اقتصاد کار موثر
به نظر من تولید فکری و فرهنگی موثر و به یاد ماندنی در کشور روند نزولی داشته است. این البته یک برداشت است که من برایش مثال ها و شواهدی دارم و کسانی هم ممکن است با آن مخالف باشند ولی فعلا فرض کنیم مشاهده معتبری است. سوال این است که چرا این طور است؟ قطعا نقش ممیزی و یاس آلودی فضا و بقیه ماجراها بی تاثیر نیست ولی من دنبال عامل ریشه ای تری می گردم چرا که به نظرم این روند نزولی از چندین سال قبل شروع شده و ربطی به شرایط جدید ندارد. فرضیه های مختلفی می توان ارائه کرد. من از جمله به ریشه های اقتصادی به عنوان یکی از دلایل فکر می کنم و به نظرم می رسد که تغییر در سبک زندگی و انتظارات طبقه روشن فکر و فرهنگی ما در این ماجرا بی تاثیر نبوده است. من تقریبا زندگی آدم ها از میانه دهه شصت به بعد را به خاطر می آورم. مشخصا خودم یادم می اید که با این که وضع مالی بدی نداشتم در سال های دانش جویی لیسانس هرگز پا به یک رستوران نگذاشتم. این یک عادت شخصی نبود بل که بازتابی از فضایی بود که در آن زندگی می کردیم و الان متفاوت شده است. فضایی که نماد سال های قبل تر از آنش برایم آن صحنه کلوزآپ است که محسن مخلمباف با موتور می آید دنبال بدل خودش. زندگی که خود مخملباف در بایکوت یا عروسی خوبان به تصویر می کشدش.
ما همه عوض شده ایم. به زندگی های مجلل تر و تفریحات پرخرج تر و کارهای راحت تر عادت کرده ایم. این خودش فی نفسه مساله ای نیست ولی وقتی هزینه تامین این نوع زندگی و الزامات آن را کنار الزامات کار فکری می گذارم به گلوگاهی برای موثر بودن می رسم. موثر بودن و کار ارزنده خلق کردن و تحول آفرینی در جامعه ای که هنر و اندیشه و علم در آن تجاری نشده و پول ساز نیست ایثار می خواهد و ایثار کردن با خوش زندگی کردن جور نمی شود. اگر بخواهی یک مقاله جدی بنویسی یا یک کتاب مهم را ترجمه کنی و یا حتی اندیشه جدید را درست بفهمی یا یک درس به درد بخور بدهی باید روزها و شب هایت را برای آن صرف کنی و این وقتی قرار باشد روز و شب کار کنی تا بتوانی زندگی را بچرخانی یا اگر قرار باشد هزینه هر روزی که صرف کار فکری می کنی برایت خیلی بالا باشد، ممکن نیست.
درویشانه زیستن البته زیان های خودش را هم دارد. مثلا این که آدم تجربه کم تری از جهان های دیگر یا سبک های متفاوت زندگی به دست می آورد ولی در عوض فراغتی ایجاد می کند که می توان در سایه آن موثر بود.

نظرات
flavin :
www.mordad421.blogspot.com
wait for u @ my blog
flavin - August 11, 2008 12:14 AM
نیم نگاه :
فکر می کنم کلا یاس مردم - نه فقط روشنفکران- را باید در همین قالب تحلیل کرد. در دببیرستان دوستی افغانی داشتم که بعدا به کانادا مهاجرت کرد. پانزده سال بعد (اواخر دوران خاتمی) سفری چندماهه به افغانستان و ایران داشت. می گفت «مردم افغانستان علیرغم فقر شدیدشان و این که وضعیت و سطح زندگی شان قابل مقایسه با ایرانیان نیست، بسیار شادتر از ایرانی ها به نظر می رسند. این جا، هر جا می روم ازم می پرسند چه طوری می شود آمد آن طرف! همه از وضع شان ناراضی اند». به نظرم انتظارات مردم خیلی بالاتر از آن چیزی است که باید باشد، مگر ما کی هستیم؟ جز این است که این همه زرق و برق زندگی مان را مدیون نفت ایم؛ نه تلاش و کوششی که در خور خوردن و پوشیدن و نشستن و خوابیدن بر اساس آخرین ژورنال های آن طرف آب باشد! به نظر می رسد ما ایرانی ها در توهم عجیبی نسبت به خودمان به سر می بریم! بعید می دانم دست کم بقیه مردم منطقه چنین توهماتی داشته باشند!!!
نیم نگاه - August 11, 2008 06:10 AM
:
در پستي به نام "نويسندگي درماني" مطلبي رو تقريبا در اين ارتباط اورده ام.
Anonymous - August 11, 2008 06:55 AM
:
کار جدی به دو سرمایه درونی نیاز داره: عشق و اعتقاد.
این دو هستند که به قول شمس تبریزی آدمی رو دلیر می کنند . هم دلیر می کنندو هم معنای "راحتی " رو در نظر فرد تغییر میدن. اینبار اگر کاری نکنه راحت و خوش نیست.
منتها یک وقت هست که کار پاکیزه و علمی انجام دادن نظام مند شده و روی روال خاصی علاقمندانش رو هدایت می کنه و خود بخود محصولات خوبی هم تولید میشه ...یه وقت هست که نظام و روالی وجود نداره و جنگله...باید حتما عاشق و معتقد به کار باشی که از این جنگل به سلامت بگذری و بتونی یک ذره هم که شده "آبادانی" تولید کنی.
در مجموع هزینه -فایده است.و مبنای تعریف هزینه و فایده بستگی به افراد داره.
Anonymous - August 11, 2008 07:01 AM
فروغ :
قبلی من بودم.
فروغ - August 11, 2008 07:01 AM
شهریار :
من فکر کنم که در یک جامعه نمونه غربی هم همین داستان در یک بازه تاریخی رخ داده ولی با این حال ما شاهد این نیستیم که حجم تولید محتوای آنها کاهش داشته باشد.
به نظر من دلیلش این است که مدل تولید فرهنگی در کنار کار معیشتی (مدل اول) یک مدل نسبتا ناپایدار است که با پستی بلندیهای اقتصاد، بالا رفتن سطح رفاه مطلوب، افزایش حجم درگیریهای اجتماعی که زمانبر هستند (از توجه بیشتر به فرزندان تا ماندن در ترافیک) در تهدید قرار میگیرد.
از سوی دیگر مدل کسانی که تولید محتوا کسب و کار اصلی آنان است در یک نسبت مثبت با این مسائل قرار دارد. یعنی آنها سعی میکنند که با تولید سود بیشتر (از طریق تولیدات محتوایی بیشتر) بتوانند به نیازهای مادی خود بهتر پاسخ دهند.
در ایران هنوز بسیاری از کسانی که تولید مطلب میکنند این کار را به صورت یک علاقه در کنار کار اصلی دنبال میکنند و به همین خاطر دچار مشکلات مدل اول میشوند. اگر که در طولانی مدت مدل دوم اکثریت را پیدا کند، مشکلات اقتصادی و سطح توقعات و غیره احتمالا نباید خیلی روند تولیدات را دستخوش تغییر کنند.
شهریار - August 11, 2008 07:55 AM
Aydin K :
من فكر مي كنم ميزان شكاف (گپ) با توقعات زياد شده، نه اينكه ميزان كار فرهنگي كمتر شده باشد.
---
ضمنا به «نيم نگاه» عرض شود با اين همه منابع طبيعي كه زير پاي اين مردم قرار دارد، طبيعي است كه توقعات هم بالا رود.
ولي اينكه چرا حساسيتي وجود ندارد چرا اين منابع صرف هزينه هاي خورد و خوراك جماعت، و نه سرمايه گذاري مولد مي گردد، بحثي است ديگر.
Aydin K - August 11, 2008 08:02 AM
ammar :
در مورد نظر خانم فروغ:
توي دنياي امروز الگوي سياستگذاري شده لزوماً عشق نيست. با تمام ارادت شرقيم.
ولي طبق متن آقاي قدوسي،تجاري سازي، بايد درك بشه. ممنون
ammar - August 11, 2008 08:28 AM
فروغ :
عمار گرامی بله من هم اشاره کردم یه موقع این روند نظام منده یعنی همین که تجاری سازی شده و....که جنگل ما فعلا باهاش فاصله زیادی داره .بنابراین افراد باید با سرمایه های درونی اشون خودشونو راضی کنن که "آبادانی" تولید کنند.
فروغ - August 11, 2008 09:09 AM
:
ammar گرامی بنده هم اشاره کردم که یه موقع این جریان نظام مند شده یعنی تجاری سازی شده و ....که این وضعیت با جنگل ما خیلی فاصله داره برای همین میگم که تا اون موقع افراد باید با اتکا به سرمایه های درونی اشون "آبادانی" تولید کنند.
Anonymous - August 11, 2008 09:18 AM
سید جوادحسینی :
مدتی پیش مطلبی در همین ارتباط ولی راجع به کل دنیا می خواندم که مرجعش یادم نیست . در آن راجع به اینکه -دوران انسانهای بزرگ و فرهیخته و کسانی که با عشق آثار به یاد ماندنی خلق می کنند-گذشته است بحث شده بود.
آیامنظورت این است که در ایران درمقایسه با دنیا این روند سریعتر است؟
سید جوادحسینی - August 11, 2008 10:52 AM
:
چند مدتي است هر از چند گاهي به وبلاگت سر مي زنم.(خصوصا بعد از آن ملاقات چند نفره در تهران!) اين دومين مطلب فرا مدرني(!) و فرا پست مدرني(!) است كه مي خوانم.احساس مي كنم كلافگي از دست اين دنيا عامل آن مي شود. پس كلافگي هم اصولا چيز بدي نيست ... بهر حال از اين دو مطلبت لذت بردم. راستي مطلب اول هماني بود كه مدتي پيش در باب احوالات خودت نوشته بودي و اجازه نظرنويسي را هم نداده بودي
Anonymous - August 11, 2008 12:54 PM
سيد محسن :
چند مدتي است هر از چند گاهي به وبلاگت سر مي زنم.(خصوصا بعد از آن ملاقات چند نفره در تهران!) اين دومين مطلب فرا مدرني(!) و فرا پست مدرني(!) است كه مي خوانم.احساس مي كنم كلافگي از دست اين دنيا عامل آن مي شود. پس كلافگي هم اصولا چيز بدي نيست ... بهر حال از اين دو مطلبت لذت بردم. راستي مطلب اول هماني بود كه مدتي پيش در باب احوالات خودت نوشته بودي و اجازه نظرنويسي را هم نداده بودي
سيد محسن - August 11, 2008 12:55 PM
محسن مومنی :
من بیشتر با نظر شهریار موافقم. البته با این قید که گفته می شود در جامعه غربی زمان زیستن روشنفکرانه-درویشانه خیلی بازه ی طولانی تری داشته. خصوصاً در بین کالوینیست ها، پیتیست ها، یکی دو فرقه ی دیگر.
محسن مومنی - August 11, 2008 02:27 PM
بشیر :
سلام
آزمایشی به شرح زیر را به یاد می آورم ولی جزئیاتش یادم نیست:
یک روانشناس روس یک زمانی یک آزمایش روی یک سگ انجام داد به این ترتیب که هنگام غذا خوردن به وی برق وصل می کرد، بعد یک مدت این برق وصل کردن رو قطع کرد، و بعد اون رو متناوب کرد. سگ هنگامی که یاد گرفته بود که هنگام غذا خوردن باید برق را تحمل کند وضعیت بهتری داشت تا هنگامی که معلوم نبود کی برق وصل می شود.
همینطور هنگام شکنجه که توی کتاب گنگ خواب دیده مخملباف توصیف شده بود، ابتدا آدم را باروشن شدن چراغ و ضربه شلاق شرطی می کنند و بعد این روال را به هم می زنند تا درد زیادتری فرد حس کند.
قضیه اینجا هم همین است، من خیلی وقتها توی خیابان احساس می کنم توی یک فضای سورئالیستی دارم قدم می زنم، فارغ از تمام روابط علی و معلولی شناخته شده. وقتی پدر من بعد از سی سال کار کردن سرمایه اصلی اش یک زمین است که اول انقلاب حاکم شرع به وی بخشیده و نه کار سی ساله وی و اصلا چیزی از کار کردنش برایش باقی نمانده، وقتی می بینیم ثروت هیچ ربطی به تلاش ندارند، راهها مبهم و به شدت متغیر است، تمام روابط علی و معلولی که یاد گرفته ایم به هم می ریزد. اون وقت علی رغم این که رفاهمان زیاد شده دنبال این هستیم که جایی زندگی کنیم که بتوانیم آن را مدل کنیم، تا بر پایه آن مدل احساس آسودگی کنیم.
بشیر - August 11, 2008 05:34 PM
:
Hamed, you sound more and more like an intellectual!
Anonymous - August 11, 2008 07:08 PM
سید ناصر :
به موضوع جالبی اشاره کرده ای. به عنوان یکی از خوانندگان این وبلاگ اخیراً در پی مطالعه تبلیغات صورت گرفته از یک سمینار مشاوره سازمان در این سمینار شرکت کردم. پروفسور "نجاتی گیلانی" استاد دروه بود. این دوره قرار است در طی جلسات متعدد (25) جلسه مهارت های مشاوره را آموزش دهد. ایشان رزومه ای ارائه کرده است که می گوید صاحب 5 مدرک فول پروفسورشیپ و 4 مدرک دکترا از دانشگاههای انگلستان در رشته های مختلف است. با این وجود من با چند ساعت جستجو در اینترنت نتوانستن مقاله ای فارسی یا انگلیسی از وی بیایم سهل است یک کتاب هم نیافتم. با شرکت در سمینار اول هم بوضوح و بر اساس شواهد متعدد برایم مشخص شد که با یک شارلاتان علمی روربرو هستم کسی که اصلاً ادبیات دانشگاهی ندارد.پاسخگویی صریج و سریع به هر نوع سوالی فارغ از اینکه پروفسور قبلا با این موضوع برخورد داشته یا نه یا در مورد آن اندیشیده باشد از ویژگی های بارز شخص ایشان بود که مسلماً یک فرد با حداقل استانداردهای دانشگاهی چنین جراتی را به خود نمی دهد.
با اینحال تعداد زیادی از شرکت کنندگان از صحبت و اطوارهای وی استقبال می کردند و حتی به نظر می رسید که دارند یاد می گیرند چیزی که من را به تعجب وامی داشت.
به هرحال در برخورد با این مساله و با علم به اینکه چنین فردی علیرغم ادعای پیشینه دانشگاهی که برای خود پرداخته است صاحب چنین پیشینه ای نیست ولی در عمل ممکن است آموزه های وی برای شرکت کنندگان در چنین سمینارهایی که تجربه ای در این مسائل ندارند مفید باشد سکوت کردم و زیاد باصطلاح پاپیچ پروفسور نشدم.
البته کماکان برای خودم سوال است که در این شرایط واکنش صحیح چیست؟
سید ناصر - August 11, 2008 07:10 PM
محمد :
ساندويچي كه ميرفتين لابد:))
محمد - August 11, 2008 07:42 PM
:
من خودم خیلی برام همچین فضایی رخ داده، نه تو این مقیاس که کتاب یا مقاله تاثیرگذار بنویسم،مثلا توی یک کتاب به یک مطلبی بر می خورم که فکر می کنم باید توسعه پیدا کنه، ولی دغدغه های زندگی در کشور از جمله مسایل مالی و عدم وجود تمرکز فکری باعث میشه نتونم کار دلخواه رو انجام بدم.
یک اثر خوب ایجاد نمیشه مگر اینکه طرف بیاد و در راستای علاقه و عشقش کار کنه ولی الان امکانی برای توسعه علاقه ها وجود نداره، اگر مشکل مالی هم نباشه باز مشکلات سیاسی و فرهنگی دست و پا گیر هستند، همه چیز رو نباید به مسایل مالی ربط داد!
Anonymous - August 11, 2008 09:02 PM
بابک :
پست قبلی رو من نوشتم
بابک - August 11, 2008 09:04 PM
بابک :
البته یک مطلبی تو کتاب فوکویاما خوندم به نظرم میشه تعمیم داد، می گفت: اگه یک کشوری به توسعه اقتصادی برسه مطمئنا خودش به توسعه سیاسی می رسه، و اگر یک کشور توسعه سیاسی پیدا کنه به دنبالش توسعه اقتصادی پیدا می کنه ولی مشکل اینجاست که کشوری که فاقد توسعه سیاسی مناسب هستش، به راحتی ها نمی شه در اون توسعه سیاسی ایجاد کرد.
بابک - August 11, 2008 09:10 PM
مریم :
حامد عزیز
شاید سبک زندگی که تو درویشانه می نامیش (هنوز مطمئن نیستم که منظوز تو از درویشانه را درست بفهمم)تجربه های خاصی دارد که به مسائل زندگی فرد خاصی پاسخ می دهد. اصلا آیا مفهوم تجربه برای همه یکسان است؟
پست خواندنی بود
مریم - August 11, 2008 09:39 PM
:
من هم با نظرت موافقم که فعلا در دوران گذاری هستیم که عشق و درویشی می خواهد برای کسی که همت ساختن فکری را دارد که بماند و رشد کند.
ولی فکر میکنم تولیدات فکری افزایش پیدا کرده اند البته در حجم و نه در کیفیت. البته این را خیلی هم بد نمی بینم چون بالاخره این امر باعث خواهد شد خردجمعی و بلوغ مصرف کننده بیشتر شده و بتواند شروع به تصفیه کیفیت خوب و بد کند. به عبارت دیگه حالا که مثلا 5 تا کتاب مدیریت دانش خوب ترجمه شده به بدترین نحو و نگارش افتضاح و نامفهوم، بتدریج خواننده ایرانی از خودش این سوال رو خواهد کرد که چرا من باید وقتم رو برای این اراجیف بگذارم و چرا نباید یا اصل را بخوانم یا خودم تحقیق کنم.
اما آنچه که به عنوان ایراد درویشی زیستن یاد میکنی من ایراد نمی بینم. چرا که بهره برداری از تجارب جهان های دیگر از عمق دانش سازنده فکر خواهد کاست ولی به وسعت فکر وی اضافه خواهد کرد. من فکر می کنم در حال حاضر این طور روشنفکرانی که تجارب در زمینه های گوناگون دارتد در ایران متعدد هستند و همین باعث شده برای کارهای غیر از تولیدات فکری جذاب شده اند. همین موضوع آنها را به حدی درگیر زمینه های مختلف می کند که مجال تعمق و حضور در زمینه های عمیق تر یک حوزه- خصوصا در معیار جهانی- برایشان کاهش که می یابد هیچ بلکه به آن احساس نیاز هم پیدا نمی کنند. و این ایراد است.
Anonymous - August 12, 2008 12:19 AM
حمید :
این قبلیه من بودم ولی نمی دونم چرا Anonymous نشون میده
حمید - August 12, 2008 12:21 AM
فرشاد :
حامد جان سلام
در راستای زندگی درویشی و کار روشنفکری آقا مشکل این کامنت دونی ات را حل کن.
مشکل اینه که اگر کسی پیش نمایش را بزند اسمش در مرحله نهایی می افتد. فکر کنم این دفعه سوم است که من این را می گویم.
ساده ترین راه حل این است که فعلا علی الحساب این دکمه پیشنمایش را برداری.
فرشاد - August 12, 2008 12:58 AM
پایین :
در موردِ تولید محتوای علمی مطمئن نیستم؛ ولی در مورد تولید محتوای هنری،حداقل درک شهودی ام میگوید خلق کنندگان آثار هنری ناب در هر رشته، کمتر به «اقتصاد کار موثر» نگاهی داشته اند. در واقع، احتمالآ اکثریت جمعیت هنرمندان بزرگ تاریخ به لحاظ اقتصادی کاملآ تامین بوده اند و نیازی نداشته اند با خلق آثار هنری به کسب روزی بپردازند. از این منظر، شک دارم دورانِ جدیدی آغاز شده باشد و تغییر انتظارات از زندگی که عموم مردم- و نه هنرمندان- را در بر می گیرد، نقشی در کاهش «کار موثر» داشته باشد.
پایین - August 12, 2008 01:25 AM
بهاره :
نه لزوما. البته مثالی که می زنم در واقع موقعیت اکستریم هست. مثلا دانشجوهای دانشگاه MIT از موثرترین افراد جامعه امریکا در 20 سال اخیر بوده اند و اگرچه خیلی کار می کرده اند (چه در دوران دانشجویی و چه حالا که میلیارد دلاری هستند) ولی درویشانه زندگی نمی کرده اند. اتفاقا ذهن تجاری خوبی داشته اند. فکر می کنم هیچ چیز به اندازه آی بی ام، مایکروسافت، گوگل، سان، نت اسکیپ و ... نمی توانست این قدر بر زندگی مردم عادی امریکا موثر باشد.
بعلاوه شخصا یک کار غیرآکادمیک/ غیر هنری را غیر موثر نمی دانم هر چند از آدم هیچ نام و نشانی نمی ماند ولی غیر موثر نیست.
راستش با این طرز فکر "موثر/غیر موثر بودن" شغلها مشکل دارم و قبول ندارم. هر شغلی از سپوری تا مدیر عامل شرکت مخابرات بودن از کارمند آموزش تا استاد دانشگاه بودن موثر است. همان هایی که دو پست قبل تر حرص درمی آوردند، اگر در شغل خودشان حرفه ای برخورد می کردند بر زندگی افراد جامعه موثر اند. زنجیره حرفه ای بودن افراد در شغلهایشان جامعه را در مسیر بهبود و رشد قرار می دهد.
به این تفکر از وقتی کتاب Good to Great را خواندم معتقد شدم (ترجمه فارسی اش -بدون فصل آخر- هم با عنوان "از خوب به عالی" هست. البته بیشتر به درد مدیران ارشد می خورد). این کتابی بود که یکی از مدیران ارشد هدیه داد و جدا هم که خودش همین عقیده را داشت و برخلاف ما که از مثلا یک کارمند خدماتی انتظار حرفه ای بودن نداریم او کاملا انتظار داشت و برخوردش با او باعث بهتر شدن خدمات برای همه افراد دپارتمان می شد. به قولی وقتی 10 ساعت کار سنگین می کنی یک قهوه/چایی داغ تنها چیزی است که این را ممکن می کند.
بهاره - August 12, 2008 10:32 AM
:
اينجا كار فكري و هنري مستقل كردن، نه تنها با احتمال زياد صرفه مادي نداره، بلكه ريسك بالاي توقيف و ... هم داره.
Anonymous - August 12, 2008 12:36 PM
محسن :
زیستن با زهدی اجتماعی مستلزم اینهاست:
راز دار دانستن هستی
داشتن آرمان
باور به اثر پذیری اعمال
باور به شهادت
خواست برای تغییر
زمانه ما همه اینها را بگند کشیده است.
محسن - August 13, 2008 08:20 PM
:
آقا من هم مدتها است دقیقاً به همین نکتهی شما رسیدهام و برای بعضی از دوستان نزدیک که تمایلات تحولگرایانه داشتند بیان کردم. واقعیت این است که در شرایط فعلی جامعهی ما اگر عدهای ایثار نکنند و قربانی ندهند راه برای بقیه و نسلهای بعدی هموار نمیشود. یعنی حتی اگر میخواهیم عالمان در جامعه مهجور و درویش نباشند لازم است یک عده خودشان را فدای این هدف کنند. فکر کنم یک پست مستقل در این باره در وبلاگم بنویسم. شما را یک روشنفکر واقعی میبینم.
Anonymous - August 14, 2008 08:20 AM
:
سلام آقاي قدوسي
ظاهرا شما انساني هستيد كه علاقه به روشنگري داريد، چون داريد با آبروي افرادي كار ميكنيد كه ممكن است تمام شفافگريهاي شما يا شركت كنندگان در سايت شما صحيح يا بي غرضانه نباشد، خواهش ميكنم كمي روي نوشتهها كنترل داشته باشيد يا عكسالعمل نشان بدهيد. اين حرفهاي زشت و بيمعني كه يك آدم بيسواد به خود اجازه ميدهد راجع به پروفسور نجاتي بگويد، واقعاً منو شرمسار ميكند از ايراني بودنم. چرا ما ايرانيها اينقدر بيچشم و رو هستيم يا چرا اينقدر فكر ميكنيم كه با وجود قرنها فقر علم مديريتي كه داريم، ميتوانيم در مورد سطح علمي ايرانيهايي كه در خارج تحصيل كردهاند و موفق هم شدهاند اينقدر راحت قضاوت كنيم و با سادهلوحي فكر كنيم كه چون به اينترنت دسترسي داريم، ديگر عقل كل شدهايم و ميتوانيم هر نكتهاي كه قرار است واقعيت داشته باشد را از اين راه اعتبارسنجي كنيم!!! اگر اين آقاي : اينقدر عالم و دانشمند هستند كه يك پروفسور را ارزشيابي كردهاند، خودشان نتونستند يك دوره آموزشي برگزار كنند كه حداقل 10 نفر شركت كننده داشته باشه يا چند تا پروژه بگيرند كه حداقل حقانيت خودشونو از اين راه اثبات كنند بجاي اينكه سعي كنند آدمهاي شناخته شده و موفق را زير سؤال ببرند؟!!!! من از طرف تمام كساني كه از روي ناداني يا احساس كمبود يا به جبران نفهميدن خود به يك استاد موفق ايراني در سطح جهاني اين حرفهاي بي اساس را زدهاند از تمام وجود عذر ميخواهم. اميدوارم از سايت شما توسط اين افراد كه دنبال مكان براي انتقام ميگردند سوء استفاده نشود.
حامد: سلام. من این آقای پروفسور را از نزدیک نمیشناسم ولی بعد از این ماجرا برای من هم ماجرا جالب شد. روی اینترنت فارسی پر بود از ادعا در مورد سوابق ایشان ولی هر چه جست و جوی انگلیسی کردم حتی یک مقاله از ایشان ندیدم. چه طور کسی میتواند این همه مدرک و سمت داشته باشد و هیچ نشانی از ایشان در اینترنت انگلیسی نباشد.
Anonymous - September 18, 2008 06:48 PM