...
چیزی که من بهش مبتلا شدهام را احتمالن بهش میگویند "افسردگی" که معادل فارسیاش میشود "دپرسیون" . کتابی که مدتها بود منتظر بودم تا بیایم از کتابخانه اینجا بگیرم توی کیفم هست ولی حال ندارم تمامش کنم. دوستانم آن لاین هستند و پیام میدهند و حال ندارم جواب بدهم. فیلم هست و حال ندارم نگاه کنم. پایین خانهام سالن ورزش مجانی است و حال ندارم بروم بدوم. حال ندارم وبلاگ و مقاله بنویسم. حال ندارم پروژههای نیمه کاره را تمام کنم. حال ندارم سمینارهای آنلاینی را که باید هماهنگ کنم ردیف کنم. حال ندارم ایمیلهایم را جواب بدهم. حال ندارم ...
اوایلش فکر میکردم زودگذر است و تمام میشود. به خیال خودم همان هفته اول گرد و خاک لباسهایم را تکاندم و سعی کردم زندگی جدیدی تعریف کنم. بعد که زمان گذشت دیدم ماجرا عمیقتر از آن چیزی بود که فکر میکردم. این وابستگی روحی آنقدر بود که تازه تازه اثراتش ظاهر میشود.
برای من افسردگی تنها ناشی از اتفاقاتی که برای مردم آنجا افتاده و امیدهای میلیون نفری که به باد رفته نیست. کنارش افسردگی مربوط به از دست روحیه برای آینده حرفهای هم است. همیشه میگفتم که اگر روزی نتوانم به صورت حرفهای به ایران برگردم خسرالدنیا و الآخرت شدهام. حالا دقیقن همین طور شده. اگر به خودم بود و اگر میدانستم که قرار است مدت طولانی اینجا زندگی کنم دیوانه نبودم اقتصاد بخوانم. چیزی میخواندم که خودم ازش لذت ببرم: چه میدانم شاید جامعهشناسی دین، تاریخ خاورمیانه، مطالعات ادیان، مطالعات شهری و الخ و میرفتم گوشهای کاری میکردم که از محتوایش لذت ببرم. همه انگیزه اقتصاد خواندنم به این بود که آدم برود آنجا و بتواند منشاء تاثیر مثبتی بشود. این حوزه کار همه مفید بودنش دست آخر به دولت وصل است و اگر قرار باشد دولتی که سرکار است این باشد فاتحه امثال ما خوانده است. این که سالی یک ماه توریستی بروی و بیایی هم چیزی را عوض نمیکند. مهم این است که تا اطلاع ثانوی کلن به هیچ دردی در آن کشور نمیخوری. هیچ شوق جدی هم برای کارهایی که اینجا به یکی مثل من میدهند ندارم. آخرش میشوم مثل کسی که غذایی که دوست ندارد را از سر گرسنگی به زور میخورد.
نمیدانم. شاید مثل بیماری که روی کاناپه روانکاوش حرف میزند و حالش بهتر میشود باید اینها را میگفتم تا با این اعتراف خالی شوم و بتوانم کمی کار کنم. میدانم که اعتراف منحصر به من نیست. هر کس را که دیدهام و سفره دلش را باز کرده - جز آنهایی که کلن در زندگیشان مشغول لذت بردن از آفتاب عالمتاب هستند - همین افسردگی را داشته و شاید جلوی بقیه به رویش نمیآورد. فوقش این است که بسامد و دامنه افسردگیها متفاوت است.

نظرات
مهدی :
دیدم چفدر بی حال و حوصله ای! فکر کنم همون موفع که داشتیم حرف می زدیم این ها رو نوشتی. ... ضمنن این معادل فارسیت خیلی جالب بود
مهدی - September 14, 2009 12:52 AM
:
hamdard:( be omid-e roozhaaye khoob
Anonymous - September 14, 2009 12:58 AM
مژگان :
درود:)
این افسردگی درد مشترک همه مون شده این روزا ... دست و دل کسی به کاری نمی ره ... به امید شادی و آزادی برای ایران
مژگان - September 14, 2009 01:35 AM
:
سلام
اولا امیدت به خدا باشه!
ثانیا مگر تاثیرگذاری حتما نباید سریع باشه؟ این دولت هم ۴ سال دیگه هست بالاخره باید بره.
در ضمن دلیل نداره حتما از بالا به پایین تاثیر گذاشت. می شه بر عکس عمل کرد از پایین به بالا.
مثلا با آموزش. با فرهنگ سازی و...
شما راه سخت را انتخاب کردهای. پس باید پاش وایستی.
ببخشین که دعوا کردم
بالاخره نیاز بود!
Anonymous - September 14, 2009 01:55 AM
:
اصلاح:
«مگر تاثیر گذاری حتما باید سریع باشه؟»
Anonymous - September 14, 2009 01:57 AM
ali :
اگر برای خدا درس میخواندیم و مهاجرت میکردیم و هرکار دیگری را ,هیچوقت احساس زیان نمیکردیم. این حرف اول به خودم برمیگردد.
جلوی ضرر را الان بگیریم بهتراست.
موفق باشید.
ali - September 14, 2009 02:19 AM
aty :
دقیقا همین مشکل رو دارم.البته من ممکنه به مشکل شما دچار بشم.من دانش اموز تجربیم و سمپادی.یعنی میدونم اگه بخوام میتونم هررشته ای قبول بشم ولی تو تجربی....پزشکی که خیلی دوست ندارم چون هم زیاده هم کار روتینیه.من ژنتیک و بیوتکنولوژی و سلولی مولکولی دوست دارم ولی تو ایران؟؟؟.....معنی این کلمات در ایران یعنی بدبختی یعنی تا یه تحقیقی داشته باشی جز شبیه سازیه گوساله ای که مطمئنا میمیره میشی یه ادمی که به بهانه ی درس دنبال کارای مستهجن میره.باور کنید همینه.ما اصلا تو ایران ژنتیک انسانی نداریم....این یعنی اوج جهان سومی بودن
aty - September 14, 2009 02:41 AM
عباس هوشمند :
همیشه این جوری نمی مونه حامد جان. درست می شه...شاید گفتنش آدمو سبک کنه...ایشالا که دامنش زیاد نمی شه...
عباس هوشمند - September 14, 2009 02:44 AM
:
سلام آقای افسرده
یک تماس بگیر صداتو بشنویم
Anonymous - September 14, 2009 04:44 AM
:
حامد جان اون بالایی من بودم، اسمم ظاهر نشد!
کیانوش کلانتر
Anonymous - September 14, 2009 04:48 AM
شهرام كريمي :
چه زيبا نوشتي و خبر از احوال دل خويش دادي. اين بيماري فراگير شده است.
شهرام كريمي - September 14, 2009 05:20 AM
مرتضی :
مثل اینکه این بیماری همه کسانی است که به طور جدی اقتصاد می خوانند که بیایند و آسمان را به زمین بیاورند و زمین را به آسمان و منشا تحولی بزرگ! شوند. تقریباً اغلب این افرادی که من دیدم این دیدگاه را داشتند که کعبه آمالشان جایی است که بتوانند سیاستهای اقتصادی را تجویز کنند و جهانی را آباد کنند! نمی دانم شاید این روحیه در خون ما شرقی ها و یا ایرانی ها باشد که به شدت به دنبال آرمانهای بزرگ هستیم! حامد جان به نظرم کار کردن و مفید بودن در این شرایط بسیار ارزشمندتر از زمانی است که همه چیز رو به راه باشد. شاید از یک جای کوچک، از یک بیزنس ساده، از یک منطقه کوچک، کارهای کوچکی کرد که منشا تحولات بزرگی شود در آینده اگر چه ما نتوانیم نتیجه را ببینیم. راستش نمی خواستم حرفهایم شعاری باشد اما برای آخرین جمله بر ماست که تا آخرین لحظه در همه جا چه در یک کلاس درس به 20 شاگرد، چه در یک شرکت خصوصی با 200 کارمند و چه در یک مقام دولتی، فقط مبارزه کنیم. ما برای مبارزه کردن آمدیم و نه راحتی!
مرتضی - September 14, 2009 05:56 AM
بهرنگ :
حامد جان
من یک پیشنهاد دارم که میدونم ازش خیلی خوشت نمیاد:
بیا روزنامهنگار اقتصادی بشو. خارج کم پیدا میشه (یا شاید اصلاً پیدا نمیشه) یک روزنامهنگار اقتصادی درست و درمون
بهش فکر کن
بهرنگ - September 14, 2009 06:14 AM
نوری :
جالب اینه که منم یه اقتصاد خونده ام که تو ایران زندگی و کار می کنم . ولی خوب من هم نمی تونم اثر گذار باشم.
فرق ما با شما اینه که شما نیروت رو ذخیره خواهی کرد برای روزهایی که باید برگردی و سه شیفته برای مملکتت کار کنی ولی ما !!
ما نیرومون رو صرف صرفا" بقا می کنیم و در این راه فقط ساییده می شیم.
پس می بینی که از شما افسرده تر هم کم نیست. اینو گفتم که خدا رو شکر کنی و دوباره به شروع فکر کنی .
انرژی شما به ما هم امید خواهد داد.
موفق باشید
نوری - September 14, 2009 06:51 AM
:
اين حالي كه شما داريد خيلي ها دارند اما اميد را نبايد از دست داد
Anonymous - September 14, 2009 07:01 AM
میزمویز :
هی رفیق
فقط تو نیستی که دچار این حس هستی. خیلی از بچه ها همین مشکل را دارند. حتی دلایلشان هم با دلایل تو یکسان است.
اما باز شب هرچه تیر تر شود آخر سحر شود.....
میزمویز - September 14, 2009 07:02 AM
:
آقا حامد عزیز
من چندوقت پیش درست همین حال شما برایم پیش آمد. توی وبلاگ هم نوشتم. رفتم مشاوره و دکتر گفت آدمهای خیلی زیادی از جنس ما این روزها بهش مراجعه می کنند که دچار همین دیپرشن ناشی از اتفاقات اخیرند.
من کارم به دارودرمانی کشید. اما شما شاید بتوانی با ورزش و مشاوره به خودت کمک کنی. نوشتن هم خوب است. در ضمن بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر.. بار دگر روزگار چون شکر آید..
شما که فقط برای همین چهارسال(اگر ان چهارسال ماندنی باشد) درس نخواندی که؟ خواندی؟
زندگی ات مستدام و امیدت ماندگار دوست عزیز
Anonymous - September 14, 2009 07:04 AM
:
آقا حامد عزیز
من چندوقت پیش درست همین حال شما برایم پیش آمد. توی وبلاگ هم نوشتم. رفتم مشاوره و دکتر گفت آدمهای خیلی زیادی از جنس ما این روزها بهش مراجعه می کنند که دچار همین دیپرشن ناشی از اتفاقات اخیرند.
من کارم به دارودرمانی کشید. اما شما شاید بتوانی با ورزش و مشاوره به خودت کمک کنی. نوشتن هم خوب است. در ضمن بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر.. بار دگر روزگار چون شکر آید..
شما که فقط برای همین چهارسال(اگر ان چهارسال ماندنی باشد) درس نخواندی که؟ خواندی؟
زندگی ات مستدام و امیدت ماندگار دوست عزیز
Anonymous - September 14, 2009 07:04 AM
میزمویز :
در ضمن چرا الان کمی وقتت را نمیگزاری روی حواشی اقتصاد که از قضا درگیر با مباحثی چون دین و مدیریت و جامعه شناسی و مدیریت شهری و غیره میشود؟ هم لذتت را میبری هم باور کن برای کار توی محیط ایران (انشا.. در اینده ای نه چندان دور!) میبنی که حسابی لازمت میشه.
میزمویز - September 14, 2009 07:08 AM
daray :
exactly...
daray - September 14, 2009 07:24 AM
وحید :
جانا سخن از زبان ما می گویی. کاش که این درد مشترک درمانی عاجل داشت.
وحید - September 14, 2009 07:28 AM
آروين :
همين است ديگر، اينهمه سال هي شما سالي يكي دو بار توريستي آمديد ايران و دل ما را آب كرديد:)، حالا نوبت ماست كه در اين وانفسا يكي دو سالي را توريستي بياييم آن طرف، من اينهمه سال ايران ماندم به همين دلايلي كه گفتهايد، به دليل همين «آيندهي حرفهاي» كه اين روزها گنگتر و بيمعنيتر از هميشه است، حالا دارم خودم را به ضرب و زور بلند ميكنم جنازهي له شدهام را ببرم كمي آنطرفتر بلكه چه ميدانم بادي به سروكلهام بخورد و آب و هوايي عوض كنم و دلم خوش باشد كه بالاخره يكروزي برميگردم همانطور كه بالاخره رسيد آن روزي كه دارم ميروم:(
آروين - September 14, 2009 07:38 AM
امیر :
اگر هم نمی گفتی از نوشته های آخرت کاملا آشکار بود
اما مثل اینکه ما مجبوریم هر چه بیشتر یاد بگیریم برای روز مبادا
البته اونائی که داخل کشور هستن در مرض افسردگی حادمزمن شده هستن
امیر - September 14, 2009 07:39 AM
:
من همیشه دوست داشتم یه تیکه از این شهر گل و گشاد تهرانو بدن دستم بگن درستش کن. داشتم تو سایت دانشگاها می گشتم دنبال یه رشته دیگه ای که به درد نون و آب اون ور دنیام می خوره. بعد یه دفعه سرمو بالا آوردم دیدم نیم ساعته محو یه رشته دیگه شدم به اسم "مدیریت شهری در کشورهای در حال توسعه".
Anonymous - September 14, 2009 08:28 AM
ترنم :
اون بالایی من بودم. نمی دونم چرا اسمم نیومد.
ترنم - September 14, 2009 08:30 AM
حسین علاقه :
درکت می کنم. چون نخواستم اینجا شلوغ شه ایمیلی برات فرستادم که چند تا پیشنهاد توش هست.
بخون. شاید کمکی کرد.
حسین علاقه - September 14, 2009 08:43 AM
:
شما همین حالا هم دید خیلی ها رو باز کردین و این کمک بزرگی به کشورتونه
Anonymous - September 14, 2009 09:14 AM
:
افسردگی انقدر این روز ها همه گیر شده که به قول ما نیمچه جامعه شناس ها تبدیل به یک هنجار شده و اگر کسی افسرده نباشد باید به دکتر مراجعه کند. به خاطر همین من این پست شما را اعلام سلامت روحی و روانی می دانم.من یک کم مشکلات فلسفی اقتصادی دارم که شاید شما بتونید حلش کنید.به نظر می رسد ریشه های اقتصادی در انقلاب 57 به همان تئوری مرفه شدن قشر متوسط بر می گردد. من خیلی نمی توانم دربست با این نظر موافق باشم اما نمی توانم این نظر را هم حذف کنم. در مورد این جنبش اما می فهمم که قشر متوسط رو به بالا و حتی تصیل کرده ها بیشتر در ان دخیلند اما نمی توانم یک مدل اقتصادی برای آن پیدا کنم. بدم نمی آید نظر شما را هم در این زمینه بدانم
Anonymous - September 14, 2009 09:28 AM
تنها :
درد مشترک امروز مردم ایران
تنها - September 14, 2009 09:36 AM
:
تو ایران از فردای انتخابات همه اول بهت زده شدند و بعد هم افسرده.
من داشتم روی پایان نامه ارشدم کار میکردم ولی الان سه ماهه که همونطور مونده، فقط صبح تا شب میشینم پای کامپیوتر و خبرهای مختلف و دنبال میکنم تا بلکه یه ذره دوباره امید تو قلبم زنده بشه.
الان نمی دونم بعد از فارغ التحصیلی چه کار کنم.
Anonymous - September 14, 2009 10:01 AM
مهدی :
هر چند که حس تان را به خوبی درک می کنم. نمی توانم با دلایل شما برای افسردگی چندان موافق باشم. همه اتفاقاتی که افتاد می تواند مایه امید باشد.آگاه شدن مردم، همبستگی آنها، شجاعتشان و امید سبزی که در همه ایرانیان زنده شد از یکسو و ددمنشی و برافتادن پرده فریب از سوی دیگر بشارت دهنده فردایی بهتر برای همه ایرانیان است. خوب بخوان، امیدوار بنویس و برای ساختن ایرانی نو آماده باش. چندان طول نخواهد کشید. تا انشاءالله درستان تمام شود، به امید خدا اوضاع روبراه خواهد شد.
مهدی - September 14, 2009 10:11 AM
شهریار :
جالبه فکر کنم کسایی را بشناسم که این وقایع باعث شده در عوض از یک افسردگی مزمن دربیایند! به هر حال به نظر من انرژی زیادی که به وضعیت روانی فعالان جامعه وارد شده به جای این که باعث یک وضعیت منفی پایدار بشود شاید که (در واقع خوشبینم که) باعث نوسان پردامنه و پربسامد در آن بشود. یک جذب کننده مثبت قوی (که به وجود آمدنش حتما احتیاج به خلاقیت فراوان دارد) وضعیت را از قبل هم بهتر میتواند بکند. بهتر از این جهت که «معنای» بیشتری برای زندگی و کار تولید خواهد کرد.
شهریار - September 14, 2009 10:20 AM
عالیه :
میدونی؟ این یه درد مشترکه! من هم به قدری افسرده شدم که نه تنها روی کارهام و فعالیت های اجتماعیم تاثیر گذاشته، بلکه روی روابط خانوادگیم هم تاثیر گذاشته!باورت می شه اگر بگم دیشب وقتی صحبت های دادستان کل کشور رو در بخش گفتگوی خبری می شنیدم که می گفت همه ادعاهای شکنجه و تعرض دروغ بوده!! دیگه طاقتم تموم شد و اشکم جاری شد.بچه هام با تعجب نگام می کردند! برای منی که سخت ترین شرایط زندگی هم نمی تونه اشکم رو در بیاره، این یعنی آخر افسردگی.
عالیه - September 14, 2009 10:21 AM
یک دوست :
راستش من میخوام بگم قدر این افسردگی رو بدونید! افسردگی هم یکی از حالات روحی ما انسانها است که تا نباشه بقیه حالات معنای خودشون رو درست نشون نمیدن. یک جورهایی هم زیباست! راستش من در زمان افسردگی بعضی از تصانیف و آوازها رو میتونم گوش کنم و بفهممشون که در حالت عادی اینقدر خوب نمیفهممشون. یک جور احساس عمیقتری در حالت افسردگی نسبت بهشون دارم. صد البته برخی از شعرهای حافظ رو هم در زمان افسردگی و ناراحتی خیلی خوب میفهمم. یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد . . . بنابراین امیدوارم از افسردگیتون حداکثر بهره رو ببرید، و البته امیدوارم در یک نقطه ی بهینه ای افسردگی تون (حداقل تا راندِ بعدیِ افسرده بودن!) برطرف بشه.
یک دوست - September 14, 2009 10:40 AM
درباره نشانه :
يه روزي رفتم كتابخانه دانشگاه و روي انبوه كتابهايي كه روي ميز كتابدار به امان خدا رها شده بود ، كتابي ديدم به نام تاريخ ناكامي هاي مردم ايران. حدودا بعد از انتخابات بود و ايضا حال ما هم خراب. كتاب رو باز كردم و ديدم چه خبره. از به توپ بستن مجلس تا كور شدن كرماني ها و ...
نمي دونم يه بخشي از وجودم كه دلش ميخواد تغيير كنه بهم مي گه اوضاع اينجوري نمي مونه و اون بخش ديگه مي گه ، آره ديدم. در ضمن ما كه توي اين مملكت هنر مي خوونيم و به قول شما حالش رو هم مي بريم :) بدجور احساس اضافي بودن مي كنيم.
خب اين قضيه افسردگي يا خاطره جمعي سرخودگي ما و ... كه حالا حالا توي ضمير ناخودآگاه ما مي مونه. مهم اينه كه آخرش سركه بشه يا سكنجبين.
درباره نشانه - September 14, 2009 10:56 AM
:
دقیقا حال من رو توصیف کردید! متاسفانه افسردگی همه گیر شده، تنها راه مبارزه با افسردگی و حفظ روحیه است... با اینکه اینو می گم هنوز خودم رو نتونستم روبراه کنم.
Anonymous - September 14, 2009 11:04 AM
محمد :
بهش میگن دیوان.
نه کاناپه :)
محمد - September 14, 2009 11:31 AM
مهدي :
ببينم مگه اين پست را از توي زندان آپلود كردي؟ اين حرفها چيه؟ اقتصاد دوست ندارم چيه؟!
بايد منشا اثر باشيم. بايد براي اصلاح تلاش كنند. اگر آنها تغيير نمي كنند من خودم را تغيير ميدهم (ظاهرم را البته).
الگوي من خواجه نصير طوسي است كه رفت وزير مغولها شد.و چه خدمات بينهايتي به ايران و اسلام و مردم كرد. من هم ميخواهم وارد دايره مغولها شوم.
فكر كنم لازمه در يك ايميل شخصي بيشتر برايت توضيح دهم.
مهدي - September 14, 2009 11:35 AM
مهدي :
شرمنده ام كه توان ترميم زخم هايت را ندارم. ولي اين قدرها هم كه مي گي اوضاع بد نيست.
اين جا مردم جور ديگه شدن. امثال ماها هم كلي بصيرت سياسي، اجتماعي پيدا كرديم و دير يا زود، كلا جامعه به شكلي ديگر حركت در مسير پيشرفت را از سر مي گيرد.
بي خيال. بعد احمدي نژاد، دموكراسي در ايران يك قدم بزرگ به جلو بر مي دارد و اون موقع من و توييم كه بايد جولان بديم.
مهدي - September 14, 2009 11:56 AM
بشير :
حامد به نظرم تاريخ بخوان، تا ببيني كه چقدر از جايي كه گمان نمي بري تغييرات اتفاق افتاده اند.
بشير - September 14, 2009 12:14 PM
بشير :
حامد به نظرم تاريخ بخوان، تا ببيني كه چقدر از جايي كه گمان نمي بري تغييرات اتفاق افتاده اند.
بشير - September 14, 2009 12:14 PM
:
با سلام
اول اینکه تبریک میگویم بابت این حس وطن دوستی که گفته اند حب الوطن من الایمان
دوم اینکه (البته مخاطب این حرف خودم هم هستم)دنیا همیشه به میل ما نمیچرخد روی یک پاشنه هم نمی چرخد، و ما همه باید یاد بگیریم که در هر موقعیتی چگونه اثربخش باشیم.
سوم اینکه اگر فکر میکنید چیزی خوانده اید که در این شرایط به درد کشور نمیخورد(که اینطور نیست) به یاد نظامی هایی بیفتید که کل دوران کاری خود را در صلح سپری میکنند
چهارم اینکه تغییرات وسیعی در اقتصاد این کشور دارد اتفاق می افتد، سپاه و گروه های وابسته به آن دارند کنترل همه مراکز اقتصادی را در دست میگیرند، ابعاد این قضیه همان طور که احتمالا میدانید بسیار وسیع است. مایلم تحلیل شما را در این خصوص بدانم و بدانم آینده را چگونه میبینید
Anonymous - September 14, 2009 12:26 PM
بهار :
سلام
دوتا موضوع در نوشتهتون بود که وقتی از تو به اشتراک گذاشتههای گودر خوندم، قلقلکم داد بیام تو وبلاگتون و براتون نظر بگذارم. اگرچه دیدن عدد چهل و خردهای بغل تعداد نظرها قدری امیدم رو به اینکه این رو خواهید خوند، کم کرد.
اول گفتهبودید که امیدتون به برگشتن و کار با دولت به باد فنا رفته. منظورتون این بود که تا قبل از این اتفاق فکر میکردید میتونید با دولت کار کنید؟ مثلا این احساس رو چهال سال پیش وقتی آقای احمدینژاد اولبار رییس جمهور شد نداشتید؟
دوم یک حکم کلی دادهبودید در باره اونهایی که افسرده نیستند مبنی براینکه همهشون زیر آفتاب عالمتاب حال میکنن. این کارتون هم جای سوال داره. به نظر من آدمها فقط دو دسته نیستد.
با احترام
بهار
بهار - September 14, 2009 01:02 PM
محمد :
راهی را رفته اید،که من هنوز در ابتداشم یا تصمیم دارم برم.اما دلیل ناامیدی و افسردگی ات را نمی فهمم،مگه احمدی نژاد لولو خور خوره است.چرا فکر می کنی که نمی تونی همکاری کنی،نمی خوام شعار بدم،ولی اگه درد کسی درد مردم باشه مشکلات خیلی بزرگتر از این رو هم تحمل می کنه،تا خدمتشو به اونی که باید برسونه.
محمد - September 14, 2009 03:53 PM
:
حامد قدوسی
حامد قدوسی متولد 1356 در ارومیه است. وی مدرک لیسانس مهندسی صنایع و فوق لیسانس مدیریت
(MBA) خود را از دانش گاه صنعتی شریف و دیپلم تحصیلات تکمیلی اقتصاد (معادل دوره دو ساله دروس دکترای اقتصاد) را از موسسه مطالعات پیش رفته وین
(IHS) دریافت کرده و هم اکنون دانش جوی دکترای فاینانس در مدرسه تحصیلات تکمیلی فاینانس وین
(VGSF) است. وی سابقه هشت ساله هم کاری مشاوره ای و تحقیقاتی با سازمان های مختلفی مثل دفتر مرکزی سازمان توسعه صنعتی ملل متحد (یونیدو) در وین، دفتر یونیدو در تهران، سازمان مدیریت صنعتی، معاونت توسعه مدیریت شهری شهرداری تهران، مرکز کارآفرینی شریف و چند شرکت مهندسی مشاور خصوصی را دارد. علاوه بر آن به عنوان مشاور مستقل برای شرکت های دولتی و خصوصی در صنایعی مثل آب و فاضلاب، ساختمان، معدن، حمل و نقل زمینی و دریایی، تجهیزات نفت، فناوری اطلاعات، الکترونیک، پیمانکاری صنعتی، انرژی های نو و سیمان فعالیت کرده است. قدوسی فعالیت روزنامه نگاری را ابتدا از حوزه اقتصاد شهری در روزنامه همشهری و سایت تهرانشهر آغار کرده و در روزنامه های شرق و دنیای اقتصاد ادامه داده است.
زمینه های تحقیقاتی مورد علاقه وی عبارتند از مسایل مالی بازارهای انرژی و مواد معدنی، اختیار معامله حقیقی (Real Options) ، تعامل فاینانس و سازمان صنعتی (Industrial Organization)، تعامل بازارهای مالی و اقتصاد کلان و بازی های رای دادن سهام داران است.
این همه چیزیه که من پیدا کردم،درباره حامدقدوسی،و همه این ها روی هم یعنی حامد قدوسی آدم کمی نیست،من این کم نبودنت را دوست دارم و امیدوارم هرگز کم نشوی.
Anonymous - September 14, 2009 04:05 PM
محمد :
با اجازه لینکتون کردم.
محمد - September 14, 2009 04:37 PM
:
دقیقا همین حس و حال را دارم. گاهی حس می کنم باید از اول هدفگذاری کنم توی زندگیم. همیشه مهمترین و محرکترین هدف زندگیم این بوده که به کشورم و مردمش خدمت کنم و هنوز هم هست... اما مثل کسی می مونم که تازه به هوش اومده و گیج و منگه.... امیدوارم راهی پیدا کنیم همه ی ما...
Anonymous - September 14, 2009 04:43 PM
Scarlett :
نوشته ات رو که خوندم هم حالم خيلی بد شد و هم حالم خوب شد . حالم بد شد چون اين حالت افسردگی يا بی انگيزگی که ميگی به من هم دست داده ..... جون تمام اون روزهايی که داشتم بزرگ ميشدم و تلاش ميکردم درس بخونم تا آينده حرفه ايم رو رقم بزنم اطرافيانم من رو به عنوان يه آدم با انگيزه و کاری و مثبت ميدونستن . اما الان برای اينکه اينکه تو ايران نباشم مجبورم جايی زندگی کنم که شرايط ويزا برای ايرانيها به دلايل سياسی سخت شده و من که در ذهمين سال تجربه زندگی حرفه ايم هستم تازه فهميدم چی ميخوام و تو چه زمينه ای خوب هستم ... اما بخاطر محدوديت ريزا مجبورم با شرکتی کار کنم که هم حقوق خيلی پايينتری بهم ميدن و هم بخاطر اينکه من زبونم کوتاهه و زباد قدرت ريسک ندارم تو پوزيشنی هستم که به قول تو سر کار رفتن برام فقط عينه غذا خوردنی ميمونه که از گرسنگی نميرم. هرگز فکر نميکردم که اين پاسپورت کوفتی اينقدر باعث عقب موندگی برام بشه .
اما خوشحالم ازز اينکه ميبينم خيلی خا همين مشکل افسردگی من رو دارن حالا به دلايلی کمی متفاوت تر ..... اين باعث ميشه که همش خودم رو ملامت نکنم و کمی از احساس لوزر بودن بيام بيرون .
فکر میکنم آخرین باری که وبلاگت رو خونده بودم دو سال پیش بود...... تقریبا دوساله تو افسردگیم و حال ندارم حتی وبلاک بخونم و بنویسم !
به اميد روزهای بهتر کاری -:)
Scarlett - September 14, 2009 04:49 PM
sohail siadat :
حامد جان اين سيستم البته پايدار نمى مونم.
ولى ايراد اصلى چيز ديگه است: يك علم مثل اقتصاد، هرچه قدر هم در دسترس باشه متاسفانه اينجا در اين مملكت استفاده نميشه، چون "كارايى" و "نتيجه" هيچوقت مهم نبوده. (الاعمال بنيات)
فكر كنم اگه ميخواى كارى انجام بدى حتما لازمه يك علم از علومِ اجتماعى مثل علومِ سياسى هم بخونى.
اقتصاد، technicalityي قضيه است ولى اصلِ قضيه توى ايران احتياج به معلومات و دانشِ علومِ انسانى، و بطورِ خاص "علومِ سياسى" داره.
اينطورى مثل الان جا نمي خورى. من خودم اين كاره نيستم ولى با افرادى كه در اين زمينِ تحصيل كردن ارتباط دارم كه اينو ميگم.
sohail siadat - September 14, 2009 06:22 PM
sohail siadat :
منظورم اين بود كه اين سيستم ِ فعلى پايدار نمى مونه (يعنى تغيير در راه است).
ولى اين عدم توجه به نتيجه ى كارها (و عدم توجه به performance و عدم شايسته سالارى) هميشه كمابيش برقرار بوده، و حالا به سطح اومده.
sohail siadat - September 14, 2009 06:28 PM
sohail siadat :
bebakhshid baraye eshtebahaate taypiim. man ba mobadele Finglish-be-farsi minevisam.
sohail siadat - September 14, 2009 07:14 PM
بنده ي خدا :
دعا دواي درده ، يا رفيق من لا رفيق له . . .
بنده ي خدا - September 14, 2009 09:12 PM
شيرين :
سلام ،
اینجور افسردگيا -منظورم گم کردن هدفه- واسه هر کسی پيش مياد، به دلايل مختلف ،
من خودم يه نمونه اشو تا همين چند ماه پيش با خودم داشتم ،
خيلی زمان برد تا با خودم کنار اومدم ، اما بلاخره شد ، يعنی تونستم ،
من نميگم اینجور باشين، يا اونجور باشين. به نظرم به خودتون وقت بدين ، این هم يه زخمه ، خوب ميشه اما طول ميکشه ،
و اینکه هر روز يه کوچولو سعی کنين به چيزای جديد که ميتونه واستون هدف های جديد بسازه فک کنين ،
من بودم از خوندن جملات مثبت شروع ميکردم ،
فقط به خودون سخت نگيرين ، بذارين این حالت ازتون عبور کنه ،
ایشالا درست ميشه ،
در مرده وضع ایران هم بياد بگم ؛ چونين نمانده است و چونين نيز نخواهد ماند
شاد و سبز باشين
شيرين - September 14, 2009 09:53 PM
:
حامد عزیز
بگذرد ایام هجران نیز هم. باور کن! یک فرمول رو هم که بهتر درک کنیٰ یک فرموله و ممکنه یهروزی یهجا زندگی کلی آدم رو از اینرو به اونرو بکنه! اینو خودت کمکمک به من یاد دادی.
شاد زی
:)
Anonymous - September 14, 2009 09:55 PM
مهدی.غ :
آقای قدوسی، بانجی جامپینگ را امتحان کنید! جدی می گم، چون برای افسردگی خوبه. حداقل برای لحظاتی آدم می تونه مغزش را از آزاد کند.
امیدوارم حالتان زودتر خوب شود
مهدی.غ - September 14, 2009 10:08 PM
:
جانا سخن از زبان ما میگویی ...
Anonymous - September 14, 2009 10:11 PM
بی نام :
چه خوب که من هم تنها نیستم...البته متاسف هم هستم..
شاید اطرافیانم ندونن ولی من هم دو سه ماهیه که به افسردگی مبتلا شدم...فکر می کردم که این مشکل بعد از انتخابات فقط برای من یا حداقل افراد کمی پیش اومده..به خاطر همین با کسی در موردش صحبت نکردم...دکترم اینجا بهش میگفت Adjustment Disorder
و می گفت که اینجا هم بعد از یازده سپتامبر خیلی از مردم (آمریکائیها) به این مشکل دچار شدن...البته نوع افسردگی اونا با ما توفیر داره.
ولی خب. مطمئنم که زودگذره و بعد از مدتی به شرایط جدید عادت می کنیم. البنه امیدوارم که این عادت کردن ما رو از مبارزه باز نداره.
در هر صورت حامد جان تو تنها نیستی.
بی نام - September 14, 2009 10:15 PM
ادامه بی نام :
ادامه کمنتم در بالا:
یه توضیحی در مورد adjustment disorder خواستم بدم شاید مفید باشه:
احتمالا نوع افسردگی ای که خیلی از ما ایرانیا این روزا بهش دچار هستیم از نوع adjustment disorder هست.
این نوع افسردگی موقعی اتفاق میفته که افراد در معرض یک شوک استرس زا stressor (که در مورد ما همون انتخابات بود) قرار می گیرن و سیستم فیزیکی بدنشون به این محرک نشون بده و تعادل ترشحات شیمیایی مغز به هم میخوره. پس این نوع افسردگی بیشتر جسمیه تا روحی.
خوبی این نوع افسردگی اینه که به راحتی با مصرف حتی ضعیف ترین داروهای ضد افسردگی anti-depressant و به مرور زمان که فرد با شرایط جدید عادت می کنه بر طرف میشه.. البته باید در کنار همه اینا، خود فرد سعی کنه از فکر کردن به چیزایی که افسردگی رو تشدید می کنه خودداری کنه.
ادامه بی نام - September 14, 2009 10:28 PM
هانی :
منم همینطور شدم. مشکل بزرگتر من اینه که کاری که اینجا میکنم کاربرد هستهای نظامی داره.
هانی - September 14, 2009 10:54 PM
:
سلام حامد خان
این مشکل خیلی ها است
من دیدم نمیشه تمرکز کرد نشستم یک کار دیگه کردم یک سایت بالاترین تصویری برنامه نویسی کردم اینم آدرسش
http://www.ifnagency.com/
هر چند استادم فهمید من اوضاعم خرابه و+B بهم داد !
غصه نخور کاری بکن که کمتر فکر میخواهد و بیشتر دل
کانادا
www.youtube.com/nov11110
Anonymous - September 15, 2009 06:42 AM
حميد م :
چه غريبانه تو با ياد وطن مي نالي
من چه گويم كه غريب است دلم در وطنم
شعر من با مدد ساز تو آوازي داشت
كي بود باز كه شوري به چمن درفكنك
همه مرغان هم آواز پراكنده شدند
آه از اين باد بلا خيز كه زد در چمنم
حميد م - September 15, 2009 07:52 AM
:
والا دکتر جان کار ما که به جاهای خرابتر از اینم کشید.فقط هراز چندگاهی بمون میگفتن.شما جون مریض دستتونه درستونو بخونین به بقیشم کاری نداشته باشین.(انگار ما عقل و شعور نداریم)کارم به دارو نکشید،روزگارکشوندم زیر یه عمل جراحی و یک ماه توفیق اجباری استراحت و ...
پدر بزرگ به من میگن...روزگار نیکو شود اما به صبر.
ولی صبر آدم جوونم حدی داره
اگه به نتیجه خاصی رسیدی ما رم بی خبر نذار
Anonymous - September 15, 2009 08:27 AM
بوف بصیر :
این افسردگی پس از این وقایع، چیزی است که علاوه بر خودم، در بیشتر وبلاگهایی که سر میزنم،نشانی از آن مییابم. این افسردگی حتی به جاهای دیگر آدم هم سرایت میکند. یکی اش عدم رضایت شغلی است که این روزها بدجور گریبانم را گرفته. شما نیز امیدوار باش. شاید در آینده ای نزدیک بتوانی به ایران باز گردی :). بگذریم، یادداشتی دربارهی خرید یورو در ایران و عوارض آن برای اقتصاد دولت کودتا نوشته ام. خوشحال میشوم از نظر عالمانه ی شما در این باب بهره گیرم.
بوف بصیر - September 15, 2009 08:33 AM
دوست :
مدتهاست كه دل غمين هستم
دلم درد ميكند
و دردم نيز پنهان
دردم را نمي توانم بگويم
حتي به نزديكترين كسان
دردم را نمي فهمند
تستهاي افسردگي كاملاً طبيعي نشانم مي دهند
ولي در خود غوغائي دارم كه معنائي ديگر است
مدتهاست به پيرامون مي نگرم
به دوردست
به فرادست
به هر آنچه در تصورم مي خندد
دوست - September 15, 2009 10:42 AM
Yeganeh :
خب جالبه ... اولا خیلی ها مثل شما شدن آقای حامد ...
وقتی خودم اینطوری شدم ... خیلی بهم بر خورده بود که من باید از نظر روحی اونقدر قوی باشم .. که محل زندگی .. آدمهای اطرافم .. وضع کشورم .. حتی وضعیت فامیل من توی روحیه من و بودن من تاثیری نذاره ...
ولی خب گذاشت ... و هنوز هم می ذاره و هنوز هم ضعیف هستم
ولی یک نکته ای...
این یک پیامی به ما میده ... هر رنجی یک پیامی هست که من اینی که هستم میخوام نباشم ... یک جایی مشکل داره ... و بیشتر مشکل درونی هست تا بیرونی ... درسته اگه ایران وضعش اینطوری نبود خیلی شادتر می بودیم ولی به نظر من فقط یک خوشی ظاهری هست ...
خودمون از درون باید اونقدر قوی باشیم .. اونقدر مفید باشیم برای محیطمون که اگه نتونستیم برای ایران باشیم باز هم شادی درونی رو بدست بیاریم ...
به نظرم کمی مطالعه کن توی مدیتیشن و شادی درونی ...
فکر کن اصلا اگه ایرانی نبودی ... اصلا مال هیچ کشوری نبودی باز هم اینطوری نمیشدی؟فکر میکنی خیلی از کسانی که توی کشورهای خوب زندگی میکنند و هونجا بدنیا اومدن این حال تو رو ندارن؟
مشکل جای دیگری است ...
Yeganeh - September 15, 2009 10:51 AM
:
hello Dear Hamed,
Just let me express some words about my ideas describing depression. I do not know about any psychological theory related to this issue but I believe depression is kind of natural. I mean there are some periods in the life that the brain needs to hibernate and recover, against any damage or even prepare for new functioning, either to arrange and handle everything has received in some previous periods. I guess sometimes, something is needed to start hibernating, for instance the current events in Iran could stimulate the brain to do so. I advice you to let this period be over in tranquility and no more pressure from yourself. You need some rest and maybe new motivations. After passing this period you are going to see how well your brain is going to function again.
Viva the green movement...
Anonymous - September 15, 2009 12:09 PM
عباس :
اینقدر نا امید نباش دیگه. این هم میگذرد. برام جالبه چرا آدمی مثل تو هم باید این بازی آقایان را باور کند
عباس - September 15, 2009 01:17 PM
فرزانه :
تو باز هم یک قدم جلوتری....من بعد از لیسانس به این نتیجه رسیدم و ارشد رو رفتم اون چیزی روخوندم که دلم میخواست : ارتباطات اجتماعی... تو یک قدم جلوتری چون دست کم کمی از دنیا رو دیدی ...من بیچاره هم نتیجه تورو گرفتم 5 سال ÷یش هم بریدم از اقتصاد هم موندم هم پول دادم هم ارتباطاتی خوندم که از همین جا خسر الدنیا والاخره شدم...افسوس.....هیچ روزنه ای ..هیچ امیدی...هیچ بارقه ای نیست حامد...نیست
فرزانه - September 15, 2009 01:41 PM
عليرضا :
سلام دوست عزيز
اين افسردگي كه شما ازش نام برده ايد حالا نبديل شده به يك درد مشتركي كه عده زيادي از مردم با آن دست و پنجه نرم ميكنند. من هم يكي مثل شما البته نه با قابليتهاي شما. اين روزها تماما با خودم درگيرم و بعضي وقتها حتي از خودم هم قهر ميكنم و دلم ميخواد بروم جائي دور دور گم بشم. با خودم دائما در حال حرف زدن هستم البته بي صدا و هر از گاهي صدايم بلند ميشود و در انتهاي حرفهايم به ناگاه ميگويم :«چم» به ضمه چ (مخفف چه ميدانم در اصطلاح كرمانيها) اين چم از يك مادر بزرگ درد كشيده به يادگار رسيده كه خدا بيامرز بعد از كلي با خودش حرف زدن در نهايت ميگفت چم و ما ميخنديديم و حالا فرق من با او اين است كه او در سن 70 يا 80 سالگي ميگفت و من خيلي جوانتر از او!
عليرضا - September 15, 2009 01:52 PM
شهریار :
سلام
تو این آشقته بازار این افسردگی هم عجب موضوع جالبیه... نه فقط خود نوشته که کامنت دیگران هم نشون می ده این موضوع جدیه... البته دلایل بسیار مهم شخصی هم میشه برای این مورد نوشت ولی فکرکنم اینجا جاش نیست فقط همین اندک که مسایل شخصی رو لطفا جدی بگیر جدی تر از مسایل عمومی و اجتماعی!
اما دست آخر فکر کنم این افسردگی اصلا خبر خوبی نباشه! ایران ما یکی از کشورهای دنیاست و ما و هموطن های ما بخشی از انسان های همه مکان ها و دوران ها از این منظر شاید بشه بهتر از پس ایم افسردگی ها بر اومد... تو هم که توی Scenario Planning که خبره ای ... امیدوارم این دوره افسردگی زودتر طی بشه و روزهای پرفعالیت تری رو شاهد باشیم
شهریار - September 15, 2009 02:01 PM
مهتاب :
خوشم نیومد.انرژی منفی میدی
مهتاب - September 15, 2009 02:06 PM
روجا :
خب بیایین فکر کنید اصلا چنین جامعه ای نبوده یا اصلا از اول به همین صورت بوده اون وقت دیگه حکم یه آدم امیداز دست داده رو ندارین..
روجا - September 15, 2009 04:55 PM
امیرحجسین :
آدمی که به دردی بخوره بالخره یه جوری و یه جایی به درد می خوره.
don't worry.
ضمنا ایشالا تا شما دکترات رو بگیری خیلی از مسائل به وفق مراد شده.
امیرحجسین - September 15, 2009 05:30 PM
مهدی :
به وضیعت روحی شما فرنگیها میگن Anhedonia که همه تجربش کریم. شما هم پیشاپیش منفی نبافین و یه کم مبارزه بیشتر رو بزرگش نکنین. دویمن، بالاخره که چی؟ میخواین سرمونو بذاریم زمین منتظر دیدار دوست شیم؟
مهدی - September 15, 2009 07:08 PM
شمع سوخته :
به نام حضرت سلام
درود بر حامدخان
چنتا از مطالبتون رو خوندم.
چنتا نکته هم به ذهنم رسید
اما منم عین شما حال نوشتن ندارم عذرتقصیر
فقط یه چیزی، اونم عجـــــب!
موفق باشید
شمع سوخته - September 15, 2009 08:00 PM
:
آقا پيشنهادهاي خوبي كه بهتون شده رو تو يه پست بنويس
قطعا به درد بخوره و مخاطبهاي زيادي داره
به بقيه هم كمك مي كنه
Anonymous - September 16, 2009 10:32 AM
:
این افسردگی فقط مخصوص اقتصاد خوانده ها نیست. مهندسی خوانده ها و کلا تحصیلکرده ها اکثرا به این درد مبتلایند و یا در آینده نزدیک خواهند شد.
Anonymous - September 16, 2009 02:30 PM
sohail s :
It is a recession, not a depression yet!
sohail s - September 16, 2009 08:54 PM
مهدی رباطی :
حامد جان حکایت جامعه امروز ایرانیان در هرجای دنیا، مانند خانواده ای است که پدری دارد بی مسئولیت، معتاد، بیکار که بچه ها را می زند، مادر را اذیت می کند و...
در این خانواده اگر فرزندی توانایی داشته باشد مسائل را تجزیه و تحلیل کند وضعیت روحی خرابی خواهد داشت، حال هرچه باهوش تر و ریزبین تر باشد این وخامت اوضاع روحی و روانی بیشتر خواهد شد.
حکایت خانه پدری ما هم اینچنین است، به همین دلیل هم نخبه های کشور در حال فرار از خانه هستند تا حتی شاید با روسپیگری از هر نوعش از شر آن پدر خلاص شده باشند.
خود من هم در حال پیوستن به فراریان از خانه هستم و سال آینده در این موقع در حال فرار از خانه.
برادر جان سرنوشت ما را بد نوشتند، کلید سعادت این مردم کجا گم شده است؟ می توان پیدایش کرد ؟
مهدی رباطی - September 17, 2009 01:16 PM
HH :
Hey Hamed,
I got a dog, a big dog to just take me outside of this world .I guess the problem is we want to optimize everything while the life is a damn multi-objective problem.I don't even follow what's happening in Iran, I accepted that I'm gonna be here for 10-15 years and then go back to do whatever I can regardless of the deman government.
HH - September 18, 2009 04:58 AM
:
سلام آقای قدوسی
اول از همه باید بگم که چیزی که شما و همه همفکران شما به آن مبتلا هستند بهش میگن افسردگی اجتماعی که ناشی از درماندگی آموخته شده ما در مسایل سیاسی و اجتماعی کشورمون هست ( رجوع کنید به نظریه سلیگمن در مورد افسردگی ) اما چیزی که هست اینه که شاید افسردگی نخبگان جوان به نفع خیلی هایی باشه که به دنبال خالی گذاشتن فضاهای جامعه از نخبگان و پر کردن آن با افرادی هستند که هماهنگ با ایده های خودشون باشه پس ما نباید بزاریم که این افراد به هدفشون برسند و سعی کنیم با افسردگی مقابله کنیم پس هر وقت نتونستی محیط را عوض کنی طرز فکر و راهبردهای مقابله ایت رو عوض کن منظورم اینه که تصور نکن که اولا این شرایط تا ابد ادامه داره ثانیا مفید واقع شدن شما صرفا ماندن در پست های اجرایی داخل ایران نیست جامعه میتونه از وجود نخبگان حتی از راه دور هم استفاده کنه مثل نوری که از زیر ابرها میتابه اگرچه روشن روشن نیست ولی فایده های زیادی هم داره . من فکر میکنم نیاز امروز جامعه ما آگاهی است . حالا فکر کن ببین چطور و از چه راه هایی میتونی این آگاهی رو در حیطه علمی که خوندی افزایش بدی ؟ بستر جامعه ما باید اول با آگاهی آماده بشه. راستی به این هم توجه داشته باش که بعد از چهارسال دیگه هیچی مشخص نیست شاید شرایط اون جوری شد که تو میخوای . این چهارسال رو هم میتونی تحمل کنی و فعالانه دنبال کارهایی بری که فکر میکنی میتونه تاثیر گذار باشه . یک پیشنهاد هم دارم همیشه به دنبال علایقت برو شاید جامعه ما به همون اندازه که به اقتصاد نیاز داره به جامعه شناسی دینی و سایر علومی که ازش نام بردی نیاز داشته باشه شاید بخشی از شرایط امروز ما ناشی از برداشت های سطحی ما از دین باشه و . . . پس هیچ وقت فکر نکن اومدی اقتصاد که مفیدتر واقع بشی شاید تو در رشته مورد علاقت مفیدترین باشی. یک زحمت هم برات دارم اگر در مورد مهاجرت نیروی انسانی مطالب یا لینک هایی میشناسی بهم معرفی کن چون مشغول درآوردن یک مقاله از یک کار پژوهشی در مورد مهاجرت مغزها هستم و به منابع معتبر و دسته اول نیاز دارم.
سپاسگزارم
Anonymous - September 18, 2009 01:01 PM
VORUJAK :
سلام آقای قدوسی
اول از همه باید بگم که چیزی که شما و همه همفکران شما به آن مبتلا هستند بهش میگن افسردگی اجتماعی که ناشی از درماندگی آموخته شده ما در مسایل سیاسی و اجتماعی کشورمون هست ( رجوع کنید به نظریه سلیگمن در مورد افسردگی ) اما چیزی که هست اینه که شاید افسردگی نخبگان جوان به نفع خیلی هایی باشه که به دنبال خالی گذاشتن فضاهای جامعه از نخبگان و پر کردن آن با افرادی هستند که هماهنگ با ایده های خودشون باشه پس ما نباید بزاریم که این افراد به هدفشون برسند و سعی کنیم با افسردگی مقابله کنیم پس هر وقت نتونستی محیط را عوض کنی طرز فکر و راهبردهای مقابله ایت رو عوض کن منظورم اینه که تصور نکن که اولا این شرایط تا ابد ادامه داره ثانیا مفید واقع شدن شما صرفا ماندن در پست های اجرایی داخل ایران نیست جامعه میتونه از وجود نخبگان حتی از راه دور هم استفاده کنه مثل نوری که از زیر ابرها میتابه اگرچه روشن روشن نیست ولی فایده های زیادی هم داره . من فکر میکنم نیاز امروز جامعه ما آگاهی است . حالا فکر کن ببین چطور و از چه راه هایی میتونی این آگاهی رو در حیطه علمی که خوندی افزایش بدی ؟ بستر جامعه ما باید اول با آگاهی آماده بشه. راستی به این هم توجه داشته باش که بعد از چهارسال دیگه هیچی مشخص نیست شاید شرایط اون جوری شد که تو میخوای . این چهارسال رو هم میتونی تحمل کنی و فعالانه دنبال کارهایی بری که فکر میکنی میتونه تاثیر گذار باشه . یک پیشنهاد هم دارم همیشه به دنبال علایقت برو شاید جامعه ما به همون اندازه که به اقتصاد نیاز داره به جامعه شناسی دینی و سایر علومی که ازش نام بردی نیاز داشته باشه شاید بخشی از شرایط امروز ما ناشی از برداشت های سطحی ما از دین باشه و . . . پس هیچ وقت فکر نکن اومدی اقتصاد که مفیدتر واقع بشی شاید تو در رشته مورد علاقت مفیدترین باشی. یک زحمت هم برات دارم اگر در مورد مهاجرت نیروی انسانی مطالب یا لینک هایی میشناسی بهم معرفی کن چون مشغول درآوردن یک مقاله از یک کار پژوهشی در مورد مهاجرت مغزها هستم و به منابع معتبر و دسته اول نیاز دارم.
سپاسگزارم
VORUJAK - September 18, 2009 01:06 PM
mehdi :
khosh halam ke motevajeh shodin ke az nazar e ravani ba che moshkeli roberoo hastin. in komak mikone ke betoonin hallesh konin. choon amalan hich vaght emkan e fa'aliat too hozeie ke mikhay ro to iran peida nemikoni. movvafagh bashi va moayyad.
mehdi - September 20, 2009 09:35 PM
پگاه :
آی گفتی نمیدونی چه حالم این روزها
پگاه - September 27, 2009 01:20 AM
آبان :
شما ناراحت نباش. همه همينطور شديم. تبعاتش توي خيلي از ابعاد زندگي خيليامون هم كشيده شد. حتي روي عشقهامون هم اثر گذاشته. هركي هم افسرده نشده باشه دست كم اين آخري دچارش مي كنه
آبان - September 27, 2009 11:06 AM
افشین شوآن :
حامد عزیز
روزی که با افسردگیت کنار بیایی روزی است که به شکست و شکستن عادت خواهی کرد. روزی است که در خواهی یافت که برای انداختن یک رد در طول مسیر بشریت نیازی به پیروزی و تسخیر روزها و ماهها نداری. افسردگی یعنی یک چنبره برای تمرکز و حمله ای بی مهابا بدون حسابگریهای مستدل و منطقی عصر بیشینه طلبی.
دوست من فکر می کنی همین آقایان زمانی که به حکومت رسیدند چند سال سن داشتند و مثل من و تو اصلا فکر نفوذ در ساختار رده اول جامعه را نداشتند و احساس آن روز آنها نگهدار و نگهبان امروز آنها است. یک راه برای تهور این است که بدانی این تنها راه است و یا حداقل جزئ از محدود راههای امکان پذیر است. دوست من زمانی من برای تحصیل به ارومیه آمدم، ظاهرا شما پانزده سال داشتی و امروز که اینجا هستم آرزوی شاگردی شما را دارم و شاید قبطه موقعیت شمارا می خورم و امروز اگر برای ادامه تحصیل در مقطع دکترا فکر می کنم نمی دانم سوای توانمندی علمی بایستی چه مجوز های لازم دیگری را داشته باشم که دیروز به من ندانند و امروز شاید بدهند.
افشین شوآن - September 29, 2009 10:18 AM
افشین شوآن :
حامد عزیز
روزی که با افسردگیت کنار بیایی روزی است که به شکست و شکستن عادت خواهی کرد. روزی است که در خواهی یافت که برای انداختن یک رد در طول مسیر بشریت نیازی به پیروزی و تسخیر روزها و ماهها نداری. افسردگی یعنی یک چنبره برای تمرکز و حمله ای بی مهابا بدون حسابگریهای مستدل و منطقی عصر بیشینه طلبی.
دوست من فکر می کنی همین آقایان زمانی که به حکومت رسیدند چند سال سن داشتند و مثل من و تو اصلا فکر نفوذ در ساختار رده اول جامعه را نداشتند و احساس آن روز آنها نگهدار و نگهبان امروز آنها است. یک راه برای تهور این است که بدانی این تنها راه است و یا حداقل جزئ از محدود راههای امکان پذیر است. دوست من زمانی من برای تحصیل به ارومیه آمدم، ظاهرا شما پانزده سال داشتی و امروز که اینجا هستم آرزوی شاگردی شما را دارم و شاید قبطه موقعیت شمارا می خورمو امروز اگر برای ادامه تحصیل در مقطع دکترا فکر می کنم نمی دانم سوای توانمندی علمی بایستی چه مجوز های لازم دیگری را داشته باشم که دیروز به من ندانند و امروز شاید بدهند.
افشین شوآن - September 29, 2009 10:18 AM
افشین شوآن :
حامد عزیز
روزی که با افسردگیت کنار بیایی روزی است که به شکست و شکستن عادت خواهی کرد. روزی است که در خواهی یافت که برای انداختن یک رد در طول مسیر بشریت نیازی به پیروزی و تسخیر روزها و ماهها نداری. افسردگی یعنی یک چنبره برای تمرکز و حمله ای بی مهابا بدون حسابگریهای مستدل و منطقی عصر بیشینه طلبی.
دوست من فکر می کنی همین آقایان زمانی که به حکومت رسیدند چند سال سن داشتند و مثل من و تو اصلا فکر نفوذ در ساختار رده اول جامعه را نداشتند و احساس آن روز آنها نگهدار و نگهبان امروز آنها است. یک راه برای تهور این است که بدانی این تنها راه است و یا حداقل جزئ از محدود راههای امکان پذیر است. دوست من زمانی من برای تحصیل به ارومیه آمدم، ظاهرا شما پانزده سال داشتی و امروز که اینجا هستم آرزوی شاگردی شما را دارم و شاید قبطه موقعیت شمارا می خورم و امروز اگر برای ادامه تحصیل در مقطع دکترا فکر می کنم نمی دانم سوای توانمندی علمی بایستی چه مجوز های لازم دیگری را داشته باشم که دیروز به من ندانند و امروز شاید بدهند.
افشین شوآن - September 29, 2009 10:19 AM
بیژن :
منم اول همینطوری شدم(البته هنوزم آثارش هست)اما بعد یه مدت با اتفاقاتی که افتاد یه کورسوهای امیدی پیدا کردم.مهم اینه که همه هم دردیم.به امید روزهای بهتر.
بیژن - October 1, 2009 07:21 PM
:
دردتون رو کاملا حس میکنم.. افسردگی من حتی شدیدتره.. آیا امیدی به بهبود هست؟
Anonymous - October 5, 2009 02:51 PM
مرتضي :
"اميد دارويي ست كه شفا نمي دهد اما درد را قابل تحمل مي كند..."
جالبه،هممون اينو مي دونيم و تكرار مي كنيم...
مرتضي - October 5, 2009 11:33 PM
saba :
salam shoma chera dige neminevisid nakone hanoz dargire afsordegiton hastin
saba - October 25, 2009 09:56 AM
م :
من هم اول نمی دانستم افسردگی به سراغم آمده. واقعا چیز مزخرفی است و گاهی هم برایم دوست داشتنی می شود.من نفر اول رشته خودم در مقطع ارشد شدم. چند تا مقاله ملی و بین المللی دارم. کتاب تالیف کردم و کلی دیگران رو برای قبول شدن توی رشتم راهنمایی کردم. با اینکه دخترم روحیه قوی داشتم.....ولی نمی دونم چی شد که 2 ماه پیش کار خوبی رو که توی یه شرکت سدسازی داشتم و حقوقش عالی بود رو ول کردم و برگشتم شهرستان پیش خانوادم.پایان نامم هم نصفه رها شده مونده بیچاره! اول استرس شدید...حالا هم افسردگی.
تنها غمم اینه که فکرهای بزرگی توی سرم دارم ولی چرا حال انجامش رو ندارم. ولی تسلیمش نمیشم. ایشالا بهتر میشیم هممممون. ببخشید اینقدر بد نوشتم. جالب اینه که جلوی مانیتور کامپیوتر هم نوعی استرس دارم و همش سرم گیج میره.
م - November 24, 2009 11:22 AM
م :
من هم اول نمی دانستم افسردگی به سراغم آمده. واقعا چیز مزخرفی است و گاهی هم برایم دوست داشتنی می شود.من نفر اول رشته خودم در مقطع ارشد شدم. چند تا مقاله ملی و بین المللی دارم. کتاب تالیف کردم و کلی دیگران رو برای قبول شدن توی رشتم راهنمایی کردم. با اینکه دخترم روحیه قوی داشتم.....ولی نمی دونم چی شد که 2 ماه پیش کار خوبی رو که توی یه شرکت سدسازی داشتم و حقوقش عالی بود رو ول کردم و برگشتم شهرستان پیش خانوادم.پایان نامم هم نصفه رها شده مونده بیچاره! اول استرس شدید...حالا هم افسردگی.
تنها غمم اینه که فکرهای بزرگی توی سرم دارم ولی چرا حال انجامش رو ندارم. ولی تسلیمش نمیشم. ایشالا بهتر میشیم هممممون. ببخشید اینقدر بد نوشتم. جالب اینه که جلوی مانیتور کامپیوتر هم نوعی استرس دارم و همش سرم گیج میره.
م - November 24, 2009 11:24 AM