Happy or Not Happy, This is ...
هم کلاسی لیسانس بودند با آرزوها و دغدغه هایی نسبتا شبیه به هم: توسعه، روشن فکری دینی، حقوق زنان، دموکراسی، پول و مقام و طبعا زنی رویایی ...
اولی تصمیم گرفت "هپی" زندگی کند. یعنی از اولش این طور نبود. اولش این طور شروع شد که لیسانسش را پنج ساله کرد و چند ماهی خواند و تافل 590 آورد و جی آر ای کوانت را 800 زد و 10-12 تایی فرم برای انواع یو سی ها فرستاد و آخر سر هم رفت پیش یک استاد ایرانی و دکترا گرفت و صاف هم یک جاب گرفت در یکی دیگر از همان یو سی ها. در شهری که خوب چون نزدیک "وست کوست" است آب و هوایش هم حرف ندارد. ایرانی هایش هم تحصیل کرده هستند و مدل شان با "ال ای" ای ها فرق دارند. زنش هم رشته ای اش نبود ولی همان جا دکترا گرفته بود. الان روی هم 230 هزار تا در سال می گیرند. خانه خوبی دارند که چمن 1000 متری دارد و از دانشگاه به اندازه یک درایو 45 دقیقه ای فاصله دارد. صبح ساعت هفت و نیم می رود و عصرها همیشه ساعت 6 خانه است. سالی چند تا پابلیش می کند، یکی دوبار برای تدریس یکی دو هفته ای می رود سوئد یا مالزی، سالی چند بار هم کنفرانس هایی در ایرلند و کره و آفریقای جنوبی و اسپانیا به تورش می خورد و این طوری دنیا را می گردد. مشکل رفت و آمد هم ندارد چون سه سال بعد از فارغ التحصیلی گرین کارت را گرفت. تابستان ها هم یک ماه می آید ایران، هم مایه افتخار فک و فامیل است، هم خانه خوبی برای پدر و مادرش خریده، هم کنفرانس هایی می دهد - در موضوعاتی که کسی با آن آشنا نیست و لذا به رشد علمی کشورش خدمت می کند - و یکی دو تا دانش جوی دکترا هم با خودش می برد. قیافه اش و صورتش در چهل سالگی از سی ساله های ایرانی هم بشاش تر است، شلوار کتان نزدیک به سفید با تی شرت خوش فرم زرد می پوشد و نگرش و روحیه اش هم- تحت تاثیر همان سادگی و خوش بینی و "کول" بودن آمریکایی - به شدت سرحال و خلاق است.
دومی با آن که مثل همان اولی موضوع برایش آب خوردن بود ولی به طرز احمقانه ای تصمیم گرفت "هپی" نباشد. در ایران ماند - یا فوقش رفت جایی دور و بر ایران - و دکترا گرفت و با مقداری دردسر شد استاد شریف. یک شرکت هم درست کرده بودند و کارشان گرفته بود. عضو بیست و سه تا کمیته (نصفش بدون پول) و مشاور سیزده تا شرکت و عضو هیات رییسه هفت تا انجمن است. افتخارش این است که چهار تا از درس هایی که داده را تا به حال کسی در ایران نمی شناخته است، افتخارات دیگر این که عمل کرد چند پروژه بزرگ را متحول کرده، کلی دانش جوی بی علاقه به این رشته را به موضوع علاقه مند کرده و در گسترش ادبیات موضوع در ایران خیلی موثر عمل کرده است. وضع مالی اش بد نیست، خانه 170 متری دارد در آتی ساز با دو تا ماشین و یک ویلا در شمال (اگر وقت کند برود) و یک مشت سهام و غیره. ته ریشی دارد و کت و شلوار خاکستری می پوشد و موهایش نیمی ریخته و نیمی از باقی مانده اش سفید شده. با آن که چهل ساله است ولی چهل و پنج ساله دیده می شود. شکم آورده است (ورزش کند؟) و در معرض حمله قلبی است. آخرین باری که جای درست و درمانی پابلیش کرده همان سال بعد از دکترایش بوده است، هر چند 140 تا مقاله برای روزنامه ها و مجله ها نوشته است. سالی چند بار هم خارج می رود برای سمینار و برای پیگیری پروژه ها یا جلسات اداری یا حتی تفریح ولی اعصابش از این که هر بار که شخصی سفر می کند باید صبح زود در صف سفارت بلژیک یا سوییس بایستد خرد است. گاهی به سرش می زند که ول کند و برود کانادا (مهاجرت هم گرفته) بعد یادش می افتد که تخصص و سواد ایرانی شده اش آن جا خریداری ندارد. دیگر به اندازه بیست و شش سالگی اش خلاق و پرشور نیست. راستش را بگویم در این دو سال اخیر که دیگر پاک ناامید و تا حدی افسرده است البته به رویش نمی آورد و هنوز هم برای دانش جویان بیست و یک ساله اش منبع انرژی و عشق به تحول است.
هر سال هم را می بینند، دست کم دو سه بار، گاهی در تهران، گاهی هم تصادفی در کنفرانسی در هایدلبرگ یا ناتینگهام، حرف و خاطره مشترک زیاد دارند، خصوصا راجع به سرنوشت دانش جوهایی که دومی برای اولی فرستاده و هر کدامش الان برای خودشان یک "هپی" هستند. ولی آقای دومی هر وقت که اولی را می بیند (خصوصا وقتی که با لهجه متوسط دارد یک مقاله خوب را در یک کنفرانس معتبر ارائه می کند) از خودش می پرسد "واقعا ارزشش را داشت؟"
تفسیر این که چه چیزی ارزشش را داشت با شما.

نظرات
صالح :
تلخ بود. براي من خيلي تلخ بود.
(راستي واقعيت هميشه و لزوما تلخ ئه؟)
صالح - September 1, 2007 08:24 PM
Somaieh :
chera az zane dovvomi chizi naneveshti?
Somaieh - September 1, 2007 08:43 PM
نوید :
--)
نوید - September 1, 2007 08:54 PM
مسعود :
من اولش فکر کردم که دومی هستم. میبینم یه زمانی دومی بودم. حالا حتی دومی هم نیستم...
مسعود - September 1, 2007 10:18 PM
علیمان :
فکر میکنم ساده شده اش انتخاب میان ماندن و اثرگذاری و اثربخشی در بدنه ایرانی که آدم کاری و با سواد به شدت کم دارد و رفتن و قوی شدن برای تولید آثاری جهانی با انعکاسی کم رنگ در ایران است .... در عوض جان خودت را هم به سلامت به در برده ای...
آیا دکتر مشایخی در آمریکا می توانست در حد تاسیس دانشکده اثربخش باشد؟ ولی شاید آنجا آدم آسوده تر و راحت تری بود..
خب.. انتخاب خیلی سختی ست و یک عمر باید پایش بایستی
علیمان - September 1, 2007 10:58 PM
:
You missed the key part:children &their future. I would argue that children who grow up in Iran are much more mature and basafa- But if you stay in Iran & make contribution make sure that you make enough money & investments & keep uptodate to always be able to switch back...
Anonymous - September 1, 2007 11:37 PM
:
"مرد آن است که چون ضرورتی حاصل آمد چون قمر عرصه مشارق و مغارب را بپیماید و چون خورشید زین بر مناکب کواکب نهد تا آنگاه که مقری و آرامگاهی دیگر مهیا کند و حق تلافی از آنچه تلف شده باشد او به گردش روزگار به توافی رساند...."
مرزبان نامه -سعدالدین ورامینی - موش و مار
Anonymous - September 2, 2007 12:18 AM
بابک مردان دوست :
"مرد آن است که چون ضرورتی حاصل آمد چون قمر عرصه مشارق و مغارب را بپیماید و چون خورشید زین بر مناکب کواکب نهد تا آنگاه که مقری و آرامگاهی دیگر مهیا کند و حق تلافی از آنچه تلف شده باشد او به گردش روزگار به توافی رساند...."
مرزبان نامه -سعدالدین ورامینی - موش و مار
بابک مردان دوست - September 2, 2007 12:27 AM
:
"مرد آن است که چون ضرورتی حاصل آمد چون قمر عرصه مشارق و مغارب را بپیماید و چون خورشید زین بر مناکب کواکب نهد تا آنگاه که مقری و آرامگاهی دیگر مهیا کند و حق تلافی از آنچه تلف شده باشد او به گردش روزگار به توافی رساند...."
مرزبان نامه -سعدالدین ورامینی - موش و مار
Anonymous - September 2, 2007 12:29 AM
saeed :
الله اکبر! آقا بُث کانتنت اند استارکچر خدا بود!
saeed - September 2, 2007 03:27 AM
:
"استراکچر" حالا! (:
Anonymous - September 2, 2007 03:29 AM
محمد :
آقاي قدوسي عزيز!
چند وقت پيش خيلي تصادفي اسلايدهاي مباني اقتصاد كلان دكتر نيلي رو اينجا ديدم و كلي لذت بردم فراموش كردم دانلود كنم امروز ديدم كه لينكش رو برداشتي . چطور ميشه به اون مطالب دسترسي داشت؟
محمد - September 2, 2007 07:13 AM
rooz... :
سلام دوست یک بار دیده :)
آخر در این روزگاری که هوای رفتن به سر خیلیها زده دوستِ من، چه جای صحبت از این حرفهاست؟ به نظرت چند درصد خوانندههایت فکر فکر خواهند کرد که ارزشش را داشت؟
روند خروج دوستهایمان که بودن هرکدامشان موهبتی است، به طرز دردناکی سریع شده. و من ماندهام میان حس فردگرا و لذتگرایانهی درونیم و آن آرمانِ جمعگرایانهای که همیشه غلغلکم داده است، چگونه جمع کنم!
rooz... - September 2, 2007 07:44 AM
:
مهدی
مثل سایر مطالب حامد، مطلب زیبایی بود. بدون اینکه ارزشی روی وضعیت نفر اول یا دوم بذارم نظرم این هست که:
نفر اول و دوم، دارای ارزشهای یکسانی نیستند. اولی ارزش رو در پرداختن به خود و دومی ارزش رو به پرداختن به محیط خود میدونه. اولی کمی مغرورتر از دومی هم هست. ولی فقط کمی. اولی با مقالاتش سعی میکنه خودش رو - و علمی که در ان هست رو- توسعه و رشد بده. ولی دومی سعی میکنه اول محیط رو - با مطالبی که در روزنامه ها و مجلات مینویسه- و بعد خودش رو توسعه بده- با سفرهای خارج و کنفرانسهایی که شرکت میکنه. کمی هم کم آورده و احساس میکنه که دیگه زیادی به محیط بها داده.
دومی فکر میکنه که نه تنها در محیطی که سوبسید تحصیلش رو داده و نفس کشیده باید اثر گذار باشه، بلکه فکر این هست که این اثربخشی رو به فرزندانش انتقال بده. بنابراین با محیطش متعهدانه و احیانا متعصبانه برخورد میکنه.
اولی، فکر میکنه اگر راحتر باشه، میتونه رشد علمی بیشتری داشته باشه و در همون چند صباحی که ایران برمیگرده میتونه مؤثر باشه. در ضمن، بچه هاش هم خودشون باید تصمیم بگیرند که ایرانی باشند یا خارجی.
Anonymous - September 2, 2007 08:09 AM
:
اگر از ديد جامعه بخواهم به قضيه نگاه کنم ارزش زتدگي دومي را بالاتر ميبينم، ولي از ديد يک انسان شايد واقعا حق با دومي باشد که فکر کند اولي راه بهتري را انتخاب کرده.
Anonymous - September 2, 2007 08:16 AM
نسيم :
تفسیرش این است که اینجا یا خودمان همدیگر را میازاریم یا دیگری یا فکرمان و خلاصه زندگی فرسایشی صرف اما اونجا دقیقا عکس اینه
نسيم - September 2, 2007 08:50 AM
daray :
Although the question will always remain a challenging for me but I have a unknown and strange tendency deep in my heart to beleive that it DID worth it at the end.
daray - September 2, 2007 09:01 AM
سیامک :
من هم اولی شدم و همیشه در این فکر هستم که آیا اگر دومی می شدم بهتر نبود؟ بعد از هر مسافرت به ایران دومی هایی رو می بینم که مرا از اولی بودنمب خوشحال می کنند. اما بعد از مدتی باز هوش دومی شدن می کنم!
سیامک - September 2, 2007 09:36 AM
:
"واقعا ارزشش را داشت (که اولی [به قول شما] هپی زندگی کرده)؟" یا "واقعا ارزشش را داشت (که من (دومی) هپی زندگی نکردم)؟)"
اگر گزاره دوم مدنظرتونه، و دومی دچار حسرت خوردگی میشه به نظرم نشون میده که ارزششو نداشته چون انگار وقتی تصمیم می گرفته، (نیازهای) خودش و عاقبت کارشو اشتباه تخمین زده (اگه اصلا فکر کرده باشه بهش.) سختی حسرت نخوردن هم فکر می کنم به خاطر اینه که تو چشم اکثر جامعه به دلایلی جز میزان توانایی فرد اولی رو معتبرتر از دومی بدونن.
Anonymous - September 2, 2007 09:54 AM
مصطفی :
chera faghat 2 nafar
مصطفی - September 2, 2007 09:58 AM
پیمان :
آدمها به دسته های متعددی تقسیم میشوند بیش از این دو دسته ای که نام بردی و به انواع مختلفی هم از بیرون دیده می شوند،بیش از این دو نوعی که دیدی،ولی نظر خودشون شاید مهمتر باشه...
پیمان - September 2, 2007 10:28 AM
ال ناز :
یکی از عزیزترین کسام دیروز رفت که جز دسته ی اول باشه. خوب اصولا هرکس از دیدگاه خودش و بر اساس معیارهای خودش به قضیه نگاه می کنه.رفتن یعنی پشت پا زدن به احساست نسبت به تمام آدمای اطرافت و محیطی که توش بزرگ شدی.یعنی این که زندگی خودت ارجحیت داره به همه چی و همه کس.اما من فکر میکنم که من علاوه بر خودم نسبت به خانواده و جامعه ام هم مسئولم.اگه قرار باشه همه بگن این جا،جای زندگی نیست و برن پس کی این جا رو بسازه.در ضمن به قول یکی از دوستام اصلا نمیتونم تصور کنم که با شوهرم و بچه هام به زبونی به جز فارسی بتونم حرف بزنم و بهشون بگم دوسشون دارم
ال ناز - September 2, 2007 11:53 AM
:
سلام به همه
به نظر من هم ارزش موندن رو داره واقعا ما با به اين مردم مديون نيستيم كه بايد بريم و مسائل به دنياي ديگه رو حل كنيم. حل كردن مسائل در ايران خيلي شيرين تره. تازه همه اينها وقتي كه زندگي تواين دنيا فقط مد نظرت باشه و بخواهي اخلاقي زندگي كني ولي وقتي بخواهي اون دنيا رو هم در نظر بگيري موندن و مواجه شدن با اين وضعيت رو ضرورت مي دوني
Anonymous - September 2, 2007 12:17 PM
سجاد :
خيلي جالب بود
سرنوشت ماست.
سجاد - September 2, 2007 12:36 PM
الهام :
من دومی رو بیشتر دوست دارم، هرچند اولی عاقلانه عمل کرده.
دومی تصمیم خیلی سختی گرفته که باید عمرش رو براش بذاره.
باید بگم انسان خیلی بزرگیه ، خیلی از آدما وسطای راه کم میارن.
الهام - September 2, 2007 12:49 PM
میرزا :
صبح به خیر.
دو نقطه دی
میرزا - September 2, 2007 03:05 PM
جعفري :
وقتي اين مطالب را مي نويسي جاي اميدواري است كه كامل داستان را ميداني و از نظر تئوري تسلط داري كه چه خبره امابعضي مواقع كه مي نويسي نشون ميده كه .......... زماني كه اين نوشته و بعضي از اين دست را مرور مي كنيم نشون ميده كه اولي خواهي شد اما بعضي از نوشته هات هم نشون ميده حتي شايد دومي هم نشوي و چند پله پايين تر از دومي ........
حامد: عجب کامنت بامزه ای. هم برای داستان تئوری ساختی. هم در جای پیش گو نشستی و سرنوشت ما را رقم زدی و هر برای خودت گزینه دوم را از اولی پایین تر آوردی.
جعفري - September 2, 2007 03:40 PM
فرمون :
به نظر من هردو قابل ستایش هستند.
ارزش داشتن یا نداشتن فعالیت های هر کسی بستگی به این دارد که هدفش در زندگی چیست و چه برنامه ای برای دستیابی به آنها دارد... هیچ کس دیگری حق قضاوت در این مورد را ندارد مگر خود فرد.
دیگران فقط می توانند اظهار نظر کنند، نه قضاوت.
عزت زیاد
فرمون
فرمون - September 2, 2007 06:18 PM
کاوه :
جالب بود. چند سال پیش یک جلسه در شریف بود که در مورد رفتن یا موندن بود. وهاب میر رکنی، حاجی آقایی، ایمان افتخاری، حمید مهینی، امید نقشینه، رامتین خسروی سخنران بودند. سه نفر اول در خارج در بهترین دانشگاه های آمریکا دکتری گرفته اند، و آقای افتخاری قبل از تصمیم به برگشت در هاروارد تدریس می کردند. سه نفر دیگه با اینکه به راحتی می توانستند به دانشگاه های خیلی عالی در آمریکا بروند، به دلایل مختلف در شریف ماندند. فکر کنم می تونی سی دی جلسه رو از بچه هایی شورای کامپیوتر بگیری. جالب بود. نیمه دیگه قضیه رو هم نشون می داد. اینکه چرا آقای افتخاری اگر تجربه رفتن را اون موقع داشت نمی رفت، یا حرف های آقای نقشینه. حرف هایی که تو اینجا بیان کردی حداکثر دیدگاه آقای میر رکنی رو می رسونه. توصیه می کنم یه نگاهی بهش بندازی.
من کسی رو می شناسم که تجربه تحصیل در خارج هم داره، استاد خوبی در شریف بهش می گه برو برکلی (و با رکام این استاد دریافت پذیرش براش قطعی هست) ولی پسر هی دنبال بهانه می گرده که استاد راضی کنه بی خیال بشه.
خوش باشی
کاوه - September 2, 2007 07:02 PM
fahimeh :
hame midunan k arzesh nadash, nadare..
vaghti miri toye 1 edare , hame migan chera omadi, javonito fana nakon, enja doros nemishe...
vaghti miri to 1 daneshgah migan, enja kasi bray dars nauomade, hame omadanmadrak begiran, vaghteto talaf nakon...
vaghti 1 maghale farsi zaban mikhoni, mibini nevisande faghat mikhaste 1 maghale b nam khodesh dashte bashe, va maghale aslan arzesh elmi vase khondan nadare...
mifahmi aslan arzeshi nadare, vali dir shode hala k fahmidi , mibini dovmi shodi..
vaghiat talkhe
fahimeh - September 2, 2007 07:11 PM
freshteh :
The most difficult lesson to learn is:
Which bridge in life to use or which one
to break off
freshteh - September 2, 2007 08:18 PM
مسعود :
اگر اجازه بدین موضوع رو از یه زاویه دیگه ببینیم. یعنی فرض کنیم نفر اول رفته یه شرکت زده تو آمریکا و نفر دوم یه شرکت زده تو ایران. بعد از دو سال نفر اول شرکتش رو به 2.2 میلیارد دلار به گوگل فروخته (شرکت یو تیوب) و نفر دوم هنوز حتی نتونسته یه پروژه بگیره!سوال مهم اینه: آیا همه کسایی که میرن می تونن اینقدر موفق بشن؟ آیا همه کسانی که موندن اینقدر ناموفقن؟ آیا اگر وزن همه پارامتر ها رو با لحاظ احتمال موفقیت در نظر بگیریم همیشه حالت اول بهتر از دوم است؟ هر چند دوستی دارم که میگه کارگری اونور آب می ارزه به مدیر عاملی اینور آب... (یعنی وزن ها درهر حالتی اثری در نتیجه نهایی ندارند)
مسعود - September 2, 2007 08:55 PM
مسعود :
راستی در تشریح این حالت تلخناک، دیدن فیلم دو زن اثر خانم میلانی توصیه میشه...
مسعود - September 2, 2007 08:58 PM
:
یه بار یه دکتری که جزو گروه اول بود می گفت ما در ازای هر چیزی که به دست میاریم باید از یک سری چیزها چشم پوشی کنیم یا به عبارتی یک سری چیزهارو از دست بدیم شما گفتید دومی چی از دست داده ولی نگفتید اولی به ازای چیز هایی که بدست آورده چی از از دست داده پس نمیشه گفت ارزش داشته یا نه.
Anonymous - September 2, 2007 09:17 PM
hossein :
donbaleye majera be in shekle ke bache haye avali hamashun bisavad o tan parvar o ... mishan vali bachehaye dovomi kheili ja oftade tar hastand. khanum avali chon mikhast happy tar beshe,aghaye happy ro vel kard o raft ba ye nafare dige vali avali ta payan omr ba ye hamsar bud
hossein - September 3, 2007 02:22 AM
hossein :
avali bayad az sobh ta shab eune..... kar kone vali dovomi chon ostade sharife ye proje migire mide be daneshju ha va akhare dast proje nime kare mimune vali yaru pool o keshide bala o bahash 2 3 ta khune kharide pas natije migirim ke avali happie chon aghlesh be in kara nemiresid:D:D:Dnatijeye akhlaghi: shekspir mige age mikhay happy bashi ye kam ahmagh bash..........
hossein - September 3, 2007 02:27 AM
هانیه :
دومی باید خودشو بکشه و اولی براش گریه کنه !!!!!!
هانیه - September 3, 2007 09:49 AM
parsa :
سلام
آقاي قدوسي ما رو ياد اون روزهاي تلخ و شيرين نقطه سر خط انداختي
موفق و سالم باشي
واقعيتش خيلي فازيه ممكنه طرفهاي ما بگن : درهمه!اول يا دوم؟
parsa - September 3, 2007 12:40 PM
آرش :
هر کسی نغمهی خود خواند و...
... بسپارند به ياد
آرش - September 3, 2007 05:35 PM
:
The problem is that even when you stay and are ready to do something for your society you cant.
Sadly as if our country does not like its best minds and is doing everything to reject them.
I am very very happy that i moved out.
bottom line is that both choices are two sides of a tragic story called "Iran"
Anonymous - September 6, 2007 05:48 AM
:
amighan dark mikonam daghdaghat chiye, va miduni ke in ye jurai daghdagheye kheili az mahast. pasokhe soal dar varaye hoze i ye ke soal matrah shode .... ama motmaen bash ke javab dare va javabe mohkamo ghatei ham dare. soale sakht porsidi ... pas javabe sade entezar nadashte bash...
Anonymous - September 17, 2007 11:47 PM
andreias :
amighan dark mikonam daghdaghat chiye, va miduni ke in ye jurai daghdagheye kheili az mahast. pasokhe soal dar varaye hoze i ye ke soal matrah shode .... ama motmaen bash ke javab dare va javabe mohkamo ghatei ham dare. soale sakht porsidi ... pas javabe sade entezar nadashte bash...
andreias - September 17, 2007 11:49 PM
andreias :
CHERA EGHRAR NEMIKONI KE HAR DOYE IN ADAMA DAR NAZARET REGHAT ANGIZAN, VA NEMIKHAY KE HICH KODUMESHUN BASHI...
andreias - September 17, 2007 11:53 PM
andreias :
فقط ایمان هست که به ما اون قدرت و شایستگی رو عطا میکنه که به شُکوهِ انسان بودن نایل بشیم. و ایمان یعنی آماده مرگ زیستن. جستجوی شادی، و صرف فعالیت سیاسی دونِ شان کسی ی که در زندگی در پی معناست.
andreias - September 18, 2007 12:09 AM
Kazem Emdadi :
Dear All Iranian Friends,
To make a long story short, there is no doubt of shadow, that the people who has traveled abroad, I mean oversees to gain more knowledge, better infrastructure and hundred thousands of other things like better payment are working against their country, against their family fore sure but if they come back to their hometown after getting the PhD. Or the other degrees they won't be worse than before. However as remarkable example, Dr. MostafaChamran; researcher, scientist, artist, poet, philosopher, writer, teacher, student, crusader, soldier, leader, protector of orphans, guardian of truth, and a true lover of Imam Ali (a.s.).has studied many years in the best universities of the world like Berkeley, MIT and the UBC but he has never forgot his hometown and came back here to defend and fight against the enemies and he has tried his best shoot concerning the Islam and Love.
I am not myself personally opposed to travel abroad and with an unlimited percent of confidence I wanna tell you I will travel abroad for few years and I will come back to construct our country but :
We should judge our success by what we had to give up in order to it.
Kazem Emdadi - September 27, 2007 06:36 AM
:
به نظر من چیزی که شما ارائه کردی دو جیز کاملا مشابه است.
بهتر این بود که ذهنتون را بازتر می کردید.
هر جه بینی سود خود زان می گریز. مثنوی
Anonymous - October 21, 2007 05:51 PM
پریسا :
جای یه چیزایی تو نوشتت خالیه، حس می کنی؟ یه چیزای معنوی..من حس می کنم تو توی محیط دومی نشستی و از دور اولی رو هم دیدی و اینو نوشتی...
پریسا - November 8, 2007 04:29 PM
سجاد! :
توصيف ِ خيلي خوبي بود. هر چند مثل ِ همه ي املاهاي بزرگ ها يک دو تايي غلط داشت! مي شناسم آدم هايي رو که هم اين جا هستن و به قول ِ تو «هپي» هستند و البته بس يارند رفقايي که رفته اند و شرايط شان مثل ِ توصيف نفر ِ اول است و «هپي» نيستند. من شايد جزء دسته ي هپي ها نباشم ولي فکر مي کنم عامل «هپي» بودن يا نبودن فقط محيط نيست! مخلص ام!... يا علي مددي!
سجاد! - November 9, 2007 12:00 PM
:
Which graduated students from Sharif university can forget the role of Dr. Shahshahani in their academic life? He returned and remained in Iran under any condition even the attack of the bombs during the war. I guess the metric we are using to measure is not definately unique.
Anonymous - March 16, 2009 06:39 AM
آرش :
فکر کنم باید ببینیم نظر خودشون چیه .مهم اینکه هر کدوم به هدفشون رسیده باشند یا نه.ما فقط میتونیم در مورد هدفشون نظر بدیم.و هدفشون رو با هم مقایسه کنیم.
آرش - May 29, 2009 09:52 PM