« September 2009 | صفحه اول | November 2009 »

October 30, 2009

هویت واقعی سهیلا قدیری

مطلب محمد مصطفایی. همیشه فکر کرده‌ام که امثال او و شادی صدر که به جای حرف زدن‌های کافه‌ای، کاری می‌کنند تا شاید جلوی ناحقی را بگیرند چه قدر ارزش‌مند هستند.

اصلاح یارانه‌ها

مقاله جواد صالحی اصفهانی در وبلاگ خودش (که در مانتلی ریویو هم بازنشر شده). این مقاله هم ویژگی همیشگی نوشته‌های جواد را دارد: دیدن منصفانه ابعاد مختلف مساله. این نکته‌ای است که من همیشه از کارها و صحبت‌های او آموخته‌ام.

October 28, 2009

روز خوب

چون دی‌روز شما را در ناراحتی‌ام شریک کرده و موجب تشویش خاطر دوستان شدم بد نیست تجربه ام‌روز را هم اضافه کنم. ام‌روز دقیقن به توصیه یک‌سری از رفقا عمل کردم و کلن بی‌خیالی در پیش گرفتم. صبح چند ساعتی روی ادامه یک مقاله فارسی در مورد طرح یارانه‌ها کار کردم و از این‌که بعد مدت‌ها مقاله‌ای به فارسی می‌نویسم خوش‌حال شدم. ظهر با دوستم رفتیم "ناهار توسعه" دانش‌کده اقتصاد که اصولن یکی از لذت‌بخش‌‌ترین لحظه‌های اقامتم در برکلی است و حالم حتی به‌تر شد. عصر رفتم کافه همیشگی و به جای این‌که دوباره حال خودم را با فکر کردن و سر و کله‌زدن با مزخرفاتی که باید به خاطر کامنت‌های ریفری‌ها به نسخه آخر مقاله‌ام اضافه کنم بد کنم روی برنامه سمینارهای آن‌لاینی که به زودی خبرش را خواهید شنید مشغول کردم. تا ساعت 4 تقریبن هیچ کاری که احتمالن هم‌کلاسی‌ها و رقبای آدم در این روزها می‌کنند نکرده بودم. رفتم غذای هندی بگیرم و بروم خانه و بقیه روز را مشغول کار بی‌ربط دیگری باشم. در انتظار غذا شروع کردم به خواندن یک مقاله و ناگهان ایده‌ مهمی را برای یکی از گیرهای اصلی یکی از کارهایم که سه هفته بود متوقف بود گرفتم. خودم را رساندم خانه و از 5 عصر تا 11:30 شب یک‌نفس (به معنی دقیق کلمه) کار کردم. مدل کار کرد و نتایج رضایت‌بخش داد. چند صفحه نوشتم و برای نویسنده‌های هم‌کار فرستادم و ...

خلاصه زندگی آکادمیک همیشه همیشه بد نیست. ماهی یا دو ماهی بار یک روز ممکن است روز خوبی از آب در بیاید. رمزش همین بی‌خیالی بود و قبول کردن این نکته که روز خوب روزی است که ترکیب بهینه‌ای از کارهای دوست‌داشتنی و سخت در آن وجود داشته باشد. این نکته خیلی بدیهی و ساده است ولی آدم گاهی یادش می‌رود.

ممنون و عزت زیاد

October 27, 2009

کلافه

بعضی وقت‌ها مثل ام‌روز واقعن کلافه می‌شوم. صادقانه نمی‌دانم فردا صبح که بیدار شدم چه کار باید کنم. پس فردا هم همین طور و الخ. واقعیت تحقیق در اقتصاد بعضی وقت‌ها از حد تحمل روحی من خارج است. تمام میوه‌های پایین دست را چیده‌ای (که پاداش خاصی ندارد) و میوه‌های بالادست نیاز به نوآوری دارند که روند خطی ندارد. گاه می‌شود که آدم دو هفته تمام با یک موضوع سر و کله می‌زند و یک سانتی‌متر پیش نمی‌رود. این من را کلافه و خسته می‌کند.

بعضی وقت‌ها آرزو می‌کنم کاش جای کسانی بودم که کار خطی دارند. مثل دوستانم که برنامه‌نویس یا در کار مشاوره هستند یا سازه طراحی می‌کنند. قبلن کارهایی از این دست کرده‌ام و می‌فهمم چه فرقی با تحقیق در اقتصاد دارد. مثلن مدتی کار ساخت و تولید به کمک رایانه (CAD/CAM) می‌کردم. چند سالی هم کار تجزیه و تحلیل سیستم و فناوری اطلاعات. خوبی این تیپ کارها این است که فضای کارت مبهم نیست. ممکن است حجم کار زیاد باشد. ممکن است جواب نهایی روشن نباشد ولی مسیر روشن است. فوقش ده تا گزینه داری که باید تک‌تک و خردخرد بررسی کنی و یکی را انتخاب کنی. در هر صورت می‌توانی روزی ده ساعت کار کنی و خروجی ده ساعتی را به چشم ببینی. در این صورت می‌توانی حتی به خودت فشار بیاوری که دو ساعت بیش‌تر کار کنی ولی وقتی مثل من مثلن در طول یک روز هیچ نتیجه‌ای نگیری دیگر انگیزه‌ای هم برای شروع کار از صبح زود یا تا دیروقت نداری چون صفر همیشه صفر است.

کارهای خطی مثل برنامه‌نویسی به من خوش‌حالی عملیاتی می‌دهند. به این معنی که حداقل آن لحظه که کار را انجام می‌دهم خوش‌حال و مشغول هستم. فوق ممکن است شب که بر می‌گردم با خودم فکر کنم که این چه کاری است که من می‌کنم و دچار مسایل فلسفی شوم ولی حداقل در طول روز حالم خوب است. در اقتصاد هم البته گاهی می‌شود کار خطی کرد ولی من شانس نداشتم از این کارها بکنم. مثلن اگر کارم این بود که یک حجم بزرگ داده را بالا و پایین کنم حداقل تکلیفم را می‌دانستم و پیش‌رفتش را با چشم می‌دیدم. یا اگر قرار بود مثل برخی تحقیقات در ایران یک مدل VAR را روی عرضه پول و مصرف انرژی و قیمت سهام و ارز بزنیم و قدم‌های استاندارد را تک‌تک اجرا کنیم.

می‌فهمم که اگر قرار بود کارم ریاضی محض یا نظریه منطق و حوزه‌هایی از این دست باشد این کلافه‌گی‌ام حتی بیش‌تر هم می‌شد. این است که زیاد شکایت نمی‌کنم ولی ام‌روز واقعن خسته شده بودم از بس که همه کارهایم به نقطه‌ای رسیده‌اند که تولید هر پاراگراف یک هفته دور خود چرخیدن لازم دارد و این خیلی ضد روحیه و ضد بهره‌وری و وقت‌تلف کن است. چیزی که نگرانم می‌کند این است که اگر فضای تحقیق دانش‌گاهی تا آخر این باشد من آدمش نیستم چون انضباط لازم را ندارم و در طول زمان افسرده می‌شوم. کار تحقیقاتی زودبازده و تا حدی کاربردی برای من به‌ترین گزینه بین همه شغل‌های ممکن است ولی فرصت‌هایش برای کسی با شرایط و علایق من محدودتر است.

October 25, 2009

فاینانس برای فقرا: بخش اول توسعه روستایی

دانش فاینانس چه طور می‌تواند برای به‌بود وضعیت اقشار آسیب‌پذیر در بخش کشاورزی و روستایی به کار بیاید؟ مثال‌های از تشریح وضعیت را این‌جا می‌نویسم.

1) مساله ریسک‌ها در بخش روستایی و کشاورزی: بخش کشاورزی با شوک‌های مختلفی مثل آب و هوا و آفت‌ها و طوفان و کم‌بود بارش و غیره مواجه است. وقتی درآمد افراد پایین باشد و مکانیسم‌های معمول تامین مالی در زمان شوک (مثلن کردیت کارت) وجود نداشته باشد شوک می‌تواند کل معیشت سالیانه فرد را تحت‌الشعاع قرار دهد. مکانیسم‌های بیمه معمول در این بخش هم راحت نیست. اولن تولید محصول فرد علاوه بر عوامل برون‌زا به تلاش خود کشاورز هم بستگی دارد و بیمه بیش از حد قوی می‌تواند انگیزه برداشت محصول خوب را کم کند. ثانیا قراردادهای بیمه معمولن پیچیده هستند و کشاورزان - که ممکن است بخشی از آن‌ها فاقد سواد باشند - ممکن است نتوانند به راحتی برای خرید قرارداد قانع شوند. علاوه بر این‌ها ریسک‌ مشتریان در بخش کشاورزی با هم هم‌بستگی دارد. مثلن اگر خشک‌سالی بیاد تمام کشاورزان منطقه از شرکت بیمه طلب خسارت خواهند کرد. این با بیمه اتومبیل که احتمال این‌که همه بیمه‌شدگان با هم تصادف کنند خیلی پایین است متفاوت است. این مسایل باعث می‌شود تا انگیزه شرکت‌های خصوصی برای عرضه محصولات بیمه‌ای کم بشود.


2) در مناطقی که کشاورزان محصولات متعدد تولید می‌کنند (مثلن هم گندم می‌کارند و هم‌ دام‌داری دارند و هم صنایع دستی تولید می‌کنند)، تنوع محصولات خود یک نوع پوشش ریسک (Hedge) طبیعی برای خانوار فراهم می‌کند ولی وقتی منطقه تک محصولی باشد درآمد خانواده هم‌بستگی بالایی با عامل ریسک سیستماتیک دارد. در این حالت حتی شبکه‌های اجتماعی غیررسمی هم قادر نیستند تا به اعضای خود پوشش بیمه ارائه کنند چون همه اعضای شبکه با شوک منفی آسیب می‌بینند.

3) تولید محصول و میزان زمین رابطه خطی با هم ندارند. کشاورزان فقیر برای تامین مالی نهاده‌های کشاورزی (کود و بذر و الخ) نیاز به وام دارند و به دلایل مختلف ممکن است از بازار وام بیرون بمانند. یک دلیل هزینه ثابت پردازش وام است که اگر رقم وام درخواستی پایین باشد عملن نرخ بهره‌ حقیقی بالایی را به دریافت‌کننده تحمیل می‌کند. ثانین پدیده قدیمی جیره‌بندی اعتبارات (Credit Rationing) باعث می‌شود تا کسانی که توانایی ارائه وثیقه مناسب را ندارند از دریافت اعتبار محروم شوند و عملن نتوانند زمین خود را به شکل بهره‌ور زیر کشت ببرند.

4) ریسکی بودن فضا انگیزه کشاورزان فقیر برای اخذ وام‌هایی که به آن‌ها پیش‌نهاد می‌شود را هم کم می‌کند. در این حالت عدم دست‌رسی به منابع مالی نه به خاطر کم‌بود عرضه بل‌که به خاطر نبود انگیزه در بخش تقاضا (خود کشاورز) است که اصطلاحش جیره‌بندی به خاطر ریسک است. فرض کنید زمینی در اختیار کشاورز است که اگر با روش سنتی بکارد در وضعی خوب 10 واحد و در وضعیت بد 3 واحد محصول می‌دهد. اگر کشاورز وام بگیرد در هر صورت باید 7 واحد بهره و اصل وام را پس بدهد ولی در عوض می‌تواند سرمایه‌گذاری‌هایی بکند که درآمدش در وضعیت خوب را 15 واحد و در وضعیت بد دو واحد ارتقاء دهد. اشکل این‌جا است که اگر وضعیت بد اتفاق بیفتد درآمد کشاورز برای پرداخت وام کافی نیست و باید زمینش را از دست بدهد. به خاطر ترس از این وضعیت کشاورز ترجیح می‌دهد وام را دریافت نکند و به همان روش سنتی و با با بهره‌وری پایین تولید کند.


مسایلی از این دست سوالاتی را پیش می‌کشند مثل این‌که این است که یک قرارداد بهینه بیمه کشاورزی چیست؟ آیا دولت باید مستقیمن در عرضه بیمه و فاینانس کشاورزی دخالت کند؟ آیا این مداخله باعث کاهش انگیزه شرکت‌های خصوصی و در نتیجه کاهش رفاه کلی می‌شود؟ ترکیب بهینه قرارداد وام و قرارداد بیمه چیست؟ نقش بازارهای سلف کشاورزی در مشخص کردن قیمت‌های آینده و کاهش عدم اطمینان‌ها چه می‌تواند باشد؟ آیا می‌تواند ریسک برداشت محصول را در قالب یک محصول مالی (Financiall Product) به شرکت‌های خصوصی واگذار کرد و در عوض بهره وام کشاورز را افزایش داد؟

گل مریم

سایت مهدی را که دیدم یاد فرامرز افتادم. نتوانستم همه پیام‌های وبلاگش را بخوانم. همان اولش گریه‌ام گرفت. فقط دیدم ملیحه گفته که این‌جا از زندگی وعشقش با فرامرز می‌نویسد ...

این تصنیف سایت داریوش عجب هم‌نشین خوبی بود برای ترکیدن بغض آدم

October 22, 2009

هدف‌مندسازی یارانه‌ها

دوست داشتم ذهنم آزاد بود و حرفی برای گفتن داشتم و چیزی در مورد هدف‌مندسازی یارانه‌ها می‌نوشتم که متاسفانه نیست و ندارم. مقاله رضا یوسفی را در مورد پیچیدگی‌های عبور از یارانه غیرهدف‌مند بخوانید. بنده در عوض برای گفت و گو در باب مصایب آنا و شرم و سکوت و سایر شاه‌کارهای استاد آمادگی وافر دارم :)

October 15, 2009

آن‌جا و این‌جا

یک فرق ایران و این‌جا این است که توی ایران ده تا درخواست هم‌کاری می‌دادن یکی را قبول می‌کردیم. این جا ده تا درخواست هم‌کاری می‌دیم شاید یکی قبول شود. خلاصه زندگی بالا و پایین داره. ولی داریم عادت می‌کنیم.

October 14, 2009

آیا واکسن ایدز دست آخر باعث کاهش جمعیت بیمار می‌شود؟

در خبرها آمده بود که واکسنی برای ایدز تست شده که قابلیت اعتماد آن در حد سی درصد است. سوال این است که آیا این واکسن باعث کاهش نرخ ابتلا به اچ آی وی در سطح کل جامعه می‌شود؟ برای کسانی که روی مساله توسعه آفریقا کار می‌کنند ایدز یکی از مهم‌ترین عوامل بقای فقر در خیلی از کشورهای آفریقایی است و لذا از زاویه سیاست‌گذاری سوالی که مطرح کردم سوال بسیار مهمی است. جواب اولیه ممکن است این باشد که بلی نرخ بی‌ماری کم می‌شود چون احتمال انتقال در هر بار تماس کاهش پیدا کرده است. نکته‌ای که این نگاه در نظر نمی‌گیرد تاثیر واکسن روی تقاضا برای رابطه است.

فرض کنید فرد هزینه و فایده‌ای از یک رابطه را در ذهن دارد و بر اساس هزینه انتظاری (خطر ابتلا به ایدز) چگالی روابطش را تنظیم می‌کند. حالا ناگهان به علت شوک فناوری (معرفی واکسن) هزینه انتظاری (Expected Cost) ناشی از هر بار تماس پایین می‌رود. پایین رفتن هزینه‌ها باعث می‌شود تا مساله بهینه‌سازی هزینه و فایده دوباره حل شود و تقاضا برای رابطه بالا برود. نرخ انتشار و ابتلا در جامعه (با ثابت گرفتن نرخ ابتلای اولیه) تابع تعداد تماس بین عامل‌ها در جامعه و ریسک انتقال در هر تماس است. این که نرخ انتشار بعد از واکسن بالا می‌رود یا پایین روشن نیست چون یکی از پارامترها (ریسک ابتلا در هر تماس) پایین رفته ولی پارامتر دیگر (تعداد تماس در واحد زمان) بالا می‌رود و حاصل‌ضرب می‌تواند بزرگ‌تر یا کوچک‌تر از وضعیت قبلی باشد.

به نظرم همین چارچوب را می‌توان برای سوالاتی مشابه مثل این که آیا گیاه‌خوار بودن نرخ ابتلا به بیماری قلبی را زیاد یا کم می‌کند هم به کار برد.

October 12, 2009

کمیت یا کیفیت در کار آکادمیک

دانیل همرمش و گران فان در این مقاله به طرح این سوال می‌پردازند که چه فاکتورهایی روی اعتبار آکادمیک فرد در رشته اقتصاد تاثیر دارد. سه عاملی مهمی که می‌تواند روی اعتبار فرد اثر بگذارند عبارتند از تعداد کل مقاله‌ها، میزان ارجاعات به کل کارهای او و میزان ارجاع به مهم‌ترین کار او.

جواب این سوال برای تدوین استراتژی بهینه برای دانش‌گاهیان جوان (دانش‌جویان دکترا، پسا دکترا و اساتید در مسیر رسمی شدن) بسیار کلیدی است. ساده‌ترین سوالی که برای هر کسی مطرح است این است که آیا اثر دو کار متوسط به اندازه یک کار خوب است یا نه؟ به عبارت دیگر آیا "تعداد" می‌تواند جبران‌کننده ضعف "کیفیت" باشد؟

مقاله معیارهای مختلفی مثل عضویت در انجمن اقتصادسنجی و نوبل اقتصاد و مدال کلارک را به عنوان شاخص‌هایی از برداشت جامعه حرفه‌ای از کار فرد در نظر می‌گیرد. هم‌چنین فرض می‌کند که دانش‌کده‌ها نگران اعتبار حرفه‌ای خود هستند و هر کسی را به جمع خود اضافه نمی‌کنند. بنا بر این اعتبار دانش‌کده می‌تواند به عنوان حد پایین اعتبار فرد در نظر گرفته شود. در قسمت بعدی هم میزان جا به جایی و حقوق فرد هم به عنوان یک معیار اعتبار بررسی می‌شود. نتایج نشان می‌دهد که:

1) جنسیت و حرف اول اسم (چون اسم فرد در اول لیست می‌آید) و تخصص اقتصادسنجی و سن تاثیر معنی‌داری روی اعتبار ندارد.

2) کیفیت کل مقاله‌های فرد تاثیر مثبت معنی‌دار دارد. با کنترل کیفیت متوسط کارها، تمرکز کیفیت در یک کار خاص (یعنی نوشتن یک مقاله با ارجاع خیلی زیاد) تاثیر معنی‌داری ندارد.

3) تعداد مقالات اثر منفی کوچکی روی اعتبار فرد دارد. این به این معنی است که کمیت کارها نه تنها جبران‌کننده تاثیر کیفیت نیست بل‌که می‌تواند مخرب هم باشد.

4) تعداد مقالات اثر مثبتی روی جا به جایی فرد از یک دانش‌کده پایین‌تر به بالاتر دارد.

5) کیفیت و کمیت کارها هر دو اثر "مثبت" روی حقوق فرد دارد. یک فرضیه این است که چون افرایش حقوق توسط نهادهایی کم‌تر تخصصی(مثلن کمیته‌های اداری) تعیین می‌شود کمیت مقالات می‌تواند روی این نهادها تاثیر مثبت برجای بگذارد.

6) نقل و انتقال از یک دانش‌گاه پایین‌تر به بالاتر برای کسانی که از دنیای غیرانگلیسی‌زبان فارغ‌التحصیل شده‌اند بیش‌تر است. دلیلی که ذکر شده معقول به نظر می‌رسد. فارغ‌التحصیلان دانش‌گاه‌های خارج از آمریکا باید ابتدا وارد جامعه آمریکایی شوند و قابلیت‌های خود را نشان دهند و بعد در نردبان بالا بروند. این کاری است که این سال‌ها برای بسیاری از فارغ‌التحصیلان دانش‌گاه‌های اروپایی در قالب پست داک و ویزیت و استادیار مهمان و غیره معمول شده است.

از دکتر هادی صالحی اصفهانی برای طرح ایده اولیه این بحث و بعدن معرفی مقاله بسیار تشکر می‌کنم.

October 10, 2009

لینک

1)‌ وبلاگ حمید بوستانی از بچه‌های فارغ التحصیل موسسه که الان مدرسه اقتصادی استکهلم دکترا می‌خواند. فکر کنم وبلاگ حمید فعلن فعال‌ترین وبلاگ اقتصاد جریان اصلی ایرانی است.

2) دوستان راه سبز مرام‌نامه راه‌سبز را آماده کرده‌اند.

3) بچه‌های شریف سایت پیمانه را راه‌ انداخته‌اند که حسابی دارد فعال می‌شود. مصاحبه آخر با جهانگیری را از دست ندهید.

4) بدمیده گلی به بر چمنی، به کنار بوته یاسمنی ...
این را احتمالن برخی از خوانندگان این‌جا یادشان هست. خاطره آن چند شب بی‌نظیر. متن کاملش را روی اینترنت پیدا کردم. سعید شریعتی پای ثابت این شب شعرها بود. به امید آزادی هر چه زودترش.

و آخر این‌که ویدئو کلاب برکلی را به راهنمایی یکی از دوستان عزیز کشف کردم و فعلن Manderlay را که یکی از دوستان دی‌روز این‌جا پیش‌نهاد کرده بودم دیدم و فوق‌العاده بود. از دست ندهید.

پ.ن: سایت پیمانه را به بچه‌های انجمن شریف نسبت داده بودم که با تذکر مدیران سایت و خوانندگان دیدم که سوء برداشت از یکی از گفت و گوها از طرف من بوده است و حذفش کردم.

October 09, 2009

افسردگی و آفرینش هنری

ساخت فیلم دجال (Antichrist,2009) فون تریر طول کشید چون چنان دچار افسردگی بود که نمی‌توانست روی کار تمرکز کند. برای من این وضعیت خیلی طبیعی‌تر است تا این‌که تصور کنم خالق اروپا و داگ‌ویل و شکستن امواج مرد خوش‌حالی است که آخر هفته‌ها چمن می‌زند و گلف بازی می‌کند و بلندبلند می‌خندد. از زندگی خصوصی اسکاندیناوی‌ها چیز زیادی نمی‌شود فهمید. شاید هم این طور باشد ولی من همان تصویر اول را ترجیح می‌دهم.

October 07, 2009

جهش تاریخی 84

دو نفر از دوستانم کامنتی پای مطلب گذاشته‌اند و نسبت به این ادعای من که پیروزی هاشمی در انتخابات 84 باعث یک جهش تاریخی برای کشور می‌شود ابراز تردید کرده‌اند. به نظرم ارزش را دارد بحث را همین جا پی‌گیری کنیم. من دیدگاه خودم را می‌گویم و منتظر نقد بقیه می‌شوم. ادعای من این است که "پیروز هاشمی در انتخاب 84 یک جهش تاریخی (به لحاظ اقتصادی) را برای ایران رقم می‌زد". طبیعی بود که سهم یک جمله حاشیه‌ای در متن قبلی نمی‌توانست از این قدر بیش‌تر باشد و جایی برای پرداختن به جزییات نبود. این جا فرصتی است که ادعایم را بسط ‌دهم.

اول برخی فرضیات را روشن‌ می‌کنم :

1) تاکید من روی "پیروزی هاشمی" به عنوان نامزد ائتلاف اصطلاح‌طلبان (خصوصن در دور دوم) و نه بزرگ کردن شخص خود هاشمی است. این البته به معنی نفی قابلیت‌هایی که من برای هاشمی قایلم نیست. در واقع تاکید اصلی من روی شبیه‌سازی ادامه حضور ترکیب کارگزاران-مشارکت (با وزن بیش‌تر روی کارگزاران) به هم‌راه نیروهای معتدل اصول‌گرا (تیپ‌هایی مثل عباس آخوندی) در فضای سیاست‌گزاری است.

2)‌ هاشمی دور جدید با هاشمی دوره ریاست جمهوری خودش تفاوت‌های مهمی داشت. هم شخص او در اثر مشاهده نتایج منفی برخی سیاست‌ها و رای پایین در دور دوم و شکست در مجلس ششم و دوری از قدرت و حضور بیش‌تر در نهادهای مطالعاتی دچار تحولات مثبت شده بود و هم اطرافیانش نسبت به دور اول ریاست جمهوری‌‌اش حرفه‌ای‌تر و درس‌خوانده‌تر شده بودند.

3) منکر این نیستم که احتمالن شور و شوق سازندگی که در دوره اول هاشمی به وجود آمد در این دوره با آن شدت نمی‌توانست ایجاد شود.

4) هر دو جناح سیاسی به لحاظ اقتصادی بسیار پخته‌تر شده‌ بودند. اگر محتوای مطبوعات منتقد هاشمی از هر دو جناح (سلام و رسالت) را با فحوای سخن سران همان جریانات در نیمه اول دهه هشتاد مقایسه کنید این تفاوت گفتمانی کاملن آشکار است. تفاهم‌هایی از این جنس کار کیفیت سیاست‌گذاری و اجرا را ارتقاء می‌داد.

5) اقدامات دولت خاتمی در بسط فضای مطبوعاتی و احزاب زمینه شفافیت و نظارت بیش‌تری به وجود آورده بود. در نتیجه اشتباهات دوره ریاست جمهوری هاشمی شانس تکرار پایین‌تری داشت.

به طور خلاصه نظر من هاشمی سال 84 دیگر هاشمی سال 72 نبود. چیزی که در نگاه جریانی نهایتن از دل پیروزی هاشمی بیرون می‌آمد (خصوصن بعد از ائتلاف‌های بین دور اول و دوم) ترکیبی از سیاست‌های اقتصادی هاشمی و فرهنگی-سیاسی خاتمی بود. طبعن در این ترکیب خطی وزن این دو لزومن برابر نخواهد بود.

چرا با تمرکز بر متغیرهای اقتصادی ببینیم چرا حضور اصلاح‌طلبان برای بار سوم در دولت می‌توانست کارآمد باشد؟ اول ببینیم وضعیت متغیرهای حالت در کشور نسبت به دوره دوم هاشمی و دوره اول خاتمی چه تفاوت‌هایی داشت؟ نمی‌خواهم تصویر جامع از اوضاع بدهم و نمونه‌هایی را ذکر می‌کنم:

1) ظرفیت‌های مهندسی مشاور و ماشین‌سازی و پیمان‌کاری و فناوری اطلاعات در کشور به شدت گسترش یافته بود. این ظرفیت‌ها امکان می‌داد تا انجام پروژه‌های بزرگ خصوصن در بخش پایین دست نفت با سرعت و هزینه خوبی انجام شود.

2) قوانین سرمایه‌گذاری خارجی (در مجمع تشخیص) تصویب شده بود و اگر دولتی به رهبری یک سیاست‌مدار قدرت‌مند قدیمی سر کار می‌امد زمینه جذب سرمایه فراوان (باز خصوصن در بخش انرژی و پایین‌دست آن) وجود داشت.

2) قوانین مالیاتی و اداره شرکت‌ها در دوره خاتمی اصلاح شده بود و حضور یک دولت مصمم به طرف داری از بخش خصوصی می‌توانست زمینه بهره‌داری از این قوانین را فراهم کند.

3) حضور بانک‌های خصوصی و گسترش آن‌ها در کنار فعال شدن بازار بورس زمینه را برای فعال‌تر شدن بازار فاینانس صنعتی و ابزارهای مدیریت ریسک در اقتصاد آماده می‌کرد.

6) صنعت ایران در برخی حوزه‌ها در نقطه‌ای بود که آرام آرام قابلیت پیوستن به بخش‌هایی از زنجیره جهانی را داشت. این کار نیازمند سیاست‌های صنعتی و تجاری معقولی بود که ایده آن در دولت خاتمی وجود داشت ولی در عمل پیاده نمی‌شد.

7) کادر سیاست‌گذاری و مدیریتی بسیاری از وزارت‌خانه‌ها و سازمان‌های عمل‌گرا (نیرو، نفت، صنایع، پتروشیمی و ...) کادری مجرب و دنیا دیده‌تر شده بودند. اگر شاخصی به اسم متوسط انباشت تجربه مدیران تعریف کنیم، این شاخص در سال 84 برای نظام مدیریتی ایران در بیشینه مطلق خود (نسبت به دوره‌های قبل و بعد) بود.

8) سرمایه انسانی در سطح متخصصان نیز گر چه دیگر در سطح دور اول خاتمی نبود (به دلیل مهاجرت) ولی هوز از سطح بالایی برخوردار بود.


در یک کلام پیروزی هاشمی به معنی شروع بهره برداری از زمینه‌سازی‌های حقوقی و سیاسی و صنعتی مثبت اتفاق افتاده در دوره دوم خاتمی با رهبریت یک رییس جمهور توان‌مندتر به لحاظ مدیریتی بود. به نظر می‌رسید دولت دوم خاتمی به لحاظ اندیش‌مندی اقتصادی پخته‌تر از همه عمل کرده و زمینه‌های فوق را ساخته بود. در مقابل ضعف دولت خاتمی این بود که به خاطر شخصیت خاص رییس دولت و درگیری‌های سیاسی و بی‌انگیزه‌گی سال‌های آخر بهره‌برداری چندانی از این زمینه‌ سازی‌ها اتفاق نیفتاده بود. شخصیت قاطع‌تر و عمل‌گراتر هاشمی در این زمین بازی جدید می‌توانست میوه‌های بالادست را به بار آورد. پیش‌بینی من این است که در آن چهار سال می‌توانستیم شکوفایی اساسی در صنعت پتروشیمی، نیرو، بانک‌داری و بیمه خصوصی، خودرو، انبوه‌سازی مسکن و فناوری اطلاعات را شاهد باشیم که به نوعی وضعیت صنعتی شدن کشور را دگرگون می‌کرد.

ماجرای شکست در انتخابات 84 شبیه این بود که بعد از 12 سال (یا شاید درست است بگوییم 20 سال) سعی و خطا و یاد گرفن از اشتباهات گذشته بلاخره بازی‌کنان حرفه‌ای شده بودند و چهار سال (دور دوم خاتمی) خود را آماده بازی بزرگ کرده بودند ولی متاسفانه در آستانه این بازی به خاطر خطاهایی که خیلی سال‌‌ها پیش انجام داده بودند (و به آن نیز آگاه بودند) یک‌باره از رقابت‌ها حذف شدند.

مطلب خیلی طولانی می‌شود و گرنه جا داشت که در مورد این که چرا "هاشمی" و نه معین و کروبی عامل جهش می‌شد و نیز مشکلاتی که با مجلس هفتم پیش می‌آمد و مساله توزیع درآمدها و تاثیر پرونده هسته‌ای و الخ نیز صحبت کنیم.

October 06, 2009

بازگشت پوپولیسم چپ، خطری که جنبش سبز را تهدید می‌کند

جنبش اصلاح‌طلبی در ایران در اواخر دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد شانس این را داشت که در مقام اداره کشور بنشیند. همین تجربه دست و پنجه نرم کردن با واقعیت نظام اقتصادی و بده بستان‌های موجود در آن (Trade-Off) و نیز نشست و برخواست با مدیران و متخصصان داخلی و خارجی کم‌کم ذهنیت کسانی که در نیمه اول دهه هفتاد در نشریاتی مثل سلام و عصر ما (که همین جا به پاس روشن‌گری‌ و تاثیرگذاری بی‌نظیرش در فضای سیاسی کلاهمان را به احترامش بر می‌داریم) روی‌کرد انزوا طلب و درون‌گرا و تا حد قابل توجهی تخیلی به اقتصاد داشتند را آرام آرام دچار تحول کرد. تا جایی که در اواخر دوره خاتمی می‌توانستیم ترکیب معقولی از آرمان‌خواهی سیاسی متناسب با واقعیت ساخت قدرت و چارچوب‌های اقتصادی معقول و امتحان‌شده را در دستور کارهای احزاب اصلی اطلاح‌طلب مشاهده کنیم. تکنوکرات شدن اصلاح‌طلبان تا حد زیادی جنبش اصلاح‌‌طلبی را از اعتراضی بودن صرف تبدیل به یک جریان کارآمد کرده بود و این بسیار امیدبخش بود. به باور من انباشت سرمایه‌ انسانی و شکل‌گیری گفتمان منسجم حول اقتصاد آزاد، کشور را در موقعیتی قرار داده بود که اگر هاشمی انتخابات 84 را برده بود ایران در آستانه یک جهش تاریخی بی‌نظیر قرار می‌گرفت. جهشی که شرایطش هیچ وقت (شاید جز در اوایل دهه چهل) فراهم نبود. افسوس که این اتفاق نیفتاد.

شکست در انتخابات و ضربه‌های سیاسی بعدی که اصلاح‌طلبان از جناح مقابل خوردند و اکنون در اوج آن هستند این خصلت تکنوکراتیک و سرمایه انسانی شکل گرفته در بین اصلاح‌طلبان را تا حد زیادی تضعیف و متلاشی کرد. حذف نیروهای باتجربه از عرصه سیاست عمومی دوباره طرح و ره‌بری خواسته‌های بلندمدت جنبش را عملن به روشن‌فکران داخلی و نیروهای خارج‌نشینی منتقل کرده است. متاسفانه بسیاری از این سخن‌گویان بالقوه (غیر از موارد معدودی مثل عطاالله مهاجرانی) نه در امر سیاست‌گذاری (به معنی عام و نه صرفن اقتصاد) متخصص هستند، نه در نظام اداری درگیر بوده‌اند و نه حتی در سطح خرد تجربه اداره بنگاه داشته‌اند. اضافه کنید که اصولن کنش‌گری اجتماعی - سیاسی در ایران تا حد زیادی آمیخته به ژست چپ هم هست و بسیاری از فعالین اجتماعی در حوزه‌هایی مثل زنان و محیط‌زیست و الخ معمولن نیم‌نگاهی هم به بازار آزاد دارند و آخر هم نوشته‌ با ربط و بی‌ربط به اقتصاد، نقدهای کلیشه‌ای و روزنامه‌ای به اقتصاد بازار را هم ضمیمه می‌کنند تا آداب عضویت در جامعه روشن‌فکری ایرانی را به جا آورده باشند.

تجربه این سال‌ها به خیلی از ما نشان داده است که فقدان یک برنامه اقتصادی قوی و سازگار و واقع‌بینانه و تجربه‌شده پاشنه آشیل تمام دولت‌هایی بوده که خواسته‌های دموکراتیک را ره‌بری می‌کرده‌اند. جنبش سبز نباید دوباره دچار این آفت ویران‌گر شود. باید در مورد اقتصاد جنبش سبز نوشت و مواردی از جنس موارد زیر را برجسته کرد:

1) اول از همه باید نشان دهیم که بر خلاف کلیشه‌‌های رایج، بازار آزاد با همه ضعف‌هایش با فاصله زیادی از بدیل‌های دیگرش به‌تر عمل‌ کرده است.

2) روشن کنیم که آمریکا سمبل بازار آزاد نیست. خصلت امپریالیستی سیاست‌های خارجی آمریکا در نیمه دوم قرن بیستم به علاوه ضعف‌هایی که در نظام آموزش و رسانه‌ها و نهادهای دموکراتیک این کشور هست مشکلاتی را به وجود آورده است (مثلن نظام درمانی آمریکا یا مساله جنگ‌ها) که هیچ ربطی به بازار آزادی که ما دفاع می‌کنیم ندارد. باید امکان این که هر دفاعی از بازار آزاد با مغالطه ارجاع به مشکلات جامعه آمریکا پاسخ داده شود را در همان نقطه آغاز بست.

3) تشریح کنیم که وقتی بنیاد اقتصادی یک کشور به دلایل تاریخی و جغرافیایی و نهادی ضعیف است نظام گسترده تامین اجتماعی به کیفیت رایج در کشورهای ثروت‌مند غربی امکان پیاده‌سازی ندارد و باید به دنبال بدیل‌های کم هزینه‌تر محلی (مثل وام‌های خرد، کسب و کار به نفع فقرا، بیمه‌های اتکایی، بازارهای سلف کشاورزی و ...) گشت.

4) روی اصل محدودیت منابع، بهینه‌سازی در سطح فردی و دینامیک‌های نظام اقتصادی بیش‌تر و بیش‌تر صحبت کنیم و نشان دهیم که شعارهای به ظاهر جذاب ولی غیر متناسب با اصل محدودیت منابع و انگیزه‌های فردی جز اثر منفی امتیاز دیگری ندارند. حدس می‌زنم و امیدوارم حدسم اشتباه باشد که جنبش سبز متاسفانه مستعد شعارهایی از "جنس دو ساعت کار، سه ماه مرخصی در کنار دریا برای همه" است. خوش‌بختانه بسیاری از مخاطبان ما ذهن تحلیلی دارند و خیلی سریع پیام موجود در دینامیک نظام اقتصادی را جذب می‌کنند و این امتیازی است که می‌توان از آن برای انتقال پیام استفاده کرد.

5) باید در مورد سیاست‌های اقتصادی جمهوری اسلامی و دولت احمدی‌نژاد منصف باشیم. بسیاری از سیاست‌های کلی نظام و برخی از اقدامات احمدی‌نژاد (مثلن آزادسازی قیمت بنزین) در همان راستایی است که ما از آن دفاع می‌کنیم. برخورد واکنشی با هر چیزی که از دل دولت احمدی‌نژاد بیرون آمده است نهایتن ما را به جایی می‌رساند که نتوانیم حتی از سیاست‌هایی که ایده اولیه‌اش توسط اقتصاددانان بازار آزاد مطرح شده است دفاع کنیم و هزینه این اقدام در بلندمدت از جیب ما خواهد رفت.

6) باید ادبیات موجود در مورد بحث بازار کار و مقررات و محیط‌زیست و تغییر آب و هوا و تامین اجتماعی و فقرزدایی و تبعیض و الخ را که جزو اصلی مباحث علم اقتصاد رایج را شکل می‌دهند را به زبان ساده برای مخاطبان بیان کرده و نشان داد که بر خلاف تبلیغات مخالفان، این نوع مباحث به طور جدی و واقع‌بینانه در جامعه اقتصاددانان طرف‌دار بازار دنبال می‌شود.

7) نشان دهیم که بین بازاری و کالایی شدن هر چیزی (در معنای مطالعات فرهنگی آنان) و سیاست‌های اقتصادی معقول و رقابتی و مبتنی بر تشویق انگیزه‌های فردی رابطه یک به یک وجود ندارد. هنر و میراث فرهنگی مثال‌هایی هستند که می‌شود به عنوان دارایی‌هایی که باید آن‌ها را در مقابل بازاری شدن محافظت کرد مطرح کرده و در مقابل خطرات این محافظت‌ها را هم نشان داد.

8) در مورد اهمیت تکنوکرات‌ها و نقش تاریخی آنان در به‌بود وضعیت مردم ایران و ارزش بی‌بدیل تجربه ناشی از عمل باید صحبت کرد. هدف غایی جنبش سبز باید خلق پلتفرمی باشد که همه تکنوکرات‌ها (از جمله نئوتکنوکرات‌های پرورش یافته در دولت احمدی‌نژاد) در آن مشارکت فعال داشته باشند.

9) و نهایتن این‌که طرف‌داران اقتصاد آزاد بر خلاف تبلیغات مخالفان‌شان ایمان کوکورانه صد در صدی به برتری بازار در همه عرصه‌ها ندارند. این را هر کسی که زمان کوتاهی را با جامعه اقتصاددان‌های نسل جدید ایرانی سپری کرده باشد می‌داند. بر خلاف برخی از مخالفان بازار آزاد که فقط متن‌های یک طرف را خوانده‌اند، بسیاری از مدافعان اقتصاد آزاد مطالعات انتقادی گسترده‌ای هم دارند و ضعف‌های استاندارد نظام بازار (موارد شکست بازار) و ضعف‌‌های خاصی که به علت شرایط نهادی ایران رخ می‌دهد را می‌شناسند. این را هم خوب می‌دانند که هیچ نظامی کامل نیست و هیچ آلترناتیوی هم خالی از حقیقت نیست.

البته این را به عنوان واقعیت باید پذیرفت که به احتمال خوبی صدای مدافعان اقتصاد آزاد حداقل در نقطه شروع در بین فعالین سبز در اقلیت خواهد بود. هم به لحاظ تعداد ما در اقلیت هستیم (هر چند در ده سال گذشته جمعیت‌ سخن‌گویان و علاقه‌مندان این مفهوم چندین برابر شده است) و هم زبان تحلیلی و شبه آکادمیک و پوزیتیویستی که داریم در مقابل هیجان‌های ژورنالیستی و خواسته‌های آرمانی غیرواقعی کم‌صداتر خواهد بود. البته جای امیدواری فراوان است که تعداد اقتصادخوانده‌ها و اقتصادخوان‌های ایرانی در خارج از ایران دیگر به حدی زیاد شده است که به جرم بحرانی خود برسد. قطعن جامعه متخصصین اقتصادی کشور تا چند سال آینده در دست طرف‌داران خوب درس‌خوانده اقتصاد آزاد خواهد بود ولی این‌که صدای کسانی که سیاست‌های اقتصادی را به روش اصولی می‌فهمند به بدنه برسد نیازمند یک تلاش مضاعف است. تلاشی از جنس همان تلاشی که "عصر ما" یی‌ها در دهه هفتاد کردند و نشان دادند که با یک فولکس واگن می‌شود فیل سیاست را تکان داد.

س عزیز، به خواسته‌ات رسیدی. من تسلیم شدم.

دوستی

الان جایی اسم یک آدم را دیدم. به نظرم رسید شخصن می‌شناسمش. چند ثانیه طول کشید تا ذهنم یادش بیاید که سر شب خوشی را با این دوست عزیز گذرانده‌ایم و دیگر هم هیچ وقت هم را ندیده‌ام. فکر کردم و دیدم این پدیده دوستی وبلاگی عجب چیز عجیبی است. یک لیست بلندبالا از آدم‌ها در ذهنم آمد که گوشه گوشه این دنیا از اصفهان و مشهد و استانبول و بوداپست گرفته تا آمستردام و لندن و شهرهای شرق و غرب و وسط و جنوب آمریکا چند ساعت هم را دیده‌ایم. در همان چند دقیقه اول این قدر نزدیک بوده‌ایم که گویی سال‌ها است هم‌دیگر را می‌شناسیم. چند ساعت حرف زده‌ایم، از دغدغه‌ها، تجربه‌ها، دردها، رازها، برنامه‌ها، ایده‌ها، عشق‌ها، گذشته‌ها، آینده‌ها و تمام شده است. تمام شده است. وقت تمام شده است. موقع خداحافظی اکثرن می‌دانسته‌ایم که زمان بسیار طولانی - شاید تا ده سال دیگر - و شاید هم هیچ وقت دیگر هم را نخواهیم دید. با این حال همان چند ساعت را دوست بوده‌ایم. حرف زده‌ایم و چای و قهوه خورده‌ایم و راه‌ رفته‌ایم. هدیه رد و بدل کرده‌ایم وعواطف‌مان را به اشتراک گذاشته‌ایم و این چند ساعت‌ها مثل قطعات رنگی دل‌پذیری روی نوار خاطرات‌ من باقی مانده است.

October 05, 2009

مشاهدات ینگه دنیا: فصل دوم، شماره یک؛ شخصی

اقامت در چند خانه مختلف با هم‌خانه‌های آمریکایی مختلف به طور بدیهی تجربه جالبی برای شناخت مثال‌هایی از تیپ‌های مختلف آمریکایی است. دفعه قبل مدتی را در یک خانه مشترک (Co Op) زندگی کردم و تشریح ماجراها و گفت و گوهایی که با نزدیک به 20 آمریکایی ساکن آن مجموعه داشتم مثنوی هفتاد من است. نکته جالب این دفعه تضاد شدید بین صاحب‌خانه آستین و صاحب‌خانه برکلی است که نمونه‌های جالبی از دو ژانر شخصیتی نسبتن پرتعداد در آمریکا را نمایندگی می‌کنند.

صاحب‌خانه اول یک خانم حدود 35 ساله آمریکایی است. اهل نیویورک است و ظاهرن از یکی از جرج‌ ... یونیورسیتی‌های دی‌سی (واشنگتن، تاون، میسون، .. یادم نیست کدام) فوق لیسانس دارد. روزهای اول ده بار ازم پرسیده بود اهل کجا هستم. یک بار دیگر پرسید ببینم تو اهل "ایراک" بودی یا "ایران"؟ گفتم باباجان "ایران". ده بار هم قبلن گفتم. بعد گفت خانواده‌ات هنوز آن‌جا زندگی می‌کنند؟ گفتم خب آره. مشکل چیست؟ گفت آخر جنگ است. اولش فکر کردم قضایای تابستان اخیر و جنبش سبز را دنبال کرده است. بعد فهمیدم نه در واقع منظورش جنگ عراق است! پیش خودم فکر کردم آخر آدم چه قدر باید شوت باشد که کشورش نزدیک هشت سال درگیر جنگ با یک کشور باشد و مدت‌ها اخبارش تیتر رسانه‌ها باشد و هنوز اسم آن کشور را درست نداند. چند هفته که گذشت دلیلش را کشف کردم. این خانم نه روزنامه و مجله می‌خواند و نه کتاب. تمام وقتی که خانه است (کار ثابت ندارد و مدت طولانی خانه است) را پای تلویزیون و کانال‌های محلی است که به قول یکی از دوستان مهم‌ترین خبرشان رفتن پای گربه خواننده محلی زیر ماشین است و تازه ده بار هم تکرار می‌خورد. تقریبن مطمئنم که هیچ کتابی ندارد چون روز اول همه سوراخ سنبه‌های خانه فسقلی را نشانم داده است. فقط یک کتاب است که هر روز با دقت می‌خواند و علامت می‌گذارد و موضوعش این است که "چه طور مردها را جذب کنیم". ظاهرن با دوست پسرش مشکلاتی دارد و می‌خواهد اوضاع را به‌تر کند. یک بار کتاب را روی میز باز گذاشته بود و خلاصه نتیجه‌گیری صفحه این بود که "مردها زن‌هایی را دوست دارند که قابل پیش‌بینی نیستند" lol فکر کردم این پرفروش‌نویس‌های آمریکایی گاهی عجب مزخرفاتی را تحویل خوانندگان بی‌چاره‌شان می‌دهند.

از این دست داستان‌ها زیاد است. خلاصه این خواهر ما مثال متوسط خوبی است تا آدم بفهمد این افسانه "آمریکایی احمق و بی‌اطلاع از دنیا" چه طور شکل می‌گیرد. تازه این آدم درس‌خوانده طبقه متوسط نیویورکی است.

در مورد آقای صاحب‌خانه برکلی باید یک پست مفصل بنویسم. فعلن یک خاطره بگویم که دی‌روز سر غذا صحبت دهه شصت شد. گفت آره من چند ماه حول و حوش بهار پراگ را در پراگ زندگی کردم!! صحبت پراگ که شد بحث به روح پراگ و کوندرا و سینمای چک و دوبچک و الخ کشید. من تا حال هیچ اهل چکی را ندیده‌ام که کتاب کلیما را خوانده باشد. تا گفتم روح پراگ گفت آره ایوان کلیما. بعد چند تا نویسنده دیگر چک رو کرد که من از رو بروم :) بر خلاف خانه آستین، خانه زیبای برکلی دارد از حجم کتاب و سی‌دی و مجله می‌ترکد. روی میز هال پر است از کتاب‌های رنگی تاریخ هنر. نکته جالبش هم این است که تلویزیون ندارند چون به درستی اعتقاد دارند وقتی کانال خوبی نیست که تماشا کنی تلویزیون به چه کار می‌آید. اینم مثالی از آمریکایی‌های ریش‌دار چپ‌گرای همینگوی وار که من خیلی باهاشان حال می‌کنم. در آستین هم جلسات هفتگی داشتند که می‌رفتم و لذت می‌بردم.

October 04, 2009

تحقیقات در خارج: بخش دوم از چهار: نگاه جزیی

یک مساله اساسی در شناخت جامعه ایران اتکا به مشاهدات جزیی در مورد مسایل اساسی مثل زنان خیابانی، اعتیاد، کودکان بی‌سرپرست، طلاق، عرف‌های جدید معطوف به روابط جنصی و الخ است. متاسفانه به دلیل کم‌بود/نبود پیمایش‌های منظم و آزاد در مورد این موارد یا در دست‌رس نبودن نتیجه آن‌ها، بسیاری از افراد برداشت خود از وضعیت جامعه را بر مبنای مشاهدات و روایت‌های منابع محدود استوار می‌کنند. این مشاهدات چند نقطه ضعف اساسی دارد:

1) افراد معمولن مخرج کسر را در تعمیم مشاهدات به کل در نظر نمی‌گیرند. به عنوان مثال کافی است یک سقوط هواپیما در 5 سال ببینند تا نظرشان را به کل عوض کنند. بدون این‌که حساب کنند که این یک سقوط از سه میلیون پرواز بوده است. همین امر در مورد حس‌شان نسبت به دیدن چند صفر نفر معتاد یا چند زن خیابانی و غیره هم صادق است.

2) بسیاری از افراد مرتبط با محققان خارجی دارای گرایش‌های سیاسی اپوزوسیونی هستند. لذا به طور آگاه و ناخودآگاه تمایل به بزرگ‌نمایی مسایل منفی یا حرکت‌های باب طبع‌شان دارند. مثلن ممکن است یک تجمع کوچک زنان را علامتی از گسترش فمینیسم در بین میلیون‌ها زن ایرانی بدانند.

3) ذهن انسان‌ها تمایل به بزرگ کردن اتفاقات عجیب دارد. ممکن است فرد ده‌ها مهمانی برود ولی فقط یک مهمانی استخر (پول پارتی) برایش بسیار برجسته‌تر از بقیه جلوه کند و نتیجه بگیرد که جوان‌های ایرانی همه ماهی یک‌بار به چنین محافلی می‌روند.

4) به طور بدیهی، اکثر روایت‌کنندگان این نکته ساده را که بین تهران و صدها شهر دیگر در ایران تفاوت اساسی وجود دارد را نادیده می‌گیرند و رفتار جمعیت یک یا دو میلیون نفری را به 70 میلیون تعمیم می‌دهند.

5) گاه بین روایت‌کنندگان یک ماجرای واحد هم‌پوشانی و تکرار وجود دارد. محقق خارجی فکر می‌کند که دارد از طریق صحبت با افراد مختلف به یک نمونه تصادفی نزدیک می‌شود ولی در واقع یک اتفاق را از زبان افراد مختلف می‌شنود.

6) گاه افراد ذوق زده هستند تا با بزرگ‌نمایی برخی ابعاد کلیشه‌ای که رسانه‌های غربی از ایران می‌سازنند را تقویت کنند. مثلن اگر روایت رسانه پسند این است که جامعه ایران به شدت غربی شده است روایت خودشان را به این سمت نزدیک می‌کنند.

7) افراد مشاهدات خود را با میانگین جوامع دیگر مقایسه نمی‌کنند. گاه مقایسه با جوامع دیگر می‌تواند روشن کند که اوضاع کاملن نرمال است. مثال مشهور آن ضریب جینی در ایران است که واقعن در مقایسه با بسیاری از کشورها اصلن بد نیست.

8) گاهی برخی مراکز کانون جذب یا شکل‌گیری برخی رفتارها یا دینامیک‌ها هستند که لزومن نماینده متوسط جامعه نیستند. اگر کسی در برکلی زندگی کند فکر می‌کند همه آمریکا هیپی و گیاه‌خوار و سوسیالیست و اگر در یوتا و تگزاس باشد فکر می‌کند همه مسیحی دو آشته هستند. به همین ترتیب مثلن مشاهدات مربوط به زنان صیغه‌ای در قم یا اعتیاد در کرمانشاه می‌تواند کاملن ناشی از یک فرآیند جذب درون‌زا باشد و اصلن نماینده کل جامعه نباشد.

چیزی که من را بسیار عصبانی و مایوس می‌کند تکرار کلیشه‌هایی در مورد وضعیت جامعه ایران در بین تحقیقات و شبه تحقیقات مربوط به ایران است که چون به مذاق مخاطب هم خوش می‌آید کسی در مورد صحت آن‌ها پرسش نمی‌کند و فضا هم ضد چنین پرسشی است. کافی است بپرسید که این اعداد تا چه حد بر اساس یک مطالعه جامع به دست آمده است تا مورد حمله قرار بگیرید که "مگر اوضاع خراب را نمی‌بینی؟". طبیعی است که نمی‌گویم همه چیز گل و بلبل است ولی وقت مثلن "محققی" در مقاله‌اش اشاره می‌کند که "دویست هزار زن خیابانی" در تهران وجود دارد و دقت نمی‌کند که مقیاس این عدد به هیچ وجه با شهود و اعداد دیگر نمی‌خواند حالم گرفته می‌شود. متاسفانه فضای تحقیقات مربوط به ایران در خارج از کشور بسیار آکنده از این نوع تخمین‌های نه چندان درست است و چون محافل مربوط به مسایل ایران در خیلی موارد بر اساس روابط دوستانه و باندبازی و با تعداد مشارکت‌کننده کم و نه فضای انتقادی آکادمیک باز و حرفه‌ای شکل گرفته است مکانیسم جدی هم برای تصحیح آن وجود ندارد.

October 02, 2009

زنان ریش‌دار

کسی می‌داند توضیح تکاملی برای نبودن موی انبوه روی صورت زنان چیست؟ من فرضیه قوی به ذهنم نمی‌رسد. از عکس‌های ساخته شده برای آردی به نظر می‌رسد جنس ماده حداقل در آن مرحله ریش داشته است.

پ.ن: خب انگار بحث دارد جذاب می‌شود و من هم دوست دارم به جای نگاه کردن به جواب مساله در یک کتاب از خواندن حدس‌های بقیه و فکر کردن به آن‌ها لذت ببرم. من خودم به فرضیه جذابیت جنصی کرده بودم ولی اشکال این فرضیه این است که ممکن است در دور بیفتد. به این معنی که کشش مردانه نسبت به این زنان می‌تواند خود معلول یک فرآیند تکاملی باشد و در مرحله بعد از تغییرات ظاهری زنان رخ داده باشد. به اصطلاح اقتصاددان‌ها هر دو عامل می‌توانند درون‌زا باشد و هر کدام آن یکی را توضیح دهد.

نئولیبرالیسم به زبان ساده

آقای احمد سیف فایل پی‌دی‌اف‌ای را با عنوان "نئولیبرالیسم ایرانی" آپ‌لود کرده‌اند. در جایی از این فایل ایشان گفته‌اند که " حتی در دوره ای كه نفت به بالترین قيمت رسيد، بهای نفت كه ماده‌ای غير قابل جانشين است و روند توليدش دهها هزار سال طول می كشد از پپسی كولا و كوكا كولی توليد شده در اقتصاد های سرمایه سالری كمتر بود. نظامی که معيار قيمت گزاری اش این چنين باشد، به گمان من، یک مشکل اساسی درونی دارد."

در واقع ایشان در این پاراگراف کوتاه به نوعی قضایای اول و دوم رفاه را برای بررسی وضعیت موجود اقتصاد بازار غیرمرتبط می‌دانند. ببینیم مدعای این پاراگراف چه قدر متین است. ادعای ایشان را می‌توان در دو سطح مورد نقد قرار داد:

سطح اول این‌ است که بپرسیم از کجا این قدر مطمئن هستیم که لزومن قیمت نفت خام باید بالاتر از کوکاکولا باشد و اگر نبود اشکال اساسی وجود دارد؟ آیا چون نفت به نظر ایشان کالای مهم‌تری می‌رسد حتمن باید گران‌تر باشد؟ حالا چرا گران‌تر بودن "کوکاکولا" از نفت نشانه امر منفی است؟ اگر به جای کوکاکولا مثلن عرق بادرنج‌بویه یا بهارنارنج× بگذاریم (و می‌دانیم که قیمت این نوع نوشیدنی‌ قطعن از نفت خام گران‌تر است) آیا ایشان هم‌چنان اعتراض خواهد کرد که چرا این از آن گران‌تر است یا چون این محصولات همانند کوکاکولا سمبل به اصطلاح "اقتصادهای سرمایه‌سالار" نیست دیگر مشکلی وجود ندارد؟ بلاخره کوکاکولا هم برای خودش اسانسی وترکیباتی دارد. به طور پیشینی (a Priori)چه اشکالی دارد که این اسانس همانند هزاران اسانس دیگر (از قبیل اسانس موجود در ادکلون) گران‌تر از نفت خام باشد؟ البته ذهنیت پشت این استدلال برای ما ناآشنا نیست. برنامه‌ریزان اقتصادهای سوسیالیستی هم معتقد بودند که تولید فولاد برای یک کشور خیلی مهم‌تر از تولید پفک نمکی است. تصوری که صحت آن با دقت در روند رشد اقتصادی و رفاه کشورهایی که روی تولید فولاد (الجزایر) و پفک نمکی (ترکیه) تمرکز کرده بوده‌اند قابل سنجش است. دقت کنید که فولاد و پفک نمکی از باب تمثیل و طنز مطرح شده‌اند. ضمنن دقت کنید که بنده هیچ موضعی راجع به این که منطقن کوکولا باید ارزان‌تر/گران‌تر از نفت خام باشد ابراز نمی‌کنم. فقط می‌گویم حس ما اصولن شاقول درستی برای تعین اهمیت
و قیمت معقول کالاها نیست و نمی‌توان از آن به این سادگی نتایجی به این مهمی گرفت.

حال می‌توانیم سطح اول را رها کنیم و بدون این‌که وارد مناقشه شبه فلسفی فوق بشویم ببینیم که آیا ادعای ایشان حتی در سطح واقعیت درست و دقیق هست یا نه؟ ادعا این است که کوکاکولا گران‌تر از نفت خام است. ولی سوال این است که قیمت کدام کوکاکولا در چه بخشی از زنجیره فروش با قیمت نفت خام در ابتدای زنجیره مقایسه شده است؟ بلی اگر خیلی بی‌دقت و سرسری بخواهیم قیمت نفت خام سرچاه را که در مقیاس روزانه صد هزار بشکه و بیش‌تر تولید می‌شود (هر بشکه معادل 42 گالن تقریبن معادل 160 لیتر) را با قیمت 250 سی سی کوکاکولای خنک در هتل شاندیز مشهد یا رستوران راندوو سان فرانسیکو مقایسه کنیم صد البته حق با ایشان است. معیار قیمت نفت خام در بازارهای جهانی کمابیش مشخص است ولی قیمت کوکاکولا می‌تواند برای بشکه‌ای که کارخانه به کارخانه‌های بسته‌بندی می‌فروشد، قیمت نوشابه فله‌ای عرضه شده به رستوران‌ها، بسته‌های 24 یا 60 تایی عمده فروشی یا بطری خرده‌فروشی و الخ بیش از 10-20 برابر متفاوت باشد. متاسفانه نویسنده نمی‌گوید کدام قیمت را با قیمت نفت خام مقایسه کرده است. آقای سیف دقت ندارد که قیمتی که ما برای کوکاکولا می‌پردازیم بیش از این‌که قیمت آب و اسید سیاه‌رنگ و ارزان داخل آن باشد قیمت بطری پلاستیکی (که از قضا از مشتقات همان نفت است) و عوارض محیط زیستی و هزینه حمل بطری‌ها و هزینه نگهداری بطری در انبار فروش‌گاه و الخ است. ایشان این هزینه‌ها را از قیمت نهایی بطری نوشابه تفکیک نکرده دست به این مقایسه (به نظر من بلاموضوع) می‌زند. به عنوان یک معیار به‌تر و نزدیک‌تر پیش‌نهاد می‌کنم بیاییم و قیمت یک لیتر اضافه‌تر بنزین در پمپ‌بنزین را (که در اروپا چیزی حدود یک یورو به بالا است) با قیمت یک لیوان بزرگ اضافی از دست‌گاه نوشابه‌پر کن رستوران‌های زنجیره‌ای مقایسه کنیم. می‌دانید قیمت لیوان بعدی کوکاکولا چه قدر است؟ بلی تقریبن صفر! این است قیمت واقعی واحد اضافی یا همان هزینه نهایی "نوشابه کوکاکولا" با خارج کردن هزینه‌های بسته‌بندی و الخ. جهت تقریب به ذهن به داستان ایرانیانی فکر کنید که معتقدند آب در خارج از ایران ماده بسیار گرانی است چون قیمت یک بطری آب در مرکز شهر لندن گاه نصف قیمت یک تی‌شرت است. واضح است که این مشاهده غلط است چون مبنای مقایسه آن قیمت خدمات مربوط به بطری آب خنک است و گرنه همین آب با همین کیفیت در بطری‌های بزرگ ده لیتری به نصف قیمت آب نیم لیتری دم دکه فروش می‌رود و اتفاقن خیلی ارزان‌تر از هر چیز دیگری است.

این شیوه استدلال آقای سیف من را یاد حرف احمد توکلی می‌اندازد که می‌گفت قیمت بنزین در دهه گذشته شانزده برابر شده و (احتمالن عامدانه) فراموش می‌کرد که نرخ تورم را از آن بیرون بکشد تا افزایش قیمت واقعی معلوم شود و مقایسه منصفانه باشد. خلاصه به نظر می‌رسد این نوع مقایسه‌ها به نوعی بازی با احساسات مخاطب برای نیل به نتیجه مطلوب است. من امیدوارم قوت بقیه استدلال‌های موجود در فایل پی‌دی‌اف آقای سیف در این حد نباشد.

× بهارنارنج و زیتون را به دریاهایت بسپار آندلوس ... (بخشی از شعر لورکا با ترجمه شاملو). جهت رفع خستگی

 

all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007