میدانم که مثلا همین ترکیه وقتی تصمیم به حذف 6 صفر گرفت که برای چند سال پیاپی ثبات و رشد معقولی در اقتصاد را تجربه کرده بود.

 

بهاره :

تغییر ساختار= اولین گزینه ای که به عنوان راه حل که به ذهن هر ایرانی می رسد چه در حوزه اقتصاد، مدیریت سازمان، سازمان ملل، مدرسه، بیمارستان، دانشگاه و... هر آنچه شامل ساختاری باشد!

هر case study که به دانشجوها داده می شد اولین و موکدترین گزینه ای که بیان می شد تغییر ساختار بود. شرکت Marketing اش مشکل داره همکلاسی عزیز می گوید: "باید ساختار سازمانی اش عوض بشود و با یک شرکت دیگر هم ادغام شود!". سر کلاس بعدی، پارادایم شرکت قرار است تغییر کند، در case حرفی از مشکلات ساختاری نیست، مساله کاملا فرهنگی و رفتاری است. باز می شنوم "اولین چیزی که حتما باید تغییر کند تا تحول راحتتر صورت بگیر تغییر ساختار سازمانی است" ... و بحث که آخر چه ربطی دارد. پرینتر!

 

مهدی رباطی :

حامد جان خسته نباشی.
من بیش از 50 درصد با نظرت موافقم. به نظر من هم مشکل علم اقتصاد همین کلی گوییهاست و این امر باعث شده که هر کس به خود جرات بدهد تا در حیطه اقتصاد اظهارنظر کارشناسی کند. البته تا حدودی این امر طبیعی است چون صددرصد مردم با امور اقتصادی سر و کار دارند اما یک مدیر یا یا یک اقتصاددان باید با عدد و مدل و تحلیل با پشتوانه صحبت کند. علم بدون پشتوانه ریاضی علم نیست و اقتصاد هم روز به روز باید به سمت پاک کردن این شائبه که علم شناخته نمی شود پیش برود و نظریاتی با تضمین اجرایی بیشتر ارائه کند.
اما توجه به یک نکته نباید مغفول بماند، اقتصاد علمی است که با جدی ترین و حساس ترین قسمت حیات انسانها سر و کار دارد، فلذا نباید نظریاتی تدوین کرد که در آن به انسانها همچون ماشین نگریسته شود. در رفتار آدمی همواره 4=2*2 نمی شود.

 

علی اصغری :

دوست عزیز درد ما همان تنبلی است بقیه خود به خود درست میشه. برای فراز از اصل قضیه نظریه های بزرگ مطرح می کنیم و کارکردن را منوط به تغییر خیلی چیزها می کنیم
مطلب خیلی جالبی بود ما تکنسین کم داریم و حرف مفت زن خیلی زیاد

 

تبعیدی :

با سلام؛ لینک بلاگ شما را در وبلاگ یکی از دوستانتان دیدم. یکی دو تا از مطالب شما رو خوندم و به نظرم جذاب و واقعی آمدند. امیدوارم موفق باشید. خوشحال می شم اگه به بلاگ من هم سر بزنید و نظراتتون رو بفرمایید. یا علی

 

هومن :

یکی از بهترین پستهای بود که نوشتی.

 

پیام :

سلام به اقای قدوسی.به قول مورای راثبارد بر اساس احترامی که به ازادی میگذارند ارزشگذاری میشوند.خوشحشالم در بین این همه ناازادی پس از 23 سال زندگی جایی پیدا شد که بتونم حرف بزنم.حرف از ازادی حرف از هایک و فون میزز کبیر جایی برای اطریش. میدونم به مطلب درج شده بی ربطه ولی جای دیگهای تو وب نبود مجبور شدم این جا بنویسم.شقشای قدوسی از این که این قدر به ازادی و افراد اهمیت میدی خوشحشالم وسعی میکنم منممثله بقیه همیشه نظری بدم به امید احساس رویای ازادی.

 

شایان :

یاد این جوک افتادم!!

A man seated next to a little girl on an airplane turned to her and said, "Let's talk. I've heard that flights go quicker if you strike up a conversation with your
fellow passenger."

The little girl, who had just opened her book, closed it slowly and said
to the stranger, "What would you like to talk about?"

"Oh, I don't know", said the stranger. "How about nuclear power?"

"OK". she said. "That could be an interesting topic. But let me ask you a
question first. A horse, a cow, and a deer all eat grass, the same stuff.
Yet a deer excretes little pellets, while a cow turns out a flat patty,
and a horse produces clumps of dried grass. Why do you suppose that is?"

The stranger thinks about it and says, "Hmmm, I have no idea." to which
the little girl replies,

"Do you really feel qualified to discuss nuclear power when you don't know
sh*t?"

 

:

I am agree with your post,

 

:

آيا مثال شما، درباره ي وارد كردن بحث "زيرساخت" به بحث هاي اقتصادي، فقط يك مثال بود در عادت افراد در بيرون رفتن از گفتار و روش علمي و يا فقط "بحث از زيرساخت" ايراد اصلي شما است؟ و در هر دوصورت آيا ايرادتان بيرون رفتن از گفتار و روش علمي است؟

شايد منظور شما اين است كه اقتصاد يك علم است، خوشبختانه، كه به ما امكان مي دهد با قطعيت و اطمينان درباره ي چرايي، چيستي و امكانات يك بازار، يك طرح اقتصادي و مانند آن صحبت كنيم. و پس يك اقتصاددان يا مدير بايد خود را موظف به چسبيدن به گفتار و روش علمي ببيند.

مي گويم اقتصاد خوشبختانه يك علم است زيرا اين در همه ي حيطه ها در اختيار نيست؛ در همه حيطه هاي زندگي اسبابي براي دوري از حدس و گمان بي پايه و اطمينان، و دستيابي به ديدگاهي روشن از ساز و كارها، كه امكان پيش بيني بدهد، نيست. مثلا مشاوران تجاري (بيزنس) در پاسخ به اين پرسش كه چرا فلان شركت سودآور است تقريبا هيچوقت جواب يكسان نمي دهند اما در عوض تمام فيزيكدانان به سوال چرا سيب مي افتد همه با يك معادله ي يكسان، جواب مي دهند. اين علم است. اقتصاد هم علم است.

اگر آنهايي كه اقتصاد خوانده اند و يا مديريت مي كنند دانش و ميلي به استفاده از اين ابزار ندارند ديگر شايستگي عنوان اقتصاددان را ندارند و يا مدير آگاهي نيستند. پس به آنها بگوييم علم گرا شوند. گرچه شايد كشيدن آن دواير هم كمكشان كند؟

 

papillon :

پست قبلي را من نوشتم. نمي دانم چرا انونيم زد.

 

papillon :

كامنت بالايي را من نوشتم. نمي دانم چرا انونيم زد.

 

   ارسال نظر:

 

all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007