توضیحاتی در باب مهاجرت
خب ظاهرا این پست مربوط به بیان یکی از مشاهدات من واکنشهای متعددی را بر انگیخته است. مثلا نگاه کنید به 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , ... ببخشید اگر نوشتید و من متوجه نشدم.
فکر کردم حالا که این همه بحث گسترده شده چند توضیح را بدهم تا از سوء تفاهم جلوگیری شود.
الف) تئوری مهاجرت: مهاجرت ماجرایی چند وجهی است و تصمیم در مورد آن تابع چندین عامل کلیدی از جمله روحیات و ترجیحات فرد (از جمله میزان سازگاری او با وضعیت و محدودیتهای کشور قبلی)، موقعیت و موفقیتهای او در کشور قبلی، رشته تحصیلی، کشور میزبان، سن، جنسیت و ... است. هیچ کس نمیتواند یک نسخه کلی برای مهاجرت بنویسد. میزان رضایت کسی که برای دکترا میآید با کسی که در ۱۸ سالگی سفر میکند با کسی که در سن بالا برای کار میرود با کسی که پناهنده میشود و الخ متفاوت است. مهاجر استرالیا و کانادا با مهاجر سوئد و آلمان فرق دارد. وضعیت مهاجر وسط آمریکا با مهاجر ساحل شرقی و ال ای متفاوت است. حتی اوضاع مهاجر ساکن مونیخ در آلمان میتواند به کل متفاوت از مهاجر ساکن برلین و هامبورگ باشد و الخ. مایلم این را تاکید کنم که من هر وقت هر چیزی در باب مهاجرت بنویسم «صرفا عکسی از یکی از دهها زاویه ماجرا است». دوست دارم عکسهای متفاوتی را روایت کنم و گرنه روایت رایج هالیوودی/اورکاتی (همان عکس پستی سابق) از مهاجران جوان آمریکای شمالی مبتنی بر تم «اوری نایت پارتی، اروی ویکاند هایکینگ، اوری دی بایکنیگ و اوری ایوینینگ دیتینگ» به اندازه کافی در ایران شناخته شده است. ما روایتهای دیگری هم لازم داریم. مثلا روایت زنان از مهاجرت، روایت مدیران اجرایی، روایت اهل قلم و روشنفکران , ...
...
من هم روایت هم تیپهای خودم را مینویسم. شاید ما در بین مهاجران در اقلیت باشیم شاید هم نباشیم ولی به هر حال وجود داریم. دوستم که ساکن تورنتو است میگفت چه قدر این پستت را که شکایت میکردی از این که در ایران ۱۶ ساعت کار میکنم و باز خوابم نمیبرد و اینجا بعد هشت ساعت کار رمق هیچ کاری ندارم را میفهمم و حس میکنم و روزشماری میکنم که برگردم. قطعا این دوست من در بین مهاجران خوشحال از سکونت در کانادا در اقلیت است ولی نمیتوان وجودش را نفی کرد. نمیتوان تجربهاش را هم به همه گسترش داد.
مثال از خودم بزنم. من کم کم دارم به ورود به بازار کار نزدیک میشوم. یک گزینه شغلی قابل دسترس برای کسانی مثل من تدریس در دانشگاهها و بیزنس اسکولهای متوسط به پایین آمریکا و انگلیس است. چنین گزینهای یعنی اینکه بروی در شهر کوچکی شغل دانشگاهی بگیری، بیشتر وقتت را صرف تدریس دروس لیسانس برای دانشجویانی کنی که به قول یکی از دوستانم که دقیقا چنین تجربهای دارد مدل لباس برایشان خیلی مهمتر از درسی است که تو میدهی، همکارانت هم همه مثل خودت باشند و کمتر یک گفت و گوی تحریککننده ذهن در طول هفته دریافت کنی. در عوض میتوانی خانه خوبی داشته باشی، تا محل کارت را با دوچرخه بروی، آخر هفتهها را مسافرت کنی، هر روز ساعت شش خانه باشی و الخ. مطمئنم برای خیلیها چنین زندگی آرامی کاملا ایدهآل است. من اگر چنین شغلی داشته باشم احتمالا سه ماه دیگر از شدت افسردگی خودکشی میکنم!
ب) نژادپرستی: این موضوع حساسی است که باید به دقت با آن برخورد کرد. مقدمتا باید این را گفت که علیرغم همه تلاشها تبعیض به دلیل ملیت یا مذهب در اروپا واقعیت دارد. این را نمیتوان منکر شد ولی با انواع ملاحظات: اول رفتار مردم عادی و اقشار تحصیلکرده کشورهای اروپایی در این باب کاملا متفاوت است. ضمن این که رفتار مردم شهر کوچک و بزرگ فرق دارد. ثانیا تبعیض قانونی یا آشکار بسیار بعید و خلاف ارزشهایی است که سالها است در جامعه غربی روی آن کار شده است. این را باید کنار گذاشت ولی باید دو موضوع مهم را همچنان در نظر داشت.
ب.۱) اینکه رفتار مردم کشور میزبان با مهاجران در معنی عمومی آن چهگونه است بخشی از این ماجرا است. مثلا اینکه رفتار صندوقدار فروشگاه با خانم محجبه چه فرقی با بقیه افراد دارد. مثال شخصی بزنم. زنگ زدهام اداره ویزا و ساعت حدود ۱۱:۰۰ است. میگویم صبح بخیر. مثل سگ جواب میدهد که الان که صبح نیست! در واقع به آشکارترین شکلی بیان میکند که توی خارجی که زبان ما را خوب حرف نمیزنی باید تنبیه شوی. همین رفتار را مقایسه میکنم با ده ها مورد رفتار دوستانه ای که از ماموران انگلیسی - حتی در باجه کنترل امنیتی فرودگاه - دیدهام.
ب.۲) این که قدرت فرهنگ یک کشور و میزان اشتباه پذیری آن چه قدر است عامل دیگری است. فرهنگ آلمانی به عنوان مثل فرهنگ خیلی قدرتمندی است. برای هر چیز قانونمندی محکمی دارد و کمتر اشتباه و تخطی از قوانین نوشته و نانوشته را تحمل میکند. وقتی در درون یک چنین فرهنگ قوی باشی و با آن آشنا نباشی خیلی بیشتر اذیت میشوی تا این که مثلا در جامعهای با فرهنگ ضعیف (این ضعیف و قوی بار ارزشی ندارد) و سهلگیر کانادایی که در آن خیلی تفاوت ها مجاز است.
ب.۳) اهل یک کشور نبودن خصوصا در اروپا به شدت روی موفقیت شغلی افراد تاثیر دارد. این که من از سقف رشد صحبت میکنم معنیاش این نیست که قانونی وجود دارد که خارجیها حق ندارند از حدی بالاتر بروند یا این که توطئهای در کار است. ماجرا خیلی طبیعی است. کسب مشاغل سطح بالا نیازمند تواناییهای متنوع و فراوانی است. دانش فنی فقط یکی از عناصر کم اهمیت است. برای چنین مشاغلی از رتوریتک زبان گرفته تا شبکه اجتماعی که فرد دارد تا حضور رسانهای و مطبوعاتی وی تا دیپلماسی سازمانی و فردی نقش مهمی ایفا میکند. طبیعی است که برای یک خارجی موفقیت در این عناصر خیلی مشکلتر از یک فرد بومی است و لذا عجیب نیست که من خارجی مطئن باشم که هرگز موقعیت استادم را پیدا نخواهم کرد. نه به خاطر اینکه تبعیضی وجود دارد بلکه به این دلیل ساده که آن موقعیت «قابلیتهایی» را لازم دارد که من برای کسب آن ها انرژی فوقالعاده ای باید بگذارم و طبیعی است که وقتی اینطور باشد در رقابتی که همه دائم در حال دویدن هستند از برخی جنبههای دیگر عقب میمانم.
میدانم پراکنده نوشتم.

نظرات
رضا :
با یه جمله ات خیلی حال کردم:
می دونم پراکنده نوشتم !
رضا - September 16, 2008 10:05 PM
علی :
من در لندن هستم و یک پیشنهاد کاری هم از دانمارک دارم. چون تجربه زندگی در اروپا را ندارم پست تو مرا به فکر انداخت. در ضمن من در یک حرفه با تو هستم البته من آکادمیک نیستم.
علی - September 17, 2008 12:20 AM
مصطفی :
این بند آخری برای من خیلی جالب و مفید بود. همیشه با خودم فکر میکردم که علّت این مسأله چیست و چون نمیدانستم، محوّلش میکردم به تبعیض و این جور مسائل.
کلّاً نوشتهی خیلی مفیدی بود. ممنون.
مصطفی - September 17, 2008 05:41 AM
سیامک :
من با کلیات صحبت های دو پست اخیرت موافقم. فقط یه سوال دارم چرا با توجه به ضعف شدید شیکه های اجتماعی و سختی ارتباط نزدیک با خارجی ها، خیلی کم شاهد تشکیل تیم ها و شبکه های کاری ایرانیان در خارج حتی کانادا و امریکاهستیم؟ این مورد ممکن است در موضوعات هنری یاسیاست آن هم ضعیف رخ دهد اما در حوزه صنعت که ایرانیان پیر و جوان زیادی مقیم کشورهای مختلف هستند خیر!! شاید تشکیل شبکه ها و گروههایی چون Knowdiff یا Iaim که خودت در جریان هستی بین افرادی که همدیگر و تا حدی می شناسند کمی این مساله رو برطرف کنه!
سیامک - September 17, 2008 06:23 AM
niki :
khastam javabhaee betun bedam didam dar link dostan ke khodetun marghomkardid hame chiz hast
faghat ye soal mishe begid age shoma iran bodid che pishrafte shoghli dar entezaretun bod????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????
حامد: علامت سوال بدم خدمتتون؟
niki - September 17, 2008 09:51 AM
i :
salam dooste aziz be nazare man dar orropa aghe yek mohager bekhad rahat kar kone va inghadar be kahtere dashtane lahje in ghadra zajr nakeshe bayad kare khooosoosi va autonom baz kone va kar kone in ra shohare man ke pezeshke ast va savadesh ham kheili az in pezeshkaye faransavi balatar ast va lbate dar ooroopa madrak gerefte be man gofte va aalan ke kare private dare va khodesh raiise khodesh ast kheili rahat ast.
i - September 17, 2008 10:35 AM
:
سلام
دو پست اخیرتان حاوی مطالب بسیار مفیدی بود. از آن مهمتر اینکه فتح بابی بود بر این موضوع چالش برانگیز. امیدوارم این اقدام، تبدیل به جنبشی برای به اشتراک گذاشتن تجربیات شخصی افراد از مهاجرت شان شود.
Anonymous - September 17, 2008 11:16 AM
:
اين بحث جذاب و قابل پيگيري است
Anonymous - September 17, 2008 11:24 AM
roozmare negar :
salam, in post kheili jame'e tar az ghabli bud va daghightar. chizi ke man tu poste khodam behesh eshare kardam be bande Alef e in nevshte barmigarde va inke harkas chejuri barkhord kone ba masayel va sharayetesh chi bashe. edame peyda kardane in bahs va bishtar shodane didgah haa kheili sudmande, be vije baraye unhaii ke dar Iran hastan va be mohajerat fekr mikonan.
roozmare negar - September 17, 2008 11:53 AM
33pol :
نکات خوبي را اشاره کرده ايد. بنا به تجربه شخصي که مدتي در يک کشور اروپايي بوده ام برخي از اين موقعيتها را کامل حس مي کنم. متاسفانه ايرانيان ساکن ايران که ساير کشورها را تنها از طريق يک تور چند روزه و يا فيلمهاي سينمايي و مجلات مي شناسند قادر به تصور و شناخت تمامي جنبه هاي آن نيستندو پس از مهاجرت مشکلات عديده اي را تجربه ميکنند.
اميدوارم بتوانيم ايران را چنان بسازيم که فرزندانمان رنج مهاجرت را متحمل نشوند
33pol - September 17, 2008 12:32 PM
من بدون سانسور :
از شما ممنونم از طریق شما با نوشته های اشخاص فکوری مواجه شدم. معتقدم ما یکدیگر را بزرگ می کنیم. حتی بعضی از نوشته ها که علی رغم طولانی بودنشان تا آخر می خوانم دریچه های جدیدی را به رویم می گشایند.
من بدون سانسور - September 17, 2008 01:00 PM
40tike :
راستش نوشته من بیشتر در پاسخ خیل عظیم دوستانی بود که در قسمت نظرات پست قبلی تون گفته بودند پیشرفت در خارج از ایران سخت تر است. تجربه مشابهی که شما در برخورد با ایرانی ها داشتید و افسردگی و خمودگی بین آنها باعث شد من هم سر درد دلم باز شود. تنها شکایت من از منفی نگری بیش از حد آنهاست. مرسی از اینکه این امکان رو بوجود آوردید.
40tike - September 17, 2008 02:20 PM
keivan :
سلام حامد. پست جالبی بود و من با ب 3 کاملن موافق ام. اما به نظر من در مورد مساله « نژادپرستی » باید کمی دقیق تر صحبت کرد. منظورم را توضیح می دهم: اول این که میزان آشنایی با زبان تاثیر زیادی در نحوه برخورد دیگران دارد و این در مورد مثلا کانادا هم صادق است. من بیش از دو سال است که در دو شهر نه چندان بزرگ آلمان زندگی کرده ام. تجربه های متعددی هم نشان داده است که هروقت منظورم را به خوبی رسانده ام سرویس خوبی هم گرفته ام و برخورد طرف آلمانی دوستانه بوده است. قبل از آن هم درنیوهیون، آمریکا میزان رضایت ام از زندگی اجتماعی تابعی از میزان تسلط ام بر زبان بود..
دوم این که به نظر من بر خلاف کلیشه رایج که در آمریکا و کانادا جا برای پیش رفت مهاجران بیشتر است ؛ از فرزندان مهاجران بسیار موفق(که به زبان تسلط دارند) هم می توان مثال زد، سارکوزی و رشیده دتی وزیردادگستری فرانسه دو نمونه هستند در حالی که مثلا درکابینه فعلی کانادا تا جایی که من می دانم رنگین پوستی حضور ندارد.
سوم (که گفتن ندارد) این که اصولا آمریکایی ها در برخورد های سطحی روزمره خوش برخورد تر هستند. و بسیاری این را به اشتباه نشان این می گیرند که طرف آمریکایی بر خلاف آلمانی اخمو نژاد پرست نیست. این نوع نتیجه گیری به نظر من چندان معتبر نیست.
در هر حال امید وارم یک وقت بتوانیم در این مورد بیش تر صحبت کنیم.
keivan - September 17, 2008 02:59 PM
حمید :
" مطمئنم برای خیلیها چنین زندگی آرامی کاملا ایدهآل است. من اگر چنین شغلی داشته باشم احتمالا سه ماه دیگر از شدت افسردگی خودکشی میکنم!"
اینو واقعا پایم!!
حمید - September 17, 2008 04:08 PM
پانتهآ :
حامد خان اگر دوست داشتی به واکنش من هم نگاهی بينداز. اعصابم حسابی خط خطی شد با خوندن حرفهات! اما اميدوارم متوجه باشی که نوشتهات رو نقد کردهام، نه خودت رو :)
پانتهآ - September 17, 2008 05:44 PM
نوید :
خطاب به کیوان: شما رفته ای لیست نمایندگان پارلمان (های) کانادا بررسی کرده ای و به این نتیجه رسیده ای که در پارلمان کانادا "تا آنجایی که می دانی" رنگین پوست وجود ندارد؟! اتفاقا دکتر رضا مریدی که مهاجر هم هست و انگلیسی شکسته و با لهجه ی مشهدی- آذری حرف میزند الآن نماینده ی پارلمان آنتاریو کانادا است پس شما می بینید در کانادا نه تنها برای یک رنگین پوست بلکه برای یک ایرانی مسلمان مهاجر امکان پیشرفت تا نماینده ی مجلس شدن هم هست. ایرانیان/ مهاجران نسل دوم که بسیار آشکار است در آمریکای شمالی موفق ترند. اتفاقا من وقتی می گویم در اروپا تبعیض نژادی بیشتر است راه اثباتشم همین مهاجران نسل دوم (که پدرومادر خارجی دارند ولی خودشون در کشور میزبان دنیا آمدند) در اروپا هست که هم زبان را به صورت محلی حرف می زنند و هم به فرهنگ اون جامعه اشراف دارند ولی به اندازه ی مهاجران نسل دوم در آمریکای شمالی ندرخشیدند. (براک اوباما یکی از این مهاجران نسل دوم) شما می تونید پای دردودل این دسته از مهاجران نسل دوم اروپایی بشینید تا براتون از تبعیض هایی که در مدرسه تا محل کارشون گذشته روایت کنند. من این جمله با مضمون اینکه "سفید ها تورو تو بازیشون راه نمی دهند"(به معنی عام) از خیلی از افراد شنیدم. کسانی که می گویند تبعیض نژادی بر علیه اقلیت های قومی/ دینی (در اروپا بیشتر و در آمریکای شمالی کمتر) وجود نداره سر خودشون کلاه می گذارند. تبعیض نژادی این طوری نیست که علنا یکی بیاد به شما بگوید از شما به خاطر نژادت بدش میاد یا در مصاحبه شما را مستقیما برای نژاد رد بکنند (که این کارها پی گرد قانونی دارد) بلکه در موارد مختلف مثل مثال تلفن که حامد خان زد خودش نشون می ده. ولی فرق آمریکای شمالی با اروپا این است که اولا سفیدها یا کُکِیژن ها یا انگلوساکسون ها یا هرچی می خواهید بنامیدشون خودشون سابقه ی چندانی در اون سرزمین ندارند و حتی خودشون هم به عبارتی مهاجر نسل ششم یا هفتم هستند و بعدهم از بچگی در مدرسه تو گوش بچه ها دائما پر می کنند همه ی افراد برابرند و بچه ها این طوری بار می آورند. عامل دیگه این می تونه باشه که تنوع نژادی در آمریکای شمالی خیلی بیشتر از اروپا است پس فرق می کند بین بچه ی کانادایی که از بچگی سر کلاسش با رنگ های مختلف سر کلاس می رفته و یک بچه ی نروژی که حالا بعد سی سال بخواهد در محل کار با رنگین پوستان هم کار بشود و آشنایی با تفاوت های فرهنگی و احترام به عقائد و فرهنگ های مختلف را تازه از اونجا بخواهد شروع به تمرین کند.
نوید - September 17, 2008 09:34 PM
نوید :
دو سوال فنی از حامدخان: شما در پی نوشت پست قبل واژه ی لیبرالزیم در کنار کپیتالیزم گذاشتید ولی تا اونجایی که برداشت من هست این دو وازه نوعی معنی معکوس می دهند. در فیس بوک شما دیگاه سیاسیتون "وری لیبرال" نوشتید در حالی که من با شناختی که از دیگاه های شما دارم باید "وری کانسروتیو" را انتخاب می کردید زیرا دیدگاه احزاب کانسروتیو به اقتصاد باز و سرمایه داری نزدیک هستند (مثل حزب جمهوری خواه آمریکا و کانسروتیو کانادا) و احزاب لیبرال هستند که دیگاه های سوسیالیستی دارند (مثل حزب دموکرات آمریکا و لیبرال کانادا)مثلا این حزب لیبرال کانادا هست که همواره موافق افزایش مالیات و برنامه های دولتی هست و این حزب دموکرات آمریکاست که الان خواستار بیمه ی درمانی رایگان برای همه هست. هرچند برداشت من از دیگاه های شما این است که نه لیبرال هستید و نه کانسروتیو، لیبرترین libertarian، هستید! و یک سوال دیگه شما چه طوری اعتراضات مخالفان اقتصاد آزاد و طرفداران سوسیالیزم در مورد بیمه ی درمانی رایگان جواب می دهید. من معمولا چند جواب شنیدم یکی همون استدلال کلی "ضد مالیات" که ما هیچ حقی نداریم پولی کسی با زور بگیریم/ بدزدیم با عنوان مالیات و به شخص دیگری بدهیم یک اسندلال این هست که اقتصاد باز در نهایت به بهتر شدن اوضاع اقتصادی منجر می شود که افراد توانایی خرید بیمه ی درمانی خواهند داشت و یک استدلال هم این هست که حتی در اقتصاد بازهم باید بیمه ی درمانی مثل "آتش نشانی" رایگان باشد زیرا در اصول laisser-faire هم آمده که دولت باید حداقل عدالت و امنیت را برای جامعه فراهم کند.
نوید - September 17, 2008 10:54 PM
Sara :
سلام. من هم مطلبی در پی نوشته شما نوشتم.
Sara - September 18, 2008 05:35 AM
Sara :
سلام. من هم مطلبی در پی نوشته شما نوشتم.
Sara - September 18, 2008 05:35 AM
DESERTER :
حالا بهتر شد
DESERTER - September 18, 2008 10:15 AM
مينا :
سلام آقاي قدوسي.. من هميشه به وبتون سر ميزنم و مطالبتون رو كه گاهي تخصصي و گاهي هم از روزمرگي هاتون مي نويسيد ميخونم... خواستم ازتون تشكري كرده باشم...
موفق باشين
مينا - September 18, 2008 10:57 AM
keivan :
نوید:
من هیچ جا در مورد پارلمان استان انتاریو ادعایی نکردم. حرف من در مورد کابینه کانادا بود. سارکوزی رییس جمهور فرانسه و دتی وزیر کلیدی در دولت فرانسه هستند. می توانی نام اعضای دولت کانادا را در ویکی پدیا ببینی. اگر هم ردیف کسانی که من نام بردم پیدا کردی لطفن من را هم از اشتباه بیرون بیاور.
این که ایرانی های مقیم آمریکای شمالی از ایرانی های مقیم اروپا نوعن موفق ترند – که ممکن است درست باشد- لزومن نشان دهنده تبعیض نژادی بدتر نیست. در مورد آلمان این را حتمن می دانی که مهاجرین نسل اول که بعد از جنگ جهانی دوم به آلمان آمدند افراد متخصصی نبوده اند ( وضع کسی راکه زندگی در آلمان با خاک یک سان شده را به زندگی در کشور خودش را ترجیح بدهد می شود تصور کرد). به دلیل نظام مالیاتی یک سرمایه دار خارجی انگیزه کم تری (در مقایسه با آمریکا) برای مهاجرت به آلمان دارد.این را شاید بدانی که نیمی از آلمانی ها در خانه اجاره ای زندگی می کنند. در مجوع چیزهای زیادی در مورد آلمان هست که مهاجرانی که در آمریکا شانس موفقیت و رفاه دارند را از خود می راند. حرف من این است که درتوضیح عدم موفقیت مهاجران اروپایی در مقایسه با مهاجران آمریکای شمالی باید دقیق تر بود. نمی توان مهاجرین غیرمتخصص و فقیر آلمانی را با مهاجرین نوعا متخصص ویا ثروت مند آمریکای شمالی مقایسه کرد و بلافاصله نتیجه گرفت که این برخورد بدتر با مهاجر آلمانی است که منجر به تفاوت درمیزان موفقیت شده است. اگر کسی ادعا کند که نژاد پرستی اروپاییان علت اصلی است و نه علل دیگری که من فقط نمونه ای از آن ها را ذکر کردم، این احتیاج به دلیل دارد.
من آمار ندارم (اگر شما دارید نشان دهید) اما من در دو سال گذشته غیر از راننده تاکسی های ایرانی، ایرانی های موفقی هم دیده ام که در یک گفت و گوی یک ساعته حرفی از تبعیض مورد نظر شما نزدند.
مورد گفت و گوی تلفنی که حامد به آن اشاره کرده است به نظر من مصداق تبعیض نژادی نیست. یک مصداق تبعیض نژادی ممکن است این باشد که کسی ببیند که موی شما سیاه فرفری است یا ابروی پرپشت دارید یا اسم تان آلمانی نیست و به این خاطرشما را از حقی محروم یا با شما برخورد نا خوشایندی کند تنبیه کسی که آلمانی روان صحبت نمی کند( که ممکن است آلمانی الاصلی باشد که در ایران بزرگ شده ) ربطی به تبعیض نژادی ندارد.
در ضمن هیچ جا منکر وجود تبعیض نژادی در آمریکا یا اروپا نشدم؛ حرف من این است که همه این حرف ها که زدید نشان نمی دهد که تبعیض در اروپا بیشتر است از آمریکای شمالی و تجربه شخصی من از زندگی دردو شهر متوسط آلمان و یک شهر کوچک اما کازموپالیتن ساحل شرقی آمریکا هم این را تایید نمی کند. اگرحرف شما هم بر مبنای تجربه شخصی د ر آمریکا و اروپاست و یا اگر دلیل بهتری دارید دوست دارم بشنوم. ممنون.
keivan - September 18, 2008 12:20 PM
داریوش :
با سلام به دوست نادیده
اغلب نوشته های سایت شما رو پی گیری می کنم
فکر می کنم کل مطلب رو تونسته باشم در چند خط در سایتم توضیح بدم
با تشکر
داریوش - September 18, 2008 12:38 PM
سینا :
مرسی، از وبلاگ شما خیلی یاد میگیرم...
سینا - September 18, 2008 01:05 PM
سولو :
من خودم را جای آن فرد اروپایی میگذارم و کاملاً حق را به او میدهم. اصلاً چه معنی دارد کسی که وضع کشورش خوب نیست به کشور من مهاجرت کند که اکنون وضعیت بهتری دارد. آن موقع که من این کشور را میساختم او یا پدرانش یا چمیدانم هموطنانش احتمالاً در کشور خودشان مشغول چپاول و بریز و بپاش و ... بودهاند. الآن هم اگر قرار باشد همهشان بیایند اینجا، اینجا را هم یک چیزی میکنند شبیه کشور خودشان! اصولاً اگر قرار بود آنها اینجا باشند که اصلاً اینجا اروپا نمیشد. اگر اروپا خوب است، خوب بروند سعی کنند کشور خودشان را مثل اینجا و بلکه از اینجا هم بهتر کنند.
البته درصد کمی هم احتمال میدهم که آنها در اینکه امروز مملکتشان به این وضعیت دچار شده، هیچ نقشی نداشتهاند.
سولو - September 18, 2008 01:31 PM
پیمان :
سلام حامد جان
پست جالبی بود ولی کلا بحث مهاجرت و کار رو به قول خودت از یک زاویه بهش توجه کرده بودی.
سئوال من از شما اینه که اگه شخص مایل به مهاجرت قصد به راه انداختن کسب و کار شخصی خودش رو داشته باشه اون موقع آیا بازم نظرت همینه؟
درسته که پول درآوردن در ایران بسیار راحت تر از بقیه جاهاست ولی اکثر افراد هزینه های پنهان این کسب و کار که از جمله اعصاب ناراحت و ریسک بالا و ... هستند رو از قلم می اندازند.
و دیگه اینکه شما جوامع اروپایی رو بررسی کردی و چیزی در مورد امریکا،کاناداو استرالیا که مقاصد عمده فعلی ایرانیان مهاجر هست اشاره ای نکردی و خب طبیعیه چرا که خودت در اروپا ساکنی ولی به عنوان یک آنالیزور آیا فکر میکنی اون جوامع هم حال و هوای اروپا و دیسیپلین خاص اونجا رو دارن؟
پیمان - September 18, 2008 09:11 PM
فاطمه :
آقای قدوسی ، مطالب جالبی را به بحث می گذارید و از شما بابت به اشتراک گذاشتن تجربیاتتون ممنونم . از نوشته هاتون مشخص است که روحیه حساس و جوینده ای دارید و واقعا افرادی با روحیه شما در اقلیت اند. من که به شخصه از اینکه شمابه ایران برگردید خیلی خیلی خوشحال می شم . از طرفی چون در ایران به نسبت اروپا و امریکا افراد هم سطح شما خیلی کمتر هستند شما خیلی راحتتر و سریعتر به نسبت سایر کشورها می تونید رشد کنید .
فاطمه - September 19, 2008 09:59 AM
:
حامد جان از رفتن یا نرفتن رسیدی به ماندن یا ماندن یا نماندن
Anonymous - September 19, 2008 10:36 AM
مهدي رباطي :
حامد سلام
اميدوارم هرجا هستي سالم و موفق باشي.
خيلي ازت به سهم خودم تشكر مي كنم كه براي افرادي كه در ايران زندگي مي كنند و براي خود بهشتي ساخته اند از وراي مرزهاي ايران، ترسيم مي كني كه بهشتي آنگونه كه ايشان مي پندارند در كار نيست. و اگر در ايران براي 1 دلار بايد 1 ساعت كار كرد در آنجا بايد براي همين 1 دلار بيشتر كار كرد، فارغ از احساسات نوستالوژيكي كه ايرانيان به ايران دارند.
مهدي رباطي - September 19, 2008 02:22 PM
مهدي رباطي :
راستي باور نمي كنم در فكر ماندن باشي. هستي ؟
مهدي رباطي - September 19, 2008 02:23 PM
خنکای شب :
همونطور که خودتون گفتید اینقدر فاکتورهای تاثیر گذار بر خوشبختی یا ناراضایتی به خارج رفته ها زیاده که این موضوع را بسیار پیچیده می کنه، اما چیزی که من خودم بعد از سال ها درگیری فکری بهش رسیدم این بود :
1. هدفت از رفتن چیه: اگر صرف فرار از وضعیت کنونی باشه و اهداف و انگیزه های قوی و جدی نداری... به احتمال زیاد جز ء گروه افسرده و ناموفق بیگانه در کشور هدف خواهی بود
2. اولویت هات چیه ؛ آزادی و آرامش فکری و پیشرفت بیشترو ترجیح می دی یا شبکه دوستی و روابطی که اینجا داری (کسی که اینجا ارتباطات ضعیفی داره- افسرده و منفعله و یا کار خوبی نداره شاید اگر بی هدف و بدون شناخت از خود و از میزان انعطاف پذیری، انگیزه های درونی و شرایط کشور هدف، مهاجرت کنه باز به بدبختی بدتر از اینجا دچار میشه)
3. چیزایی که فکر می کنی اونجا احتمالا بدست میاری چه ارزشی برات داره و تا چه حد می خوای براش هزینه کنی: افرادی که در ایران بسیار فعال ، شاد و موفق بوده اند و اولیتشان صرفا پول بیشتر یا رشد بیشتر در شبکه کاری یا علمی یک کشور پیشرفته نبوده بعدا از رفتن میبینن انگیزه لازم برای فعالیت و زندگی در جامعه جدید و ندارن، این گروه وقتی میرن تازه میفهمن اولویت زندگیشان چیز دیگری بوده و توان پرداختن هزینه هنگفت سازگاری با محیط جدید برای دستیابی به چیزی که ارزش آنچنانی برایشان نداره رو ندارن
تجربه عینی : چند نفری را رو که میشناسم ساکن کانادا و امریکا هستن و طی چند سالی که رفتن با تلاشی فراتر از توان اکثریت ما فعالیت کردن و الان روی ریل یه زندگیه ایده آل از دید خودشون افتادن، توی ایران هم ثروتمندو موفق و خوشبخت بودن و وقتی می رفتن دقیق می دونستن چرا دارن میرن- چی میخوان- چه فزار و نشیب هایی رو باید طی کنن- ایده آلاشون چیه و آیا هزینه های این خواسته ها رو میتونن بپردازن یا نه(آدم های خاص کمیاب)
خنکای شب - September 19, 2008 08:27 PM
Tila :
بعد از یه دوره چپ و راست کامنت گذاشتن وارد بجث شدن با دیگران و تجربه بسیار تلخ رفتار دوستان من خیلی کم کامنت پای نظر کسی میگذارم و وارد بحث با کسی نمی شم جز کامنت های احوال پرسی با کسی کامنت رد وبدل نمیکنم.. اما این بار می خواهم سنت شکنی کنم.
آقای قدوسی من تقریبا با شما هم رشته هستم. من مدیریت خواندم بعد تبدیل به مهندسی صنایع شد بعد هم سیستم خواندم. کاری رو که شما در آینده خواهی داشت من یه چند سالی هست که باهاش درگیرم. تو آمریکا و کانادا و ژاپن درس خواندم. تو همه این کشور ها به اضافه سوید و ایرلند و آلمان کار کردم. من خودم نمیدونم نسل اول مهاجران حساب می شم یا نسل دوم. به هر حال میخواهم بهت بگم به عنوان کسی که سالیان طولاین خارج از ایران بودم باهات در مورد سقف رشد مخصوصا تو اروپا شدیدا موافق هستم. من این سقف رشد رو برای خودم تو آمریکا یه کانادا خیلی بالاتر از سطح رشدم تو اروپا می بینم. شاید برات جالب باشه که من سقف رشد خودم رو تو ژاپن هم حتی خیلی بالاتر از اروپا می دیدم. البته اینها به معنی نیست که تو آمریکا یا کانادا دیگه یه خارجی عین خود آمریکایی یا کانادایی وارد سیستم میشه و فرقی بینشون نیست آن جا هم سقف داره اما شاید سقف اش خیلی بالاتر از سقف تو اروپا باشه. یه چیز دیگر رو هم دوست دارم بهت بگم و آن تجربه شخصی شوهرم هست. آن هم سالیان پیش به این نتیچه رسیده بود باید به جای کارکردن تو دانشگاه درجه دو سه آمریکا بره ایران در درجه اول به مملکت اش خدمت کنه بعد خودش از این افسردگی که شما ازش می ترسید رها بشه. همین کار رو هم کرد برگشت ایران تو دانشگاه شریف و تربیت مدرس سالها کار کرد. خودش تعریف می کنه که سقف رشدم شد استاد دانشگاه شریف با طرحهای ۲۰ میلیونی که هر سال تصویب می کردم و نصف اش رو هم مفت به تصویب کنندگان طرح می بخشیدم. در مقابلش هم طرحهای دویست میلیونی آقایان دکتر عارف و غیره رو میدیدم .میگه روز به جایی رسیدم که بهم یه کار تو شرکت معمولی هم پیشنهاد می شد ول می کردم و می رفتم. نمیخواهم خیلی وارد بحث کار تو ایران بشم من خیلی سال تو ایران نبودم. از فارسی ام هم معلوم هست. یه چند تا کنفرانس صنایع رفتم و یه دوره کوتاه هم اقامت اجباری داشتم. اصلا نمیدونم شرایط چه طور هست ولی از حرفهای که شوهرم میزنه و چیزهای که از محیط دانشگاهی ایران میگه من اصلا تحملش رو ندارم.
به هر حال تا خودت تجربه نکنی شاید خیلی واسات قابل درک نباشه که همین سقف کوتاه رشد برای خارجی چقدر با ایران و محیط اش فرق داره. نمیدونم در مورد سقف رشد تو این ور آب که نوشتی. اما ایا هیچ وقت به سطح رشد تو داخل ایران فکر کردی؟میدونی که تا کجا می توانی پیش ببری. تو ایران به نهایت رشدی که میخواهی برسی چیه؟!! آیا آن راضی تر می کنه؟ اینها رو فقط خودت می توانی با توجه با خوصوصیت اخلاقی ات و خواسته ات از زندگی تشریح کنی و تصمیم بگیری.
یه چیزی رو که من در آخر بهت بگم من هر کس رو که تو دور بر خودم دیدیم برگشت ایران که توانست دوباره پلی بزنه برگرده برگشته. آنهایی که دیگه نتوانستند برگرد به سیستم و کاری پیدا نکرده موندن ایران با کلی پشیمانی از تصمیم نادرستی که گرفتن . این صرف تجربه اطرفیان من بود شاید کسان دیگر هم بودند و از تصمیم شون خیلی راضی بودند.
ساعت ۴ صبح من بی خوابی زده به سرم دارم این جا سخنرانی می کنم. ببخشید خیلی طولانی شد.
Tila - September 20, 2008 07:10 AM
Tila :
بعد از یه دوره چپ و راست کامنت گذاشتن وارد بجث شدن با دیگران و تجربه بسیار تلخ رفتار دوستان من خیلی کم کامنت پای نظر کسی میگذارم و وارد بحث با کسی نمی شم جز کامنت های احوال پرسی با کسی کامنت رد وبدل نمیکنم.. اما این بار می خواهم سنت شکنی کنم.
آقای قدوسی من تقریبا با شما هم رشته هستم. من مدیریت خواندم بعد تبدیل به مهندسی صنایع شد بعد هم سیستم خواندم. کاری رو که شما در آینده خواهی داشت من یه چند سالی هست که باهاش درگیرم. تو آمریکا و کانادا و ژاپن درس خواندم. تو همه این کشور ها به اضافه سوید و ایرلند و آلمان کار کردم. من خودم نمیدونم نسل اول مهاجران حساب می شم یا نسل دوم. به هر حال میخواهم بهت بگم به عنوان کسی که سالیان طولاین خارج از ایران بودم باهات در مورد سقف رشد مخصوصا تو اروپا شدیدا موافق هستم. من این سقف رشد رو برای خودم تو آمریکا یه کانادا خیلی بالاتر از سطح رشدم تو اروپا می بینم. شاید برات جالب باشه که من سقف رشد خودم رو تو ژاپن هم حتی خیلی بالاتر از اروپا می دیدم. البته اینها به معنی نیست که تو آمریکا یا کانادا دیگه یه خارجی عین خود آمریکایی یا کانادایی وارد سیستم میشه و فرقی بینشون نیست آن جا هم سقف داره اما شاید سقف اش خیلی بالاتر از سقف تو اروپا باشه. یه چیز دیگر رو هم دوست دارم بهت بگم و آن تجربه شخصی شوهرم هست. آن هم سالیان پیش به این نتیچه رسیده بود باید به جای کارکردن تو دانشگاه درجه دو سه آمریکا بره ایران در درجه اول به مملکت اش خدمت کنه بعد خودش از این افسردگی که شما ازش می ترسید رها بشه. همین کار رو هم کرد برگشت ایران تو دانشگاه شریف و تربیت مدرس سالها کار کرد. خودش تعریف می کنه که سقف رشدم شد استاد دانشگاه شریف با طرحهای ۲۰ میلیونی که هر سال تصویب می کردم و نصف اش رو هم مفت به تصویب کنندگان طرح می بخشیدم. در مقابلش هم طرحهای دویست میلیونی آقایان دکتر عارف و غیره رو میدیدم .میگه روز به جایی رسیدم که بهم یه کار تو شرکت معمولی هم پیشنهاد می شد ول می کردم و می رفتم. نمیخواهم خیلی وارد بحث کار تو ایران بشم من خیلی سال تو ایران نبودم. از فارسی ام هم معلوم هست. یه چند تا کنفرانس صنایع رفتم و یه دوره کوتاه هم اقامت اجباری داشتم. اصلا نمیدونم شرایط چه طور هست ولی از حرفهای که شوهرم میزنه و چیزهای که از محیط دانشگاهی ایران میگه من اصلا تحملش رو ندارم.
به هر حال تا خودت تجربه نکنی شاید خیلی واسات قابل درک نباشه که همین سقف کوتاه رشد برای خارجی چقدر با ایران و محیط اش فرق داره. نمیدونم در مورد سقف رشد تو این ور آب که نوشتی. اما ایا هیچ وقت به سطح رشد تو داخل ایران فکر کردی؟میدونی که تا کجا می توانی پیش ببری. تو ایران به نهایت رشدی که میخواهی برسی چیه؟!! آیا آن راضی تر می کنه؟ اینها رو فقط خودت می توانی با توجه با خوصوصیت اخلاقی ات و خواسته ات از زندگی تشریح کنی و تصمیم بگیری.
یه چیزی رو که من در آخر بهت بگم من هر کس رو که تو دور بر خودم دیدیم برگشت ایران که توانست دوباره پلی بزنه برگرده برگشته. آنهایی که دیگه نتوانستند برگرد به سیستم و کاری پیدا نکرده موندن ایران با کلی پشیمانی از تصمیم نادرستی که گرفتن . این صرف تجربه اطرفیان من بود شاید کسان دیگر هم بودند و از تصمیم شون خیلی راضی بودند.
ساعت ۴ صبح من بی خوابی زده به سرم دارم این جا سخنرانی می کنم. ببخشید خیلی طولانی شد.
Tila - September 20, 2008 07:11 AM
دانیال :
جناب قدوسی ، فکر می کنم که ایرادی که می بایست به نوشته قبلی شما گرفت ، این نیست که چرا از تجربه های ناموفق ایرانی های مهاجر گفته اید. تصور می کنم خطای بزرگ شما ، روانکاوی خانم فروشنده است ، چیزی که مطلقاً در آن صلاحیت ندارید. استنباط شما مطلقاً از مصاحبت با آن خانم منتج نشده(لااقل این طور ننوشته اید) و در قبال ش می توان این طور سفسطه کرد: شاید آن خانم ، علی رغم همه سرد دلی هایش ، هر روز صبح که بر می خیزد یاد آن روزی می افتد که شوهرش را در اوین اعدام کردند( می بخشید ، دراماتیک شد، ولی قیاس کنید با کار احساسی خودتان).
جدای از این مسئله ، می خواستم بنویسم که بسیار طبیعی می دانم که کسی که در فضای این جامعه بزرگ شده و عناصر اجتماعی این جامعه را به ارث برده ، در یک فرهنگ دیگر به مشکلات اساسی مادی یا معنوی برخورد کند.با این هم هوافقم که شما و تجربه تان حتی اگر اقلیت باشد ، می بایست نوشته شود تا چراغ راه تازه وارد ها باشد ، اما هم چنان موکد کنم که ، روانکاوی تراژیک تان را فاقد ارزش بررسی می دانم.
به مطلب شمادر وبلاگ ام لینک دادم.
با احترام
دانیال - September 20, 2008 10:34 PM
ملیکا :
سلام
من یک ساله که در سوئد دانشجو هستم.(از اون بی پولاش!)تقریبا همیشه وبلاگتو میخوونم.
فکر میکنم با تجربه زندگی در اینجادچار یه نوع گیجی شدم.اینکه بموونم با درک اینکه خارجی هستم,از شبکهای قوی اجتماعی دورم,آب و هوا با روحیاتم سازگار نیست وپیشترفت شغلی فوق العادهای در انتظارم نیست یا اینکه برگردم و هر ثانیه نگران آیندم باشم,هر روز که از خوونه بیرون میام نگران این باشم که رفتار و سر و وضعم با معیارهای حکومتی و اجتماعی سازگار هست یا نه(آخه سرو وضعم شبیه هیپی هاست!)واسه مسافرت به هرجا تو صف ویزا وایسم و تفریحات سالمم محدود بشه به خوردن!چون دووستام تا ساعت 10 شب و آخرهفته ها کار میکنن تا زندگی شونو تآمین کنن.
فکر میکنم چه بمونم و چه برگردم هیچوقت احساس رضایت نکنم.
ملیکا - September 23, 2008 06:28 PM
آشنا :
سلام
یکساعتی می شود که دارم این وبلاگ حامد را می خوانم و تمام لینکها و نظرات مرتبط با آن را زیرو رو می کنم
راستش من نظرات حامد را تقریبا همواره دنبال می کنم ولی خیلی با این نظر او موافق نمی باشم چراکه من خودم الان دانشجوی دکتری در ایران هستم و کارمند یک موسسه مالی دولتی هم هستم و واقعا به معنی واقعی با تمام مسایل و مشکلات گفته شده در این وبلاگها در گیرم
اما مطمئنا یک بحث مقایسه ای وجود دارد
من در این جا در ایران انتظار دارم از اینکه به هرحال هم سابقه کاری دارم هم تحصیلات ولی با ملاکهای سلیقه ای نه اهمیتی به تخصص داده می شود و نه سابقه باید مثل آ،ها باشی و این مستلزم از دست دادن چیزهایی است که برای من ارزش است
دنبال مهاجرت هستم چون دیگه فکر می کنم در آنجا این احساس حق به حانب بودن من از بین می رود
نمی توانم بمانم و ببینم که آن کس که نداند و نداند که نداند
بر پست ریاست ابدالدهر بماند
آشنا - September 24, 2008 08:38 AM
b :
هموطنان عزیز اگر در فکر ادامه تحصیل در هند و مالزی و اکراین و ارمنستان و ....هستید و هنوز از معایب و سختی های آن خبر ندارید.اگر موسسات اعزام دانشجو در حال فریب شما هستند با خواندن مطالب این وبلاگ به دروغ های انها پی میبرید.
b - September 24, 2008 11:05 AM
m . j :
از دید اقتصادی , شاید جور دیگر باید به ماجرا نگاه کرد:
چه در ایران باشیم و چه نباشیم باید اینترنشنال فکر کنیم, زیرا حتی اگر در ایران بمانیم , تصور این موضوع که روزی مهارت های ما در مواجهه با تغییرات محیطی و مرزهای باز اقتصادی بی اهمیت شوند دور از ذهن نیست.
(نوعی نگاه استراتژیک مبتنی بر منابع)
فراموض نکنیم که به هر حال, رفاه اقتصادی در هر جایی که زندگی کنیم, تاثیر زیادی بر رضایت مااز زندگی خواهد داشت
m . j - October 1, 2008 03:35 PM
m . j :
از دید اقتصادی , شاید جور دیگر باید به ماجرا نگاه کرد:
چه در ایران باشیم و چه نباشیم باید اینترنشنال فکر کنیم, زیرا حتی اگر در ایران بمانیم , تصور این موضوع که روزی مهارت های ما در مواجهه با تغییرات محیطی و مرزهای باز اقتصادی بی اهمیت شوند دور از ذهن نیست.
(نوعی نگاه استراتژیک مبتنی بر منابع)
فراموض نکنیم که به هر حال, رفاه اقتصادی در هر جایی که زندگی کنیم, تاثیر زیادی بر رضایت مااز زندگی خواهد داشت
m . j - October 1, 2008 03:35 PM