« December 2007 | صفحه اول | February 2008 »

January 29, 2008

هایک

ام روز ادموند فلپس برنده جایزه نوبل سال 2006 آمده بود وین تا در مورد هایک و اقتصاد سرمایه داری صحبت کند. اول جلسه یک نفر مقدمه ای انتقادی از هایک را مطرح کرد و گفت که هایک نسبت به مساله اثرات بیرونی (Externalities) کم توجه بود و اثرات آن را در مکانیسم بازار دست کم می گرفت و بعد نوبت سخن رانی فلپس رسید که ابتدا راجع به توضیح نسبتا مشهوری که هایک برای سیکل های تجاری ارائه داده است صحبت کرد. به زبان ساده هایک معتقد است سیکل های تجاری (رکود و رونق دوره ای اقتصاد) به خاطر تغییر قیمت پول در اثر عرضه زیاد آن توسط بخش بانکی اتفاق می افتد. در یک دوره بانک ها پول زیاد عرضه کرده و هزینه سرمایه را پایین می آورند که باعث افزایش سرمایه گذاری در یک دوره و بعد شکست بخش تولید کالاهای سرمایه ای و اخراج نیروی کار و بی کاری می شود. فلپس شرح داد که ایده برخی از مدل هایش در زمینه تاثیر سیاست های پولی روی تقاضا از هایک تاثیر گرفته است. به یک نقد مهم هایک هم اشاره کرد که توضیح وی مبتنی بر انتظارات عقلانی نیست و فرض این است که عامل ها به طور مداوم بین تورم انتظاری و تورم واقعی که مشاهده می کنند اختلاف می بینند. (من متخصص اقتصاد پولی و نیز هایک نیستم. خوب است اگر دوستان بتوانند توضیحات دقیق تر ارائه کنند). در قسمت دوم هم راجع به توضیح هایک از پویایی اقتصاد، نقش اطلاعات ضمنی و تخصصی شدن اطلاعات در ذهن های افراد و امکان ناپذیری برنامه ریزی مرکزی صحبت کرد. یک نکته جالب که من قبلا بهش فکر نکرده بودم توضیحی بود که هایک برای موفقیت نظام های برنامه ریزی مرکزی در مراحل اولیه ارائه کرده بود. او معتقد بود که این نظام ها چون نظامی مبتنی بر بازار را به ارث می برند اطلاعات قیمت های نسبی را از گذشته سیستم اقتصادی دارند و لذا می توانند بر مبنای آن برنامه ریزی کنند ولی به مرور زمان که نوآوری در اقتصاد رخ می دهد و کالاهای جدید تولید می شوند اطلاعات گذشته غیرمرتبط می شود و این جا است که بحران نظام برنامه ریزی مرکزی شروع می شود. نهایتا این که یک عبارت در صحبت های فلپس هم جالب بود: هایک هرگز بین نظام برنامه ریزی مرکزی و سوسیالیسم بازار (اداره شرکت ها توسط دولت و گرفتن علامت ها از بازار) تفکیک قایل نشد و هر دو را صرفا سوسیالیسم می خواند. چرا که حتی در دومی هم یک نظام سلسله مراتبی است که برای اقتصاد تصمیم می گیرد.

نوبت سوالات که شد من هم یک سوال مطرح کردم و گفتم علاقه مندم که بدانم که اگر هایک این جا بود راجع به سیاست رقابت و قوانین ضد انحصار چه می گفت. بلاخره یک شرکت انحصاری مثل مایکروسافت خود نتیجه عمل کرد در بازار است و با اعمال قوانین ضد انحصار به نوعی در بازار که هایک معتقد است به ترین خروجی را تولید می کند مداخله می کنیم. فلپس گفت مطمئن نیست هایک چه جوابی می دهد ولی جنبه های مختلف مساله را از دید خودش بیان کرد. گفت که احتمالا هایک از این که یک شرکت همه فرصت های بازار را از آن خود کند و راه ورود بقیه را سد کند حمایت نمی کند ولی از طرف دیگر هم نگران این می بود که متوقف کردن رشد شرکتی مثل مایکروسافت ممکن است بر روی روحیه و انگیزه کارآفرینان جوانی که رویای تبدیل شدن به بیل گیتس را دارند تاثیر منفی بگذارد. آخر قضیه هم گفت به این خاطر است که خیلی ها دوست ندارند متخصص اقتصاد صنعتی بشوند چون در این حوزه همیشه مسایل دارای دو وجه (on one hand, on the other hand) هستند و جواب قطعی ندارند.

بیرون که آمدیم آقایی آمد و بهم گفت سوالت خیلی پایه ای و کلیدی بود و آمدم که تحسینت کنم. من چون فکر می کردم که سوالم نسبتا معمولی بود خیلی قضیه را جدی نگرفتم و گفتم احتمالا یکی از این مقامات یا صاحبان کسب و کار است که خیلی دید آکادمیک ندارد و سوال معمولی من برایش جالب بوده. گفتم شما؟ گفتم من سی سال پیش دست یار هایک بودم و الان هم از مدیران موسسه هایک هستم. (خب تصورش سخت نیست که من در این لحظه خودم را جمع و جور می کنم و می گویم بلی او بلی :) ). بعد اضافه کرد که در زمان هایک این سوال جدی نبود چرا که مساله انحصارگرها یک مساله بین المللی و کلیدی نبود. هر چند مثلا ممکن است بود یک شرکت انگلیسی انحصار تولید چای را داشته باشد ولی بحث در سطح الان مطرح نبود. من هم اضافه کردم که احتمالا اثر بستر (Platform Effect) در کالاهای آن دوره کم تر بود. منظورم هم از اثر بستر این است که وقتی مثلا رایانه آی بی ام یا سیستم عامل میکروسافت گسترش می یابد تعداد مشتریان قبلی روی جذابیت نسبی محصول این شرکت ها برای مشتریان جدید هم تاثیر مثبت دارد چون آن ها امکان تبادل اطلاعات و نرم افزار را با افراد بیش تری دارند (به محبوبیت پایین اپل در ایران به همین دلیل فکر کنید) و خود این فیدبک مثبتی ایجاد می کند که باعث می شود موقعیت انحصارگر از زاویه تقاضای مشتری هم خودش را بازتولید کند و رشدش نمایی شود. دست آخر هم کارتش را بهم داد و گفت حتما ایمیل بزن که هم دیگر را ببینیم. دوستان لیبرال اگر پیامی نذری چیزی برای روح هایک دارند برای من بفرستند که به دست جانشینانش برسانم :)

January 28, 2008

تعطیلی زنان نمادی از پایان نوسازی

به هرزه بی می و معشوق عمر می گذرد... (حافظ)

آخرین بازمانده نسل مطبوعاتی که در سال های آخر وزارت ارشاد خاتمی و اوایل دولت هاشمی سر برآورده بودند تا نویدگر وزش "بادهای غربی" در این سرزمین باشند تمام شد. دوران مقالات تامل برانگیز جهانگیر صالح خو (سعید حجاریان) در کیان و یادداشت های خیال برانگیز و مستعار مسعود بهنود در پیام امروز و سرمقاله های آدینه و داستان های دنیای سخن و میزگردهای ایران فردا. آن هایی که من به خاطر دارم و تعطیلی رسمی و غیررسمی تک تک شان را به وضوح به یاد می آورم: آدینه، گردون، تکاپو، دنیای سخن، کیان، جامعه سالم، پیام امروز، نگاه نو، ایران فردا و دست آخر زنان. به زبان ضیاء موحد "هر نهالی که صبح کاشتیم غروبش از ریشه برکند".

من ترجیح می دهم تعطیلی زنان را نمادین تفسیر کنم. از دید من زنان هم بسته شد تا نشانه ای به نشانه های "پایان" آن دوره 16 ساله شور و امید به تغییر -با همه افت و خیزهایش - اضافه شود. دوره ای که مشخصه محوری اش - آشکار و نهان - در همه سال ها "نوسازی" بود. طنز تلخ ماجرا این که پایان این دوره را مردم همین سرزمین با دست های خودشان رقم زدند. ما نسل امیدهای اول دهه هفتاد - نسلی که زندگی و زمانه اش در عرض چند سال دگرگون شده بود- در خیال هایمان شهردار وقت تهران را رییس جمهور بعدی می دیدیم که قرار است فرآیند نوسازی را در این کشور به سرانجام برساند. همین ما ناگهان دو سال قبل با شب تلخی رو به رو شدیم که در آن مردمی که به پاداش کارهای شهرداری که شهرشان را نو کرده بود او را دزد خوانده بودند جانشینش را که با تمام قدرت کمر به تخریب نمادهای نوسازی - از بوروکراسی گرفته تا فرهنگ - در شهرداری بسته بود به ریاست رساندند.

خیلی از ما همان شب فهمیدیم که کار تمام است و روزگاری دیگر سر برآورده است. دورانی که نه به فلسفه ارج می نهد و نه به ادبیات و سینما و نه به علم اقتصاد کاری دارد و نه مجله زنان را برمی تابد. هر کدام از ما به اقتضای کارمان فهمیدیم که دوره مان برای مدتی تمام شده است و باید به کار دیگری مشغول شد. عصر عصر دیگری است و برای ما نوبت کناره نشینی و تماشا. حال سوال این است که تکلیف در این عصر کناره نشینی چیست؟ من باور دارم که از هر امر دیگری گذشته همه یک کار مهم مشترک داریم و آن تزریق انگیزه و زندگی و امید و شور و حال به خودمان و به همه آن هایی است که باید این عصر را به سر برسانند. من بر خلاف خیلی از دوستان از نوشتن صرف در وصف سیاهی ها بدم می آید آن هم وقتی که خودش به اندازه کافی آشکار است. به نظرم به ترین کار این است که در میانه تلخی ها از شیرینی های کمی که می شود به کام گرفت بنویسیم - از خلاقیت ادبی، از عقلانیت و از عشق - به این امید که بدانیم و یادمان باشد که همه آن چه هست اینی نیست که در اطراف می گذرد. بنویسیم و بگذاریم نوشته ها حداقل مسکنی باشند که گذران دوران را آسان می کنند. آن کس که تاریخ خوانده می داند که هیجان ساکنان این سرزمین - و چه بسا همه سرزمین ها - همیشه عمر کوتاه دارد. باز چند سال دیگر مردم خسته از روزگار خاکستری طلب رنگ دیگری خواهند کرد. کاش برخی هم این را می دانستند و به خود می گفتند که "گره به باد مزن گرچه بر مراد وزد"

مدت ها بود که می خواستم به این مطلبی که چند وقت پیش در مجله زنان نوشته بودم لینک بدهم و فراموشم می شد. الان ظاهرا وقتش شده است. چیزی مثل رسیدن نامه سرباز به خانواده اش بعد از آمدن جنازه اش. وقتی خبر تعطیلی مجله را شنیدم مریم در ذهنم آمد که با چه ذوقی روزهای متعدد روی مقاله ای با عنوان "زبان و جنسیت" کار کرده بود و قرار بود مقاله اش همین شماره چاپ شود ...

January 25, 2008

مدل ذهنی

مساله ای که در پست دو روز قبل راجع به بیمه و محیط زیست مطرح کردم در جمعی غیررسمی از اساتید و دانش جویان هم مطرح شد. هر کسی چند ثانیه ای فکر کرد و درست مثل کارتون ها که همه با هم به نتیجه می رسند همه راه حلشان را با هم گفتند: مورد سه. اضافه شدن اعضای جدید هم به بحث تحلیل را تغییر نداد و به قول معروف نتیجه پایدار (Robust) بود. تقریبا هیچ فرض دیگری مطرح نشد. فرض های دو و چهار هم پیش نهاد شد و فورا رد شد. چرا که مکانیسم سنجش ریسک در حال حاضر هم سن و قدرت موتور را در نظر می گیرد و لذا اطلاعات اضافه ای از طریق نگاه کردن به کیفیت محیط زیست خودرو تولید نمی شود.

حال به کامنت ها که نگاه می کنم تقریبا هیچ کس فرض سه را جدی نگرفته و افراد عمدتا فرض های یک و شش به علاوه دو فرض جدید مورد قبول اکثریت یعنی استفاده از مشوق ها و استفاده تبلیغاتی را مورد توجه قرار داده اند. نمی خواهم بگویم فرض سه درست است یا بقیه فرض ها نادرست چون الان داده بیش تری برای قضاوت نداریم ولی می خواهم تفاوت نگاه ها را تحلیل کنم.

1) عده معدودی به فرض یک رای داده اند. این فرض در پیوند با فرض استفاده از مشوق های اتحادیه اروپا نزدیک هستند. آیا به نظرتان مدل ذهنی ما که در ایران عادت داریم تا برای هر کاری از منابع نسبتا بی پایان دولتی استفاده کنیم روی تمایلمان به این فرض تاثیر نداشته است؟ تا جایی که من می فهمم این که یک شرکت بیمه از دولت پول بگیرد و در عوض حق بیمه خودروهای محیط زیستی را پایین بیاورد در یک کشور اروپایی کمی عجیب است. اگر قرار باشد کمک های دولتی به این موارد تخصیص یابد (که می یابد) احتمالا بخش مهم آن باید نصیب مثلا توسعه دهندگان فناوری موتورهای با آلودگی کم تر یا صنایعی که خط تولید خود را عوض می کنند شود نه یک شرکت تجاری غیرمرتبط با موضوع که می خواهد از آب گل آلود ماهی بگیرد.

2) بسیاری از دوستان طرف دار این بودند که شرکت ها از جنبه تبلیغاتی و برای بهبود تصویر (Image) خود در جامعه (یا به قول کتاب های کاپلان و نورتون پیگیری استراتژی شهروند خوب بودن) این کارها را می کنند. می دانم که کتاب های جدید مدیریت حتما فصل تزیینی و به طرز عجیبی نچسب هم در باب اخلاق در مدیریت یا مسوولیت اجتماعی شرکت ها دارند ولی راستش به نظر من این قضایا جدی نیست و نباید جدی گرفتش. من اندکی در سطح بین الملل درگیر بحث مسوولیت اجتماعی شرکت ها بوده ام و می دانم که همه این حرف ها صرفا یک بازی بازاریابی یا استراتژی برای کاهش فشارهای سیاسی روی شرکت ها است (به زبان اقتصادی یک بازی چانه زنی نش بین شرکت های بزرگ و جوامع محلی). اگر این فرض را بپذیریم آن وقت باید برای هر حرکت تبلیغاتی شرکت ها توجیه اقتصادی کافی بیابیم. فرض سه یک توضیح دارای منطق اقتصادی درونی است.شرکت حق بیمه را برای کسانی کاهش می دهد که احتمال تصادف کم تری دارند و لذا از این طریق به طراحی قرارداد بهینه نزدیک شده و از طریق تحریک تقاضای این گروه منافع را افزایش می دهد. فرض مبتنی بر اخلاق یا تبلیغات بازاریابی باید بتواند توضیح قوی بدهد که چرا این استراتژی بازاریابی و چرا این سطح از بودجه انتخاب شده است (در واقع باید توجیه کند که این وضعیت نسبت به وضعیت قبلی به تر است).

بند 2 را به این خاطر مطرح کردم تا یک تضاد ریشه ای و عمیق بین نگاه اقتصادی و نگاه مبتنی بر آموزش کلاسیک مدیریت (نه عمل مدیریت) به مقوله مرکز هزینه را برجسته کنم. در آموزش مدیریت معمولا مباحثی مثل تبلیغات، آموزش نیروی انسانی، محیط زیست، ایمنی و تحقیق و توسعه (که همگی مرکز هزینه به شمار می آیند) به عنوان امور خوبی مطرح می شوند که همه و همیشه و همه جا باید از آن ها بهره مند شوند. این ادبیات تقریبا هیچ سقف یا نقطه بهینه ای هم برای این هزینه ها پیش نهاد نمی کند و آن ها را به گونه ای مطرح می کند که در نگاه اول ممکن است تصور شود که هزینه روی آن ها می تواند تا بی نهایت بالا برود. نگاه اقتصادی در مقابل به دنبال نقطه تعادل این تیپ هزینه ها است که خود یک مرحله قبل از رفتار بهینه سازی بنگاه ها حاصل شده است. در این نگاه هر ریال اضافی خرج روی این امور آسان و لذت بخش (چه کسی بدش می آید شرکتش حامی محیط زیست شناخته شود یا کارکنانش دائم آموزش ببینند یا مرکز تحقیقاتی فعال داشته باشد) باید از آن طرف حداقل بیش از یک ریال منافع برای شرکت درست کند چرا که شرکت در مقابل سهام دار پاسخ گو است.

January 23, 2008

جایزه افشین مژدهی و چند لینک

1) افشین مژدهی یکی از فارغ التحصیلان فعال موسسه نیاوران بود که سه سال پیش در اثر بیماری سرطان درگذشت. او چندین مقاله خواندنی نوشته بود که از بین آن ها باید به مقاله ای که به عدم تعادلی که شکم هرم جمعیتی بعد از انقلاب در بازار ازدواج ایران ایجاد می کند اشاره کنم که فکر کنم در زمان خودش ایده بسیار مهمی را مطرح کرد. بعد از درگذشت افشین دوستانش جایزه ای به یاد او ایجاد کرده اند که طبق آن هر سال به به ترین مقاله اقتصادی جایزه ای اعطا می شود. امسال هم فراخوان ارسال مقاله آماده شده است و می توانید متن انگلیسی و فارسی آن را بخوانید و در صورت علاقه مندی مقاله خودتان را برای مسابقه ارسال کنید.

2) حجت قندی باز مطلب جالبی نوشته است. این بار بحث ارتقاء رفاه کارگران چینی در اثر جهانی شدن اقتصاد را مطرح کرده است. بد نیست نگاهی به کامنت ها هم بیندازید. در باب یکی از کامنت ها شاید بعدا مطلب مفصلی نوشتم.

3) پویان هم حسابی از خجالت مشاور رییس "محفل رانت به بهانه تولید صنعتی" (ببخشید خانه صنعت و معدن) درآمده است.

پ.ن: دنبال تصنیف طرف دوم کاست دریغا (سه پنج روزه که بوی گل نیومد ...) با اجرای علی رضا افتخاری بودم که فهمیدم از دید خود افتخاری هم نوار نایاب است و لذا فایلش می تواند روی اینترنت قرار داده شود ولی متاسفانه لینک داخل سایت افتخاری کار نمی کرد. فایل را از سایت های دیگری پیدا کردم و این جا گذاشتم که شما هم اگر دوست داشتید دان لود کنید. دنبال چند آلبوم و تصنیف دیگر هم می گردم که متاسفانه نه به شکل سی دی رسمی در ایران پیدا می شود و نه روی اینترنت. اگر کسی داشت بسیار ممنون می شوم راهنمایی کند یا فایل را بفرستد. یکی سرود "وطنم" با اجرای محمد گلریز (منظورم سرود ملی دوره قاجار نیست)، دیگری نوار نینوای شماره یک سراج (تصنیف گلبرگ سرخ لاله ها) و نهایتا کاست "گل هزار بهار" افتخاری. (خصوصا تصنیف شمع).

January 21, 2008

محیط زیست و بیمه

دو شرکت بیمه در اتریش تصمیم گرفته اند تا به کسانی که اتومبیل های سازگار با محیط زیست دارند تخفیف بدهند. بیایید تلاش کنیم تا بفهمیم پشت این تصمیم چه می گذرد.

فرض اول) کسانی که محیط زیست را کم تر آلوده می کنند باید از طرف جامعه پاداش بگیرند. این حرف درست است ولی این وظیفه شرکت های تجاری بیمه نیست و کار دولت است. چون اتریش رییس جمهور مردمی ندارد که به شرکت های بیمه دستور بدهد که برای رضایت مردم تعرفه ها را کاهش بدهند این فرض رد می شود.

فرض دوم) معمولا اتومبیل های سازگار با محیط زیست کوچک تر بوده و قدرت پایین تری دارند و لذا شانس تصادف آن ها پایین تر است لذا تعرفه کم تر برای آن ها توجیه دارد. این فرض به لحاظ فنی درست است ولی اثر اسب بخار ماشین روی احتمال تصادف به صورت صریح در حق بیمه محاسبه شده است (فکر می کنم در ایران این طور نیست ولی در اتریش حق بیمه خودرو متناسب با اسب بخار موتور خودرو است) و نیازی به درنظر گرفتن این فاکتور نیست.

فرض سوم) کسانی که اتومبیل سازگار با محیط زیست می خرند افراد اخلاقی تر و مسوولیت پذیرتری هستند و لذا احتمال این که موقع رانندگی هم اصولی تر رانندگی کنند بیش تر است. لذا ریسک کم تری دارند و لذا توجیه دارد که حق بیمه شان پایین آورده شود. در واقع در این جا از علامت خرید خودرو محیط زیستی به عنوان علامتی برای تخمین نوع راننده استفاده می کنیم (به پست سازگاری مشوق ها مراجعه کنید). من طرف دار این فرض هستم و به نظرم معقول می رسد.

فرض چهارم) اگر اتومبیل های محیط زیستی گران تر باشند افراد ثروت مندتر آن را می خرند و چون افراد ثروت مندتر به طور متوسط سن بالاتری دارند محتاط تر رانندگی می کنند و ریسک کم تری دارند. این فرض هم معقول به نظر می رسد ولی قدرت آن کم تر از فرض سوم است.

فرض پنجم) کسانی که برای خرید اتومبیل محیط زیستی پول می دهند به نسبت افراد انعطاف پذیرتر بوده و بیش تر پذیرای نوآوری هستند. شرکت های بیمه با دسته بندی این افراد می تواند از آن ها به عنوان یک بخش خاص بازار برای بازاریابی محصولات نوآورانه بیمه استفاده کند.

فرض ششم) شرکت های تولیدکننده خودرو سازگار با محیط زیست به شرکت های بیمه پول داده اند تا از این طریق بازار خودروهای خود را تقویت کنند.

من در مجموع بیش تر طرف دار فرض سوم هستم. شما چه فکر می کنید؟

January 19, 2008

در اهمیت کارت اعتباری

ما در ایران مکانیسم فراگیر و کم هزینه ای برای تامین مالی کوتاه مدت که نمونه عملی آن کارت اعتباری است نداریم. متاسفانه گسترش کارت های اعتباری یا امکان منفی شدن حساب بانکی (با پرداخت بهره نسبتا بالا) در ایران با موانع متعدد حقوقی - فقهی - فنی رو به رو است و یکی از این موانع به باور من ذهنیت مدیران تصمیم گیر است که اهمیت و فایده چنین مکانیسمی را در دنیای مدرن دست کم می گیرند. بگذارید یک مثال بزنم:

الان بین دو تا سه هفته است که در بسیاری از شهرهای ایران برف آمده است و ظاهرا تا مدتی هم این وضعیت ادامه پیدا خواهد کرد. کاملا قابل تصور است که در اثر برف و سرمای نسبتا ناگهانی صاحبان برخی مشاغل مجبور شده اند که برای مدت حداقل دو سه هفته خانه نشین شوند و صاحبان بسیاری مشاغل هم به دلیل رکود بازار یا نرسیدن مواد اولیه عملا درآمدی نداشته اند. برای نمونه به راننده کامیون یا وانتی فکر کنید که به علت بسته بودن جاده ها مدتی است که درآمدی ندارد. خیلی از افراد این نوعی ممکن است پس انداز محدودی داشته باشند و در واقع اتکای گذران زندگی شان به درآمد مستمر روزانه یا دوره ای شان متکی باشد (خوب می دانیم که حتی امثال ما که به نوعی طبقه متوسط هم به حساب می آییم به سختی می توانیم یک ماه عدم دریافت حقوقی که روی آن حساب می کردیم را تحمل کنیم).

کردیت کارت و حساب بانکی منفی در واقع مکانیسم های کم هزینه ای برای مدیریت کردن شوک های ناگهانی هزینه یا درآمد در زندگی هستند. با داشتن چنین تسهیلاتی افراد لازم نیست نگران این باشند که اگر نصف شب مجبور شدند به بیمارستان مراجعه کنند و بیمه نبودند چه باید بکنند و برای جلوگیری از آن پول نقد نگه دارند یا اگر شرایطی مثل مثال قبل پیش آمد و مدتی جریان درآمدشان قطع شد بتوانند خرج روزمره زندگی خود را برای مدتی تامین کنند و بعد در مقطع بعدی به تدریج آن را پرداخت کنند.

تصور کنید که بودن چنین تسهیلاتی چه قدر می تواند به کاهش استرس های طبقه کم درآمد - که در مقابل شوک درآمد/هزینه خیلی آسیب پذیرتر هستند- کمک کند. کارت اعتباری ایرانی لازم نیست که سقف 5000 یورویی داشته باشد. یک کردیت کارت 500 هزارتومانی با بهره ماهیانه 2 درصد خیلی ها را از فشارهای این مدلی نجات می دهد.

January 18, 2008

پیش بینی پذیری در بازار مسکن

بازار مسکن در ایران رفتار جالبی دارد. به طور متوسط رشد قیمت در این بازار (خصوصا در بخش زمین) با میزان تورم درازمدت هماهنگ بوده است ولی رشد آن حالت جهشی دارد. معمولا یکی دو سال بعد از یک جهش قیمت های ظاهری ثابت است و در سال سوم جهتش های 50-60 درصدی در قیمت مشاهده می شود که تقریبا به اندازه جمع (مرکب) اثر تورم های چند سال قبل است.

حال این جا یک سوال پیش می آید: اگر به طور تاریخی به رفتار بازار مسکن نگاه کنیم این جهش های سه ساله را به طور متناوب مشاهده می کنیم. تقریبا می دانیم که بعد از هر جهش قیمت واقعی برای یکی دو سال نزولی خواهد بود و با فاصله گرفتن از جهش قبلی و نزدیک شدن به سال سوم و چهارم احتمال شرطی جهش به شدت بالا می رود. در نتیجه یک سرمایه گذار می تواند هم واره این استراتژی را انتخاب کند که در سال سوم وارد بازار مسکن شود و با نسبت شارپ (Sharp Ration) بالایی سود کسب کند. (نسبت شارپ تقسیم سود انتظاری به واریانس سرمایه گذاری است و هر چه بالاتر باشد در ریسک یک سان سود بیش تری به دست آمده است). قاعدتا سرمایه گذاران باید چنین الگویی در بازار را بشناسند و لذا فرآیند یادگیری بازار باید کم کم این رفتار جهشی را محو کند. چرا که در سال های قبل از جهش تقاضا برای سرمایه گذاری در مسکن بالا می رود و در نتیجه انتظار افزایش قیمت خودش را در قیمت های سال های قبل هم منعکس کرده و جهش ها را تبدیل به رشد هموار می کند.

جالب است که این اتفاق نیفتاده است. توجیه استاندارد قاعدتا می تواند این باشد که بازار مسکن نقدشوندگی پایین داشته و آستانه ورود به آن بالا است (شما حداقل باید چیزی حدود 60 میلیون تومان به بالا داشته باشید تا بتوانید وارد سرمایه گذاری مسکن شوید). به دلیل این محدودیت ها قیمت ها نمی تواند در سال های قبل به راحتی تصحیح شود و لذا کسانی که در سال مناسب مسکن خریده اند سود زیاد برده و کسانی که در سال بعد می خرند ضرر هنگفت (با توجه به هزینه فرصت) می کنند. یک راه برای افزایش امکان تصحیح قیمت در بازار پایین آوردن آستانه ورود است. فروش مشتقات مالی مسکن (مثلا قراردادهای آتی مسکن) و یا فروش مسکن متری می تواند کمک کند که خریداران جزء هم وارد بازار شوند و لذا سیالیت و نقدشوندگی بازار به نحو موثری بهبود یابد.

January 17, 2008

سازگاری مشوق ها

بهاره خواسته تا توضیح دهم سازگاری مشوقی (Incentive Compatibility) چیست. راستش این مفهوم یکی از قشنگ ترین مفاهیمی است که در اقتصاد دیده ام. از قول دکتر لافون فقید (نویسنده کتاب معروف نظریه مشوق ها) نقل می کنند که گفته بود اقتصاد مدرن یک محدودیت به محدودیت منابع که به طور سنتی در مسایل بهینه سازی اقتصاد بوده اضافه کرده و آن هم محدودیت مربوط به سازگاری مشوق ها است. حالا سازگاری مشوق ها یعنی چی؟

اگر چند مطلب قبلی راجع به بازی علامت دهی و طراحی مکانیسم ها را به خاطر بیاورید مساله مهم در طراحی مکانیسم های اقتصادی این است که ما "نوع" (Type) عوامل اقتصادی را نمی دانیم (خود فرد معمولا نوعش را می داند ولی طرف مقابلش قادر به تشخیص نوع او نیست). نوع در واقع اطلاعاتی است که مشخصه های ذاتی یا رفتاری عامل اقتصادی که متناسب با بستر مساله مورد علاقه طراح مکانیسم است مشخص می کند. به عنوان مثال در بحث وام بانکی نوع به میزان ریسک خریدار، در مساله استخدام نیروی انسانی به توانایی فرد، در بحث بیمه سلامتی به وضعیت جسمانی فرد و احتمال بیماری یا مرگ او، در بحث خرید سهام شرکت ها به کیفیت عمل کرد شرکت در آینده، در طراحی فروش بلیط هواپیما به تمایل به پرداخت مشتری و ... اشاره می کند. حتما برایتان روشن است که در هر کدام از این مسایل نوع های "بد" (از دید طرف دیگر) سعی می کنند خود را "خوب" نشان دهند. مثلا میزان ریسک خود را پایین یا میزان توانایی خود را بالا نشان دهند.

اصل سازگاری مشوق ها به این اشاره می کند که در طراحی مکانیسم (مثلا قرارداد یا حراج) باید گزینه های موجود طوری طراحی شود که هر نوع از عامل ها دقیقا بسته مربوط به خود را انتخاب کند و انگیزه ای برای جا زدن خود به عنوان نوع دیگر نداشته باشد. در این مسایل معمولا برای هر عامل یک محدودیت عقلانیت یا مشارکت (Participation/Rationality Constraint) داریم که بیان می کند که منافع عامل از مشارکت در مکانیسم ما باید حداقل به اندازه مطلوبیت قبلی او باشد. محدودیت دوم سازگاری مشوقی است که می گوید با در نظر گرفتن هر نوع مطلوبیت ناشی از اعلام خود به عنوان نوع واقعی باید بالاتر از مطلوبیت ناشی از اعلام نوع دروغین باشد. به این ترتیب هر کسی انگیزه دارد که "راست" بگوید.

بگذارید مثال بزنم. یک فروشنده بیمه خودرو را در نظر بگیرید که با دو نوع خریدار پرریسک و کم ریسک مواجه است ولی نمی تواند نوع آن ها را تشخیص دهد. طبیعی است که نوع پرریسک علاقه مند است تا خودش را کم ریسک نشان دهد تا حق بیمه کم تری پرداخت کند. حالا بیمه گر دو نوع قرارداد طراحی می کند. یک قرارداد درصد کمی از خسارت را پوشش می دهد و قیمت آن ارزان تر است و قرارداد بعدی درصد بالایی را با قیمت بالایی پوشش می دهد. در این صورت هیچ نوعی علاقه مند نیست قرارداد غلط را انتخاب کند. نوع پرریسک قرارداد گران تر را انتخاب می کند چون ریسک بالایی دارد و پوشش کم ریسک برایش کافی نیست و نوع کم ریسک هم قرارداد ارزان را انتخاب می کند چون هزینه قرارداد دیگر برایش گران است. (در عمل معمولا فقط یکی از انواع علاقه مند است نوع دیگر را تقلید کند و لذا فقط یک محدودیت کافی است. مثلا نیروی خوب علاقه ای ندارد خود را ضعیف نشان دهد ولی برعکس آن ممکن است. لذا معمولا فقط یکی از محدودیت ها با علامت مساوی ارضا می شود (ضریب لاگرانژ یا قیمت سایه ای آن غیرصفر است) و محدودیت دیگر Binding نیست).

به نظرم هنر پیاده سازی مکانیسم های دارای سازگاری مشوقی یکی از مهم ترین مفاهیمی است که اقتصاددان ها می توانند به حوزه های دیگر علوم اجتماعی صادر کنند.

January 15, 2008

مارکسیسم و تئوری انگیزه ها

دانش آموختگان و استادان رشته های مهندسی، تحقیق در عملیات و حتی اقتصاد مقدماتی می توانند به جد طرف دار نظریه برنامه ریزی مرکزی شوند. مهندسان کنترل بلوک دیاگرام سیستم را ترسیم می کنند و با دانستن تابع تبدیل آن و تعبیه کنترل کننده های مناسب (و حتی پایدار) می توانند تا حد خوبی سیستم را تحت کنترل درآورند. در تحقیق در عملیات برای بسیاری از توابع هدف بردار مشخصی از متغیرهای کنترل کننده پیدا می شود که اوضاع را بهینه می کند و نهایتا در اقتصاد می توان نقشی برای برنامه ریز مرکزی تعریف کرد که با انتقال ثروت توزیع بهینه پارتو را ایجاد کند.

نقد هایک بر تصورات مبتنی بر مدل های پاراگراف قبل معروف است: حل آن مدل ها و یافتن جواب های بهینه مستلزم داشتن اطلاعات کلیدی در باب نیازها و هزینه های تولید کالای مختلف است و چون دست گاه اداری قادر به تولید و پردازش چنین حجم عظیمی از اطلاعات نیست نقش بازار به عنوان آشکارکننده قیمت و تخصیص دهنده منابع کلیدی می شود. در مقابل استدلال هایک معمولا اولین استدلالی که به ذهن می رسد این است که نقد هایک مربوط به 50 سال پیش است ولی چه می شود اگر دولت مجهز به نظام پردازش اطلاعاتی قدرت مندی باشد (مثلا در وضعیت فعلی که دولت ها می توانند اطلاعات بسیاری را از طریق شبکه های رایانه ای جمع آوری و توسط رایانه های پرقدرت پردازش کنند) که چنین ضعفی را از میان بردارد؟ آیا به تر نیست در چنین شرایطی اجازه دهیم تا دستگاه مرکزی برنامه ریزی تصمیمات تولیدی لازم را بگیرد و لذا نیازی به فرآیند سعی و خطایی و پرهزینه بازار برای تولید محصولات مختلف (و در نتیجه مازاد یا کم بودهای مداوم در بخش هایی از بازار) نباشد؟

به نظر من نظریه برنامه ریزی مرکزی تا این جا مشکل چندانی ندارد مشکل از بعد از این شروع می شود و آن جایی است که بحث عدم تقارن اطلاعاتی پیش می آید. شعار معروف "کار هر کس به اندازه توانش و مصرفش به اندازه نیازش" را در ذهن بیاورید. این شعار در نگاه اول جذاب است و مشکلات فنی پیاده سازی جزیی آن هم چه بسا به کمک رایانه های جدید حل شود. مشکل اساسی این است که ما نمی دانیم "توان" هر کسی چیست و "نیازش" چه قدر است. در مقابل این را می دانیم که انسان این توانایی را دارد که هم توان و نیاز واقعی اش را مخفی کرده و آن را به گونه ای به افراد بیرونی عرضه کند که به نفع خودش باشد.

اگر قرار باشد افراد با توان بدنی بیش تر کار بیش تری انجام دهند همه خود را ضعیف و مردنی نشان می دهند، اگر قرار باشد دوربین های محدود عکاسی به افراد هنرمندتر برسد همه خود را صاحب هنر جلوه می دهند، اگر قرار باشد افراد خلاق تر وظیفه سخت مدیریت تولید محصولات جدید را بر عهده گیرند همه خود را خنگ بروز می دهند و اگر قرار باشد خدمات محدود درمانی با اولویت بیش تری به افراد دارای مشکلات حادتر اعطا شود همه سخت بیمار می شوند و اگر قرار باشد نگه داری از وسایل و تجهیزات به افراد سپرده شود همه خرابی های پیش آمده را به گردن حوادث بیرونی غیرقابل کنترل می اندازند و نهایتا اگر قرار باشد کسانی که الان زیادی دارند منابعی را برای آینده جامعه پس انداز کنند همه خود را در وضعیت کم بود نشان می دهند. لطفا قبل از این که با اطمینان بگویید که می شود این ها را تشخیص دهد به قدرت عظیم انسان برای مخفی کردن توانایی هایش و نیز "هزینه" بالای کشف وضعیت واقعی افراد فکر کنید.

نظام بازار کاری که می کند این است که عنصر "سازگاری مشوق ها" (Incentive Compatibility) را به آن جواب های بهینه یافته شده در پاراگراف اول اضافه می کند و مساله را تحت این قید جدید دوباره حل می کند. می دانیم که این قید جدید هزینه دارد و قطعا ما در به ترین حالت خود (First Best) نیستیم ولی آن به ترین حالت خیالی در عمل قابل دست رس نیست. ما اگر در جهانی زندگی می کردیم که "ترجیحات" و "توان مندی های" افراد روی پیشانی آن ها نوشته شده بود شاید می شد با پیش رفت فناوری نظام موثری از برنامه ریزی مرکزی را به وجود آورد. در غیاب چنین شفافیتی نظام برنامه ریزی مرکزی (و انواع شقوق ضعیف تر آن) باعث می شود تا افراد "دروغ بگویند" و استعدادهای خود را آن چنان که باید به جامعه عرضه نکنند.

January 13, 2008

حدس هایی در باب اصلاح طلبی فردگرا

نوشته ها و ایمیل هایی از دوستان قدیمی که نشان گر خستگی آن ها از تلاش برای تغییر امور است من را به فکر برده است. به این فکر می کنم که در اصیل ترین و غیرنمایشی ترین شکل ماجرا فلسفه اساسی اصلاح طلب بودن چیست و چرا برخی ممکن است آن را جدی بگیرند. کلمه اصلاح طلبی که این جا به کار می گیرم ربطی به جناح بندی سیاسی فعلی ایران و وضعیت ده سال گذشته ندارد و واژه ای عام است که شاید تنها بتوان آن را در بستر یک تاریخ صد و چند ساله محدود کرد و شاید پیش از آن معنی قوی نداشته باشد. من این جا حرف خیلی خاصی برای تئوری پردازی ندارم ولی دوست دارم در حد فهم خودم مساله را صورت بندی کنم و با دوستان راجع به این صورت بندی به بحث بنشینیم.

1) روی کرد اصلاح طلبی قاعدتا شاخصی صفر و یک ندارد و احتمالا صدها هزار نفر از ایرانیان را با شدت های متفاوت شامل می شود. تعریف ابتدایی از آن می تواند صرف هزینه (در معنای عام آن) شخصی برای تغییر ساختارهای جامعه به سمت نقطه مطلوب باشد. این جا هزینه را محدود نکرده ایم و لذا مثلا می تواند شامل صرف پول، وقت، حیثت اجتماعی، فرصت های کاری، روابط خانوادگی و هر چیز دیگری باشد. تنها شرط این است که فرد منابعی را که می توانست صرف مصرف شخصی کند صرف تولیداتی می کند که باعث "تغییراتی" (معمولا در بلندمدت) می شود که بقیه هم بدون پرداخت هزینه از منافع آن تغییرات بهره مند خواهند شد. نکته مهم این است که عبارت هایی مثل "نقطه مطلوب" و "بهره مندی از منافع" هم تعریف محدودکننده ای ندارند و لذا مفهوم اصلاح طلبی احتمالا هم مبارزین چپ و هم مذهبیون و هم فعالین لیبرال را پوشش می دهد.

2) برای تیزتر شدن بحث پیرامون اصلاح طلبی احتمالا باید بین این مفهوم و "خیر" بودن تفاوت بگذاریم. همانند اصلاح طلبی عبارت "خیر بودن" می تواند میلیون ها نفر را شامل شود (قطعا دامنه شمول آن گسترده تر از اصلاح طلبی است) که باز با شدت کم تر و بیش تر در زندگی افراد مختلف حضور دارد. بازاری ثروت مندی که بخشی از ثروتش را صرف کمک به خانواده های فقیر می کند و راننده ای که روزهای بارانی سعی می کند تا می تواند ماشینش را از مسافر رایگان پر کند فرد خیری است که با تعریف ما لزوما اصلاح طلب نیست و شاید درگیر سوالاتی که یک اصلاح طلب از خود می پرسد نباشد.

3) اصلاح طلبان در معنی عام آن در مقاطع مختلف با این سوال مواجه می شوند که اصلا چرا باید اصلاح طلب بود و آیا توجیهی برای آن وجود دارد؟ موضع جدی من در قبال این سوال این است که ماجرا هر چه هست نباید برای آن "تئوری" تراشید. تئوری تراشیدن برای روحیه دادن به طرف داران سنت رایج گروه های سیاسی است. این دغدغه من نیست. من و فکر می کنم خیلی از دوستانم نیازی به موجه "جلوه دادن" عملی که از درست بودن آن مطمئن نیستیم نداریم. این نوشته را هم با این هدف نمی نویسم که احتمالا کسی را تشویق به چیزی کنم یا از آن منصرف کنم. گفت و گو پیرامون مساله صرفا در پی پاسخ به این سوال است که مستقل از شرایط زمانی (و شاید با درنظر گرفتن آن) آیا اصلاح طلب بودن توجیه 1) عقلانی یا 2) اخلاقی دارد؟ اگر چنین توجیهی وجود نداشته باشد به نظرم جایی برای دنبال کردن چنین روی کردی باقی نمی ماند.

4) اصلاح طلبی فردگرا و دنیوی بیش تر در معرض چنین سوالی است تا اصلاح طلب مذهبی. در واقع مطمئن نیستم که اساسا اصلاح طلبان مذهبی (یا به طور دقیق تر فعالیت اصلاح طلبانه ای که موضوعش و منبع انگیزه اش مذهب است) هرگز با سوالی در باب توجیه پذیر/نبودن فعالیت اصلاح طلبانه مواجه شوند. معیار اخلاقی و به تبع آن عمل در چنین نظام های فکری مبتنی بر متافیزیک قدرتمندی است که تلاش اصلاح طلبانه را جزیی از معنای زندگی فرد می داند و با روشن کردن تکالیف اخلاقی فرد هر قدمی در راستای عمل به این تکالیف را امری فی نفسه مثبت می داند و الزاما در پی نتیجه ای برای توجیه پذیر کردن آن نیست. اصلاح طلبی در این پارادایم توجیه پیشینی دارد.

5) اصلاح طلبی دنیوی در واقع گونه ای از تلاش است که هدف آن "عمدتا" بهبود شرایط زندگی مادی جامعه ای است که فرد برای بهبودش تلاش می کند. می گویم عمدتا و نه دقیقا چرا که فی المثل تلاش برای بسط آزادی با هدف گشودن فضای امکان اخلاقی زیستن هم می تواند جزیی از چنین تلاشی باشد بدون آن که لزوما معطوف به هدف های مادی باشد. ولی سعی می کنیم از چنین استثناهایی بگذریم و توجهمان را به تلاش هایی که معطوف به اهدافی هم چون کاهش فقر، بسط آزادی های سیاسی، برابری های حقوقی، بهبود امنیت و کاهش فساد معطوف کنیم.

6) هدف های اصلاح طلبی دنیوی را شاید بتوان به طور اولیه به دو گروه تقسیم کرد. هدف هایی که تحقق آن ها نهایتا وضع خود فرد را هم مستقیما به تر خواهد کرد. زنی که برای حقوق بیش تر برای زنان فعالیت می کند یا وکیلی که در پی کسب قدرت صنفی بیش تر است احتمالا در این گروه قرار می گیرند. در مقابل اقتصاددانی که برای فقرزدایی در مناطق محروم تلاش می کند یا سفیدپوستی که برای بهبود وضعیت سیاهان می کوشد احتمالا از گروه دوم هستند. می تواند استدلال کرد که تلاش های گروه دوم هم نهایتا از طریق بهبود فضای اجتماعی وضع خود فرد را هم به تر خواهد کرد ولی به نظر می رسد احتمال چنین تاثیری آن قدر ضعیف باشد که نتوان آن را جزو انگیزه ها ذکر کرد (بهبود وضعیت روستاییان سیستان تا چه حد ممکن است زندگی یک استاد اقتصاد مقیم تهران را به صورت مستقیم تحت الشعاع قرار دهد؟). سوال مهم این است که هر چند این تفکیک به نظر معنی دار می رسد ولی آیا در نوع توجیه مساله تفاوت ایجاد می کند؟

7) حتی تلاش برای اهداف که مستقیم به خود فرد مرتبط می شوند (گروه اول بند قبل) هم چندان مبنای فایده جویانه ندارد و لذا آن را جزو تلاش های اصلاح طلبانه می گذاریم. هزینه ای که فرد برای چنین فعالیتی می پردازد احتمالا بسیار بزرگ تر از منافع انتظاری آتی آن (خصوصا در نظر گرفتن فاکتور تنزیل زمانی) است. به این خاطر است که مثلا تلاش خانه صنایع و معادن برای تغییر قوانین را فعالیت اصلاح طلبانه نمی دانیم چرا که تصمیمی است که بالا بودن منافع آن به نسبت هزینه هایش برای تک تک اعضاء کاملا روشن و نسبتا قطعی است.

8) من خودم وقتی به هر تلاش اصلاح طلبانه ای فکر می کنم هر تخمین مبتنی بر غلبه منافع آتی بر هزینه های چنین تلاشی را غیرموجه می یابم. به نظرم دوستانی که در مقطعی به میزان های متفاوت اصلاح طلب هستند و بعد به این جمع بندی می رسند که این کارها "فایده ندارد" احتمالا در چنین چارچوبی به ماجرا نگاه می کنند. قبول داریم که فضای اجتماعی روی تصور ما از احتمال موفقیت تلاش هایمان تاثیر می گذارد. فی المثل فردای دوم خرداد هر کسی این باور را پیدا کرد که اندک تلاشی بیش تر منجر به دست یابی به نتایج عظیم خواهد شد (متخصصین تحلیل گفتمان شاید بتوانند چیزهای بیش تری راجع به گفتمان "هم وطن اندکی صبر سحر نزدیک است" به ما بگویند) و فردای سوم تیر خیلی ها باوری متضاد پیدا کردند. ولی فراتر از این اتفاقات (و در واقع توجیهات رومانتیک برای ماجرا که در جای خود جای بحث دارد ولی من تخصصی برای پرداختن به آن ندارم) به نظر می رسد که بنا کردن فعالیت اصلاح طلبانه روی چارچوب هزینه / فایده فردی همیشه شکست خواهد خورد.

9) من شخصا اعتقادی به چارچوب قبلی برای نتیجه گیری در مورد یک فعالیت اصلاح طلبانه ندارم. به عبارت دیگر "توجیه عقلانی" برای سرمایه گذاری کردن روی فعالیت اصلاح طلبانه و درو کردن نتایج آن نمی یابم. لذا این روی کرد برایم کنار می رود. ولی دو محور دیگر وجود دارند که حداقل برای شخص خودم اصلاح طلب بودن را توجیه می کند. این معیارها به شدت شخصی هستند و وابسته به زمان و مکان. در واقع شاید اصلا نیازی به گفتن آن ها نبود و نوشته می توانست در همین بند با تفصیل بیش تری روی بند 8 پایان یابد ولی ترجیح می دهم خیلی خلاصه روی کرد شخصی خودم را هم ذکر کنم.

10) توجیه اخلاقی برای اصلاح طلب بودن: این توجیه پهلو به پهلوی توجیه مذهبی می زند و قطعا از آن تاثیر گرفته است. به نظرم اصلاح طلب بودن در معنای عام آن نوعی روی کرد در زندگی است که در آن فرد عامدانه از بخشی از منافع شخصی اش به نفع بهبود وضعیت دیگران صرف نظر می کند. در چارچوب برخی باورها چنین صرف نظر کردنی خود سازنده است. در این جا فرصت نیست ولی صرفا بگویم که به نظرم چنین اثری صرفا زمانی ظاهر می شود که فرد آمادگی های روحی متعددی برای مواجه شدن حلیمانه با "قدر نشناسی" دیگران کسب کند. شرایط شخصیتی که همه مان کما بیش از دشواری دست یابی به آن خبر داریم.

11) توجیه عقلانی در بستر شرایط ایران: اصلاح طلب بودن در ایران (و شاید در همه جای دنیا) موقعیتی برای بودن در فضای اصلاح طلبان (باز در معنی خیلی عام آن) را فراهم می کند. کیفیت زندگی فرد در بودن در چنین فضایی ممکن است بهبود قابل توجهی بیابد. در واقع فعالیت اصلاح طلبانه هزینه ای است که فرد به طور آگاهانه می پردازد تا شرط ورود به "باشگاه" طبقه خاصی از افراد جامعه را پیدا کند. مثال ملموس بزنم و بحث را تمام کنم. نوشتن همین وبلاگ ها (منظورم وبلاگ های غیرشخصی و بیش تر اجتماعی) برای خیلی از ما نوعی فعالیت کوچک اصلاح طلبانه است. وقت و تمرکز ذهنی برای آن صرف می شود و منفعتی جز برخی ریسک ها و توهین ها برایمان ایجاد نمی شود. ولی همین وبلاگ نویسی در جای خودش فرصت تماس با افراد فرهیخته ای را فراهم می کند که در غیر آن برایمان ممکن نبود. من شخصا حاضرم برای سر و کار داشتن با چنین افرادی و حضور در چنین جمع هایی هزینه های اندکی را هم جای دیگری بپردازم. در واقع در این توجیه اصلاح طلب بودن اندکی ریسک زندگی را بالا می برد ولی شاید طراوتی برای آن به ارمغان می آورد که به ریسکش بیرزد. در این چارچوب این که شدت این ریسک کجا است و این طراوت تا چه حد ارزش دارد تعیین می کند که فرد در اصلاح طلبی اش چه قدر رادیکال باشد.

چند لینک

1) حسین نوروزی را بخوانید و لذت ببرید.

2) حجت قندی چیزی نوشته با عنوان "کمبود چپی های عاقل در ایران"


3) پویان مشایخ توضیح خوبی راجع به اوراق قرضه رهنی (Mortgage Backed Securities) داده است.

بلاگ رول از کار افتاده. مدل کسب و کار مبتنی بر سرویس مجانی همین چیزها را هم دارد. اگر پولی بود آن قدر ایمیل شکایتش برایش می رفت که دو ساعت بعد مشکل را حل می کرد. جالب است که در مدل خدمات مجانی (ایمیل، بلاگ، ...) مصرف کننده ممکن است از طریق از دست دادن اطلاعات یا خوانندگانش هزینه های ناگهانی به مراتب بالاتری را به نسبت خرید یک ابزار معقول بپردازد ولی به نظر می رسد که این هزینه های نامشهود در شرایط فعلی حقی برای اعتراض به فروشنده ایجاد نمی کند.

January 09, 2008

چرا روشن فکران با سرمایه داری مخالفند؟

امروز شروع کردم به ترجمه این مقاله مشهور روبرت نوزیک. وسط های کار بودم که شک کردم نکند کس دیگری قبلا مقاله را ترجمه کرده باشد. جست و جو کردم و دیدم که دو ترجمه از آن قبلا منتشر شده است و لذا نیازی به ترجمه سوم نیست. از این وبلاگ متن یکی از ترجمه ها را که فکر کنم قبلا در ضمیمه خردنامه همشهری چاپ شده پیدا کردم و این جا می گذارم. توضیح بدهم که خانم مترجم به جای کلمه انتکتوئل عبارت متفکر را گذاشته که به نظر من روشن فکر در این متن معنای مرتبط تری دارد ولی در متن ایشان دست نمی برم.

نویسنده رابرت نوزیک : مترجم : آیدا دمهری

اين كه متفكران تا اين حد با سرمايه داري مخالفند عجيب به نظر مي رسد. ديگر گروه هايي كه منزلت اجتماعي اقتصادي مشابهي دارند به اين نسبت مخالفت نشان نمي دهند. درنتيجه ازلحاظ آماري متفكران غيرعادي هستند. تمام متفكران چپ گرا نيستند. گستره عقايد آنها نيز مانند ساير گروه ها، منحني وار است. تنها با اين تفاوت كه انحناي اين منحني به سمت چپ گرايي سياسي متمايل شده است.

منظور من از متفكران، تمام افراد هوشمند يا تحصيل كرده نيست، بلكه منظورم كساني است كه در حرفه خود با عقايدي كه با«كلمات» بيان شده اند، سروكار دارند و جريان كلامي را كه ديگران دريافت مي كنند، شكل مي دهند. اين «گفتارسازان» شامل شاعران، رمان نويسان، منتقدان ادبي، روزنامه نگاران و بسياري از اساتيد است و آن هايي را كه اطلاعات كمّي و رياضي توليد و منتقل مي كنند (شماره سازان) يا آن هايي را كه در رسانه هاي تصويري كار مي كنند ويا نقاشان، مجسمه سازان و عكاسان را دربر نمي گيرد. اين افراد، برخلاف كلام سازان تااين حد با سرمايه داري مخالف نيستند. گفتارسازان، در محيط هاي شغلي مشخصي متمركز شده اند: دانشگاه، رسانه هاي گروهي و ادارات دولتي.

متفكران در جامعه سرمايه داري بسيار موفق هستند، در اين نظام براي طرح، امتحان و ترويج ايده هاي نو و خواندن و بحث آن ها آزادي بسيار دارند، جامعه به مهارت هاي شغلي آن ها نياز دارد و درآمدشان بسيار بالاتر از حد متوسط است. پس چرا تا اين حد با سرمايه داري مخالفند؟ درواقع، برخي شواهد نشان دهنده آن است كه هرچه متفكري موفق تر و ثروتمندتر باشد، احتمال مخالفت او با سرمايه داري نيز بيشتر مي شود. اين مخالفت با سرمايه داري اساساً ازسوي چپ گراهاست، البته نه هميشه، ييتس، اليوت و پاوند، راست گراهايي بودند كه با جامعه سرمايه داري مخالفت مي كردند.

مخالفت متفكران گفتارساز با سرمايه داري ازنظر اجتماعي امري مهم تلقي مي شود. آنها هستند كه به عقايد و تصورات ما از جامعه شكل مي دهند و سياست هاي جايگزين ادارات دولتي را تعيين مي كنند. ما براي بيان ايده هايمان، چه در رساله و چه در تبليغ، از حرف هاي آن ها استفاده مي كنيم. پس مخالفت آن ها اهميت دارد، به خصوص در جامعه اي كه به نحو رو به افزايشي به پي ريزي و اشاعه آشكار اطلاعات وابسته است.

اين واقعيت را كه تعداد زيادي از متفكران ضد سرمايه داري هستند مي توان به دو صورت توضيح داد. توضيح اول به عاملي كه خاص متفكران ضد سرمايه داري است مي پردازد. توضيح دوم به دنبال عاملي است كه به تمام متفكران مربوط مي شود، نيرويي كه آن ها را به سمت گرايشات ضد سرمايه داري سوق مي دهد. ولي اين نيرو براي اين كه عقايد يك متفكر را كاملاً ضد سرمايه داري كند به نيروهاي ديگري نيز احتياج دارد كه بر او تاثيرگذار باشند. بااين حال، اين عامل به طوركلي با افزايش احتمال گرايش ضد سرمايه داري در هر متفكر، به ضد سرمايه داري شدن تعداد بيشتري متفكر مي انجامد. توضيح من از نوع دوم است. توضيح تشخيص عاملي كه متفكران را به سمت نگرش ضد سرمايه داري مي كشاند، ولي به هيچ وجه ضمانتي براي آن نيست.

تیتر: ارزش متفكران

درحال حاضر، متفكران انتظار دارند باارزش ترين قشر جامعه به شمار بيايند؛ قشري با بيشترين اعتبار و قدرت و بالاترين دستمزد. متفكران اين ها را حق خود مي دانند. ولي روي هم رفته، جامعه سرمايه داري به متفكرانش ارج نمي نهد. لودويگ وون ميسس اين انزجار خاص متفكران را، در مقايسه با كارگران، اين گونه توضيح مي دهد كه متفكران به لحاظ اجتماعي با سرمايه داران موفق مي آميزند و درنتيجه، آن ها را قشر مهم مشابه خود مي دانند و از جايگاه اجتماعي پايين تر خود نسبت به آن ها سرافكنده مي شوند. بااين حال، متفكراني كه ازنظر اجتماعي نيز آميخته نشده اند، به طور مشابهي از نظام سرمايه داري منزجرند، پس آميزش تنها كافي نيست همان طوركه مربيان ورزش و رقصي كه درخدمت ثروتمندان هستند و با آن ها رابطه دارند، به طور بارزي ضد_سرمايه داري نيستند.

ولي چرا متفكران امروز خود را مستحق دريافت بيشترين پاداش ها از جامعه خود مي دانند و اگر آن را دريافت نكنند ازآن جامعه منزجر مي شوند؟ متفكران خود را باارزشترين افراد مي دانند، افرادي با برترين شايستگي، و مي پندارند كه جامعه بايد برطبق ارزش و شايستگي افراد به آن هاپاداش دهد. ولي جامعه سرمايه داري اين اصل توزيع را كه هر فرد براساس شايستگي يا ارزشش سهم ببرد رعايت نمي كند. در يك جامعه آزاد، جدا از هديه، ارث و قمار كه در آن مشاهده مي شود، بازار به كساني تعلق مي گيرد كه به نيازهاي بازاري ديگران پي برده و آن ها را برآورده نمايند، و ميزان درآمد نيز در بازار به ميزان تقاضا و كيفيت كالاي عرضه شده بستگي دارد. مخالفت بازاريان و كارگران ناموفق با نظام سرمايه داري به اندازه دشمني متفكران گفتارساز با اين نظام نيست. فقط يك احساس برتري ناشناخته و حق پايمال شده، چنين دشمني اي را برمي انگيزد.

چرا متفكران گفتارساز خود را برترين مي دانند، و چرا مي پندارند كه توزيع بايد براساس ارزش افراد باشد؟ توجه كنيد كه اين دومي يك اصل واجب نيست. الگوهاي توزيع ديگري نيز تاكنون پيشنهاد شده اند كه شامل توزيع مساوي، توزيع براساس شايستگي اخلاقي و توزيع براساس نياز بوده است. درواقع، نيازي نيست كه يك جامعه الگوي توزيع داشته باشد، حتي جامعه اي كه به رعايت عدالت بها مي دهد. عادلانه بودن يك توزيع ممكن است در نشات گرفتن آن از يك فرايند عادلانه تبادل اختياري كار و دارايي عادلانه كسب شده باشد. نتيجه اين فرايند هرچه كه باشد عادلانه است، ولي هيچ الگوي خاصي وجود ندارد كه اين فرايند لزوما با آن تطابق داشته باشد. پس چرا متفكران خود را با ارزشترين انسانها مي دانند و اصل توزيع را براساس ارزش مي گذارند؟

تیتر: تدريس متفكران در مدرسه

چه عاملي احساس با ارزش تر بودن را در متفكران ايجاد كرده است؟ من به يك نهاد به خصوص اشاره دارم: مدرسه. با افزايش روزافزون اهميت دانش كتابي، تدريس آموزش خواندن و كسب دانش از كتاب به جوانان در كلاس گسترش يافت. مدرسه تبديل به نهاد اصلي بيرون از خانواده شد تا نگرش جوانان را شكل دهد، و تقريبا تمام متفكران در مدرسه تحصيل كرده اند. در مدرسه آن ها موفق بوده اند. در آنجا آن ها را متفاوت و برتر از ديگران مي پنداشتند. تحسين مي شدند، پاداش مي گرفتند، و محبوب معلمان بودند. پس چه طور مي توانستند خود را برتر ندانند؟ آنها هرروز تفاوت هايشان را در مهارت در نظرپردازي و تند ذهني احساس مي كردند. مدرسه به آن ها مي گفت و نشان مي داد كه بهترند.

به علاوه، در مدرسه بود كه اصل پاداش براساس شايستگي متفكران ارائه و آموزش داده شد. افرادي كه ازنظر فكري ارزشمند بودند مورد تحسين و توجه معلمان قرار مي گرفتند، و بهترين نمره ها به آن ها داده مي شد. ازنظر هداياي پولي مدرسه، بيشترين ها به تيزهوشترين ها اختصاص مي يافت. متفكران در مدرسه آموخته اند كه درمقايسه با ديگران ارزش بيشتري دارند و اين ارزش بيشتر آن ها را مستحق دريافت پاداش هاي بزرگتر مي كند، هرچندكه اين ها جزو برنامه درسي رسمي مدرسه نبوده است ولي جامعه بزرگتر بازار مدار درسي متفاوت به متفكران آموخته است. در اينجا بهترين پاداش ها را به افرادي كه ازنظر زباني بهترين هستند نمي دهند و مهارت هاي متفكران را باارزشترين مهارت ها نمي دانند حال چه گونه متفكراني كه آموخته اند باارزش ترين افرادند و محق ترين آن ها براي دريافت پاداش، از جامعه سرمايه داري كه آن ها را از پاداش عادلانه اي كه برتري شان حق آن ها دانسته است، متنفر نباشند؟ عجيب است كه احساس متفكران تحصيل كرده نسبت به جامعه سرمايه داري دشمني اي عميق و ملال انگيز بوده است كه با دلايل ظاهرا مناسبي بيان شده، و بااينكه ثابت شد كه آن دلايل كافي نيستند، بازهم ادامه يافته است.

منظور من از اين كه متفكران احساس مي كنند محق برترين پاداش هاي جامعه هستند (ثروت، مقام وديگر چيزها) اين نيست كه متفكران اين پاداش ها را باارزشترين كالاها تلقي مي كنند. شايد آن ها بيشتر به ارزش هاي غيرمادي فعاليت هاي متفكران يا ارزش زماني آن ها اهميت مي دهند. بااين حال، آن ها بيشترين تقديرات جامعه را حق خود مي دانند، بيشترين و بهترين از هرچه كه بايد تقديم كند، حتي اگر ازنظر مادي بي ارزش باشد. قصد من تاكيد بر پاداش هاي مالي يا شخصي كه به متفكران داده مي شود نيست. اين واقعيت كه جامعه باارزش ترين فعاليت ها را فعاليت فكري نمي داند و بيش ترين پاداش ها را به آن اختصاص نمي دهد، اين افراد را، ازآنجايي كه خود را متفكر مي دانند، آزرده خاطر ميكند. متفكر انتظار دارد كه كل جامعه مانند مدرسه باشد، جايي كه او بهترين بوده و بهترين تقديرها از او به عمل مي آمده است. مدرسه با تعيين ملاك هاي پاداش متفاوت با جامعه بزرگتر، سقوط برخي افراد را در جامعه بيرون مدرسه تضمين مي كند. كساني كه در مدرسه بالاترين جايگاه را دارند نسبت به اين جايگاه، نه تنها در اين جامعه كوچك بلكه در جامعه بزرگتر نيز احساس حقانيت پيدا مي كنند و اگر اين جامعه بزرگتر نتواند خواست ها و حقوق خودتجويزي آن ها را برآورده كند، ازآن منزجر مي شوند.درنتيجه نظام مدرسه احساسات ضد سرمايه داري را در متفكران به وجود مي آورد. البته در متفكران گفتارساز. چرا نگرش شماره سازان مانند گفتارسازان نمي شود؟ من فكر مي كنم كه اين افراد اگرچه شاگرداني تيزهوش بودند و در امتحانات مربوطه نمرات خوبي مي گرفتند ولي توجه و تاييد رودررويي را كه شاگرداني كه ازنظر زباني هوشيار بودند، دريافت نمي كردند. اين پاداش هاي شخصي را معلمان به مهارت هاي زباني مي دهند و ظاهرا همين پاداش ها است كه چنين احساس حقانيتي را به وجود مي آورد.

تیتر: برنامه ريزي محوري در كلاس

بايد يك نكته ديگر را هم اضافه كنم، متفكران گفتارساز (آينده) در نظام اجتماعي رسمي و اداري مدرسه كه در آن پاداش ها را معلم، كه قدرت اصلي است توزيع مي كند، موفق هستند. مدرسه نظام اجتماعي غيررسمي ديگري نيز در كلاس، راهرو و حياط مدرسه دارد كه درآنجا توزيع پاداش ها ازطريق مديريت مركزي صورت نمي گيرد، بلكه به صورت خودجوش و براساس عشق وعلاقه هم شاگردي ها به هم انجام مي گيرد. در اينجا متفكران به اندازه هميشه خوب عمل نمي كنند. درنتيجه عجيب نيست اگر به نظر متفكران توزيع كالا و پاداش ازطريق يك مكانيسم توزيعي كه سازماندهي مركزي دارد مناسب تر از بي نظمي و هرج ومرج بازار است. زيرا رابطه توزيع در يك جامعه سوسياليستي مركزمدار و يك جامعه سرمايه داري مانند رابطه توزيع ازطريق معلم در كلاس و توزيع در حياط و راهروي مدرسه است.

توضيح من بر اين فرض نيست كه متفكران (آينده) اكثريت شاگردان اول مدرسه و يا حتي دانشگاه را تشكيل مي دهند. اكثر اين نوع شاگردان مهارت هاي اصولا (البته نه بسيار) كتابي، همراه با رفتار اجتماعي خوب و رغبت زياد براي جلب رضايت ديگران دارند، خوش مشرب و جذاب هستند و قادرند تا درعين حال كه به پيروي از قوانين تظاهر مي كنند، آن ها را به بازي بگيرند. معلمان به اين دانش آموزان نيز بسيار توجه مي كنند و به آنها بهترين پاداش ها را مي دهند؛ اين افراد در جامعه بزرگتر نيز به همين منوال عملكردي بسيار عالي دارند. (و ازآنجايي كه در نظام اجتماعي غيررسمي مدرسه نيز خوب عمل مي كنند، فقط قوانين نظام رسمي مدرسه را تصديق نخواهند كرد.) فرض من بر اين است كه متفكران (آينده) بيش ازحد در گروه شاگردان اول مدرسه معرفي مي شوند به بيان دقيق تر در گروهي كه براي خود آينده اي نزولي پيش بيني مي كندـ كه اين، باعث تنزل نسبي آن ها مي شود.دشمني پيش از ورود به دنياي بزرگ تر و تجربه سقوط واقعي پيش مي آيد، زماني كه دانش آموز هوشيار پي مي برد كه در جامعه بزرگ تر كم تر از وضعيت كنوني اش در مدرسه موفق خواهد بود. اين پيامد ناخواسته نظام مدرسه، يعني مخالفت متفكران با سرمايه داري، مسلما زماني بيشتر مي شود كه دانش آموزان كتاب هاي متفكراني را كه معرف اين نگرش هاي ضدسرمايه داري هستند، بخوانند و يا شاگرد آن ها باشند.

شكي نيست كه برخي از متفكران دانش آموزاني پرخاشگر و پرسشگر و درنتيجه مورد نكوهش معلمانشان بوده اند. آيا آن ها نيز آموخته اند كه بهترين ها بايد بيشترين پاداش ها را دريافت كنند و برخلاف معلمانشان فكر مي كنند كه بهترين هستند و درنتيجه با توزيع نظام مدرسه مخالف مي شوند؟ بي ترديد، براي اين مورد و موارد ديگري كه دراينجا بحث كرديم، به شواهدي براساس تجربيات مدرسه از متفكران گفتارساز آينده نيازمنديم تا فرضياتمان را اصلاح و امتحان كنيم.

به طوركلي نمي توان در اين اصل كه معيارهاي درون مدرسه عقايد هنجاربنياد افراد را بعداز اتمام آن تحت تاثير قرار مي دهند، ترديد كرد. به هرحال مدرسه اصلي ترين جامعه غيرآشنايي است كه بچه ها مي آموزند عمل كنند، ودرنتيجه تحصيل در مدرسه آن ها را براي جامعه ناآشناي بزرگ تر آماده مي كند. پس عجيب نيست اگر كساني كه در قوانين نظام مدرسه موفق بوده اند از جامعه اي كه به علت پايبندي به قوانين متفاوت به آن ها همان موفقيت را اعطا نمي كند، بيزار باشند. همچنين وقتي اين افراد كساني هستند كه به تصور جامعه از خودش شكل مي دهند و ارزش گذاري جامعه از خودش دردست آن هاست، عجيب نيست اگر بخش زباني جامعه مخالف آن باشد. اگر شما مي خواستيد جامعه اي را طراحي كنيد،آيا آن را طوري طراحي مي كرديد كه متفكران گفتارساز، با چنين نفوذي، درآن به دشمني با قوانين جامعه آموزش ببينند؟ توضيح من از احساس ضدسرمايه داري بي حد متفكران براساس يك تعميم جامعه شناختي توجيه پذير است.

در جامعه اي كه تنها يك نظام يا بنياد غيرخانوادگي، اولين مركزي كه جوانان وارد آن مي شوند، پاداش ها را توزيع مي كند، كساني كه در آن بسيار عالي عمل مي كنند، قوانين اين بنياد را دروني مي كنند و انتظار دارند كه جامعه بزرگتر نيز براساس اين قوانين عمل كند. آن ها تقسيمات توزيعي را كه براساس اين قوانين باشند و يا وضعيت مشابهي را كه با اين قوانين سازگاري داشته باشد، حق خود مي دانند. علاوه بر اين، آن هايي كه بالاترين جايگاه را در اين اولين بنياد غيرخانوادگي دارند و در آينده نزول به وضعيت نسبتا پايين تري را در جامعه بزرگ تر تجربه مي كنند (يا آن را پيش بيني مي كنند) به علت سرخوردگي در احساس حقانيت خود، با نظام اجتماعي بزرگ تر مخالفت و با قوانين آن عداوت مي كنند.

توجه كنيد كه اين يك قانون ثابت نيست. تمام كساني كه سير نزولي تحرك طبقاتي را تجربه مي كنند به مخالفت با نظام موجود برنمي خيزند. بااين حال، اين نوع تحرك طبقاتي نزولي عاملي است كه ممكن است چنين نتايجي را درپي داشته باشد. و درنتيجه، درسطح كلي به نسبت هاي متفاوتي خود را نشان مي دهد. مي توان انواع تنزل طبقه اعيان جامعه را ازهم متمايز كرد؛ ممكن است اين گروه از گروه ديگري درآمد كمتري داشته باشد ويا (ازآنجايي كه هيچ گروهي به سطح بالاتري نرسد) نتواند از گروهي كه پايين تر از خود مي پنداشته درآمد بيشتري داشته باشد و درنتيجه با آن مساوي شود. اولين نوع تحرك تنزلي است كه بيشتر عذاب آور و درنتيجه نفرت برانگيز مي شود؛ نوع دوم قابل تحمل تر است. بسياري از متفكران (همان طور كه خود مي گويند) موافق تساوي هستند؛ درحالي كه فقط تعداد بسيار اندكي از آنان متقاضي اشرافيت هستند. فرضيه من، نوع اول تحرك تنزلي را مولد نفرت و دشمني مي داند.

نظام مدرسه فقط به بعضي از مهارت ها كه بعدها به موفقيت فرد مي انجامند اهميت و پاداش مي دهد (به هرحال مدرسه يك بنياد تخصصي است)، درنتيجه نظام پاداش دهي آن با جامعه بزرگتر تفاوت دارد. اين تحرك طبقاتي نزولي بعضي افراد در ورود به جامعه بزرگتر ونتايج آن را حتمي مي كند. قبلا گفتم كه متفكران مي خواهند جامعه، مدرسه اي در ابعاد بزرگ باشد.اكنون مي دانيم كه نفرت متفكران كه به خاطر ناكامي احساس حقانيت در آن هاست، ريشه در اين واقعيت دارد كه مدرسه (به عنوان اولين نظام اجتماعي غيرخانوادگي تخصصي) جامعه در ابعاد كوچك نيست.

اكنون به نظر مي رسد كه توضيح ما نفرت بيش ازحد متفكران تحصيل كرده را نسبت به جامعه شان، از هرنوع كه باشد چه سرمايه داري و چه سوسياليستي، پيش بيني مي كند. (متفكران درمقايسه با ديگر گروه هاي مشابه خود، ازنظر وضعيت اجتماعي اقتصادي در جامعه سرمايه داري، بيش ازحد با نظام سرمايه داري مخالفند. اين سوال هم ممكن است پيش بيايد كه آيا مخالفت متفكران با جامعه سرمايه داري درمقايسه با مخالفت متفكران در جوامع ديگر بيش ازحد است يا نه.) آشكار است كه اطلاعات درباره نگرش متفكران كشورهاي سوسياليستي نسبت به صاحب منصبانشان بي ربط نيست؛ آيا اين متفكران نيز نسبت به نظام جامعه شان احساس نفرت مي كنند؟

اين فرضيه را بايد اصلاح كنم تا به هر جامعه اي اعمال نشود (يا چنين قوي اعمال نشود.) آيا نظام مدرسه در هر جامعه اي ناگزير نفرت به نظام اجتماعي را در متفكراني كه برترين پاداش هاي آن جامعه را دريافت نمي كنند، برمي انگيزد؟ احتمالا نه. جامعه سرمايه داري در اينكه ظاهرا ادعا مي كند كه فقط پذيراي مهارت، ابتكار فردي و شايستگي شخصي است، جامعه ويژه اي است. كسي كه در يك طبقه اجتماعي موروثي و يا جامعه فئودال بزرگ شده است انتظار ندارد كه پاداش ها براساس ارزش شخصي افراد توزيع شوند. برخلاف انتظار موجود، جامعه سرمايه داري به افراد فقط تا جايي كه خواسته هاي بازاري ديگران را فراهم كنند، پاداش مي دهد. پاداش در اين جامعه براساس مشاركت اقتصادي است نه ارزش شخصي. بااين حال اين سيستم به نظام پاداش دهي براساس ارزش نزديك مي شود ارزش و مشاركت بسياري از اوقات يكي مي شوند تا توقعاتي را كه در مدرسه به وجود آمده، برآورده كند. ويژگي هاي جامعه بزرگتر به اندازه كافي به ويژگي هاي مدرسه شباهت دارد و همين شباهت نفرت را به وجود مي آورد. جوامع سرمايه داري به مهارت افراد پاداش مي دهند يا بهتر بگويم اين طور ادعا مي كنند، ولي متفكران را كه به نظر خود ماهرترين هستند، ناخوشنود باقي مي گذارند.

من فكر مي كنم عامل ديگري نيز دراينجا كارگر است. هرچه شاگردان مدارس متفاوت تر باشند، احتمال ايجاد اين نگرش ضدسرمايه داري نيز بيشتر مي شود. اگر تقريباً تمام كساني كه ازنظر اقتصادي موفق هستند به مدارس جداگانه اي بروند، در متفكران اين احساس برتري نسبت به بقيه ايجاد نمي شود. ولي حتي اگر بسياري از فرزندان خانواده هاي اشراف نيز به مدرسه هاي جداگانه اي بروند، در يك جامعه آزاد مدرسه هاي ديگري هم وجود دارد كه در آن ها بسياري از كساني كه در آينده ازنظر اقتصادي به اندازه سرمايه گذاران موفق خواهند شد، تحصيل مي كنند و متفكران بعدا با تلخي به ياد خواهند آورد كه چقدر ازنظر درسي از آن دسته از هم سن و سالانشان كه ثروتمندتر و قدرتمندتر شده اند، برتر بوده اند. آزاد بودن جامعه نتيجه ديگري نيز دارد. شاگردان، گفتارسازان و ديگران، نخواهند دانست چقدر در آينده موفق خواهند بود. آن ها مي توانند اميد هرچيزي را داشته باشند. جامعه اي كه درهاي خود را به پيشرفت بسته است، اين اميدها را خيلي زود ازبين مي برد. يك جامعه آزاد سرمايه داري، شاگردان را وادار به محدود كردن پيشرفت و تحرك طبقاتي نمي كند. ظاهرا اين جامعه ادعا مي كند كه تواناترين و باارزش ترين افراد را به بهترين ها مي رساند و مدرسه نيز پيش از آن به بااستعدادترين افراد ازنظر درسي فهمانده كه آن ها باارزشترين هستند و لياقت بهترين پاداش ها را دارند، ولي بعدا همين افراد با دلگرمي و اميد زياد همسالان خود را كه به نظر آن ها شايستگي كمتري داشتند مي بينند كه نسبت به آن ها به درجات بالاتري رسيده اند و بهترين پاداش ها را كه آن ها حق خود مي دانستند دريافت كرده اند. حال آيا تعجبي دارد اگر آن ها به اين جامعه دشمني بورزند؟

تیتر: چند فرضيه ديگر
حالا فرضيه من تاحدودي اصلاح شده است. پس نه مدارس رسمي، كه تدريس در يك بافت اجتماعي مشخص است كه نفرت متفكران (گفتارساز) را نسبت به نظام سرمايه داري برمي انگيزد. شكي نيست كه اين فرضيه به اصلاحات بيشتري احتياج دارد. ولي تا همين جا كافي است. زمان آن رسيده كه فرضيه مان را از حدس و گمان بي مدرك گرفته و به دانشمندان علوم اجتماعي كه بيشتر با واقعيات و شواهد سروكار دارند تحويل دهيم. بااين حال، مي توان به زمينه هايي كه در آن ها اين فرضيه نتايج و پيش بيني هاي آزمون پذير به دست مي دهد، اشاره كرد. اولين مورد اين است: هرچه نظام مدرسه يك كشور بيشتر شايسته سالار باشد، احتمال اين كه متفكرانش چپ گرا باشند بيشتر خواهد بود. (فرانسه را درنظر بگيريد.) مورد دوم اين است كه متفكراني كه در مدرسه ديرشكوفا بوده اند، اين احساس حقانيت را نسبت به برترين پاداش ها پيدا نمي كنند؛ و درنتيجه درصد كمتري از متفكران ديرشكوفا نسبت به متفكران زودشكوفا گرايشات ضد سرمايه داري پيدا مي كنند و مورد سوم اين كه ما فرضيه مان را به آن دسته از جوامعي محدود كرديم كه در آن (برخلاف جامعه طبقاتي هند) دانش آموزان موفق مي توانند به طرز معقولانه اي انتظار موفقيت بيشتري را در جامعه بزرگ تر داشته باشند. تاكنون در جوامع غربي معقولانه نبوده كه زنان چنين انتظاراتي داشته باشند، درنتيجه انتظار نمي رود دانش آموز دختري كه جزو بهترين هاي دانشگاه بوده ولي بعدا سير نزولي تحرك طبقاتي را طي كرده، به اندازه متفكران مرد نگرش ضدسرمايه داري نشان دهد. پس ما مي توانيم پيش بيني كنيم كه هرچه يك جامعه بيشتر به سمت برقراري تساوي امكانات شغلي بين زنان و مردان پيش برود، تعداد بيشتري از متفكران زن آن جامعه احساسات ضد سرمايه داري بيش ازحد متفكران مرد را نشان مي دهند.
بعضي از خوانندگان ممكن است نسبت به اين توضيح براي ضد سرمايه داري بودن متفكران شك داشته باشند. اين طور هم كه باشد من معتقدم به واقعيت مهمي دست پيدا كرده ام. تعميم اجتماعي من به صرافت گزيرناپذير است؛ چنين چيزي بايد باشد. درنتيجه در آن دسته از بهترين شاگردان مدرسه كه سير نزولي تحرك طبقاتي را تجربه مي كنند بايد تاثيرات مهمي ايجاد شود، نوعي نفرت به جامعه بزرگتر بايد به وجود آيد. اگر اين تاثير مخالفت بي اندازه متفكران نباشد پس چيست؟ در آغاز مقاله يك پديده سوال برانگيز را مطرح كردم تا به جوابي برسم. فكر مي كنم به يك عامل توضيح دهنده دست يافتم كه آن قدر واضح است كه مي توانيم باور كنیم که برخی پدیده های دنیای واقع را توضیح می دهد.

مدتی بود این جا بیش تر شربت آب لیمو فروخته می شد. امیدوارم از امروز به بعد بیش تر به کار عرضه چای داغ لب سوز بپردازم.

January 07, 2008

انواع ایمیل ها

فکر کنم در روز حداقل یک ساعت وقت من برای پاسخ گویی به ایمیل ها می گذرد. بخش مهمی از این زمان گریزناپذیر است چرا که ایمیل کاری یا دانشگاهی یا دوستانه است و یا سوالاتی است از خوانندگان وبلاگ که خودم را ملزم می دانم پاسخ دهم (همیشه می گویم که سیاست من پاسخ گویی به همه ایمیل های مرتبط ولو با تاخیر است). تازگی ها تعداد ایمیل ها این قدر زیاد شده که واقعا نمی رسم همه را جواب بدهم و گروه های خاصی را بی پاسخ می گذارم. این گروه ها عبارتند از:

1) ایمیل هایی که من را با گوگل یا ویکی اشتباه می گیرند: مثلا ایمیل های متعددی که از من می پرسند که "ام بی "ا یعنی چی و می خواهند در موردش توضیح بدهم.

2) ایمیل هایی که من را با بخش فرهنگی سفارت اتریش اشتباه می گیرند: پسری 20 ساله هستم و علاقه مند به تحصیل در دو رشته فیزیک هسته ای و فلسفه زبان. من را راهنمایی کرده و هر چه سریع تر بگویید که برای گرفتن بورس کامل چه کار باید کنم. ضمنا من علاقه ای به یادگیری زبان آلمانی ندارم!

3) ایمیل هایی که من را با آژانس مسافرتی آسیای شرق دور اشتباه می گیرند: من لیسانس گیاه شناسی دارم و علاقه مند هستم تا برای ادامه تحصیل به دانشگاه ... مالزی بروم. لطفا از جوانب مختلف این تصمیم من را بررسی و نظر خود را اعلام فرمایید.

4) ایمیل هایی که من را با سایت کتاب خانه ملی اشتباه می گیرند: دانشجوی سال دو رشته حسابداری هستم. لطفا فهرست کتاب های فارسی خوب برای افزایش دانشم در زمینه کاربرد رایانه در حساب داری را برای من ارسال دارید.

5) ...

مشکل من با این ایمیل ها این است که صاحبشان هیچ تلاش اولیه ای نمی کند و کار خودش را با ارسال ایمیل به فرد دیگری که هیچ آشنایی هم با او ندارد رفع و رجوع می کند. من با کمال میل و علاقه به ایمیل هایی از این جنس پاسخ مفصل می دهم:

1) من قوانین ادامه تحصیل در اتریش را بررسی کرده ام و در فهم بند 6 ماده فلان مشکل دارم. حدس های من این است. می شود بگویید تجربه شما در این باب چیست.
2) من مهندسی خوانده ام و بعد به علوم انسانی علاقه مند شده ام. الان بین ام بی ا و زبان شناسی در تردید هستم و آن ها را دقیق بررسی کرده ام. آینده کاری مد نظرم این است و این گزینه ها هم پیش رویم هست. به نظر شما با زمینه قبلی که من دارم ورود به رشته ام.بی.ا کمی دیر نیست؟
3) من این کتاب ها را خوانده ام و دوست دارم در مورد قیمت گذاری دینامیک دارایی ها بیشتر بدانم. بین این کتاب ها کدام یک را بیش تر توصیه می کنی؟
4) ...

می دانم برخی از دوستانی که قبلا ایمیل هایی از نوع گروه اول فرستاده اند احتمالا این جا را می خوانند. امیدوارم از این نوشته دل گیر نشوند.