« February 2008 | صفحه اول | April 2008 »

March 30, 2008

شئون فرهنگی و برنامه توسعه

مرتضی در کامنتش گفته "مسائل فرهنگی- اجتماعی که به زعم حامد و امثال وی شاید مواردی غیر قابل کمی کردن و در نتیجه بی اهمیت هستند". سعید هم در تایید صحبت او نوشته "روزي بيماري به يك پزشك مراجعه مي كند و پزشك داروهايي را براي وي تجويز مي كند. اوضاع بيمار با مصرف داروهاوخيم تر مي شود و پس از مدت زمان كوتاهي مي ميرد. به سراغ پزشك مي روند تا دليل آنرا جويا شوند كه پاسخ زيبايي از پزشك مي شنوند: "داروهاي من مشكلي نداشت فقط بدن بيمار ظرفيت و كشش تحمل انرا نداشته است !!!" (قابل توجه دوستاني كه لحاظ نكردن زير ساخت اقتصادي- اجتماعي- فرهنگي را عيب نمي بينند".

فکر می کنم مرتضی عزیز در نسبت دادن این جمله به بنده و دوست عزیزم آقای مهندس " امثال وی" کمی بی دقتی کرده است. بنده یادم نمی اید که هرگز فکر کرده باشم که "چون مسائل فرهنگی- اجتماعی مواردی غیر قابل کمی کردن هستند پس در نتیجه "بی اهمیت" هستند". در واقع حتی مدافع این نظر هم نبوده ام که متغیرهای فرهنگی - اجتماعی قابل کمی کردن نیستند بل که بر عکس در هر جایی که این متغیرها به صورت کیلویی و بر اساس یکی دو نمونه کیفی علت چیزی قلم داد شده اند بر لزوم ارائه مطالعات بین کشوری گسترده برای اطمینان از وجود این رابطه تاکید کرده ام و لذا طرف دار کمی کردن آن ها (و یا استفاده از پراکسی های مناسبی از آن ها) تا حد ممکن هستم. اتفاقا چند سال پیش ها دو مقاله در دو کنفرانس داخلی در مورد روش های سنجش سرمایه اجتماعی و تاثیر سرمایه اجتماعی بر عمل کرد اقتصادی ارائه داده ام که علامتی خلاف ادعای مرتضی است.

با این همه همان طور که قبلا هم یکی دو بار گفته ام نقدهای عمدتا بعد از وقوع (Ex-Post) به طراحی برنامه های توسعه در باب عدم توجه به جنبه های "فرهنگی - اجتماعی" را معمولا ناوارد می دانم. با مقدمات زیر:

1) آیا عوامل فرهنگی و نهادی بر عمل کرد اقتصادی تاثیرگذار هستند؟ به نظر می رسد پاسخ مثبت است. یکی دو دهه است که تفاوت در نرخ رشد اقتصادی کشورها علی رغم پیش بینی های مدل سولو و مدل های بعد از آن توجه محققان را به سایر متغیرهای توضیح دهنده رشد اقتصادی جلب کرد. بارو و سالای مارتین در مطالعات دهه نود به بعد خود مجموعه وسیعی از فاکتورهای مذهبی و منطقه ای و فرهنگی را بررسی کرده و نشان داده اند که برخی از آن ها (مثلا برخی مذاهب) قدرت توضیح دهندگی خوبی دارند. به تبع سالای مارتین بسیاری از محققان با استفاده از روی کرد گزینش مدل بیزی سعی کرده اند تا مجموعه عظیمی از متغیرهای غیراقتصادی را روی نرخ رشد های منطقه ای و جهانی اعمال کرده و شاخص های معنی دار را از دل آن ها بیرون بکشند. هال و جونز در مقاله معروفشان مفهوم زیرساخت های اجتماعی را به عنوان عامل مهم در تفاوت نرخ رشد معرفی کردند. در این مقاله جالب هم می توانید مروری جامع و بروز از مقالات مختلف که تاثیر فرهنگ بر عمل کرد اقتصادی را بررسی کرده اند بیابید.

2) پس چرا با وجود این همه مطالعه نقدهای مربوط به دخیل نکردن فرهنگ در برنامه توسعه را مرتبط نمی دانم؟ به سه دلیل

2-1) اکثر این مقالات (که معمولا بعد از دهه نود نوشته شده اند) حداکثر در حد یک توضیح رگرسیونی از تاثیر متغیر "برون زای" فرهنگ بر عمل کرد اقتصادی صحبت می کنند. به باور من ادبیات اقتصاد هنوز فاصله قابل توجهی با "درون زا" کردن متغیرهای فرهنگی-اجتماعی و نیز ارائه رابطه دقیق و قابل اتکا از مکانیسم تاثیر ویژگی های فرهنگی بر رفتار اقتصادی و در مرحله بعدی تاثیر فرهنگ بر سیاست گذاری اقتصادی دارد. ضمن این که این مطالعات قوانین عمومی اقتصاد مثل عرضه و تقاضا را چندان نقض نمی کند و بیش تر روی "بهره وری" اقتصاد متمرکز هستند. به عبارت دیگر بعید به نظر می رسد که مطالعه ای به این جمع بندی رسیده باشد که به علت ویژگی های فرهنگی یک کشور به تر است ارز با همان نرخ هفت تومان توزیع شود! در یک قیاس پزشکی یا مهندسی مساله مثل این است که ما تازه چیزهایی راجع به ساختمان ژن ها یا یک قانون فیزیکی فهمیده ایم و هنوز چیز زیادی راجع به تاثیر ژن ها بر بیماری ها و یا ساختن یک دست گاه با استفاده از این قانون فیزیکی جدید نمی دانیم.

2-2) حتی اگر رابطه فرهنگ و سیاست اقتصادی شناخته شده باشد دست کاری فرهنگ امری بسیار بسیار مشکل (اگر نگویم نشدنی) است. فرهنگ خودش را بازتولید می کند و نهادهای فرهنگی رسمی و غیررسمی در مقابل تغییرات محیطی مقاومت می کنند. تاثیر سیاست های عمومی بر تغییر فرهنگ بسیار بطئی و نامطمئن است و نمی شود اجرای یک برنامه اقتصادی را به امید تغییرات فرهنگ ده ها سال به تاخیر انداخت. در سخن رانی دکتر نیلی درباره سیاست توسعه صنعتی عده زیادی بر این عقیده بودند که ما اول باید در مدارس ابتدایی بگوییم بابای امین کارافرین است و مادر اکرم محصول داخلی می خرد تا بچه ها با فرهنگ صنعتی بار بیایند و ان شاا... سی سال بعد به فکر تدوین سیاست صنعتی باشیم!

2-3) دلیل آخر از همه عمل گراتر است. ماجرا خیلی ساده است: چند نفر را در این مملکت می شناسید که بتوانند راجع به تحلیل کاربردی متغیرهای فرهنگی اجتماعی (فراتر از حرف های عمومی مثل این که ما ایرانی ها روحیه کارگروهی نداریم!) و تاثیر آن بر تدوین برنامه های اقتصادی حرف مشخص و دقیق و قابل اتکا برای سیاست گذاری بزنند؟ نقد کردن بعد از اجرای برنامه و بعد از خواندن تجارب کشورهای اروپای شرقی در دهه نود آن هم به صورت کلی راحت است ولی دوست دارم مرتضی عزیز و بقیه طرف داران دخیل کردن متغیرهای فرهنگی در برنامه ریزی به ما بگویند که توان کارشناسی و تحلیلی مملکت در سال 68 چه حرف مشخصی برای گفتن در این رابطه داشت؟ فراموش نکنید که خیلی از ما مجلات تخصصی و غیرتخصصی و روزنامه های آن موقع و حتی 20 سال بعد از آن یعنی الان را می خواندیم و می خوانیم و با مدعیان این بحث ها از نزدیک آشنایی داریم و لذا سطح دقت بحث ها را به خاطر داریم. خود طراحان برنامه در این سال ها چیزهای زیادی یاد گرفته اند و مثلا به اهمیت "انتخاب عمومی" یا "طراحی بازار" در طراحی برنامه ها واقف شده اند. وقتی با عینک الان و ادبیات بیست سال اخیر اقتصاد به برنامه های آن موقع نگاه کنیم ممکن است به نظرمان برسد که خیلی ساده اندیشانه بوده اند ولی واقعا آن موقع هم از این خبرها بود؟

چون در ابتدای مطلب مثال پزشک را آوردیم این جا هم از همان مثال استفاده می کنم: فرض کنید عده ای رفته اند و به زحمت دانش محدودی در زمینه پزشکی کسب کرده اند و می توانند برخی بیماری ها را درمان کنند. می دانیم که این نسخه همه بیماری ها را در همه بیماران درمان نمی کند ولی واقعا نمی دانیم که در کدام بیماران. حالا عده ای کنار نشسته اند و مرتب این جمله را تکرار می کنند که "درمان باید متناسب با ویژگی بیمار باشد" و هر بار که نتیجه درمان مثبت نباشد صدایشان بلند می شود که دیدید گفتیم که "هر درمانی برای هر بیماری جواب نمی دهد" بی آن که خودشان قادر باشند کمکی به این پزشکان بکنند و وقتی یک بیمار را جلویشان گذاشتیم با دقت قابل قبولی بگویند که آیا این بیماری هست که این درمان رویش جواب بدهد یا نه. در واقع تخصص این افراد بیش تر در این حد است که بدانند "کلا" هر درمانی برای هر بیماری جواب نمی دهد.

March 29, 2008

زندگی در آکواریوم

یکی دو روز پشت سر هم که خانه باشم و بیرون نروم و به دلیلی - مثلا بیماری یا بی حوصلگی یا وضعیت هوا نتوانم بیرون بروم - دیگر هر چیزی برایم غیرقابل تحمل می شود. نزدیک غروب نه حوصله دارم که کتاب بخوانم، نه فیلم ببینم، نه وبلاگ بخوانم و نه پای تلفن با کسی حرف بزنم و نه روی کلی پروژه عقب افتاده کار کنم از بس که از صبح زود ذهنم با این چیزها انباشته شده است. تنها کاری که می توانم بکنم آش پزی یا خوابیدن است با این که هنوز ساعت ها تا وقت خواب باقی است. در ایران هر حس دیگری را ممکن بود داشته باشم ولی هرگز و هرگز یادم نمی آید که چنین حسی بهم دست داده باشد.

وقتی در چنین وضعیتی قرار می گیرم حال و روز مهاجرینی که مجبورند ماه ها و سال ها را در این شرایط سپری کنند به خوبی درک می کنم. مثلا کسانی که منتظر تعیین تکلیف وضعیت شان هستند و یا هم سران دانش جویانی که خودشان دانش جو نیستند و مجبورند صبح تا به شب را خصوصا در یک شهر کوچک و آرام و غریب آن هم احتمالا با کم پولی در یک خانه کوچک سر کنند. آمریکای شمالی را نمی دانم ولی خیلی از شهرهایی که در اروپای قاره ای دیده ام شب های سرد و تاریک و دیوانه کننده دارند - احتمالا به استثنای چند جا مثل پاریس و آمستردام و لندن که زندگی شبانه فعال و البته پرخرج دارند- لذا حتی بیرون رفتن هم وضعیت را به تر نمی کند. افسردگی کسانی که کار جدی ندارند از آن مشکلات اساسی مهاجرت است که کم تر دیده ام به آن پرداخته شود و مطمئنم خیلی از خوانندگان آن را در مقاطعی تجربه کرده اند.

پ.ن: ظاهرا لینک کاست گل هزار بهار غیرفعال شده بود. خود فایل ها را این جا آپلود کردم. بخش اول بخش دوم

March 27, 2008

برنامه اول توسعه

اجازه بدهید کمی روی منطق برنامه اول توسعه و سیاست های اقتصادی سال های 1368 تا 1372 تمرکز کنیم. اول به این سوال بپردازیم که برنامه اول توسعه در چه شرایط اولیه ای تدوین شد؟ مواردی را از حافظه می نویسم و امیدوارم دوستان دیگر تکمیل کنند:

1) سهمیه بندی کالاهای مصرفی و سرمایه ای و تخصیص اداری آن ها طی سال های گذشته
2) بروز نشدن قیمت های نسبی در بسیاری از بخش ها از جمله ارز
3) مردم خسته از کم بودهای دوره جنگ و در طلب زندگی مرفه تر
4) مصادره کارخانجات بزرگ و کلیدی و اداره آن ها توسط بخش دولتی
5) کسری بودجه مزمن دولت
6) ...

برخی جهت گیری های اساسی برنامه اول عبارتند از:

1) آزادسازی قیمت ها و حرکت به سمت قیمت های تعادلی خصوصا در خدمات دولتی
2) واقعی شدن قیمت ارز و خروجی از نرخ ثابت هفت تومانی
3) خصوصی سازی صنایع دولتی
4) آزادسازی نسبی تجارت خارجی
5) کاهش عرضه محصولات سوبسیدی و کاستن از حجم دولت

از نقدهای کیلویی و سیاسی که به یک باره همه مصیبت های جامعه از بیکاری و تورم و خودکشی و فحشا را به اجرای برنامه های تعدیل نسبت می دهد که بگذریم یک نقد منصفانه ابتدا باید به این سوال جواب دهد که "اگر برنامه تعدیل اجرا نمی شد چه اتفاقی می افتاد؟" آیا نتایج منفی و مشکلاتی که منتقدین برنامه به آن نسبت می دهند در صورت اجرا نکردن این برنامه رخ نمی داد و یا در زمان پیش از اجرای آن وجود نداشت؟ آیا اگر این برنامه اجرا نمی شد این مشکلات با شدت بیش تری رخ نمی داد؟ مشکلی که برای ارزیابی دقیق وضعیت قبل و بعد برنامه وجود دارد این است که کشور قبلا در شرایط جنگی بود و لذا یک تغییر ساختاری در اقتصاد در سال 68 رخ داده است که نسبت دادن نتایج به اجرای برنامه را دشوار می کند. به عنوان مثال تورم در سال های برنامه اول عمدتا کم تر از سال های قبلی است (بر خلاف هیاهوی مخالفان) ولی می توان استدلال کرد که با پایان جنگ و حذف شدن هزینه های جنگ از بودجه دولت خود به خود از کسری بودجه کاسته شده و تورم تعدیل می شد.

سوال بعدی که منتقدین باید پاسخ دهند این است که آن ها با کدام یک از تغییرات رخ داده در برنامه مخالف هستند؟ آیا مخالف واقعی سازی قیمت ارز و طرف دار حفظ قیمت هفت تومانی هستند؟ آیا موافق ادامه سیستم یارانه - در حد کوپن باطری و سیگار - هستند؟ آیا مخالف واقعی سازی قیمت بنزین هستند؟ آیا طرف دار اداره کارخانجات توسط دولت هستند؟ آیا انتظار داشتند مردم خسته از کم بودهای زمان جنگ چندین سال دیگر را هم در صف کالاها و در انتظار خرید کالاهای مصرفی منتظر بمانند؟

متاسفانه برخی منتقدین به سوالات فوق پاسخ روشن نمی دهند و موضوع را به بحث هایی مثل "پیش نیازها" و "زیرساخت های" اجرای برنامه می کشانند که روشنی و شفافیت سابق را ندارد و می تواند در پیچ و خم بحث های کلی ادامه یابد. برای این که حال و هوای بخشی از نقدهای آن موقع برنامه به تر منتقل شود دوست داشتم آرشیو شخصی که از مجلاتی مثل ایران فردا در سال های اول دهه هفتاد داشتم و در جا به جایی های متعدد از بین رفت یا گم شد را این جا داشتم و یا می توانستم به آرشیو روزنامه سلام دست رسی داشتم تا نمونه ای از نقدهای رایج آن روز را این جا می نوشتم. نمونه هایی در خاطرم هست: علی عبدالعللی زاده وزیر مسکن خاتمی که نماینده مجلس سوم بود در روزهای آخر مجلس گفت که 200 میلیون دلار صرف واردات موز و آدامس شده است. هم زمان با روزهایی که در دانش کده اقتصاد دانش گاه علامه نمایش گاه کالاهای "غیرضروری" برگزار می شد (دانش کده اقتصادی که باید از تئوری ترجیحات مصرف کننده صحبت کنند به جای مردم تصمیم می گیرد که چه چیزی ضروری و چه چیزی غیرضروری است) و در نامه معروف نهضت آزادی از تلاش برای جلب سرمایه خارجی سرمایه داران فاسد و وابسته شدن کشور به بیگانگان در اثر دریافت وام خارجی ابراز نگرانی شده بود. برخی از منتقدین برنامه حتی هنوز هم از سرمایه گذاری در برخی بخش ها مثل خودرو و عدم سرمایه گذاری در تولید تراکتور علی رغم سودآوری 100 درصدی آن انتقاد می کنند. نقدی که از ذهنیت مبتنی بر تئوری های توسعه دهه 60 که در آن دولت خط و خطوط سرمایه گذاری را تعیین می کند برمی خیزد و البته به این سوال پاسخ نمی دهد که اگر تولید تراکتور این همه سودآور است چرا بخش خصوصی وارد تولید آن نشده است.

احتمالا هیچ کس - از جمله طراحان برنامه اول و رییس جمهور وقت - نمی گوید این برنامه نقص نداشت. آقای هاشمی زمانی گفت که اگر تجربه فعلی را داشت در مدیریت ارز و بدهی های خارجی دقت بیش تری می کرد (نقل به مضمون). شنیده ام که به طور خصوصی از این که قیمت بنزین در آن سال ها واقعی نشد هم ابراز تاسف کرده است. بلاخره این برنامه در ظرفیت محدود کارشناسی و اجرایی کشور در آن سال ها نوشته شده و خیلی از مواردی که منتقدین بعدا آن را به چماقی علیه برنامه تبدیل کردند - مثلا ضرورت های نهادی خصوصی سازی - در آن موقع اساسا مورد بحث نبود. این ها عمدتا درس هایی بود که از خصوصی سازی های دهه نود به دست آمد و مستند شد. نه تیم نویسنده برنامه تجربه برنامه نویسی داشت و نه کس دیگری در کشور می توانست چنین ادعایی بکند. ضمن این که ضعف در اجرای برنامه ربطی به نویسندگان و طراحان آن ندارد و به نظام مدیریتی و اجرایی کشور برمی گردد.

مشتاق هستم که منتقدین عزیز نظرات خودشان را بنویسند و مشخصا بگویند که به چه بخشی از برنامه اول نقد وارد می کنند و سیاست جای گزینی که پیش نهاد می کنند چیست.

March 25, 2008

بت های روشن فکری / موسیقی

به تجربه فراوان دیده ام که به جنگ بت های دروغین روشن فکری در جامعه ایران رفتن خطر بسیار بزرگی است. انگار روشن فکران و مخالفان حرفه ای قداستی دارند که هر چه گفتند و کردند غیرقابل اعتراض است. اگر فی المثل یک مقام سیاسی ادعایی بکند که از دید نفر دیگری با عقل سلیم نخواند و او بخواهد با نشان دادن تناقض های منطقی یا ناهماهنگی آن با واقعیت ها دروغ او را افشاء کند به شدت محبوب می شود ولی اگر پرویز پیران ادعایی در حد استاد تمامی دانش گاه پرینستون بکند کسی حق ندارد بدون غسل و وضو و اثبات حسن نیت در باب صحت ادعای او سوال کند. هر از چند گاهی واکنش ها به برخی مطالب برای من آن قدر ناامیدکننده می شود که می خواهم بی خیال قضیه شوم. این بار هم همین طور بود. الان آمدم چیز دیگری بنویسم که دیدم در بالاترین به این مطلب لینک داده شده و بنده خدایی نظر داده که "هنوز معلوم نیست که نویسنده مطلب خودش دانشجوی دکتری هست یا نه ". به این ترتیب معلوم می شود که در جامعه ایران برای پرسش از صحت ادعاها (در حد رجوع به گوگل و روزمه فرد) نیاز به مدرکی در حد دکترا به بالا است. بنده هم از فردا ادعا می کنم که دکترای زبان شناسی از ام ای تی دارم و چون بعید می دانم کسی در بین خوانندگان چنین مدرکی داشته باشد کسی حق اعتراض ندارد!.

حالا برای این که این جا فقط به اعتراض خلاصه نشود چند موسیقی جدید که دوستان لطف کرده و برایم فرستاده اند این جا می گذارم. همه این موسیقی ها در بازار نایاب هستند و ظاهرا ناشر هم علاقه ای به انتشار مجدد آن ندارد و لذا حقوق مالکیت معنوی تولیدکننده آن ها نقض نمی شود.

اجرای متفاوتی از ساری گلین (ممنون از آرمن).
سرود وطنم با صدای گلریز (ممنون از علی نعمتی شهاب)
بخش اول و دوم کاست نی نوای یک سراج (ممنون از عبدالله گدازگر)
لینک بخش اول و دوم کاست گل هزار بهار افتخاری (اگر نشنیده اید اکیدا توصیه می کنم بشنوید. این جزو اولین کارهای افتخاری بود که به یاد علی شریعتی خوانده شده بود و ده سال مجوز نداشت و نهایتا اواخر دوره خاتمی منتشر شد).

March 19, 2008

استاد پرینستون

تنظیم کننده مصاحبه دکتر پرویز پیران در ویژه نامه عید روزنامه اعتماد گفته که "به رغم اينکه دانشگاه پرينستون امريکا به دليل خدمات ارزشمندش به رشته جامعه شناسي، او را به عنوان «استاد تمام» مي شناسد، در دانشگاه علامه طباطبايي استاديار است".

من اولین باری که آقای دکتر پیران را دیدم همین موضوع را خاطرنشان کرد و البته آن موقع گفت که در آمریکا "دانش یار" است ولی در ایران به او سمت استادیاری داده اند.

مصاحبه را که خواندم برایم جالب شد که ببینم دانش گاه پرینستون به اعتبار چه فعالیت هایی به ایشان درجه "استادی تمام" داده است. اول سری به گوگل اسکولار زدم. بالاترین رقم ارجاع به مقاله های ایشان "سه" عدد بوده است. تا جایی که ذهن من یاری می کند معمولا رقم ارجاع به مقاله های مشهور استادان دانش گاه هایی در حد پرینستون معمولا در حد چند صد به بالا است.

سری هم به رزومه ایشان زدم. بنا به اعلام خودشان از زمان فارغ التحصیلی در سال 1979 تا الان کلا 7 تا مقاله کار کرده اند که روشن نیست چند تا از آن ها در ژورنال های داوری شده (Refereed) چاپ شده است. در روزمه ایشان اثری از حضور در دانش گاه پرینستون به چشم نمی خورد.

تا جایی که دانش ناقص من می گوید برای رسیدن به رده های بالاتر از استادیاری در دانش گاه های آمریکا فرد معمولا باید دوره پنج ساله آزمایشی را طی کند و وقتی با موفقیت Tenured شد و کار علمی را ادامه داد کم کم به مراتب دانش یاری و استادی هم می رسد. من هر چه نگاه می کنم در روزمه ایشان اطلاعاتی مبنی بر سپری کردن زمان طولانی لازم برای رسیدن به مرتبه دانش یاری در دانش گاه های آمریکا را نمی بینم.

شاید هم کلا تحلیل من اشتباه است و ایشان مدعی نیست که مثلا قرارداد تدریس با درجه استادی در دانش گاه پرینستون به ایشان اعطا شده است بل که این دانش گاه ایشان را در حد استادی معتبر می داند مثل خیلی از افراد در کشور ما که فوق لیسانس دارند ولی بقیه ایشان را در حد "دکتر" قبول دارند و دکتر صدایشان می کنند و کم کم هم همه جا جا می افتد که ایشان را دکتر فلانی خطاب کنند چون کم تر از آن کسر شانشان است. در این صورت برایم جالب است که بدانم چه کمیته ای چنین تصمیمی را می گیرد و بر اساس چه خروجی علمی؟

اگر کسی توانست از دکتر پیران توضیح این ماجرا را جویا شود لطفا به من هم اطلاع دهد تا این جا اطلاع رسانی کنم.

ما به لحاظ کیفیت تحصیلات در رشته مدیریت کسی در حد دکتر مشایخی در ایران نداریم. ایشان با این که فارغ التحصیل ام ای تی است و احتمالا خیلی راحت می توانسته عضو هیات علمی یک دانش گاه درجه یک شود مستقیم برگشته ایران و کارهای اجرایی و آموزشی کرده است و طبعا از کار علمی محض دوره افتاده است. هر سال هم حداقل یک بار می رود آمریکا و گاهی جایی درسی می دهد یا کار علمی مشترک با اساتید فعلی ام ای تی انجام می دهد ولی تا به حال نشده که ببینیم جایی خودش را معرفی کند که "استاد مدعو دانش گاه ...". خیلی ساده برای این که نیازی به این حرف ها ندارد و کارش را می کند.

March 17, 2008

تاکسی و بنزین

ظاهرا تقدیر بر این است که در سایت الف مطلبی راجع به بنزین ظاهر نشود مگر این که صاحب چای داغ واکنشی به آن نشان داده باشد. این بار یکی از نویسندگان محترم بخش تحلیلی الف مطالبی در مورد کرایه تاکسی و لزوم کاهش آن نوشته بود که به نظرم دارای اشکالاتی آمد و در یادداشتیسعی کردم آن را نقد کنم که می توانید همان جا بخوانید و اگر نظری داشتید لطف کنید همان جا بگذارید. بخش اول و آخر حرف های تکراری است و سعی کردم کوتاهش کنم. بخش وسط حرف اصلی است.

راستی با این همه طرف داری که من از تاکسی دارها می کنم می ترسم فردا متهمم کنند که از اتحادیه تاکسی داران و شخصی ها و خطی ها و غیره پول می گیرم :)

پ.ن: مدتی بود که از اظهار فضل های مخالفان علم اقتصاد دور بودم. الان دیدم یکی که خودش را دانش جو و محقق دانش گاه تهران معرفی کرده این کامنت را گذاشته :

" ... به خوانندگان محترم یاداوری می شود پارادایم نئوکلاسیک که نویسنده محترم آنرا وحی منزل میداند و به هیچ وجه نمیخواند از آن دست بکشند و نمی تواند خارج از چارچوب آن فکر کند؛ سالهاست منقرض شده. در واقع چیزی که امروز وجود ندارد، پارادایم نئوکلاسیک در اقتصاد است! امیدوارم نویسنده محترم از این دانشجو و محقق کوچک ناراحت نشوند. اگر ایشان امروز به کهنه و منتفی بودن پارادایم مسلط بر ذهنشان پی ببرند، بهتر از این است که فردا با افسوس به آن برسند. توصیه پایانی از کوهن: افراد موفق کسانی هستند که زود تر علایم سقوط پارادایم ها را احساس می کنند و خود را با پارادایم جدید وفق می دهند. "

اگر محصول یکی از به ترین دانش گاه های کشور این اعتماد به نفس وحشت ناک در عین نادانی مطلق باشد وای به حال مملکت ما. راستی توصیه پایانی از کوهن را که دارید. بنده خدا جملات تجاری آن فیلم مشهور پاردایم ها راجع به صنعت ساعت سازی و غیره را با تئوری کوهن قاطی کرده است. بیچاره توماس کوهن.

March 16, 2008

مولوی و بقیه

آیا مولوی ایرانی بوده یا ترک؟ دعواهای یکی دو سال اخیر بیش تر تجاری و توریستی است و دغدغه من نیست ولی اصل ماجرای دست به دست شدن ملیت و عرب و عجم و ترک شدن دانش مندان و هنرمندان تمدن اسلامی برای من یک ناسازگاری منطقی دارد.

حضرت مولانا در بلخ به دنیا آمد که اکنون در افغانستان ولی آن موقع جزو ایران بوده است. در سن کم مهاجرت می کند و عاقبت در قونیه که نه الان و نه پیش از آن جزوی از ایران بوده است زندگی می کند و خلاقیت هنری اش مربوط به اقامتش در این شهر است. زبان مولوی در اکثر شعرهایش فارسی است و بر همین اساس و نیز بر اساس تعلق او به سنت فرهنگی ایرانی می توان او را شاعری "ایرانی" نامید.

فرض کنیم که گزاره بالا را پذیرفتیم. یعنی با قبول این که مولوی نه در ایران فعلی به دنیا آمده است و نه در ایران کار کرده است صرفا به دلیل زبان و حوزه فرهنگی که به آن وابسته بوده است وی را ایرانی بنامیم. همین موضوع در مورد محی الدین ابن عربی هم صحیح است. با این که در اندلس (اسپانیای فعلی) به دنیا آمده بود ولی به دلیل وابستگی اش به فرهنگ اسلامی و نگارش کتاب ها به زبان عربی کم تر کسی او را اسپانیایی می خواند و بیش تر عارف مسلمان می دانندش. آیا به نظرتان با این استدلال در مورد برخی افراد دیگر دچار مشکل نمی شویم؟ مثال می زنم.

ابوعلی سینا در بلخ (افغانستان) به دنیا می اید و در بخارا (آسیای میانه) رشد می کند و بعد به اقصی نقاط امپراطوری اسلامی (دقت کنید در آن تاریخ دولت ملی ایرانی به مفهوم امروزی وجود ندارد) سفر می کند. معروف ترین کتاب او قانون است که به زبان عربی نوشته است.

1) اگر بگوییم که بلخ و سمرقند و بخارا جزیی از تمدن ایرانی بوده ولو این که امروزه جزوی از مرزهای قراردادی ایران نباشد پس چرا اعراب نتوانند ادعا کنند که ری و اصفهان هم جزیی از امپراطوری عباسی بوده ولو این که امروزه داخل مرزهای قراردادی ایران باشد و لذا هر کسی که در این سرزمین رشده کرده است را نه ایرانی بل که عرب بدانند.

2) اگر سرزمین را ملاک نگیریم و تاثیر حوزه تمدنی و فرهنگ و زبان نوشتار را ملاک بگیریم آیا اعراب نمی توانند مدعی شوند که مثلا خواجه نصیر طوسی و فارابی یا سهروردی عرب بوده اند؟ (با عنایت به این که برخی از این افراد مثل فارابی نه در ایران ام روز به دنیا آمده اند و نه درس خوانده اند و نه زندگی کرده اند و نه آثار معروفشان به زبان فارسی است).

روشن کنم که این که چه کسی اهل کجا بوده اصلا دغدغه من نیست و من ترجیح می دهم همه این افراد را جزیی از میراث فرهنگ بشری بدانم ولی راستش وقتی غیرت برخی مدافعین "ایرانی دانستن همه بزرگان تمدن اسلامی" را می بینم این ناسازگاری منطقی کمی اذیتم می کند.

March 12, 2008

مهریه، حق طلاق و آپشن آمریکایی

این دوست عزیزم مطلبی نوشته که ذهن من را متوجه سوالی کرد: آیا می توان در جامعه ای حق برابر طلاق برای زن و مرد ایجاد کرد ولی سنت مهریه را هم چنان ادامه داد؟ آیا این وضعیت در تعادل است؟

به نظرم این سوال می تواند جدی باشد چرا که می دانیم جوامعی وجود دارند که حق برابر برای طلاق به زن و مرد اعطا می کنند (مثلا شمال آفریقا) و در عین حال حق زن برای داشتن مهریه بالقوه در آن ها وجود دارد. هرچند موضوع مرکزی بحث من این نیست ولی مختصر بگویم که با وجود طرف داری ام از حق برابر زنان برای طلاق، تحت شرایط خاصی (مثلا خانه دار بودن کامل زن) از وجود مهریه - علی رغم همه نقدهایی که همه می دانیم بر آن وارد است - هم طرف داری می کنم. دلیلش نوع تقسیم کار در جوامعی مثل جامعه ما است که حق الزحمه زن خانه دار را به صورت پولی پرداخت نمی کند و لذا در زمان جدایی سهمی برای مشارکت او در انباشت ثروت خانواده در طول زمان وجود ندارد. مهریه می تواند تا حدی جبران کننده ضعف این مکانیسم باشد.

حال صورت مساله این است که در شرایط اعطای حق طلاق به زن - در کشور ما مثلا از طریق شرایط ضمن عقد - سقف مهریه چه قدر می تواند باشد؟ آیا همان مقدار قبلی یا کم تر/بیش تر از قبل؟ از دید من صورت مساله بسیار شبیه آپشن فروش آمریکایی است. ولی آپشن فروش آمریکایی چیست؟

American Put Option به زبان ساده قراردادی است که به صاحب آن اجازه می دهد در یک فاصله زمانی مشخص (یا بی نهایت) یک دارایی (مثلا یک سهم یا یک بشکه نفت) را به قیمت مشخصی به فروش برساند. بر خلاف آپشن اروپایی که فقط در روز آخر قرارداد قابل اجرا است آپشن آمریکایی در تمام طول قرارداد قابل اجرا است یعنی صاحب آن هر لحظه می تواند اراده کند و دارایی را به قیمت مشخص شده به فروش برساند. این ویژگی باعث می شود تا تحلیل و قیمت گذاری آپشن آمریکایی خیلی پیچیده تر از نوع اروپایی باشد. (این اسم آمریکایی و اروپایی و حتی آپشن آسیایی قراردادی هستند). اجازه دهید مثال بزنم.

فرض کنید قیمت یک سهم الان 80 تومان باشد. یک آپشن فروش "اروپایی" برای فروش سهم به قیمت 100 تومان در دو سال آینده هیچ مشکلی ندارد. شما قرارداد آپشن را می خرید و دو سال بعد اگر قیمت سهم کم تر از 100 تومان بود با استفاده از حق خود آن را به 100 تومان می فروشید و اگر بیش از 100 تومان بود که نیازی به اجرای آپشن ندارید. حال فرض کنید که همین موضوع را برای آپشن آمریکایی داشته باشیم و با قیمت 100 تومان و زمان دو سال آن را بفروشیم. در این صورت خریدار آپشن را می خرد و سهم را هم به 80 تومان می خرد و با استفاده از حقش در قرارداد آپشن فورا آن را به 100 تومان می فروشد. اگر معامله در بازار خیلی سریع باشد این عمل چیزی نزدیک به آربیتراژ است (نه دقیقا آربیتراژ چون ریسک بسیار کوچکی در فاصله خرید سهم و اجرای آپشن وجود دارد). در این حالت اصطلاحا می گوییم که آپشن در پول (In the Money) است. این وضعیت مرزهای مشخصی برای قیمت فروش آپشن آمریکایی ایجاد می کند و الزام می کند تا تفاوت بین قیمت اجرایی کردن (Exercise Price) و هزینه خرید آپشن آمریکایی حتما کم تر از قیمت لحظه ای دارایی باشد.

حال این بحث های خسته کننده چه ربطی به طلاق و مهریه دارد؟ در نبود حق طلاق برای زن، حق طلاق برای مرد حالت یک آپشن آمریکایی "خرید" (Call)برای مرد را دارد که در آن قیمت خروج از قرارداد ازدواج (خرید وضعیت قبل از ازدواج) به اندازه مهریه تعیین شده است. اگر رقم مهریه خیلی بالا باشد مرد هیچ گاه این آپشن خودش را اجرایی (Exercise) نمی کند. با معرفی وضعیت جدید یعنی حق طلاق برای زن موضوع جالب تر می شود. حق طلاق برای مرد همان نقش آپشن خرید را دارد ولی برای زن آپشن "فروش" (Put) است یعنی زن می تواند در هر زمان که بخواهد دارایی تحت قرارداد (زندگی مشترک) را واگذار کند و در عوض قیمت از پیش تعیین شده (مهریه) را دریافت کند. همانند مثال سهام اگر ارزش مهریه از ارزش ادامه زندگی (Continuation Value) با فرد مقابل بالاتر باشد زن انگیزه دارد تا قرارداد مهریه را در اولین فرصت ممکن اجرایی کند. این وضعیت سقف جدی برای مهریه تحت شرایط جدید قرار می دهد و باعث کاهش معنی دار در سطح تعادلی مهریه در جامعه می شود (البته مقدار آن به صفر نمی رسد چون به هر حال زندگی مشترک ارزش بالایی دارد).

خلاصه این که به نظر می رسد که مهریه بالا ولی نبود حق طلاق برای زن یک نقطه تعادل بوده وقتی حق طلاق زن به او برمی گردد دیگر نمی توان مهریه را در سطح قبلی نگه داشت و باید آن را هم تحت شرایط جدید تعدیل کرد. این هم پاسخ من به سوالی که دوستم در پستش مطرح کرده بود.

March 09, 2008

پراکنده هایی کاملا شخصی

عقل اگر داند که دل در بند زلفش چون خوش است ....

ماه قبل سی ساله شدم و الان مطمئنم که تقریبا به نصف میانگین سال هایی که جمعا می توانم زندگی کنم نزدیک شده ام. کمی با خودم سر و کله زدم و دیدم دیگر وقتی برای هوس بازی نمانده و باید تکلیف را یک سره کرد. یک وقتی گفتم که دیگر این جا شربت آبلیمو نخواهم فروخت و فقط چای داغ عرضه خواهم کرد. این انگار پیش درآمدی بود برای آن تکانی که انگار در زندگی ام رخ می دهد.

چند وقت پیش مریم داشت Friends را می دید. دفعه قبل آن یکی سریال دوقلویش - ... و شهر - را با هم دیده بودیم و لذت برده بودیم. چند آخر هفته یک نفس از صبح تا شب. این بار دیدم که عمرم به سی رسیده است و وقت تنگ. ندیدمش حتی برای یک ثانیه، هر چند می دانستم که اگر ببینم خیلی می خندم و خوب می دانستم که اگر ببینم دایره موضوعاتم برای گپ زدن - در باطن غیرحقیقی - با آدم هایی که مثل هم نیستیم وسیع تر می شود. ندیدمش به یاد عادتی کوچک در سال هایی دور.

نوجوان که بودم عادتی با خودم داشتم. نوشابه مثل الان به وفور دم دست نبود. به نسبت جیب ما قیمت داشت و باید گاهی شیشه ای می خریدی و قدر جرعه جرعه اش را می دانستی. با خودم عهد کرده بودم که جرعه آخر ته شیشه را نخورم و دور بریزم و می ریختم. برگشتم و دیدم که سال ها است دیگر هیچ جرعه ای را از هیچ چیزی پیش از آن که سیر و انباشته شوم دور نریخته ام.

آدم که سی ساله می شود شکمش حتی بیش تر از قبل گنده می شود و لپ هایش رفته رفته آویزان می شود. این وسط یک عده ای هم پیدا می شوند و توصیه های خنک می کنند: ورزش کن و رژیمت را حفظ کن تا بدنت "فیت" بماند. بندگان خدا حواسشان نیست که اصل این فربهی از جای دیگری است. گیرم که ظاهر شکم را حفظ کردم - که نمی کنم-. فربهی روح را چه کنم؟

من عاشق دانستن داستان زندگی آدم های مختلف هستم. بیوگرافی هر آدم معروفی در ایران - از پوزیسیون و اپوزیسیون و نویسنده و متفکر و الخ - را معمولا با جزییات می دانم. عکس ها هم جزیی از این بیوگرافی است. در عکس جوانی و میان سالی خیلی ها دقت می کنم و می بینم که در میان سالی چیزی غایب است. نمی دانم چیست ولی انگار چیزی از جنس برق نگاه و ته لب خند تلخ روی صورت است که محو شده است. این بدجوری می ترساندم. هر چند همیشه معدود آدم هایی هستند - یا معدود لحظاتی در زندگی همان آدم های از دست رفته - که به آدم امید می دهند.

چند ماه قبل رفته بودیم منزل دوستی و من آخرین شماره مدرسه را که تازه از ایران آورده بود به غنیمت گرفتم. از همان لحظه که سوار اتوبوس شدم شروع کردم به خواندن و تا مجله را جلد به جلد نخواندم نخوابیدم. مدت ها بود از این چشمه دور بودم و هر صفحه ای که می خواندم نسیم خنکی از آن سال های دور - به تعبیر دوستی از آن شب های شعر و شور و حماسه - به جان مرده ام می وزید و زنده ام می کرد. بر بطالت آن همه روزهایی که این سال ها بی می و معشوق سر کرده بودم گریه کردم. فردایش خبر آمد که زاهدان در این میکده را هم بستند.

کتاب خانه ای در خانه داشتیم و بر حسب اتفاق آیین دوست یابی دیل کارنگی و نهج البلاغه علی ابن ابوطالب کنار هم افتاده بودند. حال و هوای این روز اقتضا می کرد که آدم ها به جاذبه و دافعه علی فکر کنند. پدرم که معمولا راجع به موضوعاتی از این دست نظر نمی دهد یک باره گفت که توصیه های این کتاب دوست یابی کجا و خطبه های آتشین این کتاب دیگر کجا؟ و این دوگانه آشتی ناپذیر بر ذهنم نقش بست. آقای کارنگی متاسفانه پیرو خوبی برایت بوده ام!

نشستم و زندگی بقیه را مرور کردم و از خودم پرسیدم که رمز عاشق ماندن حتی در میان سالی چیست؟ یکی اش این بود که این کلیشه آگاه و ناخودآگاه "آدم متعادل و محبوب و میانه رو و موفق بودن" را که سال ها است بر ذهنت و رفتارت سایه افکنده برای همیشه فراموش کن. اگر می خواهی روحت جوان بماند باید پیه نامتعادل بودن و "غیرجذاب بودن" برای خیلی ها - که از جنس تو نیستند - را به تن بخری.

March 06, 2008

دکترین شوک و اقتصاد سیاسی رفورم

آق بهمن اخیرا پستی در معرفی کتاب پر فروش نائومی کلاین "دکترین شوک" نوشته است. همین یک ماه پیش این خواهرمان کتاب را به عنوان هدیه تولد به من داده بود و من الان دارم می خوانمش و امیدوارم وقتی تمامش کردم نقدی روی متدولوژی تحلیل و اعتبار نتیجه گیری آن بنویسم. در این فاصله می خواهم موضوعی را مطرح کنم که ارتباط مستقیم با موضوع کتاب کلاین است و زمینه را برای بحث بعدی آماده می کند.

اقتصاد سیاسی اصلاحات اقتصادی! این مفهومی بود که در دهه 90 روی آن بحث جدی بود و هنوز هم ادامه دارد. اگر حافظه ام اشتباه نکند دکتر طبیبیان و دکتر فرجادی کتابی را در همین رابطه ترجمه کرده اند که البته خیلی مطرح نشده است. بحث اصلی اقتصاد سیاسی اصلاحات این است که چه عاملی باعث می شود که یک اصلاح عمیق در ساختار اقتصادی که نهایتا اکثریت جامعه از منافع آن بهره مند خواهند شد نمی تواند حمایت عمومی را جلب کند و هیچ وقت اجرا نمی شود یا اجرای آن به تعویق می افتد؟ بگذارید دو تا مثال بزنم:

1) اصلاح نظام یارانه غذا در بسیاری از کشورهای جهان سوم و یا بحث یارانه بنزین در کشور ما را در نظر بگیرید. با انواع استدلال هایی که می شود احتمالا عده زیادی قانع می شوند که قطع این یارانه ها و تخصیص آن ها به مصارف دیگر ممکن است به نفع جامعه باشد ولی آیا می توانید تصور کنید که حزبی بتواند شعار "گران کردن قیمت بنزین" را جزو برنامه های انتخاباتی خود ذکر کند و رای بیاورد؟ در واقع جامعه از تعادل فعلی راضی است و بعید به نظر می رسد که هیچ حزبی بتواند شعار اصلی خود را بر مبنای این نوع اصلاحات قرار دهد.

2) نظام آموزش عالی در بسیاری کشورهای اروپایی ناکارآمد است. دولت های اروپایی بودجه سنگینی برای بخش آموزش عالی صرف می کنند ولی بازده تحقیقات در این کشورها در قیاس با کشوری مثل ایالات متحده خیلی پایین تر است. نظام آموزش عالی در اکثر این کشورها (مثلا فرانسه یا اتریش) بر اساس اصل "دست رسی همه گان به آموزش عالی" اداره می شود که معنی آن حذف دو عنصر مشخص از دانش گاه های بخش عمومی است: شهریه و امتحان ورودی. حال فرض کنید که دولتی بخواهد اصلاحات عمیق در این بخش اجرا کند (مثلا مشابه اصلاحات خانم تاچر در دهه70 و 80) و مثلا سعی کند تا با مکانیسم هایی ورودی آموزش عالی را در مقاطعی محدود کرده و نوعی نظام گزینش رقابتی برقرار کرده و بخشی از هزینه تحصیل را هم در درازمدت از دانش جو دریافت کند. نتیجه چه خواهد بود؟ احتمالا شورش های گسترده توسط دانش جویان غیور فرانسوی (شور و هیجان همه مخالفان لیبرال دموکراسی در سراسر جهان خصوصا ایران از این خیزش عظیم را هم تصور کنید) و عقب نشینی دولت از تصمیمش. مجله اکونومیست سال گذشته مقاله جالبی در این باب داشت که با این که همه می دانند نظام آموزش عالی فرانسه باید اصلاح شود ولی کسی جرات شروع چنین اصلاحاتی را ندارد.

توضیحات متعددی هم برای موضوع ارائه شده است. یک توضیح این است که تعهد دولت مجری اصلاحات معتبر نیست و رای دهندگان مطمئن نیستند که اگر اصلاحات انجام شد دولت به بازتوزیع منافع ناشی از اصلاح پای بند بماند و این منافع را در جای دیگری هزینه نکند. توضیح دیگر این که هزینه راضی کردن بازندگان اصلاح ممکن است آن قدر زیاد باشد که برخی از برندگان را تبدیل به بازنده کند و لذا حمایت آنان را از بین ببرد. در کنار همه این ها نقش گروه های قدرت و منافعی که آنان از حفظ وضع موجود دارند (مثلا رضایت بسیاری از اساتید دانش گاه در وضع فعلی و نقش تعیین کننده آنان در شروع اصلاحات) هم جای خود دارد.

من نمی خواهم این جا وارد مدل های نظری اقتصاد سیاسی رفورم شوم و فقط مثال های کوچکی آوردم تا بعدا به موضوع مرکزی کتاب کلاین ارتباطش دهم. این را هم اضافه کنم که به شخصه بحث پاراداکس های اصلاحات اقتصادی دموکراتیک را یکی از دشوارترین و چالش برانگیز ترین موضوعات در بحث سیاست های اقتصادی یافته ام.

March 02, 2008

تفاوت هایی از آموزش تحقیق اقتصاد در ایران و خارج

یکی از روزنامه ها از من خواسته است تا مطلبی در باب تفاوت های بین وضعیت موجود آموزش اقتصاد در ایران و خارج تهیه کنم. من هم بر اساس برداشت های خودم یادداشتی آماده کردم ولی به دلیل حساسیت موضوع و دست رسی نداشتن من به تحقیقاتی که به طور تخصصی این موضوع را در مورد ایران بررسی کرده باشند ترجیح دادم مطلب را پیش از انتشار این جا هم بگذارم تا از نقدها و نظرات تکمیلی دوستان بهره مند شوم. ممنون می شوم نقدهایتان را بر این نوشته - فروض و اطلاعات و تحلیل ها - بیان کنید.

چون مقاله یکی دو تا جدول دارد آن را در فرمت پی دی اف هم این جا می گذارم ولی متن بدون جدول را هم در ادامه کپی می کنم.

پ.ن: نوشته محمدرضا فرهادی پور را در همین رابطه ببینید.

مقدمه

تمرکز این نوشته بر روی مقایسه فضای تدریس و تحقیق رشته اقتصاد و حوزه های مرتبط با آن (مثلا اقتصاد مالی/ فاینانس) در ایران و خارج است. البته این یادداشت بر اساس یک تحقیق میدانی گسترده یا مطالعه جامع بر اساس ساختار دروس و ویژگی های پایان نامه های رشته های اقتصاد در ایران نوشته نشده است و صرفا بیان گر تجارب و برداشت های نگارنده از این محیط بر اساس پاره ای اطلاعات جمع آوری شده و گفت و گوهای متعدد با دانش جویان مقطع تحصیلات تکمیلی اقتصاد در ایران تهیه است. طبیعی است که برای تک تک موارد گفته شده موارد استثنای متعدد در هر موسسه آموزشی یافت می شود و مواردی که بیان شده صرفا به وضعیت متوسط در مجموعه ای از دانش کده های اقتصاد کشور اشاره دارد.

خوب است با این مقدمه آغاز کنیم که اگر بخواهیم از طریق الگوبرداری از شیوه تدریس و محتوای دروس و استراتژی تحقیق در دانش گاه های معتبر خارجی دست به مقایسه و اصلاح وضعیت موجود یک رشته در ایران بپردازیم احتمالا رشته اقتصاد گزینه مناسبی برای بررسی تفاوت بین شیوه تدریس علوم اجتماعی در ایران و خارج از کشور (عمدتا دانش گاه های معتبر آمریکای شمالی، انگلیس؛ استرالیا و اروپای غربی) خواهد بود. دو دلیل اصلی باعث برتری این گزینه می شود: اولا ساختار تدریس رشته اقتصاد در دنیا تا حد زیادی استاندارد شده است و محتوای دروس و منابع درسی در اکثریت دانش گاه های معتبر دنیا تا حد زیادی مشابه است. ثانیا به نظر می رسد تعداد دانش جویان ایران شاغل به تحصیل در این رشته به نسبت سایر رشته های علوم اجتماعی بیش تر باشد (برآورد اولیه نگارنده حاکی از حضور نزدیک به 100 نفر دانش جوی تحصیلات تکمیلی و یا محقق پسا دکترای ایرانی رشته اقتصاد در دانش گاه های معتبر خارجی است که احتمالا به طرز معنی داری بالاتر از تعداد دانش جویان رشته های دیگر خواهد بود). در نتیجه پتانسیل استفاده از نیروهای آموزش دیده در سیستم خارج از کشور در این رشته بالاتر از رشته های دیگر است.

در این یادداشت به توضیح چند تفاوت کلیدی بین فضای علمی، شیوه تدریس و استراتژی تحقیق در مقطع تحصیلات تکمیلی رشته اقتصاد می پردازیم ولی شاید بد نباشد که پیش از پرداختن به اصل تفاوت ها به این سوال هم پاسخ داده شود که ریشه و پیش رانه این تفاوت ها را به چه عواملی می توان نسبت داد. بحث دقیق در مورد این سوال طولانی و خارج از حیطه این مقاله و در عین بحث برانگیز هم خواهد بود لذا سعی می کنیم صرفا به تعداد محدودی از عوامل اصلی اشاره کنیم:

الف) تفاوت در نیازهای بازار کار سبک تدریس و نقطه تعادل بین تمایلات دانش جویان و اساتید یک رشته تا حد قابل توجهی به این بستگی دارد که مهارت های کسب شده در دانش گاه تا چه حد در دوره بعد از فارغ التحصیلی به کار بیاید. البته این جا رابطه علت و معلولی کاملا دو طرفه است. از یک طرف نیازهای طرف تقاضا در بازار کار مهارت های مورد انتظار را به متخصصان رشته تحمیل می کند و از طرف دیگر مهارت ها و قابلیت هایی که متخصصان در بازار ارائه می کنند در شکل گیری تدریجی تقاضا برای این مهارت ها موثر است. هر چند می توان هر دو سوی این رابطه را به دقت بررسی کرده و به این بحث پرداخت که اولا ساختار بازار کار در ایران چه تاثیری در سوق دادن دانش کده های اقتصاد کشور به سمت سبک خاصی از تحقیق و تدریس داشته است. ثانیا دانش و قابلیت های دانش آموختگان رشته اقتصاد در طول زمان باعث شده تا انتظارات و نیازهای به نقاضا تبدیل شده کارفرمایان چگونه متحول شود. ما در این جا صرفا سمت اول رابطه را مد نظر قرار می دهیم.

به کلی می توان بازار کار برای فارغ التحصیلان مقطع تحصیلات تکمیلی رشته اقتصاد را به دو گروه مشاغل تحقیقاتی و مشاغل کاربردی (اصطلاحات از نگارنده است) تقسیم بندی کرد. با توجه به جذابیت مشاغل تحقیقاتی (مثلا مشاغل دانش گاهی یا همکاری با مراکز تحقیقاتی سطح بالا) بسیاری از دانش جویان مقطع تحصیلات تکمیلی اقتصاد در دنیا هدف خود را دست یابی به چنین شغل هایی قرار می دهند. دست یابی به چنین مشاغلی نیز نیازمند عمل کرد قوی در تولید مقاله علمی در رشته اقتصاد است که خود به نوبه خود نیازمند سطح بسیار بالایی از مهارت ریاضی و قابلیت توسعه مدل های نظری است. هم چنین فضای مراکز تحقیقاتی در رشته اقتصاد – همانند هر رشته دیگری – به تحقیقات پایه ای و انتزاعی این رشته اهمیت بسیار زیادی می دهد و لذا فردی که قصد ورود به چنین فضایی را دارد باید خود را آماده ارائه تولیدات محض علمی و رقابت در فضای تولید علم آکادمیک نماید.

نکته بسیار مهمی که در این بین وجود دارد این است که به علت رقابت علمی بسیار بالا در این رشته و ویژگی بسیار خاص رشته اقتصاد (نیاز هم زمان به ارائه صورت مساله جذاب و مدل ریاضی معتبر برای یک تحقیق) انجام فعالیت تحقیقاتی موثر و انتشار مقاله در ژورنال های علمی معتبر در این رشته نیازمند یک فعالیت متمرکز تمام وقت برای محقق است. بر اساس یک محاسبه سرانگشتی می توان گفت که انتشار یک مقاله در یک ژورنال قابل قبول رشته اقتصاد به طور متوسط نیازمند زمانی بین یک تا دو سال کار فشرده برای یک محقق متوسط این رشته است. آن هم محققی که به طور مداوم در کنفرانس های و سخن رانی های علمی رشته خود حضور دارد و مرتبا از مشورت انتقادی شبکه ای از متخصصان دیگر آن رشته برای پیش برد فعالیت علمی خود بهره مند می شود.

حال اگر به وضعیت ایران برگردیم در عمل می بینیم که شرایط این نوع فعالیت "صرفا علمی" چندان مهیا نیست. از یک طرف عمده نیازهای بازار کار و فرصت های شغلی جذاب برای اقتصاددان ایرانی حول پروژه هایی تعریف می شود که در نگاه اول چندان نیازمند تحقیقات پایه ای نیستند و در به ترین حالت با تنظیم یک مدل استاندارد آن حوزه قابل انجام هستند. هم چنین از نگاه محقق رشته اقتصاد هم اولویت های فراوانی برای صرف وقت در داخل کشور وجود دارد (مثلا نگارش کتاب هایی برای ارتقاء دانش عمومی، ارائه سخن رانی برای مدیران و نیز تدریس) که زمان و انگیزه کم تری برای تمرکز بر روی نگارش یک مقاله علمی جدی باقی می گذارد. به طور مختصر اشاره کنیم که البته فقدان جریانی از تحقیقات پایه ای جدی در رشته اقتصاد باعث شده تا درک کلی از ساختار اقتصاد ایران چندان عمیق نباشد (بر خلاف مثلا کشورهای آمریکای لاتین که در طول سال ها مدل های جدی برای بررسی ساختار اقتصاد خود شکل داده اند) و در بسیاری موارد سیاست گزاری های اقتصادی در ایران بر اساس مدل های استانداردی صورت می گیرد که فرضیات آن ها تا حدی با واقعیت های اقتصاد ایران متفاوت است.


ب) تفاوت در ترکیب نیروی انسانی

ورودی مقطع تحصیلات تکمیلی رشته های اقتصاد در دنیا را معمولا طیف وسیعی از فارغ التحصیلان رشته های دیگر تشکیل می دهند که سهم فارغ التحصیلان رشته های مهندسی و علوم ریاضی و فیزیک در بین آن ها قابل توجه است. از طرف دیگر بخش قابل اعتنایی از اساتید این رشته نیز دارای پیشینه تحصیلی در رشته های مهندسی و علوم هستند (با دقت در پیشینه تحصیلی برندگان جایزه نوبل اقتصاد به خوبی می توان این موضوع را مشاهده کرد) و لذا فضای اجتماعی رشته اقتصاد مهیای استفاده از متدولوژی علوم طبیعی و ابزارهای کمی است. در ایران در مقابل رشته اقتصاد به طور سنتی جزو رشته های گروه علوم انسانی در کنکور دانش گاه ها به شمار می آید که خود علامت مهمی از جهت گیری این رشته را نشان می دهد. ضمن این که اگر یک یا دو دانش کده را مستثنی کنیم اکثریت قریب به اتفاق دانش جویان مقطع تحصیلات تکمیلی رشته اقتصاد در ایران را فارغ التحصیلان کارشناسی اقتصاد شکل می دهند و آن تنوع پیشینه تحصیلی که در خارج مشاهده می شود در این جا بسیار کم تر است.

به دلیل کاربرد گسترده ریاضیات در اقتصاد تعامل بین این دو رشته و دانش کده های مرتبط با آن ها هم به صورت گسترده ای صورت می گیرد و رشته ریاضیات اقتصاد و خصوصا ریاضیات مالی در حال گسترش است. در ایران ارتباط بین دانش کده های ریاضی و اقتصاد ضعیف و غیرسیستماتیک بوده و درصد بسیار کمی از اساتید دانش کده های اقتصاد را فارغ التحصیلان رشته ریاضی تشکیل می دهند.

در ادامه برخی از عمده ترین تفاوت هایی که به نظر می رسند را بیان می کنیم:

1) توجه کم تر به ریاضیات در تدریس اقتصاد ریاضیات زبان جاافتاده و پذیرفته شده گفت و گوی علمی در رشته اقتصاد است و تقریبا هیچ تحقیق معتبری در علم اقتصاد را نمی توان یافت مگر این که به این زبان بیان شده باشد. علاوه بر آن روش های ریاضی به طور گسترده ای در تحلیل رفتار سیستم های اقتصادی و داده های مرتبط با آن به کار می رود و با توجه به پیچیدگی سیستم هایی که اقتصاددانان با آن سر و کار دارند روز به روز بر قابلیت های ابزارهای ریاضی در این حوزه افزوده می شود به گونه ای که برخی دو رشته فیزیک و اقتصاد را دو مصرف کننده بزرگ ریاضیات در دنیای امروز می دانند. با توجه به این که سطح ریاضیاتی که در برنامه های دوره لیسانس اقتصاد در اکثر کشورهای دنیا تدریس می شود چندان بالا نیست معمولا بخش مهمی از برنامه های تحصیلات تکمیلی اقتصاد در دنیا به تدریس مفاهیم پایه ریاضی در هر دو بعد ریاضیات محض و ریاضیات کاربرد اختصاص می یابد. در ایران سهم این آموزش ها در دوره تحصیلات تکمیلی اقتصاد کم رنگ تر است و عمده ریاضیاتی که تدریس می شود حول مباحث محاسباتی و کاربردی (مثل بهینه سازی) است. ضعف دانش عمومی دانش کده های اقتصاد ایران در زمینه مباحثی مثل آنالیز حقیقی و تابعی، توپولوژی، بهینه سازی دینامیکی و حساب دیفرانسیل تصادفی باعث می شود تا مثلا مطالعه منابع دست اول (کتاب و مقالات) در حوزه ای مثل تعادل عمومی یا اقتصاد مالی برای متوسط دانش جویان ایرانی مشکل باشد و به همین دلیل هم تحقیقات مرتبط با این نوع حوزه ها بسیار اندک است.

2) سطح جزیی نگری در تحقیق

یک تحقیق معمول و قابل قبول در رشته اقتصاد در دنیا معمولا با مشاهده یک پدیده بسیار مشخص در دنیای بیرون شروع شده و سپس محقق سعی می کند تا با ارائه یک الگوی اقتصادی (مشخص کردن عوامل درگیر در مساله و متغیرهای تحت کنترل آن ها و مساله بهینه سازی که هر عامل حل می کند و نهایتا ویژگی های تعادل به دست آمده) توضیح جدیدی برای پدیده مشاهده شده بر مبنای چارچوب انتخاب عقلانی ارائه کند. اکثر محققین برای انتخاب موضوعی که سعی می کنند در مقاله شان توضیح دهند به ادبیات قبلی رجوع کرده و با یافتن خلاء های ادبیات قبلی در توضیح یک پدیده تحت فروض متفاوت و یا بر اساس توضیح متفاوت کار خود را آغاز می کنند.

در بررسی تحقیقات اقتصاد در ایران نکته مهمی که به چشم می خورد این است که عنوان تحقیقات معمولا بسیار کلان و حول و حوش مسایل ملی است. تحقیقات انتزاعی برای حل یک مساله تحت فروض مشخص اندک است و در بین تحقیقات – گاهی حتی در مقطع دکترا – تعداد قابل توجهی تحقیق صرفا روی محاسبه امکان سنجی یک فعالیت اقتصادی و یا بررسی کلی از عوامل تاثیرگذار بر یک موضوع یا حتی در باب بررسی ادبیات یک موضوع نوشته می شود.

نکته دیگری هم که باید به مشاهده فوق افزود علاقه شدید محققین ایرانی به برجسته کردن "ابزار تحقیق" به جای تمرکز بر "مساله تحقیق" است. خود من بارهای بار با سوالاتی از طرف دانش جویان مقطع کارشناسی ارشد اقتصاد در ایران مواجه شده ام که علاقه مند بوده اند تا پایان نامه خود را بر اساس کاربرد "نظریه بازی" یا "منطق فازی" یا "روش گشتاورهای تعمیم یافته" در هر موضوعی تهیه کنند. در واقع به نظر می رسد که استفاده از یک ابزار جدید خود به خود برای محقق مزیت ایجاد می کند و در مقابل باعث کم رنگ شدن این سوال می شود که صورت مساله ای که بررسی می شود تا چه حد اهمیت دارد و آیا ابزار به کارگرفته شده اساسا درک ما را از آن مساله بهبود می دهد یا نه.

3) ضعف در تدریس گرایش های اقتصاد خرد

مدل های اقتصاد خرد هم اکنون پایه کار در تمامی گرایش های علم اقتصاد (از جمله اقتصاد کلان) هستند. دانش جویان اقتصاد از طریق آشنا شدن با تئوری ها و مدل سازی های موجود در حوزه های مختلف اقتصاد خرد توانایی ساخت مدل نظری برای توضیح پدیده های اقتصادی در چارچوب علم اقتصاد را به دست می آورند. نکته مهم این است که مستقل از گرایش تخصصی دانش جو (اقتصاد خرد کاربردی، اقتصاد کلان، اقتصاد توسعه و اقتصاد مالی) مفاهیم متنوع اقتصاد خرد به نوعی ابزار پایه ای برای همه گرایش ها به حساب می آید. در مقابل بسیاری از دروس و سرفصل های مرتبط با اقتصاد خرد در ایران هرگز تدریس نشده اند و یا تدریس آن ها به طور گسترده وارد برنامه درسی رشته اقتصاد نشده است. از جمله این حوزه ها می توان به نظریه بازی ها (خصوصا مباحث پیش رفته آن)، طراحی مکانیسم ها و قراردادها، قیمت گذاری دارایی ها، انتخاب اجتماعی، سازماندهی صنعتی و نظریه تصمیم اشاره نمود.

عدم توجه به مباحث جدید اقتصاد خرد (خصوصا سلسله مباحث مبتنی و منبعث شده از نظریه بازی ها) باعث می شود تا محققین ایرانی در مواردی تسلط و مهارت کافی برای توسعه یک مدل جدید اقتصادی و توضیح رفتار عامل ها و تعادل های موجود در آن را نداشته باشند و این یکی از دلایلی است که نهایتا تحقیقات اقتصاد در ایران را به سمت تکرار الگوهای استاندارد سوق می دهد.

4) تعامل با جامعه علمی جهانی

یک ویژگی بارز اکثریت دانش کده های اقتصاد کشور تعامل کم دانش جویان آنان با محققین خارجی این رشته ها و حجم اندک تولید علم در ژورنال های بین المللی این رشته است. بر خلاف رشته های مهندسی، علوم و پزشکی که تماس جامعه علمی داخل و خارج از کشور نسبتا قوی است در رشته اقتصاد چنین ارتباطی بسیار نادرتر است. به عنوان مثال در رشته های مهندسی کنفرانس های بین المللی متعددی در داخل کشور برگزار می شود که مقالات متعدد خارجی نیز در آن ارائه می شود. هم چنین میزان انتشار مقاله در ژورنال های خارجی و حضور در فرصت های مطالعاتی خارجی برای اساتید و دانش جویان دکترای این رشته ها به طرز معنی داری بالاتر از رشته اقتصاد است. کافی است یک نفر مرور سریعی بر رزومه اساتید اقتصاد در بسیاری دانش کده های اقتصاد کشور داشته باشد تا ببیند که بسیاری از اساتید محترم شاید در طول ده سال گذشته هیچ مقاله ای در یک ژورنال خارجی منتشر نکرده و در هیچ کنفرانس بین المللی "معتبری" هم مقاله ای ارائه نداده اند.

عدم ارتباط با جامعه جهانی – به دلایل مختلف- چند تاثیر مشخص روی فضای تحقیق در داخل دارد. اولا این که بهره وری موسسات و محققین در انجام تحقیقات پایه ای و محض نیازمند سطح بالایی از تعامل با جامعه علمی است در غیر این صورت محقق دچار مساله عدم انگیزه و نیز بی خبری از فعالیت های دیگر محققین شده و تمایل به ادامه تحقیقات در وی کاهش می یابد.

علاوه بر آن متاسفانه گسست از جامعه جهانی در بسیاری از حوزه های علوم اجتماعی در کشور و به طور مشخص در حوزه علم اقتصاد در موارد اندکی باعث ایجاد توهم برای دانش جویان و محققین داخلی این رشته هم می شود. به گونه ای که در ذهن خود بسیاری از مفاهیم پایه ای و عمیق این رشته را به صورت بسیار گذرا و ضعیف نقد کرده و یا طرح های تحقیق ساختارشکننانه ای را پیش نهاد می کنند که در تصور آن ها باعث تحول در علم اقتصاد می شود بدون آن که این فرصت را داشته باشند تا ببینند که آیا دیگران محققین در سطح جهانی قبل از آن ها به چنین چیزهایی اندیشیده و آن را با دقت بررسی کرده و می کنند.


5) پر رنگ بودن تحقیقات تجربی و توجه زیاد به حوزه اقتصادسنجی کاربردی

اگر طیف تحقیقات علم اقتصاد را روی نموداری مثل شکل زیر نمایش دهیم مشاهده می کنیم که توزیع فعالیت ها و تلاش ها در دانش کده های اقتصاد کشور یک نواخت نیست. به طور مشخص دو خانه سمت چپ جدول توجه بسیار اندکی را به خود جلب می کند و عمده تلاش ها در خانه های سوم و چهارم (اقتصاد کلان، اقتصادهای بخشی و اقتصادسنجی کاربردی) متمرکز است. موارد اندکی از تحقیقات نیز به اقتصادسنجی نظری اختصاص می یابد.

اقتصاد سنجی نظری
اقتصادسنجی کاربردی
اقتصاد کلان و اقتصادهای بخشی کاربردی
اقتصاد کلان نظری
تئوری اقتصاد (عمدتا اقتصاد خرد)


برای ملموس شدن موضوع خوب است نگاهی به یک بررسی آماری بیندازیم.

نگارنده مجموعه ای از مقالات منتشر شده در حدود 30 شماره از "فصل نامه پژوهش های اقتصادی ایران" وابسته به دانشکده اقتصاد دانش گاه علامه را که جزو مجلات معتبر اقتصاد ایران و دارای ارزش دانش گاهی است را بررسی نموده است. نتیجه حاصل از این بررسی در جدول زیر منعکس شده است:

جدول یک: توزیع مقالات بین حوزه های مختلف

20 % مرور ادبیات و ترویجی
اقتصادسنجی کاربردی 24%
اقتصاد کلان و مسایل کاربردی 45%
اقتصاد خرد و مقالات نظری <1%

بررسی نزدیک به 150 مقاله در 30 شماره این مجله نشان داد که فقط یک مقاله نظری در آن به چاپ رسیده است (مقاله ای از دکتر احمدیان در مورد رفتار بنگاه در شرایط عدم اطمینان). حال آن که اگر چنین جدولی برای مجله ای که تحقیقات سطح کشوری اقتصاد در یک کشور توسعه یافته را منتشر می کند و یا یکی از ژورنال های معتبر بین المللی تهیه شود اول سهم مقالات مربوط به مرور ادبیات و ترویج بسیار کم تر رنگ بوده و ثانیا مقالات نظری وزن بالایی را به خود اختصاص خواهد داد. البته نکته امیدوار کننده این بود که هر قدر از شماره اول مجله به سمت شماره 30 حرکت می کنیم از سهم مقالات ترویجی کاسته شده و سهم مقالات معطوف به مباحث نظری بیش تر می شود که نویدبخش تغییر در جهت گیری تحقیقات اقتصادی در کشور است.

در غیاب تحقیقات نظری و انتزاعی گروه بسیار بزرگی از تحقیقات در ایران سعی می کنند تا مدل های نسبتا استاندارد در اقتصاد کلان و اقتصادهای بخشی را بر اساس داده های ایران تخمین زده و رابطه بین چند متغیر (عمدتا متغیرهای کلان) را به صورت آماری بررسی نمایند. چنین روی کردی منجر به این می شود که ده ها تحقیق مختلف با عناوین بسیار مشابه به چشم بخورد که همگی سعی در تخمین تابع تقاضای پول یا تاثیر یارانه انرژی بر رشد اقتصادی ایران و موارد مشابه آن دارند.

می توان به فهرست فوق موارد دیگری از تفاوت ها مثل پررنگ بودن مباحث فلسفی و تاریخی در دانش کده های اقتصاد ایران به نسبت سهم فعلی چنین مباحثی در ادبیات اقتصاد دنیا و در مواردی تفاوت پارادایم حاکم بر تدریس اقتصاد کلان در برخی دانش کده ها با پارادایم جهانی را هم به موارد فوق افزود که خارج از مجال این نوشته است.

 

all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007