« January 2008 | صفحه اول | March 2008 »

February 29, 2008

انتظارات بهینه

احتمالا این داستان را شنیده اید: شاعری در شب سرد زمستانی مهمان ثروت مندی شد و شعری زیبا در وصف خصایل او سرود. ثروت مند هم سرخوش شد و گفت سال همین موقع بیا این جا و به اندازه وزنت طلا بگیر. شاعر سال بعد آمد و دید از طلا خبری نیست. علت را پرسید و جواب شنید که سال قبل این موقع تو کلماتی دروغین در وصف خوبی های من گفتی و من را شبی سرخوش کردی. من هم وعده ای دروغین به تو دادم و یک سال تو را شاد کردم. حالا بی حساب هستیم.

وقتی این مقاله را خواندم یاد این داستان افتادم. نکته اصلی مقاله این است که افراد ماشین هایی نیستند که انتظارات ذهنی خود از احتمالات آینده را به طور کاملا واقع بینانه شکل دهند (به عبارت دیگر در چارچوب انتظارات عقلانی به گونه ای شکل دهند که امید آن ها با احتمال واقعی تطبیق کند) و بعد تصمیمات فعلی (مثلا انتخاب پورت فولیو، خرید بیمه، انتخاب میزان پس انداز، انباشت سرمایه انسانی و ...) را بر اساس آن به صورت بهینه انتخاب کنند. در واقع عامل ها دارای دو نوع مطلوبیت هستند (که مقاله از دومی به عنوان خوشی نام می برد) که اولی مطلوبیت ناشی از مصرف در دوره آتی (نتیجه تصمیم فعلی) و دومی لذت ناشی از فکر کردن به مطلوبیت دوره بعد است. می توان فکر کرد که افراد جمع این دو مطلوبیت را بیشینه می کنند یعنی به در ذهن خود احتمالاتی که به حالت های مختلف آینده می دهند را طوری تنظیم می کنند که گرچه در عمل تصمیمشان در دوره بعد به صورت ex-post غیربهینه است (پس از رسیدن به آن نقطه) ولی چون در لحظه اتخاذ تصمیم تصور مطلوبیت بیش تری در آینده به عامل می دهد در مجموع مطلوبیت او را بیشینه می کند. مقاله نشان می دهد که مثلا در مساله انتخاب پورت فولیو این موضوع باعث می شود تا احتمال های تخصیص یافته به حالت هایی که پورت فولیو در آن ها خوب عمل می کند به بالا منحرف شود.

این مقاله را چند ماه پیش خواندم و به شدت تحت تاثیر آن قرار گرفتم. به نظرم مدلی که مقاله ارائه می کند (هر چند به لحاظ فنی ابهاماتی در مورد این که عاملی که احتمال واقعی را هم می داند چگونه احتمال بهینه را مبنا قرار می دهد در آن وجود دارد) به رفتار واقعی نزدیک است و خیلی پدیده ها را توجیه می کند. خیلی از ما اگر قرار باشد با خودمان کاملا صادق باشیم قضاوت دیگری در مورد احتمال های آتی خواهیم داشت ولی چون این واقعیت لزوما برای ما جالب ترین حالت ممکن نیست با دادن احتمال های متفاوت خودمان را برای یک دوره (تا زمان وقوع آن) قانع می کنیم و لذت می بریم. مثال عینی اش: من می دانم که احتمال قبولی ام در کنکور یا گرفتن پذیرش و موارد شبیه به آن چه قدر است و در حالت بهینه باید رفتار فعلی ام را با این احتمال تنظیم کنم ولی در عوض ممکن است ماه ها از نتیجه بدی که حاصل خواهد شد غصه بخورم. در مقابل من خودم را "گول" می زنم و نسبت به قبولی ام خوش بینانه تر فکر می کنم. طبیعی است که اگر خوش بین باشم تصمیماتی می گیرم (مثلا برنامه زندگی ام را طوری تنظیم می کنم) که لزوما با در نظر گرفتن احتمال واقعی بهینه نیست ولی در عوض چندین ماه از فکر کردن به موفقیت بعدی خوش حال خواهم بود و البته طبیعتا وقتی با واقعیت مواجه شوم می فهمم که تصمیم قبلی ام هم غیربهینه بوده است. چون مطلوبیت من در حالت دوم (سرجمع خوش حالی های قبل و بعد از ماجرا) از حالت اول بزرگ تر است من به طور بهینه خودم را گول می زنم. طبیعی است که میزان خوش بینی من یک حد بالا دارد و آن این است که گول زدن خودم نباید باعث شود کاری کنم که رفتارم خیلی زیاد با رفتار بهینه فاصله داشته باشد (مثلا می دانم که نباید احتمال یک به آن بدهم و خانه و زندگی ام را به امید رفتن بفروشم).

مثال دیگرش: فرد (مثلا دانش جوی دکترای خارج از کشور) فکر می کند که وقتی فارغ التحصیل شود اوضاع کار (مثلا در داخل) برایش خیلی خوب خواهد بود و سال های تحصیلش را بر اساس این انتظار بهینه به نشاط و امیدواری می گذارند و بر اساس آن هم رفتار می کند (مثلا موضوع پایان نامه اش را بر اساس مسایل ایران انتخاب می کند) ولی وقتی با خودش رو راست است می داند که از این خبرها نیست.

فکر کنم می توانید ده ها مثال متفاوت برای موضوع ارائه کنید. یک نکته هم که می شود بهش فکر کرد اضافه کردن عنصر سرخوردگی پس از مواجهه با واقعیت است که باعث می شود میزان بهینه گول زدن تعدیل شود چون فرد می داند که اگر بیش از حد خوش بین باشد فردا که حقیقت رو شود ضربه ناشی از مشاهده واقعیت با انتظارات قبلی شدید خواهد بود.

February 24, 2008

بازارهایی با جمع صفر

ظاهرا برخی دوستان از توضیح مختصر پست قبلی در مورد بازی جمع صفر بودن بازار فارکس و تجارت آپشن قانع نشده اند. کمی بیش تر توضیح می دهم.

اصولا مبادله بازی با جمع صفر نیست. من اگر سیبم را با پرتقال شما تعویض کنم به این معنی است که هر دو از داشتن کالای جدید مطلوبیت بالاتری داریم که دست به مبادله می زنیم. در دنیای واقع به جای سیب و پرتقال انواع کالاهای دیگر را بگذارید: پول و وام بانکی و نیروی کار و دانش و منزل و اوقات فراغت و چغندر و غیره. در مثال دیگر وقتی شما به من وام می دهید یعنی مطلوبیت پول و بهره آن در دوره بعد برای شما بیش از داشتن پول نقد در دوره فعلی و مطلوبیت داشتن پول در دوره فعلی برای من بیش از مطلوبیت داشتن اصل و بهره پول در دوره بعدی است و گرنه مبادله ای صورت نمی گرفت.

این وسط برخی بازارها که خرید و فروش در آن ها روی تصاحب کالا نیست بل که صرفا داشتن یک موقعیت در بازار است ممکن است از قاعده بازی با جمع مثبت پیروی نکنند. یک مثال خیلی روشن و ساده بازی با جمع صفر (از دید پولی) ماشین های شرط بندی است که در آن حتما باید یک طرف بازنده شود تا طرف دیگر برنده شود و امکان ندارد تا همه در آن برنده باشند.

ببینم در بازار فارکس (ارز خارجی) و تجارت مشتقات مالی (مثلا اختیار معامله و قراردادهای آتی) چه اتفاقی می افتد. بازی گران این بازارها را به دو دسته اصلی می توان تقسیم کرد: فعالین در موقعیت فیزیکی و فعالین در موقعیت مالی. فعالین در موقعیت فیزیکی کسانی هستند که به علت اشتغال در یک کسب و کار دیگر نیازمند خرید یا فروش قراردادهایی در بازارهای مالی هستند. مثلا یک شرکت صادرات و واردات نیازمند مبادله دائمی ارزها در بازار ارز خارجی به منظور مدیریت جریان پرداخت ها و دریافت های خود است و یا یک شرکت نفت / مس / هواپیمایی / مواد غذایی و الخ نیازمند خرید یا فروش قراردادهای آتی مربوط به مواد اولیه یا محصول تولیدی خود به منظور مدیریت نوسانات و هم وار کردن جریان نقدی خود است. تا این جا هم بازار بازی جمع صفر نیست و در هر لحظه فعالین بازار با خرید یا فروش یک قرارداد به کس دیگری که علاقه مند به داشتن آن است وضعیت خود و او را به تر می کنند.

این وسط دسته دومی وجود دارند که اصطلاحا سوداگران (Speculators) بازار نامیده می شوند. فرق این گروه با دسته اول فعالین این است که سوداگران علاقه ذاتی به خرید و فروش قراردادهای مالی در بازار ندارند بل که صرفا با سرمایه گذاری در قرارداد کاغذی از تغییرات قیمت آن قرارداد در آینده سود می برند. در مثال ساده ای فرض کنید که قیمت قرارداد نفت برای تحویل در سه ماه آینده 100 دلار است و سوداگر بازار حدس می زند که به هر دلیلی قیمت آن فردا به 98 دلار کاهش پیدا می کند. پس دوست ما قرارداد نفت را به صورت فروش استقراضی (Short Selling) عرضه می کند و فردا 2 دلار سود می برد. انواع و اقسام مثال های دیگر برای این موضوع می شود ارائه کرد. گاهی نیز سوداگران این قدر منفعل نیستند و می توانند با دست کاری یا تحریک بازار کاری کنند که قیمت یک قرارداد افزایش پیدا کند (قبلا در مورد پیش گویی خود محقق کننده نوشته بودم) و آن ها از محل افزایش قیمت سود ببرند.

نکته مهمی که من روی آن تاکید داشتم این بود که این بازارها بازی جمع صفر هستند. یعنی در هر مبادله ای که کسی سود می کند یک نفر دیگر در آن بازار باید زیان کند. مثلا در همان مثال قرارداد آتی نفت برای این که دوست سوداگر ما 2 دلار سود کند باید کسی پیدا شود که روز اول قرارداد را به قیمت 100 دلار از او بخرد و فردای آن با قیمت 98 دلاری مواجه شود. یا فرض کنید نرخ مبادله دلار در مقابل یورو 1.3 است. سوداگری یک یورو می خرد و فردا که قیمت یورو بالا رفت آن را به 1.4 دلار می فروشد. حال اگر بازار تا ابد در این وضعیت بماند او سود خاصی نکرده چون ثروتش به یورو ثابت است و اگر دوباره قیمت به 1.3 برگردد سود کرده ولی در این بین کسی که یورو را به 1.4 دلار خریده بود 10 سنت ضرر کرده است.

البته موضوعات بحث برانگیز در این بین فراوان است. مثلا این که با توجه به نقدینگی و حجم عظیم بازار ارز خارجی و نزدیک بودن آن به بازار کارا آیا اساسا امکان سود بردن به شکلی که ادعا می شود در آن وجود دارد و یا همه بازار یک قمار ساده است که البته طرف برنده آن معمولا سوداگران بزرگ (مثلا بانک های سرمایه گذاری) که قدرت دست کاری بازار را دارند هستند. البته اگر کسی به تئوری های مالیه رفتاری معتقد و مسلط باشد و بتواند روان شناسی جمعی بازار را خوب بشناسد (کاری که کینز در آن بسیار خبره بود و از محل چیزی که خودش ساختن قصر در هوا می نامید بسیار ثروت مند شده بود) می تواند برخی رفتارها و واکنش های جمعی (خصوصا در بازارهایی مثل ایران) را حدس زده و بتواند روی موج های بازار سود خوب به دست بیاورد (در واقع ابطالی برای فرض کارآیی بازار).

این سوال هم مطرح است که که اگر کل ماجرا بازی با جمع صفر است چرا افراد در آن حضور دارند؟ (این برای بازار سهام هم صادق است و برخی مطالعات نشان گر بازده منفی فعالین خرده پا در این بازارها است). در این جا بحث مطلوبیت ذاتی ناشی از حضور در بازار (مثل لذت ناشی از شرط بندی) مطرح می شود که با وجود سود انتظاری صفر (و مطلوبیت انتظاری منفی برای عوامل ریسک گریز) مطلوبیت کل برای عامل ها مثبت است.

بد نیست این را مجددا متذکر شوم که بازی با جمع صفر بودن این بازارها دلیلی برای صدور حکم اخلاقی یا ممنوعیت قانونی برای فعالیت آن ها ایجاد نمی کند (برداشت بسیار غلطی که برخی دوستان از پست قبلی داشتند) و فقط ترجیح شخصی من این است که تا حد امکان در چنین بازی شرکت نکنم. همین.

پ.ن: سهامدار جزء به درستی تذکر داده که به علت وجود هزینه های کارگزاری در واقع این بازی حتی جمع صفر هم نیست و جمع منفی است.

February 21, 2008

تضاد علایق من با مشاغل فاینانس

با این که فاینانس می خوانم ولی به طرز عجیبی نسبت به برخی مشاغل مرتبط با رشته خصوصا آن مشاغلی که از دید مردم مشاغل تیپیک این رشته هستند بی علاقه ام و یا حتی می شود که گفت تا حدی بی زار ام. نمونه اش کار در حوزه فارکس (Forex) است که من نه چیزی راجع بهش می دانم و نه دوست دارم بدانم و نه از بودن در فضای و درگیر شدن در مباحث آن آن لذت می برم. البته این یک حس کاملا شخصی است و هیچ حکم اخلاقی / علمی راجع به این نوع فعالیت ها صادر نمی کنم و فقط ترجیح شخصی خودم را بیان می کنم. نمی دانم دلیل این بی علاقه بودنم چیست. شاید مد روز بودن این چیزها و بی زاری ام از هر چیزی که مد روز است یا شاید ابزاری بودن بیش از حد آن ها و فقدان پایه نظری و شاید هم چیزی عمیق تر.

یک چیزی که حس می کنم این است که در این نوع فعالیت ها - مثلا فارکس یا تجارت آپشن و امثال آن - مشارکت چندان مثبتی در رفاه جامعه نمی بینم و به نظرم می رسد که تمام آن صرفا دنبال کردن یک نفع شخصی مطلق در یک "بازی جمع صفر" است (دقیقا همین حس را سال ها پیش نسبت به تدریس کنکور خصوصا برای آدم های پول دار داشتم و با این که به خاطر موقعیت خودم در کنکور می توانستم خیلی راحت پول زیادی در بیاورم یک ثانیه هم وقتم را صرف این کار نکردم. در تدریس کنکور حس می کردم که این کار هیچ چیزی به مهارت طرف اضافه نمی کند و فقط موقعیت او را در یک مسابقه جمع صفر نسبت به بقیه به تر می کند). تا جایی که من می فهمم کسب درآمد در این بازارها معمولا از محل اشتباهات دیگران در تخمین قیمت درست دارایی ها صورت می گیرد (البته این که قیمت "درست" یک دارایی چیست البته جای بحث نظری فراوان دارد). در اکثر اوقات یک نفر یا یک جمع باید جایی اشتباه کند تا من نوعی پول دار شوم و این اصلا برایم دل چسب نیست. البته می دانم که این همه قضیه نیست و بحث های گسترده ای راجع به نقش مثبت سوداگران در تصحیح قیمت ها و فراهم کردن نقدینگی برای بازار وجود دارد با این همه آن حس یاس فلسفی ناشی از اتلاف عمر در این کار برای من بر این بخش مثبت قضیه غلبه می کند. (شبیه به این حس را تا حدی نسبت به مشاوره بازاریابی هم دارم).

این احساس من و این دوری من از فکر کردن نسبت به این نوع فعالیت ها در واقع کمی خنده دار است چون مردم انتظار دارند که به عنوان یک دانش جوی فاینانس چیزهای زیادی راجع به این چیزها بدانم و مثلا بتوانم راه نمایی شان کنم که آیا طلا بخرند یا دلار بفروشند و از این جور قصه ها و غافلند که دانش و فهم من در این مباحث نزدیک به صفر است. از زاویه دیگر منتقدین می توانند به سادگی تضاد درونی عقاید اجتماعی کسی که همیشه مخالف مکانیسم های اجتماعی محدودکننده پیگیری مطلق نفع شخصی و مدافع سرسخت این مکانیسم ها است با سبک زندگی شخصی خود او را در این داستان می توانند ببینند.

البته خوش بختانه همه حوزه اقتصاد و فاینانس محدود به این نوع بحث ها نیست و چیزهای دیگری هست که می توانم با علاقه فراوان آن ها را دنبال کنم هر چند که منافع مالی آن ها خیلی کم تر از موارد اول است. آن چیزهایی که جذبم می کند جایی است که حس می کنم مشارکت مثبتی در توسعه ابزارها و بازارها دارم مثلا در زمینه کمک به یک صندوق بازنشستگی برای پیاده سازی روش به تری برای انتخاب زمینه سرمایه گذاری یا توسعه ابزارهای مالی برای تامین مالی مسکن ارزان قیمت و یا در استفاده به تر یک کشور از مشتقات مالی در بازار بین المللی نفت و یا طراحی مکانیسم های به تر برای اداره صندوق های سرمایه گذاری خطرپذیر و موارد نظیر آن. در این فعالیت ها آدم احساس می کند که چیزی را به وضع موجود اضافه کرده و به زبان اقتصاد مالی به کامل شدن بازار (Market Completeness) کمک کرده است.

امیدوارم این نوشته نوعی عذرخواهی برای پاسخ ندادن به ایمیل ها و کامنت های دوستانی که از من در مورد موفقیت در بازار فارکس و تحلیل تکنیکال و نظایر آن راهنمایی می خواهند و پاسخی دریافت نمی کنند هم باشد.

February 11, 2008

یک خاطره، همایش اقتصاد ایران و نظرسنجی مهاجرت نیروی متخصص

1) صادق خاطره ای از آقایی که با یک طرح جامع قرار است برای هفت میلیون نفر اشتغال ایجاد کند نوشته است. من هم از این تیپ خاطرات فراوان دارم. یک بار در کنفرانسی راجع به مسایل شهری بودم و نفر بغل دستی ام یک نفر مهندس معمار با تجربه بود. نمی دانم چه طور صحبت به آن جا رسید که آقای مهندس شروع کرد به انتقاد از شهردار وقت (ملک مدنی) که به حرف متخصصان گوش نمی کند. قضیه این بود که ایشان طرحی حاوی 100 پیش نهاد برای بهبود وضعیت شهرداری ارائه داده بودند و شهردار آن را جدی نگرفته بود. یکی از طرح ها مثلا این بود که روز سیزده به در شهرداری سبزه های مردم را جمع آوری کند و با پردازش آن کود درست کند و از این طریق ضمن جلوگیری از آلودگی شهر به ایجاد اشتغال و درآمدزایی هم کمک کند (توجیه همیشگی این نوع پیش نهادها). من سعی کردم نظر مخالف خودم را بیان کنم و بگویم که اولا شهردار تهران باید به کارهای خیلی مهم تری مثل اصلاح نظام مالی شهرداری و جذب سرمایه خارجی و تدوین طرح جامع شهر و ایجاد شهرداری الکترونیکی و سامان دادن شرکت های وابسته و الخ بپردازد و مساله جمع آوری سبزه های مردم واقعا موضوعی نیست که وقت شهردار صرف آن شود. ضمن این که این طرح (و کلی از طرح های دیگر ایشان) نیازمند سرمایه و آموزش و سازماندهی است و معلوم نیست که به ترین محل صرف منابع شهر باشد. متاسفانه مثل اکثر موارد این چنینی ایشان نه تنها از توضیحات من قانع نشد بل که به شدت هم ناراحت شد و من هم به این فکر کردم که دانش پایین از مبانی ابتدایی اقتصاد و مدیریت در کشور ما باعث می شود که حتی یک نفر دارای مدرک فوق لیسانس و تجربه طولانی کار در شرکت های مهندسی چنین طرح هایی بدهد و انتظار داشته باشد مسوولان هم آن را جدی بگیرند.

2) صحبت از دانش و درک پایین از مکانیسم های اقتصاد بین برخی مهندسین شد (که خودش قصه طولانی است) غم انگیزتر این که بدفهمی از مکانیسم های پایه اقتصادی گاهی حتی در بین روزنامه نگاران اقتصادی هم دیده می شود. پویان لینکی به نوشته ای در روزنامه اعتماد (من به اشتباه قبلا نوشته بودم اعتماد ملی) داده است که واقعا جای توجه (و تعجب فراوان) دارد. من هر چه این مقاله چاپ شده در این روزنامه را می خوانم حتی یک پاراگراف پیدا نمی کنم که بر اساس منطق درست نوشته شده باشد. ببینید شما پیدا می کنید؟

3) دانش کده اقتصاد دانش گاه ایلی نوی قصد دارد تا اولین کنفرانس اقتصاد ایران را برگزار نماید. خبر این کنفرانس کمی قبل تر منتشر شد ولی اعلامیه نهایی آن اخیرا تنظیم شده است. کنفرانس در آذرماه سال بعد برگزار می شود. این جا می توانید وب سایت کنفرانس و دعوت به ارسال مقاله را مشاهده کنید.

4) دوستان من در گروه مطالعات ایران دانش گاه ام آی تی مطالعه ای را بر روی مهاجرت نیروی متخصص در ایران انجام می دهند که بخشی از آن از طریق یک نظرسنجی آن لاین صورت می گیرد. اگر بتوانید چند دقیقه وقت صرف کنید و به سوالات پاسخ دهید به این مطالعه علمی کمک کرده اید.

راستی کسی از بارسلونا یا مادرید این جا را می خواند؟

February 09, 2008

نانوایان و تاکسی داران مظلوم ترین اصناف

قبلا هم در سرمقاله ای در دنیای اقتصاد گفتم که نانواها و تاکسی داران به شدت مظلوم هستند چون دولت ها بخشی از هزینه ایجاد تورم خود را از جیب آنان پرداخت می کنند. وقتی تورم می شود اکثریت مطلق مشاغل قیمت خدمات و کالاهای خود را با تورم تنظیم می کنند ولی چون قیمت نان و کرایه تاکسی به شدت مقابل چشمان مردم است معمولا اجازه افزایش قیمت نان و کرایه به آنان داده نمی شود حال آن که هم هزینه های تولید (تعمیر و کرایه و کارگر و ...) افزایش یافته و هم قدرت خرید پول کاهش یافته است.

حالا بشیر سوالی پرسیده است که به این بحث مربوط است: " به نظر تو رانندگان تاكسي حق دارند كه در روزهاي باراني مردم را سوار نكنند تا قدرت چانه زني بالاتري كسب كنند؟(كاري كه در تهران مي كنند.) آيا دولت مي تواند آنها را جريمه كند يا خير؟ يا آيا در مواقع قحطي نانوايي ها مي توانند تعطيل كنند تا به قيمتهاي بالاتر و شايد فوق العاده اي دست پيدا كنند؟ آيا دولت حق دخالت در اين مورد را ندارد؟"

اولا بگویم که یک نکته در مثال تاکسی و نانوا در مورد روز بارانی هست و آن هم سوبسیدی است که دولت معمولا برای این تیپ خدمات پرداخت می کند. مثلا تاکسی معمولا با قیمتی ارزان تر در اختیار رانندگان قرار می گیرد (یا می گرفت) و خب این جا دیگر بحث مالکیت خصوصی صرف مطرح نبود و احتمالا به عنوان یک شرط ضمنی می شد این شرط را گذاشت که تحویل گیرنده خودرو (که بخشی از هزینه آن از بودجه عمومی تامین شده) موظف است که در هر شرایطی کار کند (احتمالا به همین دلیل است که اگر اشتباه نکنم "قانونا" تاکسی نارنجی حق خالی حرکت کردن ندارد و اگر خالی باشد باید اولین مسافر را سوار کند)

ولی اگر آن فرض قبلی را رها کنیم و فرض کنیم که تاکسی و نانوا هم کاملا خصوصی و بدون سوبسید اداره می شوند. در این صورت آن ها هم صنفی هستند مثل هر صنف دیگری و همان رفتارها را انجام می دهند. می پرسی آیا تاکسی ها مجازند در روز بارانی (یا مثلا روزهای شدیدا برفی اوایل دی تهران) کرایه خود را بالا ببرند؟ من نه تنها می گویم مجاز هستند بل که حتی ممکن است بگویم که باید این کار را بکنم:

هر شغل دیگری را دوست دارید فرض کنید (مثلا چغندر فروش یا کارگر برف روب). قیمت کالا و خدمات این اصناف توسط عرضه و تقاضا تنظیم می شود. سالی که محصول چغندر کم بوده قیمت بالا می رود و برعکس. وقتی هم برف نباشد و کار کم باشد کارگر ممکن است با روزی 5000 تومان هم کار کند. وقتی برف می اید و نیرو کم می شود همین آقا ممکن است با روزی 10000 تومان کار کند.

روز بارانی هم برای تاکسی همان موقع افزایش تقاضا (و احتمالا کاهش عرضه) است. همان طور که همه مشاغل دیگر در زمان کم بود یا شوک تقاضا قیمت خود را تغییر دادند آن ها هم حق دارند این کار را بکنند.

حالا چرا می گویم "باید این کار را بکنند؟". به جای بحث تئوریک به دنیای واقع نگاه کنیم. در همان روزهای به شدت برفی تهران اصرار بود که تاکسی های فرودگاه به طور رسمی همان کرایه قبلی را بگیرند. در حالی که به علت بارش برف ریسک تصادف به شدت بالاتر رفته بود و زمان حمل و نقل هم خیلی طولانی تر بود. نتیجه ثابت ماندن کرایه به علاوه افزایش هزینه حمل و نقل باعث شده بود تا خیلی از تاکسی داران در خانه بمانند و در نتیجه کم بود همیشگی تاکسی در فرودگاه به شدت تشدید هم بشود.

همانند هر بازار دیگری که اگر قیمت زیر نقطه تعادل باشد شکاف بین عرضه و تقاضا به وجود می آید و عده ای از مصرف کالا/خدمت محروم می شوند اگر در روز بارانی هم کرایه تاکسی افزایش نیابد عده ای ماشین گیرشان نمی اید یا دیر گیر می آید. نمی شود خدا و خرما را با هم داشت. کرایه تاکسی را در روز بارانی زیاد باید کرد تا تاکسی های موقتی هم به صف بپیوندند و تعادل حفظ شود.

February 07, 2008

جواب هایی به کامنت های سیگار

چون برخی از کامنت های مطلب قبل جنبه نوعی مباحثه پایه ای داشت سعی می کنم به تعدادی از آن ها جواب های کوتاهی بدهم.

1) وقتی دولت برای بهداشت و درمان جامعه هزینه می کند حق دارد به روش هایی از این هزینه ها بکاهد

جواب: دولت حق دارد و باید از این هزینه ها بکاهد ولی نه به قیمت محدود کردن آزادی انتخاب شهروندان. مالیات سنگین روی سیگار نمونه ای از روش ها برای جبران هزینه اضافی است که مصرف سیگار به بخش بهداشت و درمان تحمیل می کند. ضمن این که مالیات اضافی برای نشستن در کافه سیگاری ها هزینه جدیدی را هم که ناشی از مصرف دود سیگار دیگران است برای فرد درونی می کند.

2) کافه ملک شخصی است ولی خدمتی که در آن ارائه می شود مربوط به عموم مردم است و شرایط اجتماعی بودن خود به خود محدودیتهایی را ایجاد می کندوگرنه مانند همسایه ما در آپارتمان طبقه بالاساعت 2 نیمه شب هم می توان با پتک گردو شکست

جواب: چرا کافه ای که با سرمایه شخصی فرد ایجاد شده است باید به میل یک اقلیت غیرسیگاری اداره شود؟ اگر هم سایه شما نیمه شب گردو می شکند صدای آن بدون این که خودتان بخواهید شما را آزار می دهد. اگر دود سیگار کافه سیگاری مثل از دریچه مشترک با خانه بغلی وارد خانه هم سایه می شد استدلال درست بود (یا مثلا اگر صدای موزیک کافه باعث آزار هم سایگان می شد) ولی وقتی افراد با اختیار خود وارد کافه سیگاری می شوند دیگر شرایط مثل مثال شما نیست.

3) نبايد ماليات از كافه يا قهوه خونه گرفت بايد از كسانى كه سيگار و قليون استفاده ميكنند حق بيمه بيشترى گرفت

جواب : مساله این است که نوع فرد (سیگاری یا غیرسیگاری) برای شرکت بیمه آشکار نیست و به دلیل مساله اطلاعات نامتقارن افراد می توانند تقلب کنند (اگر سیگاری یا قلیانی هستند خود را غیر از آن جلوه دهند) مالیات بر کافه های سیگاری یا قهوه خانه ها مکانیسمی برای تخصیص حق بیمه بالاتر به چنین افرادی است.

4) "51% مردم رای بدن که من نمی‌تونم در خونه‌ام قرمه‌سبزی بخورم، من دیگه «حق» ندارم این کار رو انجام بدم." دقیقا این همون دموکراسی و یا دیکتاتوری اکثریت بر اقلیت ست. اگر این اصل زیر سوال ببرید خیلی از قوانین دنیا و سران دنیا پایه ی حقوقی خودشون از دست می دهند

جواب: حقوق بشر برای همین آمده است که این اکثریت نتوانند حق شما را برای خوردن قرمه سبزی در منزلتان پایمال کنند. دموکراسی لیبرال فقط خواست اکثریت نیست بل که محدوده مشروعیت تصمیمات اکثریت مقید به رعایت حقوق پایه انسان ها است.

5) پس با این حساب میشه یک قهوه خونه درست کرد که توی اون مردم بهم کارد پرت کنند چون هم صاحب قهوه خانه خودش خواسته هم افرادی که اومدن اونجا خودشون به اینکار علاقه دارند

جواب: اگر خود افراد راسا تصمیم بگیرند که به چنین قهوه خانه ای بروند من و شما چه حقی داریم که آن ها را از رفتن به ان جا منع کنیم؟ ضمنا فکر نمی کنید چنین تیپ قهوه خانه ای سال ها است که به شکل مختلف در دنیا وجود دارد و برخی جاها مثلا آن را "رینگ بوکس" یا "مسابقه اتومبیل رانی" یا "چوگان" یا "بانجی جامپینگ" یا "صخره نوردی" یا چیزهایی مثل آن می نامند؟

6) حال اگرطبق نظریه ای این دو نوع کافه ازهم جدا شود و شخصی خواست به کافه ای مراجعه کند و آدرس کافه ای که در آن از دود خبری نیست را نداشت چه کند؟ در به در بگردد که شاید در آن سوی شهر پیدایش کند...

جواب: این فرد بالقوه می تواند کافه ای برای خودش بیابد ولی وقتی داشتن کافه سیگاری را منع کنید فرد سیگاری هرگز نمی تواند کافه مورد نظر خود را بیابد و اجبارا باید به کافه غیرسیگاری ها برود. کدامش به تر است؟

7) استدلالت درسته! ولی یه ذره عجیب و غریبه! فکر کنم یه جاهایی عقل سلیم جامعه حق داره بر اساس علم روز و اثبات شده پزشکی تصمیماتی رو بگیره!

جواب: بلاخره درست است یا نه؟ عجیب و غریب بودن درستی یک استدلال را خدشه دار نمی کند. جامعه از کجا این حق را آورده که بر اساس علم پزشکی برای من تصمیم بگیرد؟ مگر خود من عقلم نمی رسد که برای زندگی و سلامتی ام چه کار باید بکنم؟

8) یک مسئله در بحث آزادی انتخاب هست و آن این هست که آدمها را در برابر کار (وضعیت) انجام شده قرار ندهیم. مثلا اگر که فردی وسط خیابان سوار تاکسی می‌شود تازه وقتی که وارد ماشین می‌شود متوجه می‌شود که مثلا کرایه 500 تومن است و او عملا تا حدی مجبور به ادامه‌ی این انتخاب می‌شود در حالی که اگر تاکسی دارای علامتی بود که قیمت خود را مثلا با LED بالای سرش نشان می‌داد آدمها آن وقت حق انتخاب داشتند. در مورد کافه و رستوران هم به نظر من حد اجازه دخالت دولت در این مسئله این است که کافه‌ها را مجبور کند که در مورد سیگاری و یا غیر سیگاری بودن کافه در همان دم در هشدار دهند

جواب: من هم موافقم که یک قانون مصالحه آمیز می تواند این باشد که هر کافه سیگاری باید با تابلو بزرگی چنین چیزی را اعلام کند ولی فرق کافه با تاکسی این است که فرد به محض ورود به کافه می تواند سیگاری بودن را تشخیص دهد و به سرعت خارج شود ولی در تاکسی به قول شما بعد از مصرف کالا است که متوجه موضوع می شود.

9) الان هم اداره دارو و غذا (FDA) برای بسیاری از مواد غذایی تصمیم می گیرد (خلاصه ای از کامنت نرگس)

جواب: بین دو چیز باید تفاوت قایل شد. یک حوزه قابل قبول برای دخالت دولت جایی است که کیفیت کالا پیش از مصرف قابل تشخیص نیست و ممکن است این کیفیت زمانی معلوم شود که کار از کار گذشته باشد مثلا اثرات نامطلوب دارو یا سرطان زایی رنگ های مصنوعی یا خرابی ترمز اتومبیل و آسانسور می تواند مثالی برای این موضوع باشد. این جا دولت حق دارد که به عنوان استاندارد گذار وارد عمل شده و کیفیت را برای مصرف کننده قابل مشاهده کند. در مورد کافه سیگاری چنین استدلالی مرتبط نیست چون فرد به خوبی می تواند کیفیت محصول (سیگاری یا غیرسیگاری بودن کافه) را از روی تابلو یا فضای داخل آن تشخیص دهد و نیازی به دخالت دولت نیست.

February 05, 2008

ممنوعیت سیگار و اصول آزادی

بحث ممنوعیت مصرف سیگار در مکان های عمومی در اروپا مدتی است که به رستوران ها و کافه ها هم تعمیم داده شده است و بسیاری از کشورهای اروپایی مصرف سیگار را در این مکان ها هم ممنوع کرده اند. ظاهرا در ایران هم عرضه قلیان در قهوه خانه ها را ممنوع کرده اند. آیا چنین ممنوعیت هایی قابل دفاع است؟

1) به عنوان یک اصل کلی باید صرفا مدافع ممنوعیت هر عملی بود که بر روی دیگران بدون خواست و رضایت خودشان اثر منفی می گذارد. طبیعی است که این جمله کلی در عمل هم چنان می تواند مستمسک محدودکردن غیرمنطقی بسیاری آزادی ها باشد. سفیدپوستان کشور اوراسیا ممکن است ادعا کنند که با دیدن رنگین پوستان ساکن این کشور حالشان بد می شود و لذا همه رنگین پوستان باید با کرم سفیدکننده بیرون بیایند. به عبارت دیگر امکان تفسیر عبارت "اثر منفی بر روی دیگران" را هم باید با قیدهای اضافی محدود کرد تا دامنه شمول چنین اصلی تا حد امکان محدود شود.

2) بر اساس اصل بند یک می توان از ممنوعیت مصرف سیگار در مترو و دانش گاه و بیمارستان دولتی دفاع کرد. ظاهرا بر طبق تحقیقات "علمی" دریافت منفعلانه دود سیگار بسیار خطرناک است و فرد سیگاری دیگران را بدون رضایت خودشان در معرض خطر قرار می دهد یا کسانی مثل من را که به شدت به دود سیگار حساس هستند آزار می دهد. چون رفتن به این مکان ها حق افراد است باید شرایطی فراهم کرد که این حق به خاطر استفاده دیگران از حق خودشان (مصرف سیگار) مخدوش نشود.

3) ولی آیا رستوران ها و کافه ها هم می تواند مشمول محدودیت بند یک قرار گیرد؟ به نظر من خیر

3-1) کافه و رستوران مکان خصوصی متعلق به صاحب آن است و او است که باید در مورد سیاست اداره مکان کسب و کارش تصمیم بگیرد. با استدلال حق شهروندان برای استفاده از مترو و مدرسه می توان از ممنوعیت مصرف سیگار دفاع کرد ولی آیا رفتن به یک کافه خصوصی حق پایه ای برای یک فرد است؟ قطعا این طور است که مصرف سیگار در کافه ها باعث می شود تا برخی افراد خیلی حساس به سیگار نتوانند به این مکان ها بروند. این روشن است. ولی چرا نارضایتی این افراد باید دلیلی برای ممنوع کردن رفتار دیگران در یک مکان خصوصی باشد؟

3-2) اگر جمعیت غیرسیگاری ها به اندازه کافی بزرگ باشد طبعا در بلندمدت کافه های سیگاری و کافه های غیرسیگاری یا کافه هایی با تفکیک مناسبی از بخش های سیگاری و غیرسیگاری و مجهز به هواکش های موثر شکل می گیرد که رضایت هر دو گروه را جلب می کند. ممنوعیت مصرف سیگار باعث می شود تا حق سیگاری ها برای داشتن یک کافه اختصاصی از بین برود در حالی که وضعیت قبلی که در آن محدودیت خاصی وجود نداشت حق غیرسیگاری ها را برای داشتن کافه های اختصاصی بدون دود حفظ می کرد.

4) ممکن است گفته شود که تحقیقات "علمی" نشان می دهد که با ممنوع کردن مصرف سیگار در چنین مکان ها مثلا درصد سکته قلبی یا سرطان ریه کاهش معنی داری یافته است. فرض کنیم این تحقیقات معتبر باشند و بحثی روی صحت یافته های آنان نکنیم ولی آیا این مجوزی برای ممنوعیت مصرف سیگار در مکان خصوصی مثل کافه می شود؟ چه کسی گفته است که علم پزشکی (یا هر علم دیگری) این صلاحیت را دارد که برای رفتار خصوصی انسان ها تعیین تکلیف کند؟ شاید کسی ترجیح می دهد تا به جای هفتاد سال شصت سال عمر کند و در عوض از دود کردن دو پاکت سیگار یا چند عدد قلیان در روز لذت ببرد. آیا دولت حق دارد که به زور این فرد را مجبور به افزایش طول عمر خود کند؟ مصرف کنسرو و بسیاری از روغن ها و چیپس و ماهی دودی و نوشایه رژیمی و ده ها نوع ماده غذایی دیگر هم سرطان زا و سکته زا و الخ است. آیا به این ترتیب دولت باید برای محدود کردن مصرف آن ها هم وارد عمل شود؟

5) دلیل دیگری که به نفع ممنوعیت مصرف سیگار در کافه ها ارائه می شود این است که این ممنوعیت نهایتا مشتری کافه ها را افزایش داده و به نفع آن ها خواهد بود. فرض پس این دلیل بسیار قابل توجه است: صنف کافه داران خود قادر به تشخیص سیاست بهینه کسب و کار خود نیست و باید دولت برای آن ها چنین سیاستی را به زور اعمال کند. به عبارت دیگر چرا باید فکر کرد که اگر ممنوعیت مصرف دخانیات باعث افزایش سود کافه ها می شود خود کافه داران به صورت داوطلبانه چنین کاری را نمی کنند و منتظر دولت می مانند؟

6) به عنوان یک راه حل سیاسی ممکن است گفته شود که دولت می تواند به جای ممنوع کردن مصرف سیگار در همه کافه ها از طریق روش های مختلفی مثل سوبسید یا معافیت مالیاتی به توسعه کافه ها و رستوران های غیرسیگاری کمک کند. من نمی توانم به طور مطلق مدافع این سیاست باشم چرا که سوبسید اعطا شده و یا مالیات تخفیف داده شده باید نهایتا از جیب همه شهروندان پرداخت شود تا اقلیتی در جامعه صاحب کافه مورد نظر خود شوند. این کار چه توجیهی دارد؟ بند هفت را هم ببنید.

7) البته از یک زاویه می توان از ایجاد مزیت نسبی برای کافه های غیرسیگاری دفاع کرد. دولت می تواند مالیات کافه های سیگاری را بالا ببرد چرا که حضور در این مکان ها باعث افزایش احتمال بروز بیماری و در نتیجه افزایش هزینه های درمان فرد می شود. اگر نظام بهداشتی جامعه بر اساس سیستم تامین اجتماعی کار کند مالیات اضافی این کافه ها برای جبران هزینه های اضافی است که فرد به سیستم بهداشتی تحمیل می کند.

8) راه حل جدی که من از آن دفاع می کنم و خودم هم در یک وضعیت فرضی می توانم عضو فعال آن باشم یک جنبش مدنی برای تاسیس کافه های غیرسیگاری است. چیزی مثل رستوران های گیاهی. اگر تعداد غیرسیگاری ها آن قدر باشد که وزن قابل توجهی در جامعه داشته باشند آن وقت قطعا کافه های غیرسیگاری هم مشتری خود را پیدا می کنند. کار این جنبش مدنی می تواند رساندن "صدای" اقلیت غیرسیگاری به گوش جامعه باشد.

February 03, 2008

به یاد بورقانی

برای من که هیچ وقت روزنامه نگار نبوده ام و حضور جدی هم در محافل مطبوعاتی نداشتم نوشتن راجع به احمد بورقانی شاید چندان وجهی نداشته باشد و بیش تر به نوعی دنباله روی از مد روز به نظر برسد. با این همه از حیث ادای احترام به او دوست دارم چند کلمه بنویسم.

من احمد بورقانی را فقط یک بار به طور جدی از نزدیک دیدم. سال 76 بچه های سمپاد چیزی به اسم مجله حضوری راه انداخته بودند که برخی خوانندگان این جا باید آن را به خاطر داشته باشند. این مجله سر جمع دو یا سه بار برگزار شد و یک بارش در فرهنگ سرای بهمن بود. قسمت پایانی برنامه هم سخن رانی احمد بورقانی معاون وقت مطبوعاتی وزارت ارشاد بود. اولش که این قسمت برنامه را دیدیم غر زدیم که در برنامه ای که قرار بود محفل گپ و گفت و گوی دانش جویی باشد برای چه مقامات را دعوت کرده اید. بورقانی آمد و راجع به توسعه مطبوعات در ایران صحبت کرد. حتما موقعیت های مشابهی را تجربه کرده اید که کسی سخن گفتن را شروع می کند و کم کم سکوت مطلقی بر شنودگان حاکم می شود و همه آن چنان غرق لذت می شوند که دوست دارند که این سخن رانی هرگز تمام نشود. صحبت های بورقانی یکی از معدود خاطرات ناب من از چنین جلسه ای بود. جایی که می شد فرق بین مدیری که ارقام و اعداد کلیشه ای ارائه می دهد و شعار می دهد و کسی که استخوان خرد کرده کار مطبوعاتی است را به وضوح دید. یک توضیح بورقانی هیچ وقت از خاطرم نمی آورد. یکی از بچه ها پرسید که شما چرا به مطبوعات (به اصطلاح) "زرد" مجوز می دهید یا حمایت می کنید؟ بورقانی مثالی از چندین نشریه زرد موفق خارجی با تیراژ میلیونی زد و گفت ما حمایت مالی خاصی از این نشریات نمی کنیم ولی هیچ دلیلی ندارد جلویشان را بگیریم. این مطبوعات قشر وسیعی از مردم را تغذیه می کنند و بسیار به تر است که مردم عادت کنند که جریده ای ولو به باور ما زرد بخوانند تا این که هیچ چیز نخوانند.

مدت چندان طولانی از این جلسه نگذشته بود که احمد بورقانی از معاونت مطبوعاتی استعفا داد. اگر اشتباه نکنم او اولین مدیر دولت خاتمی بود که وقتی دید نمی تواند کاری که باید بکند و برای آن سر کار آمده است را به سرانجام برساند و باید از اصولش عدول کند از قدرت کنار رفت. این کارش او را برای من در کنار معدود سیاست مداران تاریخ ایران نشاند که چنین کرده بودند. یادش گرامی. آیا مردانی از جنس او دوباره ظهور خواهند کرد؟

 

all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007