« June 2008 | صفحه اول | August 2008 »

July 26, 2008

ما مردمانیم

دی روز با رفیق باریک اندیشی در باب رفتار عجیب جامعه خودمان صحبت می کردم. می گفتم درک من این است که در دوران فترت سیاسی معمولا روشن فکران و اندیش مندان انزوا می گزینند و به کنجی پناه می برند و می اندیشند و می خوانند و در خلوت نجوا می کنند و و به امید سال های بعد می نویسند و اثر هنری و فکری خلق می کنند. ماحصلش هم می شود مثلا ورق پاره های زندان و شاعرانی که در زمانه عسرت می سرایند. در این کشور عجیب ما حتی همین اتفاق رایج هم نیفتاده است. اگر وضعیت دولت این شده است وضعیت اندیشه و هنر هم دست کمی از آن ندارد آن هم هنر و اندیشه ای که لزوما سر و کاری با سانسور و قدرت ندارد.

دی شب با کلی تشریفات رفتیم که یادگار زریران قطب الدین صادقی را ببینیم. چند سالی بودی کاری از صادقی ندیده بودم و آخرین کار خوبی که از او در ذهنم بود تئاتر هفت قبیله گم شده و خصوصا صحنه شاه کار آخرش با بازی میکائیل شهرستانی بود. من منتقد تئاتر نیستم و نیازی هم نیست مقداری مطلب بخوانم تا این نوشته حرفه ای جلوه کند. چیزی که می نویسم برداشت یک تماشاگر علاقه مند به تئاتر و سینما است. اول از همه اجرا 15 دقیقه دیر شروع شد. هیجان طبل و صحنه پیکار که فروکش کرد از همان دقایق اول فهمیدم که سرم کلاه رفته است و انتظاری از این تئاتر نمی شود داشت. در طول اجرا یک جمله و دیالوگ کلیشه ای بارهای بار عینا بی هیچ تغییر و هیچ نوآوری تکرار می شد که سرتاسر آن پر بود از نژاد پرستی ایرانی و کالایی کردن زنان! در جایی از تئاتر قرار بود که مثلا پسرک داستان در برابر هر حادثه ده سال کهن تر شود و این حادثه ها مربوط به کشته شدن سرداران ایران زمین بود. حداقل انتظار من بیننده این بود که هر کدام از این حادثه ها ماجرای متفاوتی را روایت کند تا من هم مشتاق باشم بعدی را ببینیم. ظاهرا دوست نمایش نامه نویس حوصله نداشته که چندان تفاوتی ایجاد کند. این بود که ده دقیقه وقت صرف این می شد تا کسی به میدان بیاید به شیوه کاملا مشابه و اکیدا کلیشه ای بمیرد و دوست ما ده سال پیرتر شود! بخشی از داستان که می شد کلش را در چند دقیقه خلاصه کرد و این قدر حوصله تماشاگر را سر نبرد بیش از نیم ساعت وقت گرفت. یاد حرف دوستی افتادم که می گفت بابا وقتی داستان ندارید مجبور نیستید کار بسازید و بی خود آن را کش دهید. این وسط نقش روح پدر کشته شده قهرمان بسیار دیدنی بود. باز فهم من غیرحرفه ای این است که وقتی قرار است ماجرا سورئال شود و کسی از عالم دیگر به کمک زمینی ها بیاید این حضور باید به شدت محدود و حساب شده و معمولا حاوی یک پیام اسطوره ای باشد. آقای صادقی به جای این کار کلا تعارف را کنار گذاشته بود و روح زیراران مرحوم را که چیزی در مایه های روح پدر هملت بود با تمام قوا وارد صحنه کرده بود جوری که آخرها همه کنار رفته بودند تا روح گرامی نیزه را از دست پرتاب کننده بگیرد و مستقیما در قلب تک تک افراد دشمن فرو ببرد یا دستانشان را از عقب بگیرد تا پسرش با آسودگی کله شان را ببرد. صحنه هایی در مایه های تفنگ بازی بچه های کوچک. آقای صادقی به خدا توهین به سلیقه و ذوق مخاطب هم حدی دارد. آخر داستان هم یک دفعه پسرکی با مسلسل پلاستیکی یپدا شد که معلوم نبود ربطش به داستان چیست و چه چیزی به آن اضافه می کند. حرف زیاد است و بیش تر نمی نویسم که وقت تلف کردن است. خلاصه داستان را هم این جا روایت کردم (هر چند خود کارگردان هم در دقایق اول پایان داستان را به طرز آشکار و غیرحرفه ای لو می دهد) که شوقتان از بین برود و پول و وقتتان را برای تماشای این کار هدر ندهید. این دعوت به تماشا نکردن برای من معادل اعتراض است. هر چند که دست زدن های بسیار شل آخر کار هم این پیام را منتقل می کرد.

در این سفر دائما به نظریه اعتراض و خروج هیرشمن فکر می کنم (محمدرضا فرهادی پور متخصص موضوع است و اگر سوال داشتید از او بپرسید). اعتراض برای جامعه ای که در حال افول است و کیفیت ها در تک تک اجزای آن در حال زایل شدن است مکانیسمی برای توقف سقوط است. از همان لحظه ای که رسیدم این جا دارم اعتراض می کنم. به خانمی که می خواست زرنگی کند و خودش را وسط صف طولانی گمرگ جا کند، به بانکی که باید فعال می بود و کارمندش نصف شب در باجه اش نبود تا مسافران از راه رسیده ارز خارجی شان را به ریال تبدیل کنند، به مدیران و گارسون های انواع و اقسام رستوران های گران قیمت شمال شهر که بدیهی ترین شیوه رفتار با مشتری یا خدمات دادن را بلد نیستند، به هم کارانی که علی رغم بازخوردها و صحبت های مفصل قبلی مطالب ضعیف و خلاف برنامه ارائه کردند، به خودم که ده دقیقه دیر سر قرار می رسم، به کامنت گذاران و ایمیل زنندگانی که توقعات عجیبی دارند، به اعضای تیم کاری که خارج از جلسه دقیقه ای روی خروجی که باید به کارفرما تحویل دهند کار نمی کنند و .... قبلا این قدر اعتراض نمی کردم ولی الان قانع شده ام که باید دعوا کرد، باید از این احترام ها و ملاحظه های ظاهری فرا رفت و آدم ها را از این تن پروری و از این سواری مجانی جویی و این شل گرفتن کار و زندگی بیرون کشید.

اعتراض وقتی موثر است که در جایی که می شود کاری کرد و نمی شود صورت بگیرد. من به کیفیت هواپیمای شرکت هواپیمایی ایرانی اعتراض نمی کنم چون می فهمم که در این شرایط تحریم همین را هم سرپا نگه داشتن هنر می خواهد ولی وقتی می بینم که مهمان دار طیاره ایستاده و با رفقایش گپ می زند و چراغ بالای سر من دقایقی است که روشن است به خودم حق می دهم که داد بزنم. به همین منوال هم به نویسنده و هنرمند اعتراض نمی کنم که چرا موضوع غیرجذابی را انتخاب می کند چرا که محدودیت او در انتخاب سوژه را درک می کنم ولی وقتی می بینم که خالق اثر بدیهی ترین ظرافت ها در طراحی داستان یا بازی ها را رعایت نمی کند صدایم بلند می شود.

چند سالی است که قانع شده ام که برای اعتراض کردن لزوما حتی به سلیه عمومی قشر تحصیل کرده این ممکلت هم نمی شو اعتماد کرد. مگر همین فیلم مزخرف بید مجنون و این شاه کار! آخر مهرجویی یعنی علی سنتوری با استقبال و تمجدید گسترده رو به رو نشدند؟ شک ندارم که الان کلی تعریف و تمجدید در باب اثر آخر قطب الدین صادقی هم نوشته شده است. می گویند کار هنر این است که عادت ها را بزداید و از مرداب شدن زندگی جلوگیری کند. عادت در روزگار ما عادت به مبتذل شدن و عامیانه کردن امور است. عادتی که باید در مقابل آن ایستاد. هنرمندان ما کجای این ماجرا هستند؟ به نظرم آقای رییس جمهور محبوب خیلی بی راه نمی گوید که جهان در حال احمدی نژادی شدن است. جهان را البته نمی دانم ولی لایه های زیرین کشور خودمان سخت در حال احمدی نژادی شدن است. حتی هنرمندانی که قرار است خلاف جریان شنا کنند.

پ.ن1: چون سیاستم این است که کامنت دانی این جا محلی برای تایید حرف های نویسنده یا فحش دادن به بقیه و غرزدن به اوضاع و مواردی از این دست نباشد و این مطلب هم کامنت خور این نوعی اش خوب است کامنت دانی را می بندم. طبعا ایمیل برقرار است.

پ.ن2: لطفا مطالب این وبلاگ را به بالاترین نفرستید. من این جا برای جامعه محدود خوانندگان این وبلاگ می نویسم و حقیقتا دوست ندارم حرفایم خارج از بستر عمومی شود. وقتی نوع نظرات کاربران بالاترین را در مورد مطلب نقد ملی گرایی - که به قول یکی از دوستان آن قدر حرف بدیهی و پیش پا افتاده ای است که اصلا نیازی به گفتنش نیست - را دیدم به کل از هر گروه خواننده عمومی ناامید شدم.

July 24, 2008

تکنوکرات ها

مدتی است دوباره یک علاقه شخصی قدیمی و برای خودم مهم یعنی مطالعه نقش تکنوکرات ها در پیش رفت ایران و بررسی دوگانه "تکنوکرات نهادساز و روشن فکر غرزن" - که قبلا در موردش چندباری نوشته ام - را پی گیری می کنم. لندن که بودم با دوست تاریخ دانی ناهاری خوردیم و دیدیم که برحسب اتفاق هر دو از زوایای مختلف به مطالعه این موضوع علاقه داریم. در یک شهر دیگر انگلیس هم تصادفا به یکی از اساتید معروف روابط بین الملل در ایران برخوردم و ناهاری خوردیم و ایشان که سال ها پیش تشویقشان نقش مهمی در ورود من به حوزه علوم انسانی داشت نظر مثبتی روی ایده داشتند.

چیزی که بهش فکر می کنم تحلیل نقش و رفتار زنجیره ای از افراد است که از امیرکبیر و میرزاحسین خان سپهسالار و تا حدی ملکم شروع می شود و کسانی چون علی اکبرخان داور و فروغی و ابتهاج و عالیخانی و مجتهدی و مجیدی و علی اکبر سیاسی و افراد هم تیپ آن ها را در برگرفته و به کسانی چون هاشمی رفسنجانی و غلامحسین کرباسچی ختم می شود. متاسفانه یا خوش بختانه کسانی چون مصدق یا خاتمی از فهرست من بیرون می مانند. در مورد مرحوم مهندس بازرگان چون موقعیت حضورش در قدرت بسیار خاص بود قضاوت روشنی ندارم که به کدام جرگه تعلق دارد. ویژگی که این افراد را برای من جالب و متمایز از بقیه می کند موقعیت میانی آن ها بین فضای روشن فکری و ساختار قدرت است که هم به نوعی آن ها را از روشن فکران بی خاصیت آرمان گرا و حراف دور می کند و هم از بوروکرات ها یا قدرت مندان دور از ایده تحول. دست آخر هم بسیاری از آن ها گرچه نقش مهمی در بهبود زندگی مردم داشتند ولی هم مورد فحش و غضب روشن فکران هستند و هم چهره چندان محبوبی بین مردم ندارند (امیرکبیر استثنا است) و هم این که بسیاری از آن ها نهایتا به نوعی از ساختار قدرت رانده شدند.

سوالاتی که برای من جالب است فهرستی است از موضوعاتی مثل استراتژی این افراد برای پیش برد نوسازی در ایران و درس هایی که از خطاهایشان می شود آموخت، خصوصیات فردی و حرفه ای و کارراهه شغلی و نهایتا نسبت این افراد با رفتار "دموکراتیک" (که بر اساس برداشت اولیه من اتفاقا چندان نسبت قوی نیست).

دی روز رفتم نشر چشمه و چند جلد از تاریخ شفاهی هاروارد را که قبلا نداشتم خریدم و فعلا خاطرات علی امینی و عبدالمجید مجیدی (برای بار دوم و با چاپی متفاوت) را خواندم. در هر دو کتاب درس های جالبی برای موضوع مورد علاقه ام یافتم.

July 21, 2008

اسلایدهای جدید اختیارات طبیعی

نسخه جدیدی از اسلایدهای من و اسلایدهای آرش (بخش ریاضی) روی سایت قرار داده شده اند. طبق معمول حدس می زنم که تنوع سطح مخاطب در این کلاس هم تا اندازه ای بهره وری را پایین بیاورد. اصولا این چند وقت به این موضوع بر می خورم. کلاس ها ترکیبی از مخاطب مقدماتی و پیش رفته است و چون اندازه بازار بزرگ نیست عملا تفکیک سطح مخاطب تعداد شرکت کنندگان را آن قدر پایین می اورد که برگزاری کلاس ها توجیه خودش (منظورم توجیه وقتی است که صرف آن می شود) را از دست می دهد. نمی دانم برای رفع این مشکل چه باید کرد. در این کلاس اسلایدها را از چند هفته قبل روی سایت قرار داده بودم و امیدوارم همه موضوعات ابتدایی را خوانده باشند و بشود سریع تر سراغ مباحث فنی تر رفت.

July 19, 2008

اقتصاد جرم و جنایت

به لطف دوستان خوبم در دانش کده علوم اجتماعی دانش گاه تهران خانم ها بهاره آروین و سمیه توحیدلو قرار است روز یک شنبه صبح جلسه گپ دوستانه ای در مورد "امپریالیسم علم اقتصاد و گری بکر" در محل دانش کده علوم اجتماعی داشته باشیم. خانم توحیدلو زحمت کشیده اند و اعلام برنامه را در وبلاگشان نوشته اند.

این پست بهانه ای شد تا یاد مقاله خوبی از دوست ندیده و ارزش مند مرتضی حسینی نژاد بیفتم. مقاله مرتضی هم ادبیات اقتصاد جرم را به خوبی و روشنی بحث کرده است و هم بحث اقتصادسنجی و انواع ملاحظات دقیق راجع به آن را ارائه کرده است. فکر می کنم از خواندنش لذت ببرید.. علاوه بر آن مقاله ای که زمانی برای مجله گفتمان حقوقی در زمینه حقوق و اقتصاد نوشته بودم را هم روی سایت قرار می دهم تا اگر علاقه مند بودید مطالعه کنید. نهایتا این گفت و گو با بکر که زمانی ترجمه اش را به دوستان رستاک توصیه کردم و روی سایت منتشر شد هم شاید برایتان جالب باشد.

پ.ن: اسلایدها را روی سایت قرار دادم.

July 16, 2008

بازار اعضاي بدن افراد دچار مرگ مغزي

دوست عزيزي (كه چون هنوز ازش اجازه نگرفته‌ام نامش را ذكر كنم در گفتن نامش احتياط مي كنم) در يك تحقيق جالب نشان داده است كه بازار پيوند كليه در ايران بازار بسيار كارايي است كه دليل آن به وجود آمدن مكانيسم پرداخت به اهدا كننده و مقداري سوبسيد از طرف دولت است. معيار كارايي هم زمان انتظار براي دريافت كليه از طرف بيماران است. ادبيات بازار پيوند اعضاء روي اين موضوع بحث مي كند كه ممنوع كردن پرداخت به اهدا كننده باعث مي‌شود كه افراد صرفا با انگيزه‌هاي خيرخواهانه اين كار را بكنند و چون از مشاهدات مي‌دانيم كه چنين انگيزه‌هايي معمولا در ميان افرادي با پيوندهاي خانوادگي خيلي قوي است عملا سهم اين نوع اهدا در كشورهاي داراي ممنوعيت به سرعت رشد مي‌كند. طبيعي است كه اگر قرار باشد فقط خيرخواهي مشوق اهدا باشد عرضه به شدت محدودتر شده و زمان انتظار طولاني مي‌شود. البته در بازار اهدا خون مكانيسم‌هاي شبه بازاري ديگري مثل قرار گرفتن در اولويت دريافت در زمان نياز نيز امتحان شده است كه نمي‌دانم آيا در كليه هم كاربرد دارد يا نه.

به نظر من مي‌توانيم تجربه موفق بازار اهدا كليه در ايران را به اعضاء ديگر بدن پس از مرگ مغزي هم تعميم بدهيم (البته نمي‌دانم كه آيا اين ايده قبلا پياده شده است يا نه). در حال حاضر بازار اهداء اعضا پس از مرگ مغزي اختصاص به افراد معدودي دارد كه عمدتا از روي گرايش‌هاي روشن‌فكرانه و اخلاقي تمايل خود را به استفاده از اعضايشان نشان مي‌دهند. اگر فرض كنيم كه كساني كه در معرض مرگ مغزي قرار مي‌گيرند بيش‌تر به طبقات فقيرتر تعلق دارند (مثلا كساني كه با موتورسيكلت جا به جا مي‌شوند و در معرض تصادف و ضربه مغزي هستند) اين مكانيسم مي‌تواند نوعي بيمه عمر براي خانواده فرد فراهم كند و مقداري از بار مشكلاتي كه به علت از دادن سرپرست ايجاد مي‌شود بكاهد.

قاعدتا دو نقد فورا به ذهن مي‌رسد. نقد اول كه به نظرم بي‌ربط است اين است كه به جاي اين پيش‌نهادها برويد مكانيسم بيمه و تامين اجتماعي را گسترش دهيد. جواب اول اين كه اگر قرار بود مكانيسم بيمه و تامين اجتماعي به اين سادگي گسترش يابد كه تا حالا گسترش يافته بود. به هر حال اين به‌ترين انتخاب نيست ولي يك بهينه دوم است. ثانيا در طرف ديگر اين بازار بيماري قرار دارد كه در اثر گسترش اين بازار اميد به زندگي بيش‌تري مي‌يابد. به عبارت ديگر با فعال كردن اين بازار ما از اعضاي يك فرد از دنيا رفته براي نجات زندگي يك فرد در معرض مرگ استفاده مي‌كنيم و لذا توجيه اخلاقي قوي براي آن داريم.

نقد جدي‌تر ممكن است اين باشد كه خريد اعضاي بدن انسان با پول امري دور از شان انساني است. به نظر من اين نقد يك جواب ساده دارد: عملي كه در ازاي آن پول پرداخت مي‌شود چه در مورد اهداي كليه و چه اعضاي ديگر عملي مضر يا غيراخلاقي نيست و لذا اين پيش‌نهاد مثلا معادل پيش‌نهاد مجاز كردن بردگي نيست. در وضعيت فعلي افرادي كليه خود را به ديگران اهدا مي‌كنند و مشكل حادي هم براي سلامتي‌شان ايجاد نمي‌شود. يا كسان ديگري اعضاي خود را پس از مرگ به ديگران مي‌دهند و خانواده‌شان اين امر را مي‌پذيرند. پس خود عمل في نفسه براي فرد طرف عرضه موضوع منفي نيست. تنها كاري كه بازار پولي اهدا اعضا پس از مرگ مي‌كند افزايش تعداد افرادي است كه وارد بازار مي‌شوند (بازاري كه في ذاته بازار مفيدي است). براي اين كه خانواده فرد متوفي كه با دريافت پول درست به اهداء اعضا مي‌زند تحت فشار اجتماعي قرار نگيرند مي‌توان بين اهداء كنندگان پولي و خيرخواهانه برچسب يك‌ساني قايل شد و لذا انگيزه را از ديد افراد بيروني دور نگاه داشت. به اين ترتيب معلوم نخواهد شد كه فرد با كدام مكانيسم دست به اهداء اعضاء زده است. تنها گروهي كه ممكن است با اين پيش‌نهاد از حضورشان كاسته شود كساني هستند كه به علت پرستي‍ژ بعد از مرگ اعضاي خود را اهدا مي‌كنند و گرنه كساني كه به دلايل اخلاقي يا انساني دست به اهداء مي‌زنند (و پولي نمي‌گيرند) نيت خيرخواهانه خود را عملي مي‌كنند.

 

all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007