پایان
وجود غیرعاریتی از اندیشدن به مرگ به عنوان یک تجربه حقیقی ماورای مشغله های روزمره ناشی می شود. (مارتین هایدگر)
مدت نسبتا طولانی است که دردی را سمت چپ قفسه سینه ام احساس می کنم. نمی دانم مشکل معده است یا ماهیچه یا توده ای در سینه و یا قلب. اگر این آخری باشد - که خیلی غیرمحتمل نیست - با احتمال مثبتی در هر لحظه از زمان باید منتظر یک حمله ناگهانی باشم. حمله ای که اگر جدی باشد دقایقی بعدش باید لحظه پایان را تجربه کنم. تجربه ای که متاسفانه فقط یک بار در زندگی رخ می دهد و آن هم احتمالا در لحظه ای که چندان آماده مواجهه با آن نیستی. 10 ثانیه قبلش ممکن است فقط منتظر این باشی که مغازه دار میوه ات را وزن کند یا در حال خواندن چیزی باشی یا در حال تعریف کردن چیزی برای کسی یا راه رفتن برای رسیدن به یک کلاس درس معمولی و یا حتی در حال خواب. احتمالا در آن لحظه به تنها چیزی که فکر نمی کنی این است که 10 ثانیه بعد همه چیز تمام می شود و تو خود با تمامی وجود این این تمام شدن را نظاره گر خواهی بود و در میانه اش دست و پا خواهی زد. نمی دانم در آن لحظه گذر از بودن به نبودن چه رخ می دهد و آدم چه حسی دارد. آیا مثل مسافری که دارد برای همیشه از کشورش می رود دلش برای زندگی اش تلف می شود یا بر پوچی عمری که گذرانده افسوس می خورد و یا فقط از وحشت ناشی از مواجهه با یک امر ناشناخته عظیم فریاد می زند و یا دست و پا می زند که یک جوری وضعیت قبلیش را ادامه دهد. هر چه که باشد به نظرم این که آدم می داند که دارد تمام می شود خیلی عجیب و باشکوه و منحصر به فردش می کند.
وضعیت عجیبی است. آدم هر لحظه منتظر وقوع چیزی است که هیچ چیزی راجع به جزییاتش نمی داند. حتی نمی داند چه معنی دارد. این که 10 ثانیه قبل من "بودم" و بعدش دیگر "نیستم". این "نبودن" یعنی چه؟ و چرا باید برای من این قدر اهمیت داشته باشد که سعی کنم عقبش بیندازم؟ آیا همه چیز به ماندگاری بیشتر ژنی که ناخودآگاه از مرگ فرار می کند در مسیر دگرگونی تکاملی گونه های انسانی بر می گردد یا چیز دیگری هم پشت آن هست؟ نسبت این نبودن با زیستن فعلی من چیست؟ ...

نظرات
محمدرضا فرهادی پور :
تو یاد بگیر چگونه زندگی کنی و اقتصاد یادبگیری و به دیگران یاد بدی. بقیه رو ولش کن. بعدشم بابا ما خودمون به اندازه کافی حالمون خرابه بهتره از امید چیزی بنویسی.
خوب می شی. همه مایک روز خوب می شویم
محمدرضا فرهادی پور - December 14, 2007 12:23 AM
hossein mazidi :
ببخشيد كه پابرهنه وسط تاملات فلسفي ميدوم!!
اما آن درد در 90 درصد موارد چيز مهمي نيست.چند تست را انجام دهيد تا متوجه شويد آيا مرتبط با قلب است يا خير:
1- يك نفس بسيار عميق بكشيد. آيا كيفيت درد تغيير كرد؟ اگر جواب مثبت است درد قلبي نيست.
2- اندكي نرمش و كشش بازو انجام دهيد .آيا كيفيت درد تغيير كرد؟ اگر مثبت است درد شما قلبي نيست
و ....
اگر سابقه خانوادگي مشكل قلبي يا مشكل معده داريد به پزشك مراجعه كنيد.
در هر صورت براي اين كه هم خيال خودتان راحت شود و هم مملكت گل و بلبل ما يك دكتر اقتصاد و از همه مهمتر وبلاگستان بهترين اقتصادی نويسش سر و مر و گنده باشد، توصيه ميكنم در اولين فرصت يك نوار قلبي بگيريد: ECG OR EKG راستي وضعيت طبابت در اتريش چگونه است؟ اگر پول خوب ميدهند بياييم آنجا :))
hossein mazidi - December 14, 2007 12:57 AM
hossein mazidi :
يك سوال: اقتصاد ليبرال نظرش در مورد اين 10 ثانيه چيست؟
اين سوال از كاتالاكسي هم بايد پرسيده شود.
چاكريم :)
hossein mazidi - December 14, 2007 12:59 AM
الهام :
من هم با نظر آقای مزیدی موافقم. بهتر است یک نوار قلب دهید.
شاد و سلامت باشید
الهام - December 14, 2007 05:44 AM
پایین :
به نظرم تاثیر اندیشیدن به واقعیت مرگ بر کیفیت زندگی باید خیلی بزرگ باشد. چون اگر جز این بود- تجربه ای تا این حد ناشناخته و جهانی را به این راحتی در خودآگاه خود سرکوب نمیکردیم.
پایین - December 14, 2007 05:55 AM
بابک :
راجع به این نبودن من زیاد فکر کرده ام و فکر می کنم درک کردنش هم فکر مرگ را آسان می کند و هم معنی زندگی و اعمالمان را روشن. اما راجع به آن 10 ثانیه, چند سال پیش تو حمام دچار برق گرفتگی شدم و در تمام آن لحظات دغدغه ام این بود که الان میمیرم و مردم می آیند اینجا و لخت پیدام میکنند!
بابک - December 14, 2007 06:58 AM
reza :
agha hamed aziz
hatman yeh pezeshk motakheses boro
be fekr salamatit bash
reza - December 14, 2007 07:08 AM
دانيال :
سلام حامد جان.
حتمآ برو دکتر، وحتمآ هم میری.
ایشالا همیشه سلامت باشی.
ما روت حساب کردیم.
ایران به وجودت نیازمنده.
از خدا سلامتیت رو میخوام.
لطفآ این افکار منفی رو هم از ذهنت دور کن.
در پناه تنها پناه.قربانت
دانيال - December 14, 2007 07:37 AM
بهاره :
:(
مرگ به روایت آکادمیک! ای بابا! برو دکتر. نمی دانم چرا ولی دایی من هم می گفت جدیدا جوانها سکته قلبی می کنند.اولین بار که چند سال پیش خودش در شوک آن بود. جوان مردم با پای خودش رسانده بود خودش را اورژانس. همه چک های اولیه و حتی نوار قلب انجام شد و طبیعی بود. با این وجود دایی ام گفت آن شب او را بخوابانند. یک ربع بعد که پرستار برگشته بود، مرده بود! دایی من در سطح خودش در تشخیص از بهترین هاست و این موضوع بدجوری آن موقع ناراحتش کرد. خلاصه اینکه رعایت کن. تغذیه و روش زندگی و این حرفها... چک آپ هم برو. حالا مال هرچی باشه. معده ریه قلب حتی سرماخوردگی.... شوخی که نیست. بدن آدم هست، مراقبت می خواهد. من دیگر نمی دانم.
بهاره - December 14, 2007 08:00 AM
مصطفی :
سلام
دکتر به سلامت باد :)
حامد عزیز منم دو هفته ای است که این درد رو تو طرف چپ قفسه سینه ام احساس می کنم.
البته مطمئنم که دلیلش استرس زیاده، و دلیل استرس زیاد هم اینه که دارم به پایان ترم نزدیک میشم...
شما هم لطف کن به نظرات متخصصین فوق توجه کن و برو دکتر...
مصطفی - December 14, 2007 08:01 AM
شهریار :
یک نفر دیشب مرد و هنوز نان گندم خوب است و هنوز آب میریزد پایین اسبها می نوشند ... (سهراب)
احتمال مردن در یک داستان غیر منتظره و نوشته نشده بیشتر از آن علامت گنگ و تفسیر نشده ی درد، وزن دارد پس از این نظر خوش باش .... تازه اگر پیر و مبتلا هم باشی هم چیزی از حجم این ماجرای مکرر کم نمی شود ... آخرش هم این که مرگ معمولا حق شگفت زده کردن آدمها را برای خود محفوظ می دارد ... پس باز هم خوش باش
شهریار - December 14, 2007 08:11 AM
از زندگی :
سلام حامد جان!
خوش به حال تون که اون درد رو دارین حالا! من که در حسرت چنین دردی سالهاست می سوزم! جدی می گم!
اما برای شما آرزو دارم که همونطور که دکتر مزیدی عزیز گفتند نشانه ی پایان نباشد و به خیر بگذرد! این دنیا هنوز خیلی با شما کار داره! شما رو به این راحتی ها از دست نمی ده! سلامت و موفق باشید!
از زندگی - December 14, 2007 11:14 AM
صادق :
اولا که پایان لغت زیبایی نیست، مرگ هم زیباتر و هم زیبنده تر است. پس : "مرگ" عنوان این پست است. ولی خارج از این بحث پزشکی که مولد نوشتن تو در این باره شده است دوست دارم باهات،همنوایی کنم :
پس اندر باب مرگ:
مرگ ناگهانی، ناشی از درد فیزیکی ولی در یک لحظه از زمان و بدون قابلیت پیش بینی و... بسیار زیباست.(هرچند هایدگر با این موافق نیست!)
اما لاکردار این "درد جاودانگی" بدجور پدر همه امان را درآورده است و نمی گذارد این زیبایی را درک کنیم.
امیدوارم مرگ زیبایی داشته باشی. همین
در مورد آن 10 ثانیه هم خدمت آقای مزیدی بگویم که اقتصاد لیبرال که دین اسلام نیست، برادر که راجع به همه چیز احکام داشته باشد. ولی در دین اسلام می گویند باید شهادتین بخوانی. که فکر نمی کنم لیبرال ها با آن مخالفتی داشته باشند. برخی نیز می گویند که آن 10 دقیقه آخر وقت بدمستی است. و چه خوب می گویند.
همچنین قبلا هم گفته ام که آنچه هراس انگیز است پیری است نه مرگ، پس مرگ از آن ما...
صادق - December 14, 2007 12:14 PM
فرزانه :
تو را خدا نمیرید. من که به خوندن وبلاگ شما احتیاج دارم.تازه من که فکر می کنم مرگ پایان نیست. قطعا یه زندگی دیگه شروع میشه که امیدوارم از این زندگی کوفتی ِ عزیز بهتر باشه. وگر نه واسه چی آدم باید بمیره؟
فرزانه - December 14, 2007 01:26 PM
صالح :
مشتاقانه منتظر ده روز دیگه ؛ یک ماه یا چند ماه دیگه هستم که بیاید بنویسید مشکل خاصی نبوده و فقط یه درد عضلانی ساده بوده و حالا حالا تصمیم دارید زندگی کنید.
صالح - December 14, 2007 02:43 PM
:
It's probably heartburn which is nothing like hear attack or stroke. So don't worry. Heart aches show up in your arms and forearms usually; not in your chest. I felt the same way few years back and assured that it's nothing.
live well.
Anonymous - December 14, 2007 07:47 PM
پسر فهمیده :
حامد جان اصلن نگران نباشید. آدم به این سادگیها نمیمیره. البته باید به پزشک مراجعه کنید. ولی من خودم از دهسالگی هر از گاهی دچار این درد میشم. اون موقع که بچه بودم مادرم من رو پیش کلی دکتر قلب برد که گفتن چیزی نیست. بعدن فهمیدم فقط یک انقباض عضلانی بود. امیدوارم مال شما هم چیز مهمی نباشه.
پسر فهمیده - December 14, 2007 08:03 PM
saeed :
به قول معروف چقدر آدمای اینجا کس خولن ..بابا یارو یه چیز دیگه داره میگه تو میگی 90 درصد با یه تست ساده نمی دونم چی و چی ..کاش آقای قدوسی یه بحثی بود تو این مزخرفات که بالاخره نشون می داد آدمایی که شعور ندارن دریچه های دیگه ای از یه متن رو درک کنن تا چه اندازه ممکنه تو زندگی علمی و حرفه ایشون یه چیزی بشن آخرش ..گرچه همین که قرره یه چیزی بشن همه چی رو خود به خود ثابت می کنه
saeed - December 14, 2007 08:22 PM
وحید :
اولا که هیچ تضمینی نیست که واقعا و دقیقا 10 ثانیه طول بکشد. دوما اگر وضعیت های خلسه مانند یا حالت های بین خواب و بیداری را به نوعی تجربه کنی توصیف از مرگ شیرین تر می شود. سوما تفکر درباره مرگ به همان اندازه بی معنی است که کسی می گوید فلانی جانش را از دست داد. او کیست که از دست می دهد در حالی که نیست. او یکسره جان است و جایی برای دیگری نیست که بخواهد آن را نگه دارد یا از دست بدهد.
وحید - December 14, 2007 08:28 PM
پسر فهمیده :
الان که کامنت جناب سعید را خواندم فهمیدم که خیلی بیشعورم :) گذشته از شوخی، این پست کمی گنگ و مبهم ود. مثلن نوشتهاید: «این که آدم می داند که دارد تمام می شود خیلی عجیب و باشکوه و منحصر به فردش می کند». حالا عجیب شاید، ولی باشکوه و منحصر بهفرد دیگر چرا؟ با این همه بهنظرم سوآل شما از اساس درست نیست است. آن نبودن مثل وضعین میز و صندلی است. شاید بهتر باشد بپرسیم که الان که هستیم چه فرقی با میز و صندلی داریم.
پسر فهمیده - December 14, 2007 08:41 PM
:
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
وجود نازگت آزرده گزند مباد
Anonymous - December 14, 2007 09:19 PM
:
یه مطلب جالبی در مورد حذف کنکور در ایران.
http://shababinclusion.org/content/blog/detail/526/
Anonymous - December 14, 2007 11:06 PM
ehsan :
most likely it's a stomach problem. don't be so scared, boro ye doctor avaze in harfaa, if pain is caused by heart you would feel it on your back or on your left arm
ehsan - December 14, 2007 11:19 PM
Ali :
do you work out?
Ali - December 14, 2007 11:45 PM
amirsaman jahanbegloo :
tabrik migam dooste aziz.matlabe besyar jalebi neveshti.to movafaghi.az nazare man to movafaghi.nazar movafaghyat az roo shoonat bepare.chon mese ye tooti mimoone ke rooye shoonat mishine.be man ham sar bezan.khoshhal misham.hala digar bedrood!
amirsaman jahanbegloo - December 14, 2007 11:59 PM
Mehdi :
a couple of doctors have posted some advises, I just add if the chest pain lasts less than 3 min / is sharp/get better with eating/changes due to your position and is not accompanied with a sense of unease/ could hardly be from a cardiac origine, but that makes a good excuse to consult a doctor.
I hope no one is going top call me "K..khol
Mehdi - December 15, 2007 12:59 AM
احمدسیف :
حامد گرامی: با سلام امیدوارم خیلی جدی ننوشته باشی ولی اگر جدی نوشتی حتما حتما دنبالش را بگیر. نوار قلب کافی نیست. از دکتر بخواه حتما به تو یک استرس تست بدهد و اگراین دردها ادامه پیداکردضرر نمی کنی اگر یک آنژیو گرافی هم بکنی. اگر جدی نوشتی،لطفا خیلی جدی بگیر. دوستان دیگر اشتباه می کنند که آدم به سادگی نمی میرد. نه اتفاقا، متاسفانه مشکل قلبی درجوانان- اگر باشد که امیدوارم در مورد تو نباشد-خیلی خیلی جدی است. خواستی خبربده تا برایت بیشتر بنویسم چون خودم درگیربودم و هنوز هستم و تقریبا قاچاقی زنده ام. این جا دیگر دارم از تجربه برایت می نویسم. خلاصه حامد جان اگراین دردها جدی است لطفا دنبالش را بگیر.
احمدسیف - December 15, 2007 01:44 AM
احمدسیف :
حامد گرامی: با سلام امیدوارم خیلی جدی ننوشته باشی ولی اگر جدی نوشتی حتما حتما دنبالش را بگیر. نوار قلب کافی نیست. از دکتر بخواه حتما به تو یک استرس تست بدهد و اگراین دردها ادامه پیداکردضرر نمی کنی اگر یک آنژیو گرافی هم بکنی. اگر جدی نوشتی،لطفا خیلی جدی بگیر. دوستان دیگر اشتباه می کنند که آدم به سادگی نمی میرد. نه اتفاقا، متاسفانه مشکل قلبی درجوانان- اگر باشد که امیدوارم در مورد تو نباشد-خیلی خیلی جدی است. خواستی خبربده تا برایت بیشتر بنویسم چون خودم درگیربودم و هنوز هستم و تقریبا قاچاقی زنده ام. این جا دیگر دارم از تجربه برایت می نویسم. خلاصه حامد جان اگراین دردها جدی است لطفا دنبالش را بگیر.
احمدسیف - December 15, 2007 01:45 AM
احمدسیف :
حامد گرامی: با سلام امیدوارم خیلی جدی ننوشته باشی ولی اگر جدی نوشتی حتما حتما دنبالش را بگیر. نوار قلب کافی نیست. از دکتر بخواه حتما به تو یک استرس تست بدهد و اگراین دردها ادامه پیداکردضرر نمی کنی اگر یک آنژیو گرافی هم بکنی. اگر جدی نوشتی،لطفا خیلی جدی بگیر. دوستان دیگر اشتباه می کنند که آدم به سادگی نمی میرد. نه اتفاقا، متاسفانه مشکل قلبی درجوانان- اگر باشد که امیدوارم در مورد تو نباشد-خیلی خیلی جدی است. خواستی خبربده تا برایت بیشتر بنویسم چون خودم درگیربودم و هنوز هستم و تقریبا قاچاقی زنده ام. این جا دیگر دارم از تجربه برایت می نویسم. خلاصه حامد جان اگراین دردها جدی است لطفا دنبالش را بگیر.
احمدسیف - December 15, 2007 01:45 AM
احمدسیف :
آقا با شرمندگی نمی دانم چی شد که ازکامنت چند کپی ظهور کرد. لطفا زحمتش را بکش و درستش کن.
احمدسیف - December 15, 2007 02:50 AM
حق پرست :
حامد عزيز
مولوي مي گويد: مرگ هر كس اي پسر همرنگ اوست.
من مرگ را تجربه نكرده ام ولي در چند ماه اخير حسي نزديك به حس تو داشته ام ( البته با يقين بيشتر چون از بيماري قلبي خود آگاهي دارم)
ولي واقعا احساس ميكنم مولوي درست ميگويد حداقل از اين جهت كه وضعيت روحي رواني انسان در آن لحظات بسيار موثر است. روزهايي بوده كه بسيار ترسيده ام ولي لحظاتي را هم تجربه كرده ام كه گويي منتظر يك خبر خوشم بخصوص زمانهايي كه درد داشته ام و گمان كرده ام كه آن لحظه نزديك است.
حق پرست - December 15, 2007 06:44 AM
حسين جعفري :
مرگ
كلمه اي است كه شايد بدليل عدم آگاهي نسبت به آن از آن مي ترسيم. كلمه مرگ برايمان كمي سنگين و وحشت آور است. اما بنظر من مرگ خارج از اينكه ذهنيتي كه از آن داريم (البته برايمان ساخته اند) پديده معمولي است. مانند بقيه پديده ها در نظام هستي.
مرگ از نگاه خود فوت كننده و از نگاه ديگران متفاوت است. فردي كه فوت مي كند تغيير از يك وضعيت به وضعيت ديگري را انجام داده است و خيلي عادي و معمولي است (اصلا درد هم ندارد) و اما براي دور و بري ها خيلي درد ناك است كه عزيزي را از دست داده اند آن هم براي خودشان كه ديگر عزيزشان را نمي بيند نه براي آنكه رفته است ( بخاطر تقاضا نه بخاطر عرضه) اما از نظر فردي كه فرآيند مرگ را ران كرده است امري ساده است. من مرگ را با رفتن به اصفهان معادل مي دانم . (تغيير از وضعيتي به وضعيت ديگر) به همين سادگي. ما روزانه هزاران تغيير وضعيت در زندگي داريم مانند مسافرت به شهرها مسافرت به كشورها و ... و نهايت خوابيدن. هر كدام از اينها نوعي تغيير وضعيت است ( مرگ است) فرض كنيد اگر هيچگونه سيستم ارتباطي بين تهران و اصفهان وجود نداشت و فردي كه به اصفهان مي رفت ديگر امكان بازگشت نبود آيا رفتن از تهران به اصفهان همان مرگ نيست. مرگ از نظر ما بدليل نبود سيستم ارتباطي با آن طرف كمي وحشتناك است. همين
حسين جعفري - December 15, 2007 07:49 AM
ریاضی :
با سلام
جناب اقای حامد قدوسی گرامی
مامدتهاست که به خواندن وبلاگ با ارزش شما عادت کردیم واز مخاطبین پرو پاقرص مطالب وزین و مفید شما هستیم و از اینکه در عرصه علم اقتصاد به راحتی می توانیم به نظرات شما و همچنین مقالات وزینی که جنابعالی معرفی می نمایید دسترسی داشته باشیم از شما کمال تشکر را داریم. امیدواریم هر چه سریعتر مشکلتان بر طرف و بهبودی کامل حاصل گردد.
با آرزوی سلامتی و پیروزی
ریاضی - December 15, 2007 08:28 AM
ریاضی :
با سلام
جناب اقای حامد قدوسی گرامی
مامدتهاست که به خواندن وبلاگ با ارزش شما عادت کردیم واز مخاطبین پرو پاقرص مطالب وزین و مفید شما هستیم و از اینکه در عرصه علم اقتصاد به راحتی می توانیم به نظرات شما و همچنین مقالات وزینی که جنابعالی معرفی می نمایید دسترسی داشته باشیم از شما کمال تشکر را داریم. امیدواریم هر چه سریعتر مشکلتان بر طرف و بهبودی کامل حاصل گردد.
با آرزوی سلامتی و پیروزی
ریاضی - December 15, 2007 08:29 AM
ریاضی :
با سلام
جناب اقای حامد قدوسی گرامی
مامدتهاست که به خواندن وبلاگ با ارزش شما عادت کردیم واز مخاطبین پرو پاقرص مطالب وزین و مفید شما هستیم و از اینکه در عرصه علم اقتصاد به راحتی می توانیم به نظرات شما و همچنین مقالات وزینی که جنابعالی معرفی می نمایید دسترسی داشته باشیم از شما کمال تشکر را داریم. امیدواریم هر چه سریعتر مشکلتان بر طرف و بهبودی کامل حاصل گردد.
با آرزوی سلامتی و پیروزی
ریاضی - December 15, 2007 08:30 AM
ریاضی :
با سلام
جناب اقای حامد قدوسی گرامی
مامدتهاست که به خواندن وبلاگ با ارزش شما عادت کردیم واز مخاطبین پرو پاقرص مطالب وزین و مفید شما هستیم و از اینکه در عرصه علم اقتصاد به راحتی می توانیم به نظرات شما و همچنین مقالات وزینی که جنابعالی معرفی می نمایید دسترسی داشته باشیم از شما کمال تشکر را داریم. امیدواریم هر چه سریعتر مشکلتان بر طرف و بهبودی کامل حاصل گردد.
با آرزوی سلامتی و پیروزی
ریاضی - December 15, 2007 08:30 AM
ریاضی :
با سلام
جناب اقای حامد قدوسی گرامی
مامدتهاست که به خواندن وبلاگ با ارزش شما عادت کردیم واز مخاطبین پرو پاقرص مطالب وزین و مفید شما هستیم و از اینکه در عرصه علم اقتصاد به راحتی می توانیم به نظرات شما و همچنین مقالات وزینی که جنابعالی معرفی می نمایید دسترسی داشته باشیم از شما کمال تشکر را داریم. امیدواریم هر چه سریعتر مشکلتان بر طرف و بهبودی کامل حاصل گردد.
با آرزوی سلامتی و پیروزی
ریاضی - December 15, 2007 08:33 AM
ریاضی :
با سلام
جناب اقای حامد قدوسی گرامی
مامدتهاست که به خواندن وبلاگ با ارزش شما عادت کردیم واز مخاطبین پرو پاقرص مطالب وزین و مفید شما هستیم و از اینکه در عرصه علم اقتصاد به راحتی می توانیم به نظرات شما و همچنین مقالات وزینی که جنابعالی معرفی می نمایید دسترسی داشته باشیم از شما کمال تشکر را داریم. امیدواریم هر چه سریعتر مشکلتان بر طرف و بهبودی کامل حاصل گردد.
با آرزوی سلامتی و پیروزی
ریاضی - December 15, 2007 08:33 AM
ریاضی :
جناب اقای قدوسی
باشرمندگی ما هم مشکلی از جنس آقای سیف عزیز پیدا کردیم واز اینکه از کامنت چند کپی گرفته شد پوزش می خواهیم
ریاضی - December 15, 2007 08:37 AM
کلاغ :
به جای این حرف ها بهتر که یک سر تشریف ببرید دکتر، شاید اصلا مساله جدی نباشد. به هر حال مرگ هم از مقولاتی است که اگر ما به آن فکر کنیم و یادمون باشد که زندگی کوتاه است، بیشتر قدر زندگی را می دانیم.
کلاغ - December 15, 2007 09:23 AM
:
هرگز از مرگ نهراسيده ام
اگرچه دستانش از ابتذال شكننده تر بود
هراس من باري همه از مردن در سرزميني است كه در آن
مزد گوركن از آزادي آدمي افزون باشد
Anonymous - December 15, 2007 09:26 AM
آرام :
امیدوارم همیشه سلامت باشید!
مسئله فوق العاده پیچیده ای است این مرگ.
آیافاصله ای بین مرگ و زندگی وجود داره؟
آیا اصلاً چیزی به عنوان بودن و نبودن مطرح ه؟یعنی الان هستیم و بعد از مثلاً 10 ثانیه، نخواهیم بود؟ حالا اگه فرض شما درست باشه، آیا برای خود فرد هم این بودن و نبودن نمود پیدا می کنه؟!
آرام - December 15, 2007 09:39 AM
:
آقا فكر كنم خيالات برت داشته. خوب يه كمي هم به اون ژن بدبخت حق بده كه از مرگ فرار كنه. اگه يه بچه داشته باشي بهت قول ميدم كاري باهات بكنه كه تمام اين اوهام روشنفكرانه از كلت بپره.ضمناً تجسم عيني اقتصادم هست. ميگي؟ اگه جرأتشو داري امتحان كن.
Anonymous - December 15, 2007 09:57 AM
:
آقا فكر كنم خيالات برت داشته. خوب يه كمي هم به اون ژن بدبخت حق بده كه از مرگ فرار كنه. اگه يه بچه داشته باشي بهت قول ميدم كاري باهات بكنه كه تمام اين اوهام روشنفكرانه از كلت بپره.ضمناً تجسم عيني اقتصادم هست. ميگي نه؟ اگه جرأتشو داري امتحان كن.
Anonymous - December 15, 2007 09:58 AM
حامی :
جالب بود. با فلسفه علمی مرگ و فکر نکنم بشه تعریفی براش داشت. راستی یه لحظه دیگه هم هست که نمیدونیم چه اتفاقی میوفته. دقیقا لحظه ای که به خواب می ریم، قبل و بعدش چه اتفاقی میوفته؟
حامی - December 15, 2007 11:00 AM
نوروزی :
سلام آقای قدوسی
همیشه به وبلاگ شما سر میزنم و بهره مند میشم (;
امیدوارم که خدا شما رو از ما نگیره D:
برایتون آرزوی سلامتی میکنم
شاد و پیروز باشید
نوروزی - December 15, 2007 12:44 PM
قاسم :
برادر قدوسی عزیز سلام
ضمن اینکه آرزو می کنم همیشه سلامت باشی اما:
بعد از شدن و بودن من و تو و ........دیگه نبودنی در کار نیست! و این به نوعی عذاب آوره
قاسم - December 15, 2007 01:01 PM
علیرضا :
انا لله و انا الیه راجعون.
سلام گل پسر.
بهت حسودیم شد.
میخوای 1 پست جدید بنویس همه بدونند سالمی.
بعدشم دلت از دسته کی پره؟ هوسه حورالعین کردی؟!
علیرضا - December 15, 2007 01:39 PM
:
خیلی ساده تر از این حرفها می یاد سراغمون...یقین دارم هممونو غافلگیر میکنه...
ایشالا 1000 سال سلامت عمر کنید...
Anonymous - December 15, 2007 01:55 PM
مهران :
خیلی ساده تر از این حرفها می یاد سراغمون...یقین دارم هممونو غافلگیر میکنه...
ایشالا 1000 سال سلامت عمر کنید...
مهران - December 15, 2007 01:56 PM
saleh :
Ghabl az in ke Bemiri, ye kam BODO! Nado'edeh az donyaa nari
4more: http://running.about.com
saleh - December 15, 2007 03:49 PM
:
salam
hamede aziz man shoma ra baraye farzandanam olgoo gharar dade am.mamlelkat be vojoodetan sakht niazmand ast..kami khaste shodi esterahat yadet nare!!1zmnan miduni chnnd sale ke 29 salet ast!!!!!!!!!!payande bashi
Anonymous - December 15, 2007 04:40 PM
noorifard :
salam
hamede aziz man shoma ra baraye farzandanam olgoo gharar dade am.mamlelkat be vojoodetan sakht niazmand ast..kami khaste shodi esterahat yadet nare!!1zmnan miduni chnnd sale ke 29 salet ast!!!!!!!!!!payande bashi
noorifard - December 15, 2007 04:45 PM
zahra :
salam
omidvaram ke chize mohemi nabasheva faghat shoma ro be fekre marg andakhte bashe ke hesesh kounid man in ehsas ro ghablan dashtam ama mohemtaraz hame ahdafe shomast ke karo nime kare vel nakounid ma ba weblagetan zendegi mikonim va mesle kelasse dars amouzesh mibinim .salamat bashid
zahra - December 15, 2007 05:57 PM
Mohammad :
Hamed, you have reahced to a nice question. I suggest to hear the third message of Steve Jobs in his speach at Stanford university. You will realize better why we should appreciate life and death. These moments that you are in are transitional and I'm sure with a new challenge( whatever) you feel calm and happy in this aspect. However, we shouldn't forget both life and death. Here is the link: http://www.youtube.com/watch?v=D1R-jKKp3NA
Cheers
Mohammad,UK
Mohammad - December 15, 2007 06:20 PM
پ.ص. :
دوست من، ضمن اظهار نگرانی برای سلامت جسمی و روحی تو، خدمتت معروض هستم که حال که "چوناین" علاقمند به مساله مرگ هستي و این ماجرای مبهم مرگ و زندگی دغدغه تو شده، بد نيست تجربه مرگ در دنيای مجازی را شخصاً امتحان کنی و ببینی باشکوه هست یا نه؟!
پ.ص. - December 15, 2007 07:48 PM
وحید :
سلام آقا حامد گل! راستش میخواستم بگم "گذر از بودن به نبودن" که شما میگید در صورتی درسته که همه چیزو مادی در نظر بگیریم. اما این طور نیست یعنی در واقع نبودنی در کار نیست. مرگ فقط یک منتقل کننده میتونه باشه. با "ناشناخته" هم موافق نیستم. ناشناخته برای آدمایی درسته که هیچ تلاشی در شناختش انجام ندادن. البته خیلی هم شناختنش آسون نیست. به ابزاری نیاز داره که هر کسی نداره یا بهتر بگم هر کسی ازش استفاده نمی کنه. برای استفاده از این ابزار باید فراتر از ماده به "مرگ" فکر کنیم. تفکر ماتریالیستی غیر از این که مارو بیشتر در تعجب فرو میبره کار دیکه ای نمی کنه.یعنی اونچیزی که باعث میشه "مرگ" برای ما ناشناخته باشه وجود"حقیقت" های مختلفه. ولی "واقعیت" مرگ همیشه یکی بوده. در نتیجه "حقیقت"ی مطلوبه که مارو به "واقعیت" نزدیک کنه. و همین یکتایی "واقعیت" به ما نشون میده که باید یه جایی فراتر از این دنیا دنبالش بگردیم.
اما از اونجا که توی مادیات غرق شدیم باید یه واسطه ای وجود داشته باشه که از جایی فراسوی این دنیا اومده باشه. این واسطه می تونه یه کتاب باشه یا شایدم یه آدم.
ببخشید که سرتون رو درد آوردم . خدانگهدار
وحید - December 15, 2007 08:42 PM
مجید :
سلام حامد جان
بابا من 6 ساله این دردو دارمو اتفاقی هم نیفتاده .نگران نباش
مجید - December 16, 2007 07:55 AM
:
سلام حامد جان
منم این سوالات برام همیشه وجود داشته و داره با این تفاوت که فکر هم نمیکنم که انسان نظاره گر این هجرت هم بتونه باشه... به هر حال بهترین جوابی که برای این موضوع پیدا کردم این شعر شاملوه... طولانیه بنابر این فقط اولشو مینویسم..
در آستانه
باید استاد و فرود آمد
بر آستان ِ دری که کوبه ندارد ،
چرا که اگر به گاه آمده باشی دربان به انتظار ِ توست و
اگر بی گاه
به در کوفتن ات پاسخی نمی آید .
کوتاه است در
پس آن بِه که فروتن باشی .
آیینه ای نیک پرداخته تواند بود
آن جا
تا آراسته گی را
پیش از در آمدن
در خود نظری کنی
هرچند غلغله ی ِ آن سوی ِ در زاده ی ِ توهّم ِ توست نه انبوهی ِ مهمانان ،
که آن جا
تو را
کسی به انتظار نیست .
که آن جا
جنبش ، شاید
اما جنبنده ای در کار نیست :
نه ارواح نه اشباح نه قدیسان ِ کافورینه به کف
نه عفریتان ِ آتشین گاوسربه مشت
نه شیطان ِ بهتان خورده با کلاه بوقی ِ منگوله دارش
نه ملغمه ی ِ بی قانون ِ مطلق های ِ متنافی . -
تنها تو
آن جا موجودیت ِ مطلقی ،
موجودیت ِ محض ،
چراکه در غیاب ِ خود ادامه می یابی و غیاب ات
حضور ِ قاطع ِ اعجاز است .
Anonymous - December 16, 2007 09:07 AM
bashir :
به نظرم مي آمد ورزش خيلي به آدم كمك مي كنه و مرگ رو مي اندازه به سالهاي پيري، اما يكي از دوستهاي بسيار ورزشكارم كه آمادگي بدني فوق العاده اي داشت در سن 26 سالگي بر اثر تومور مغزي در گذشت و فقط 9 ماه از شروع تا انتهاش طول كشيد، فهميدم كه هيچجوري نمي شه مطمئن بود،با اين وجود به نظرم اگر ورزش كني خيلي برات خوبه، اميدوارم كه به زودي وبلاگت رو با يك چيز اميدوارانه پر كني!!!
bashir - December 16, 2007 10:03 AM
محمد :
مرگ واقعا تجربه عظيم و با شكوهي است آنقدر كه اگر ازش غافل نشويم شايد هيچ فعاليت ديگه اي نمي تونيم بكنيم. خود غفلت از اين حادثه بزرگ هم خيلي رازآلود است. مرگ قطعا نه پايان كه مرحله اي از مراحل تكامل ماست و اگر بعدازمرگ فقط نيستي باشد مرگ آخرين مرحله از تكامل ماست!
محمد - December 16, 2007 01:39 PM
:
می بینی! این تقریبا حکمی است به درستیش در طول زمان ایمان آورده ام. هرچیزی که اصالتی داشته باشد خودش را از معرکه بده بستانهای پست دور نگه می دارد. برایم به چه چه های جمعی که اینجا را می خوانند عجیب می نمود، این پدیده حامد قدوسی در نقش روشنگر مفاهیم اقتصادی و مبلغ چیزی که به گمان خودش اقتصاد می نامدش و حاضر نیست نگرشهای دیگرش را باور کند. این البته خود شاید ناشی از توریستی بودن اندیشه های صاحبش است، از اینکه روزی از اقتصاد لیبرالیستی بگوید و روزی دیگر از مارتین هایدگر و تجربه های شخصی و لابد فردا از غذایی که خورده و اینکه طعمش چطور بوده، چون شاهان گذشته که دوست داشتند لحظه لحظه زندگیشان به معرض عموم برسد و نگاشته شود. شاید اما حامد قدوسی کمی فرق دارد از این رو که به دنبال بازخوردی نیز هست. من اما جز بوی حماقت و چاپلوسیهای دخترانه در تمام چند ده کامنت اینجا فراخوردی ندیدم. راستی! حالت بهم نمی خورد وقتی چیزی انقدر شخصی و درونی می نویسی و آنگاه که نظرات خوانندگانت را مرور می کنی چنین بلاهتی را می بینی؟ آنوقت برایت نباید خیلی عجیب باشد که همه چون بز اخوش برای دیگر دیدگاههایت هم سر تکان می دهند و آب از دهانشان جاری می شود. مشکل در نبود آلترناتیو جدی برای بحث هایت هست تا کمی نشتر مخالفتهای جدی را هم حس کنی، با مخاطبینی چنین انتظار که نداری واقعا کسی بخواهد بحث جدی بکند، البته جدی نه در معنای اینکه بگویند اینجای معادله این متغیر را کم داشت یا از این جنس، کمی ریشه ای تر، کمی. دوست داشتم می توانستم بفهمم چگونه میان فلسفه بازیهایت و پرچمدار اقتصاد لیبراستی بودنت آشتی بر قرار می کنی، تعجب نمی کنم اما اگر در جواب بگویی هر چیزی جای خود دارد یا چه ربطی دارد. اندیشه ها بعضا به خودی خود خطرناک نیستند اما عرضه یک سویه شان برای جماعتی که خنثی هستند و با هر موجی به سمتی می لغزند گاه عواقبی خطرناک دارد. حامد قدوسی همینطور که گنده تر می شود، تعداد ورکشاپها و کلاسها و کتابهایش بیشتر می شود، و سینه چاکیش برای تفسیری از یک علم که هزاران هزار شاخه و صاحب نظر دارد (البته بیشتر داشت تا دارد) بیشتر می شود، بیشتر به پدیده ای یا فکری که آسیبهای تئوریک جدی می توانند بر پیکره برخی تفکرات و جریانات داشته باشد تبدیل می شود. اینهم برای علاقه ات به فلسفه بازی:
"آنجا که بازار آغاز می شود،همچنین آغاز هیاهوی بازیگران بزرگ و وزوز مگسان زهرآگین است.در جهان بهترین چیزها بی ارجند مگر آنکه نخست کسی آنها را به نمایش بگذارد:مردم این" نمایشگران را می خوانند. درک مردم از بزرگی،یعنی از آفرینندگی اندک است،اما رغبتی است ایشان را به نمایشگران و بازیگران چیزهای بزرگ. جهان،گرد پایه گذاران ارزشهای نو می گردد:با گردشی ناپیدا،اما مردم و نام،گرد نمایشگران می گردد:چنین است راه و رسم جهان. نمایشگر را روحی است،اما وجدان روحش کمتر است،او همواره به آن چیزی ایمان دارد که بدان بهتر از هرچیز دیگر دیگران را مومن می کند_مومن به خویشتن. در نظر او وارونه کردن اثبات است و عقل کسان را دزدیدن،قانع کردن.و خون نزد او بهترین حجت است. حقیقتی را که تنها به گوشهای حساس راه می یابد،دروغ می خواند و پوچ. براستی،او تنها به خدایانی ایمان دارد که در جهان غوغا بر پا می کنند. پر است بازار از دلقکان باوقار،و ملت از مردان بزرگ خویش بر خویش می بالد!اینان برای او خداوندگاران این ساعتند."
Anonymous - December 16, 2007 01:40 PM
بهروز :
Who is Earl Shoaff?
Born on March 21, 1916, with such a weak and fragile heart, his doctors did not expect him to survive. As he grew into childhood, it was during one of his many doctors visits that he heard the words that would become the driving force in his life:
Earl, live each day as though it were your last
because in your condition, today may be all you have!"
بهروز - December 16, 2007 03:50 PM
بهروز :
They called him "The Millionaire Maker." His story and how he overcame the odds may well be the turning point in your life, regardless of your age.
Born on March 21, 1916, with such a weak and fragile heart, his doctors did not expect him to survive. As he grew into childhood, it was during one of his many doctors visits that he heard the words that would become the driving force in his life:
Earl, live each day as though it were your last
because in your condition, today may be all you have!"
بهروز - December 16, 2007 03:52 PM
مندي :
شايد هم hypochondria باشه . (:
مندي - December 16, 2007 06:06 PM
:
اموري در زندگي ناشناخته مي ماند كه به آن فكر نمي كنيم و يا از سنخ امورات روزمره ما نيستند پس بايد به آن انديشيد و و جايي را در زندگي به اين سفر ابدي بدهيم .
Anonymous - December 17, 2007 09:38 AM
امید نقشینه ارجمند :
سلام.
حامد جان، امیدوارم کسالتی اگر هست برطرف شود.
امید نقشینه ارجمند - December 17, 2007 10:03 AM
طه :
امیدوارم که خدا به شما عمر نوح بدهد
طه - December 17, 2007 10:41 AM
مهدی رباطی :
حامد جان سلام،
منم دقیقا در این وضعیت تو بودم و خیلی هم ترسیدم چون مثل تو در 26 سالگی انتظار مرگ رو نداشتم و لی در این دو ماهی که در این وضعیت بودم و الان هم هستم و به خاطر استرس زیاد مشکلات جدی بر من وارد شد معنی خیلی چیزا در زندگی برام تغییر کرد ، یک چیز رو بدون اگر سیگاری و اهل مشروب نباشی و سابقه فامیلیار در خانواده نداشته باشی درد قلبی تحت هر شرایطی زیر 40 سال معنی نداره اون درد هم 90 درصد یا درد عصبیه یا معده. فقط ورزش کن، ورزش دوای هر دردیه.
مهدی رباطی - December 24, 2007 07:22 PM