سایت مهدی را که دیدم یاد فرامرز افتادم. نتوانستم همه پیامهای وبلاگش را بخوانم. همان اولش گریهام گرفت. فقط دیدم ملیحه گفته که اینجا از زندگی وعشقش با فرامرز مینویسد ...
این تصنیف سایت داریوش عجب همنشین خوبی بود برای ترکیدن بغض آدم
سلام آقای قدوسی،
این سومین کامنت من برای شماست. من شمارو نمی شناسم، دوستاتون هم نمی شناسم، ولی از وقتی متن در لینک "این جا" که در بالا گذاشته بودید، رو خوندم منم بدجوری بغضم گرفت، ولی چون تو محل کارم بودم نتونستم گریه کنم یا به خوندن ادامه بدم، فقط می دونم خیلی ها تو زندگیشون این سطح عشقو تجربه نمی کنن. خدای مهربان ایشونو بیامرزه، حتما انسان خیلی خوبی بوده و فرزندشون با داشتن هم چین پدری به چیز دیگه ای نیاز نداره.
نظرات
mohamwad :
man ke nemishnakhtameshun, vali khundane webloge malihe badjuri halamo gereft... aslan natunestam bshtar az 2 3 postesho bekhunam... ajab 2nyaeie ... :(
mohamwad - October 25, 2009 10:33 AM
مصطفی :
پست قبلی ات از اون پست های جوندار و قشنگ بود. کاشکی میذاشتی مدت بیشتری بالا بمونه و رویش پست جدید نمی ذاشتی.
مصطفی - October 25, 2009 01:14 PM
درای :
نتیحه پرسه زدنهای بعد از این پست تو رسیدن به این شعر از فرامرز حجازی بود که میرنمش اینجا:
گويا نمك دواي دل ريش ما نبود.//
درمان هر آن چه بود دگر پيش مانبود.//
شمشيرها شكست و دل ما شكست خورد.//
ماندن براي هيچ كه در كيش ما نبود.//
از آن همه هجوم جز افسانه اي نماند.//
افسوس « جام زهر » كه در نيش ما نبود !//
گندم به باج رفت ، درو دير گشته بود.//
جز غيرت خراش زمين ، خيش ما نبود.//
در گرگ و ميش گله به تاراج گرگ رفت،//
گويا كه گرگ گله به جز ميش ما نبود !!//
درای - October 26, 2009 07:31 AM
یولیو :
از وبلاگ تو خوندم این خبر بد رو حامد جان و همون شد که گفتی... سخت بود و سخت تر اینکه بیش از دو ماه گذشته و حالا می شنوم... یادش گرامی
یولیو - October 26, 2009 10:07 AM
:
واقعا ممنون از اشاره ای که داشتید.
آنقدر این عشق عمیق و واقعی بود که باورم نمی شد.
Anonymous - October 26, 2009 04:23 PM
:
به هر حال اینها عشق شون رو تجربه کردهاند.
Anonymous - October 26, 2009 06:16 PM
a.j :
سلام آقای قدوسی،
این سومین کامنت من برای شماست. من شمارو نمی شناسم، دوستاتون هم نمی شناسم، ولی از وقتی متن در لینک "این جا" که در بالا گذاشته بودید، رو خوندم منم بدجوری بغضم گرفت، ولی چون تو محل کارم بودم نتونستم گریه کنم یا به خوندن ادامه بدم، فقط می دونم خیلی ها تو زندگیشون این سطح عشقو تجربه نمی کنن. خدای مهربان ایشونو بیامرزه، حتما انسان خیلی خوبی بوده و فرزندشون با داشتن هم چین پدری به چیز دیگه ای نیاز نداره.
a.j - October 29, 2009 10:50 AM