...
دقیقا سه ساعت است که دلم فقط یک چیز می خواهد و چون ندارمش خوابم نمیبرد: ساعت دو نیمه شب اواخر تابستان یا اوایل پاییز کنار پنجره باز آخرین طبقه یک ساختمان بلند وقتی که باد ملایم خنک می وزد و جایی از بیرون صدای شجریان یا داریوش در فضا پیچیده و من تیشرت مشکی پوشیده ام و بعد از یک بحث دلانگیز با رفقا کنار کشیدهام و تنها با لیوانی در درست از آن بالا چراغ های روشن شهر تهران را تماشا می کنم و به این فکر میکنم که آدمهای آن تک و توک خانههای با چراغ روشن که میبینم برای چه این موقع شب بیدارند و به چه فکر میکنند و هزار تا خیال و لذت دیگر ....
من با نوستالژیهایم زندگی میکنم حتی اگر مربوط به زمانی باشند که هنوز به دنیا نیامده بودم. اینجا چیزی برای ارضای نوستالژیهایم ندارد. دو ماه مانده به سفر بعدی ولی از الان خواب تهران را میبینم.

نظرات
:
:)
Anonymous - October 25, 2008 01:35 AM
:
منم دارم روزها رو تا 2 ماه دیگه میشمرم. امروز دقیقا 2 ماه که از ایران بیرون اومدم!
Anonymous - October 25, 2008 02:09 AM
عطيه :
يكي از آدمهايي كه تو اون خونه هايي كه چراغشون روشنه نشستند دارند به اين فكر ميكنند شما قرار است جديدا چي بنويسيد در وبلاگ اتان؟ ;)
عطيه - October 25, 2008 02:12 AM
مجید :
حامد جان یکی از دیلایلی که ازت خوشم میاد اینه که از این دست حس ها داری
مجید - October 25, 2008 09:21 AM
حمید :
آخ گفتی
من یک سال تحصیلی در خوابگاه فیض دانشگاه تهران این منظره رو داشتم و انصافا ازش لذت بردم.
تازه از اونجا علاوه بر همه اینایی که گفتی دو تا چشم انداز دیگه داشت که برای من اونا هم جالب بودند و من ساعتها می نشستم و نگاه می کردم: اولیش بزرگراه همت بود که ساعت 3 صبح دیدنی بود. دیگری باند فرود مهرآباد در شب بود که نشستن و بلند شدن هواپیما ها رو در بین نور لامپهای ثابت شهر میتونستی تشخیص بدی.
حمید - October 25, 2008 04:52 PM
samane :
نوستالژي نوستالژي
يه چيزي كه هم شيرينه و هم اينكه موندن زياد توش ، من رو از توجه به آينده دور ميكنه.
يكي از اون خونه ها خونه ماست كه من هر دفعه وبلاگتون رو چك ميكنم منتظر يه مطلب درباره ماليات بر ارزش افزوده هستم اما ....
samane - October 25, 2008 05:52 PM
مهدی :
خوشبحالت حمید جان
ولی من اینجا در آبادان اگر چشم اندازم را بخواهم توصیف کنم اینست : در روزهای بدون غبار میتوان جاده اهواز را به خوبی دید. اینجا هیچ چیز برای دیدن و لذت بردن ندارد .
مهدی - October 25, 2008 05:52 PM
علی :
چه جالب، برگشتن فلسفی ای خواهد بود. اما، این شهر و کشور تمامش این ها نیست، خیلی عجیب خواهد بود اگر بعد مدت کمی هوای رفتن دوباره به سرتان نزند.
علی - October 25, 2008 06:44 PM
علی :
راستی مهدی خان، ایشون حامده نه حمید!
علی - October 25, 2008 06:45 PM
احسان :
حامد
من به دلم افتاده زودتر می آی. می گی نه؟ نگاه کن.
احسان - October 25, 2008 09:20 PM
نوید :
آگاهان پیش بینی کردند در تهران اگر یک زلزله متوسط بیاد (که دیر یا زود داره ولی سوخت سوز نداره) تهران به یک فاجعه ی جمع نشدنی تبدیل می شه. تصور کنید در اون لحظه که از پنجره بیرون نگاه می کنید یک چنین زلزله بی آید! و باز هم آگاهان می گویند آلودگی هوا شانس سرطان به مقدار قابل توجهی افزایش می ده و فقالیت مغز با مشکل مواجه می کنه. آیا دیدن چراغ های روشن تهران از پنجره ارزشش را داره؟
نوید - October 25, 2008 10:34 PM
:
سلام حامد جان
من مدتی است که وبلاگ شما را دنبال می کنم و انصافا از بسیاری از مطالب شما لذت می برم. راستش کمتر دیده بودم غیر اقتصادی (یا بهتر بگویم غیرعلمی) نوشته باشی. ولی خوب از این مطلب غیرعلمت خیلی حال کردم. چون تا حدی زبان دل من هم هست. اما دلیل اصلی کامنت گذاشتنم به نوشته امروزت بر می گرده. راستش را بخوای از یکی از مطالبت خیلی حالم گرفته شد. اونی که در مورد ملی گرایی و ... نوشته بودی. ولی خیلی چیزها رو بهتر علمی بهش نگاه نکرد. یعنی اون موقع فکر کنم ایران بودی که این رو نوشتی یا به دلیل دیگری.... ولی یک بار دیگه این رو بخون:
http://chaay.ghoddusi.com/2008/04/post_882.html
اگه بخوایم یک خورده اقتصادی به قضیه نگاه کنیم ترجیحات آشکار شده ات اصلا سازگار نیست. ولی از این حرفا که بگذریم, مساله اصلی بازگشت دوباره به ایران است که هم تو و هم من منتظرشیم.
Anonymous - October 26, 2008 12:12 AM
نوید :
حامد جان به جای نوستالژی از قرص خواب استفاده کن!
نوید - October 26, 2008 04:40 AM
مهدی :
همه همینجورن... همکار چینی من همش میگه چین رو به همه جای دنیا ترجیح میده و منتظره درسش تموم بشه و برگرده.
مهدی - October 26, 2008 04:42 AM
سمیه :
آره. ولی چین با مملکت ما خیلی فرق داره. من خودم معمولا وقتایی از این فکرا می کنم که اینجا بهم خوش نگذره. احساس خارجی بودن و غریبگی کنم که اونم بیشتر مربوط به مواقعیه که تو کارم موفقیت نداشته باشم یا رفتار نژاد پرستانه ای دیده باشم. وگرنه ما ایرانی ها پامون که به ایران می رسه و چند روز می گذره مخصوصا اگه مدت زیادی اروپا یا امریکا .. بوده باشیم حالمون از خیلی چیزایی که تو مملکتمون می بینیم به هم می خوره که اگه نخوره معلومه دلیل یا بهتر بگم اجبار خاصی در ایران موندن داریم که داریم خودمونو توجیه می کنیم. بعدم نوستالژی جایی که بودیمو میگیریم و اگه ایران بمونیم معمولا به خاطر شغلیه که اونجا داریم و جاهای داگه بهمون ندادن. درست عرض نکردم؟
سمیه - October 26, 2008 10:14 AM
نینا شاهرخی :
زیبا نوشته بودید. مخصوصا قسمت "و تنها با لیوانی در درست از آن بالا" منو یاد بیدارخوابی های شب های تحویل کار انداخت.
نینا شاهرخی - October 26, 2008 02:57 PM
بابک :
حامد عزیز با اینکه، با حرفات موافقم و وقتی فکر می کنم احتمال داره که 2 سال دیگه ایران برم، اونوقت وقتی به تئاتر شهر، تالار وحدت،پارک ملت، دربند و درکه و... فکر می کنم، بغضم می گیره!!!اما واقعا می ارزه به خاطر تهیه یه بلیت تئاتر حدودا 3 ساعت تو ترافیک رفت و برگشت باشی.پاتو از خونه میزاری بیرون یقه ی پیراهنت به خاطر آلودگی هوا سیاه بشه!!!سرگیجه و...که جای خود داره!!!تهران فقط اونقدر قشنگ که بیای خاطرات رو مرور کنی.درست همون کاری که شما می کنی.موفق باشی
بابک - October 27, 2008 12:33 AM
پوریا :
آخ که این نوستالژیو خیلی قشنگ اومدی...واقعاً زدی به هدف با جمله آخرت.
پوریا - October 27, 2008 10:31 PM
بهمن :
من را ياد خوابگاه دانشگاه شهيد بهشتي ( ولنجك )انداختي . معلومه كه خيلي براي ايران دلت تنگ شده .
بهمن - October 28, 2008 01:44 PM
حسین :
آتش زدی به دلم آشغال.من دو ساله اونجا را ندیدم.
حسین - October 31, 2008 03:19 AM
الاله :
خیلی زیبا بود.در ضمن مهدی عزیز از ابادان و مناظرش گفتی...اره.اگر گرد و غبار نباشه میشه دید.اگر گرد و غبار جنگ دست لعنتی اش رو از رو شونه ی شهرتان بردارد میشه دید که جنگ تمام شده و هنوز که هنوز است خرابه هایش اطراف ابادان و دزفول مانده...حالا که دارم این هارو می نویسم نامجو هم گوش میدم که میگه:من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب...
نوستالوژی بهت عشق می ورزم...
حتی ازنوع دردناکت...
الاله - October 31, 2008 07:18 AM
سارا :
سلام من تازه وبلاگتو کشف کردم .می بینم که تو هم مثل من عاشق تهران در شب هستی منم بارها مثل تو به آدمای بیدار و افکار و احساساتشون اونم توی نیمه شب فکر کردم درحالیکه داشتم از پشت پنجره تماشاشون می کردم همیشم اسم یه فیلم اومده تو ذهنم اونم زیرپوست شهره.
به منم سر بزن
سارا - March 22, 2009 10:52 AM