« August 2007 | صفحه اول | October 2007 »

September 30, 2007

نرخ بهره و تورم

این بحث کاهش تورم در اثر کاهش نرخ بهره را اولین بار احمد توکلی مطرح کرد و متاسفانه الان فراگیر شده و کسی هم نمی پرسد که آیا اصلا حرف معتبری هست یا نه. در این سرمقاله سعی کرده ام که کمی راجع به اشتباهات نفهته در این استدلال توضیح بدهم:

در خبرهای هفته مجله اکونومیست آمده بود که بانک مرکزی چین به منظور مقابله با تورم در این کشور نرخ بهره كوتاه‌مدت را برای پنجمین بار طی سال میلادی جاری «افزایش» داده و به ۲۹/۷درصد رساند. این همان سیاستی است که علم اقتصاد برای مهار تورم در كوتاه‌مدت پیشنهاد می‌کند. دلیل موضوع این است که با افزایش نرخ بهره جذابیت مصرف در دوره فعلی و به تبع آن تقاضا و نرخ تورم کاهش می‌یابد.

این در حالی است که رییس جدید بانک مرکزی ایران در جلسه‌ای که هفته گذشته در دفاع از طرح پیشنهادی‌اش برای تغییر مکانیسم نرخ بهره برگزار کرده بود، به صراحت این نقد گروهی از مخالفان را که «افزایش نرخ بهره باعث افزایش تورم می‌شود» پذیرفته و صرفا گفته است که باید برای این اثر منفی چاره‌ای اندیشیده شود. به عبارت دیگر بانک مرکزی ایران در باب رابطه بین نرخ بهره و تورم باوری دارد که به کل با آن چیزی که ادبیات علم اقتصاد پیشنهاد می‌کند، متفاوت است.

در ادبیات اقتصادی مشهورترین رابطه بین نرخ بهره و تورم در درازمدت رابطه فیشر است که بیان می‌کند که نرخ ظاهری بهره همواره رابطه‌ای با نرخ تورم در اقتصاد دارد. طبعا این رابطه می‌تواند علیتی از هر دو سو داشته باشد و لذا تحقیق پیرامون اين موضوع سال‌ها یکی از دغدغه‌های اقتصاددانان بوده است. جالب است که اکثریت مطلق تحقیقات رابطه علیت را از سمت تورم به نرخ بهره می دانند و معتقدند که مردم با مشاهده نرخ تورم گذشته و انتظار عقلانی که از نرخ تورم‌های آتی دارند، نرخ بهره را تعدیل کرده و اثر تورم را در آن لحاظ می‌کنند. به عبارت دیگر در بلندمدت این تورم است که نرخ بهره را تعیین می‌کند و نه برعکس.

از طرف دیگر، قاعده تیلور در اقتصاد که به عنوان یک فرمول ساده و سرانگشتی برای بانک‌های مرکزی پیشنهاده شده است، استفاده از ابزارهای بازار پولی یعنی تغییر نرخ بهره كوتاه‌مدت را به عنوان مکانیسمی برای کاهش تورم در كوتاه‌مدت توصیه می‌کند. این قاعده می‌گوید که اگر تورم از مقدار مورد‌نظر بیشتر بود، باید نرخ بهره «افزایش» یابد و اگر پایین‌تر از حد هدف‌گذاری شده بود نرخ بهره «کاهش» یابد تا تورم را افزایش دهد. به عبارت دیگر قاعده تیلور می‌گوید که نرخ بهره كوتاه‌مدت و تورم در جهت‌های خلاف هم حرکت می‌کنند.

ملاحظه می‌شود که جهتی که قاعده تیلور توصیه می‌کند، درست در خلاف مسیری است که در چند سال اخیر در ایران مطرح شده است. در ایران از 4- 3 سال پیش که گروهی بحث کاهش دستوری نرخ بهره را مطرح کردند، یک استدلال در دفاع از این سیاست شکل گرفت که عنوان می‌کرد کاهش نرخ بهره باعث کاهش نرخ تورم می‌شود. متاسفانه این رابطه (به باور ما نادرست) آن قدر در محافل مختلف تکرار شده است که کم‌کم به صورت یک امر بدیهی برای سیاست‌گذاران و گروهی از استادان اقتصاد و روزنامه‌نگاران اقتصادی و نهایتا تشکل‌های صنعتی (که از این رابطه به عنوان حربه‌ای برای فشار بر دولت برای کاهش نرخ بهره استفاده می‌کنند) درآمده است. طبعا عده‌ای از بیان این رابطه منافعی دارند و بحثی راجع به آن‌ها نیست، ولی عده قابل توجهی از افراد در جامعه ما با نیت خیر به این موضوع باور داشته و متاسفانه آن را مبنایی برای سیاست‌گذاری هم قرار می‌دهند، بی‌آن که از خود بپرسند که آیا حتی يك مقاله معتبر در اقتصاد وجود دارد که چنین رابطه‌ای را تایید کند؟

درک این موضوع که چرا کاهش نرخ بهره تاثیر کاهنده روی نرخ تورم ندارد، خیلی مشکل نیست. برای این موضوع کافی است به اشکالات استدلال موافق این رابطه نگاهی بیاندازیم. استدلال کسانی که از سیاست کاهش دستوری نرخ بهره جهت کاهش نرخ تورم دفاع می‌کنند، این است که چون کاهش نرخ بهره باعث افزایش تولید می‌شود پس اثر ضدتورمی دارد. این استدلال هم در مقدمات و هم در نتیجه کلان دچار خطا است.

خطای اول این است که بر‌اساس وضعیت عرضه و تقاضای منابع مالی از بانک‌های ایران کاهش نرخ بهره به مقادیر قبلی نه تنها تاثیر مثبت روی افزایش تولید ندارد، بلکه حتی باعث کاهش آن می‌شود. حتی در نرخ بهره‌های 20‌درصد به بالا هم بانک‌های ایرانی تا ریال آخر منابع مالی خود را به شرکت‌های متقاضی وام می‌دهند و این نشان می‌دهد که حتی در این نرخ هم تقاضای کافی برای سرمایه‌گذاری صنعتی وجود دارد. کاهش نرخ بهره به مقادیر پایین‌تر صرفا باعث می‌شود تا شرکت‌های ضعیف‌تر هم به صف متقاضیان وام بپیوندند و لذا متوسط کیفیت دریافت‌کنندگان وام کاهش یابد. با مقدار ثابتی از منابع مالی و شانس پایین‌تر برای موفقیت وام‌گیرنده نه تنها تولید افزایش نمی‌یابد بلکه باید انتظار کاهش آن را هم داشت.

خطای دوم این است که این سیاست می خواهد تورم را که یک پدیده پولی و نتیجه تزریق قابل توجه نقدینگی جدید به جامعه است، با رشد چند درصدی تولید صنعتی کنترل کند. اگر به نرخ رشد اقتصاد در 20 سال گذشته دقت کنیم، می بینیم که اقتصاد ایران به طور متوسط کمتر از 5‌درصد در سال رشد داشته و سیاست‌های دولت در موفق‌ترین سال‌ها (غیر از دو سال اول دوره سازندگی) حداکثر این نرخ را یک یا دو درصد تغییر می‌دهد. این در حالی است که سیاست‌های مالی و پولی دولت ممکن است در یک‌سال 30 تا 50‌درصد نقدینگی جدید به جامعه تزریق کند که تفاوت آن با نرخ رشد اقتصاد به صورت تورم ظاهر می‌شود. قضاوت در این مورد سخت نیست که از زاویه کنترل تورم برای کاستن یک‌درصد از نرخ تورم آیا کاستن یک‌درصد از نقدینگی اضافه راحت‌تر و عملی‌تر است یا افزایش یک‌درصد در رشد اقتصادی.

خطای سوم از اینجا ناشی می‌شود که بحث نرخ تورم را که یک پدیده مانا در اقتصاد است و به تغییرات سالانه مربوط می شود، با بحث جا‌به‌جایی در قیمت تمام شده (در اثر تغییر هزینه تجهیز مالی بنگاه‌ها) خلط می‌کنند. تورم پدیده‌ای است که از رشد پیوسته و سال به سال قیمت‌ها حکایت می‌کند حال آن که کاهش نرخ بهره (در خوش بینانه‌ترین حالت) باعث یک افت در قیمت تمام شده یک‌سال شده و اثر آن در همان سال متوقف می‌شود.

خطای نهایی این است که تاثیر کاهش نرخ بهره روی رفتار مصرفی را نادیده می‌گیرد. کاهش نرخ بهره باعث تشویق مصرف مردم در دوره جاری و لذا افزایش تقاضا و فشار روی بخش عرضه می‌شود. اگر اقتصاد زیر ظرفیت خود فعال باشد، این امر باعث افزایش تولید می‌شود و اگر با محدودیت عرضه رو به رو باشیم، فشار تقاضا صرفا باعث افزایش سطح قیمت‌ها (نرخ تورم) می‌شود.

به این ترتیب فرض افزایش نرخ تورم در اثر افزایش نرخ بهره نه به لحاظ علی در درازمدت معتبر است و نه جهت درستی را در كوتاه‌مدت پیشنهاد می‌کند.

September 28, 2007

حقوق مصرف کننده

بنگاه ها به اندازه کافی وکیل و وصی و گروه فشار و لابیست دارند که به بهانه هایی مثل خودکفایی و تولید ملی و امنیت غذایی و اشتغال زایی متوسل شوند و رانت بجویند. نیروی کار هم الحمد الله روشن فکران و دانش جویان و اتحادیه ها و روزنامه نگاران سرخ را پشت سر خود دارد. این وسط مصرف کنندگان بی دفاع هستند که تشکل و ایدئولوژی انقلابی برای دفاع از خود ندارند و حقوقشان دائما توسط دو گروه قبلی (مثلا با محدود کردن واردات یا با افزایش دستمزد و در نتیجه قیمت تمام شده) زیر پا گذاشته می شود. اقتصاددانان معتقد به بازار آزاد در بسیاری اوقات مدافع حقوق مصرف کننده هستند و طبیعی است که این دفاع از حقوق مصرف کننده به قیمت کاهش منافع بنگاه ها و نیروی کار تمام شود و آن ها اقتصاددانان را دشمن خود تلقی کنند.

September 27, 2007

جدیت

امروز دیدم تلفن و اینترنت کار نمی کند. با موبایل زنگ زدم به شرکت سرویس دهنده. کلی عذرخواهی کرد و گفت مشکل منطقه ای است و رفع می شود. ده دقیقه بعد مساله حل شد. با مریم داشتیم خاطراتی از خرابی های تلفن که در ایران دو سه روز طول می کشد را مرور می کردیم.

عصری یکی از مهندسان بخش آی تی موسسه مان را دیدم. گروه فیلم موسسه را احیاء کرده ام و از هفته بعد کارمان را شروع می کنیم. وسط صحبت ازش پرسیدم که آیا سیستم صوتی سالن به لپ تاپ هم وصل می شود یا نه. طبعا چنین چیزی به تکنیسن ها مربوط می شود و نه کسی که مسوول امنیت شبکه است. ده دقیقه وقت گذاشت و رفت و آمد و پرسید و بررسی کرد و خلاصه مساله را یک جوری حل کرد و رفت. بیش از آن که من انتظارش را داشتم. یاد خانم های توی اداره های ایران می افتم که دارند چرت می زنند و در عین حال هم کلی آدم معطل کار آن ها هستند.

یک بار توی تراموای سرخط نشسته بودم که تازه رسیده بود. راننده چند دقیقه برای استراحت وقت داشت ولی ظاهرا رویه چیز دیگری می گفت. آمد و زیر تک تک صندلی هایی که باید شن داشته باشند را بررسی کرد تا از حجم شن کاسته نشده باشد. درها را کنترل کرد و کلی کار دیگر تا وقت حرکت شد. با یک جدیتی این کار را می کرد که انگار دارد یک بویینگ 747 را برای پرواز آن سر دنیا آماده می کند.

پروژه اقتصادسنجی داشتیم و باید یک برنامه مت لب می نوشتیم که همه روش های اقتصادسنجی را اجرا می کرد. من طبق معمول چند ساعتی وقت گذاشتم و چیزی نوشتم که وقتی رفتم پیش استاد سخت گیر از سر و رویش خطا در حالت های خاص می بارید. نمره من شد 12 از 20 ولی دو گروه از بچه هایمان 20 شدند. بعدا فهمیدم چرا. بعد از سه روز کار مداوم تا صبح ساعت 4 در دفتر مانده بودند و تک تک خروجی های نرم افزارهایشان را با هم و با یک نرم افزار دیگر مقایسه کرده بوند تا مبادا کوچک ترین خطایی در کارشان راه پیدا کند.

این دو هفته چند تا سمینار و کارگاه مختلف بوده ام. یک چیز در همه مشترک بود: وقتی یک جلسه 5 دقیقه (فقط 5 دقیقه) دیرتر شروع شده بود وقت تنفس را 5 دقیقه کوتاه می کردند تا جلسه دوم دیگر دیر شروع نشود. سمینارها دقیقا (به معنی دقیق کلمه) سرموقع شروع می شود و سرموقع تمام می شود ولو این که اول کار با 5 نفر شروع شود. یاد کلاس ها و سخن رانی های خودم در ایران می افتم که همیشه مجبوری 20 دقیقه صبر کنی تا جلسه شروع شود.

آن موقع که کار می کردم یک نکته به شدت توجهم را جلب کرد. امکان نداشت موضوعی در جلسه ای تصمیم گیری شود و وسط کار رها شود. یک بار داشتیم یک ایده را در سازمان توسعه می دادیم و برای مشورت با یکی از کارشناسان یک جلسه نیم ساعتی گذاشتیم. چند وقت بعدش زنگ زد که نتیجه آن جلسه چی شد؟ شما سی دقیقه وقت من را گرفتید ولی خروجی تولید نشد. باز یاد بسیاری از تصمیمات سازمانی در ایران می افتم که با شور و هیجان تصویب می شود و چند هفته بعد همه آن را فراموش می کنند انگار نه انگار که ساعت ها برای تصویبش وقت صرف شده است.

از این داستان ها فراوان است. این ماجرای "جدیت" این ها برای من درس مهمی است. تقریبا هیچ چیز را سرسری نمی گیرند و مفهوم "دو در کردن" اساسا برایشان تعریف نشده است. تک تک "جزییات" برای این ها خیلی مهم است. این خلق و خو در فکر کردنشان هم به شدت رسوخ کرده است. این جا کسی با مفاهیم لاس نمی زد. هر حرف و نظری که می گویند به شدت پخته و فکر شده است و الله بختکی از خودشان تئوری نمی دهند.

September 25, 2007

حقوق فراموش شده سپرده گذاران

این سرمقاله ای است که امروز برای دنیای اقتصاد نوشته ام:

ارائه طرح جدیدی از سوی رییس بانک مرکزی برای لحاظ نمودن نرخ تورم و کارمزد بانکی در محاسبه نرخ بهره وام‌های بانکی، موج جدیدی از بحث‌ها را پیرامون گره بزرگ اقتصاد ایران یعنی معمای نرخ بهره ایجاد کرده است. از جمله بحث‌هایی که در مخالفت با این پیشنهاد مطرح شده است، بازگشت نرخ بهره به نرخ‌های قبل از کاهش دستوری یا حتی نرخ‌هایی بالاتر از قبل در نتیجه اتخاذ این تصمیم و در نتیجه متضرر شدن وام گیرندگان (از جمله صاحبان صنایع و سازندگان مسکن) است.

بدون این که فعلا در باب محتوای اصلی طرح قضاوت مثبت یا منفی بکنیم، باید بگوییم که طرح آقای مظاهری یک حسن بزرگ دارد و آن این که مساله «حقوق سپرده‌گذاران» را به صورت ساده و روشنی در مقابل چشم تصمیم گیرندگان قرار مي‌دهد. روح طرح بر این محاسبه (نزدیک به واقعیت) استوار است که وام گیرنده در انتهای دوره باید حداقل دو مسوولیت را بپذیرد:
اول این که ارزش واقعی (قدرت خرید) وامی که به بانک باز مي‌گرداند، درست به اندازه زمان وام گرفتن باشد و ثانیا این که حق الزحمه‌اي را هم بابت واسطه‌گری به بانک بپردازد. در واقع در این طرح تنها هزینه واقعی که وام گیرنده مي‌پردازد، همان 2-3 درصد کارمزد بانک است.

مخالفان طرح مظاهری معتقدند که هزینه تجهیز مالی در این طرح بسیار بالاتر از نرخ بهره دستوری فعلی بوده و لذا باعث تضعیف قدرت رقابتی صنایع کشور خواهد شد. اگر این موضوع دقیق تحلیل شود، ملاحظه مي‌کنیم که این مخالفان به طور ضمنی از این که نرخ بهره باید از نرخ تورم کمتر باشد دفاع مي‌کنند. فرض کنیم که از بسیاری از فسادها و ناکارآمدی‌هایی که نرخ بهره پایین‌تر از تورم به اقتصاد تحمیل مي‌کند، صرف نظر کنیم و بپذیریم که در یک دوره برای تقویت صنعت و مسکن در کشور توجیه دارد که به صاحبان این صنایع در قالب وام‌های ارزان قیمت «یارانه» قابل ملاحظه‌اي پرداخت کرد. حال سوال این است که این یارانه که گیرندگان آن عمدتا قشر ثروتمند صنعتگر و انبوه ساز هستند، به هزینه چه کسانی پرداخت مي‌شود؟

در عمل هزینه این حمایت از جیب سپرده‌گذاران خرد حساب‌های پس‌انداز بانک‌ها تامین مالی مي‌شود، چرا که نرخ بهره سپرده‌ها الزاما باید کم‌تر از نرخ بهره وام‌ها باشد. ممکن است با توسل به بحث ضریب فزاینده پولی و نرخ بهره صفر موجودی حساب‌های جاری استدلال شود که این طور نیست و بانک مي‌تواند ضمن دادن بهره مناسب (حتی بالاتر از تورم) به سپرده‌گذاران هم چنان وام‌های ارزان‌تر از تورم به وام‌گیرندگان ارائه کند. این استدلال با اصل فقدان آربیتراژ در تضاد است، چرا که اگر نرخ بهره سپرده‌گذاری بالاتر از نرخ بهره وام‌ها باشد، افراد تلاش خواهند کرد تا از بانک وام گرفته و وام بانک را مجددا در حساب‌های پس‌انداز سرمایه‌گذاری کرده و از رهگذر تفاوت نرخ بهره وام و سپرده درآمد مجانی (آربیتراژ) کسب کنند. برای جلوگیری از وقوع چنین پدیده نابودگری الزاما باید نرخ بهره سپرده پایین‌تر از نرخ بهره وام‌ها باشد.

به این‌ترتیب مدافعان محترم سیاست فعلی نرخ بهره که مخالف شفاف سازی هزینه وام بر حسب نرخ تورم و کارمزد بانکی هستند، خواسته یا ناخواسته شرطی را به اقتصاد تحمیل مي‌کنند که نتیجه منطقی آن پرداخت مبلغی پایین‌تر از نرخ تورم به سپرده‌گذاران است. این به این معنی است که هر کس که از مصرف امروز خود بکاهد و پولش را در بانک به امانت بگذارد، نه تنها پاداشی دریافت نمی کند بلکه باید از طریق کاهش ارزش واقعی پولش جریمه شود.

جواب این سوال هم که پس چرا اعتراضی علیه این اجحاف آشکار صورت نمی‌گیرد، خیلی مشکل نیست: وام گیرندگان متشکل هستند و با اتکا به صدای بلند تشکل‌های خود و توجیهاتی که برای دریافت وام مجانی (یا همراه پاداش) مي‌تراشند، مي‌توانند فضای سیاست‌گذاری را تحت تاثیر قرار دهند ولی سپرده‌گذاران را جمع کثیری از اقشار عمدتا ضعیف و غیرمتشکل جامعه تشکیل مي‌دهند که سخنگویی در فضای رسانه‌اي و سیاست‌گذاری ندارند. این وظیفه اقتصاددانان متعهد است که به دفاع از حقوق این قشر برخاسته و اجازه ندهند تا منافع آنان در این بین قربانی شود.

September 24, 2007

زوج فاینانس - ریاضی

امروز یکی از هم کلاسی های آلمانی مان می گفت کاش دانشکده تعداد ورودی ها را دو برابر کرده و هر سال به تعداد ورودی های سابق یک سری دانشجوی چینی بگیرد و هر کس با یکی از این چینی ها یک زوج مفهومی - ریاضی تشکیل دهد. وظیفه نفر اول درک مفاهیم فاینانس و اقتصاد و مدل کردن مسایل و وظیفه همکار چینی اش هم حل مسایل ریاضی و محاسباتی باشد!

این شوخی در دنیای واقع خیلی وقت است که محقق شده است. فاینانس و اقتصادخوانده ها با ریاضی و فیزیک و مخابرات خوانده ها عملا چنین زوجی را تشکیل داده اند و زحمت حل معادلات دیفرانسیل تصادفی را به این دوستان محول می کنند.

بازار ایران البته هنوز در برخی بخش ها به این سطح از کاربرد مفاهیم کمی نرسیده است و در بخش های دیگر هم کسی سعی نکرده مسایل را به زبان مدل های فاینانس زمان پیوسته (Continous Time) ترجمه کند ولی قطعا به زودی خواهد رسید و آن موقع پتانسیل عظیم محاسباتی که در بچه های علوم پایه و مهندسی ایران وجود دارد می تواند یک موج قوی در حوزه فاینانس ایجاد کند.

September 22, 2007

کتاب های فاینانس

این دو سفر بررسی دقیقی روی کتاب های فاینانس در بازار کتاب ایران کردم و تعدادی هم خریدم که خوب هایش را این جا معرفی می کنم. از ایران کتاب خریدن چند حسن دارد: اول این که قیمتش یک بیستم این جا است، ثانیا اگر خوب ترجمه شده باشد سریع تر می شود خواندش، ثالثا فضای بحث در ایران دست آدم می آید و رابعا نویسندگان و متخصصان را می شناسد. حالا این هم چند کتابی که من توصیه می کنم:

1) یک کار بسیار خوب و بروز کتاب دو جلدی "تئوری سرمایه گذاری نوین" نوشته هاگن و ترجمه پارساییان - خدارحمی انتشارات ترمه است که برای فهم بسیاری از مسایل پایه ای فاینانس کتاب عالی است. من اگر بخواهم جایی یک درس فاینانس مقدماتی بدهم حتما این کتاب را مرجع می کنم.

2) از دکتر عبده چند کتاب گرفتم که نظر مثبتم را نسبت به او تقویت کرد. نوشته های عبده دقیق و پاکیزه و تا حد خوبی بروز است. دو تایش که الان دم دستم است یکی "مجموعه مقالات بازار سرمایه" و دیگر "مبانی بازارها و نهادهای مالی" است که ترجمه ای است از کتاب مودیلیانی و رفقا

3) "مدیریت سرمایه گذاری پیشرفته" نوشته راعی و تلنگی کتاب قوی برای بحث مدیریت پورت فولیو است که روی کرد کاملا کاربردی دارد و بخش نظری اش هم خوب نوشته شده است.

4) مجموعه مقالات بازار سرمایه دکتر جهان خانی چند مقاله خوب برای چند مبحث کلیدی فاینانس مثل نظریه بازار کارا دارد.

5) دکتر ابوالقاسم جمشیدی (نمی دانم این همان جمشیدی مدیرعامل سرمایه گذاری ملی است یا نه چون دو تا دکتر جمشیدی اقتصاددان در ایران داریم) یک کتاب کوچک دارد به اسم "بازار سرمایه" که مفاهیم اولیه و کیفی را توضیح داده و برای مبتدیان مناسب است.

6) نهایتا دیدم "مالیه بین الملل" سالواتوره ترجمه فارسی هم دارد. اگر در بازار فارکس فعالیت می کنید یا علاقه مندید راجع به بحث های مربوط به نرخ ارز عمیق تر چیز بدانید کتاب خوب و خواندنی است و سطحش هم برای مبتدیان کاملا مناسب است.

7) این ها چندتایی بود که من خوشم آمده بود. رفقای فاینانس کار اگر کتاب های خوب دیگری می شناسند معرفی کنند که به لیست اضافه کنیم. ضمنا چون من یک آدم معتقد به اقتصاد و نظریه بازار کارا هستم طبعا اصلا میانه ای با "تحلیل تکنیکال" ندارم و لذا هیچ کتابی در این زمینه معرفی نمی کنم :)

از وقتی فاینانسی شده ام اهمیت مهارت های کمی برایم ده چندان شده است. فعلا به یاد ایام شباب دارم "سیگنال ها و سیستم های" جبه دار را می خوانم تا تبدیل فوریه و فیلترها را یاد بگیرم. چند سال بود یادگرفتن برنامه نویسی را کنار گذاشته بودم الان دوباره کار حرفه ای روی مت لب را شروع کرده ام و باید به زودی بروم سراغ یکی از زبان های اینترنتی (توصیه تان چیست؟ جاوا یا دات نت؟). نهایتا این که برگشته ام به حال و هوای 12-13 سال پیش و دارم سعی می کنم یک سیستم ساده شبکه عصبی پیاده کنم.

September 21, 2007

صد وبلاگ برتر اقتصادی

این جا می توانید فهرست 100 وبلاگ برتر اقتصادی به زبان انگلیسی را ببینید. من در گوگل ریدرم بخش مهمی از آن هایی که فید داشتند را اضافه کرده ام که فایل لیستش را این جا گذاشته ام و می توانید با Import کردن آن در گوگل ریدر خودتان بدون زحمت لیست را داشته باشید.


September 20, 2007

اقتصاد سیاسی تورم

در این سرمقاله دنیای اقتصاد به اختصار سعی کرده ام به این موضوع بپردازم که صرف توصیه به دولت برای کاستن از نقدینگی برای کنترل تورم حرف عملی نیست و باید مساله را یک رده پایین تر برده و این سوال را مطرح کرد که "چرا هیچ کدام از دولت ها در ایران نمی توانند (حتی اگر بخواهند) که کسری بودجه دولت را به نزدیک صفر برسانند؟". به نظرم این سوالی است که ریشه های متعدد دارد و من یک نمونه از ریشه هایش را بحث کرده ام:

"خوشبختانه در نتیجه تلاش‌های اقتصاددانان موسوم به جریان اصلی در ایران، رویکرد علمی به علل تورم در کشور غالب شده و تقریبا تمامی اقتصاددانان و حتی سياستمداران از جناح‌های مختلف به این جمع بندی رسیده‌اند که «افزایش نقدینگی عامل مهم افزایش نرخ تورم است». این درک علمی و جهان شمول از پدیده تورم جایگزین تحلیل‌های سنتی‌تر رایج که مبتنی بر عواملی همچون «اثرات روانی»، «تزریق پول به موارد مصرفی» و «بی‌انصافی تولیدکنندگان» بوده‌اند، شده است. تا اینجا امر مثبتی رخ داده است ولی اشکال کار این است که سطح بحث‌ها فعلا در حد عبارت‌های کلی متوقف شده و ریشه یابی مساله به لایه‌های پایین‌تر منتقل نشده است"

به عبارت دیگر تا این جای کار درست است که «افزایش نقدینگی ناشی از کسری بودجه (استقراض از بانک مرکزی) یا افزایش درآمدهای نفتی در بودجه (افزایش پایه پولی) باعث حرکت مثبت نرخ تورم مي‌شود»، ولی از زاویه سیاست‌گذاری درک موضوع در این حد معادل این توصیه سیاستی نیست که «کسری بودجه و تزریق درآمدهای نفتی را متوقف کنید تا تورم کنترل شود». توصیه سیاستی باید در پی این سوال نیز باشد که چه مکانیسم‌هایی در اقتصاد باید دستکاری شود تا توصیه سیاستی مدنظر در عمل اجرا شود.

درس مهمی که نظریه «انتخاب عمومی» به ما داده است، این است که وقتی به دنبال کاستی‌های سیاستی هستیم، فورا به دنبال این سوال باشیم که «چه ساختار انگیزشی در نظام سیاسی وجود دارد که منجر به اتخاذ مداوم شکل خاصی از سیاست‌ها مي‌شود؟». به عبارت دیگر تئوری انتخاب عمومی مي‌گوید که بسیاری از سياستمداران دقیقا مي‌دانند که از زاویه منافع عمومی کدام سیاست بهینه است ولی منافع گروه‌های ذي‌نفع یا شکل نظام چانه‌زنی و تصمیم‌گيری منجر به انتخاب سیاستی مي‌شود که لزوما (حتی برای خود سياستمدار) «بهترین گزینه» نیست.

سوال کلیدی و کمتر پاسخ داده شده در اقتصاد ایران این است که چرا با این که تورم برای مردم آزاردهنده و طبعا برای دولت‌ها عامل کاهش محبوبیت است، هیچ کدام از سه دولت آقایان‌هاشمی و خاتمی و احمدی نژاد در 18 سال گذشته موفق نشده‌اند تا تورم را از مقدار مشخصی پایین‌تر بیاورند؟ این مشاهده ما را به سمت این سوال پیش مي‌برد که چه ریشه‌هایی در ساختار بودجه و تصمیم‌گيری دولت وجود دارد که مانع از آن مي‌شود که حتی اگر اراده‌اي برای کنترل تورم وجود داشته باشد، در عمل توفیق آن چندان بالا نباشد؟

اگر ریشه تورم در شکاف 15 تا 30‌درصدی در هزینه‌ها و درآمدهای دولت باشد، یک اراده قوی مي‌تواند با متوقف کردن «رشد» هزینه‌های سرانه به قیمت ثابت (و نه کاستن از هزینه‌های جاری) و تکیه بر افزایش درآمدهای دولت ناشی از رشد پایه مالیاتی (که خود تابع رشد اقتصادی کشور است) آهسته آهسته این شکاف را پر کرده و رشد نقدینگی و به تبع آن نرخ تورم را کنترل کند. با این همه چنین اراده‌اي به سختی محقق مي‌شود و ریشه آن را باید در مکانیسم تصمیم‌گيری اقتصادی کشور جست و جو کرد که نهایتا خود را در سیاست‌های تمامی دولت‌ها ظاهر مي‌کند.

یک مثال بارز چنین مکانیسمی به مساله پیگیری مطالبات محلی و منطقه‌اي توسط نمایندگان مجلس برمی گردد. هر کدام از نمایندگان محترم با تمرکز بر منافع موکلان خود قصد دارند تا حداکثر امکانات موجود را برای شهر و منطقه خود جذب نموده و اعتباراتی را برای ساخت جاده و فرودگاه و پالایشگاه و بیمارستان و غیره در بودجه سالانه منظور نمایند. طبعا هر نماینده‌اي وقتی به نیازهای نسبتا کوچک (در مقایسه با بودجه ملی) شهرستان محروم خود فکر مي‌کند سقف کلی بودجه ملی را در نظر نمی‌گيرد ولی جمع این نیازهای کوچک ممکن است بسیار بزرگ‌تر از درآمدهای دولت باشد. در این بین دولت باید تصمیم بگیرد که آیا به قیمت ناراضی کردن نمایندگان شهرهای مختلف سقف جدی بر هزینه‌های بودجه اعمال کرده و با حذف برخی ردیف هزینه‌های درخواست شده تورم را کنترل نماید یا در عوض به قیمت ایجاد نارضایتی در جامعه حمایت نمایندگان مجلس (از هر دو جناح متبوع یا مخالف خود) را جلب نماید. نکته دیگری هم که نباید فراموش شود، این است که تدوین و اجرای بودجه بر عهده دولت است ولی این مجلس است که درآمدها و هزینه‌های بودجه را تصویب مي‌کند و لذا مي‌تواند با ملاحظه منافع نمایندگان حتی بر اراده دولت هم فایق آید. تجربه گذشته نشان مي‌دهد که نقطه تعادل این فرآیند چانه زنی نهایتا منجر به رشد مداوم هزینه‌ها شده است.

در این بین فقدان استقلال بانک مرکزی و نبود ابزارهای مالی لازم برای مدیریت نقدینگی از طرف این بانک هم یکی از مکانیسم‌های تعدیل‌كننده تورم را در نظام مدیریت اقتصادی کشور غیرفعال کرده است. یک بانک مرکزی فعال و مجهز به ابزارهای مبادله نقدینگی حال و آتی مي‌تواند با عکس‌العمل به موقع دست به کاهش نقدینگی جامعه زده و نرخ تورم را کنترل کند. وابستگی بانک مرکزی به دولت امکان چنین مداخله مستقلی را در اقتصاد ایران تضعیف کرده است.

مورد فوق نمونه‌اي از موارد متعددی است که مي‌توان از آن به عنوان ریشه‌های اقتصاد سیاسی تورم اسم برد و از زاویه حل مساله تورم جزو اولویت‌های پژوهش سیاست‌گذاری در ایران است.

September 19, 2007

نشسته ام در سالن رایانه دانش گاه فنی وین و در ساعت استراحت طولانی کنفرانس روش های پیش رفته ریاضی در فاینانس که به مدت یک هفته این جا برگزار می شود کار و تفریح می کنم. اول یک سرمقاله برای روزنامه نوشتم، بعد کمی وب گردی کردم و ایمیل جواب دادم و دست آخر هم نشستم فیلم "مرد مرمری" از ساخته های معروف آندره وایدا را ببینم. مخفف دانشگاه فنی وین به آلمانی می شود TU ولی معروف است که در واقع همان Tehran University است چون هم کف و سالن رایانه اش پر است از جماعت ایرانی. من این قضیه را باور نداشتم تا این که در این سه روزی که ظهرها می آیم این جا موضوع را به عینه لمس کردم. از کل سالن صدایی نمی آید جز حرف زدن مداوم تعدادی دختر و پسر ایرانی.

حالا حرفم این است: شاید در این سه روز بیش تر از 20 نفر جوان ایرانی دیده ام (در واقع گفت و گوهایشان را شنیده ام و تیپشان دستم آمده است) ولی هیچ علاقه ای در خودم برای برقراری ارتباط با آن ها حس نکرده ام. الان وسط فیلم از بس صدای خنده هایشان روی اعصابم بود که فیلم را قطع کردم و گفتم این را بنویسم. راستش من بعد از سه سال هنوز در بین ایرانیان مقیم وین (غیر از دوستان گروه چای داغ که تعدادشان به نسبت کل ایرانی های این جا نزدیک به صفر است) احساس غریبی مطلق می کنم و هر بار که در جایی هستم که جمع ایرانی هم آن جا هست (مثلا سالن انتظار فرودگاه) همین حس به شدت برایم زنده می شود.

کاری با سلطنت طلبان و فرش فروش های سبیل دار و کراوات پهن و رستوران دارها و خانم های با آرایش دهه پنجاه و پناهندگان واقعی و دروغین دهه شصت و هفتاد ندارم که هر که هستند تیپ شان از ما جدا است و معمولا سر و کارمان هم به هم نمی افتد. مشکلم این است که من حتی با نسل جوان دانش جویان ایرانی مقیم این جا - که احتمالا سالی یکی دوبار هم به ایران رفت و آمد می کنند - و متخصصان ایرانی فارغ التحصیل 10-15 سال گذشته که مثلا در زینمس و آی بی ام کار می کنند هم هیچ حرفی برای گفتن ندارم. گفتم بروم با این جوان های دور و برم راجع به چه چیزی حرف بزنم؟ کنفرانسی که در دانشگاه شان برگزار می شود؟ یا وبلاگستان ایرانی؟ کتاب های جدید؟ فیلمی که دارم می بینم؟ کنفرانس ایران شناسی که این روزها در وین در جریان است؟ چی؟

البته می شود راجع به یک سری موضوعات دیگر حرف زد. همان چیزهایی که همین آدم های دور و برم الان دارند راجع بهش حرف می زنند: شب رقص ایرانی که ماهی یک بار برگزار می شود یا این که چه جوری می شود شهریه را دور کرد یا این که جدیدترین مارک موبایل مجانی چیست؟

نمی دانم جاهای دیگر (مثلا لندن و پاریس و تورنتو و بوستون) هم همین طور است یا فقط در وین است که حتی با قشر درس خوانده و جوان ایرانی اش هم حرفی برای گفتن نداریم. (در باب وضعیت ایرانی های شاغل (و نه دانش جو) در این جا بحث دیگری خواهم نوشت.)

پ.ن: فکر نمی کردم موضوعی بدیهی نیاز به توضیح داشته باشد ولی ظاهرا دارد. هر کس حق دارد سبک زندگی خودش را داشته باشد و کسی حق (و نیز معمولا قدرت) محدود کردن آن ها را ندارد. من هم حق دارم از تفاوت علایقم با دیگران و تنهایی معنوی ام شکایت کنم (و از این شکایت و یک تحلیل بعدی هدف دارم). همین. یک جای متن هم سوء تفاهم برانگیز بود که اصلاحش کردم.

September 17, 2007

سهام داران بزرگ و فرآیند خصوصی سازی

این را به عنوان سرمقاله امروز روزنامه دنیای اقتصاد نوشته ام:

هفته گذشته یکی از بزرگ ترین معاملات تاریخ بورس ایران با عرضه 20درصد از سهام شرکت ملی مس به کنسرسیومي‌از خریداران عمده رقم خورد که فی نفسه (مستقل از نبود رقابت در زمان خرید) خبر مثبتی برای دنبال کنندگان اخبار بازار سرمایه در ایران است. به‌رغم این توفيقات یکی از تمایلاتی که گاه و بي‌گاه در بین مردم یا لابه‌لای سطور مطبوعات و یا به طور ضمنی در صحبت‌های مسوولان شنیده مي‌شود، بحث نارضایتی از خرید بخش مهمي‌ از سهام (بلوک سهام) توسط یک سرمایه‌گذار خصوصی یا نیمه دولتی و تمایل به عرضه سهام شرکت‌های بزرگ به تعداد زیادی سهامدار جزء است. چنین تمایلاتی در قالب عبارت‌هایی مثل «عرضه سهام به عموم» بیان مي‌شود که هر چند از منظر باز کردن بازار سرمایه امری مثبت است، ولی اگر شکل سلبی آن یعنی تلاش‌های رسمي ‌و غیررسمي‌ برای ممانعت از حضور سرمايه‌گذاران بزرگ مدنظر باشد، از زاویه مديريت بنگاه‌ها بسیار خطرناک بوده و مي‌تواند زیان‌های جبران ناپذیری به عملکرد شرکت‌های واگذار شده وارد كند.

مساله تاثیر حضور سهامداران بزرگ و تخصصی بر عملکرد شرکت‌ها و قیمت سهام آنان یکی از موضوعات مورد علاقه متخصصان است که مطالعات گسترده‌ای پیرامون آن در کشورهای توسعه یافته و در حال توسعه صورت گرفته است. یافته‌های مهم این مطالعات به ما مي‌گوید که

1)وقتی سهامداران بزرگ در مجمع یک شرکت حضور دارند قیمت سهام این شرکت ارتقا مي‌یابد. این موضوع ناشی از عدم تقارن اطلاعاتی بین بازار و تیم مدیریتی شرکت است که باعث مي‌شود تفکیک شرکت‌های خوب و بد از یک دیگر برای سهامداران جزء چندان آسان نباشد. حضور سهامداران بزرگ این علامت را به بازار مي‌دهد که کسانی در ترکیب سهام شرکت حضور دارند که به علت قابلیت‌های خاص یا برتری اطلاعاتی نسبت به سهامداران جزء قادر به کشف بهتر ماهیت واقعی شرکت هستند و لذا بودن آنها در یک شرکت احتمال موفق بودن شرکت در حال حاضر را افزایش مي‌دهد.

2)موضوع صرفا به این جا ختم نمي‌شود. سهامداران مي‌توانند به جای نقش منفعل عمل کرد فعالی را در باب بهبود عملیات و رفع تعارضات منافع بین سهامداران و مدیران شرکت در پیش بگیرند. با توجه به این که نظام نظارت بر عمل کرد شرکت توسط بانک‌های وام دهنده (به اصطلاح نظام آلمانی / ژاپنی) در ایران چندان فعال نیست عمل کرد شرکت‌ها باید توسط بازار سرمایه مدیریت شود که وجود سهامداران بزرگ یکی از عناصر تسهیل‌کننده آن است. این کار از طریق گماردن افراد مناسب در هیات مدیره و طراحی مناسب مکانیسم‌های انگیزشی برای مدیران و نظارت‌های قانونی صورت مي‌گیرد. طبعا هر سهامداری مي‌تواند چنین موضعی را در قبال شرکت خود داشته باشد ولی سهامداران کوچک (که طبعا درصد اندکی از سهام شرکت را در اختیار دارند) در این موضوع با مساله سواری مجانی (Free Riding) مواجه هستند که در آن یک طرف (مثلا سهامدار علاقه‌مند به بهبود شرکت) باید هزینه‌ای را برای بهبود عملکرد صرف كند ولی همه سهامداران از مزایای تلاش او بهره‌مند شوند. چنین موقعیتی باعث مي‌شود که سهامداران خرد نقش فعالی را برای خود در قبال عمل کرد شرکت تعریف نكنند. در مقابل سهامداران بزرگ از یک طرف دارای سهم قابل توجه بوده و ثانیا قادرند که تلاش‌های بهبوددهنده را با یک دیگر هماهنگ كرده و در قالب «مجمع سهامداران بزرگ» شرکت ظاهر شوند. در این حالت مساله سواری مجانی به شدت تضعیف شده و سهامداران بزرگ انگیزه دارند تا متناسب با هزینه تلاش‌ها و نتیجه‌ای که از تلاش‌های خود مي‌گیرند انرژی لازم را برای نظارت و بهبود عمل کرد شرکت صرف كنند. این موضوع خصوصا در ایران که بسیاری از سهامداران خرد (مثلا دریافت‌کنندگان سهام عدالت) فاقد اطلاعات و تخصص لازم برای ایفای نقش موثر در اداره شرکت هستند از اهمیت بیشتری برخوردار مي‌شود.

3)سهامداران بزرگ به شدت به کیفیت عمل کرد مدیریت شرکت‌ها حساس بوده و قادرند که در صورت لزوم دست به تعویض مدیریت شرکت بزنند. عملی کردن چنین تصمیمي‌ از سوی سهامداران خرد تقریبا غیرممکن است. از این حیث حضور چند سهامدار عمده در مجمع شرکت همواره مدیریت را در معرض ریسک برکناری قرار داده و لذا به وی انگیزه بیشتری برای بهبود عمل کرد مي‌دهد. در نبودن چنین سهامداران فعال و چابکی مدیریت احساس اطمینان بیشتری کرده و لذا احتمال ارائه عمل کرد ضعیف افزایش مي‌یابد.

4)علاوه بر موارد قبلی با توجه به کم‌عمق بودن بازارهای مالی در ایران مساله تامین مالی شرکت از طریق سهامداران بزرگ (خصوصا در زمان‌های بحرانی) تبدیل به یک موضوع کلیدی مي‌شود. در اختیار داشتن درصد قابل توجهی از سهام باعث مي‌شود تا سهامداران بزرگ در زمانی که شرکت با بحران نقدینگی رو‌به‌رو است و لذا تحت فشار هزینه‌های بالای تامین یا در مرحله بعدی ورشکستگی قرار دارد نقش جدی در تامین منابع مالی (از طریق افزایش سرمایه یا وام‌های غیررسمی) شرکت ایفا كرده و به کاهش هزینه‌های مالی و خطر ورشکستگی شرکت کمک کنند. طبیعی است که انتظار ایفای چنین نقشی از سوی سهامداران خرد غیرواقع‌بینانه است.

September 15, 2007

آدم ها چه طور تصمیم می گیرند؟

مساله تصمیم گیری برای محل سوار شدن در قطار به لحاظ ماهیت بسیار شبیه به رفتار افراد در تصمیم گیری های اقتصادی خصوصا در بازارهای دارایی تحت عدم اطمینان (مثلا بازارهای مالی دارای نرخ بهره تصادفی) است. جالب است که در همین مساله ساده سه دسته مدل تصمیم گیری متفاوت از طرف دوستان ارائه شد:

1) چندین نفر از دوستان اشاره کردند که انتخاب وسط قطار (حتی در حالتی که مستلزم 50 متر راه پیمایی بیش تر است) به خاطر "ریسک گریزی" افراد است. به عنوان یک پدیده شناخته شده می دانیم که اکثریت انسان ها به گشتاور اول (میانگین) و دوم (واریانس) توزیع منافع توجه می کنند و باز برای اکثریت مطلق افراد (غیر از کسانی مثل قماربازها) ضریب گشتاور دوم منفی است. این به این معنی است که اگر دو گزینه میانگین یک سانی داشته باشند گزینه با واریانس کم تر را انتخاب کنند. حتی ممکن است گزینه ای با میانگین "کم تر" و واریانس "کم تر" را ترجیح بدهند (مثلا خرید بیمه اتومبیل در مقابل بیمه نکردن آن). این توضیح هم بد نیست که اصطلاح "ریسک پذیری" در ایران معمولا به اشتباه به کار می رود و مثلا گفته می شود کارآفرینان ریسک پذیر هستند. کارآفرینان هم ریسک گریز هستند چون یک گزینه قطعی را به گزینه ریسکی با همان میانگین ترجیح می دهند.

2) فرناز روی کرد دیگری را مطرح کرده است و آن بحث ماکسیمم کردن مینیمم ها (MaxMin) است. هدف از این روی کرد کمینه کردن تاسف (Regret) است. فردی که تحت این روی کرد تصمیم می گیرد بیش از این که به واریانس توجه کند به بدترین حالت هر گزینه توجه می کند. دقت دارید که تحت این مدل تصمیم گیری ممکن است نتیجه ای کاملا متفاوت از حالت اول (مطلوبیت انتظاری) به دست آید. مثلا دو گزینه را تصور کنید که یکی "تقریبا همیشه" ثابت است و فقط در یک لحظه مقدار منفی نسبتا بزرگی به خود می گیرد (به زبان نظریه اندازه احتمال انحراف از مقدار ثابت معیار صفر دارد. تجسمش یک خط ثابت است که فقط یک نقطه آن به پایین جهش می کند. در دنیای عمل به سفر با هواپیما فکر کنید. کیفیت هواپیما معمولا ثابت است ولی با یک احتمال خیلی خیلی کوچک ممکن است بمیریم!) و گزینه دیگر یک گزینه پرتلاطم است که حول گزینه قبلی نوسان می کند. به وضوح واریانس گزینه دوم خیلی بزرگ تر از گزینه اول است (اگر مقدار منفی محدود باشد واریانس اولی نزدیک به صفر است) و لذا فرد "ریسک گریز" اولی را انتخاب می کند حال آن که اگر آن یک نقطه پایین تر از پایین ترین نقطه گزینه دوم باشد فرد "بدترین حالت گریز" دومی را انتخاب می کند.

3) حمید روی کرد دیگری را مطرح کرده و گفته ممکن است حس شکست موقعی که اتوبوس را از دست بدهی خیلی قوی تر از حس موفقیت ناشی از یافتن در درست باشد. این روی کرد حمید همان چیزی بود که کانمن و ترسکی به خاطرش جایزه نوبل اقتصاد سال 2002را دریافت کردند و معروف است به نظریه پراسپکت (ترجمه فارسی که معنی را برساند نمی دانم). حرف این روی کرد این است که افراد ابتدا یک "نقطه مبنا" برای تصمیم گیری انتخاب کرده و سپس مطلوبیت ناشی از سود و زیان نسبت به آن نقطه را محاسبه می کنند و ممکن است متقارن نباشد (این نتیجه البته از تقعر منحنی مطلوبیت هم به دست می آید).

پ.ن: نسخه جدید راهنمای تحصیل در اروپا با فونت خواناتر و برخی اصلاحات را می توانید این جا بگیرید.

September 14, 2007

سر قطار یا ته قطار

فرض کنید قرار است سوار متروی بلند شوید و بسیار عجله دارید که به یک اتوبوس که در یکی از ایستگاه های بعدی است برسید. یا اصلا تصور کنید که از پله ها که بالا آمدید درست در اول مترو می ایستید. نکته این است که نمی دانید در ایستگاه بعدی که باید از مترو پیاده شوید از کدام در ایستگاه باید خارج شوید. ممکن است خروجی منتهی به ایستگاه اتوبوس در اول مترو یا بر عکس درست در آخر مترو باشد (اگر در وین زندگی کنید و اقتصاد خوانده باشید 20% مغزتان دائم مشغول جمع آوری اطلاعات و مدل کردن این مساله برای صدها ایستگاه قطار است :) ) و خوب فاصله بین سر تا ته مترو هم چند دقیقه پیاده روی است.

فرض کنید طول قطار 100 باشد و من هم موقع سوار شدن (Ex Ante) هیچ تخمینی از این که در خروجی بعدی کدام سمت قطار است ندارم. الان هم ده دقیقه وقت دارم تا قطار برسد و باید تصمیم بگیرم که کجا بایستم که سریع تر به اتوبوس برسم یا در ایستگاه بعدی راه کم تری بروم. فعلا سه گزینه پیش رویم است: وسط قطار، سر قطار، ته قطار. برای این که تصمیم بگیرم چه کار کنم امیدریاضی (میانگین) مسافتی که در هر حالت باید طی کنم را محاسبه می کنم:
1) سر قطار: به احتمال 50% 100 متر باید بروم و به احتمال 50% هیچ راهی نمی روم و صاف از در می روم بیرون.
2) وسط قطار: به احتمال 50% باید 50 متر بروم و به احتمال 50% دیگر هم باز 50 متر
3) ته قطار: به احتمال 50% 100 متر باید بروم و به احتمال 50% هیچ راهی نمی روم و صاف از در می روم بیرون.

اگر دقت کنید در هر سه حالت فوق میانگین مسافتی که باید بروم 50 متر است پس سه گزینه فوق عملا فرقی ندارد (در واقع وقتی هیچ اطلاعی از توزیع احتمال خروجی درست نداریم هر جای قطار که بایستیم میانگین مسافتی که باید برویم ثابت است و لذا به قول گربه آلیس در سرزمین عجایب همه راه ها راه توست). تا این جا یک مشت محاسبات معمولی در حد ریاضیات دبیرستانی بود ولی نکته جالب این است که اگر از اکثر مردم بپرسید ایستادن در وسط قطار را به یکی از سرهای قطار ترجیح می دهند در حالی که میانگین ها یک سان است.

شاید حتی این ماجرا جالب تر باشد. فرض کنید سر قطار هستید و تصمیم می گیرید بروید وسط قطار بایستید. در این حال میانگین راهی که می روید می شود 100 متر چون موقع منتظر شدن 50 متر می روید و وقتی رسیدید هم 50 متر دیگر باید بروید. در حالتی که سر یا ته قطار بمانید به طور میانگین 50 متر راه خواهید رفت پس از سر به وسط رفتن و آن جا منتظر شدن پرهزینه تر از همان جا ماندن است. با این همه بازهم ممکن است مردم این کار را بکنند.

این رفتار مردم یک توضیح کاملا اقتصادی دارد ...

September 13, 2007

چه خبر از کتاب؟

به نظرم بازار کتاب در ایران کمی بهتر شده بود. من چندتایی کتاب خوب گیرم آمد که به شما هم معرفی می کنم:

1) یک دوره جدید معرفی فیلسوفان با عنوان "نام آوران فرهنگ" و با ترجمه روان خشایار دیهیمی از انتشارات طرح نو: سه جلد راجع به جان استوارت میل، هانا آرنت و جان راولز را خریدم و خصوصا از خواندن جلد مربوط به آرنت بسیار لذت بردم. خوبی کتاب ها این است که هم امهات آرای افراد را با دقت بحث می کند و هم جزییاتی از زندگی شان را روایت می کند که ضمن هیجان انگیز بودن به فهم اندیشه کمک فراوان می کند.

2) سرزمین موعود اثر کلاسیک ولادیسلاو ریمونت نویسنده لهستانی برنده جایزه نوبل ادبیات با ترجمه دکتر روشن وزیری. کتاب ماجرای روابط بین سه گروه لهستانی (کارگر) و آلمانی (سرمایه دار صنعتی) و یهودی (بانک دار) ساکن شهر لودز (مرکز صنعت نساجی لهستان) را در اواخر قرن 19 روایت می کند ضمن این که نگاه نقادانه ای به شیوه زندگی اشراف و بورژواها دارد. دوستان لهستانی ام معتقدند که تصویر کتاب بسیار به واقعیت لهستان آن موقع نزدیک است. داستان کمی کشدار است و نمی توانم بگویم ترجمه اش عالی است ولی اگر به شناخت حال و هوای اروپای شرقی در اوایل قرن بیستم علاقه مند هستید قطعا به خواندنش می ارزد. مترجمش خانمی است از خانواده بزرگ علوی که خودش نسل دوم یک خانواده ایرانی مقیم لهستان است و قبلا هم کتاب درس هایی کوچک در باب مقولات بزرگ را ترجمه کرده است. از روی این داستان آندره وایدا کارگردان معروف لهستانی و پدر موج نوی سینمای لهستان فیلمی به همین عنوان ساخته که من درست مقارن با اتمام کتاب تماشایش کردم. از حیث فهم ماجرا به نظرم کتاب و فیلم مکمل هم هستند.

3) همیشه دنبال کتاب هایی بودم که برای آدم غیرفنی مثل خودم کارهای نقاشان بزرگ را معرفی کند. این بار یک سری گیر آوردم که هر جلدش مربوط به کارهای یک نقاش (گویا، پیکاسو، بروگل، ...) بود و از دید من خیلی روان آثار مهم نقاش را معرفی و تحلیل کرده بود. متاسفانه کتاب ها را ایران جا گذاشتیم و اسم ناشر و نویسنده خاطرم نیست.

4) فصوص الحکم با ترجمه محمدعلی موحد را به توصیه دوستان گرفتم و دیدم حرفشان راجع به مقدمه درست است. از زیبایی خود متن که بگذریم مقدمه دکتر موحد هم بسیار خواندنی است.

5) علی رغم نظرات متضاد بادبادک باز را هم خواندم. به نظرم کتابی است که به یک بار خواندنش می ارزد خصوصا که نثر سبکی دارد و 2-3 ساعته می شود تمامش کرد. مثل خیلی های دیگر من از پایان کتاب لذت نبردم و به نظرم 10% آخرش زاید بود ولی فصول اولش که روایت گر زندگی در کابل قبل از کمونیست ها است نوستالژیک و جذاب است (از این حیث تم کتاب تکراری است: روایت زندگی سرخوشانه طبقه آریستوکرات در سال های قبل از انقلاب کمونیستی. تمی که نمونه اعلایش در دکتر ژیواگو عرضه شده و مشابهش هم در شهر گمشده روایت می شود.) به نظر من کتاب در روایت بخش اول یعنی زندگی افغانستان موفق تر از بخش دوم یعنی مساله هویت در آمریکا عمل کرده است.

6) از سری بینش معنوی نگاه معاصر کتاب "حکمت مردان صحرا" نوشته تامس مرتون با ترجمه فروزان راسخی را از یکی از دوستان هدیه گرفتم. کتاب مجموعه ای از داستان ها و کلمات قصار طبقه خاصی از راهبان مسیحی صحرانشین در قرن 4 میلادی است.

7) از سری ادیان جهان نشر مرکز که با ترجمه حسن افشار منتشر می شود دین های بودا و هندو را خوانده بودم و لذت برده بودم. این دفعه دین های چینی را هم به قبلی ها اضافه کردم.

8) این یکی قدیمی است ولی شاید به گفتنش بی ارزد. از سری قدم اول نشر شیرازه این بار "اخلاق" و "کامو" را خواندم و به نظرم هر دو جالب بودند.

9) تعداد قابل توجهی کتاب خوب در حوزه فاینانس هم گرفتم که در پست جداگانه ای معرفی می کنم. یک سری کتاب هم به توصیه دوستان خریدم که هر وقت تمامشان کردم دوباره این جا می نویسم.

September 10, 2007

اقتصاد یا ام.بی.ا ؟

شاید اغراق نباشد اگر بگویم به طور متوسط هفته ای یک ایمیل در این رابطه دریافت می کنم و این هفته تعداد این ایمیل ها آن قدر زیاد شد که فکر کردم خوب است یک بار به طور روشن نظرم را این جا بنویسم. سوال تکراری این است: "من مهندسی خوانده ام و حالا بین اقتصاد و ام.بی.ا شریف در تردید هستم. کدام را توصیه می کنید؟".

1) اقتصاد به طرز معنی داری سخت تر از ام.بی.ا است. شاید وقتی اقتصاد کلان دکتر نیلی یا سنجی دکتر سوری را بگیرید معنی درس سخت را برای اولین بار در عمرتان حس می کنید. ام.بی.ا به طرز قابل ملاحظه ای آسان تر است. دقت کنید که معنی این حرف این نیست که لزوما ام.بی.ا زمان کم تری نیاز دارد چون حجم تکالیف یا پروژه های مدیریتی هم ممکن است قابل توجه باشد ولی هر چه باشد فهم درس هایش نیاز به فسفر سوزاندن چندانی ندارد.

2) ام.بی.ا به دنیای عمل بسیار نزدیک تر است. اگر می خواهید مستقیما از دانشگاه به بازار کار با دست مزد بالاتر وارد شوید ام.بی.ا راه به تر و کم ریسک تری است. چرا کم ریسک تر؟ چون یک ام.بی.ا ای متوسط هم در بازار کار خوب پیدا می کند ولی در اقتصاد باید کاملا خوب باشید تا کار دل خواه پیدا کنید. ضمن این که هنوز هم متوسط دست مزد فارغ التحصیلان ام.بی.ا (حداقل در میان مدت) بالاتر از فارغ التحصیلان اقتصاد است.

3) شانس رفتن به خارج در اقتصاد کاملا بالاتر است. اقتصاد به استانداردهای دنیای علمی نزدیک تر است و دانشکده اقتصاد شریف هم کم کم شناخته شده است. ورود به مدارس مدیریت نیاز به تلاش و شانس (و گاهی پول) بیش تری دارد.

4) گروه اساتید ام.بی.ا بزرگ تر است و طیف متنوع تری از دروس نسبت به اقتصاد در آن ارائه می شود. گروه اقتصاد دارد بزرگ می شود ولی هنوز کوچک تر از مدیریت است.

5) وقتی اقتصاد بخوانید چیزهایی یاد می گیرید که تا آخر عمر با شما است (مثلا تکنیک های سنجی یا بهینه سازی دینامیکی یا نظریه بازی) و می توانید آن را در حوزه های مختلف به کار بگیرید. از درس Business Dynamics مدیریت که صرف نظر کنیم تقریبا هیچ درس دیگری به شما "بینش" یا "ابزار تحلیل" به یادگار نمی گذارد. ام.بی.ا بیش تر تکنیک ها و اصطلاحات را یاد می دهد تا چارچوب تحلیل سیستم های پیچیده را.

6) این فقط یک حدس است ولی حس من این است که جو دانش جویان گروه اقتصاد جوان تر و "علمی" تر و تا حدی جدی تر از گروه مدیریت است. امیدوارم در اعتراض به این جمله رفقای ام.بی.ا تظاهرات خیابانی راه نیدازند.

7) اقتصاد به خاطر طبیعت ریاضی که دارد ذهنتان را منظم تر و موشکاف تر و سیستماتیک تر بار می آورد. در عوض در ام.بی.ا یاد می گیرید که چه طور یک مساله را ببینید و راه حل آن را برای مدیران پرزنت کنید.

8) اگر اقتصاد بخوانید باید عادت به خواندن منظم مقاله های سخت و با زبان ریاضی را تا آخر عمر حفظ کنید وگرنه بعد از ده سال سوادتان تقریبا به درد نمی خورد. ام.بی.ا از این حیث راحت تر است و بروز ماندن در آن از طریق تجربه و شنیدن و خواندن های سریع هم ممکن است.

9) اگر آدم علمی هستید و از ریاضیات و جزییات تئوریک لذت می برید و ترجیح می دهید که عمده وقتتان را روی یک مساله متمرکز شوید و از بین داده ها چیزی را استخراج کنید و الخ اقتصاد انتخاب به تری است. اگر آدم عمل گرایی هستید و حوصله جزییات تئوریک را ندارید و از بودن با "بیزنس من" ها و هیجان دنیای کسب و کار لذت می برید ام.بی.ا انتخاب به تری است. به زبان ریاضی اقتصاد عرض از مبداء کم تر ولی ضریب زاویه بزرگ تری برای رشد شغلی می دهد. ام.بی.ا با عرض از مبداء به مراتب بزرگ تری شما را به بازار کار پرتاب می کند ولی شیبش در درازمدت کم تر از اقتصاد است.

10) یک راه میان بر این است که بروید ام.بی.ا و گرایش اقتصاد را انتخاب کرده و تا می توانید دروس اقتصادی بردارید و تز اقتصادی درست و درمان بنویسید. این طوری خدا و خرما را تا حد زیادی با هم خواهید داشت.

پ.ن: فکر کنم باید این توضیح را در جواب کامنت یکی از دوستان این جا اضافه کنم چون بسیار مهم است. بر خلاف تصور عمومی در ایران اقتصاد صرفا علم مطالعه پدیده های سطح سیاست گذاری و کلان نیست. بخش عمده فعالیت های اقتصادانان و بازار کار آن ها در دنیا روی موضوعات مربوط به بنگاه ها (مثلا حوزه های مربوط industrial organization یا فاینانس یا اقتصادسنجی های سطح بنگاه یا اقتصاد نیروی کار و ...) است و من اتفاقا اقتصاد را عمدتا از این زاویه نگاه می کنم و معتقدم که حتی اگر کسی (مثل خود من) صرفا علاقه به کار عملی در سطح بنگاه ها داشته باشد اقتصاد آموزش مناسبی است. هرچند که همان طور که گفتم نسبت به مدیریت فاصله بیش تری با عمل دارد و باید کاربست های عملی آن را بعد از دانشگاه پیدا کرد.

September 09, 2007

بانک ها چه طور سود می برند؟

در بحث مربوط به بانک ها یکی از دوستان نوشته بود "اگر قبول كنيم كه بانكداري سود بيشتري نسبت به صنايع دارد پس در اين مطلب كه لابد براي صنايع صرف دارد كه وام ميگيرند خدشه وارد مي شود". این گزاره به کل اشتباه است و احتمالا از این تصور ناشی می شود که وقتی بانک نرخ برگشت سرمایه بالاتری نسبت به صنعت دارد پس باید بهره ای که از سرمایه اش از صنعت می گیرد بیش از سود صنعت باشد در نتیجه صنعت همیشه متضرر است. مشکل این استدلال این است که بین Return on Investment (ROI) و Return on Equity (ROE) بانک خلط می کند و توجه نمی کند که بانک ها بنگاه هایی با ضریب اهرمی (Leverage) بالا هستند یعنی نسبت بدهی به حقوق صاحبان سهام در آن ها خیلی خیلی بالاتر از صنایع دیگر است. مثلا در حالی که این نسبت در یک صنعت تولیدی ممکن است 2 یا 3 باشد در بانک ممکن است به 20 یا 30 برسد. بگذارید با یک مثال بحث را روشن تر کنیم.

بانکی را فرض کنید که 10 میلیارد تومان سرمایه متعلق به سهام دارانش دارد و موفق می شود که 200 میلیارد تومان پس انداز از سپرده گذاران جذب کند. به این ترتیب این بانک 210 میلیارد تومان "دارایی" دارد که البته 200 میلیارد آن "بدهی" است. فرض کنید که پس از کسر هزینه های عملیاتی و هزینه سپرده قانونی بانک روی هر واحد وامی که می دهد فقط 2% سود (اسپرید) می برد (مثلا به سپرده گذاران سود 12% می دهد و وام هایش هم 15% درصدی است و 1% هم هزینه عملیاتی دارد). به این ترتیب در آخر سال بانک ما معادل 4 میلیارد تومان از بابت آن 2% سپرده های 200 میلیاردی سود به دست می آورد. 10 میلیارد هم خودش سرمایه داشت که فرض کنیم با نرخ بهره 10% وام داده است لذا کل سود بانک می شود 5 میلیارد تومان در سال. وقتی رقم 5 میلیارد را بر 10 میلیارد سرمایه صاحبان بانک تقسیم کنید نرخ بازگشت سرمایه برای آن ها 50% در سال می شود.

سهام داران بانک ما سود فوق العاده ای برده اند (50%) که خیلی بیش تر از نرخ سود معمول صنعت (مثلا 17%) است و در عین حال بانک هم وام هایش را با نرخ بهره 15% به صنعت داده است. کل ماجرا به خاطر همان قضیه اهرم کردن بدهی است که هر قدر بزرگ تر باشد سود بیش تری به جیب سهام داران شرکت می اندازد.

September 08, 2007

بانک سرمایه گذاری چیست؟

این سرمقاله ای است که برای دنیای اقتصاد نوشته ام.

در خبرهای هفته گذشته آمده بود که مجوز تاسیس نخستین بانک تامین سرمایه (بانک سرمایه گذاری) در ایران (البته برای یکی از نهادهای نیمه دولتی) صادر شده است. با توجه به جدید بودن مفهوم این نوع عملیات در کشور در این مقاله سعی می شود تا برخی ویژگی های خاص بانک های سرمایه گذاری را که آن ها را از بانک های تجاری معمول متمایز می کند تشریح شود البته طبیعتا معنی این توضیحات این نیست که لزوما همه این فعالیت ها و خدمات به یک باره در این بانک ارائه خواهند شد.

شاید بتوان گفت که مهم ترین عامل تمایز بانک سرمایه گذاری از بانک تجاری سبد مشتریان و خدمات آن ها است. بانک های تجاری (Commercial Banks) معمولا با مشتریان شخصی یا شرکت های کوچک سر و کار داشته و خدماتی از جنس حساب پس انداز و جاری، پرداخت های بین بانکی، تامین مالی مشتریان شخصی (مثلا وام های کوچک)، حساب سرمایه گذاری برای بازنشستگی، کارت اعتباری و خدمات ماشین های پرداخت خودکار را ارائه می کنند. در مقابل مشتریان بانک سرمایه گذاری شرکت ها هستند و وظیفه اصلی این بانک کمک به شرکت ها برای تامین مالی است که می تواند اشکال متنوعی به خود بگیرد که در این جا به چند نمونه آن اشاره می شود.

شرکتی را تصور کنید که قصد ارائه سهام اولیه (Initial Public Offering) را در بازار دارد. این شرکت با مسایل متعددی مثل قیمت گذاری سهام در زمان ورود به بازار، اطلاع رسانی به بازار و انجام معامله با خریداران و مدیریت تلاطم های قیمتی بعد از عرضه سهام مواجه است. بانک سرمایه گذاری در چنین مواقعی وارد عمل شده و مشورت و مدیریت عملیات عرضه و فروش سهام شرکت را برعهده می گیرد. نوع عرضه نیز متناسب به قرارداد بین شرکت و بانک می تواند متفاوت باشد. بانک ممکن است در نقش وکیل شرکت عمل کرده و دست مزد خود را از حجم فروش سهام دریافت دارد (مکانیسم انگیزشی در این حالت به صورتی تعریف می شود که بانک بیش ترین تلاش را برای فروش حجم بالاتری از سهام در قیمت مناسب به کار گیرد) یا این که بانک خود راسا فروش تعداد مشخصی از سهام شرکت با قیمت مشخص را تعهد کرده و درآمد ناشی از آن را به شرکت پرداخت می کند و در عوض سعی می کند تا سهام خریداری شده را شخصا در بازار به فروش برساند. طبیعی است که هرقدر فاصله بین قیمت پرداختی به شرکت و قیمت فروش به خریداران نهایی بیش تر باشد بانک سود بیش تری به دست می آورد.

از طرف دیگر شرکت ممکن است علاقه مند باشد تا تامین مالی خود را به روش بدهی (Debt) صورت دهد که شکل اجرایی آن از طریق انتشار اوراق قرضه یا اوراق مشارکت خواهد بود. همانند مورد قبلی بانک های سرمایه گذاری فرآیند انتشار اوراق قرضه و جمع آوری نقدینگی از بازار را بر عهده خواهند گرفت. در این فرآیند موسسات دیگری هم که تخصص ارزیابی ریسک اوراق قرضه را دارند (مثل موسسه Moody) وظیفه ارزیابی ریسک شرکت و لذا طبقه بندی اوراق قرضه را برعهده خواهند داشت تا خریداران با آگاهی به تری نسبت به خرید این اوراق اقدام نمایند. بانک سرمایه گذاری با قراردادن نام خود ذیل اوراق قرضه شرکت کمک می کند تا خریداران اطمینان بیش تری نسبت به اعتبار اوراق منتشر شده پیدا کرده و به این ترتیب یک شرکت گمنام یا کم تر شناخته شده در بازار نیز موفق به عرضه اوراق قرضه شود.

با توجه به ریسک بالای کسب و کارهای نوین (مثلا کسب و کارهای اینترنتی یا دارای فن آوری جدید) معمولا بانک های سنتی که علاقه مند پرداخت وام در ازای دریافت وثیقه های مطمئن هستند در نوع شرکت ها سرمایه گذاری نمی کنند. سرمایه گذاری خطرپذیر (Venture Capital) که به حوزه تخصصی سرمایه گذاری (و دخالت در مدیریت و هدایت شرکت های جوان) اشاره می کند از جمله دیگر حوزه هایی است که بانک های سرمایه گذاری نیز در آن وارد می شوند. طبعا به علت ریسک بالای کسب و کارهای نوآورانه تعداد قابل توجهی از آن ها در سال های اولیه فعالیت شکست خورده و کنار می روند و تعداد معدودی به موفقیت های بالایی دست می یابند که نهایتا سرمایه گذاری در پورت فولیویی از این شرکت ها را برای بانک های سرمایه گذاری توجیه پذیرمی کند. در تمامی این موارد بانک سرمایه گذاری یک طرف فروشنده دارد که معمولا شرکتی است که سهام یا اوراق قرضه خود را از طریق بانک عرضه می کند و یک طرف خریدار که می تواند از نوع صندوق سرمایه گذاری یا بانک های تجاری یا موسسات خیریه و مواردی مانند آن باشد و قصد دارد تا نقدینگی خود را در فرصت های سرمایه گذاری مناسب سرمایه گذاری نماید. نقش بانک سرمایه گذاری در این میان تسهیل اتصال دو طرف فروش و خرید به یک دیگر است.


تحلیل و ارائه مشاوره به شرکت ها و حل مشکلات ناشی از ادغام ها و تملک ها (Mergers & Acquisitions) یکی دیگر از عملیات بانک های سرمایه گذاری است که معمولا در شرایط رونق اقتصادی جزو بخش های داغ بازار بوده و درآمد خوبی را برای بانک و متخصصان این حوزه فراهم می کند. علاوه بر آن این نوع بانک ها معمولا دپارتمان های تخصصی تحقیق برای ارزش گذاری وضعیت صنایع مختلف یا سهام شرکت ها جهت هدایت بازار دارند که اطلاعات آن مورد استفاده عموم سرمایه گذاران قرار می گیرد.


نکته ای که نباید فراموش کرد این است که بانک های سرمایه گذاری به جهت ایفای نقش دوگانه برای خرید شرکت ها و ارزیابی قیمت سهام شرکت ها در معرض مساله تضاد منافع هستند چرا که بخش تحقیقات باید به عنوان داوری منصف ارزش واقعی شرکت را به اطلاع عموم برساند در حالی که بخش سهام به عنوان فروشنده سعی می کند تا بالاترین قیمت را برای سهامی که نمایندگی می کند به دست آورد. تبانی بین دو بخش ممکن است به اعلام ارزش بالاتر از میزان واقعی برای سهام شرکت های مرتبط با بانک منجر شود. قوانین بانک های سرمایه گذاری به این موضوع بسیار حساس بوده و هر نوع ارتباط و تبادل اطلاعات بین دو بخش بانک را ممنوع می کنند (هر چند که در عمل رسوایی های متعددی از سوء استفاده بانک های سرمایه گذاری از این وضعیت رخ داده است).


تاسیس بانک های سرمایه گذاری از زاویه کیفیت بازار کار برای دانش آموختگان رشته های مالی، اقتصاد و مدیریت در ایران خبر بسیار مهمی است. کارشناسان این بانک ها باید از یک طرف با مسایل مالی آشنا بوده و از طرف دیگر اطلاعات و دید مناسب در مورد تحلیل شرکت ها و صنایع خاص و نیز فضای اقتصاد کلان داشته باشند. این ترکیب مسوولیت ها و وظایف معمولا محیط کاری غنی و دارای عناصر متعدد که نیازمند کار تحلیلی و خلاقانه بالایی نیز هست فراهم می کند که یکی از جذاب ترین فرصت های شغلی (چه به لحاظ کیفیت کار و چه به لحاظ سطح دست مزدها) در سطح جهانی برای فارغ التحصیلان رشته های فوق به حساب می آید. ضمن این که این مشاغل اجازه تماس مستمر با مدیران سطح بالای شرکت ها و حضور در فرآیند تحلیل فرصت های کسب و کار با حجم بالا را فراهم کرده و لذا چگالی تجربه ناشی از آن بسیار بالا است. در مقابل اشکال این مسیر شغلی حجم بسیار بالای کار (بیش از 80 ساعت در هفته)، استرس زیاد و عدم تحمل خطا (به علت زیان های هنگفت ناشی از خطا) است.

در پایان باید اشاره کرد که هر چند فعالیت های بانک سرمایه گذاری به لحاظ مفهومی از بانک تجاری متمایز است ولی به لحاظ سازمانی این دو فعالیت می تواند در داخل یک بانک (ولی در دپارتمان های متفاوت) صورت گیرد. هم اکنون در کنار بانک های متمرکز و تخصصی مثل گولدمن اند ساکس که صرفا در حوزه بانک سرمایه ای فعالیت می کنند بسیاری از بانک های بزرگ مثل سیتی گروپ، دویچه بانک یا کردیت سویس هر دو نوع فعالیت (به علاوه انواع دیگر فعالیت های مالی مثل مدیریت دارایی ها یا خدمات بیمه ای) را انجام می دهند. در گذشته قوانین بانکی در کشورهای غربی ترکیب این دو رشته فعالیت را در داخل یک بانک ممنوع می کرد ولی این محدودیت ها رفته رفته کم رنگ شده و علاقه شرکت ها برای دریافت مجموعه ای از خدمات از یک بانک واحد نهایتا روند فعلی را شکل داده است.

September 06, 2007

...

یک نکته فیلم لیلا برای من مبهم است و هر وقت هم می بینمش به چشمم می آید. در آن صحنه شاهکار فیلم که وقتی رضا و زن جدیدش با سر و صدا وارد خانه می شوند و لیلا آرام از خانه می رود "چادر مشکی" تنش (سرش؟) کرده است و انگار آن جا متوجه می شوی که لیلا چادری است. حال آن که در صحنه های قبلی این طور نیست و مانتو می پوشد. به نظرتان مهرجویی با این تغییر لباس خواسته چه چیزی را القاء کند؟

September 05, 2007

جیره بندی اعتبارات

معمولا وقتی با دوستان گفت و گو می کنیم به این نکته اشاره می کنم که بحث تعادل در بازار پول و مسایل بانکی تفاوت ظریفی با بازار کالاهای دیگر دارد ولی آن را دقیق توضیح نداده ام. موضوع اصطلاحا جیره بندی اعتبارات (Credit Rationing) است که آن را برای اولین بار استیگلیتز و وایس تئوریزه کرده و ریشه آن را در مساله اطلاعات نامتقارن (Asymmetric Information) دانستند.

فرض کنید شما یک بانک هستید. وقتی کسی (یا شرکتی) برای دریافت وام مراجعه می کند بانک اطلاع درستی از میزان ریسک وام گیرنده (به اصطلاح نوع یا type او) ندارد و لذا مساله اطلاعات نامتقارن پیش می آید. طبیعی است که هر قدر احتمال ورشکستگی وام گیرنده بیش تر باشد بانک بیش تر ضرر می کند.(در کل این موضوع حتی با فرض دریافت وثیقه کامل هم چندان تخفیف نمی یابد چرا که به هر حال نقد کردن وثیقه و تاخیر زمانی ناشی از آن برای بانک هزینه زا است). به این ترتیب بانک ترجیح می دهد تا حد امکان از مشتریان پرریسک حذر کند. حال فرض کنید که بانک نرخ بهره وام هایش را افزایش دهد در این صورت متوسط ریسک (احتمال ورشکستگی) متقاضیان وام بانک افزایش یافته و سود بانک کم می شود و به اصطلاح مساله کژگزینی (Adverse Selection) رخ می دهد.

دلیل موضوع این است که به علت بحث مسولیت محدود در شرکت ها وقتی شرکتی وام می گیرد هزینه وام را در دو بخش حساب می کند: پرداخت هزینه بدون ورشکستگی (پرداخت اصل و فرع وام) و هزینه در صورت ورشکستگی (پرداخت اصل و فرع فقط تا سقف دارایی های موجود در شرکت). وقتی نرخ بهره بالاتر می رود توجیه پذیری وام برای کسانی که احتمال ورشکستگی پایین دارند و در نتیجه تمام هزینه های وام را تمام و کمال خواهند پرداخت کم تر می شود و لذا نسبت کسانی که ریسک بالاتر و احتمال ورشکستگی بیش تری دارند (و لذا بخشی از هزینه را پرداخت نخواهند کرد) در متقاضیان وام زیاد می شود.

در این حالت بانک ها لزوما تمایل ندارند که نرخ بهره را تا جایی افزایش دهند که بازار اعتبارات صرفا از طریق تعادل قیمتی عرضه و تقاضا پاک شود و لذا ترکیبی از نرخ بهره پایین تر از تعادل (لذا مازاد تقاضا به نسبت عرضه) و جیره بندی یا تخصیص اداری (برای پاک شدن بازار) را بر می گزینند. هر قدر مساله اطلاعات نامتقارن قوی تر باشد این موضوع شدیدتر بوده و جیره بندی محکم تر اعمال می شود. این یکی از دلایلی بود که در اقتصاد توسعه مدرن برای ناکارآیی نظام های وام (خصوصا وام های غیررسمی) در کشورهای در حال توسعه ارائه شده است (برای مرور این مقاله را ببینید). چون در این کشورها نظام سابقه و ارزیابی ریسک اعتباری ضعیف است مساله سقف (جیره بندی) اعتبارات شدیدتر می شود و لذا کارآفرینان به نقدینگی کم تر از مقدار بهینه دست پیدا می کنند. دقت دارید که هر قدر در یک بازار قیمت به مقدار تعادلی عرضه و تقاضا نزدیک تر باشد کارآیی تخصیص به تر شده و افراد با صلاحیت بالاتر وام دریافت می کنند.

September 03, 2007

...

1) اگر در یک سایت دارای خواننده عمومی - مثلا الف - مطلبی بنویسی و بر اساس یک چارچوب مبتنی بر اقتصاد آزاد استدلال کنی که دولت باید بنزین آزاد را در کنار جیره بنزین (به قول صادق الحسینی) به مردم بدهد بسیاری از خوانندگان شما را خواهند ستود. در حالی که اگر عینا با همین ذهنیت و دقیقا بر اساس همان خط استدلال از آزادسازی نرخ بهره و استقلال عمل بانک های خصوصی برای تعیین نرخ بهره وام ها دفاع کنی همه بهت فحش خواهند داد.

2) در کارگاهی که شرکت کنندگانش مدیران صنعتی بخش خصوصی بودند داشتم صحبت می کردم. بحث به مفهوم نرخ بهره حقیقی و اسمی و مقایسه ایران با خارج از کشور رسید. یکی از مدیران گیر داده بود که این بهره ها ملت را نابود کرده و الخ. من هم هرچه استدلال از جنس تعادل بازار و عرضه و تقاضا آوردم دیدم قبول نمی کند. بهش گفتم شما که بنگاه بخش خصوصی داری دوست داری دولت روی محصول شرکتت قیمت بگذارد؟ گفت هرگز! گفتم پس چرا از دولت می خواهی که برای محصول بانک خصوصی قیمت بگذارد؟ چیزی که برای خود نمی پسندی برای دیگری هم نپسند. به طرز عجیبی این استدلال خطابه ای موثر واقع شد و فوری قبول کرد.

September 02, 2007

To Change or Not To Change: This is the Question

هم کلاسی لیسانس بودند با آرزوها و دغدغه هایی نسبتا شبیه به هم: توسعه، روشن فکری دینی، حقوق زنان، دموکراسی، پول و مقام و طبعا زنی رویایی ...

اولی تصمیم گرفت "موثر" زندگی کند. یعنی از اولش این طور نبود. اولش این طور شروع شد که در دو ماجرای عشقی پیاپی شکست خورد و به ناچار لیسانسش را شش ساله کرد و به جایش خودش را با انبوهی از کارهای سیاسی قبل و بعد دوم خرداد و پروژه های اجرایی و جلسات فلسفی و ماجراهای عاشقانه بعدی خفه کرد. آخر سر هم فوق را ایران خواند و دکترایش را هم از سوئد گرفت و وسط های دکترا هم بلاخره با آن دختری که توی جلسه انجمن سرش داد کشیده بود ازدواج کرد و دست آخر هم شد استاد شریف. استاد سخت گیری است ولی با این همه کلاس هایش پر مشتری است و دانش جوها از کلاسش به عنوان تجربه منحصر به فرد در زندگی یاد می کنند. هنوز هم کتاب خانه اش در دفترش در دانشگاه و در دفترش به عنوان رییس هیات مدیره شرکتشان و خانه شان نیمی فنی است و نیمی دیگر انباشته از تاریخ و فلسفه و ادبیات و ادیان شرقی و گه گاهی سیاست است. در دانش گاه فقط درس فنی نمی دهد بل که یک پای ثابت بیانیه ها و سخن رانی های فرهنگی - سیاسی و دوست نزدیک بسیاری از روشن فکران معروف است. شرکت خوبی هم دارد که به اتکای آن از اخراج از دانش گاه باکی ندارد و دانش جوها آرزویشان است که آن جا کارآموزی کنند. یکی از گرفتاری هایش انبوه جلسات سیاست گذاری است که دعوت می شود و وقت ندارد که برود و دو در کردن درخواست های مصاحبه از طرف مجلات و روزنامه ها و تمام کردن مقاله هایی که به خواهش این طرف و آن طرف نوشته و نهایی نکرده است.


دومی چون گرفتار شکست در عشق نشده بود به طرز عاقلانه ای تصمیم گرفت "احمق" نباشد. تافل و جی آر ای را خوب داد و از سه تا دانش گاه رنک زیر ده پذیرش گرفت و فوق و دکترایش را سر هم 5 ساله تمام کرد و تا درسش تمام نشده بود پایش را این طرف نگذاشت که به دردسر ویزا برنخورد. الان 12 سال است که درس می دهد: معمولا مبانی برای لیسانس و پیش رفته برای تحصیلات تکمیلی. دانش جوی دکترا هم مرتبا می گیرد خصوصا از ایران. این آخرها البته کارش کمی سخت شده چون "ان اس اف" بودجه ها را کم کرده و پروپوزال و نتیجه کار خیلی خوب می خواهد تا "فاند" درست و حسابی تخصیص دهد بنابراین باید در انتخاب دانش جوی دکترایش دقت کند که سابقه اش آن جا خراب نشود. از دوره لیسانس به بعد مهم ترین سمت اجرایی که داشته ریاست کمیته پذیرش دانشکده بوده و تنها باری که با کسانی غیر از هم کاران دانش کده اش کار کرده است در کمیته علمی یکی از کنفرانس ها بوده است. یک جوری حوصله اش از شهرشان سر رفته است. خیلی بزرگ نیست و آدم هایش با این که تحصیل کرده اند ولی خیلی تیپ او نیستند. دلش برای یک گپ درباره چیزهایی که آن موقع در دفتر مطالعات فرهنگی بحث می کردند لک زده است ولی جز دانش جویان ایرانی سال اولی اش کسی دیگر در باغ این چیزها نیست. گاهی به این فکر می کند که آرام آرام برگردد ایران (توی شریف منتش را می کشند) بعد یادش می افتد که آن قدر به این جا عادت کرده که تحمل صف بانک و سانسور اینترنت و دروغ و کلک های جامعه ایران را ندارد. از آن طرف هم دیگر به اندازه بیست و شش سالگی اش از علم و فن آوری و نوآوری و "هایکینگ" و "بایکینگ" لذت نمی برد. راستش را بگویم در این دو سال اخیر و پس از جدا شدن از هم سرش و شکست برای یافتن یک نامزد جذاب کمی افسرده هم شده است ولی به روی خودش نمی آورد و هم چنان برای دانش جویانش مظهر یک استاد خوش اخلاق و "کول" است.

هر سال هم را می بینند، دست کم دو سه بار، گاهی در اروپا، گاهی هم تصادفی در جلسه یا سخن رانی در تهران یا اصفهان، حرف و خاطره مشترک زیاد دارند، خصوصا راجع به سرنوشت دانش جوهایی که اولی برای دومی فرستاده و بعضی هاشان برگشته اند و دارند به طور جدی منشاء تغییرات می شوند. ولی آقای دومی هر وقت که اولی را می بیند (خصوصا وقتی دم انتخابات در جلسه سخن رانی در دانش گاه داشت با اعتماد به نفس و آرامش حرف هایی می زد که دومی از شنیدنش می ترسید) از خودش می پرسد یعنی واقعا ارزشش را داشت؟

تفسیر این که چه چیزی ارزشش را داشت با شما.

رفع اتهام: تمامی شخصیت های این داستان و داستان قبلی کاملا خیالی بوده و هیچ ارتباطی با وضعیت فعلی و آینده ده تا نفر از دوستان بنده ندارند.

September 01, 2007

Happy or Not Happy, This is ...

هم کلاسی لیسانس بودند با آرزوها و دغدغه هایی نسبتا شبیه به هم: توسعه، روشن فکری دینی، حقوق زنان، دموکراسی، پول و مقام و طبعا زنی رویایی ...

اولی تصمیم گرفت "هپی" زندگی کند. یعنی از اولش این طور نبود. اولش این طور شروع شد که لیسانسش را پنج ساله کرد و چند ماهی خواند و تافل 590 آورد و جی آر ای کوانت را 800 زد و 10-12 تایی فرم برای انواع یو سی ها فرستاد و آخر سر هم رفت پیش یک استاد ایرانی و دکترا گرفت و صاف هم یک جاب گرفت در یکی دیگر از همان یو سی ها. در شهری که خوب چون نزدیک "وست کوست" است آب و هوایش هم حرف ندارد. ایرانی هایش هم تحصیل کرده هستند و مدل شان با "ال ای" ای ها فرق دارند. زنش هم رشته ای اش نبود ولی همان جا دکترا گرفته بود. الان روی هم 230 هزار تا در سال می گیرند. خانه خوبی دارند که چمن 1000 متری دارد و از دانشگاه به اندازه یک درایو 45 دقیقه ای فاصله دارد. صبح ساعت هفت و نیم می رود و عصرها همیشه ساعت 6 خانه است. سالی چند تا پابلیش می کند، یکی دوبار برای تدریس یکی دو هفته ای می رود سوئد یا مالزی، سالی چند بار هم کنفرانس هایی در ایرلند و کره و آفریقای جنوبی و اسپانیا به تورش می خورد و این طوری دنیا را می گردد. مشکل رفت و آمد هم ندارد چون سه سال بعد از فارغ التحصیلی گرین کارت را گرفت. تابستان ها هم یک ماه می آید ایران، هم مایه افتخار فک و فامیل است، هم خانه خوبی برای پدر و مادرش خریده، هم کنفرانس هایی می دهد - در موضوعاتی که کسی با آن آشنا نیست و لذا به رشد علمی کشورش خدمت می کند - و یکی دو تا دانش جوی دکترا هم با خودش می برد. قیافه اش و صورتش در چهل سالگی از سی ساله های ایرانی هم بشاش تر است، شلوار کتان نزدیک به سفید با تی شرت خوش فرم زرد می پوشد و نگرش و روحیه اش هم- تحت تاثیر همان سادگی و خوش بینی و "کول" بودن آمریکایی - به شدت سرحال و خلاق است.

دومی با آن که مثل همان اولی موضوع برایش آب خوردن بود ولی به طرز احمقانه ای تصمیم گرفت "هپی" نباشد. در ایران ماند - یا فوقش رفت جایی دور و بر ایران - و دکترا گرفت و با مقداری دردسر شد استاد شریف. یک شرکت هم درست کرده بودند و کارشان گرفته بود. عضو بیست و سه تا کمیته (نصفش بدون پول) و مشاور سیزده تا شرکت و عضو هیات رییسه هفت تا انجمن است. افتخارش این است که چهار تا از درس هایی که داده را تا به حال کسی در ایران نمی شناخته است، افتخارات دیگر این که عمل کرد چند پروژه بزرگ را متحول کرده، کلی دانش جوی بی علاقه به این رشته را به موضوع علاقه مند کرده و در گسترش ادبیات موضوع در ایران خیلی موثر عمل کرده است. وضع مالی اش بد نیست، خانه 170 متری دارد در آتی ساز با دو تا ماشین و یک ویلا در شمال (اگر وقت کند برود) و یک مشت سهام و غیره. ته ریشی دارد و کت و شلوار خاکستری می پوشد و موهایش نیمی ریخته و نیمی از باقی مانده اش سفید شده. با آن که چهل ساله است ولی چهل و پنج ساله دیده می شود. شکم آورده است (ورزش کند؟) و در معرض حمله قلبی است. آخرین باری که جای درست و درمانی پابلیش کرده همان سال بعد از دکترایش بوده است، هر چند 140 تا مقاله برای روزنامه ها و مجله ها نوشته است. سالی چند بار هم خارج می رود برای سمینار و برای پیگیری پروژه ها یا جلسات اداری یا حتی تفریح ولی اعصابش از این که هر بار که شخصی سفر می کند باید صبح زود در صف سفارت بلژیک یا سوییس بایستد خرد است. گاهی به سرش می زند که ول کند و برود کانادا (مهاجرت هم گرفته) بعد یادش می افتد که تخصص و سواد ایرانی شده اش آن جا خریداری ندارد. دیگر به اندازه بیست و شش سالگی اش خلاق و پرشور نیست. راستش را بگویم در این دو سال اخیر که دیگر پاک ناامید و تا حدی افسرده است البته به رویش نمی آورد و هنوز هم برای دانش جویان بیست و یک ساله اش منبع انرژی و عشق به تحول است.

هر سال هم را می بینند، دست کم دو سه بار، گاهی در تهران، گاهی هم تصادفی در کنفرانسی در هایدلبرگ یا ناتینگهام، حرف و خاطره مشترک زیاد دارند، خصوصا راجع به سرنوشت دانش جوهایی که دومی برای اولی فرستاده و هر کدامش الان برای خودشان یک "هپی" هستند. ولی آقای دومی هر وقت که اولی را می بیند (خصوصا وقتی که با لهجه متوسط دارد یک مقاله خوب را در یک کنفرانس معتبر ارائه می کند) از خودش می پرسد "واقعا ارزشش را داشت؟"

تفسیر این که چه چیزی ارزشش را داشت با شما.

سرمایه اجتماعی؟

به دوستان قول داده بودم که چیزی راجع به سرمایه اجتماعی و این که چرا چندان با این گفتمان جدیدی که حول موضوع شکل گرفته هم دلی ندارم بنویسم که دیدم نیما مثال مورد نظرم را برداشته و تقریبا هر حرفی که می خواستم بزنم را زده است (این تله پاتی ذهنی بین ما دو نفر تقریبا امری معمول است). خلاصه اول مطلب نیما را بخوانید.

این جا فقط دو حاشیه به موضوع اضافه می کنم.

1) نقد اولم این است که در ایران مفهوم "زیرساخت اجتماعی" که اولین بار توسط هال و جونز به عنوان یکی از متغیرهای "توضیح دهنده" تفاوت سرمایه گذاری و نرخ رشد ارائه شد را با مفهومی که قابلیت سیاست گذاری و دست کاری توسط دولت دارد را خلط کرده اند. موضوع شبیه این است که مثلا در مطالعات جهانی رشد فاکتورهای مختلفی از جمله آب و هوا و موقعیت جغرافیایی قطعا روی رشد اثر دارد ولی کسی از این متغیرها برای سیاست گذاری استفاده نمی کند و گوش فلک را با لزوم تغییر در وضعیت آب و هوا و جغرافیای کشور پر نمی کند! ذکر این خاطره به موضوع کمک می کند. فکر کنم سال 82 بود که اولین سمپوزیوم سرمایه اجتماعی در دانشگاه بهزیستی و رفاه اجتماعی برگزار شد و من هم جزو سخن رانان مدعو بودم. موضوع سخن رانی ام "تاثیرات اقتصادی سرمایه اجتماعی" بود که فایل ارائه و یک خلاصه مقاله طولانی را می توانید از این جا بگیرید (هر چند الان ممکن است خودم به بخش هایی از آن نقد داشته باشم). فکر کنم سخن رانی ام کمی برای جلسه ناراحت کننده بود چون صحبتم را با این جمله شروع کردم که "بر خلاف جامعه شناسان که خیلی از مفهوم سرمایه اجتماعی ذوق زده هستند اقتصاددانان هنوز در مورد آن به اجماع نرسیده اند و برخی با تردید به آن نگاه می کنند". بعد از سخن رانی ها نوبت پرسش و پاسخ از پانل بود و یادم هست که دو نفر از شنوندگان هم از سازمان برنامه و بودجه زمان ستاری فر آمده بودند و شروع کردند به توضیح که ما بند صد و چند را در برنامه چهارم اضافه کرده ایم که دولت بودجه ای برای بازسازی سرمایه اجتماعی تخصیص دهد. وقتی حرف شان تمام شد برجسته ترین متخصص این حوزه در ایران ( که فکر کنم بخش مهمی از گسترش این مفهوم در ایران به خاطر نوشته ها و پروژه های او بوده است و من به دلایلی مجبورم اسمش را این جا نیاورم) یک دفعه از کوره در رفت و گفت آقا شما کجای ادبیات دیده اید که سرمایه اجتماعی قابل بازسازی آن هم توسط دولت و در زمان کوتاه باشد که برداشته اید در برنامه چهارم برای آن بند اضافه کرده اید؟ (هال و جونز خودشان در آخر مقاله اشاره می کنند که "زیرساخت های اجتماعی" متغیرهایی "درون زا" در اقتصاد هستند که طور تاریخی توسط برخی فاکتورها شکل می گیرد. حال این نگاه "درون زا" به بحث کجا و تحلیل های برخی دوستان در ایران کجا.)

2) مشکل دوم ام با سرمایه اجتماعی این است که به علت تعریف کش سانش هر جا که مولف دلش بخواهد ظاهر می شود و همه چیز را می توان به آن ربط داد (مقاله علی دهقان که نیما هم به آن لینک داده را بخوانید تا مثالی از این موضوع را ببینید). این مفهوم هم در سطح بنگاه ها ظاهر می شود و هم برای توضیح دلایل موفقیت کارآفرینان (شبکه ارتباطی) و هم در سطح جوامع از طریق ربط دادن به مفاهیمی مثل اعتماد و مشارکت اجتماعی ( در این مقاله ام که در همایش سرمایه اجتماعی و جامعه مدنی در سال 81 ارائه شد مروری از تعاریف را آورده ام. فایل ارائه سخن رانی هم این جا است. آن موقع در ادبیات موضوع تازه کار بودم و فکر می کردم می شود موضوع را دست کاری کرد. ولی بعدا هر چه خواندم دیدم خبری از مقاله های جدی که صحبت از "سیاست گذاری" برای سرمایه اجتماعی در سطح کلان یک جامعه می کنند نیست.)
این دقیقا همان شلختگی و لیزبودن مفهومی است که از آن بیزارم و معتقدم که نهایتا منجر به تحلیل های ناسازگار و دل بخواه و صد البته به دردنخور می شود. هر چند به نظرم در این وضعیت تغییراتی رخ خواهد داد. اقتصاددانان سعی خواهند کرد تا آن بخش پسماند (Residual) رشد را که امروز با اسم کلی سرمایه اجتماعی نام برده می شود را به عناصر باقی مانده دقیق تر بکشند. آن وقت است که شاید عبارت گنگی مثل سرمایه اجتماعی از ادبیات رخ ببندد و به جایش مجموعه ای از متغیرها و مفاهیم دقیق و مشخص بنشیند که بشود به طور روشن در موردشان حرف زد. تا زمانی که این موضوع رخ ندهد شخصا ترجیح می دهم از به کارگیری این عبارت معجزه آسا که همانند بقیه مفاهیم از این دست توضیح دهنده هرچیزی در هر جایی است خودداری کنم.

 

all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007