استانبول
اگر در این وضعیت سیاه نبودیم و مثلن تازه از جشن سبز پیروزی فارغ شده بودیم شاید متن(های) مفصلی مینوشتم در تشریح حسم نسبت استانبول و اینکه چرا این شهر در لیست معدود شهرهای عاشقکننده من قرار گرفته بود و هست. اینکه چه طور دریا و کوه و میراثهای تمدن باشکوه در هم ریخته و تنوع فرهنگی و بین دو قاره بودن و مبارزه برای هویت و پیشرفت و الخ ویژگیهای منحصر به فردی به این نگین مشرقزمین داده است. این که چه طور داشتن حداقلهایی از آزادی و تنوع و رنگ و ارتباط با دنیای بیرون باعث شده تا ملتی که درآمد و مشکلات معیشیشان کمابیش همان است که در ایران ما است به مراتب شادتر و آرامتر از ملت ما زندگی کنند و اینکه چه طور به دوستان ترکیهایام در هر دو سوی اقیانوس حسودی میکنم وقتی میبینم که روزشماری میکنند تا درسشان تمام شود و به جای شغلهای پردرآمد آمریکای شمالی و اروپا برگردند کشور خودشان و با درآمد کم ولی امیدوار در کشور خودشان کار کنند. اینها را نمینویسم چون نه حس نوشتنش است و نه خواندنش.
ولی این را مینویسم که دیگر از هفته قبل به این طرف خودم را جمع و جور کردهام و یاد گرفتهام که با غربت کنار بیایم و بر نوستالژیهایم غلبه کنم. حالا دیگر وقتی از بالای تنگه به طرف آسیایی نگاه میکنم در خیالم تصور نمیکنم که از ابتدای اتوبان مدرس به زیباییهای دره عباس آباد و همه خاطرههای کودکیام خیره میشوم. وقتی پلیس رانندگیشان توی بلندگو حرف میزند یاد خیابان ولیعصر و ترافیک خودمان نمیافتم. وقتی روی بالکن کنفرانس با متخصصان ترکیهای حرف میزنم خودم را در موقعیت حرف زدنهای موقع ناهار کنفرانسها و کارگاههایمان در ایران نمیبینم. وقتی نیمه شب از فرودگاه به شهر خلوت و روشن میآییم خاطرههای به خانه رفتنهای سر سه ماه از فرودگاه امام برایم زنده نمیشود. میتوانم وقتی دلم برای تهران تنگ شد به استانبول بیایم ولی فراموش نمیکنم که در نهایت واقعیت در استانبول هستم و نه در خیال تهران سرخوشکنندهمان.
...

نظرات
خروس :
خوشحال باش که ایران نیستی. همین
خروس - July 2, 2009 07:14 PM
لیلا :
حامد جان، ایرانی میسازیم که نسلهای بعد این حس تو، که مشترک بین خیلیهامون هست، رو احساس نکنند. عقبماندگی درد مییاره اما دلیل برای کار بیشتر هم مییاره. ما محکوم به نابودی نیستیم. (اما قبول دارم که هیچکدوم اینها حس الآنت رو عوض نمیکنه. همدردم باهات)
لیلا - July 2, 2009 07:29 PM
لیلا نبوی :
وای این نوشته خیلی دل گرفتنی بود...
لیلا نبوی - July 2, 2009 07:34 PM
:
ghalbam gereft, be nazaram hanooz ham mishe be iran omidvar bood.kheili siyah neveshtid
Anonymous - July 2, 2009 07:49 PM
بي نام :
شما ايران را براي چه دوست داشتيد كه حال دوست نداريد ؟ !
بي نام - July 2, 2009 07:49 PM
لیلا نبوی :
وای این نوشته خیلی دل گرفتنی بود...
لیلا نبوی - July 2, 2009 08:00 PM
pooneh :
what can we say... I was very hopeful as well. don't know what next.
pooneh - July 2, 2009 08:02 PM
مهدی :
ابراز همدلی! دقیقا من هم همین حس ها رو نسبت به استانبول و دوستان ترکم دارم.
استانبول پر از خاطره است...
مهدی - July 2, 2009 08:17 PM
حامد :
اینجا دیگه خونه است!
حامد - July 2, 2009 08:32 PM
عیسی :
موطن آدمی را بر هیچ نقشه ای نشانی نیست
موطن آدمی تنها در قلب کسانی ست که
دوستش می دارند.(مارگوت بیگل)
عیسی - July 2, 2009 09:18 PM
mira :
استانبول پر از خاطره است اما تهران خاطره های بیشتری با خود دارد. دلم برای همه آن خاطره ها تنگ شده
mira - July 2, 2009 11:01 PM
:
اميدوار باشين، شما بخواين نا اميد بشين پس بقيه چی کار کنن ؟
خدا خودش گفته بعد هر غمی ، گشايشی خواهد بود،
ایمان داشته باشيم که ميتونيم يه کارای کنيم حتی اگه به نظر غير ممکن مياد، ما هنوز کلی اترژی داريم،
این نه آغاز و نه انجام جهان است، يه بس غم و شادی که پس پرده نهان است،
روزی که بجنبد نفس باد بهاری، بينی که گل و سبزه کران تا به کران است
Anonymous - July 2, 2009 11:18 PM
حمید :
کاش اکنون غرق در شیرینی پیروزی بودیم اما اکنون زمان آزمون است که سبز بودنمان اثبات شود. اکنون که شیرینی پیروزی از ما دزدیده شده و تلاش می کنند، کام ما را تلخ و قلبمان را سیاه کنند. فراموش نکنیم که پرچم ایران سالهاست که با رنگ سبز آغاز می شود؛ سبز و سفید و قرمز
حمید - July 2, 2009 11:33 PM
نیم :
یادم هست میرزای پیکوفسکی دو سال پیش از استانبول نوشته بود. باید گیرش بیاورم و برایت بگذارم.
چقدر این یکی غمگین بود اما
ما که هنوز فکر می کنیم که بر می گردیم
با همه ی اینکه نابلد نبودیم جا افتادن را اینجا
نیم - July 3, 2009 04:19 AM
:
نمی دانم وضعیت ترکیه را در عرض 50 سال گذشته چقدر دنبال کرده ای، از کودتاها و درگیری های بین احزاب و اتفاقات مناطق کرد نشین و ... نمی دانم احساس مردم ترکیه 10 قبل را چقدر می دانی. یا افتضاحات اقتصادی و خصوصی سازی و ... آک پارتی است که این قدر امید ایجاد کرده است نه آن حزب های ملی MHP یا سوسیالیت DSP و CHP یا راست لیبرال Anavatan و ... وضعیت ترکیه زیر اینها از وضعیت ایران بسی سخت تر بود. اک پارتی، حزبی که میانه رو و عملگراهای که تعداد زیادی پیشینه ی حزب اسلامی دارند، مخفف حزب عدالت و توسعه، با اسم اک (به معنی پاک) است که این امید را در این مدت که بر سر کار بوده است ایجاد کرده است. حزبی که لیبرال ها و راست ها و غربگراها و ملی گراها و چپ ها و نظامیان سعی کردند با کودتا حذفش کنند. برو و شعارهایشان را بار اولی که بر سر کار آمدند بخوان. اک پارتی با ضعار مبارزه با فساد اقتصادی در دولت و باندهای غیرقانونی سر کار آمد. اگر بخواهی برای اصلاحطلبان ما معادل پیدا کنی همان حزب های افتضاح راست و چپ و ملی می شوند و حامیانشان هم حدود 20-30 درصد رای دارند. دولت های تکنوکرات هایی که قبل اک پارتی بر سر کار آمدند بخوان چه افتضاحاتی به بار آوردند. همین ها در ترکیه هنوز هم دارند می کوشند از راه های غیر دموکراتیک اک پارتی را حذف کنند. عمیق تر مطالعه کن.
Anonymous - July 3, 2009 04:22 AM
:
توصیه می کنم نگاهی به این نوشته ها جنگیز چاندار بیاندازی،
http://www.hurriyet.com.tr/index/cengiz_%C3%A7andar/
بقیه نویسندگان ترک هم مطالبشان را می توانی همان جا پیدا کنی. با فرض اینکه ترک آذری هستی نباید خواندنشان برایت زیاد سخت باشد.
Anonymous - July 3, 2009 04:26 AM
:
اگر وقت کردی به میزان رای احزاب مختلف در انتخابات اخیر در ترکیه هم نگاهی بیانداز. چیزی جالبی خواهی دید که به وضعیت فعلی ایران شباهت دارد. دو نکته دیگر: احزاب مخالف اک پارتی با اعتراضات خیابانی در طول چند سال گذشته سعی کردند حکومت دولت قانونی را که با رای مردم اکثریت را عوض کنند. علاوه بر این نخست وزیر ترکیه شهردار قبلی استانبول است و شهردار کنونی هم از اک پارتی است. عملا چیزی که در استانبول می بینی تاحد زیادی نتیجه ی کار این دو نفر است، وضعیتش قبل این دو نفر با وضعیت فعلی اش قابل مقایسه نیست.
Anonymous - July 3, 2009 04:32 AM
:
جدا از حرف های سه کامنت بالا من هم استانبول را خیلی دوست دارم. اتفاقا ترکیه و استانبول به من امید می دهد در مورد ایران، باید چشم ها را شست.
Anonymous - July 3, 2009 04:49 AM
:
من هم همیشه حسودی میکردم به همکارهای چینی و ژابنیام که بعد تمام شدن درسشان میدانستند کجا دنبال کار بگردند.
Anonymous - July 3, 2009 04:52 AM
:
آقای قدوسی با تمام احترامی که برای شما قائل هستم ولی تصور میکنم که شما هم مانند بقیه جوزده شده اید. شما که در comment ابتدایی بعد از انتخابات به انجام کار آماری دوستان را ترغیب می کردید، چه شد که علی رغم وجود dataهایی که در هیج دوره قابل دستیابی نبود، آمار تفکیکی صندوق ها، هیج کار آماری انجام ندادید. الان هم چنان آیه یاس می خوانید که گویی دنیا به آخر رسیده
Anonymous - July 3, 2009 07:27 AM
فاطمه :
غصه نخور
چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند!
من ایمان دارم!
فاطمه - July 3, 2009 07:47 AM
محمد :
هنگامه عسرت
اگر آرای احمدی نژاد و هاشمی را در دوره قبل، با تقسیم میانگین درصد مشارکت دوره 9 و 10 روی نمودار بیاوریم، نتیجه با خطای کمی می شود آرای احمدی و موسوی در دوره 10 ام.
مسائلی مانند رای تحریمی ها را می دانم اما داشتن بودجه 200 میلیارد دلاری و مقایسه تبلیغات 4 هفته ای و 4 ساله را هم نمی توان در نظر نگرفت.
با وجوو چنین عواملی، تقریب بر مبنای گذشته، می تواند یکی از reliable ترین نتایج را دهد مانند نزدیکی رای خاتمی در دور دوم به دور اول.
لذا، سوال من از دوستان این است که ایا معتقدید دور قبلی هم تقلب شده؟اگر نه، این همه سیاه نمایی و قصه جلای وطن گفتن برای چیست؟
ایران برای ساختنش به همه ایرانیان نیاز دارد. ترک معشوق به هنگامه عسرت رسم عاشقی نیست.
اگر این 24 میلیونی که به احمدی رای داده اند رغبتی برای بازگشت نمی گذارد، آیا 26 میلیون رای ناداده به احمدی که معادل چند کشور اروپایی است هم انگیزه ای برای بازگشت نیست
فکر کنم در مورد استانبول این را نمی دانی که اردوغان به هنگامه عسرت ترک، بار مهاجرت بر دوش خود تگرفت؛ به عنوان شهردار استانبول مدت ها تلاش کرد سال ها نیز زندان کشید.
محمد - July 3, 2009 07:55 AM
:
ننویسی هم بغضش هست..
Anonymous - July 3, 2009 10:05 AM
مهدی :
آقا حامد. خودت گفته ای که "قول بده که هرگز با من موافق نباشی"
من یک سوال دارم. شما که خودت پیش از انتخابات پیروزی احمدی نژاد را پیش بینی کردی، اکنون چرا در بوق تقلب می دمی؟ چرا از پیروزی موج سز می گویی؟ البته اینجا وبلاگ توست و می توانی هر چه دل تنگت می خواهد بگویی. ولی اگر مایل بودی این سوال مرا جواب بده
مهدی - July 3, 2009 10:05 AM
:
ننویسی هم بغضش هست..
Anonymous - July 3, 2009 10:10 AM
:
خیلی جالبه! منم دقیقا همین حس رو نسبت به استانبول دارم. شهر عجیبیه. من یکی دو نفر دیگه رو دیده بودم که عاشقش شده بودن، ولی فکر میکردم تصادفیه. الآن که دیدم اینجا چند نفر دیگه هم هستن که استانبول رو دوست دارن، ایمان آوردم که استانبول شهر عجیبیه
Anonymous - July 3, 2009 12:40 PM
me :
ترو خدا انقدر نا امید نباش. نا امیدی تو و بقیه آفت حرکتهای موثر آینده ست. وضع خوبی نیست ولی حالا که حرکتی شکل گرفته باید به راههای درست و مستمر برای آینده فکر کرد. باید این تغییر اتفاق بیفته ، هر چند دیر ، هر چند دور و هر چند بسیار پر هزینه.
راستی سلام از تهران
me - July 3, 2009 12:50 PM
عباس :
حامد جان، احتمالا دنبال بهانه ای برای ماندن نبودی که ماندنت مثل بقیه نباشد و حالا اون بهانه که کلی هم کلاس روشنفکری داره جور شده؟ من بعید میدونم بتونی خودت را قانع کنی. فشار وارده از طرف دوستانت را درک میکنم. اما همیشه گفته ام که حامد بیشتر بر مکتب عقلانیت هست تا سوار موج احساسات. امیدوارم همیشه همانطور بماند
عباس - July 3, 2009 03:35 PM
:
سلام حامد جان، خوبی؟ از سمیه چه خبر؟ آزاد شد؟
من یه دانشجوی تنبل و هم گرفتار ارشد هستم. بلاگ تو رو به خاطر نوشته های زیبای فرهنگی، اقتصادی و اجتماعیش می خونم و تو رو بیشتر به خاطر خلاقیتت ستایش می کنم تا علمت. واسه همین چند جا که تو کارای علمیت از سمیه نوشته بودی زیاد پی گیر کاراش نشدم. اما به هر حال اسمش همیشه تو ذهنم بود و وقتی یه ایمیل برام اومد که اونم تو بازداشت شده ها بود، با اینکه فقط اسمشو شنیده بودم ولی خیلی ناراحت شدم. بهش سلام و احترام من رو برسون.
نوشته تو در مورد امید انقدر قشنگ بود که من بعد 5 ماه دوباره بلاگم رو به روز کردم و یه قسمت از اون رو برای کسانی که ممکنه نا امید بشن گذاشتم. حالا تو در مورد استانبول می نویسی؟ تورو به خدا حامد، نا امیدم نکن. ما همه به هم احتیاج داریم. باور کن همون قدر که تو به من نیاز داری، من هم به تو محتاجم.
اگه انقدر حوصله نداری که برگردی اینجا و از مادرمون مراقبت کنی، لااقل بذار من، برادرت به امید برگشتت باشم و احساس تنهایی نکنم.
برادرت، حامد.
Anonymous - July 3, 2009 03:58 PM
ali :
oon khaterat-e shirini ke az iran va tehran dari az avayel-e dahe ye shast shoroo shodeh shodeh baray-e shoma. oon dahe baray-e bazi az grooh hay-e siasi-e iran jozve siahtarin doreh hay-e tarikh sisi-e iran mahsoob mishavad. aya halaa az dahe ye shast vahshatnak tar shodeh ast?
ali - July 3, 2009 05:32 PM
مجید :
سلام- نا امیدی از گناهان کبیره هست حامد جان!
مجید - July 3, 2009 06:46 PM
:
"اگر آرای احمدی نژاد و هاشمی را در دوره قبل، با تقسیم میانگین درصد مشارکت دوره 9 و 10 روی نمودار بیاوریم، نتیجه با خطای کمی می شود آرای احمدی و موسوی در دوره 10 ام."
در مورد اين نوشته دوستمون مي خواستم عرض كنم كه اگر آراي معين رو روي نمودار بياوريم و يا ميانگين راي معين و هاشمي را در نظر بگيريم كه اوضاع خيلي بدتر مي شود.
Anonymous - July 3, 2009 07:31 PM
پری :
سلام
می تونین علت عدم به راه افتادن اعتصاب سراسری به نشانه ی اعتراض رو تحلیل کنین؟
من این رو نمی فهمم که چرا حتی کسانی که کارمند دولت نیستند، به نظر می رسه که علاقمند به اعتصاب نیستند.
امیدوارم که امیدوار بشید.
پری - July 3, 2009 08:29 PM
:
چرا مردم ما به عنوان اعتراض ملی.کالاها و یا حتی مسافرت توریستی به این چند کشوری که این دولت نامشروع رو تایید کردهاندراتحریم نمیکنند.
Anonymous - July 3, 2009 09:28 PM
دادشاه :
سلام حامد عزیز
باور کن اوضاع آنقدر هم که فکر می کنی سیاه نیست. می دانم از دستگیری بعضی از دوستانت ناراحت و خشمگین هستی، ولی اجازه نده این غم و خشم انصاف و عدالت تو را از بین ببرد. چرا احتمال نمی دهی همۀ این اتفاقات بد از دیدگاه تو، محصول یک پیش فرض غلط باشد. باور کن جلب حمایت بیش از 13 میلیون نفر در رقابت با یک رییس جمهور بر سر قدرت، یک موفقیت بزرگ است. نمی دانم چه اصراری برای کمرنگ نشان دادن این موفقیت واستفاده نکردن از آن در انتخابات بعد دارید؟ شاید تفاوت تو با دوستان ترکیه ای ات در همین باشد که آنها اصلاحات را امری تدریجی و گام به گام می دانند و با وجود سه کودتای خونین رخ داده در کشورشان در نیم قرن گذشته ناامید نمی شوند و همانند تو صفر یا صد به مسائل نگاه نمی کنند. شاید آنها با وجود اینکه میدانند چکمه پوشان چه نقش مهمی در نظام سیاسی کشورشان دارند، با حوصله و صبر خواسته هایشان را پی گیری می کنند.شاید آنها می دانند که حتی اگر نجم الدین اربکان، نخست وزیر منتخبشان را با فشار نظامیان پنج سال زندانی کردند، باز هم نباید مأیوس شوند.
حامد عزیز مشکل تو و بسیاری از دوستان که از دور پیگیر قضایا هستند این است که از یک زاویه به قضایا می نگرید. اگر سفری به ایران داشته باشی و با چند نفری که عادل باشند و همانند تو فکر نکنند، صحبت کنی، مطمئنم تا حد زیادی از این فضای ناامیدانه فاصله خواهی گرفت.
دادشاه - July 3, 2009 10:42 PM
:
احساسات تو قابل احترام ولی لطفا توجه داشته باش که شاید برای همه قابل درک نباشد. در ضمن یک کمی هم دل داشته باشید. نق زدن نوستالوژیک که هنر نیست! در ضمن اصلا هم دلت برای تهران تنگ نشه، من تو یه روز سه بار فحش خوردم و یکبار هم 10 سانت با فاتحه لازم شدن فاصله داشتم.
Anonymous - July 3, 2009 11:13 PM
علی :
از ناپلئون نقل می کنند که: اگر قرار باشه برای دنیا پایتختی انتخاب بشه اون استانبول خواهد بود.
توصیه می کنم قبل از دیدار بعد ایت از استانبول رمان "معصومیت موزه سی" اورهان پاموک را بخوانی.
البته به ترکی، که بلدی.
علی - July 3, 2009 11:16 PM
zahra :
سرکار هستم، آهنگ سرزمين من را که دريا دادور خوانده گوش ميکنم، اشک هايم را پاک ميکنم، من آخر اين ماه براى هميشه به ايران برميگردم، بعد از ده سال. من خودم را هيچ وقت نخواهم بخشيد براي اينکه در همچنين زمانى نبودم. تعداد مهم نيست، امکانات مهم نيست، انگيزه و هدف مهم است. ما ميتوانيم ايرانى بسازيم براى همه، سرفراز و با اميد.
zahra - July 3, 2009 11:41 PM
shadow :
در حال حاضر بهترین کار همین فرار از غلبه حس نوستالژیه....!چون فعلا آدمهای تو ایرانم در فکر فرارن....
shadow - July 4, 2009 01:13 AM
Amir :
vaghti az tehran minevisi ashk to cheshmam jam shod/Agha hamed aghe okraine omadi ye neda be ma bede dar khedmat bashim/
Amir - July 4, 2009 03:12 AM
مژگان :
الان تهران یا بهتر بگم ایران سرزمین خیلی جالبی شده، نه دلت میاد ترکش کنی نه میتونی وضعیتش رو تحمل کنی...
میدونی اگه بری بیرون دلت براش تنگ میشه از طرفی هم میدونی اگه توش بمونی عمرت هدر میشه
ولی الن وضعیت اینجا خیلی بده چون امید تو دل خیلی ها مرده
ادمها اگه هیچی نداشته باشند ولی امید داشته باشند زندگی براشون سخت نیست ولی وقتی امیدت از بین میره حتی حوصله صبح از جا پاشدن هم نمی مونه
مژگان - July 4, 2009 05:26 AM
دانیال :
سلام، حس خوندنش هست، به شدت
دانیال - July 4, 2009 05:56 AM
نوری :
سلام
احساس من هم نسبت به استانبول دقیقا" همینه!
خوب راستش من این قدر دل شکسته ، مایوس و در عین حال خشمگینم که دوست دارم هر جای دیگری غیر از ایران زندگی کنم. (گرچه که عشق ایران از سر به در نرود) و استانبول رو گزینه خوبی می دونم.
این روزها هوای دل همه ما خیلی بهارییه . یه روز عزم به موندن می کنیم تا بجنگیم یه روز ناامیدانه خود رو به فرسودن دل و ذهن می سپریم و روز دیگر ....
در این میانه پست شما به من انگیزه قوی تری برای رفتن داد.
نوری - July 4, 2009 06:26 AM
:
اين روزها ما كه در ايران زندگي ميكنيم هم انگار زندگي نمي كنيم. مثل خواب زده ها. تكليف مان با خودمان، با خانواده مان، با آشنا يانمان، شهر مان و خانه مان روشن نيست. انگار در خانه ايم و هنوز آواره ايم. و براي آواره اي كه در خانه سكونت دارد ، روياي ساختن همان ويرانگري است. بايد از اين خانه برون رفت؟
Anonymous - July 4, 2009 06:52 AM
:
اين روزها ما كه در ايران زندگي ميكنيم هم انگار زندگي نمي كنيم. مثل خواب زده ها. تكليف مان با خودمان، با خانواده مان، با آشنا يانمان، شهر مان و خانه مان روشن نيست. انگار در خانه ايم و هنوز آواره ايم. و براي آواره اي كه در خانه سكونت دارد ، روياي ساختن همان ويرانگري است. بايد از اين خانه برون رفت؟
Anonymous - July 4, 2009 06:53 AM
:
یک نکته ی دیگر هم یادم آمد شاید برایت جالب باشد. به توزیع رای در مناطق مختلف ترکیه در انتخابات اخیر نگاه کن.
فرق ترک ها این است که واقعگراتر و سرسخت تر هستند، از اشتباهاتشان درس می گیرند و خودشان را اصلاح می کنند، درحالیکه ما زود داغ می کنیم و زود سرد می شویم و بجای دیدن اشتباهات خودمان همه چیز را گردن دیگران می اندازیم.
ره صد ساله را نمی شود یک شبه طی کرد. مردم ما هم باید یک چیزهایی را خودشان تجربه کنند. کاری که ما می توانیم بکنیم کوتاه تر کردن زمان لازم برای ایجاد این درک است. برای همین باید امکان رساندن آگاهی را به مردم حفظ کنیم.
گر چه منزل بس خطرناك است و مقصد بس بعيد/هيچ راهي نيست كان را نيست پايان غم مخور
Anonymous - July 4, 2009 06:54 AM
ذاتما :
آدم واقعاً متاسف ميشه از اينكه ... و هيچي هم نميشه گفت...همونجا باش تا صبح دولتت بدمد..براي ما هم كه اينجائيم سحر نزديك است...و خوشحاليم پرمدعاياني نقشي در پيشرفتمان نداشته باشند.
ذاتما - July 4, 2009 11:19 AM
بشير :
دوستان ظاهرا تمام گوشه هاي بازار را زير نظر گرفته اند، اگر كسي در وبلاگش هم حرفي بزند، به صورت زنجيره اي و با كلمات مشابه سعي مي كنند در كامنتها او را احساساتي و بدون استدلال معرفي كنند.
بشير - July 4, 2009 12:21 PM
:
من به شخصه از اینکه افرادی که تونستند و رفتند نه تنها احساس حسادت و ناراحتی نمی کنم بلکه خوشحال هم هستم که حداقل اینها موفق شدند.
بدون عذاب وجدان با قلم و علمتون در خدمت بشریت باشید، اینجا شما رو نخوان اونجا می خوان در نهایت خیر شما به همه دنیا می رسه
Anonymous - July 4, 2009 12:30 PM
:
يعني مثلن ميخواي بگي بچه تهراني؟ ترك دهاتي نديد بديد تازه به دوران رسيد؟!
عقده اي بودن تو نوشته هات موج ميزنه
فهميديم توام هستي بابا اينقدر لاي كلمه هات زور نزن
Anonymous - July 4, 2009 01:03 PM
:
http://taghallobesabz.blogfa.com/
Anonymous - July 4, 2009 02:39 PM
محیا :
من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه بر می خیزند من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی برخیزد چه کسی با دشمن بستیزد چه کسی پنجه در پنجه هر دشمن در آویزد از کجا که من و تو شور یکپارچگی رادر شرق باز بر پا نکنیم از کجا که من و تو مشت رسوایان را وا نکنیم من امید دارم که به زودی این سرای پارسیان و پارسایان سر زمین یادگار کورش و داریوش از اسارت این پلیدان آزاد می گردد
محیا - July 4, 2009 04:14 PM
Annie :
تو رو خدا اینقدر نا امید نباشید ... بخدا ملتهای دیگه همینقدر ها سختی کشیدن ...
نگاهی به تاریخ دموکراسی کشورهای آمریکای لاتین بندازین...
همه همدیگرو داریم هنوز ...
تهران با استانبول قابل مقایسه نیست ... نان سنگک با صفای نونوایی مون رو چی میگی؟
مردم با صفا که سر هر جشن و عزایی خیرات میدن توی خیابون پس چی ...
ای وای بر ما اگه ناامید بشیم ...
خدایی هست ... بخدا هست ...
اینقدر عجول نباشیم ....
Annie - July 4, 2009 06:17 PM
:
بنام خدا
متاسفانه كامتنت ها آدم را ياد شعر بابا طاهر مي اندازه كه:
"بيا سوته دلان گرد هم آييم"
بزرگواران ! اگر كسي زياد پايبند خيالات خود و دچارخود شيفتگي(1) ، گردد و احتمال اشتباه در افكارش ندهد ممكن است در برخورد با واقعيت برخلاف ميل، دچار همان واكنش رواني شود كه در پنجاه و چندكامنت بالا و فلان ميليون تفكر رويايي رخ داده است. اين واكنش ها از نظر روان شناسي و روان پزشكي بيش از يك قرن است كه تعريف شده وبه ترتيب بنام مكانيسم انكار(2) و پس از آن فرافكني (3) عنوان شده و اگر فرد نتواند با واقعيت( يعني شكست در رويا) كنار بيايد دچار سرخوردگي (4) وبدنبال آن افسردگي (5) خواهد شد. خود دانيد.
آنها كه تهران نيستند بدانند كه تهران همانست كه بود با دود و ترافيك والبته جنبه هاي دوست داشتني و گرمايي كه تدريجا سخت مي شود و مردمي كه بطور منطقي مبارزه انتخاباتي را مانند همه مردم با تجربه دنيا امري اعتباري و نه آخرالزمان مي شمارند و حالا به زندگي عادي خود برگشته اند و تنها تاسفي كه باقي مانده (با عرض معذرت فقط مي توان از كودكان سرگرم فوتبال قرض گرفت و بكار برد) جر زدني ناشي از عدم تفكر سالم است كه جان گروهي از مردم را قرباني كرد.
اميدوارم كه تحمل برنده شدن مخالف را داشته باشيم همچنانكه گروهي با رفسنجاني و نيز با خاتمي موافق نبودند ولي جنجال كور در خيابان ها راه نيانداختند.
اين هم نظر مخالف، بخوان يا كيف كن يا كف كن اختيار با خودت.
(1)narcissism
(2)denial mechanism
(3)projection
(4)frustration
(5)depression
Anonymous - July 4, 2009 10:50 PM
نازمنگولا :
يعني ديگه بر نمي گردين ايران؟
نازمنگولا - July 5, 2009 06:30 AM
بشير :
قضيه مثل فيلمهايي شده كه شخصيت اصلي داستان يك چيزي را با چشم خودش ديده، آن وقت يك عالمه روانشناس و شاهد به صورت منطقي برايش مي خواهند توضيح بدهند كه نه تو چنين چيزهايي را نديدي! من كتك خوردن، بازداشتهاي بي دليل حتي قبل از شلوغيها، شواهدي از قتلها ديده ام! من عدم پاسخگويي و عدم شفافيت را در عملكرد متوليان با تمام وجود ديده ام، من شواهد زيادي مبني بر تقلب اثربخش در انتخابات ديده ام.
حالا توي اين كامنت داني هم حق نداريم نظر بدهيم و متهم به خود شيفتگي و دچار خيال و اوهام مي شويم. چون حتي در اينجا هم بر نمي تابند كه كسي نظرش را بگويد. من خودم به شخص احتمال زيادي مي دادم كه احمدي نژاد راي بياورد، اما عملكرد خود آنها من را تا اين حد منزجر و آزرده خاطر كرد.
بشير - July 5, 2009 06:59 AM
:
جناب آقاي قدوسي فكر كنم دروغ ميگويي داري سعي ميكني خودت را بي تفاوت نشان دهي ولي همين نوشته ات ميگويد كسي نيستي كه بتواني خيلي از چيزها را فراموش كني. درست كه آدم مصممي هستي ولي من مطمئنم شما هرگز نخواهيد توانست برخي چيزها را فراموش كنيد هرچند كه ظاهرا خود را طور ديگري نشان دهيد.
بالاخره هركجا باشي بايد شمع باشي و ديگران از نور تو استفاده كنند. استانبول، تهران، واشنگتن و يا هرجاي ديگر فرقي نميكند
موفقيت شما و ديگر عزيزان هموطن در هركجاي عالم كه هستند آرزوي من است
پيروز باشيد
Anonymous - July 5, 2009 01:17 PM
بگو چشم :
نان سنگک و عشق است. عجله نکنید با فراغ بال نون سنگگ و پنیرتون رو بخورید
نونوای محل که کارشو خوب انجام می ده
قصاب محلم که کار و کاسبیش این روزا سکه است.
کباب ترکی رو ول کن، چه آبگوشتی بار بذاریم ظهر از الان بوش تو کوچه پیچیده
بگو چشم - July 5, 2009 02:23 PM
میثم :
Al istanbul senin olsun
ben gediyorum dogdugum o yera
Al senin olsun,istanbul seninla
Ben gedirim galdiyim o yera
میثم - July 7, 2009 12:42 AM
فاطمه :
خیلی سخته که تو شرایطی باشی که در نزدیکی ات شکنجه گرهاو خون آشامایی باشن که دل را خون می کنن و ترس را به اعماق وجودت هدیه می کنند.. ولی یادمان باشد که رسیدن به دموکراسی راهی بس دراز دارد و خونی بسیار می خواهد و ناامیدی آفتی است که چون خوره زحمات گذشتگان را از بین می برد پس ما به حرمت خون های ریخته شده حق نداریم ناامید شویم،حق نداریم دست از تلاش برداریم ، دست از رویاهایمان و رویاهایشان برداریم ، حق نداریم چشمان مظلوم ندا را در گذر زمان فراموش کنیمو اجازه دهیم که ناامیدی این هدف حکومت بر ما چیره گردد
فاطمه - July 7, 2009 05:46 PM
شیوا :
سلام منم میخوام برم استانبل مرسی
شیوا - July 9, 2009 03:13 PM
رضا :
من این پست رو به خاطر احساس صادقانه ای که توش هست دوست دارم و بی آنکه جای تو باشم همذات پنداری می کنم . و جالبه که از خوندن کامنت ها آدم می تونه بفهمه این روزها فشار در ایران و میزان استرس و سردرگمی تا چه اندازه بالا رفته
رضا - July 9, 2009 11:42 PM
دارغه شهر :
از زمان مشروطه به اين طرف ما صداي آزادي داديم وما صداي تغيير داديم ولي افسوس نفهميديم چه مي خواهيم و اين درد است و حال هم به دنبال چه هستيم ما بايد ابتدا بدانيم چه ميخواهيم و بعد ........
دارغه شهر - July 11, 2009 09:31 AM
:
یاد این ترانه با شعر نادر ابراهیمی و اجرای محمد نوری افتادم.
ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس / چه سفر ها کرده ایم
ما برای بوسیدن خاک سر قله ها / چه خطرها کرده ایم
ما برای آنکه ایران خانه خوبان شود / رنج دوران برده ایم
ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود / خون دلها خورده ایم
ما برای بوئیدن بوی گل نسترن / چه سفرها کرده ایم
ما برای نوشیدن شورابه های کویر / چه خطرها کرده ایم
ما برای خواندن این قصه عشق به خاک / رنج دوران برده ایم
ما برای جاودان ماندن این عشق پاک / خون دلها خورده ایم
http://www.youtube.com/watch?v=CRiGURF994U
Anonymous - July 11, 2009 08:41 PM
آلاله :
باور کنید احساس ما از شما جدا نیست...اتفاقاتی اینجا افتاده که کم مونده ماها رو از کشورمون بیرون کنن!غربت بیگانگی اینکه اینا(!)از ما نیستن...برام سخته که از صدای دنگ دنگ میدون ساعت شهری که توش بزرگ شدم لذت ببرم وقتی پاش بچه هارو باتوم می زدن...بسه دیگه نگم بهتره که خودتون درجریانید...فقط بدونید این حس کسل کننده منحصر به فرد نیست...
آلاله - July 12, 2009 08:26 AM
زهرا فرد :
من هم اوایل مثل شما در وضعیت سیاه بودم ولی الان که به جریانات ماه اخیر فکر می کنم، به شدت خوشحال می شوم. به نظرم ما در این یک ماه راه شاید سی ساله را طی کردیم (منظورم اینه که به نظر من سی سال از عمر نظام اسلامی را کم کردیم!) و این پیروزی بزرگیه :)
زهرا فرد - July 12, 2009 10:39 AM
زهرا فرد :
من هم اوایل مثل شما در وضعیت سیاه بودم ولی الان که به جریانات ماه اخیر فکر می کنم، به شدت خوشحال می شوم. به نظرم ما در این یک ماه راه شاید سی ساله را طی کردیم (منظورم اینه که به نظر من سی سال از عمر نظام اسلامی را کم کردیم!) و این پیروزی بزرگیه :)
زهرا فرد - July 12, 2009 10:40 AM