« پيامدهاي فقدان آزادسازي : با نگاهی به بخش برق | صفحه اول | توضیحاتی در باب مهاجرت »

24 شهریور 87

روزهایی که می‌گذرد

چهار سال قبل، در روزهای اولی که آمده بودیم این‌جا، دوستان ایرانی که رفقا معرفی کرده بودند را می‌دیدیم تا هم کمی اطلاعات بگیریم و هم من به شیوه معمول خودم شبکه اجتماعی جدیدم را در محل سکونت تازه بسازم و توسعه بدهم - و البته چه خیال باطل و تلاش عبثی بود این دومی-. چیزی که در این دیدارها برای من عجیب و غیرقابل باور بود نوعی از افسردگی بود که به خوبی در رفتار و نگرش و شیوه برقراری ارتباط این دوستان تازه می‌دیدم و نمی‌توانستم هضمش کنم. تازه کسانی که من می‌دیدم عموما به نوعی جزو خوش‌بخت‌ترین ایرانی‌های مقیم اروپا به حساب می‌آمدند. یعنی پناهنده‌ای نبودند که سال‌ها بلاتکلیفی و در به دری و سختی کشیده باشند یا کسانی نبودند که با بی‌پولی دوره دانش‌جویی سر کرده باشند. آدم‌هایی بودند که اکثرا با ارز ارزان دانش‌جویی درس خوانده بودند و مشاغل حرفه‌ای داشتند و دست‌شان به دهنشان می‌رسید.

در همان روزهای اول دوستی را دیدیم که مدیر یک بخش تخصصی یک شرکت مهم اتریشی بود. بر خلاف تصور قبلی من از چنین آدمی که باید منبع انرژی و خلاقیت و امید به آینده باشد او را به شدت ناامید و منفعل یافتیم. در حدی که در همان دقایق اول آشنایی با ما آن‌را به اشتراک گذاشتش. پرسیدیم که ماجرا چیست؟ خنده‌ای کرد و گفت که هیچ نیروی امیدبخشی در زندگی‌اش ندارد. تعریف کرد که به سقف رشد شغلی‌اش رسیده است و می‌داند که بالاتر از آن برای او به عنوان یک خارجی به سختی به دست می‌آید (یا شاید با تخصص خاصی که او داشت دیگر بالاتر از آن واحد خاص برایش امکان نداشت). آن قدر هم از ایران دور بوده که دیگر نمی‌تواند شرایط کار و زندگی در ایران را تحمل کند و لذا نمی‌تواند برگردد و کاره‌ای شود، بچه‌هایش بزرگ شده‌اند و از هم فاصله گرفته‌اند و کارش هم یک‌نواخت شده است و دلایل دیگری از این جنس. می‌گفت فقط زندگی می‌کنم که روزها بگذرد. اولش فکر کردم او استثنا است. بعدا فهمیدم که اشتباه می‌کنم. داستان بارهای بار با آدم‌های دیگری و با شرایط کم و بیش مشابه او برایم تکرار شد و من فهمیدم که این یکی از سرنوشت‌های محتومی است که در این جامعه انتظار آدمی مثل من را می‌کشد. به این خاطر هر وقت که با این پرسش خسته‌کننده مواجه می‌شوم که "برای چی می‌خواهی به این خراب‌شده برگردی؟" داستان دوست‌مان را تعریف می‌کنم و می‌گویم برای این‌که نمی‌خواهم بیست سال دیگر من جای او باشم.

ام‌روز رفته بودم فروش‌گاهی که صندوق‌دارش خانم ایرانی است و من گه‌گاهی از آن‌جا خرید می‌کنم. خانمی است در میانه چهل‌ سالگی. پوست صورتش چین و چروک آشکاری دارد و های لایت موهایش اصلا به پوست سبزه‌اش نمی‌آید. عصبی است. نه فقط با من که با همه و من پیش خودم فکر می‌کنم چرا عصبی نباشد؟ در واقع به چه امیدی خوش‌حال و پرانرژی باشد؟ من دقیقا نمی‌دانم چرا این‌جا است. شاید به اجبار زمانه آمده و شاید به امید زندگی به‌تر خودش را بین مستحق‌ها جا زده است. فقط این را می‌دانم که هیچ بعید نیست که بیست سال باشد که شهرش را ندیده و هیچ بعید نیست که از هم‌سرش جدا شده و سال‌ها است که تنهای تنها زندگی می‌کند. آن هم نه در باغ بزرگی که در خانه‌ای کوچک در محله‌ای قدیمی. دقیقا نمی‌دانم زندگی مادی‌اش چه طور می‌گردد ولی می‌دانم در جایی که او کار می‌کند حقوق ماهیانه صندوق‌دارهایی مثل او که یک لحظه فرصت سرخاراندن ندارند چیزی حدود هزار تا هزار و دویست یورو است. پولی که اندکی بیش از مقدار لازم برای یک زندگی بخور و نمیر است. آن‌قدر که بشود باهاش خانه‌ای 50 متری اجاره کرد و غذا خورد و لباس غیرمارک‌دار پوشید و قبض‌ها را پرداخت کرد و غصه خرج دکتر را نخورد و شاید سالی یک هفته هم تور ارزان قیمت مصر و مراکش رفت. دیگر بعید می‌دانم به بیش از این کفاف بدهد. مثلا آن‌قدر نیست که واقعا بشود با آن ماشین به درد بخوری خرید و خرجش را داد. عجیب نمی‌دانم اگر بگوید سال‌ها است که مهمانی نرفته یا مهمان نداشته است و کاملا باور می‌کنم اگر بگوید دلش پوسیده از بس یک نفر هم‌زبان پیدا نمی‌کند که وسط کار روزانه چهار کلمه حرف بزند و انرژی بگیرد. اسپانیولی هم نیست که مثلا در اوج بی‌پولی با آدم‌ها جمع شوند و گیتار بزنند و آواز بخوانند و خوش باشند یا آفریقایی نیست که در اوج غصه خنده بلندش فراموش نشود. ایرانی است که اصولا از این فرهنگ به دور است.

نمی‌دانم در ایران چه کاره بوده است. شاید در دوره دانش‌جویی طرف‌دار اکثریت و اقلیت بوده و مجبور شده بیاید یا شاید پرستاری در بیمارستانی یا دبیر دبیرستانی یا منشی شرکتی بوده و فکر کرده حالا که این‌جا تا آخر عمرش هم نمی‌تواند از غصه بی‌پولی خلاص شود برود جایی که خوش‌بخت زندگی کند. و حالا دارد زندگی می‌کند. زندگی که شاید حتی خوش‌ نداشته باشد حقیقتش را برای آدم‌هایش در ایران تعریف کند. احتمالا حالا این‌جا نگران کرایه خانه نیست و احتمالا بی دغدغه حافظان امنیت اجتماعی در خیابان راه می‌رود ولی آیا این زندگی همه چیزی بود که رویایش را می‌پروراند و می‌توانست به دست بیاورد؟ باید از خودش پرسید ولی می‌دانم که واقعیت زندگی خیلی‌ها در این‌جا اصلا چیزی نیست که مردم در آن‌جا خوابش را می‌بینند. بدی این‌جا این است که این آدم دیگر حتی نمی‌تواند خواب یک زندگی به‌تر را ببیند و به امید آن زنده باشد و زندگی می‌کند تا روزهایش بگذرد.

پ.ن: کاش خداوند اندکی عقل و ذره‌ای پختگی به این حسین درخشان بدهد. دیدم برداشته لینکی با این مضمون که " وقتی یک کاپیتالیست دو‌آتیشه عینک ايدئولوژیکش را کنار می‌زند" به این نوشته داده است. من که نویسنده متنم نفهمیدم ربط این ماجرا به کاپیتالیسم چیست. ضمنا اگر قرار باشد موضوع به لیبرالیسم و کاپیتالیسم ربط داشته باشد رابطه معکوس است. هر چه به سمت کشورهایی مثل آمریکا و انگلیس که اقتصاد و فرهنگ بازتری دارند می‌رویم وضعیت مهاجران و آدم‌هایی مثل ما به‌تر می‌شود. بخشی از ماجرای سکون و خسته‌کننده بودنی که نقل کردم به ته‌مانده نظام‌های سوسیالیستی کشورهای اروپایی برمی‌گردد.



   نظرات

نوید :

"تعریف کرد که به سقف رشد شغلی‌اش رسیده است و می‌داند که بالاتر از آن برای او به عنوان یک خارجی به سختی به دست می‌آید" این همان تفاوت عمده اروپا و آمریکای شمالی است که در پست مقایسه ی این دو بهش اشاره کردم::در اروپا به دلیل ساختار فرهنگی شما همیشه هیچوقت احساس تعلق به جامعه نمی کنید همیشه خودتون به عوان یک اقلیت و مسافر می بینید ولی در آمریکا و کانادا به دلیل فرهنگ مهاجرت پذیر شما احساس تعلق می کنید. شما می بینید به عنوان یک اقلیت مثل اباما می تونید حتی تا رئیس جمهور شدن هم پیش برید ولی به نظر می رسه محال است حالا حالا در اروپا یک رنگین پوست تا این درجه بالا بیاید. حتی اگر دور و اطراف ببینید، تعداد ایرانیان "موفق" آمریکای شمالی با اروپا قابل ممقایسه نیست. شاید اگر پذیرش کانادا پذیرفته بودید هیچوقا نمی نوشتید که رزمه ام چند سال از "تجربه ی واقعی خالی" است. خلاصه برای «مهاجرت» به معنی واقعی آمریکای شمالی گزینه بسیار بهتری است، آدم باید ببینید فرزندانش و حتی نسل های آینده اش به عنوان یک اقلیت نژادی (و احتمالا دینی) در اروپا زندگی بهتری خواهند داشت یا در آمریکای شمالی. مطمئنم اکثر کسانی که به شما ایمیل می زنند و در این مورد سوال می پرسند هدفشون از ادامه تحصیل راهی برای مهاجرته و نه "تحصیل علم".

 

نوید :

اگر به شبکه های دوستی و اجتماعی ایرانی علاقه مند هستید و آن ها را فاکتور مهمی می دانید، در آمریکای شمالی هم میشود شهر های مطلوب تری برای زندگی انتخاب کرد مثل لس انجلس یا تورانتو که به نظرم در تورانتو چون ایرانیانش عموما تازه تر از ایران خارج شده اند با فضای فکری شما و امروز ایران نزدیک ترند. در نتیجه نمی شود برای هرجایی به غیر "از آن خراب شده" آن وضعیت برای بیست سال آینده ی خود متصور شوید.

 

:

تورنتو اقلیت ایرانی قابل احساسی داره. ولی در آمریکای شمالی باید بدانی که 8 ساعت کار جدی باید انجام بدهی، و بعد هم یک زندگی از نظر مادی در حد اروپا یا شاید کمتر داری. تنها فرقش این است که چون همه مهاجرند، نژاد و ... اهمیت چندانی ندارد (حداقل در کانادا). ولی 8 ساعت کار اینجا چنان سنگین است که وقتی خانه می رسی، حتی نمی توانی سر پا بایستی. یک شام می خوری و می ری می خوابی. البته فرصت ترقی بیشتر از اروپاست، ولی ترقی در مقام آنقدر مهم نیست، مهم سرمایه دار شدن است.

 

:

من در اروپا کار کرده ام در آمریکای شمالی هم درس خوانده ام و کار میکنم. در رابطه با ترفیع شغلی نظر کسی که نقل کرده اید ،کم و بیش درست است- و این را چنانچه از محیط دانشگاه- چه به عنوان استاد و چه به عنوان دانشجو - خارج بشوید و وارد دنیای شرکت ها و موسسات بشوید ان شزایط ذکر شده را مشاهده می کنید- در اروپا بیشتر و در آمریکای شمالی کمتر. من اینجا وقتی با دوستان صمیمی تر صحبت میکنم -که همه مانند من و شما با پول استاد و حل تمرین و جایزهای تحصیلی اینجا آمده اند درس خوانده اند و حالا استاد شده اند یا در شرف استادی هستند که چرا به صنعت و تجارت وارد نمیشوند جوابشان مشابه همان جواب بالاست و اینکه در دانشگاه لااقل اختیارشان به دست خودشان است.

 

:

به آقا/خانمی که به نظرشان کار در محیط های کاری کانادا سنگین آمده است پیشنهاد میکنم مدتی در اروپا کار کنید تا تفاوت را ببینید.

 

:

Move to northern California or east coast, you will see a lot of successful Iranian, I know Europe is kind of shitty that's why you shouldn't have chosen Europe in first place

We complain a lot, we should stop nagging and start working

 

نوید :

مگر من در محیط آمریکای شمالی کار نکرده ام که حالا شما می خواهید به من شرایطش را توضیح بدهید؟ شاید این جمله کلیشه ای باشه ولی مهم اینه که آدم از کاری که می کنه لذت ببره. به قول علی ابن ابی طالب بهترین تفریج کاره و به قول ادم اسمیث: what can be added to the happiness of a man who is in health, out of debt, and has a clear conscience?

 

giti :

خیلی تلخ است که توی صدا و تک تک کلمه های مهاجران(چه دوستان دور و برم و چه وبلاگ نویس ها)،این روزها غم آشکاری را می بینم.انگار یک بغض خوانده می شود،بغضی که حرفش را می داند ولی گفتن اش را می ترسد...

 

فروغ :

جالب بود.. خیلی ممنون.

 

Fred :

It is even worse in Canada. Most people are depressed. Very sad but true.

 

:

to navid:

agha to ro khoda az in payambara va emama enghadr reference nadid. kheyli chendeshnaake!

to hamed:

agha oon hyte lite nist, highlight e: http://en.wikipedia.org/wiki/Hair_highlighting

ye ghalate emalaee ham dashti: espanyoyi na, espanyoli ;-)

hamed: thanks, both typos.

 

:

به نظر من هم وضعیت در آمریکا متفاوت است. من از اروپا به کانادا و به تازگی به آمریکا آمده‌ام. و در هر نقل مکان وضعیت زندگی‌ام مثبت‌تر شده است. ایرانی‌های موفقی که در آمریکا دیده‌ام بسیار انرژتیک، فعال و مثبت هستند. نکته‌ی جالبتر اینجاست کمتر سیاسی هستند،کمتر فلسفه‌بافی می‌کنند و کمتر نق می‌زنند.
تخصص‌ام کامپیوتر است ازدواج کرده‌ام و دو پسر دارم.

 

رهگذر :

به نظر من به سادگی نمی‌توان این مشاهدات را تعمیم داد. مثلا تجربه شخصی من بر عکس بوده. بعد از سالها کار و زندگی در اروپا، با همسر و دخترم به آمریکا آمده‌ایم. حداقل سالی یک بار هم به ایران سفر می‌کنیم. من و همسرم هر دو دکترای فنی داریم و هر دو حس می‌کنیم که زندگی در اروپا به مراتب برایمان راحت‌تر و آرامش‌بخش‌تر از آمریکا بوده است و امیدواریم که فرصتی پیش بیاید که هر چه زودتر اشتباه‌مان را جبران کنیم و به اروپا برگردیم.

 

massoud :

Could it be that the wiser we get, the more we understand what life is about, the less happy we 'look'? Looking happy may be the stuff of simpletons and fools.

 

Aydin K :

سلام
وقتي شما در مورد وضعيت زندگي در فرنگ اينطوري حرف مي زنيد ما در داخل افسرده و نيهيليست تر مي شويم!

 

:

شايد موضوع ربطي به اروپاو امريكا نداشته باشه.همين طور به فقير و غني بودن يا امكان پيشرفت شغلي و غيره.
شايد يك چيز مهمتري، يك حقيقت مهمتري در بين باشه. نميخوام منبر بروم ولي ميتونه موضوع خوبي براي فكر كردن باشه.

 

ناصر :

خوب اين تجربه هاي شما براي مشاغل خاص بوده كه تفاوت درجه در طي سال ها يكسان است و مساله مهمتر اينكه معمولا اين شغل ها داراي يك كار روتين و يكسان بدون فراز و نشيب هستند شما يك استاد دانشگاه را در نظر بگيريد و بررسي كنيد ببينيد واقعا چنين افسردگي دارند؟ يا دچار نوستالوژي شده اند؟ خيلي بعيد مي دانم

 

رها :

خدا این یه دفعه رو استثنائن به حسین درخشان خیر بده! باعث شد وبلاگت رو بخونم D:

 

شهره :

همین دیگه...همش همینه! حالا یه ذره کم و زیاد...

 

:

سلام..درست است که تنها 21 روز است به وین آمده ام اما حس می کنم زندگی در وین به طرز عجیبی مانند زندگی در تهران است...در تهران ما توجهی به ایرانی ها نداریم چون همه ایرانی هستیم واینجا ایرانی ها را زیر ذره بین میگذاریم تا شاید...نمیدانم اما حس میکنم یک زندگی ساده و نه چندان بلند پروازانه در وین حتی می تواند از تهران راحتتر باشد.

 

ویرا :

جناب اقای نویسنده - شما میدونید که حدود سی میلیون نفر در امریکا طبق اعلام رسمی مقاماتشون با حقوق هزار الی هزار و پانصد دلار در ماه زیر خط فقر زندگی میکنن ؟ و لابد خیلی شادن چون تو امریکا هستن و خوب امریکا حداقل برق هالیوودش چشم دنیا رو میگیره - شما میدونید 40 میلیون امریکایی بیمه نیستن و برخلاف اون خانم صندوق دار ساکن اروپا نگران پول دکتر و دواشون هستن ؟ و لابد باز هم خیلی شادن چون امریکاست دیگه بالاخره . سیتیزن امریکا بودن لابد افسردگی رو از دلهای حسرت کشیده پاک میکنه .
در ضمن در امریکا تعداد مهاجران ایرانی از اروپا بیشتره و اگر ایرانی فقیری رو در امریکا میشناسید که شنگول تر از یه ایرانی فقیر دیگه در اروپاست به دلیل همین کمتر شدن حس غربته . نه به دلیل سرمایه داری بودن امریکا و به قول شما ته مونده نظام سوسیالیستی اروپا . اگه یه صندوقدار نگران دوا و دکترش نیست دلیلش وجود همین ته مونده های سوسیالیسمه .

 

راجر :

سلام
یه سرس چیز میز می خاستم بگم که فلن حسش نیس ... :) بعدن
-------------
در مورد این بگم که نکتش اینجاس که آدما وختی می رن اینجاها به فکر این چیزا نیستن ینی چون جوونن ممولن برا همین فک می کنن همیشه شرایطشون همونجوریه و همه چیو راحت می تونن تحمل کنن ولی نمی دونن چند سال دیگه چی میشه، البته بیچاره ها تخصیری ندارن وختی می بینن اونجایی که هستن به این سادگی خیلی ضروریات زندگی رو نمی تونن به دست بیارن خب چی کار کنن؟...
واقعن تخصیر کیه؟

 

الهام :

با خوندن این پستتوت خیلی دلم گرفت.
اینجا آدم یه جور گرفتاره
اونجا هم یه جور...

 

رضا :

سالهای متمادی که نه همین سه چهار سال که آدم اینجا زندگی بکند یک چیز بی ربطی می شود مثل ماها. نه اینجایی است نه ایرانی.
شاید خنده دار باشد ولی بعضی شبها هنوز خواب تهران رو می بینم و خانه یوسف آباد جمعه این هفته بعد از چهار سال کار در اینجا تا ظهر یادم نبود باید بروم سر کار به هوای جمعه بودن و تعطیل بودن آخر سر بقال ترک سر کوچه بهم یاد آوری کرد امروز چرا نرفتی سر کار! هر روز هم فارس نیوز و تابناک و روزآنلاین و کوفت و درد رو شخم می زنم برای مطلع شدن از اخبار ایران ... اینجا وطن من نیست هر کاری بکنم نیست جهان وطن بشوم یا پاسپورت هم بگیرم یا هر چیز دیگری باز اینجا مال من نیست ... ولی خانه مان حکایت دیگری دارد حاضر هستم با همین افسردگی هایش و با خوابهای پریشانش اینجا زندگی بکنم ولی وقتی می روم توی خیابان کتک خوردن زنان و دختران ایرانی رو از دست امنیت سازان نبینم ... پدرم تعریف می کرد آشنایی که شیمیایی است یک هفته است نمی تواند بخوابد از زور درد چون بیمارستان ساسان داروهایشان رو نمی دهد خورده به تحریم ها آلمان به ایران داروی بیماران شیمیایی رو هم دیگر نمی دهد ... دوستی دارم یک خانمی است دکترای حقوق دانشگاه آزاد می گوید شاید ترک تحصیل بکند می دانی چرا ؟ می گوید با این افتضاح مدرک جعل کردن در مملکت امید ندارم دکتر هم بشوم کسی باور بکند من دکتر شدم... بگذریم فضا برای گله و انتقاد زیاد است ولی آسمون خدا هم همه جا یک رنگ است ... این رو ببین بسیار زیبا است:
http://www.youtube.com/watch?v=AxBCy5bMRiA

 

مهدی :

پست بسیار خوبی بود.

 

:

چند نکته. ۱) بافت جمعیتی مهاجران ایرانی به اروپا، آمریکا و کانادا متفاوت به نظر می‌رسد. به نظر می‌رسد که در اروپا پناهندگان، در آمریکا دانشجویان و در کانادا نیروی کار متخصص بخش بزرگتری از مهاجران ایرانی را تشکیل داده‌اند. به نظر من عجیب نیست که مثلا در کانادا که مهاجران به طور سیستماتیک از فیلتر‌هایی عبور می‌کنند تا از قبل معلوم باشد که تخصص‌های مورد نیاز جامعه را دارند،‌ به اندازه کافی زبان می‌دانند و دارای سایر شرایط مهاجرت هستند، افراد بیشتری در جامعه جدید جا افتاده باشند. ۲) مشاهدات شخصی در مورد چند نفر جایگزین یک مطالعه آماری نیست و نمی‌توان و نباید آنها را تعمیم داد و حقیقت فرض کرد. اینکه به طور اتفاقی شخصی را که موفق بوده یا شخصی که خیلی موفق نبوده را بشناسیم یا ببینیم، مشاهده آماری قابل اعتمادی نیست. ۳) خیلی از مهاجران تلاش زیادی در جذب شدن در کشور جدید نمی‌کنند. به قولی، خیلی از مهاجران سعی دارند به جای آنکه از کشور خود به کشور جدید مهاجرت کنند، سعی دارند که کشور خود را هم با خود بیاورند. دلیل مهاجرت این افراد در بیشتر مواقع سازگاری فکری بیشتر با جامعه جدید نبوده بلکه تنها جستجوی «راه فراری» از جامعه قبلی بوده است. طبیعی است که وقتی هدف تنها رفتن از الف و نه رسیدن به ب بوده، احتمال زیادی وجود دارد که از زندگی در ب چندان راضی نباشند.

 

بماند :

وقتی می خوندم یاد زندگی رئیس جمهورا افتادم...!

 

SS :

آدم های بی هدف هر جا که برند به هیج جا نمی رسند!

 

هويت: نامعلوم :

از آن دسته آدمهايي هستم كه مي‌گفتم مگر جانم به لبم برسد كه از ايران بروم.حالا وقتي مي‌بينم نه مي‌شود برنامه ريزي بلند مدتي براي زندگي كرد و نه بدون پدرسوخته بازي پيشرفتي داشت، تازه توي مملكت خودت كه مهاجر هم نيستي همه از راننده تاكسي گرفته تا كارشناسان! اداري سازمانها و مردم معمولي و غير معمولي ازت طلبكارند و دسته جمعي هيچ نوع حقوقمان به رسميت شناخته نمي‌شود، دلم مي‌خواهد بروم از اين جا به هر آنكجا كه باشد بجز اين سرا سرايم!

 

mitra :

Hi Hamed,
would this woman (as an example have could be looking for growth, or any improvement in her life if she was working as a nurse , teacher or secretary in Iran?
?

 

حمید :

من هم در این باب عرایضی فرمودم در وبلاگم!!

 

fh :

ببخشيد من يه چيزيو نمي فهمم. اين چه ربطي به برگشتن به ايران داره؟ مگه تو ايران همه پر از انگيزه و پيشرفتن؟ تازه همون سطح زندگي رو هم نداريد.

 

roozmare negar :

salam, aval khastam comment begozaram, didam toolani mishavad pas dar morede in poste shoma posti neveshtam.

 

بهاره :

والله ما که اطرافمان را نگاه می کنیم همه یا دارند می روند کانادا یا اخیرا بیشتر استرالیا. مساله سقف شغلی خیلی ها را درگیر می کند ولی مگر در همین ایران چند نفر می توانند به سقف شغلی مورد نظرشان برسند؟ واقعا سخت است گفتن اینکه اگر آن انتخاب را نمی کردم چه می شد. جز خدا چه کسی می داند؟!
گاهی فکر می کنم می گوییم وابستگی خانوادگی و ... ولی وقتی دور و برم را نگاه می کنم واقعا به جز خانواده درجه 1 آن قدر همه از هم دورند که فرقی نمی کند آن سر دنیا باشی یا همینجا دو تا محله این طرف تر. دوستان اغلب رفته اند و اینجا هم هرچند وطن است باز با غربت فرق چندانی نیست وقتی دوستان را در کنارت نداشته باشی.
اینجا هم پدرهای خانواده 6-7 شب می رسند خانه (چه جوان چه میانسال) و نایی نماینده برای همنشینی ها و گفتگوهای قدیم.
واقعا کدام بهتر است؟ اصلا شاید یکی است و فقط تلاشی است برای تغییر با فکر شاید...

 

آواره :

اي بابا . خيلي وقتا مخالف نظراتت هستم . ولي اين بار كاملا موافقم . خيلي دلم گرفته و خيلي دو دل هستم كه برگردم يا نه . ولي روم نميشه . اي خدا تو به همه ما كمك كن .

 

سعید و ... :

با سلام به تمامی دوستان

شاید این دوگانگی رفتاری همواره همراه کسانی باشد که دارای نوعی احساس قوی و ارتباط با دنیای پیرامون خود دارند . این حس را شما در فرزندان ایرانی هایی که درسایر کشورها متولد می شوند نمی بینید، پس این موضوع مرتبط به تعلقات خاطری است که افراد به فضاها و مکانهای خاصی مانند سرزمین مادری دارند ، است.ما ایرانیها نیز از این قاعده مستثنی نیستیم و کفتر جلد سرزمین خودمان هستیم .

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز می جوید روزگار وصل خویش .
همواره در زمانی که با همسرم بحث مهاجرت به خارج از کشور را پیگیری می کنم بر این نکته تاکید می کنم که من آنقدر وابستگی های کوچک و بزرگ در اطراف دارم که اگر عمری باشد به همه دنیا سفر خواهم کرد و لیکن زندگی در جایی غیر از فضای کنونی در ذهن من نمی گنجد مگر به اندازه یک مسافرت کوچولو و بس.

 

جهانگرد :

سلام
دوست عزیز تصور نمی کنید بی انگیزگی وافسردگی اینها به بهای ارزانی که خود را درقبال ان به دست روزگار سپرده وروزگار هم مهاجرت را برای انها رقم زده ربط داشته باشد؟
جناب پرفسور سمیعی در المان زندگی می کند وپرزیدنت پزشکی المان لقب گرفته او از خود توانمندی به نمایش گذارد وجامعه المانی هم مجبور شد سر تعظیم فرود بیاورد ایا غیر از این است ؟
یا من در بلاگم یک سری از افراد را که در خارج از ایران در اروپا وامریکا واسترالیا به زیستن مشغولند گرد اورده ام وبا همه انها رابطه دوستانه دارم اما کمتر از این نوع نگاه که شما فرمودید که البته شاید نگاه غالب مهاجرین ایرانی باشد دیده ام
من می بینم که دوستان به تحصیل در اروپا مشغولند وهر روز از پیشرفتشان برایم می نویسند ومن هم لذت می برم من فکر می کنم همه این حالات به خواست شخصی افرادو روحیات انها مربوط است نه به محیط

 

:

" بخشی از ماجرای سکون و خسته‌کننده بودنی که نقل کردم به ته‌مانده نظام‌های سوسیالیستی کشورهای اروپایی برمی‌گرد "

به به! ممنون كه جواب بعضيا رو دندون شكن مي دين.
پست جالبي بود اما من فكر ميكنم هر آدم پرتلاشي يه روزي وا ميسه و مي بينه كه تمام خواسته هاشو جواب داده و اونوقت مي گرده دنبال يه نياز تازه ... فرقي نميكنه كجاي دنيا وايساده باشه... اصلا همين آدم اگر ميلياردر به دنيا اومده بود زودتر به اين نقطه مكث نمي رسيد؟
همه توي اين نقطه دنبال تعريف كردن نيازهايي مي گردن كه مبهم و نسبي و بعضا ماورايي باشه ... چرا؟ چون يه دفعه چوب تعريف كردن خواسته هايي كه تهشون معلومه و ميشه بهشون رسيد رُ خوردن. بعضي از آدماي جهان سومي هم وقتي از همون اول نمي تونن به نيازهاي اوليه و معيشتي شون جواب بدن مي رن توي اين عوالم. شايد از اينجاس كه اون عرفان هپروتيسمي! به وجود مياد.... اگه آسمون ريسمون بافتم واسه خلاصه كردن حرفام بود. ببخشيد.

 

فاطمه :

راستش حرفهایتان برخلاف آن چیزی بود که من تصور میکردم . قبول دارم که زندگی در هر جایی نواقص خاص خودش را دارد و در هیچ جایی نمی توان به تمام چیزهایی که می خواهی دست یابی . بدست آوردن بعضی چیزها مساوی از دست دادن یکسری چیزهای دیگه است . اما باید دید که در این مهاجرت چه چیزی بدست آورده ای و چیزی را از دست داده ای . این جوری بهتر می شه در مورد ماندن یا رفتن تصمیم گرفت . من فکر نمی کنم زندگی در ایران سرنوشت بهتری از مواردی که شما ذکر کردید داشته باشد حتی فکر می کنم به مراتب شرایط خیلی بدتر و سخت تری در انتظار باشد . به نظر من اینکه آدم لااقل از بابت تامین خوراک و پوشاک و کرایه خانه خودش مطمئن باشد و همچنین نگران خرج و مخارج دکتر نباشد خیلی خوب است ؛ چون در ایران در مورد تامین این موارد هم نمی توانی مطمئن باشی چه برسه به چیزهای دیگه !
به نظر من صرف نظر از جایی که زندگی می کنیم همه چیز به
نوع نگاه ما به زندگی و تلاش و پشتکار ما برای کسب موفقیت بر می گردد .

 

:

salam , az inke ghofti ke tahmaddeye sisteme sosialisti ba to heili kheili movafegham.masalan dar farance hookoomat rasti ast vali ghavnin hame dar amal chapi ast .inj roozi yek tax ekhtera mikonand.va hamishe in maliatha ra bayad tabaghe motevaset ke aksaran daraye takhasos hastand pardakht konanad.man nemidanam dar amrika cheghadr maliat midahand vali in ra midanam ke dar farance az maha ke ke dar tabaghe pezeshkan hastim kheili malait migirand.

 

مانی ب :

سلام
حامد حرف «به‌طورکلی» زدی! دی:
مسئله‌ی مهاجرت هم مثل همه‌ی مسائل (!) خیلی پیچیده است. زندگی در جامعه‌ای با فرهنگ دیگر یک تحول بزرگ و بنیادین در سرنوشت فردی است. مسئله این است که فرد برای این تغییر آمادگی و خواست داشته باشد٬ به آن تن بدهد یا نه. تقلیل رضایت از زندگی به «موفقیت شغلی» نارواست. البته خواننده‌های ایرانی تو این را خوب می‌فهمند.

 

Niosha :

حامد جان ما خیلی در این زمینه باهم صحبت کردیم و منهم به خیلی از مواردی که توی نوشته ات ذکر کردی معتقدم ولی چند تا نکته هست که مثلآ زندگی در خارج را برای من جذابتر میکند: یکی از مهمترین نکات قبول کردن فردیت آدمهاست و استقلالشون و پرایوسی شون که کلآ در ایران یکسره به فراموشی سپرده شده...یک نکتهء دیگه ای که زندگی در کشورهای غربی رو برای من به عنوان زنی که از یک جامعهء مردسالار و زن آزار مثل ایران میاد همین احترام به حقوق زنان و آزادی عمل بیشتر است...
نکتهء دیگری که دوستان بهش اشاره کردن هم همین امنیت فکری و امکان برنامه ریزی بلند مدت است...
نکتهء منفی شاید همین باشه که بخصوص در اروپاجامعهء میزبان بسختی اجازهء همپیوندی میده و مهاجرین بایستی تلاش مضاعفی داشته باشند به نسبت مثلآ آمریکا یا کانادا که خود جامعهء میزبان سازوکارهای همپیوندی رو از ابتدا فراهم کرده...
یک نکتهء دیگه هم که در مقایسهء جمعیت مهاجر ایرانی در اروپای مرکزی و شمالی و مهاجران ایرانی در کشورهای انگلیسی زبان به نظر من میاد میزان آمادگی بیشتر ایرانی ها و همچنین آشنایی شان با سازو کارهای آنها و بویژه آمریکا است که باعث میشه ایرانی ها سریعتر در این کشورها جا بیفتند ولی نسبت به کشورهای اروپایی و زبان و فرهنگشان ناآشنایی بیشتری حاکم هست که به همین ترتیب موجب میشه که مهاجرین به این کشورها دچار واپس زدگی بشوند...
راستی من بین مهاجرین خارجی اتریش مهاجرین کشورهای یوگوسلاوی سابق رو خیلی موفق میبینم چون با قدرت انطباق زیاد( شاید بخاطر همون آشنایی با سیستم اروپایی) در مدت ده پانزده سال در جامعهء میزبان جاافتاده اند و حتی درون سیستم آکادمیک اتریش که از بسیاری از جهات از کانزرواتیو ترین سیستمها است حسابی جاافتاده اند...

 

:

سلام بر حامد عزيز
والا ما كه اون طرفا نبوديم تا بتونيم درباره فضا و آدم‌های اونجا نظر بديم، اما فكر می‌كنم به عنوان يك اصل كلی بشه گفت آدم‌های درجه يك [كه تعدادشون هم همه جای دنيا كمه] هرجا باشن درجه يك هستن، حالا يه خرده بالا يه خرده پايين
كسانی هم كه دنبال متوسط‌ها باشند، هرجا باشند به اندازه امكانات [مادی و غيرمادی] كه محيط در اختيارشون قرار می‌ده، زندگی می‌كنند
شايد بهتر باشه برای اينكه كيفيت فضای زندگی اونجا به درستی نشون داده بشه، پارامترهايی كه در كيفيت زندگی موثر هست و مقدارش در زندگی آدم‌ها هم برای مهاجرها و هم برای بومی‌ها سنجيده بشه، از طرف ديگه اون پارامترها در زندگی داخل هم سنجيده بشه و اين سه تا دركنار هم ديده بشن
چه بسا همونقدر كه در مهاجرها دپرشن يا "زندگی محض گذراندن وقت" ديده می‌شه، برای بومی هم وجود داشته باشه يا اينكه تفاوت چشمگيری نداشته باشن، اون وقت ديگه نمی‌شه گفت دليلش صرفا مهاجرت هست

 

parisa :

سلام دوست عزیز مطلب جدیدی نوشتم که خوشحال میشم نظر بدی. ممنون

 

قاصدک :

کمی حالم گرفته شد...
اما خب آقای حامد تایپوگرافی زیبایی دارید...

 

نسترنn :

رفتن از ايران وزندگي در اروپا برام يه ارزوي دست نيافتني شده .
بايد گذاشت وگذشت ورفت !اينجا جاي موندن نيست .اونها كه اونجا عصبي هستن خوشي زير دلشون زده احتمالا

 

Atoosa :

خوبی و بدی مهاجرت بیشتر از هرچیزی به اخلاق فردی بستگی داره. عده ای هستند که قدرت انطباق پذیری بیشتر از عده دیگر دارن و راحتتر با خصوصیات کشور میزبان کنار میان. مهاجرت برای خود من تجربه مثبت و خوبی بوده...

 

niki :

salam
harfaye shoma ta hadi dorost
ama on khnaom age iran bod mitunest lebas markdar beposhe??
mitunest bedon harf va naghl famil ye sandoghdar sade bashe??
mitunest azadi va amniat ejtemaee dashteh bashe chizi ek khodetun ham eshare kardid?
mitunest ba hadeaghal dar amad dar iran ke khaili kamtar az europast baraye haman dabir va parastri ke goftid ye khone 50 metri bedon daghdaghe farda ye tars sahebkhone dashteh bashe??
asan mitunest tasmim begire age shoharesh ro dost nadare azesh rahat joda beshe bedon harf va naghl va moshkelat ejtemaee zendegish ro begardone??
bebinid baraye ghezavat az did on zan bayad on zan hamin emroz bere sharayeti ro ek einja dare to iran ham azmayesh kone bebine kodom barash behtare baraye man ke taze ke kamtar az se mah einja hastam ghabele ghabole ek ghrobate einja adam ro degh mide ama moshkelt onja rozi hezar bar adam ro degh mide to iran majbori khodet nabashi naghsh bazi koni ta khaili az arkane jame tor o pazira bashand dar gheire ein sorat manfor mishi taze ein nazare mane ke ye adami hastam ke ahle disko raftan ya mashrob khordan nistam femenist nistam ye adam efrati be lahaze dindar bodan ya nabodan nistam
man einja mibinam gosh va morgh bernej gahan arzontar az irane ya laghal be ye gheymat dar hali ke einja adama be euro darand pol migirand man tajob mikonam chera afrade moghime kharej einghad zod sharayete iran faramosheshon mishe
hamin dirun ma behtarin bernje ala ro dah kilo einja 20 euro gereftim khatsin nehsoni midam hamin berenej ro iran berid sar zamin bekhardi fekr konam 3500 patun hesab konand
sharayete zendei iran khaili skaht shode skahtar az zamane jang....

 

من بدون سانسور :

من اصلا نمی فهمم مگر اینجا یکنواختی نیست؟ افسردگی نیست؟ بی هدفی نیست؟ انسان هر دنیایی درون خودش داشته باشد به هرکجا که برود همان دنیا را با خود یدک می کشد. ربطی به مهاجر بودن و بومی بودن هم ندارد.

 

فرشته :

من آن‌قدر پول می خواهم که بشود باهاش خانه‌ای 50 متری اجاره کرد و غذا خورد و لباس غیرمارک‌دار پوشید و قبض‌ها را پرداخت کرد و غصه خرج دکتر را نخورد و شاید سالی یک هفته هم تور ارزان قیمت مصر و مراکش رفت... غیر منطقی شده ای برادر من؟ یک صندوف دار در ایران چگونه است؟

 

Worya Nikdin :

تصور میکنم اصلیترین تفاوت که خیلی هم ساده و بدیهی به نظر میآید در این مورد است که ایران یک کشور در حال توسعه و اروپا و یا آمریکای شمالی منطقه ای توسعه یافته است. بدین معنی که در ایران زمینه های بکر برای فعالیت بسیار زیادند و این آزادی عمل بسیاری به وجود میآورد که قاعدتا در اروپا و آمریکا وجود ندارد.
این باعث میشود احساس رضایت شغلی در ایران آسانتر به دست بیاید.

همکلاسی سابق
وریا نیکدین

 

:

ببین دیگه این عکس چایی را بردار چون وقتی نگاش میکنم غش میکنم برای چایی!!

 

:

avvalan pouzesh ke emkane estefade az fonte farsi nadashtam, dovvoman man fekr mikonam shoma jozve an dasteh az ensanha hastid ke jesmetan injast vali maghz o aghayedetan dar Iran miparvarad chon kamelan man ro yade pooldarshodegan bad az enghelab va albate bebakhshid mesle besazbefrushan dar iran miandazid ke tamame hammo ghammeshan dar iran tabdil be ahsan kardane automobile va ya manzeleshan ast va ya digar ensanha ke faghat be Title fekr mikonand o digar hich, inke shoma shabakeye ejtemai natavanesteid besazid in zafe shomast dooste man ke an shabake shomara jazb nakarde ya shayad tahammole in jazb ra nadashteid beharhal bande shabakehaye besyar khoobi az iraniane tahsilkarde dar inja mibinam ke albate besyar aghayedeshan motafavet ba shomast va besyar ham roshd kardehand va haddo saghfi baraye roshd pisheru nemibinand va hamchenan rooz berooz madarej ra be tarighe maghule an mipeymayand

Hamkare dooste sabeghe shoma!

 

:

How would it have been different in Iran for the lady you are mentioning as an example
or the other guy who has no other way to advance in his career?
In Iran either you should have a connection with the top religous
officials or if you don't follow their beliefs you are in big trouble and you can not advance as well.
Even if what ever you said is true it doesn't mean going back to Iran is the key to success (work wise) , unless you have strong connections to top officials in Iran, of course!!
I have been out of Iran for 12 years now and I'm not depressed at all, in fact I get depressed whenever I pay a visit back home, seeing the conditions that my family has to deal with, lots and lots of injustice!
please don't generalize your thoughts, that's just the way you see things and you think, which is not necessarily true.

 

:

salaam
baram jalebe ke hanooz be in chiza fekr mikoni?
in bahse sale avval o dovvom ma inja bood
alan be fekre innim ke che toor pooldar beshim...na rahe ammo sibilooyi..rahe elmi..ye consulatant bahal ye start up khoob....ye hamchin chizayi
bekesh biroon baba az oon kharab shode....
age rahi hast ke pooli be jib bezani az oonja be ma yad bede..pool be jib zadan ham na be manaye bad o dozdi..be manaye mosbatesh...win-win situation...
man ke inja alan ostadam in ghadr kar daram ke aslan be in chiza nemiresam fekr konam
aslan ham mohem nist
haleshoo bebar o ghadre mohite saleme dooret roo bedoon...
too vatan halet bad mishe..
midooni chera...choon hame hame kare hastan o hich kare...
hatta bache haye sharif door o var khodemoon roo ebbin
hich ki career nadare..age ham bala bere ya payin biad be khatere khodesh nist....be khatere inne ke connection hash az ye doolat be doolate bad avaz shodan...
hamash mellat too iran too hashie hastan...mohtava sefre....nigah ahmadinejad reyis jomhoore matloobe az jense mardome mast...
choon hich recorde karie dorosti nadari..savade mamooli dare va 2-3 sale shode reyis jomhoor..
marami sale 80-82 kesi mishnakhtesh...
hamine inja career yani kare koochik,,
yadet bashe mardaye bozorg kare koochike khoob kardan na be dorogh began kare bozorg kardan..
kare bozorg male adamaye koochike..
ya hoo

 

negar :

man 2 sale ke daram Australia zendegi mikonam va kheyliyam razi hastam .maniye harfam aslan in nist ke hich moshkeli inja nadaram vali dar barabare moshkelaty ke dar iran bekhosoos baraye khanomha hast ina hiche .man be hich gheymaty hazer be bazgasht be iran nistam va vatane
jadidam ro kheyli doost daram.

 

DESERTER :

اينايي كه گفتي درسته ولي مربوط ميشه به يه درصدي از مهاجران كه اغلبشون كه خيلي وقت پيش از ايران رفتند و همچنين محدود به يه قسمت خاص از اروپا ميشه.
با اين حرف ها نمي توني اقناعم كني كه به عنوان يه جوون بدبخت كه الان تو ايران اسير هستم آرزوي رفتن به آمريكا رو تو سرم نپرورونم

 

سجاد :

نظر شما و همه کسانی که از منظر شخصی به موضوع می نگرند را محترم می دارم ولی به نظر من آدمی که موفقیت و پارامترهای آن را برای خودش تعرف نکرده است به این درد در همه عالم دچار می شود و اینجا و آنجا ندارد.

اما در مورد پینوشت. مشکل ما اینجاست برادر آدمها کلمات را طوری به کار می برند که انگار برای اولین بار است که قرار است به کار برده شود من دردم می آید از این بی سوادی مضمن فراگیر.

 

ester :

راستش من هم با ساختن بهشت از کشور های خارجی در ذهن موافق نیستم اما حرفاتون کمی مقرضانه نیست>؟!
البته اینم نظر فردی که سالها در اروپا بوده ولی فکر کنم اقلیت مهاجرین رو تشکیل بدید

 

مريم :

اين مطلب بسيار نااميدانه به نظر ميرسد. من خودم ۵ سال است که در اروپا کار و زندگي مي کنم و برعکس شما ايراني هايي بسيار موفق و شاد و پرانرژي و سرشار از اميد به زندگي ديده ام. همه چيز بستگي به تلاش خود آدم دارد. درضمن خودم هم از اين که به اروپا مهاجرت کردم بسيار راضي و خوشحالم.

 

شادبانو :

در ایران چی؟ آیا همه افسرده و عصبی نیستند؟ کی در ایران از زندگی و کارش راضیه؟ آیا داشتن این احساسات خارج از وطن بهتر نیست از اینکه در وطن خودت باشی و ببینی که هیچ حقی نداری و اصلاً آدم نیستی؟

 

:

" اینکه زاده ی آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی..."

 

قاسم :

اون اقایی که نوشته در تورنتو باید 8 ساعت کار جدی انجام بدهی، و بعد هم یک زندگی از نظر مادی در حد اروپا یا شاید کمتر داره و شب که میاد خونه یک شام می خوره و میره می خوابه احتملا یا راننده تاکسی هست یا سر چهار راه استاده هاد داگ میفروشه و یا پیتزا دلیوری میکنه.

 

شهريار :

سلام،

آنچه به من براي زندگي در ايران نيرو مي‌دهد، علاقه من براي مفيد بودن و تلاش براي حل مشكلات است (كه طبعا در اينجا بسيار بيشتر از هر نقطه ديگري در اين كره خاكي است). اما حتي با اين حال هم زمانهايي پيش مي‌آيد كه خسته و دلزده مي‌شوم. بيشتر نه از اين جهت كه احساس عقب‌ماندگي يا كمبودي در زندگي كنم (هر چند نمي‌توانم وجود اين احساس را در موارد متعددي كتمان كنم)، بلكه از اين جهت كه فايده كل اين فرآيند حداكثر 60 يا 70 ساله را در نمي‌يابم. مطمئن هم هستم كه اين احساس اگر شغل يا درآمد بسيار خوب يا حتي همسر و خانواده بسيار خوبي هم مي‌داشتم فرقي نمي‌كرد، و اينكه در حالت عادي به آن نمي‌پردازم هم صرفا ناشي از كنار گذاشتن و فراموش كردن آن آن به علت سرگرم شدن به امور روزمره‌ام و نتايج ملموس كوتاه‌مدت آن (در مقايسه با فرض عمر جاويدان) است.

 

محمد حسن حیدری :

آدمی که زرنگ باشه و از اون مهمتر تخصص به درد بخور داشته باشه نه فقط یه مدرک هر جای این دنیا باشه موفق میشه آدمی هم که تنبل و بی سواد و فلسفه باف و اهل نق زدن باشه تو بهشتم که باشه شکست میخورهاین از زندگی اجتماعی تو بعد شخصی هم به هر حال فرهنگای مختلف با هم فرق دارن و چون این فرهنگا زاییده ی آدماست پس هرکدوم طرفدارای خودشون رو دارن یکی شاید زندگی تو فرهنگ غربی رو دوست داشته باشه یکی زندگی تو فرهنگ اسلامی(حالا کاری نداریم ما هایی که تو ایرانیم همزمان در سه پارادایم فرهنگی ایرانی فرنگی و اسلمی زندگی میکنیم گویی در یم آن هم جمهوری اسلامی حاکی ماست همپادشاهی پارس هم رییس جمهور داریم و هم حاکم شرع)و خیلی ها متاسفانه نمیتونن جای مورد علاقه شون رو درست انتخاب کنن چون بیشتر از اینکه به خواست خودشون اولویت بدن مسائلی رو در نظر میگیرن که فکر آباء که هیچ ابناء بشر هم به اون نخواهد رسیددر مورد مسئله ی تنهایی هم نمیشه گفت اونایی که توی خارج به نحو اعم و فرنگ به طور خاص زندگی میکنن بیشتر درگیر مساله هستن تنهایی ویژگی کلی آدمه که نمود بیرونیش توی انسانی که مدرن خونده میشه پدیدار میشه ببخشید پا برهنه پریدم وسط بحث
؛-)

 

زیتون :

نه در غربت دلم شاد و نه جایی در وطن دارم.
ببخشید اینجا آدم چقدر می‌تونه بالا بره و ترفیع بگیره؟ اینجاهم بستگی به وابستگی به بعضی آدم‌های بخصوص داره... نه اونایی که کندن و رفتن خوشحالن و نه اونایی که موندن و دارن تحمل می‌کنن. حالا یه مدت بیا خودت می‌بینی

 

بومرنگ :

آقا حامد سلام
پستتان را و اكثر نظراتي را كه هموطنان عزيز نوشتند ،خواندم . راستش من هرگز پايم را بجر آن يكباري كه به مكه رفتم از مرزهاي ايران به سوي مزرهاي سرزمين هاي توسعه يافته بيرون نگذاشته ام .
اعتراف مي كنم كه آرزوي خواندن دكترا در دانشگاهي در سطح علمي بالا كه واقعا درس و تحقيق و تفحص دغدغه ات باشد؛ تبدبل به حسرت شده است ... با اينكه هرگز تجربه زندگي آن ور آب ! را نداشته ام اما حستان را حس مي كنم ! از سوي ديگر تمام نظراتي را گه گاه بسيار تند و تيز در رد صحبت هايتان نگاشته شد را هم درك مي كنم ...شايد اگر ما آدمها لحظاتي اين توانمندي را داشتيم (جداي از تمام توانمندي هاي اجتماعي ، علمي و ...) كه زماني هرچند كوتاه از رودخانه تند زندگي مان بيرون بياييم و به ساحل برويم و نظري بيفكنيم و ببينيم اين رود پر و پيچ و خم به كجا مي رود ، ديگر انقدر با احساسات و قضاوت هايمان درگير نبوديم ...
اگرچه هميشه آرزوي تحصيل به معناي واقعي كلمه در دلم است (چراكه با وجود انكه شخصا عاشق تحصيلم اما در دانشگاه و ميان اساتيد ، چه در دانشگاه ازاد و چه در دولتي روحيه علمي " كه از نظرم راهنمايي و ارائه مطالب در كمال سخاوت نه از روي بغض و خست " را نديده ام؛دانشگاهها براي هم كركري مي خوانند و مخصوصا به مقطع دكترا كه مي رسي حتي براي پذيرش دانشجوي دانشگاه خودشان هزار اما و اگر مي آورند و تمام تلاشان را مي كنند تا تو به همان كاغذ پاره اي كه گرفته اي قناعت كني و پيش تر نروي و هزار هزار مبحث ازار دهنده ديگر ...) ولي با تمامي آنچه هست ،آنچه مي بينيم و نمي بينيم عميقا از خدا مي خواهم كه نشانم دهد هدف بودنم چيست؟ حالا اگر لازم باشد براي تحقق هدفي كه بخاطرش مرا به اين دنيا آورده هميشه در ايران بمانم و يا به انسو بروم و روياهاي علمي ام را انگونه كه مي خواهم جستجو كنم ...
راستش را بخواهيد اين بزرگترين دغدغه زندگي من است ...

 

:

be nazar e man , moshkel eenjast ke kheilee ha fekr mikonand ke mesle Zamane oon khoda biamorz , mishe az dars khoondan , pool dar avard.

khodeshoon ro gool mizanand va be kharej miravand
.
albatte shayad ham taghseeri nadashte bashand ,chon poole be dard bekhor nadarand.

 

:

و اما بعد زیتون عزیز مساله همین جاست که همه ی ما فکرمون توی اینه که تو یه اداره ی دولتی استخدام بشیم و یه ترفیعی بگیریم البته گناهی هم نداریم تو اقتصاد کوپنی و دولتی بزرگ شدیمتو کشوری زندگی میکنیم که با همه ی ادعاهایی که میکنه اگه تزریق یکصد سال اخیر پول نفت بهش رو ازش کم کنیم از دسته ی کشورای در حال توسعه خارج و به قعر جدول معدود کشورای توسعه نیافته سقوط میکنه تولید علم تو کشورمون صفره واردات علم هم چندان وضعش بهتر نیست کل مبادلات کشورمون در مبادله ی کالا به کالا محدود میشه(نگاه کنید به قراردادای بیع متقابل نفتمون با استرالیابرای گندم یا مثلاً با انگلیس برای بنزین)کارخونه های دولتیمون نزدیک به ورشکسته گین و....اما یه واقعیت تلخ اینه که خود ما هم به این سیستم تن دادیم چن روز پیش رفته بودم بنیاد به اصطلاح نخبگان(یکی از دردامونم همینه ما هایی که از فیلتر کاملن غیر اصولی آزمون چهار گزینه ای رد شدیم شدیم نخبه)با این پچه های ریاضی صحبت میکردم خیلی مینالیدن یه که پسره مثل خودم ورودی 82 بوداما با این تفاوت که ورودی برق شریف بود نه حقوق تهران در به در دنبال یه کار با ماهی سیص هزار تومن میگشت اونم فقط تو ادراه ی دولتی واسه بیمه این مثلن وضع آدم باهوش ما این وضع آدمی که تو دومین دانشگاه آسیا تحصیل کرده یکی از دوستام بهش پیشنهاد داد بیا به عنوان عضو فنی ما کار کن هر پرونده ای که اومد طبق تعرفه حق الزحمة رو بگیر اما قبو نکرد چرا چون اون آب باریکه هه رو دوس داره استادای دانشکده ی ما که مثلت بهترین دانشکده ی علوم انسانی ایران اعم از خارج رفته و داخل مونده حالا ذکه کرسیشون رو گرفتن و موندگار شدن بعضن ده سالی یه مقاله نمیدن بماند کتاب؛ت دور جدید بازنشستگیای دانشکاه تهران بیشتری میزان باز نشستگی ماله بچه های حقوق و علوم سیاسی بود حدود پونزده نفر به جز دکتر ناصر کاتوزیان (که صد البته بحت ایشون جداس چون هیچ رشته ای تو ایران نیست که اینقدر با نان یه نفر عجین شده باشه الا حقوق و ناصر کاتوزیان)در پونزده سال اخیر یک عدد مقاله ننوشتن بماند که خیلیاشون حتی به روایت خودشن روزنامه هم نخوندن اینا نه حزب اللهین نه طاغوتی!!! زمان شاه آدما ی نخبه ی خودمونن وای به حال بقیه نه عزیز من ما خودمون نمیخایم بازم میگم اگه کسی بخاد پیشرفت کته هم تو ایران هم هرجای دیگه ی دنیا میشه من نمونه های زیادیش رو دیدم هم تو ایران هم تو خارجه

 

:

قاسم :
اون اقایی که نوشته در تورنتو باید 8 ساعت کار جدی انجام بدهی، و بعد هم یک زندگی از نظر مادی در حد اروپا یا شاید کمتر داره و شب که میاد خونه یک شام می خوره و میره می خوابه احتملا یا راننده تاکسی هست یا سر چهار راه استاده هاد داگ میفروشه و یا پیتزا دلیوری میکنه.

--
نه قاسم جان، مدیر ارشد یک شرکت تولید سخت افزاره که مشتریاش شرکتهایی بزرگ از جمله IBM هست. ولی هیچ ربطی به موضوع نداره، مهم نیست رفته گری یا مدیر، اونقدر کار می کشند که تصور هم نمی تونی بکنی.

 

ladan :

اگه مي شد تمام كساني كه دوستشون داري با خودت ببري، واقعا دليلي براي موندن وجود داشت؟ گاهي فكر مي كنم ايا حاضرم فرزندم تو اين نظام اموزشي كه خودم تجربه اش كردم و تازه شانس آوردم كه موفق شدم تو رشته مورد علاقم درس بخونم قدم بگذاره؟! آيا مي ارزه آرامش او رو فداي خودخواهي خودم كنم؟ درست ما متعلق به اينجاييم ولي اينجا متعلق به ما نيست.

 

محبوبه :

والا براي اولين باره كه اومدم اينجا،اين ليوان چاي كه بالاي صفحه است چه قدر زنده و خوشرنگه!!!منو گه محو خودش كرد....واقعا عكسه،اگرم هست عكس مرده اي نيست.....روح داره،حس داره!دم عكاسو اوني كه انتخابش كرده گرم (;

 

Amir Kh :

jaleb bood ahmeh, mitoonam begam kamelan ba nazaret movafegham va az hamoon shakhsii ke goftii ke be saghfe shoghli resiideh manam inja diidam vali rahe hallesh chie key bayad bargasht ke be injaye majera naresiii, key bayad bargasht ke az iran enghadr door nashodeh bashi ke zendegi barat sakht beshe oonja in key kheili mohemme ageh adam bekhad be bargashtan fekr koneh dorosteh?

 

Mehdi :

اوووم جالبه! مخصوصا واسه بعضي آدما كه به هر حال فكر مي‌كنند اون طرف فقط خوبي و خوشيه! يعني اگه برن اونجا ديگه بهشت موعوده!
من خودم شخصا تجربه زندگي خارج از ايران ندارم، اما از جايي كه خودم را مي‌شناسم مي‌دونم حتي اگر چنين شرايطي هم باشه همون ماه اول از دپرسي مي‌ميرم :))

 

سعید :

به نظر من صحبت در باره اینکه زندگی در کجا بهتر هست مثل این هست که بگویی شلوار لی با دور کمر 32 قشنگ تر هست یا با دور کمر 42!
من یک سال هست که در آمریکا زندگی میکنم و سطح زندگیم هم خیلی پایین تر سطح متوسط زندگی در آمریکاست. فعلن هم با وجود تحصیلات عالیه امکان فعالیت در کار خودم رو ندارم. ولی راضیم چون انتظار دیگری داشتم و انتظارم برآورده شده. توی سی و هفت سالگی آستین هام رو زدم بالا و مثل هیجده سالگی هام دارم کنکور میخونم. و البته لذت میبرم. ما مردم ایران به شدت به آب و خاک و مادر و پدر و فامیل و دوست و آشنا وابسته ایم. کمی هم تنبل تشریف داریم! اگر از زندگی لذت نمیبریم به خاطر این هست که نمیدانیم از زندگی چه می خواهیم. اگر مهاجرت کرده ایم اگر از سر اجبار نبوده از سر هوا و هوس بوده. در تمام دنیا جسور ترین مردم مهاجرت میکنند در کشور ما رویایی ترین ها! تفاوت اینجاست.

 

:

من یک سال هست که در آمریکا زندگی میکنم و سطح زندگیم هم خیلی پایین تر سطح متوسط زندگی در آمریکاست. فعلن هم با وجود تحصیلات عالیه امکان فعالیت در کار خودم رو ندارم. ولی راضیم چون انتظار دیگری داشتم و انتظارم برآورده شده. توی سی و هفت سالگی آستین هام رو زدم بالا و مثل هیجده سالگی هام دارم کنکور میخونم. و البته لذت میبرم. ما مردم ایران به شدت به آب و خاک و مادر و پدر و فامیل و دوست و آشنا وابسته ایم. کمی هم تنبل تشریف داریم! اگر از زندگی لذت نمیبریم به خاطر این هست که نمیدانیم از زندگی چه می خواهیم. اگر مهاجرت کرده ایم اگر از سر اجبار نبوده از سر هوا و هوس بوده. در تمام دنیا جسور ترین مردم مهاجرت میکنند در کشور ما رویایی ترین ها! تفاوت اینجاست.

 

:

che ghadr meyarhaye khoshbakhti to az man doore :-O Khoone ba bagh dashtan khoshbakhti miare ke yek khoone koochik to yek mahale ghadimi nemiare :-O Maro bash ke fekr mikardim ke farhange Irani Madigara nist :O

 

سحر :

سلام آقا حامد عزيز
من گاهي مطالب شما رو مي خوندم. امروز هم سر كلاس شما بودم. نظريه بازيها رو مي گم.در مورد مهاجرت مي خواستم بپرسم كه اگه شما در ايران مي مونديد آيا مي تونستيد كه به چيزي بيش از خمودگي دست پيدا كنيد؟ آيا مي تونستيد كه به راحتي به تحصيل ادامه بديد؟
آيا خوشبختي و احساس مطلوبيت خاطر فقط در داشتن ماشين آخرين سيستم و خانه مجلل خلاصه ميشه؟ آيا ما پس از خواندن چند سال اقتصاد به اين نكته واقف نشديم كه افراد بر اساس تابع مطلوبيت ذهني خود مطلوبيت متفاوتي از كالاها دريافت مي كنن؟ بر همين اساس نگاه كردن به ديگران و قضاوت در مورد خوشبختي اونها شتابزده به نظر مياد.
وقتي يك خانم در محيط كارش با هزاران نگاه ناپاك مواجه ميشه امنيت براي اون وجود نداره. واي به حال اينكه صورت زيبايي هم داشته باشه كه در اون صورت به علت موافقت با پيامهاي پشت نگاهها با مشكل مواجه ميشه.
زندگي رويه هاي متفاوتي داره و يكي از اونها بحث پيشرفت شغليه. وقتي كه نيازهاي اوليه شما اعم از مسكن و بهداشت و امنيت تامين نشه صحبت از پيشرفت شغلي نا مفهوم به نظر مياد.
غم نان رو اگر كنار بذاريم ميشه به اين موارد هم نگاهي كرد. وقتي كه شما هر روز ببيني داري تو آب داغ پخته ميشي دوري از وطن و حس نوستالژيك يه كوچولو لوكس به نظر مياد.
اما يه چيز ديگه بسيار آدم جالبي هستي شما.ممنون از انرژيت براي كلاس.
مرسي

 

:

يه كلمه عدم جا افتاد از متن من. منظورم عدم موافقت با پيامها بود.

 

hflwbjqoe pbjuwgyvk :

cyilhftu hpbjmyieq rzdnaoky pjsac fjopdni xjkzrdyae iypafzx

 

 

all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007