« November 2008 | صفحه اول | January 2009 »

December 31, 2008

اقتصاد سیاسی مدیریت ریسک

پارسال که قیمت فلزات خیلی بالا بود در یک جلسه مشاوره به مدیران یکی از شرکت های بزرگ معدنی شرکت توصیه کردم که از ابزارهای مدیریت ریسک برای کاهش خطرات ناشی از کاهش قیمت در آینده استفاده کنند و نمونه های متعددی از این ابزارها را هم معرفی کردیم. پاسخ مدیران این بود که منافع استفاده از این ابزارها برای ما نامتقارن است. اگر الان هزینه کنیم و محصولات را با قراردادهای آتی پیش فروش کنیم و یا برای کاهش ریسک آپشن بخریم ممکن است قیمت فلز بالا برود و از بابت استفاده از این ابزارها سرزنش شویم ولی اگر آن ها را نخریم و قیمت پایین بیاید کسی ما را به خاطر کاهش قیمت جهانی فلز سرزنش نخواهد کرد. به نظرم این توضیح بسیار قابل تامل و معقول است.

ام سال همان دوستان را دیدم و نیمی به شوخی و نیمی جدی پیش نهاد پارسال را یادآوری کردم و گفتم اگر آن موقع مقدار بهینه ای از ابزارهای مدیریت ریسک را خریده بودید الان وضع تان به تر بود. جواب دادند که پارسال که بهت گفتیم که چرا نمی خواستیم این کار را بکنیم.

به نظرم تحلیل مساله مدیریت ریسک در شرکت های بزرگ بخش معدن و انرژی ایران از زاویه مسایل انگیزشی موضوع جذابی است. بسیاری از شرکت های بزرگ این حوزه یا دولتی هستند و یا اگر مشمول خصوصی سازی اصل 44 قرار گرفته اند هم چنان تحت چارچوب ها و مقررات دولتی عمل می کنند. بنا بر این هم چنان آن مساله انگیزه ها وجود دارد و مدیران تمایلی ندارند که به طور جدی از ابزارها استفاده کنند.

علاوه بر آن یک بحثی که مخالفان به کارگیری این ابزارها در شرکت های بزرگ ابراز می کنند این است که شرکت لازم نیست به نیابت از سهام داران نوسانات درآمد را مدیریت کند چون سهام داران خود قادرند از طریق تنوع بخشی و خرید خانگی ابزارهای مدیریت ریسک این کار را انجام بدهند. هیچ کدام از این دو شرط در ایران به آن قدرت برقرار نیستند. نه آن قدر تنوع داریم و نه سهام دار خرد قادر است در سطح فردی مدیریت ریسک کند. بنا بر این اتفاقا موضوع برای شرکت های ما حتی جدی تر هم هست.

ما در داخل این ابزارها را نداریم ولی در سطح بین المللی قراردادهای فراوانی وجود دارد که تا جایی که می دانم مشکل شرعی آن ها هم حل شده است.

جواب هایی به کامنت های پست قبل

برای صرفه جویی در زمان پاسخ جمعی به کامنت های پست قبل می دهم. این وبلاگ چند گروه خواننده دارد. یک گروه تعداد قابل توجهی از دوستان قدیمی و جدید و دیده و ندیده من هستند که در چهار گوشه دنیا پراکنده هستند و خیلی هم در کامنت ها حضور ندارند. برخی مطالب من برای این گروه و با هدف به اشتراک گذاشتن تجاربی است که خودم بهش رسیده ام. در هر سفرم تعداد زیادی از این دوستان را می بینم و مدت ها راجع به این موضوعات حرف می زنیم. بنابراین با وجود این که خیلی راحت پیشاپیش واکنش ها را به این جور نوشته ها می دانم؛ بی هیچ دغدغه ای در مورد اظهارنظرهای بی ربط به ماجرا این مطالب را برای مخاطب واقعی اش می نویسم. حاشیه ها هم اهمیتی ندارد.

1) کار جدی یعنی چه؟ تدریس برای من اتفاقا یک جدی است ولی همه کار جدی که می شود این جا انجام داد تدریس نیست. تاسیس یک شرکت مشاوره تخصصی؛ حضور در مدیریت موسسات مالی بخش خصوصی؛ تاسیس صندوق های تخصصی سرمایه گذاری؛ کمک به شکل گیری موسسات آموزش عالی غیردولتی با استانداردهای بین المللی و ... با خبرهایی که از دوستانم دارم خیلی امیدوارم که ظرف چند سال آینده یک جمع از دوستان هم نسل ما که اقتصاد و رشته های مرتبط با آن را خوانده اند بر می گردند و یک جمع مناسب برای کار کردن مشترک شکل خواهد گرفت.

2) چرا گفته ام وقت تلف کردن؟ برای این که حضور در خارج یک دوره با بهره وری بالا دارد که مربوط به وقتی است که آدم در یک مرکز خوب درس بخواند و تحقیق کند و چیز یاد بگیرد. من در خارج فقط درس نخوانده ام بل که یک سال و نیم در یک سازمان خیلی با پرستیژ کار کرده ام و این کار برایم چیزی جز وقت تلف کردن نبود (در قیاس با امکان هایی که قبل و بعد آن در ایران داشتم) چون شناخت نسبتا خوبی از محیط کار آن جا دارم می دانم که برای من حضور بعد از تحصیل در قیاس با موقعیت های موجود در ایران وقت تلف کردن است مگر این که موفق شوم در یک سازمان خیلی تخصصی شغلی بیابم که جنبه یادگیری آن بالا باشد. شانس این جور مشاغل خیلی بالا نیست. ضمنا من هر موقعیتی الان دارم 5 سال قبل قبل از رفتن هم داشتم (جز این که حوزه کارم متفاوت بود). بنا بر این خارج رفتن چیز زیادی را برای من عوض نکرده است.

3) ماندن در محیط پاستوریزه آکادمیک خارج از ایران برای من راحت تر از سر و کله زدن با مسایل واقعی در ایران و مواجهه با کارشناسان و مدیران باهوش ایرانی است. این اصلا تعارف و شعار نیست. من هر بار که می آیم ایران با چندین سوال دقیق و هوش مندانه مواجه می شوم - البته با ده ها سوال و کامنت غیرمرتبط هم مواجه می شوم - که هرگز در ادبیات مشابه آن را ندیده ام. در همین سفر حداقل 6 سوال اساسی شنیدم که به نظرم هر کدامشان موضوع یک مقاله جذاب است. اگر کسی تجربه داشته باشد می داند که نوشتن مقاله آکادمیک راحت تر از درگیر شدن در تحلیل مسایل سیاست گذاری آن هم در یک کشور در حال توسعه است.

December 28, 2008

آپشن سفر

چون در این یک هفته بارها به این سوال جواب داده ام که بر می گردم یا نه در پاسخ دادن حرفه ای شده ام :) کوتاه ترین جوابی که می توانم بدهم این است که اگر سفر ایرانیان به اتحادیه اروپا نیازمند ویزا نبود من برای برگشت ظرف 15 ماه آینده برنامه ریزی جدی می کردم. مشکل همین اجازه سفر ناقابل است که آدم را مجبور می کند اگر جمع کرد و برگشت این طرف برای شرکت در هر کنفرانس و کارگاه و جلسه و سفر معمولی کلی دردسر بکشد.

این باعث می شود که در برنامه زندگی ام با دل خوری تمام یک متغیر را هم اضافه کنم و آن هم به دست آوردن این اجازه سفر است. اگر بتوانم یکی از مسوولین مهاجرت هر کشور اروپایی را ببینم می توانم بهشان توضیح دهم که اگر یک کارت سفر ساده بدون هیچ گونه اجازه کار و خدمات اجتماعی و غیره به من بدهند برای شان خیلی کم هزینه تر است تا این که یک خارجی را در بازار کارشان برای دو سه سال بیش تر تحمل کنند صرفا به این منظور که این کارت را دریافت کند و بعد برود دنبال کارش.

وین کوتاه ترین زمان پردازش درخواست مهاجرت کانادا را در کل دنیا داشت (حتی کوتاه تر از خود کانادا). من چهار سال و نیم آن جا زندگی کردم و هم واره دچار مشکلات تئوریک اگزیستانسیال برای درخواست مهاجرت کانادا بودم. آن موقعی هم که مهاجرت شش ماهه می آمد می گفتم فرضا الان درخواست دادم و شش ماه دیگر کارم درست شد می خواهم بروم کانادا چه بوقی بزنم وقتی دارم این جا خوب زندگی می کنم. نزدیک برگشتن که شد گفتیم حالا تردیدهای وجودی را کنار بگذاریم و یک آپشن سفر آتی برای خودمان ایجاد کنیم که مقررات عوض شد و فقط مهندسان نفت و لوله کش ها و آش پزها را به کانادا راه می دهند و این آپشن هم از بین رفت.

خلاصه آدم بدجوری دلش می سوزد که درست در سنی که هنوز اول جوانی است و علاقه مند است برگردد جایی که دوست دارد و یک کار جدی را شروع کند چند سال دیگر از عمرش را باید آن طرف هدر بدهد فقط و فقط برای این که بتواند در آینده هر سال یکی دو ماه بی دردسر به جایی بیرون از این جزیره منزوی از بقیه دنیا سفر کند.

December 20, 2008

نفرین منابع؟

با وجود همه ادبیاتی که راجع به نفرین (Resource Curse) منابع هست من تمایل دارم تا به برخی نتیجه گیری ها از این فرضیه حداقل در سطح منطقه خودمان باور نداشته باشم. نفرین منابع می گوید کشورهایی که دارای منابع طبیعی فراوان (مثل نفت یا مس) هستند در مقایسه با کشورهایی با درآمد سرانه مشابه خودشان سطح پایین تری از توسعه یافتگی نیروی انسانی و نهادها دارند. این به نظرم چندان عجیب نیست. اگر کشور الف مجبور شده باشد تا با اتکا به صادرات و تولید به سطحی از درآمد سرانه برسد و کشور ب صرفا با فروش منابع طبیعی؛ احتمالا کشور الف مجبور بوده تا وضعیت خیلی خوبی در نهادها و نیروی انسانی داشته باشد تا بتواند این سطح از درآمد را تولید کند.

نکته ای که برای من کم تر قابل باور است ربط دادن وضعیت فعلی به داشتن منابع و به عبارت دیگر طرح این فرضیه است که "ما اگر نفت نداشتیم وضع مان به تر بود". این را من خیلی تردید دارم. مشاهداتی از منطقه خودمان باعث می شود تا این تردید را داشته باشم. توزیع نفت در بین کشورها تابع خصوصا زمین شناسی است که تقریبا هیچ ربطی به خصوصیات فرهنگی و نهادی و کشاورزی و غیره کشورها ندارد لذا اگر یک گروه از کشورها را در یک منطقه داشته باشیم که در یک دوره زمانی در برخی از آن ها نفت کشف شده و در برخی دیگر نه ؛ آن وقت می توانیم یک نمونه عالی از دو گروه دارای تفاوت در این متغیر داشته باشیم. شبیه به مفهومی که در روش Regression Discountinuity استفاده می شود.

درآمد سرانه فعلی کشورهای نفت خیر عرب (عربستان؛ کویت؛ امارات؛ عراق؛ قطر؛ لیبی و ...) را کشورهای هم سایه آن ها ولی بدون نفت قابل توجه (اردن؛ سوریه؛ یمن؛ مراکش؛ مصر؛ سودان و ...) مقایسه کنید. اینترنتم افتضاح است و نمی توانم عددهای مشخص تری ارائه کنم و یا کشورهای آسیای میانه را به لیست اضافه کنم ولی فکر کنم نمونه عرب ها گویا باشد.

در غیاب مازاد قابل توجه تولید شده در بخش هایی مثل صنعت و کشاورزی (ایران اواخر قاجار؛ افغانستان فعلی) کشور عقب مانده به لحاظ نهادها ممکن است در تله فقر قرار گیرد و تا مدت طولانی از آن بیرون نیاید. درآمد منابع طبیعی امکانات فراوانی برای سرمایه گذاری اولیه در نیروی انسانی؛ نهادهای مدرن؛ زیرساخت های فیزیکی (جاده و راه آهن و ...) و امنیت (ارتش) فراهم می کند که پایه رشد های بعدی (حتی بدون نیاز به درآمد منابع طبیعی) را ایجاد می کند.

December 17, 2008

اسلایدهای همایش مدیریت و مقاله منابع پایان پذیر

اسلایدهای کارگاه دوشنبه عصر در کنفرانس بین المللی مدیریت را می توانید از این جا دریافت کنید.

مقاله ارائه یک شنبه بعد را هم این جا گذاشتم. این مقاله نسخه جدیدتری دارد که ساختاربندی؛ نمادهای ریاضی و نتایج شبیه سازی اندکی متفاوتی دارد ولی به علت پاره ای مشکلات فنی الان در دست رس من نیست و چون حدس می زنم که روزهای آینده خیلی سرم شلوغ خواهد بود فعلا همین نسخه را آپ لود می کنم.

December 16, 2008

سمینارهای اقتصادی در شریف

یک شنبه آینده دکتر بورگان نظامی در دانش کده مدیریت و اقتصاد سخن رانی می کند. جزییات را از این جا بخوانید. اگر علاقه مند هستید که در جریان سخن رانی های هفتگی شریف قرار بگیرید یک ایمیل به حسین جوشقانی بزنید تا در لیست ایمیل قرار بگیرید. ایمیلش هم هست
hjoshaghani روی جی میل

یک شنبه بعدش یعنی 8 دی ماه ساعت 11:30 هم من صحبتی درباره "استخراج بهینه منابع پایان پذیر؛ محدودیت ظرفیت و اختیار توسعه" خواهم داشت. مقاله را ظرف چند روز آینده همین جا قرار می دهم.

December 07, 2008

تعادل بازی رای دادن سهام

این دو سه روزه نشستم و این مقاله را که تقریبا دو سال بود توی هارد خاک می‌خورد نهایی کردم. قرار است جمعه این‌جا ارائه‌اش کنم. مقاله هنوز خیلی ابتدایی است و طبعا دارای اشکال‌های فراوان. دریافت هر نوع نقد اقتصادی، ریاضی، زبانی و لاتکی موجب امتنان فراوان خواهد بود.

December 06, 2008

نظریه بازی‌ها و انرژی

من روزهای 9 و 10 دی در موسسه بین‌المللی مطالعات انرژی دوره آموزشی در زمینه "نظریه بازی‌ها و کاربردهای آن در سیاست‌گذاری و اقتصاد انرژی" خواهم داشت. اطلاعیه دوره را این‌جا می‌گذارم.

December 05, 2008

تجاربی از یک همایش

احتمالا دوستان زیادی از موضع شدیدن منفی من نسبت به تحصیل (و نه پژوهش) در رشته‌های میان‌رشته‌ای اطلاع دارند. منطقم هم به طور خلاصه این است که آموزش این رشته‌ها ملغمه‌ای است از مباحث مختلف که هیچ کدام عمق لازم را پیدا نمی‌کند و وقتی کسی پس از تحصیل رشته مشغول به کار پِژوهشی می‌شود ابزارها/روی‌کردهای پیچیده‌ای را به کار می‌گیرد که صرفا در حد مقدمات با آن آشنا است و در نتیجه در بسیاری اوقات کارش بسیار ضعیف و دارای خطاهای فراوان خواهد بود.

این هفته در یک کنفرانس مربوط به جمعیت‌شناسی و مهاجرت بودم. کمی روی این حوزه متمرکز شده‌ام تا مقاله "اختیار مهاجرت و انباشت سرمایه انسانی" را جلو ببرم (بر خلاف انتظارم این مقاله تفریحی مورد استقبال چند نفر آدم معروف قرار گرفت و من هم تصمیم گرفتم خیلی جدی رویش کار کنم). راستش در ایران کارهای جمعیت‌شناسی دیده بودم و آن‌ها را بسیار ابتدایی و ضعیف یافته بودم ولی آن‌را به شرایط ایران ربط داده بودم. متاسفانه در این همایش دقیقا مقاله‌ها و نظراتی شنیدم که تکرار کننده همان خاطرات بود. گوشه‌هایی را نقل می‌کنم.

1) این مقاله را چند نفر از چند مرکز مهم نوشته بودند. ایده این بود که از طریق نگاه کردن به جمعیت و مساحت کشور مقصد و مبدا نرخ مهاجرت را پیش‌‌بینی کنند. برای این کار از مدل بسیار قدیمی جاذبه استفاده کرده و فقط توان جمعیت را متغیر گرفته بودند و نهایتا دیده بودند که برخی متغیرها معنی‌دار و برخی غیرمعنی‌دار هستند. (چند اسلاید آخر فایل مال این مقاله نیست).

کامنت من به ارائه‌دهنده: اولا لازم است یک مدل تئوریک بسازید که رابطه بین جمعیت و مساحت و مهاجرت را توضیح دهد. تا جایی که من یادم هست جمعیت از یک طرف پراکسی اقتصاد مقیاس است و از طرف دیگر اگر بر مساحت تقسیم شود شاخص چگالی جمعیت است که خودش پراکسی از محدودیت منابع است. لذا جمعیت در دو جهت متضاد اثر دارد. بدون یک مدل تئوریک ساده ما نمی توانیم از یک رگرسیون ابتدایی چیز زیادی نتیجه بگیریم. مضاف بر آن و مهم‌تر این‌که شما بسیاری از متغیرهای کلیدی در مهاجرت مثل تفاوت دست‌مزد یا تفاوت شاخص کیفیت زندگی و متغیر موهومی مهاجرپذیر بودن کشور مقصد را در رگرسیون وارد نکرده‌اید و جمعیت احتمالا دارد برخی از این متغیرها را نمایندگی می‌کند. اگر این متغیرهای کلیدی را وارد مدل کنید چه بسا معنی‌دار بودن و اندازه ضریب متغیر جمعیت بسیار تغییر کند.

پاسخ استاد: خب همه داده‌های من موجود است. شما می‌توانید به عنوان یک گسترش این کار بقیه را هم وارد کنید!

دو روز بعد سر ناهار من قضیه را برای استادانم تعریف کردم و دقایقی داشتیم به دوستمان می‌خندیدیم. چرا؟

در یک مقاله جدی امپریکال که مدل تئوریک خیلی پیچیده نداشته است هم‌واره بیم خطاهایی مثل متغیر حذف شده (Omitted Variable) و درون‌زایی یا خودگزینش (Endogeneity/Self Selection Bias) می‌رود. بنا براین محقق کلی تست اضافی انجام می‌دهد تا مطمئن باشد نتایجی که گزارش می‌کند در واقع مربوط به این متغیر است و نه اثرات دیگری که در نگاه اول ظاهر نمی‌شود. از جمله این‌که چندین تست پایداری (Robustness Test) را گزارش می‌کند که در آن تک تک توضیحات رقیبی که ممکن است به ذهن برسد را بررسی می‌کند و یا با اضافه کردن/کنترل متغیرهای دیگر از این که رابطه مشاهده شده به آن متغیر اولیه مد نظر مربوط بوده اطمینان بیش‌تری پیدا می‌کند. همه این کارها برای این است که احتمال گزارش نادرست را به حداقل برسانند (طبعا هیچ وقت صفر نمی شود). مثلا این مقاله را که من ام‌روز خواندم و واقعا لذت بردم را بخوانید و ببینید چه قدر تست انجام می‌دهد.

دلیل خنده طولانی ما هم این بود که این نوع تست‌های اضافی "توسعه" مقاله نیستند بل‌که جزیی الزامی برای علمی بودن نتایج است. به قول یکی از استادان اگر این طور باشد پس باید این مقاله ادواردو شوارتز که دو هفته پیش این‌جا ارائه کرد تبدیل به 15 تا مقاله شود چون تمام این گسترش‌ها در داخل آن آمده است.

خواستم تجاربی از مقاله‌های دیگر که تازه این مقاله پیش‌شان جایزه نوبل می‌گرفت را بنویسم که دیدم خیلی طولانی می‌شود. فقط یک موردش را بگویم که دوستان درصد ازدواج بین خارجی‌ها/داخلی‌ها در کشورهای مختلف اروپا را بررسی کرده و هی کشورهای مختلف را بر این اساس طبقه کرده و حرف‌هایی می‌زدند. در یکی دو اسلاید آخر بود که تازه یادشان افتاد که این درصد را باید بر درصد جمعیت خارجی در آن کشور تقسیم کنند تا راجع به یک شاخص معنی‌دار حرف بزنند. خوش‌حال هم بودند که رگرسیون نشان می‌دهد که هر قدر درصد جمعیت خارجی بیش‌تر باشد درصد ازدواج خارجی/داخلی از کل ازدواج‌ها هم بیش‌تر است!! غیب گفتی دوست من.

نتیجه‌گیری: آقا جان رشته‌های بین رشته‌ای مثل همین جمعیت‌شناسی و مطالعات شهری و مطالعات زنان و مطالعات توسعه خیلی مهم و جذاب هستند (من هم دوست دارم وقتی بزرگ شدم یا خلبان شوم یا جراح قلب و یا در یکی از این حوزه‌ها کار کنم) ولی جان من اول بروید در یک رشته حسابی پدر مادر دار و جدی و عبوس و سخت‌گیر و ریشه‌دار و فاقد ان‌جی‌او بازی و اکتیویسم و سازمان ملل و الخ (مثلا اقتصاد یا روان‌شناسی یا فلسفه تحلیلی یا آمار ریاضی) دکترا بگیرید و یک چند تا کار جدی تولید کنید و از آدم‌های مو از ماست بیرون‌کش این حوزه‌ها کتک فکری بخورید و آب‌بندی شوید بعد وارد تحقیق در حوزه‌های بین‌رشته‌ای شوید. آن وقت است که از ارتفاع خیلی بالا به موضوع (البته نه به آدم ها) نگاه می‌کنید و می‌توانید این حوزه‌ها را ده‌ها متر تکان دهید. حالا من این را یک روزی گفتم.

December 02, 2008

کاتین

نمی‌دانم چرا آندره وایدا در ایران چندان شناخته شده نیست. تمام فیلم‌هایی که من ازش دیده‌ام بدون استثنا عالی بوده‌اند. کاتین را ندیده بودم و ام‌شب دیدم و خواستم به عنوان یک فیلم فراموش نشدنی توصیه کنم که ببینید. اتفاقا فیلم را با دو دوست لهستانی دیدم و یکی‌شان نتوانست تحمل کند و وسطش رفت. شاید پاراگراف بعدی توضیح دهد چرا.

کاتین روایت ماجرای قتل‌عام هزاران نفر از افسران ارتش و روشن‌فکران لهستان به دست ارتش سرخ است. ایده اصلی هم این بود که طبقه متفکر این کشور نابود شوند تا کشور دوباره پا نگیرد. اگر اشتباه نکنم پدر وایدا هم جزو قتل‌عام شده‌گان بوده است. یکی از نکات غم‌انگیز لهستان برای من این است که این ملت 5 سال با نازی‌ها جنگیدند و هنوز نفس نکشیده در دام استبداد چهل ساله سرخ - قصابان کاتین - گرفتار شدند.

اگر پیدا کردید زوج مرد آهنی / مرد مرمری را هم ببینید. هم درک جالبی از آن‌چه در داخل نظام سوسیالیستی می‌گذشت می‌دهد و هم تعجب‌برانگیز است که چه طور وایدا توانسته آن‌ها را در اوایل دهه هشتاد و زمانی که کمونیسم لهستانی هنوز برقرار بود بسازد. در نزدیکی شهر کراکوو که پایتخت فرهنگی لهستان است و اکثر روشن‌فکران لهستانی - مثل خود وایدا یا کولاکوفسکی (درس‌های کوچک در باب مفاهیم بزرگ)- آن‌جا زندگی می‌کنند شهر دیگری قرار دارد که کمونیست‌ها ساخته‌اند و در واقع مجتمع مسکونی آن کارخانه معروف فولاد که فیلم‌ها درباره آن است به شمار می‌رود. الان توری در کراکوو برقرار است که با اتوبوس‌های دوره کمونیسم ملت را به بازدید این شهر می‌برند تا تضاد شهرسازی آن دوره را با کراکوو که شهری است با معماری تیپیکال شهرهای امپراتوری اتریش-مجارستان نشان دهند.

December 01, 2008

کلاسیک‌خوانی

اجازه بدهید قبل از این‌که موضوع کهنه‌ شوند راه حلی که خودم ترجیح‌ داده‌ام در مقابل سوال به‌روز ماندن انتخاب کنم را این‌جا بگویم. در پست اصلی این را نگفتم تا از نظرات دیگران بهره‌ بگیرم.

طبعا همه حسی از گزینشی خواندن داریم. من زمانی با تمام وجود این موضوع را حس کردم که از خانه دیدنی گوته در فرانکفورت بازدید می‌کردم. آن‌جا کتاب‌خانه بزرگی در طبقات بالا بود که کتاب‌های داخلش را همان طور نگه داشته بودند و من داشتم به این فکر می‌کردم که 200 سال پیش که احتمالا حروف‌چینی و چاپ و توزیع کتاب به آسانی ام‌روز نبود هر کتابی چاپ نمی‌شد و در نتیجه خریدار کتاب گزینش راحت‌تری داشته است. الان خاطرم نیست که چه کتاب‌هایی را توانستم در آن کتاب‌خانه تشخیص دهم (اصلا چیزی را تشخیص دادم یا نه؟) ولی حسم این بود که گوته مثلا احتمالا چیزهایی مثل نوشته‌های هومر یا دانته یا کانت یا افلاطون یا هیوم یا آگوستین و قطعا عهد عتیق و جدید و ... را در کتاب‌خانه‌اش داشته و با آن‌ها مشغول بوده است. آن‌جا بود که جواب سوالم را گرفتم: هوس به‌روز ماندن را سخت سرکوب کن و نگذار پا بگیرد. در این دنیا این قدر کلاسیک ارزش‌مند وجود دارد که صدها عمر برای خواندن همه‌شان کم است. کلاسیک‌هایی که ریسک خواندن‌ و بی‌فایده‌ یافتن‌شان کم‌تر از چیزهایی است که هر روز از این طرف و آن طرف سبز می‌شود و عمقی که به آدم می‌دهند قطعا بیش‌تر است.

دو کلمه هم راجع به رشته خودمان بگویم. خوش‌بختانه این اصل پای‌بند بودن به کلاسیک‌ها در اقتصاد کاملا جواب می‌دهد. در خیلی از حوزه‌های اقتصاد که من سر و کار دارم مقالات مهم و کلیدی معتبر مال دهه 80 و 90 و گاهی قبل از آن است. به دوستی می‌گفتم که در هر حوزه اقتصاد (البته منظورم حوزه‌های نظری است و نه امپریکال) 20-30 تا مقاله کلیدی کلاسیک وجود دارد که اگر کسی آن‌ها را با دقت بخواند و تحلیل کند تا سال‌های سال آن حوزه را خوب فهمیده و می‌تواند در آن حوزه کار کند.

این کتاب را من نخوانده‌ام ولی درباره‌اش شنیده‌ام. توضیحش را از زبان مریم بشنوید.

 

all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007