بداهه نوازی
بداههنوازی در موسیقی ایران بیان تمثیلی از تفاوت نقش متخصص در داخل و خارج ایران است. موسیقیدان ایرانی هم باید سازش را بزند، هم فیالبداهه قطعهای را بنوازد و اگر دست داد شعر بگوید و یک دهن هم بخواند. تازه به وقتش باید سبزش شود و به خس و خاشاک بپیوندد. نوازنده خارجی باید بین صد نفر دیگر بنشیند و از روی نتی که برایش نوشتهاند سازش را بزند. چه زندگی خستهکنندهای.
فکر میکنم یک نفر اتریشی آیا در تمام عمرش به اندازه دو ماه گذشته ما تجربه بلاواسطه از مفاهیمی همچون امید و یاس و خشم و سبعیت و دروغ و شجاعت و ایمان و پایداری و دوری و درد و هجران به دست میآورد؟

نظرات
بانو :
آنگاه که اتریش به اندازه ی تاریخ هزاران ساله ی ایران تجربه های تهاجم بیگانگان و سلطه و استبداد و کوه های جمجمه و چشمهای از حدقه در آورده شده و حسنک وزیر هاو شلاق و شكنجه و سنگسار و نفاق و عدم آزادی و محمودها - از نوع غزنویش تا نوع احمدی اش- را به تماشا كه نه به عزا نشیند. حافظه ی جمعی ما سرشار از خاطره های خونین و قلب ملی ما شکسته از نامردمی هاست ولی اراده ی جمعی ما چنان دماوند است که در دلش دیو را از اسطوره هامان تا امروزمان به بند کشیده ایم. ضحاک ها به هوش باشند....
بانو - August 7, 2009 05:59 PM
فتانه :
گرچه می دانم شما از اتریش یها خوش تان نمی آید اما می شود نظر یهودیان اتریشی بازمانده از کشتار جنگ جهانی دوم را پرسان شد. به خصوص آنها که در آن دوره جوان یا کودک بودند. هم سنگ نباشد, کم از این ندارد.
حامد: فکر نمیکنم کسی بتواند بگوید من از یک ملت به طور کل خوشم میآید یا نمیآید. بلی حق با شما است. موقع نوشتن در ذهنم گذشت که بنویسم نسل جوان اتریش بعد فکر کردم خواننده خودش قاعدتن میفهمد منظور من کسانی که خودشان قربانی نژادپرستی آلمانی اتریشی بودند (و یا حتی شهروندان درگیر در آن سالها) نیست. ولی خب شاید باید روشن میکردم.
فتانه - August 7, 2009 06:31 PM
هانی :
تفسیر بسیار دقیق و عالیییییی بود
هانی - August 7, 2009 06:35 PM
سولوژن :
معلوم است که میتواند! چرا فکر میکنی تجربههای آدمیان مختلف و نوع احساساتشان ممکن است این همه تفاوت داشته باشد؟
تنها تفاوت این است که احتمالا بافت پیشآمدن چنین احساساتی در حال حاضر بافت سیاسی-اجتماعی نیست. خب، نباشد!
حامد: نگفتم احساسشان متفاوت است. اشاره من هم به همین بستر بود. نمیخواهی نفی کنی که دینامیک تجربههای عمیق در کشورهای مختلف کاملن متفاوت است؟
سولوژن - August 7, 2009 06:47 PM
بابک :
نه آقا حامد، تحلیل احساساتی از شما بعیده. اتریشی ها هم گذرگاه های تاریخی خودشون رو داشتن. حتی هفت شهر عشق رو طی کردن. این ماییم که هنوز اندرخم یک کوچه ایم.ما که هنوز کوره آدم سوزی ندیدیم! یعنی فکر می کنی بعد از اینکه تو کشور ما هم همه چی روال و قانون منطقی پیدا کنه و اهنگساز آهنگش رو بسازه و سیاستمدار دنبال سیاستش باشه دلمون برا این دوره تنگ بشه؟
بابک - August 7, 2009 07:00 PM
فاطمه :
به منطقی بودن یا نبودن حرفتون اصلا کاری ندارم اما دلنشین بود.
فاطمه - August 7, 2009 07:32 PM
:
مطلب بسیار کوتهبینانهای و بچهگانهای بود. مقایسه نوازنده ارکستر با تکنوازی قیاس سیب و پرتقال است. در موسیقی غربی هم انواع بداهه نوازیها وجود دارد ولی مسلما نه در ارکستر! به همان شکل میشد گفت در کجای موسیقی سنتی ایرانی سراغ داری که یک صد نفر با هماهنگی کامل موسیقی اجرا کنند؟
این که شما از تاریخ چیز زیادی نمیدانی و حتی از اتفاقاتی که کمتر از ۱۰۰ سال پیش افتاده بیخبری (دو جنگ جهانی برای مثال) دلیل نمیشود که فکر کنی مردم آن کشور درکی از مشکلات ندارند. البته برای کسی که بعد سالها زندگی در آن کشور هنوز زبان محلی را نمیداند عجیب نیست که درکی از فرهنگ و افکار مردم آنجا نداشته باشد.
حامد: اینکه من از تاریخ چیز زیادی نمیدانم :)) قبل از نوشتن این توهینها میتوانستید فکر کنید که احتمالن 65-70 سال از حمله به لهستان و پیوستن اتریش به آلمان و آشویتس و قتلعام آلمانیها در چک و بمبارانهای شهرهای آلمانی و با خاک یکسان کردن درسدنر و هانوفر و الخ و نزدیک به صد سال از فروپاشی امپراتوری و قحطیهای 1920 و کشمکشهای دهه بیست و ظهور نازیها و صدها داستان از این جنس که احتمالن بنده بهتر از شما میدانم گذشته و من دارم راجع به جمعیت فعلی صحبت میکنم که آن موقع حتی پدرش هم به دنیا نیامده بود.
Anonymous - August 7, 2009 07:35 PM
مانی ب :
سلام
مثال های بهتری هست. بداهه نوازی (Improvisation) یکی از عناصر اصلی موسیقی جازه.
حامد: سلام مانی. میدانم که موسیقی جاز هم بداهه نوازی دارد. ممنون از یادآوری.
مانی ب - August 7, 2009 07:50 PM
رهگذر :
توهینآمیز؟ این که من مطلب شما را کوتهبینانه و بچهگانه یافتم به هیچ وجه توهین آمیز نیست بلکه برداشت صادقانه من از نوشته شما است.
نکته در این است که «اتریشی» آن تلخیها و سختیها را دها سال پیش تجربه کرده، چاره اندیشی کرده و چیزی که امروز میبینی (ولی به واسطه عدم درک زبان محلی از درک عمیقتر آن عاجزی) مسیری است که بعد از دهها تلاش برای جلوگیری از تکرار آنها پیدا شده. من امیدوارم که بعد از سپری کردن مشکلات فعلی در چند دهه بعد جامعه ما هم حداقل به این میزان رشد کند.
حامد: شما میتوانید برداشت خودتان را داشته باشید ولی اینکه از هزاران مایل آن طرف راجع به آلمانی ندانستن من نظر بدهید (که البته اصلن چیز پنهانی یا خجالتآوری نیست. در این باره حتی مقاله علمی هم نوشتهام و چند جا ارائه کردهام و دانش عمومی است) ولی ادعا کنید من تاریخ نمیدانم توهینآمیز است.
ماجرا همه آن چیزی که شما روایت میکنید نیست. همه چیز طرف مثبت قضیه نیست که چون تدبیری برای تکرار نشدن آن وقایع اندیشه شده پس به اینجا رسیدهاند. چیزهایی هم در فرهنگ عمومی برخی کشورها هست که اصولن مردمش را نسبت به بسیاری مسایل بیخیال و خودخواه میکند. من همین طوری نگفتم اتریش چون آنجا زندگی میکنم. دلیلی پشت آن بود. ضمنن لازم نیست آدم مثل بلبل به زبان محلی حرف بزند تا خیلی چیزها را بداند. شما که این قدر دنبال عمیق اندیشی هستید نباید یک عامل نه چندان مهم این طوری را این قدر جدی بگیرید.
رهگذر - August 7, 2009 08:16 PM
رهگذر :
چرا بیان اینکه شما آلمانی بلد نیستید (و خودتان هم با افتخار تاییدش میکنید) و اهل تاریخ هم نیستید توهین آمیز است؟ اگر توهین است، لابد به خوبی میدانید که چطور با یادگرفتن آنها میتوانید در آینده از این گونه توهینها جلوگیری کنید.
این حرف هم که برای فهم فرهنگ و جامعهای بیگانه دانستن زبان لازم نیست فکر میکنم شایسته همان عبارت اولم باشد. موافق نیستید؟
حامد: من فکر میکنم بیشتر موافق این باشم که شما ظاهرن علاقه دارید حرفهایتان را تکرار کنید بیآنکه حتی دقیق بخوانید من چه گفتهام. ممنون.
رهگذر - August 7, 2009 08:39 PM
روزمره نگار :
خب این یک معامله است یا زنگی آرامش و آسایش و ثبات دارد و گاهی تکراری می شود یا هیچ کدام از اینها را به اندازه کافی ندارد و پر تلاطم می شود.
روزمره نگار - August 7, 2009 10:04 PM
شهریار :
احتمالا یک اتریشی معاصر تیپیکال با زمینههای حتی به فرض مشابه ژنتیکی و فرهنگی با من نوعی، باز فرصت چنین درکی را ندارد اما همانطور است که ما هم شاید درکی که نسلهای گذشتهی خودمان و یا همان اتریشیها از احساسات یاد شده داشتهاند را نداریم.
من خیلی وقتها فکر میکنم که ما در حال تجربه ابعاد تاریخی نسبتا متوسطی هستیم که صرفا به علت وضعیت نسبتا آرام و کم تنش تاریخ دنیا در حال حاضر و از پنجاه سال گذشته به چشم ما این ابعاد تاریخی بزرگ و غیر طبیعی میآیند. من هر وقت که به تاریخ خوانی (معمولا از طریق ویکیپدیا! و به صورت تو در تو) دست میزنم ابعاد زمانها و حجم هزینههای انجام شده برای تغییرات تاریخی پشتم را میلرزاند و مرا در یک حالت سرگردانی قرار میدهد.
شهریار - August 7, 2009 10:55 PM
:
با سلام آقای قدوسی
من 2 سالی میشه که نوشته هاتونو می خونم و همیشه برام جذاب بوده به طوریکه حتی به فکر ادامه تحصیل تو زمینه کاری شما افتادم، اما جدیدا بعضی از جوابهای شما خیلی عضبی شده شاید قبلا انقد صریح جواب نمی دادین، به نظر من همیشه حاضر جوابی خوب نیست اگه توهین میشه لازم نیست بهش توجه کنین واقعا اینطوری بهتره...
Anonymous - August 7, 2009 11:07 PM
کوشا در حاشیه! :
سلام. من مدت کمیه که بلاگتو دنبال می کنم و هر دفعه 3 دقیقه مطلبو میخونم و 30 دقیقه کامنت ها رو!! چیزای جالبی میبینم... و این کامنتای "رهگذر" خیلی برام جالب بود!! یاد 5-4 سال پیش خودم(الان 19 سالمه) افتادم که تا یه چیزی از یه جا میخوندم یا میشنیدم و یاد میگرفتم وبگردی که میکردم هرجا تو هر وبلاگی یه ایرادی رو حاشیه میگرفتم و کامنتای کت و کلفت _مثل کامنتای دوستمون_ میزاشتم واسه طرف!! از غلطای املایی تا غلطای محتوایی...
نمیدونم چرا اینقدر بعضی ها تو حاشیه اند _هرچند خودم الان تو حاشیه ی حاشیه ام!!_ و از اصل مطلب میمونن!؟!؟
تجربه خودم که نشون داده این رفتار از روی درک نه چندان عمیق از موضوع یا یه جور احساس کاذب اندیشمندیه!!
موفق باشی!
کوشا در حاشیه! - August 8, 2009 12:09 AM
بانو :
آقای قدوسی در یکی از پاسخهاشون بیان کردن منظورشون نسل جوان اتریش -یا به طور عموم غربی- بوده. تجربه ی فردی من نیز - در محیط دانشگاهی اطرافم در غرب که آمیزه ای از کشورهای مختلف و اکثرا غربی است- شاهد این ماجراست. دریافت من این است که نسل امروز ما از حساسیت بالایی در امور سیاسی اجتماعی برخوردار است نسبت به هم نسل های غربیش و این بنابر شرایطی پدید می آید که بستر های اجتماعی سیاسی تاریخی فرهنگی و درجه ی توسعه یافتگی و ... برای ملتی و نسلی ایجاد می کنند. مسلما نسل جوان غربی "در تمام عمرش به اندازه دو ماه گذشته ما تجربه بلاواسطه از مفاهیمی همچون امید و یاس و خشم و سبعیت و دروغ و شجاعت و ایمان و پایداری و دوری و درد و هجران" به دست نمیآورد. هر برحه از تاریخ فصل امتحان و سختی یک ملت است ولی برخی ملت ها مثل ملت ایران در بیشترینه ی تاریخشان در حال امتحان پس دادن و سختی کشیدن بوده اند یااز خودکامگان داخلی یا از متجاوزان خارجی. و گویی این تاریخ پر پیچ و خم این احساسات را درون ما نهادینه کرده است و داستان های ما ادامه دارند و پایان ناپذیر به نظر میرسند.در حالی که داستان های غربی ها به پایان رسیده اند و هم اکنون داستان هاشان را به موزه تبدیل کرده اند تا نسل امروزشان و نسل های بعدی ببینند و بیاموزند. خوشبختی ما-چون درد خود آگاهی می آورد-و شاید بد بختی ما-چون ما نیز مثل نیاکانمان هنوزدرگیر جنگ با سیاهی هستیم-در اینست که فرصت این را داریم که تاریخمان را بسازیم و دردها و شعف های حاصل از آن را تجربه کنیم و خوشبختی و شاید بد بختی نسل امروز غرب این است که نیاکانشان این امر را تا حدود زیادی به انجام رسانده اند و اینک فرزندانشان فرصتهایی از جنس دیگری دارند.
ببخشید از این پیام طولانی. من وبلاگی دارم:http://bekhaan.persianblog.ir/
که تازه به دنیا آمده سپاسگزارم اگر سری بزنید و قابل بود لینک -پیوند- بدهید.
بانو - August 8, 2009 12:36 AM
xorzuu :
سلام
یه فید به وبلاگتون اضافه کنید
مرسی
xorzuu - August 8, 2009 01:27 AM
:
مرگ و زندگی را هم اضافه کن. سیاه و سفید. رنگ ها را هم اضافه کن. رنگ ها در روحمان نفوذ می کنند. درک ما از رنگ ها دیگر درک چند ماه پیش نیست. سبز و آبی و زرد و قرمز، تا مدت ها معنی دیگری خواهند داد.
Anonymous - August 8, 2009 01:56 AM
hassan :
ولی حامد جان، تناقض غریبیه : همه ی این حرصها رو ما میخوریم برای این که یه روزی خودمون یا شاید نسل بعدی مثل اتریشیها زندگی کنند، نه؟...م
hassan - August 8, 2009 01:56 AM
vanda :
جالب بود. اما من یکی دیگه کمی به یکنواختی احتیاج دارم!!!!!!!!
لینکتون کردم. اگه خواستید لینکم کنید.
vanda - August 8, 2009 09:47 PM
:
من به عنوان فردی که کمی درباره بداهه نوازی در موسیقی سنتی ایران شنیده است میگویم! که این چیزی که شما ذکر کردید بداهه نوازی نیست!
بداهه نواز آنچه مینوازد را از قبل بلد است و از آنها شناخت عمیق دارد و معمولاً فراتر از آن، ترکیب دو به دوی گوشهها را قبلاً تجربه کرده است.
فقط اینکه ترکیب نهایی از گوشههای مختلف چگونه ظاهر شود و تاکید و تکرار روی چه گوشههایی بیشتر گردد آهنگی جدید و کامل بوجود میآورد.
شاید آنچه میگویید را بشود در مقایسه بین نوازنده تازهکار و نوازنده کهنه کار دید، یعنی تازه کار تلاشش را میکند که به اوج تکنیک اجراو درک موسیقی برسد ولی وقتی به درجه بالا رسید از این دستاورد لذت کمتری میبرد، گویی لذت موسیقی و هنر در تجربههای جدید است. مثل کوهنوردی که هدفش به قله رسیدن است ولی در قله ایستادن برای مدت کوتاهی برایش لذت بخش است.
البته هنر پایان ندارد و همیشه میتوان در آن تجربه کرد اگر نوازنده غربی فقط از روی نوت بزند ولی حس جدیدی را تجربه نکند مثل کارمندی خواهد بود که هر روز برای انجام وظایف روتین پشت میز مینشیند و مطالبی را تایپ میکند.
Anonymous - August 8, 2009 11:07 PM
:
Hamed, I think you were not very fair in your comparison. Grassroot participation in politics in any country can happen only when the stakes are high. In Austria, for instance, there were regular weekly demonstrations in Vienna during the two-year period of ÖVP-FPÖ government from 2000 2000 to 2002. You can read about it here: http://de.wikipedia.org/wiki/Donnerstagsdemonstrationen
Anonymous - August 9, 2009 12:55 AM
:
The same Wikipedia article also mentiones the names of a few cultural figures who participated in the demonstrations, including the Noble Prize Laureate Elfriede Jelinek.
Anonymous - August 9, 2009 01:05 AM
من :
فکر می کنم تا بحال هیچ جای دنیا به اندازه ما دچار شکست روحی و له شدن تمام وجود نشده باشد.
من - August 9, 2009 07:58 AM
شایان :
من همقدری با رهگذر موافقم که ما در مقایسه مشکلات خودمان با مشکلات کشورها و مردم دیگر معمولا قدری زیادی به خودمان اعتبار میدهیم و برای خودمان نوشابه باز میکنیم یا فکر میکنیم شرایط خیلی ویژهای داریم که دیگران ندارند. مثلا وقتی با دوستان نسل دو یا سه کانادایی حرف میزنم متوجه میشوم که دو جنگ جهانی در زندگی آنها کاملا نقش دارد. مثلا پدربزرگ یا مادربزرگهایشان را آواره کرده که سرنوشت کل خانواده را عوض کرده است. یا اینکه کسی از افراد خانواده کشته شده است. یا حداقل اینکه خاطرات خیلی تلخی دارند. مثلا یکی دیگر میگفت وقتی بچه بوده هروقت برای صبحانه یکنوع مربای دیگر یا چیزکوچکی اینجنین درخواست میکرده با این جمله مواجه میشده که پدرتو وقتی سن تو بود جنگ بود و فقط سیب زمینی پخته میخورده. مثالهای دیگر هم زیادند که مثلا بچه ها را تا به سن هجده سالگی میرسند از خانه بیرون میکنند (نه همه ولی خیلیها!) و انتظار دارند همان گونه که خودشان درهجده سالگی بارشان را ازسر خانواده کم کردند بچه ها هم همان کاررابکنند و...
خلاصه اروپاییها هم کم سر شاه بر سر دار ندیده اند یا مجلسی که با کودتا بسته شده و...
در مورد زبان جامعه میزبان من هم فکرمیکنم اگر نتوانی مثلا روزنامه های طیفهای مختلف آن جامعه را بخوانی قادر نخواهی بود با بخش مهمی از جامعه ارتباط برقرار کنی. زبان که جای خود اگر در یک کشورفقط درس بخوانی جنبه هایی را میبینی که اگر در همان کشور کارکنی چشمت به روی چیزهای دیگری باز میشود. اگر خودت کار و کسبی راه بیندازی چیزهایی را درک میکنی که بدون آن ممکن نیست. حتی اینکه یک خانه بخری یا همیشه مستاجر باشی فرق اساس میکند. خلاصه باید درجامعه غوطه خورد تا به درک عمیقی از آن رسید و مطالعه میدانی شاید کافی نباشد.
ضمنا بده نوازی این نیست که کسی بداهتا چیزی از خودش سر هم کند و بزند و بسراید و بخواند وگرنه من هم یک سه تار بر میداشتم و مینشستم با عیزاده بداهه نوازی میکردم!
حامد: سلام شایان جان و ممنون.
1) معلومه اروپا هم از این اتفاقات زیاد دیده. تاریخ قرن 18 و 19 اروپا پر از هیجانها و التهابهایی است که ما هنوز یک دهمش را هم نداشتهایم. من تصریح کردم که دارم راجع به اروپای الان حرف میزنم. و گرنه چه کسی است که تاریخ قرن نوزده اروپا را بخواند و از آن همه ماجرا که به سوسیالیستها و آنارشیستها و ناپلئون و شورشهای کارگری و اومانیستها و غیره مربوط است تحت تاثیر قرار نگیرد. اروپای قرن نوزده و نیمه اول قرن بیستم برای من یکی از بزرگترین منابع الهام است ولی دلیل ندارد چون زمانی بوده همچنان به آن شکل باقی باشد. همین اتریش نیمه قرن بیستم یکی از مهمترین مراکز اندیشه در جهان بوده. الان استراحتگاه خوبی است.
2) معلومه که اگر خانه بخری قوانین بدهی بانکی را خیلی عمیق میفهمی ولی من فرانسه زندگی نکردهام ولی فکر کنم چیزهای زیادی راجع به فرانسویها میدانم. چون خواندهام و فیلمهایشان را دیدهام. بلاخره ادبیات و سینما و مقالات انتقادی بخش مهمی از درونیات جوامع را به ما منتقل میکند. صحبتهای همه روزه با آدمهای چهار گوشه دنیا هم جای خودش.
2) دقیقن تو با علیزاده یکسان نمیشوی چون علیزاده بداههنوازیاش بهتر از تو است. گفتیم بداهه نوازی نگفتیم که هر کس هر چیزی زد حتمن خوب است. همین است که یکی را از یکی دیگر تفکیک میکند.
شایان - August 9, 2009 10:24 AM
رهگذر :
من از شایان تشکر می کنم که آنچه خیلی کوتاه نوشته بودم را از دید خودش بهتر بیان کرد. این سالهای اخیر تحمل من از شنیدن اینکه آخ به دلیل الف یا ب ما ایرانی ها ال هستیم و بل و بقیه دنیا چقدر عقب هستند سر رفته. بهتر است که قبول کنیم که نه ال هستیم و نه بل که اگر بودیم روزگارمان امروز اینچنین نمی بود. نکته دیگر شایان در مورد تفاوت عمیق بین زندگی کردن درون جامعه ای تازه با تنها اجاره کردن خانه ای در شهری غریب، بسیار مهم بود.
حامد: ارجاع به پاسخ به شایان. فکر کنم مشکل شما این است که مطلب را دقیق نمیخوانید. نمیدانم با چه کسی مشکل دارید ولی ظاهرن یک دکمه را میگیرید و با تمام کت و شلوار دعوا میکنید. اینجا نه بحث این است که ما ال و بل هستیم و نه این که چه قدر دنیا عقب مانده است. به نظرم هر کس مطلب را بدون پیشداوری بخواند میفهمد نکته اصلی چیست (و میبیند که هیچ ربطی به این بسطهای فاقد ارتباط منطقی شما با متن اصلی ندارد).
رهگذر - August 9, 2009 10:48 AM
لابهلای همین سکوت :
اگر وارد موسیقی ایرانی شوید میبینید که در کنار این موهبت عظیم (بداههنوازی)، معایبی دارد که در آن موسیقی که نوازنده فقط از روی نت میزند و تازه آهنگساز هم نمیتواند بدون تمرین کافی به نوازنده یاد دهد که چگونه بزند، نیست. یک نمونهی آن این است که مثلن در موسیقی کلاسیک، آهنگسازی تنوع بیشتری پیدا کرده تا در موسیقی کلاسیک ایرانی. شما اگر تمام آثار موجود چهارگاه از ۱۰۰ سال پیش به این طرف را گوش کنید کلن ۴ یا ۵ نوع بدعت در آن مییابید.
لابهلای همین سکوت - August 9, 2009 12:08 PM
فیاض خاک :
احسنت حامد. احسنت.
با ساختاری که ذهن ما مبتنی بر آن شکل گرفته، هنر، هنر ایرانی است و زندگی، زندگی ایرانی. گیرم که از غرب رهآوردی برای بهبود همین حیات ایرانی داشته باشیم، اما هرگز به سیاق غربی ها نخواهیم توانست زندگی کرد.
فیاض خاک - August 9, 2009 05:58 PM
پریسا :
اصولا ما شرقی ها باید از هر انگشتمون یه هنر بباره!نه اینکه فقط مجبوریم ها، خودمونم دوست داریم اینجوری باشه...
پریسا - August 11, 2009 09:30 AM
:
سلام.
مطالبت جالبه.
راجبه بداهه نوازی حرف جالبی زدی.
منتها باید نظر اونوریها رو هم شنفت.
حالا که اونوری اگه درباره ی ویژگی های رفتاری شون,زندگی روزمره شون بنویسی میتونه خیلی مفید باشه.
Anonymous - August 13, 2009 10:18 PM
نوشینروان :
نمی دونم چرا اسمه من رو ی آخرین نظر نیومد.آخرین نظر از:
نوشینروان
http://www.kiterunner.blogfa.com/
نوشینروان - August 13, 2009 10:22 PM