دلتنگ
همه کافهها و سمینارها و کتابفروشیها و موزهها و کلوپهای فیلم اینجا یک دهم لذت یک ساعت درس دادن و یک جلسه کاری تا دیروقت شب قبل از تعطیل آنجا نمیشود. حق ما نیست اینجا افسرده شویم.
![]() |
|||
|
all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007
نظرات
هادی رزاقی :
سلام
داستان زندگی هر آدمی اگه زوم بشه روش واقعا پیچیدست .
خوندن مطالب این سایت برای آدم جذاب و قشنگن . شما از دلگرفتگی خودت تو وین مینویسی و من از آرزوهایی که در سر دارم . راستش خیلی دلم میخواست یه روزی اون طرف مرزهای ایران رو هم مثل شهروند همون کشور تجربه کنم تا کمی نسبت به این جایی که زندگی میکنم منطقی تر باشم .
به هر حال زندگیه دیگه هیچ کارشم نمیشه کرد .
برای شما و همسرتون آرزو خوشبختی و سلامتی دارم .
به امید دیدار .
هادی رزاقی - November 16, 2009 07:05 AM
مهدی :
حق داری حامد جان...
این گله ایست که من هم گاهی می کنم وقتی اینجا را با پاریس مقایسه میکنم...من خوب درکت می کنم...
مهدی - November 16, 2009 07:44 AM
:
به این میگویند سادیسم D:
Anonymous - November 16, 2009 08:09 AM
احسان ابراهیمی :
http://www.youtube.com/watch?v=hrML6s1wNHk
احسان ابراهیمی - November 16, 2009 08:39 AM
باز باران... :
سلام
به اميد روزي كه همه ما تو وطنمون شاد و آزاد زندگي كنيم...
شما آنجا افسرده شديد ما اينجا. پس اينجا و آنجا تفاوت زيادي با هم ندارن...
پاينده باشيد.
باز باران... - November 16, 2009 08:46 AM
سلمان :
روز و شب را می شمارم ، روز و شب
سلمان - November 16, 2009 08:51 AM
:
دوست دارم نظر آقای (ایرج روزدار ) رو هم در اینباره بدونیم. البته اگه افتخار بدن!
Anonymous - November 16, 2009 08:59 AM
:
سلام من كاملا شما را درك مي كنم چند خود من هم اين شرايط را تجربه كردم. اما الان كه در ايران هستم باز آرزوي روز هاي ساليان قبل ايران را دارم و از شرايط فعلي خيلي خسته شده ام. ان تصورات و فكر هاي قبلي در اين شرايط وجود ندارد. يعني تدريس و كار دير وقت اصلا لذت سابق را ندارد. چون انگيزه و هدف هاي قبلي از بين رفته است. من تا چند سال قبل با مها جرت از ايران كا ملا مخالف بودن و ديگران را از اين كار بر حذر مي داشتم. اما الان خودم دارم همين كار را انجام مي دهم.
Anonymous - November 16, 2009 09:04 AM
sufi :
حق ما هست اینجا افسرده شویم؟
sufi - November 16, 2009 10:48 AM
:
inja kojast? unja kojast?
Anonymous - November 16, 2009 01:30 PM
شیر اما تنها کمی ایرانی :
یادته هیجان زده شدی و گفتی که شیرآهن کوه مردا که تو هستی.
حالا اگه می تونی کمی درباره این بنویس که باید مبارزه منفی کرد
من با تمام ارتباطات مالی گسترده ای که داشتم موبایلم رو کنار گذاشتم و از تالیا بعنوان یک موبایل سبز استفاده می کنم . وارد جزئیات مالکیت نمی شم اما بگو ببینم برای این موضوع هم تئوریهای گسترده ای داری یا نه ؟
شیر اما تنها کمی ایرانی - November 16, 2009 03:13 PM
hhhhhh :
شماره حساب جدید برای پرداخت اینترنتی کمک به آسیب دیدگان حوادث بعد از انتخابات اعلام شد به گزارش کلمه در پی استقبال مردم برای کمک به آسیب دیدگان حوادث پس از انتخابات و تعدد مراجعه کنند گان به بانک ، برای سهولت در کمک رسانی و رفع مشکل صدور فیش بانک شماره حساب جدیدی اعلام شد. با شماره حساب سیبای جدید امکان پرداخت اینترنتی کمک به آسیب دیدگان فراهم شده است. مردم نوع دوستی که خواهان کمک به آسیبدیدگان حوادث بعد از انتخابات هستند میتوانند کمکهای نقدی خود را به شماره حساب سیبای بانک ملی ۰۲۰۱ ۶۱۴ ۲۱۶ ۰۰۹ که به نام “مجتمع نیکوکاری شهیدان رحمانی” است واریز نمایند.
hhhhhh - November 16, 2009 03:40 PM
hhhhhh :
راستی یادم رفت بگم که اینم یه جور رای دادنه که نباید به دست فراموشی سپرده می شد اما شاید دیر نباشه .
کمک هم هست....
hhhhhh - November 16, 2009 03:41 PM
محسن :
هنوز هم باید ساخت. هم با وضع هم یک وضعیت جدید را.
محسن - November 16, 2009 04:32 PM
:
بعضی وقتها فکر میکنم میبینم که گناه ما چیه که ایرانی هستیم؟
توی ایران عذاب و خفقان
بیرون ایران هم دل گرفته و بغض در گلو مانده
Anonymous - November 16, 2009 04:57 PM
قاسم :
یکی از فرایندهای مغز در طولانی مدت این است که بدیهای یک جا از یاد آدم میرود و تنها خوبیهایش به یاد انسان میماند. دقت کنید که اکنون سالهاست که از این جا دورید و تنها چیزهایی که باعث شادیی شما میشده است را به یاد دارید. احتمالن اگر برگردید بعد از چند سال در ایران شاید بگوید آنجا چقدر خوب بود
:)
قاسم - November 16, 2009 05:14 PM
لابهلای همین سکوت :
حق ما هم نیست که این طرف که به ما میشود افسرده شویم. قدر آن جا را بدان آقای قدوسی عزیز.
لابهلای همین سکوت - November 16, 2009 06:34 PM
فرید صلواتی :
"به یاد پدر بزرگ"
فرید صلواتی - November 16, 2009 06:51 PM
:
Try to find a job. I mean not an academic job, a real one. You can challenge yourself and also get some experience from this part of the world. I know exactly what you are saying about how enjoyable was working back home. But in a city full of blind people, even a guy with one eye, is a king. If can’t work in US because of stupid rules, apply for Canada, you get free work permit for 3 years after doing only a 1-year program.
Anonymous - November 16, 2009 07:45 PM
زهره :
و حق ما چی؟
ما هم از افسردگی رنج می بریم!
بد هم رنج می بریم.
زهره - November 16, 2009 09:42 PM
:
اون آقایی که انگلیسی نوشتی اجازه کار کانادا کجا بود اینجا کار نیست برای مقیم و سیتیزن حالا میخواهی بیای با ویزا کار ؟! من خودم 6 ماه بیکارم دوستم 12 ساله اینجاست 1 سال پیش بیکار شد هنوز کار نداره افسرده شده , کانادا نیاین بابا اینها فقط بازاریابی قوی دارند که کار ساعتی 12 دلار رو به فوق لیسانس و دکتر جهان سومی بدهند من دبی, ایتالیا,ونزوئلا بودم اینجا از همشون بدتره هر کی میخواهد خلاقیت,شادابی و جوانی شو هدر بده بیاید اینجا احمدی نژاد نباشد یک لحظه اینجا نمیمونم بیدار شوید ای خفتگان
Anonymous - November 17, 2009 02:57 AM
:
نگرانی فقط بودن "احمدی نژاد" نیست . (که در غیر این صورت دوست عزیزمون و خیلی های دیگه کمتر از 4 سال بعد بر می گردن).
نگرانی در موندن و تثبیت "تفکر احمدی نژادیه".
Anonymous - November 17, 2009 07:37 AM
:
نگرانی فقط بودن "احمدی نژاد" نیست . (که در غیر این صورت دوست عزیزمون و خیلی های دیگه کمتر از 4 سال بعد بر می گردن).
نگرانی در موندن و تثبیت "تفکر و منش احمدی نژادیه".
Anonymous - November 17, 2009 07:38 AM
:
نگرانی فقط بودن "احمدی نژاد" نیست . (که در غیر این صورت دوست عزیزمون و خیلی های دیگه کمتر از 4 سال بعد بر می گردن).
نگرانی در موندن و تثبیت "تفکر و منش احمدی نژادیه".
Anonymous - November 17, 2009 07:58 AM
ايراني :
اكثر معترضين كه حالا افسرده شدن به خاطر نداشتن موزه ها و چيزاي ديگه اونجا نيست. فقط به خاطر نداشتن حس ازادي است و اينكه يكي ديگه جاي اونا تصميم ميگيره و خود من بيشتر به اين دليله كه حكومت منو يه بز فرض ميكنه!
ايراني - November 17, 2009 07:58 AM
محمد :
اين باز دلش گرفت!!
محمد - November 17, 2009 10:19 AM
آزيتا :
بگذرد ايام هجران نيز هم
آزيتا - November 17, 2009 10:28 AM
:
آه ایران! چه کنمت که به مرض می مانی... نه درونت آرامش دارم نه بیرونت.
Anonymous - November 17, 2009 12:00 PM
ریما :
آه ایران! چه کنمت که به مرض می مانی... نه درونت آرامش دارم نه بیرونت.
ریما - November 17, 2009 12:08 PM
بلال :
دلتنگ از چی؟
از اینکه اینجا نیستیو نمی بینی که دارن با ما چها می کنن؟
به امید عشق
بلال - November 17, 2009 01:18 PM
حسین میدری :
سلام زلال اندیش ژرف احساس!
سلامی از کرانه ی پر ترانه ی خلیج پارسیان پارسا..
وبتان زیبا و قلمتان شیواست..
"یک ساحل پر از شعر" با پنج دوبیتی بروز است و چشم براه گامهای مهربانانه و نظرات ارزشمند شما...
حسین میدری - November 17, 2009 02:15 PM
:
I think one of the comments - written in English - tells you the way out. You need to get involved in real projects not being busy with books and papers, which is definitely not what you would like to focus on in your future life - as far as I know you. Take care
Anonymous - November 17, 2009 05:13 PM
:
درد تو اینه که خارج از ایران هستی و خبرگذاری های داخل رو دنبال میکنی.. من که هر جا فرهنگ ایرانی حکمفرما باشه افسردگی میگیرم...
Anonymous - November 17, 2009 05:50 PM
:
به جای دنبال اخبار سبز بودن میتونی این طوری از ایران فیض ببری:
http://www.youtube.com/watch?v=frHJe_MTWns
تو فقط نیاز داری دست هات رو بزاری روی باسن اش و سینه هاش رو بمالی به صورتت تا افسردگی ات برطرف میشه. همین هم از ایران زیاده البته...
Anonymous - November 17, 2009 06:03 PM
:
ما به اینجا نه پی حشمت جه آمده ایم از بده حادثه اینجا به پناه آمده ایم. باز خوب تو كه تو وین هستی! شهریه دیگش كه مثل قبرتون میمونه! اینجا ی جورایی آخردنیاست
Anonymous - November 17, 2009 07:29 PM
Reza :
بدبختی اینه كه نه راهه پس داریم نه راهه پیش!
Reza - November 17, 2009 07:31 PM
:
ما به اینجا نه پی حشمت و جاه آمده ایم از بده حادثه اینجا به پناه آمده ایم
Anonymous - November 17, 2009 07:35 PM
:
مشدی آواره شدیم رفت پی کارش.
Anonymous - November 18, 2009 03:08 AM
KvH :
سلام، عزیز دلم اونجا بودن حقوق زیادی رو از آدم میگیره. یکیش اینکه "شما حق نداری دلتنگ وطن و ازین جور حرفا" شی! (اینو با صدای بلند گفتما!)
ما (من) اینجا هر روزمونو اوق میکنیم و بعد از توی اون اوقمون فردا رو در میاریم، اونوقت چطور شما دلتون واسه "اینجا" تنگ میشه؟
اگه خیلی دلتنگی بیا جامونو عوض کنیم! ها...؟ چی شد؟
آره دیگه... حس ناسیونالیستی تو تن این گربه دروغهههههههههههههههههههههه!
KvH - November 18, 2009 10:14 PM